تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     سیره نبوی _ احترام به بزرگان
 

جریربن عبدالله گوید:

چون رسول خدا مبعوث گردید، من به حضورش آمدم تا با او بیعت کنم.

فرمود: یا جریر به چه منظورى پیش من آمده‏اى?

 گفتم: یا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم.

 حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمین پهن کرد. بعد به یاران خود فرمود: چون کسى که در میان قوم خویش محترم است پیش شما آید احترامش کنید

« اذا اتا کم کریم قوم فاکرموه »

 

(مکارم الاخلاق ص 25)


  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ آداب نماز جماعت
 

نعمان گفت : پیامبر اکرم (ص) آن چنان صف ها را منظم می نمودند که گویی تیرها را منظم می نمایند؛ و فکر می کردند ما از عمل ایشان غافل هستیم، پس روزی برای اقامه ی نماز به مسجد آمدند، هنگام گفتن تکبیرة الاحرام متوجّه شدند یکی از نمازگزاران سینه اش از دیگران جلوتر است، فرمودند: ای بندگان خدا ! صف هایتان را مرتب کنید وگرنه بین دل هایتان اختلاف ایجاد خواهد شد !

 

و عن الشیخ ورّام بن أبی فراس فی تنبیه الخواطر : عن النعمان قال : کان رسول الله (ص) یسوّی صفوفنا کأنّما یسوّی بها القداح ، حتّی رأی أنّا قد أغفلنا عنه ، ثمَّ خرج یوماً فقام حتّی کاد یکبّر ، فرأی رجلاً بادئاً صدره ،

 

فقال : فیا عباد الله لتوُّون صفوفکم أو لیخالفنَّ بین وجوهکم ...


  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     احادیث ناب نبوی _ قسمت اول
 

 

* به طوري كه شايسته است از خدا شرم كنيد. پرسيدند چه كنيم؟ فرمود: 1- اگر تصميم عمل داريد هيچيك نخوابيد مگر در حالي كه مرگ در برابر چشمتان باشد. 2و3- مغز و افكارش شكم و محتوياتش را رعايت كنيد. 4- قبر و پوشيدن تن را از ياد مبريد. 5- هر كس آخرت را خواهد، دست از زيور دنيا بردارد.

 

 

* هر كس پنج چيز را براي من عهده دار شود، من بهشت را برايش ضامن شوم: نسبت به خدا، پيغمبر، قرآن، دين خدا، و جامعه ي اسلامي خيرخواه و دلسوز باشد.

 

 

* پيغمبر امر فرموده پنج حيوان را بكشند: كلاغ، زغن، مار، عقرب، و سگ گزنده (كشتن بعضي از اينها حلال است و بعضي لازم).

 

 

* پنج چيز جزء دين فطري است: ناخن گرفتن، آبخوردن (كوتاه كردن سبيل) برطرف كردن موي زير بغل، تراشيدن زير شكم، و ختنه.

 

 

* در سفارشهايي كه به علي عليه السّلام كرده مي فرمايد: عبد المطلب پنج رسم در زمان جاهليت گذاشت كه خداوند در اسلام هم آنرا اجرا فرمود: 1- زن پدر را حرام كرد. خدا هم فرمود: «زناني را كه پدرتان گرفته شما نگيريد». 2- گنجي را پيدا كرد و يك پنجمش را صدقه داد، خدا نيز فرمود: «بدانيد كه آنچه غنيمت به چنگ آوريد يك پنجمش مال خدا است». 3- هنگامي كه چاه زمزم را حفر كرد (چاه را وقف حاجيان كرد و) نامش را «سقايه الحاج» يعني آب دادن حاجيان نهاد، 4- خونبها را صد شتر قرار داد خداوند هم اين حكم را در اسلام امضا كرد. 5- طواف در نظر قريش عدد معيني نداشت، عبدالمطلب دستور داد هفت مرتبه دور كعبه بگردند، اين حكم هم در اسلام اجرا شد.

 

 

* اي علي! عبد المطلب نه قمار كرد و نه بت پرستيد، و نه از گوشت قرباني هاي بتان خورد، مي گفت من به دين ابراهيمم.

 

 

* به جز پنج چيز، وليمه ندارد: عروسي، ميلاد فرزند، ختنه، مراجعت از مكه، و خريد خانه.

 

 

* اي علي! پنج چيز درباره ي تو از خدا خواستم و همه را عطا كرد: 1- من اول كسي باشم كه از قبر برمي خيزم و غبار از چهره مي افشانم، و تو هم با من باشي. 2- اجازه دهد من و تو در جاي سنجش اعمال بايستيم. 3- ترا در قيامت پرچمدار من قرار دهد. 4- امت مرا به دست تو از حوض كوثر سيراب كند. 5- هنگام رفتن بهشت ترا پيشرو امت قرار دهد. شكر خداي را كه بر من منت نهاد و همه ي اين تقاضاها را پذيرفت.

 

 

* روز جمعه بهترين روزهاست، و در نزد خدا از عيد فطر و قربان عظيم تر است؛ پنج امتياز دارد: 1- در اين روز آدم آفريده شد. 2- روز جمعه نيز به زمين آمد. 3- و وفاتش هم جمعه بود. 4- جمعه ساعتي دارد كه هر كس در آن ساعت هر چه از خدا بخواهد عطا كند جز اين كه چيز حرامي به طلبد. 5- ملايكه ي مقرب، آسمان و زمين و بادها و كوهها و خشكي و دريا همه نسبت به روز جمعه نگران اند كه مبادا قيامت در آن برپا شود (يعني احتمال قيامت در اين روز قوي است).

 

 

* به يزيد بن ثابت فرمود: ازدواج كرده اي؟ گفت: نه، فرمود: ازدواج كن تا پاكدامن بماني و با «شهيره؛ لهيره، نهيره، هيدره، و لفوت» تزويج نكن يزيد گفت: يا رسول الله! من اينها كه گفتي نميدانم يعني چه؟ فرمود: مگر عرب نيستيد؟ «شهيره» كبود رنگ بدزبان و بي حيا است، «لهيره» بلند قامت لاغر اندام است، «نهيره» كوتاه قد بد قيافه است، «هيدره» پير سالخورده است، «لفوت» بچه دار از شوهر ديگر است.

 

ماخذ روایات : کتاب نصایح نوشته آیت الله مشکینی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ انفاق در راه خدا
 

مردی به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و از آن حضرت تقاضای کمک کرد. رسول خدا فرمودند: «اکنون چیزی ندارم ولی برو و بر عهده ی من هر چه می خواهی بخر، بعداً که مالی یافتیم دِین خود را اَدا می کنیم .»

عُمر خیلی از کار پیامبر اکرم  صلی الله علیه و آله و سلم تعجب کرد؛ زیرا می دید که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حتی وقتی مالی ندارند باز دست از بذل و بخشش بر نمی دارند، به آن حضرت عرض کرد: خداوند شما را به کاری که توان آن را ندارید تکلیف نکرده اند!!

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از این سخن که بوی بخل و تنگ نظری از آن می آمد خیلی ناراحت شدند و آثار ناراحتی بر چهره ی مبارکشان نمایان گشت، در مقابل مردی که تقاضای کمک کرده بود گفت: ای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو انفاق کن و از این نترس که پروردگار زندگی را بر تو تنگ کند .

رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از این کلام خرسند شدند و با لبخندی مهر آمیز آن را تأیید کردند...

 

(منبع : بحار الانوار ، ج 16 ، ص 232)

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ دوری از گناه

 

 

مرحوم حاج ملّا محمد صالح برغانی قزوینی که برادر شهید ثالث و از علمای بزرگ است ، پیامبر اکرم(ص) را در خواب دید و از آن حضرت چند سوال کرد. یکی این که: علت این که علمای سابق، صاحب کرامات و مکاشفات بودند و در این زمان باب مکاشفات مسدود شده چیست ؟

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند : سبب آن این است که علمای گذشته احکام را دو قسم کردند:

واجب و حرام ، حرام را ترک می کردند و واجبات را انجام می دادند و هر چه مکروه و مباح بود از محرمات می شمردند؛ یعنی در مقام عمل مباحات و مکروهات را ترک می کردند و مستحبات را انجام می دادند و از واجبات محسوب می داشتند ولی شما طبقه ی متأخرین، احکام را در مقابل عمل پنج قسم کرده اید و مستحبات را ترک کرده و مکروهات و مباحات را مرتکب می شوید؛ از این رو ابواب کرامات و مکاشفات بر شما مسدود گردیده است.

 

* برگرفته از کتاب سیمای فرزانگان

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     شعر _ محمد رضا آغاسی
 

 

الا ساقي مستان ولايت
بهار بي زمستان ولايت


از آن جامي که دادي کربلا را
به نوشان اين خراب مبتلا را


چنان مستم کن از يکتا پرستي
که از آهم بسوزد کل هستي
-
هزاران راز را در من نهفتي
ولي در گوش من اينگونه گفتي


ز احمد تا احد يک ميم فرق است
جهاني اندراين يک ميم غرق است


يقينا ميم احمد ميم مستي ست
که سر مست از جمالش چشم هستي ست
-
زاحمد هردو عالم آبرو يافت
دمي خنديد و هستي رنگ و بو يافت


اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آيه اي محکم کجا بود


چه مي پرسند کاين احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
-
همان احمد که آوازش بهار است
دليل خلقت ليل و نهارست


همان احمد که فرزند خليل است
قيام بتشکنها را دليل است


همان احمد که ستار العيوب است
دليل راه و علام الغيوب است
-
همان احمد که جامش جام وحي است
به دستش ذوالفقار امر و نهي است


همان احمد که ختم الانبيا شد
جناب کنت و کنز مخفيا شد


همان اول که اينجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
-
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)


محمد ميم و حا ء و ميم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است


محمد رحمه للعالمين است
کرامت بخش صد روح الامين است
-
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است


محمد تا نبوت را برانگيخت
ولايت را به کام شيعيان ريخت


ولايت باده ي غيب و شهود است
کليد مخزن سر وجود است
-
محمد با علي روز اخوت
ولايت را گره زد بر نبوت


محمد را علي آينه دارد
نخستين جلوه اش در ذوالفقار است

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ خداشناسی

 

 

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: هر کس خدا و عظمت او را بشناسد، دهانش را از سخن و شکمش را از طعام باز می دارد و خود را به نماز و روزه مشغول می سازد .

پس مردم گفتند: پدر و مادرمان فدایتان ای رسول الله، آیا این گونه اشخاص از اولیای خدایند؟

فرمودند: اولیای خدا سکوت کنند و سکوتشلن تفکر باشد، سخن گویند و سخنشان ذکر باشد، نظرشان عبرت است، نطق کنند و نطقشان حکمت است، راه رفتنشان میان مردم برکت است؛ اگر خداوند تعالی برای آنان اجلی مقرر نفرموده بودند از ترس عذاب و شوق به ثواب ارواحشان در اجسادشان نمی گنجید.

 

* منبع : کتاب لقاءالله، ص198

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ آداب غذا خوردن 2
 

 

درکتاب مکارم الاخلاق به نقل از علی  بن ابیطالب (علیه السلام) آمده است که :

پیامبرصلی الله علیه واله هنگامی که با دیگران سر سفره می نشست . اول کسی بود که شروع به خوردن غذا می کرد و آخرین کسی هم بود که از غذا دست می کشید. هنگام خوردن غذا از قبل مقابل خود میل می فرمود و فقط هنگام خوردن خرما و رطب بود که دستش را به طرف دیگر هم دراز می کرد .

 

در کتاب کافی (جلد ششم ) از موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل کرده اند که :

هنگامی که برای رسول خدا (صلی الله علیه واله) میهمان می آمد حضرت با اوغذا می خورد وتا آن گاه که میهمان دست از خوردن برنمی داشت ، رسول خدا (صلی الله علیه واله) هم همچنان به خوردن ادامه می داد.

 

در کتاب مناقب نیزبا اشاره به سنت پبامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه واله) آمده است که :

پیامبر (صلی الله علیه واله) پس از صرف غذا انگشتان خود را می لیسید و هرگز در اثر زیادخوردن آروغ نزد.

 

همچنین درکتاب مکارم نکاتی ارزنده ازآداب غدا خوردن  رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه واله) بیان شده است که توجه به آن بسیار آموزنده است.صاحب کتاب می گوید :

 

رسول خدا (صلی الله علیه واله) به هنگام خوردن غذا « بسم الله » می گفت و با سه انگشت از مقابل خویش غذا می خورد واز جلوی کسی غذا برنمی داشت . وقتی که غذا را آماده می کردند ، پیامبر (صلی الله علیه واله) پیش از دیگران مشغول خوردن می شد ، سپس سایرین شروع به خوردن غدا می کردند . آن حضرت با سه انگشت ابهام ،سبابه وانگشت میانی غذا می خورد و بعضا از انگشت چهارم خود هم کمک می گرفت وگاه با همه کف دست غذا می خورد اما با دوانگشت غذا میل نمی فرمود و می فرمودند : « خوردن غذا با دو انگشت شیوه شیطان است ». حضرت ظرف غذا را به وسیله انگشتان مبارکش پاک می نمود و می فرمود : « برکت غذای آخر ظرف بیشتر است »

 

 

 

سنن النبی (صلی الله علیه واله) مرحوم علامه طباطبایی

حسن علایی/ آشنا / شماره 116

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ آداب غذا خوردن
 

 

از انس بن مالک روایت شده است که :

رسول خدا (صلی الله علیه واله) غذایی را که بر روی طبق ومانند آن ویا درظرف بزرگی گذاشته بودند را نمی خورد .

از انس سوال کردند که : « پس غذای پیامبر (صلی الله علیه واله) را روی چه چیزی می گذاشتند ؟ » انس گفت : غذا را روی سفره می گذاشتند ورسول خدا (صلی الله علیه  واله) میل می فرمودند.

 

در کتاب مجموعه ورام آمده است:

هرگز دو نوع غذا مقابل رسول خدا گذاشته نشد، مگراینکه از یک نوع می خوردونوع دیگررا صدقه می داد.

 

غزالی درکتاب احیاء علوم الدین با اشاره به سیره رسول خدا (صلی الله علیه واله) نقل کرده است که :

وقتی که رسول خدا صلی الله علیه واله گوشت می خورد، سرخود را به سوی گوشت نمی برد، بلکه گوشت را به طرف دهان می آورد . سپس آن راخوب می جوید و بخصوص بعد از خوردن گوشت ، دست های خود رابه دقت می شست : بعد همان دست تر را به صورت مبارک خود می کشید .

 

صاحب کتا ب المستدرک به نقل از ابی القاسم کوفی درباره سنت غذا خوردن آورده است که :

شستن دست ها قبل وبعد از هر غذا ازسنت است.

 

درکتاب کافی نیز به نقل ازمحمدبن فضیل آمده است که :

پیامبر خدا صلی الله علیه واله هنگام خوردن غذا به کسی که مقابلش بود؛ لقمه اش را تعارف می کرد و هنگام نوشیدن آب ، به کسی که سمت راستش بود ، آب می داد.

 

صاحب کتاب المحاسن نیز به نقل از نوفلی آورده است که :

رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرمودند : « هنگام غذا خوردن کفش های خود را در آورید چرا که این کار سنت خوبی است و پاها را راحتی می بخشد »

 

و آخرین نکته اینکه در کتاب عوارف المعارف ونیز احیاء علوم الدین آمده است که :

رسول خدا (صلی الله علیه واله) در غذا فوت نمی کردند و در ظرف آب نیز نفس نمی کشیدند.

 

سنن النبی (صلی الله علیه واله) – مرحوم علامه طباطبایی

حسن علایی/ آشنا / شماره 116

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ آداب نوشیدن آب 2
 

 

درکتاب شریف مکارم الاخلاق ودرکتاب معتبر کافی به نقل ازکتاب طب الائمه آمده است که : رسول خدا صلی الله علیه و اله هنگام نوشیدن آب «بسم الله» می گفت: آب رامی مکید وآن را با یک نفس نمی آشامید و می فرمود : «درد کبد ازآشامیدن با یک نفس وجود می آید»

 

درکتاب  جعفریات به نقل ازامام جعفرصادق علیه السلام وایشان ازپدران بزرگوارشان نقل کرده اند که : حضرت امام علی علیه السلام فرمودند :چندین بار پیامبر را دیدم که هنگام نوشیدن آب آن را با سه نفس می نوشید ودرهربار بسم الله می گفت ودرآخر شکر خدا می نمود ،علت را از پیامبر خدا صلی الله علیه و اله پرسیدم ،آن حضرت فرمود : یا علی ، حمد به خاطر ادای شکرخدا و بسم الله برای ایمنی از درد است .

 

همچنین ازآن حضرت نقل شده است که فرمودند : رسول خدا صلی الله علیه و اله هرگاه آب میل می فرمود ، درظرف آب نفس نمی کشید، بلکه هرگاه می خواست نفس بکشد ، ظرف آب را ازدهان دور می نمود .

 

 

ماخذ : سنن النبی صلی الله علیه و اله مرحوم علامه طباطبایی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ آداب نوشیدن آب
 

 

حاتم بن اسماعیل ازامام جعفرصادق علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت می فرمود : امیرمومنان علی علیه السلام به صورت ایستاده آب میل می فرمود ، روزی ازباقی مانده آب وضوی خود، درحالی که ایستاده بود، میل فرمود، سپس به امام حسن علیه السلام روی نموده و فرمود : فرزندم دیدم که جدت رسول خدا نیز این گونه آب می نوشید .

 

درکتاب معتبر کافی به نقل ازامام صادق علیه السلام آمده است که : هرگاه رسول خدا صلی الله علیه و اله غذا چربی میل می کرد، آب کمتری می نوشید ، به پیامبر عرض کردند : شما آب کمی می نوشید ؟ حضرت درپاسخ فرمودند : برای طعام چرب ، نوشیدن آب کم گواراتر است.

 

درروایتی دیگر ازکتاب مکارم الاخلاق نقل شده است که : رسول خدا صلی الله علیه و اله با کف دست خود آب می نوشید ومی فرمود : پاکیزه ترین ظرف ها، دست است .

 

البته ناگفته نماند که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله آن گونه که دراحادیث دیگر آمده است ازظرف های چوبین ، پوستی وسفالین هم آب می آشامیدند .درحدیثی دیگر نقل کرده اند که : رسول خداصلی الله علیه و اله درحال ایستاده وبسا درحال سواره آب می نوشید ، وازمشک، کوزه وهرظرف دیگری وهمچنین با دست های مبارکش آب می نوشید.

 

ودرپایان، برای حسن ختام این حدیث به دعایی که آن حضرت پس ازنوشیدن آب می کردند ، اشاره می کنیم.

 

درکتاب ارشاد دیلمی نقل شده است که :

 

هنگامی که رسول خداصلی الله علیه و اله آب می نوشید  می فرمود:

 

الحمدلله الذی لم یجعله اجاجا بذنوبنا وجلعه عذبا فراتا بنعمته .

شکر خداوندی راکه دراثرگناهان ، آب راتلخ نکرد، بلکه به واسطه نعمت ورحمت خود، آن راگوارا وشیرین فرمود.

 

ماخذ : سنن النبی صلی الله علیه و اله مرحوم علامه طباطبایی

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ برخورد و معاشرت
 

 

برخورد و معاشرت

در معاشرت با مردم , مهربان و گشاده رو بود در سلام به همه حتى كودكان و بردگان پيشى مى گرفت پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمى كرد و در حضور كسى تكيه نمى نمود غالبا دو زانو مى نشست در مجالس , دايره وار مى نشست تا مجلس , بالا و پايينى نداشته باشد و همه جايگاه مساوى داشته باشند از اصحابش تفقد مى كرد , اگر سه روز يكى از اصحاب را نمى ديد سراغش را مى گرفت , اگر مريض بود عيادت مى كرد و اگر گرفتارى داشت كمكش مى نمود در مجالس , تنها به يك فرد نگاه نمى كرد و يك فرد را طرف خطاب قرار نمى داد , بلكه نگاه هاى خود را در ميان جمع تقسيم مى كرد از اينكه بنشيند و ديگران خدمت كنند تنفر داشت , از جا بر مى خاست و در كارها شركت مى كرد مى گفت : خداوند كراهت دارد كه بنده را ببيند كه براى خود نسبت به ديگران امتيازى قائل شده است

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ رهبری و مدیریت و مشورت
 

 

رهبرى و مديريت و مشورت

با اينكه فرمانش ميان اصحاببى درنگ اجرا مى شد و آنها مكرر مى گفتند چون به تو ايمان قاطع داريم , اگر فرمان دهى كه خود را در دريا غرق كنيم و يا در آتش بيفكنيم مى كنيم , او هرگز به روش مستبدان رفتار نمى كرد در كارهايى كه از طرف خدا دستور نرسيده بود , با اصحاب مشورت مى كرد و نظر آنها را محرم مى شمرد و از اين راه به آنها شخصيتمى داد در بدر مساله اقدام به جنگ , همچنين تعيين محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسراى جنگى را به شور گذاشت . در احد نيز راجع به اينكه شهر مدينه را اردوگاه قرار دهند و يا اردو را به خارج ببرند , به مشورت پرداختدر احزاب و در تبوك نيز با اصحاب به شور پرداخت .

على هم مشورت مى كرد , پيغمبر هم مشورتمى كرد . آنها نيازى به مشورتنداشتند ولى مشورت مى كردند براى اينكه اولا ديگران ياد بگيرند , و ثانيا مشورت كردن شخصيت دادن به همراهان و پيروان است . آن رهبرى كه مشورت نكرده - ولو صد در صد هم يقين داشته باشد - تصميم مى گيرد , اتباع او چه حس مى كنند ؟ مى گويند پس معلوم مى شود ما حكم ابزار را داريم , ابزارى بى روح و بى جان . ولى وقتى خود آنها را در جريان گذاشتيد , روشن كرديد و در تصميم شريك نموديد احساس شخصيت مى كنند و در نتيجه بهتر پيروى مى كنند .

& و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله & .

اى پيغمبر ! ولى كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل آدمهاى دو دل باشى , قبل از اينكه تصميم بگيرى مشورت كن , ولى رهبر همين قدر كه تصميم گرفت تصميمش بايد قاطع باشد . بعد از تصميم يكى مى گويد اگر اينجور بكنيم چطور است ؟ ديگرى مى گويد آنجور بكنيم چطور است؟ بايد گفت : نه , ديگر تصميم گرفتيم و كار تمام شد . قبل از تصميم مشورت , بعد از تصميم قاطعيت . همين قدر كه تصميم گرفتى , به خدا توكل كن و كار خودت را شروع كن و از خداى متعال هم مدد بخواه .

نرمى و مهربانى پيغمبر , عفو و گذشتش , استغفارهايش براى اصحاب و بيتابى اش براى بخشش گناه امت, همچنين به حساب آوردنش اصحاب و ياران را , طرف شور قرار دادن آنها و شخصيت دادن به آنها از علل عمده نفوذ عظيم و بى نظير او در جمع اصحابش بود . قرآن كريم به اين مطلب اشاره مى كند آنجا كه مى فرمايد :

به موجب مهربانى اى كه خدا در دل تو قرار داده تو با ياران خويش نرمش نشان مى دهى اگر تو درشتخو و سختدل مى بودى از دورتپراكنده مى شدند پس عفو و بخشايش داشته باش و براى آنها نزد خداوند استغفار كن و با آنها در كارها مشورت كن , هرگاه عزمت جزم شد ديگر بر خدا توكل كن و ترديد به خود راه مده

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ ایجاد اخوت و اصلاح نا هنجاری
 

 

اينجا يك مسئله اى استكه بايد آن را عرض كنم و آن اين استكه پيغمبر اكرم هنگامى كه مهاجرين از مكه به مدينه آمدند همانطور كه مكرر شنيده ايد ميان آنها و انصار عقد اخوت يعنى پيمان برادرى برقرار كرد : هر يك از مهاجرين را با يكى از انصار , يا خودشان همديگر را انتخاب مى كردند و پيغمبر اكرم آنها را برادر يكديگر قرار مى داد . مسئله برادر خواندگى يا عقد اخوت , الان هم مطرح است . لابد در كتابهاى دعا مثل ( مفاتيح( خوانده ايد كه در روز هجدهم ماه ذى الحجه كه روز غدير است, سنت است كه مسلمانان با يكديگر صيغه برادرى بخوانند , و پس از آن حقوقى بر يكديگر علاوه پيدا مى كنند , مثلا به يكديگر حق پيدا مى كنند كه يكديگر را در مواقع دعا فراموش نكنند , حق پيدا مى كنند كه در قيامتاز يكديگر شفاعت كنند , حق پيدا مى كنند كه در خوبيها هر يك ديگرى را مقدم بدارد بر ديگران , و از اين قبيل .

گفتيم پيغمبر اكرم در صدر اسلام عقد اخوت بست ميان مهاجرين و انصار و حتى در ابتدا ميان آنها ارث برقرار كرد يعنى گفت اينها از يكديگر ارث مى برند . البته اين يك حكم استثنائى بود براى مدت معين . اگر يك مهاجر مى مرد , چيزى اگر داشت به برادر انصارى او مى رسيد , و برعكس . در آن مدتى كه مسلمين در مضيقه بودند پيغمبر اين حكم را برقرار كرد , بعد حكم را برداشت و فرمود ارث بر همان اساس قرابت و خويشاوندى است , كه هنوز هم اين حكم باقى است . و در همان جاستكه مسئله برادرى پيغمبر با اميرالمؤمنين مطرح است . اين را اهل تسنن هم قبول دارند . پيغمبر اكرم ميان هر يك از مهاجرين و انصار عقد اخوت بست و طبق قاعده بايد ميان على ( ع ) كه از مهاجرين است و يكى از انصار عقد اخوت برقرار بكند ولى با هيچيكاز انصار عقد اخوتبرقرار نكرد . نوشته اند كه على ( ع ) آمد نزد پيغمبر و فرمود : يا رسول الله ! پس برادر من كو ؟ شما هر كسى را با يكى برادر كرديد . برادر من كو ؟ فرمود : انا اخوك من برادر تو هستم . اين يكى از بزرگترين افتخارات اميرالمؤمنين است كه نشان مى دهد اميرالمؤمنين در ميان صحابه پيغمبر يك وضع استثنائى دارد , او را نمى شود با ديگران همسر كرد , هم تراز و قرارداد , و الا خود پيغمبر على القاعده بايد مستثنى باشد و تازه اگر هم مستثنى نباشد , پيغمبر هم از مهاجرين است و بايد با يكى از انصار عقد اخوت ببندد , و على ( ع ) هم با يكى از انصار . ولى نه , ميان خودش و على ( ع ) عقد اخوتبست . اين بود كه اين سمت برادرى و اين شرف برادرى براى هميشه ب راى على ( ع ) باقى ماند و خود حضرت از خودش به اين سمت ياد مى كند و ديگران هم مى گويند : اخو رسول الله برادر پيغمبر . على پسر عموى پيغمبر بود از نظر نسب , ولى مى گويند برادر پيغمبر . به اعتبار همين است . در اين وقتوقت بستن عقد اخوت ميان مهاجرين و انصار , رسول خدا فرمود : اينها ولى يكديگرند . تا يك مدت موقتى اين ولايت, اثرش ارث بردن هم بود كه از يكديگر ارث مى بردند .

اصلاح ناهنجاريهاي جامعه

حضرت عنايت زيادى داشت كه تفاوتها و اختلافهايى را كه تدريجا عادت شده بود در ميان مردم و ربطى به آنچه نامش مسابقه در عمل و فضيلت و پيشى گرفتن در خيراتاست كه ( & فاستبقوا الخيرات نداشت و صرفا عاداتى بود كه ايجاد ناهمواريها و پست و بلنديهاى بيجا مى كرد , از بين ببرد و معدوم كند .

 

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ تشویق به علم
 

 

علم و سواد تشويق مى كرد , كودكان اصحابش را وادار كرد كه سواد بياموزند , برخى از يارانش را فرمان داد زبان سريانى بياموزند . مى گفت :

دانشجويى بر هر مسلمان فرض و واجب است

و هم فرمود :

حكمت را در هر كجا و در نزد هر كس و لو مشرك يا منافق يافتيد , از او اقتباس كنيد

و هم فرمود :

(علم را جستجو كنيد و لو مستلزم آن باشد كه تا چين سفر كنيد

اين تاكيد و تشويقها درباره علم سببشد كه مسلمين با همت و سرعت بى نظيرى به جستجوى علم در همه جهان پرداختند , آثار علمى را هر كجا يافتند به دست آوردند و ترجمه كردند و خود به تحقيق پرداخته و از اين راه علاوه بر اينكه حلقه ارتباطى شدند ميان تمدنهاى قديم يونانى و رومى و ايرانى و مصرى و هندى و غيره , و تمدن جديد اروپايى , خود يكى از شكوهمندترين تمدنها و فرهنگهاى تاريخ بشريت را آفريدند كه به نام تمدن و فرهنگ اسلامى شناخته شده و مى شود .

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ مشارکت در کارها
 

 

رسول خدا در يكى از مسافرتها در حالى كه اصحابش همراه بودند ظهر در منزلى فرود آمد . قرار شد گوسفندى ذبح شود و ناهار از گوشت آن گوسفند استفاده شود . يكى از اصحاب گفت : سر بريدن گوسفند به عهده من . ديگرى گفت : كندن پوست آن با من . سومى گفت : پختن گوشت با من . رسول خدا فرمود : جمع كردن هيزم از صحرا با من . اصحاب عرض كردند : يا رسول الله ! شما زحمتنكشيد , شما بنشينيد ما خودمان با كمال افتخار همه كارها را مى كنيم , ما راضى به زحمتشما نيستيم . فرمود : مى دانم شما مى كنيد لكن ( إن الله يكره من عبده أن يراه متميزا بين أصحابه ( ( 15 ) ( خداوند خوش ندارد از بنده اش كه او را ببيند در حالى كه در ميان يارانش براى خود امتيازى نسبت به ديگران قائل شده است ) .

در سيرت رسول اكرم و ائمه اطهار قضايا و داستانها از اين قبيل زياد است كه مى رساند كوشش داشتند اين گونه عادتها را كه ابتدا كوچك به نظر مى رسد و همينها منشاء تفاوتهاى بيجا در حقوق مى گردد , هموار كنند .

 

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ کمک به اصحاب

 

 

جويبر يكى از اصحاب صفه بود . رسول خدا و همچنين افراد مسلمين به آنها محبت مى كردند و زندگى آنها را اداره مى كردند . يك روز رسول اكرم نگاهى به جويبر كرد و فرمود : جويبر ! چقدر خوب بود كه زن مى گرفتى , هم احتياج جنسى تو رفع مى شد و هم آن زن كمكتو بود در كار دنيا و آخرت . گفت: يا رسول الله ! كسى زن من نمى شود , نه حسب دارم و نسب , نه مال و نه جمال , كدام زن رغبت مى كند كه زن من بشود ؟ فرمود :

  يا جويبرإن الله قد وضع بالاسلام من كان فى الجاهلية شريفا , و شرف بالاسلام من كان فى الجاهلية وضيعا, و أعز بالاسلام من كان فى الجاهلية ذليلا

جويبر ! خداوند به سبب اسلام ارزشها را تغيير داد . بهاى بسيار چيزها را كه در سابق پايين بود بالا برد و بهاى بسيار چيزها را كه در گذشته بالا بود پايين آورد . بسيارى از افراد در نظام غلط جاهليت محترم بودند و اسلام آنها را سرنگون كرد و از اعتبار انداخت و بسيارى در جاهليت حقير و بى ارزش بودند و اسلام آنها را بلند كرد .

  فالناس اليوم كلهم أبيضهم و أسودهم و قرشيهم و عربيهم و عجميهم من آدم , و إن آدم خلقه الله من طين   .

امروز مردم همان طور شناخته مى شوند كه هستند . اسلام به آن چشم به همه نگاه مى كند كه سفيد و سياه قرشى و غير قرشى و عرب و عجم همه فرزندان آدم اند و آدم هم از خاك آفريده شده . اى جويبر ! محبوب ترين مردم در نزد خدا كسى است كه مطيع تر باشد نسبت به امر خدا , و هيچ كس از مسلمين مهاجر و انصار كه در خانه هاى خود هستند و زندگى مى كنند بر تو برترى ندارند مگر به ميزان و مقياس تقوى .

بعد فرمود: حركت كن برو به خانه زياد بن لبيد انصارى , به او بگو رسول خدا مرا پيش تو فرستاده كه از دختر تو ذلفا براى خود خواستگارى كنم .

جويبر به دستور رسول خدا به خانه زياد بن لبيد رفت . زياد از محترمين انصار و اهل مدينه بود . در آن وقت كه جويبر وارد شد عده اى از قوم و قبيله اش در خانه اش بودند . اجازه ورود خواست . اجازه دادند و وارد شد و نشست . رو كرد به زياد و گفت : از طرف رسول خدا پيغامى دارم , آن را محرمانه بگويم يا علنى ؟ زياد گفت : پيغام رسول خدا مايه افتخار من است , البته علنى بگو . گفت : رسول خدا مرا فرستاده براى خواستگارى دخترت ذلفا براى خودم . حالا تو چه مى گويى ؟ بگو تا خبرش را براى پيغمبر ببرم . زياد با تعجب پرسيد كه پيغمبر ترا فرستاده به خواستگارى ؟ ! گفت : بلى پيغمبر فرستاد . من كه دروغ به پيغمبر نمى بندم . گفت : آخر رسم ما اين نيست كه دختر بدهيم به غير همشأنهاى خودمان از انصار . تو برو و من خودم پيغمبر را ملاقات مى كنم .

جويبر بيرون آمد . از طرفى فكر مى كرد در آنچه پيغمبر فرموده بود كه خداوند به وسيله اسلام تفاخر به قبايل و عشاير و انساب را از بين برده , و از طرفى به سخن اين مرد فكر مى كرد كه گفتما رسم نداريم به غير همنشأنهاى خودمان دختر بدهيم . با خود گفت حرف اين مرد با تعليمات قرآن مباينت دارد . همان طورى كه مى رفت آهسته اين جمله از او شنيده شد :   والله ما بهذا نزل القرآن , و لا بهذا ظهرت نبوه محمد    به خدا كه تعليماتنازله در قرآن اين نيست كه زياد بن لبيد گفت . پيغمبر براى چنين سخنانى مبعوث نشده است   .

همان طور كه جويبر مى رفت و اين سخنان را با خود زمزمه مى كرد , ذلفا دختر زياد اين حرفها را شنيد , از پدرش پرسيد قصه چه بوده ؟ زياد عين قضيه را نقل كرد . دختركگفت : به خدا قسم كه جويبر دروغ نمى گويد . كارى نكن كه جويبر برگردد پيش پيغمبر در حالى كه جواب يأس شنيده باشد . بفرست جويبر را برگردانند .

همين كار را كردند و جويبر را به خانه برگردانيدند . خودش شخصا رفت حضور رسول اكرم و گفت: پدر و مادرم قربانت ! جويبر همچو پيغامى از طرف تو آورد و آخر ما رسم نداريم جز به كفو و همشأن و هم طبقه خودمان دختر بدهيم . فرمود :   يا زياد , جويبر مؤمن و المؤمن كفو المؤمنة , و المسلم كفو المسلمة  زياد ! جويبر مؤمن است و مرد مؤمن كفو و همشأن زن مؤمنة است و مرد مسلمان كفو و همشأن زن مسلمان است   . با اين خيالات مانع ازدواج دخترت نشو .

زياد برگشت و قضايا را براى دخترش نقل كرد . ذلفا گفت : من بايد راضى باشم , و چون پيغمبر او را فرستاده من راضى ام . زياد دست جويبر را گرفت و به ميان قوم خود برد و طبق سنت پيغمبر دختر خود را به اين مرد فقير سياه داد. بعداز عروسي اين دو جهادي رخ داد . جويبر در آن نبرد شهيد شد .

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ مبارزه با نقطه ضعف
 

 

مبارزه با نقاط ضعف

او از نقاط ضعف مردم وجهالت هاي آنان استفاد نمي كرد بر عكس با آن مبارزه مي كرد. به عنوان نمونه شاهدي ذكر مي كنيم . رسول اكرم پسرى دارد از ماريه قبطيه به نام ابراهيم بن رسول لله . اين پسر كه مورد علاقه رسول اكرم است در هجده ماهگى از دنيا مى رود . رسول اكرم كه كانون عاطفه بود قهرا متأثر مى شود و حتى اشك مى ريزد و مى فرمايد : دل مى سوزد و اشك مى ريزد , اى ابراهيم ما به خاطر تو محزونيم ولى هرگز چيزى برخلاف رضاى پروردگار نمى گوييم . تمام مسلمين , ناراحتو متأثر به خاطر اينكه غبارى از حزن بر دل مبارك پيغمبر اكرم نشسته است . همان روز تصادفا خورشيد منكسف مى شود و مى گيرد . مسلمين شك نكردند كه گرفتن خورشيد , هماهنگى عالم بالا بود به خاطر پيغمبر . يعنى خورشيد گرفت براى اينكه فرزند پيغمبر از دنيا رفته ( 21 ) .

اين مطلب در ميان مردم مدينه پيچيد و زن و مرد يكزبان شدند كه ديدى ! خورشيد به خاطر حزنى كه عارض پيغمبر اكرم شد گرفت , در حالى كه پيغمبر به مردم نگفته العياذ بالله كه گرفتن خورشيد به خاطر اين بوده . اين امر سبب شد كه عقيده و ايمان مردم به پيغمبر اضافه شود , و مردم هم در اين گونه مسائل بيش از اين فكر نمى كنند .

ولى پيغمبر چه مى كند ؟ پيغمبر نمى خواهد از نقاط ضعف مردم براى هدايت مردم استفاده كند , مى خواهد از نقاط قوتمردم استفاده كند , پيغمبر نمى خواهد از جهالت و نادانى مردم به نفع اسلام استفاده كند , مى خواهد از علم و معرفت مردم استفاده بكند . پيغمبر نمى خواهد از نا آگاهى و غفلت مردم استفاده كند , مى خواهد از بيدارى مردم استفاده كند , چون قرآن به او دستور داده : & ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن & ( 22) . وسائلى ذكر كرده . پيغمبر نفرمود عوام چنين حرفى از روى جهالتشان گفته اند , خذ الغاياتو اترك المبادى ( 23 ) , بالاخره نتيجه خوب از اين گرفته اند . ما هم كه به آنها نگفتيم , ما در اينجا سكوت مى كنيم . سكوت هم نكرد ,آمد بالاي منبر صحبت كرد وفرمود اين خورشيد گرفتگي به خاطر فرزندم نبود.

مبارزه با بت برستي

در تاريخ مى نويسند وقتى كورش وارد بابل شد , مردم را در اعتقادشان آزاد گذاشت , يعنى بت پرستها را در بت پرستى , حيوان پرستها را در حيوان پرستى , و همه را آزاد گذاشت و هيچ محدوديتى براى آنان قائل نشد در معيار غربى كورش يكمرد آزاديخواه بحساب ميايد زيرا او به آزادى بر مبناى تمايلات و خواستهاى مردم احترام گذاشته است ولى در تاريخ ماجراى ابراهيم خليل را هم درج كرده اند حضرتابراهيم , بر عكس كورش معتقد بود كه اينگونه عقايد جاهلانه مردم , عقيده نيست , زنجيرهائى است كه عادات سخيف بشر به دست و پاى او بسته است او نه تنها به اين نوع عقائد احترام نگذاشت بلكه در اولين فرصتى كه بدست آورد بتها و معبودهاى دروغين مردم را در هم شكست و تبر را هم به گردن بت بزرگ انداخت و از اين راه اين فكر را در مردم القا كرد كه به عاجز بودن بتها پى ببرند و به تعبير قرآن بخود باز گردند و خود انسانى و والاى خويش را بشناسند با معيارهاى غربى كار ابراهيم خليل بر ضد اصول آزادى و دمكراسى است , چرا ؟ چون آنها ميگويند بگذاريد هر كس هر كارى دلش مى خواهد بكند , آزادى يعنى همين اما منطق انبياء غير از منطق انسان امروز غربى است رسول اكرم ( ص ) را در نظر بگيريد , آيا وقتى كه آن حضرت وارد مكه شد , همان كارى را كرد كه كورش در بابل انجام داد ؟ يعنى گفت به من ارتباط ندارد , بگذار هر كه هر كار مى خواهد بكند , اينها خودشان به ميل خودشان اين راه را انتخاب كرده اند پس بايد آزاد باشند , يا آنكه نظير كار ابراهيم ( ع ) را پيغمبر اكرم ( ص ) در فتح مكه انجام داد آن حضرت به بهانه آزادى عقيده , بتها را باقى نگذاشت به عكس ديد اين بتها عامل اسارت فكرى مردمند و صدها سال است كه فكر اين مردم اسير اين بتهاى چوبى و فلزى و شده است , اين بود كه بعنوان اولين اقدام بعد از فتح , تمام آنها را در هم شكست و مردم را واقعا آزاد كرد. از ديدگاه اسلام , آزادى و دمكراسى بر اساس آنچيزى است كه تكامل انسانى انسان ايجاب مى كند , يعنى آزادى , حق انسان بما هو انسان است, حق ناشى از استعدادهاى انسانى انسان است , نه حق ناشى از ميل افراد و تمايلات آنها .

دمكراسى در اسلام يعنى انسانيت رها شده , حال آنكه اين واژه در قاموس غرب معناى حيوانيت رها شده را متضمن است .

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ دفاع از اصول اساسی
 

 

دفاع از اصول اساسي

عده اى از قبيله ثقيف آمدند خدمت رسول اكرم : يا رسول الله ما مى خواهيم مسلمان بشويم ولى سه تا شرط داريم , اين شرطها را بپذير . يكى اينكه اجازه بده يكسال ديگر ما اين بتها را پرستش بكنيم . ( مثل آنهايى كه مى گويند بگذار ما يك شكم سيرى بخوريم ) بگذار يك سال ديگر ما خوب اينها را پرستش بكنيم كه ديگر شكمى از عزا در آورده باشيم . دوم اينكه اين نماز خيلى بر ما سخت و ناگوار است . ( عرب آن تكبرش اجازه نمى داد ركوع و سجود كند , چون تمام نماز خضوع و خشوع است و از اين جهت بر طبيعت اينها گران بود ) . سوم اينكه بت بزرگمان را به ما نگو به دست خودتان بشكنيد . فرمود از اين سه پيشنهادى كه مى كنيد پيشنهاد آخرتان كه فلان بت را به دست خودتان نشكنيد مانعى ندارد , من يك نفر ديگر را مى فرستم . اما آنهاى ديگر , محال است چنين چيزى . يعنى پيغمبر هرگز چنين فكر نكرد كه يك قبيله آمده مسلمان بشود , او كه چهل سال بت را پرستيده , بگذار يك سال ديگر هم پرستش بكند , بعد از يك سال بيايد مسلمان بشود . زيرا اين يعنى صحه گذاشتن روى بت پرستى . نه فقط يكسال بلكه اگر مى گفتند يا رسول الله ما با تو قرارداد مى بنديم كه يك شبانه روز بت پرستيم و بعد از آن مسلمان بشويم كه اين يك شبانه روز را پيغمبر طبق قرارداد پذيرفته باشد محال بود بپذيرد . اگر مى گفتند يا رسول الله اجازه بده كه ما يك شبانه روز نماز نخوانيم بعد مسلمان بشويم و نماز بخوانيم - كه آن يك شبانه روز نماز نخواندن طبق قرارداد و امضاى پيغمبر باشد - محال بود پيغمبر اجازه بدهد .

 

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ مبارزه با تعصبات قومی
 

 

مبارزه با تعصبات قومي

به اعتراف همه مورخين حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در مواقع زياد اين جمله را تذكر ميداد : ايها الناس كلكم لادم و آدم من ترابلا فضل لعربى على عجمى الا بالتقوى ( 24 ) يعنى همه شما فرزندان آدم هستيد و آدم از خاك آفريده شده است , عرب نمى تواند بر غير عرب دعوى برترى كند مگر به پرهيزكارى .

پيغمبر اكرم در روايتى افتخار به اقوام گذشته را يك چيز گندناك مى خواند و مردمى را كه بدينگونه از كارها خود را مشغول مى كنند به ( جعل ( تشبيه مى كند , اصل روايت چنين است : ( ليد عن رجال فخرهم باقوام , انما هم فحم من فحم جهنم . او ليكونن اهون على الله من الجعلان التى تدفع بانفها النتن ( ( 25 ) .

يعنى آنانكه بقوميت خود تفاخر مى كنند اين كار را رها كنند و بدانند كه آن مايه هاى افتخار , جز ذغال جهنم نيستند و اگر آنان دست از اين كار نكشند نزد خدا از جعلهايى كه كثافترا با بينى خود حمل مى كنند پستتر خواهند بود .

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سلمان ايرانى و بلال حبشى را همان گونه با آغوش باز مى پذيرفت كه فى المثل ابوذر غفارى و مقداد بن اسود كندى و عمار ياسر را . و چون سلمان فارسى توانسته بود گوى سبقترا از ديگران بر بايد به شرف سلمان منا اهل البيت ( 26 ) نائل شد .

رسول اكرم صل الله عليه و آله همواره مراقبت مى كرد كه در ميان مسلمين پاى تعصبات قومى كه خواه ناخواه عكس العمل هايى در ديگران ايجاد مى كرد به ميان نيايد .

در جنگ ( احد( جوانى ايرانى در ميان مسلمين بود , اين جوان مسلمان ايرانى پس از آنكه ضربتى به يكى از افراد دشمن وارد آورد از روى غرور گفت ( خذها و انا الغلام الفارسى( , يعنى اين ضربت را از من تحويل بگير كه منم يك جوان ايرانى پيغمبر اكرم احساس كرد كه هم اكنون اين سخن تعصبات ديگران را بر خواهد انگيخت , فورا به آن جوان فرمود كه چرا نگفتى منم يك جوان انصارى ( 27 ) يعنى چرا به چيزى كه به آيين و مسلك مربوط است افتخار نكردى و پاى تفاخر قومى و نژادى را به ميان كشيدى .

در جاى ديگر پيغمبر اكرم فرمود : الا ان العربية ليست باب والد و لكنها لسان ناطق فمن قصر به عمله لم يبلغ به حسبه , يعنى عربيتپدر كسى به شمار نمى رود و فقط زبان گويايى است , آنكه عملش نتواند او را به جايى برساند حسب و نسبش هم او را به جايى نخواهد رساند .

در روضه كافى مى نويسد : ( روزى سلمان فارسى در مسجد پيغمبر نشسته بود , عده اى از اكابر اصحابنيز حاضر بودند , سخن از اصل و نسب به ميان آمد هر كسى درباره اصل و نسب خود چيزى مى گفت و آن را بالا مى برد , نوبت به سلمان رسيد , به او گفتند تو از اصل و نسبخودت بگو , اين مرد فرزانه تعليم يافته و تربيتشده اسلامى به جاى اينكه از اصل و نسبو افتخارات نژاد سخن به ميان آورد , گفت : ( انا سلمان بن عبدالله(, من نامم سلمان است و فرزند يكى از بندگان خدا هستم , ( كنت ضالا فهد انى الله عزوجل بمحمد( گمراه بودم و خداوند بوسيله محمد مرا راهنمايى كرد ( و كنت عائلا فاغنانى الله بمحمد( فقير بودم و خداوند به وسيله محمد مرا بى نياز كرد , ( و كنت مملوكا فاعتقنى الله بمحمد( , برده بودم و خداوند به وسيله محمد مرا آزاد كرد . اين است اصل و نسب و حسب من .

در اين بين رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش جريان را به عرض آن حضرت رساند و رسول اكرم رو كرد به آن جماعت كه همه از قريش بودند و فرمود : (يا معشر قريش ان حسب الرجل دينه , و مروئته خلقه , و اصله عقله (.

يعنى اى گروه قريش , خون يعنى چه ؟ نژاد يعنى چه ؟ نسب افتخار آميز هر كس دين اوست . مردانگى هر كس عبارت است از خلق و خوى و شخصيتو كاراكتر او , اصل و ريشه هر كس عبارت است از عقل و فهم و ادراك او چه ريشه و اصل نژادى بالاتر از عقل ! ؟ .

يعنى به جاى افتخار به استخوانهاى پوسيده گنديده : به دين و اخلاق و عقل و فهم و ادراك خود افتخار كنيد .

راستى , بينديشيد , ببينيد سخنى عاليتر و منطقى تر از اين مى توان ادا كرد ؟ !

تاكيدات رسول اكرم درباره بى اساس بودن تعصبات قومى و نژادى , اثر عميقى در قلوب مسلمانان بالاخص مسلمانان غير عرب گذاشت . به همين دليل هميشه مسلمانان اعم از عربو غير عرب اسلام را از خود مى دانستند نه بيگانه و اجنبى , و بهمين جهتمظالم و تعصبات نژادى و تبعيضاتخلفاى اموى نتوانست مسلمانان غير عرب را به اسلام بدبين كند , همه مى دانستند حساب اسلام از كارهاى خلفا جداست و اعتراض آنها بر دستگاه خلافتهميشه بر اين اساس بود كه چرا به قوانين اسلامى عمل نمى شود ؟

ماخذ : تاریخ اسلام در اندیشه شهید مطهری جلد اول

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ روش تبلیغ
 

 

در تبليغ اسلام سهلگير بود نه سختگير , بيشتر بر بشارت و اميد تكيه مى كرد تا بر ترس و تهديد .

تاريخ مى نويسد : وقتى پيغمبر اكرم معاذبن جبل را فرستاد به يمن براى دعوت و تبليغ مردم يمن - طبق نقل سيره ابن هشام - به او چنين توصيه مى كند :

يا معاذ بشر و لا تنفر , يسر و لا تعسر

مى روى براى تبليغ اسلام . اساس كارتتبشير و مژده و ترغيب باشد كارى بكن كه مردم مزاياى اسلام را درك بكنند واز روي ميل ورغبة به اسلام گرا يش پيدا كنند .

علت مسلمان شدن مردم يمن داستان نامه رسول اكرم بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را دعوت به قبول اسلام كردند . نامه ها نوشتند به همه سران بزرگ جهان و رسالت خودشان را به آنها ابلاغ كردند ... از خصوصيات بسيار بارز سبك تبليغى پيغمبران كه شايد در مورد رسول اكرم بيشتر آمده است , مسئله تفاوتنگذاشتن ميان مردم در تبليغ اسلام است . دوران جاهليت بود , يك زندگى طبقاتى عجيبى بر آن جامعه حكومت مى كرد . گويى اصلا فقرا آدم نبودند تا چه رسد به غلامان و بردگان . آنها كه اشراف و اعيان و به تعبير قرآن , ملا بودند , خودشان را صاحبو مستحق همه چيز مى دانستند و آنهائى كه هيچ چيز نداشتند مستحق چيزى نمى شدند , حتى حرفشان هم اين بود , نه اينكه بگويند ما در دنيا همه چيز داريم و شما چيزى نداريد ولى در آخرت ممكن است خلاف اين باشد . بلكه مى گفتند دنيا خودش دليل آخرت است , اينكه ما در دنيا همه چيز داريم , دليل بر اين است كه ما محبوب و عزيز خدا هستيم , خدا ما را عزيز خود دانسته و همه چيز به ما داده است , پس آخرت هم همين طور است , شما هم در آخرت هم همين طور هستيد . آنكه در دنيا بدبخت است , در آخرتهم بدبخت است . به پيغمبر مى گفتند يا رسول الله آيا مى دانى عيب كار تو چيست ؟ مى دانى چرا ما حاضر نيستيم رسالت تو را بپذيريم ؟ براى اينكه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع كرده اى . اينها را جارو كن بريز دور , آن وقت ما اعيان و اشراف مىآييم دور و برت. قرآن مى گويد به اينها بگو : & و ما انا بطارد المؤمنين & من كسى را كه ايمان داشته باشد , به جرم اينكه غلام است , برده است , فقير است طرد نمى كنم . & و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغدوه و العشى يريدون وجهه &  اين اشخاص را هرگز از خودت دور نكن , اشراف بروند گم شوند , اگر مى خواهند اسلام اختيار كنند , بايد آدم شوند .

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

                                

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ انتقاد پذیری و تنفر از چاپلوسی
 

 

انتقاد پذيري و تنفر از مداحى و چاپلوسى

 

او گاهى با اعتراضات برخى ياران مواجه مى شد , اما بدون آنكه درشتى كند نظرشان را به آنچه خود تصميم گرفته بود جلب و موافق مى كرد .

از شنيدن مداحى و چاپلوسى بيزار بود , مى گفت: به چهره مداحان و چاپلوسان خاك بپاشيد .

محكم كارى را دوست داشت , مايل بود كارى كه انجام مى دهد متقن و محكم باشد تا آنجا كه وقتى يار مخلصش سعد بن معاذ از دنيا رفت و او را در قبر نهادند , او با دست خويش سنگها و خشتهاى او را جابجا و محكم كرد و آنگاه گفت :

من مى دانم كه طولى نمى كشد همه اينها خراب مى شود , اما خداوند دوست مى دارد كه هرگاه بنده اى كارى انجام مى دهد آن را محكم و متقن انجام دهد

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

                                

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ نظم و انضباط

 

 

 

نظم و انضباط

نظم و انضباط بر كارهايش حكمفرما بود اوقات خويش را تقسيم مى كرد و به اين عمل توصيه مى نمود اصحابش تحت تاثير نفوذ او دقيقا انضباط را رعايت مى كردند برخى تصميمات را لازم مى شمرد آشكار نكند و نمى كرد , مبادا كه دشمن از آن آگاه گردد يارانش تصميماتش را بدون چون و چرا به كار مى بستند , مثلا فرمان مى داد كه آماده باشيد , فردا حركت كنيم , همه به طرفى كه او فرمان مى داد همراهش روانه مى شدند , بدون آنكه از مقصد نهايى آگاه باشند , در لحظات آخر آگاه مى شدند گاه به عده اى دستور مى داد كه به طرفى حركت كنند و نامه اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت : بعد از چند روز كه به فلان نقطه رسيدى نامه را باز كن و دستور را اجرا كن آنها چنين مى كردند و پيش از رسيدن به آن نقطه نمى دانستند مقصد نهايى كجاست و براى چه ماموريتى مى روند , و بدين ترتيب دشمن و جاسوسهاى دشمن را بى خبر مى گذاشت و احيانا آنها را غافلگير مى كرد .

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

                                

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ استقامت ، رهبری و مدیریت

 

 

اراده و استقامت

اراده و استقامتش بى نظير بود , از او به يارانش سرايت كرده بود دوره بيست و سه ساله بعثتش يكسره درس اراده و استقامت است او در تاريخ زندگى اش مكرر در شرايطى قرار گرفت كه اميدها از همه جا قطع مى شد , ولى او يك لحظه تصور شكست را در مخيله اش راه نداد , ايمان نيرومندش به موفقيت يك لحظه متزلزل نشد .

رهبرى و مديريت و مشورت

با اينكه فرمانش ميان اصحاببى درنگ اجرا مى شد و آنها مكرر مى گفتند چون به تو ايمان قاطع داريم , اگر فرمان دهى كه خود را در دريا غرق كنيم و يا در آتش بيفكنيم مى كنيم , او هرگز به روش مستبدان رفتار نمى كرد در كارهايى كه از طرف خدا دستور نرسيده بود , با اصحاب مشورت مى كرد و نظر آنها را محرم مى شمرد و از اين راه به آنها شخصيتمى داد در بدر مساله اقدام به جنگ , همچنين تعيين محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسراى جنگى را به شور گذاشت . در احد نيز راجع به اينكه شهر مدينه را اردوگاه قرار دهند و يا اردو را به خارج ببرند , به مشورت پرداختدر احزاب و در تبوك نيز با اصحاب به شور پرداخت .

على هم مشورت مى كرد , پيغمبر هم مشورتمى كرد . آنها نيازى به مشورتنداشتند ولى مشورت مى كردند براى اينكه اولا ديگران ياد بگيرند , و ثانيا مشورت كردن شخصيت دادن به همراهان و پيروان است . آن رهبرى كه مشورت نكرده - ولو صد در صد هم يقين داشته باشد - تصميم مى گيرد , اتباع او چه حس مى كنند ؟ مى گويند پس معلوم مى شود ما حكم ابزار را داريم , ابزارى بى روح و بى جان . ولى وقتى خود آنها را در جريان گذاشتيد , روشن كرديد و در تصميم شريك نموديد احساس شخصيت مى كنند و در نتيجه بهتر پيروى مى كنند .

& و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله & .

اى پيغمبر ! ولى كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل آدمهاى دو دل باشى , قبل از اينكه تصميم بگيرى مشورت كن , ولى رهبر همين قدر كه تصميم گرفت تصميمش بايد قاطع باشد . بعد از تصميم يكى مى گويد اگر اينجور بكنيم چطور است ؟ ديگرى مى گويد آنجور بكنيم چطور است؟ بايد گفت : نه , ديگر تصميم گرفتيم و كار تمام شد . قبل از تصميم مشورت , بعد از تصميم قاطعيت . همين قدر كه تصميم گرفتى , به خدا توكل كن و كار خودت را شروع كن و از خداى متعال هم مدد بخواه .

نرمى و مهربانى پيغمبر , عفو و گذشتش , استغفارهايش براى اصحاب و بيتابى اش براى بخشش گناه امت, همچنين به حساب آوردنش اصحاب و ياران را , طرف شور قرار دادن آنها و شخصيت دادن به آنها از علل عمده نفوذ عظيم و بى نظير او در جمع اصحابش بود . قرآن كريم به اين مطلب اشاره مى كند آنجا كه مى فرمايد :

به موجب مهربانى اى كه خدا در دل تو قرار داده تو با ياران خويش نرمش نشان مى دهى اگر تو درشتخو و سختدل مى بودى از دورتپراكنده مى شدند پس عفو و بخشايش داشته باش و براى آنها نزد خداوند استغفار كن و با آنها در كارها مشورت كن , هرگاه عزمت جزم شد ديگر بر خدا توكل كن و ترديد به خود راه مده

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ زهد و ساده زیستی
 

 

زهد و ساده زيستى

زهد و ساده زيستى از اصول زندگى او بود ساده غذا مى خورد , ساده لباس مى پوشيد و ساده حركت مى كرد زيراندازش غالبا حصير بود , بر روى زمين مى نشست , با دست خود از بز شير مى دوشيد و بر مركب بى زين و پالان سوار مى شد و از اينكه كسى در ركابش حركت كند به شدت جلوگيرى مى كرد قوت غالبش نان جوين و خرما بود كفش و جامه اش را با دست خويش وصله مى كرد در عين سادگى طرفدار فلسفه فقر نبود , مال و ثروت را به سود جامعه و براى صرف در راه هاى مشروع لازم مى شمرد , مى گفت :

نعم المال الصالح للرجل الصالح (2 ) .

چه نيكوست ثروتى كه از راه مشروع به دست آيد براى آدمى كه شايسته داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف كند .

و هم مى فرمود :

نعم العون على تقوى الله الغنى ( 3 ) .

مال و ثروت كمك خوبى است براى تقوا .

داشت كه در مجالس گرد و حلقه به دور هم بنشينند , مجلس بالا و پايين نداشته باشد , دستور مى داد و تأكيد مى كرد كه هر وقت وارد مجلس مى شويد هرجا كه خالى است همانجا بنشينيد , يك نقطه معين را جاى خودتان حساب نكنيد و به آن نقطه فشار نياوريد , اگر خودش وارد مجلسى مى شد خوشش نمىآمد كه جلوى پايش بلند شوند , و گاهى اگر بلند مى شدند مانع مى شد و مردم را امر مى كرد كه قرار بگيرند و و مى گفتند اين , سنت اعاجم است , سنت ايرانيهاست . و نيز مى فرمود هر كس كه وارد شد , در جايى كه خالى است بنشيند , نه اينكه افراد مجبور باشند جاى خالى بكنند تا كسى بالا بنشيند . اسلام چنين چيزى ندارد . يكى از مسلمانان فقير و ژنده پوش وارد شد , كنار آن شخص كه به اصطلاح اشراف بود , جائى خالى بود . آن مرد , همانجا نشست. همينكه نشست , او روى عادت جاهليت فورا خودش را جمع كرد و كنار كشيد . رسول اكرم متوجه شد , رو كرد به او كه چرا چنين كارى كردى ؟ ! ترسيدى كه چيزى از ثروتت به او بچسبد ؟ نه يا رسول الله . ترسيدى چيزى از فقر او بتو بچسبد ؟ نه يا رسول الله . پس چرا چنين كردى ؟ اشتباه كردم , غلط كردم , به جريمه اينكه چنين اشتباهى مرتكب شدم الان در مجلس شما , نيمى از دارائى خودم را به همين برادر مسلمانم بخشيدم . به آن برادر مؤمن گفتند خوب پس حالا آن را تحويل بگير , گفت نمى گيرم , گفتند تو كه ندارى , چرا نمى گيرى ؟ گفت من براى اينكه مى ترسم بگيرم و روزى دماغى مثل دماغ اين شخص پيدا بكنم .

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

                                

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ نظافت ، برخورد و معاشرت
 

 

نظافت و بوى خوش

به نظافت و بوى خوش علاقه شديد داشت , هم خودش رعايت مى كرد و هم به ديگران دستور مى داد به ياران و پيروان خود تاكيد مى نمود كه تن و خانه خويش را پاكيزه و خوشبو نگه دارند بخصوص روزهاى جمعه وادارشان مى كرد غسل كنند و خود را معطر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود , آنگاه در نماز جمعه حضور يابند .

 

برخورد و معاشرت

در معاشرت با مردم , مهربان و گشاده رو بود در سلام به همه حتى كودكان و بردگان پيشى مى گرفت پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمى كرد و در حضور كسى تكيه نمى نمود غالبا دو زانو مى نشست در مجالس , دايره وار مى نشست تا مجلس , بالا و پايينى نداشته باشد و همه جايگاه مساوى داشته باشند از اصحابش تفقد مى كرد , اگر سه روز يكى از اصحاب را نمى ديد سراغش را مى گرفت , اگر مريض بود عيادت مى كرد و اگر گرفتارى داشت كمكش مى نمود در مجالس , تنها به يك فرد نگاه نمى كرد و يك فرد را طرف خطاب قرار نمى داد , بلكه نگاه هاى خود را در ميان جمع تقسيم مى كرد از اينكه بنشيند و ديگران خدمت كنند تنفر داشت , از جا بر مى خاست و در كارها شركت مى كرد مى گفت : خداوند كراهت دارد كه بنده را ببيند كه براى خود نسبت به ديگران امتيازى قائل شده است .

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ تنفر از بیکاری و رفتار با بردگان

 

 

تنفر از بيكاري

 

از بيكارى و بطالتمتنفر بود , مى گفت :( خدايا ! از كسالتو بى نشاطى , از سستى و تنبلى و از عجز و زبونى به تو پناه مى برم( مسلمانان را به كار كردن تشويق مى كرد و مى گفت : ( عبادت هفتاد جزء دارد و بهترين جزء آن كسب حلال است

 

رفتار با بردگان

نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود به مردم مى گفت : اينها برادران شمايند , از هر غذا كه مى خوريد به آنها بخوارنيد و از هر نوع جامه كه مى پوشيد آنها را بپوشانيد , كار طاقت فرسا به آنها تحميل مكنيد , خودتان در كارها به آنها كمك كنيد مى گفت : آنها را به عنوان ( بنده( و يا كنيز ( كه مملوكيترا مى رساند ) خطاب نكنيد , زيرا همه مملوك خداييم و مالك حقيقى خداست , بلكه آنها را به عنوان ( فتى( ( جوانمرد ) يا ( فتاة( ( جوانزن ) خطاب كنيد .

در شريعت اسلام تمام تسهيلات ممكن براى آزادى بردگان كه منتهى به آزادى كلى آنها مى شد فراهم شد او شغل ( نخاسى(يعنى برده فروشى را بدترين شغلها مى دانست و مى گفت: بدترين مردم نزد خدا آدم فروشان اند .

 

ماخذ : تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ رعایت دقیق قوانین الهی
 

 

 

يك جنبه مهم تاريخ زندگي پيامبر(ص‌) رعايت دقيق قوانين الهي و وحياني است‌. پيامبر تابع قرآن ‌است و به هيچ روي مجاز به تخطي از آنها نيست‌. در اين باره‌، بسان قرآن‌، از افراط و تفريط بيزار است و تلاش مي‌كند، همان گونه كه به او دستور داده شده تا مستقيم حركت كند «و استقم كما امرت‌» همين رويه را ميان مردم هم ترويج كند.

حضرت مي‌كوشد تا احكام را به مردم ياد بدهد و حدود دين و احكام شرعي را مشخص كند. در اين‌ميان‌، يك اصل مهم‌، تفهيم اين نكته به مردم است كه دين را بايد از خدا و رسول بگيرند و حلال و حرام را بر اساس قرآن و سنت بشناسند. در خود قرآن‌، از يهود به خاطر اين كه بي‌دليل برخي از حلالها را حرام‌كرده‌اند، چندين بار، گله شده است‌.قرآن و رسول و امامان دين‌، به همان اندازه كه از لاابالي‌گري متنفرند از خشك مقدسي كه ناشي از ضعف قوه عقلاني و تمسك به ظواهر است‌، هم بيزارند.در خبري آمده است كه پيغمبر (ص‌) به مسلمانان دستور دادند در سفر روزه نگيرند، ولي عده‌اي از روي خشك مقدسي همچنان روزه مي‌گرفتند. حضرت از اين رفتار مردم به خشم آمده‌، همان طور كه روي‌شترشان بودند، ظرف آب را سركشيده و فرمودند: اي خطاكاران‌، افطار كنيد؟ افطروا يا معشر العصاة‌.


پيامبر (ص‌) بدون اجازه خداوند چيزي را حلال يا حرام نمي‌كرد، حتي اگر خودش از چيزي بدش‌مي‌آمد. درباره سير، حضرت از آن متنفر بود و مي‌فرمود هر كس سير خورده كنار من ننشيند با اين حال‌، همان لحظه مي‌فرمود: من حرام نمي‌كنم‌، زيرا اجازه تحريم آنچه را كه خداوند حلال كرده ندارم‌، اما من از آن بدم مي‌آيد.«يا ايها الناس انه ليس بي تحريم ما أحل الله و لكنها شجرة أكره ريحها».

رعايت حلال و حرام الهي‌، جزو اصولي بود كه پيامبر به مردم آموزش مي‌داد و بر آن تأكيد مي‌كرد. اين‌مطلب را قرآن هم مكرر فرمود بود كه اينها حدود الهي است و تخطي از آنها بر هيچ كس روا نيست‌.آنچه هست‌، اين كه قرآن و حديث بايد با درايت فهميده شود و ظاهرنگري‌، انسان را به كج فهمي‌مي‌كشاند.

 

 نقل يك روايت در اين زمينه جالب است‌. امام حسين (ع‌) سر مسائل صفين با عبدالله پسر عمروبن عاص كه مانند پدرش در صفين بر ضد امام علي (ع‌) جنگيد، حرف نمي‌زد. ابوسعيد خدري بعدها در مدينه ميان آنان واسطه شد تا با يكديگر آشتي كنند. وقتي امام با او سخن گفت‌، از عبدالله گلايه كرد كه تو بر طبق احاديثي كه از پيغمبر (ص‌) نقل مي‌كند، من را بهترين زمينيان نزد آسمانيان مي‌داني‌؛ پس چرا در صفين حاضر شدي و با پدر من كه از من بهتر بود جنگ كردي‌. پسر عمرو بن عاص درباره دليل اين مطلب گفت‌:من زمان پيامبر (ص‌) زاهد بودم و زندگي را به خود سخت مي‌گرفتم‌. روزها روزه و شبها قيام الليل داشتم‌. پدرم درباره افراط من به پيامبر (ص‌) شكايت كرد.

حضرت به من فرمود: از پدرت اطاعت كن‌. وقتي پدرم‌ به صفين مي‌رفت‌، من هم از او اطاعت كردم‌. حضرت فرمودند: اين با «لاطاعة لمخلوق في معصية الخالق‌» (عدم جواز اطاعت از كسي وقت معصيت خالق مي‌كند) سازگار نيست‌؛ همينطور با آيه «و ان جاهداك ان‌تشرك بي فلا تطعهما» اگر والدين تو، تو را به شرك فرا خواندند، از آنان اطاعت نكن‌.بدين ترتيب عبدالله بن عمرو بن عاص نشان داد كه از جمله پيامبر (ص‌) كه او را موظف به اطاعت از پدر كرده بوده‌، تا چه اندازه بد برداشت كرده و ظاهر نگري كرده است‌.

(تهذيب الاثار مسند ابن عباس ج 1، ص 92).

                                 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ مدارا با مردم
 

 

پيامبر اكرم (ص) در زندگي فردي ، معاشرت ها و برخوردهاي خود با ديگران به سادگي از آنچه در اختيار داشت مي گذشت و هرگز درباره ديگران سختگيري نمي كرد ، به طوري كه برخي نويسندگان تسامح و نرمش اخلاقي را يكي از اصول و محورهاي حاكم بر شيوه هاي دعوت و زندگي آن حضرت (ص) شمرده اند . از انس بن مالك روايت شده است كه : مدت نه سال در خدمت پيامبر (ص) بودم اما به ياد ندارم هيچ گاه گفته باشد چرا فلان كار را انجام ندادي و هرگز در كاري از من عيب نگرفت .

 

از طرف ديگر به مبلغ اعزامي خود به يمن معاذبن جيل- مي فرمايد : « يا معاذ يسر و لا تعسر و بشر و لا تنفر » (1) اي معاذ ، آسان بگير و سخت گيري مكن . مژده بده و مردم را بيزار مكن . چه در دعوت ، آسانگيري ، كليد موفقيت است . همچنين در جاي ديگري به اصحاب خود ، سفارش به آسانگيري مي كند : « يسروا و بشروا و لاتنفروا » آن حضرت (ص) به چندين بيان ، شريعت خويش را مبتني بر تسامح و مدارا و سهولت معرفي نمود .

 

آن حضرت (ص) خطاب به عثمان بن مظعون فرمود :

« ان الله ارسلني مبلغاً و لم يرسلني متعنتاً

خدا مرا براي تبليغ فرستاده نه براي سرزنش و عتاب و عيب جويي .

و در جايي خود را مانند پدر براي امتش قلمداد مي كند : « انما انا لكم كثل الوالد لولده » همانا من براي شما چون پدر براي فرزندان هستم . روشن است كه چنين خصلت هايي ، تا چه اندازه در نرم كردن دل مخاطبان و قبول دعوت موثر و نافذ خواهد بود .

 

اگر اين رفق و مدارا نبود دلها پيرامون او گرد نمي آمدند و اگر اين بردباري و حلم زايدالوصف و رعايت عواطف و صميميت و تواضع با مردم نبود هرگز اين تاثير در نفوذ امكان پذير نمي گشت و جان هاي آدميان با او همراه و پذيراي وحي الهي نمي شدند .

 

رفتار پيامبر اكرم (ص) با مردم اعم از مومن و كافر از موضع شفقت و مهرورزي و دوستي خالصانه بود . آن حضرت (ص) مشركان را به مثابه بيماراني مي نگريست كه نيازمند پرستاري دلسوز براي معالجه و مداوايند ، طبيبي كه دردشان را بشناسد و مرهمي بر آن بنهد ، در نظر او مومنان نيز همواره محتاج مراقبت حكيمانه به منظور رشد ايمان و سلوكشان مي باشند . بدين جهت پيامبر (ص) در صدد ايجاد ارتباط صميمي و طرح دوستي خالصانه با آنان بود ، شفقت بر منحرفان در جهت نرم كردن دل و آماده كردن آنان براي پذيرش دعوت و دوستي عميق با مومنان با هدف تخلق بيش و از پيش آنان به فضايل اعتقادي و اخلاقي .

 

از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود : رسول خدا نگاه هاي خود را به تساوي ميان اطرافيان تقسيم مي كرد . او هيچ گاه پاي خود را پيش يارانش دراز نكرد و چون مردي از اصحاب با او مصافحه مي نمود ، پيامبر قبل از او دستش را عقب نمي كشيد . همچنين از امير المومنين علي (ع) روايت شده است : رسول خدا (ص) هرگاه كسي را افسرده مي ديد با خوشرويي و مزاح او را شادمان مي ساخت و مي فرمود : خداوند كسي را در حضور برادرانش روي ترش كند دوست نمي دارد .

 

باز در سخنان امير المومنان علي (ع) است كه فرمود : او (پيامبر) نرمخوترين و در معاشرت بزرگوارنريم مردم بود .

 

پذيرفتن دعوت هاي مهماني كه از سوي اصحاب به آن حضرت پيشنهاد مي گرديد و حضور بي تكلف آن حضرت (ص) در آن ضيافت ها از مصاديق سعي رسول خدا در افزايش و تعميق ارتباط ايماني در جامعه به منظور ارائه هدايت هاي فكري و اخلاقي به مردم است . چنانكه از انس بن مالك نقل است كه : عادت پيغمبر (ص) چنين بود كه مريض را عيادت مي كرد و جنازه را مشايعت مي نمود و دعوت بينوايان را اجابت مي كرد .

 

ماخذ : سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 260

                                 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ ایام جوانی
 

                                   

مورخین نوشته‏اند: ابو طالب بعد از سفر به شام و داستان بحیرا دیگر سفر تجارتى نکرد و بیشتر به حفاظت و تربیت رسول خدا(ص)همت مى‏گماشت، و در محافل بزرگان قریش و کارهاى اجتماعى او را با خود مى‏برد، در اجتماعات او را شرکت مى‏داد و احیانا با او در کارها مشورت مى‏کرد و حتى نقل شده که در جنگهایى که گاه گاه اتفاق مى‏افتاد و به عنوانى پاى قریش به جنگ کشیده مى‏شد، آن حضرت را با خود مى‏برد - که از آن جمله شرکت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذکر کرده‏اند که براى ما از نظر تاریخى صحت آن به اثبات نرسیده و بلکه مورد تردید و شبهه است (1) - .

و چنانکه از خود آن حضرت نقل شده و مورخین نیز نوشته‏اند: در این خلال چند سالى هم چوپانى کرد و گوسفندانى را که از پدر و مادرش بدو رسیده بود و یا از کسان نزدیکش بود به دره‏هاى مکه مى‏برد و مى‏چرانید و این خود وسیله دیگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فکرى و آماده ساختن خود براى هدایت و رهبرى مردم در آینده بود.

زیرا محیط صحرا و بیابان براى آن حضرت که به دنبال جاهاى خلوتى مى‏گشت تا بهتر بتواند فکر و تامل در کارها بکند محیطى آماده و مهیا بود و پرورش گوسفندانى که بى دفاع‏ترین چهارپایان و ناتوانترین بهایم هستند تاثیر زیادى در قلب و روح وى براى تربیت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت. و از همه بالاتر آنکه وسیله و فرصت‏خوبى بود تا از آن محیط شرک و آلوده به انواع مفاسد، فحشا، گناه، ظلم و بى عدالتى به محیطى آرام و دور از این مفاسد پناه برده و در آن زمانى که نمى‏توانست عملا با آنها به مبارزه برخیزد و قدرت این کار را نداشت‏به بیابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبیند.

و اینکه برخى از نویسندگان مسیحى در اینجا نیز نوشته‏اند که‏«در دوره‏اى از عمر که اطفال دیگر، تمام اوقات خود را صرف بازى مى‏کنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود را صرف کار براى تحصیل معاش نماید آن هم یکى ازسخت‏ترین کارها یعنى گله‏دارى (2) »علتى جز همان که در صفحات قبل گفتیم یعنى غرض ورزى و یا بى اطلاعى ندارد، زیرا همان گونه که گفتیم آن حضرت براى کسى گوسفند نمى‏چرانید و اجیر کسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسیله سرگرمى و پناه بردن به محیط آرام بیابان و فکر و تجمع حواس بیشتر بود.

بارى دیدنیهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قریش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و کشت و کشتارهاى بیهوده و شنیدن قصاید افتخار آمیز شعراى نامى عرب در بازارهایى که به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهایى مانند«عکاظ‏»و جاهاى دیگر تشکیل مى‏شد در روح کنجکاو رسول خدا(ص)که پیوسته از عادات زشت و تسلط جویانه قبایل عرب و مردم مکه رنج مى‏برد اثر عمیقى مى‏گذارد و او را براى مبارزه با این همه اخلاق ناپسند که گریبانگیر اجتماع شده بود آماده مى‏ساخت.

بیشتر دوست مى‏داشت تنها باشد و فکر کند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جایى که مى‏توانست‏با عادات ناپسندى که مى‏دید مبارزه مى‏کرد و اشتباهات اطرافیان را به آنها گوشزد مى‏نمود، در برخورد با مردم همیشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى‏کرد، هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى‏گرفت جانب حق و عدالت را کاملا مراعات مى‏کرد و عملا راه و رسم زندگى صحیح انسانى را به مردم مى‏آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجیبى بود که در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى‏شد، هیچگاه در خلوت و جلوت، در هیچ امر مالى و غیر مالى، در معاشرت با مردان و زنان، کوچکترین انحراف اخلاقى و خیانتى از او دیده نشد تا آنجا که هنوز سنین جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت‏سر نگذارده بود و شاید بیش از بیست‏سال از عمرش نگذشته بود که به‏«محمد امین‏»معروف شد و مردم مکه این لقب پرافتخار را به او دادند و هر کجا او را مى‏دیدند به همدیگر نشان داده و مى‏گفتند: - امین آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا(ص)تدریجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر کوى و برزن گردید و آن حضرت را محبوب مردم مکه گردانید، و همین جریان سبب باز شدن صفحه جدیدى در زندگى آن بزرگوار شد و یکى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خدیجه بود.

پى‏نوشت:

1. براى تحقیق بیشتر به تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 15، الصحیح من السیرة، ج 1، ص 95 مراجعه شود.

 

کتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 85

نویسنده: رسولى محلاتى                               

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ احترام به اخلاق نیکو
 

                                     

 

بعد از به وقوع پیوستن ِ  یکی از جنگهائی که در ایام هجرت اتفاق افتاد . عده ای اسیر را نزد پیغمبر آوردند . مردی که محکوم به اعدام بود را از این میان برای گردن زدن آوردند

 

حضرت رو به آن اسیر کرده و فرمود : جبرئیل به من خبر داد که تو اطعام طعام می کنی و از میهمان ِ وارد برخود پذیرائی می نمائی و بر پیشامد های ناگوار صبر می کنی و غرامت و بدهکاری که بعهده افراد قرار گرفته ( و از پرداخت آن عاجز هستند ) می پردازی . من بدین جهت من تو را آزاد می نمایم

                                

                         

شخص اسیر عرض کرد : آیا خدای تو این کارها را دوست دارد ؟! حضرت فرمود : آری . آن شخص بلا فاصله گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله  و گفت :  

 

 

         قسم به خداوند که هیچ گاه کسی را از کمک مالی خود رد نکردم  

 

 

 

 

 

ماخذ مطالب : کافی ج 4 صفحه 51

 

                  الوافی ج 6 صفحه 508

 

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ قاطعیت در مبارزه با گناه
 

رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:

«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم»

نازل گرديد، توبه‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.

عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.

من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.

در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش ازآن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.

 

آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پيش خود مى‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.

 

بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.

گاهى در شهر حركت مى‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏شدم زيرا مى‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.

 

رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.

 

روزى خبر رسيد كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.

 

تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو ركعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.

 

در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپيش ديگرى از اهل دنيا مى‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.

 

حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.

از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏هايم را تكذيب نمايم.

 

به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).

 

رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏گفت .

 

من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏كردم، به خودم مى‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى‏نشستم و او را زير نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى‏كرد، چون به او نگاه مى‏كردم فورى از من روى بر مى‏گردانيد.

 

طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .

سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .

روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .

گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .

چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد كه رسول خدا (ص) مى‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد.

من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد آيا اجازه مى‏دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،كارش گريه كردن است .

بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد.

صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است .

رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبريك مى‏گفتند.

داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه‏اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».

گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى‏دانستيم .

آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...

 

خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.

 

 

اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل كرده است .

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ دلسوزی و ترحم
 

رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.

على (ع) با مدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد.

وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.

پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏كرد، جانيان را مى‏كشت، بهر كه پناه مى‏داد حمايتش مى‏كرد، از حريم دفاع مى‏نمود، ازمبتلايان دستگيرى مى‏كرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشكار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.

رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها كه گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى‏خواستم .

آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم كنيد عزيزى را كه ذيل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است .

و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد كنند، دختر حاتم كه چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بكنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت كه بدعاى او گوش فرا دهند.

دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنكه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.

دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم كه به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏كند، بصغير رحم مى‏كند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏كنى.

اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.

عدى بن حاتم مى‏گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم، فرمود: تو كيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏كرد.

من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست وگرنه با ضعفاء چنين نمى‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.

باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو ركوسى نبودى ؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو خويش ماليات مرباع  نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى‏داند

بدين طريق مى‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى‏كند تا جائى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.

 

تفسير برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسير على بن ابراهيم قمى

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ کمک به دوستان
 

جابربن عبدالله يكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست كه با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.

مى‏گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشكريان حركت مى‏كرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.

من در كنار شتر خويش ايستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص كيست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).

فرمود: چرا در اينجا مانده‏اى؟

گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏كرد.

در آن شب كه با هم راه مى‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.

فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نكردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع كن.

بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را كه در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟

گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم كار به اشكال كشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب كرده‏اى، راه همانست .

فرمود: اين شتر را به چند خريده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.

فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» ديگر اضافه كن، شترش را نيز به خودش بده.

آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ 16 گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر كن.

وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها كفايت كرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.

حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نكنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم

 

 

سيره حلبيه ج 3 ص 224

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ پناه بردن به خدا
 

روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏اش را مى‏زد بنده در زير شكنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولايش از زدن او دست كشيد.

حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏كردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار

 

 

روضة الواعظين ص 495 مجلس 74

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ صبر و مقاومت
 

آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى‏ريزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم :

«و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون

اصول كافى 2 ص 183.

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ حیاء و چشم پوشی
 

پیامبر اکرم (ص) در حیا و شرم مرتبتی عالی داشتند و از آن چه طبعاً خوششان نمی آمد با بزرگواری خاص خود چشم پوشی می نمودند . خداوند متعال در قرآن مجید فرموده اند : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَى طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلَکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنکُمْ وَاللَّهُ لَا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ .... ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید مگر به شما براى صرف غذا اجازه داده شود، در حالى که [قبل از موعد نیایید و] در انتظار وقت غذا ننشینید؛ امّا هنگامى که دعوت شدید داخل شوید؛ و وقتى غذا خوردید پراکنده شوید، و [بعد از صرف غذا] به بحث و صحبت ننشینید؛ این عمل‏، پیامبر را ناراحت مى‏نماید، ولى از شما شرم مى‏کند [و چیزى نمى‏گوید]؛ امّا خداوند از [بیان‏] حق شرم ندارد! .... » ( احزاب / 53 )

ابو سعید خدری می گوید : پبامبر اکرم (ص) بسیار با حیا بودند هر کس چیزی از ایشان  در خواست می کرد به او عطا می نمودند ایشان خوشرو و خوش برخورد بودند و به سبب شرم و بزرگواری که داشتند هیچ کس را آزرده نمی کردند اگر عمل ناراحت کننده ای از کسی می دیدند ، نمی فرمودند که چرا فلانی این کار را می کند بلکه می گفتند چرا گروهی این عمل را انجام می دهند و نامی از انجام دهنده کار به میان نمی آوردند . ایشان به سبب حیا و شرمی که داشتند نظرهای ممتد به صورت کسی نمی کردند ... 

( سفینة البحار / ج1 / ص414 )

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ مزاح با دیگران 2
 

پیامبر اکرم (ص) به پیرزنی که دندان هایش ریخته و دیگر اثری از زیبایی در چهره اش نمانده بود فرمودند : «بدان که هرگز پیرزنی که دندانهایش ریخته باشد وارد بهشت نخواهد شد.» پیر زن از سخن پیامبر اکرم (ص) ناراحت و غمگین شد و از غصّه شروع به گریه کرد ، ایشان فرمودند : «چرا گریه می کنی ؟ » پیر زن گریه کنان گفت : «زیرا دندانهای من نیز ریخته ...»

پیامبر اکرم (ص) تبسّمی کردند و فرمودند : «لا تَدخِلینَ الجَنَّةَ عَلیَ حالِکِ » تو که با این حال وارد بهشت نخواهی شد ... ( پروردگار زنان بهشتی را جوان و سالم به بهشت خواهند برد . ) دل غمگین پیر زن ، از کلام ایشان غرق نور و سرور شد .

 ( بحار الأنوار : ج16 ، ص 298 )

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ خوف از خدا

 

 

پیامبر اکرم (ص) همیشه نگران و در اندیشه جهان آخرت بودند ، ابوذر نقل می کند که رسول الله (ص) شب را به نماز می ایستادند و این آیه را تکرار می کردند : « إِن تُعَذِّبهُم فَإِنَّهُم عِبادُکَ وَ إِن تَغفِرلَهُم فَإِنَّکَ أَنتَ العَزِیزُ الحَکِیمُ » ؛ پروردگارا ، اگر آنان را مجازات کنی ، بندگان تواند و اگر آنان را ببخشی ، تو عزیزی و کارهایت روی حکمت است.(سوره مائده،آیه118)

پیامبر اکرم ( ص ) به ابن مسعود فرمودند : " برایم قرآن بخوان " ، ابن مسعود نقل می کند که شروع به خواندن سوره نساء کردم و وقتی که به این آیه رسیدم « فَکَیفَ إِذا جِئنا مِن کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وِ جِئنابِکَ عَلی هوُلائِ شَهِیداً » ؛ ( حال مردم ) چگونه است ، آن هنگام که برای هر امتی گواهی (بر اعمالشان) حاضر سازیم و تو را ( ای رسول الله (ص)) گواه آنان بیاوریم.(سوره نساء،آیه41) ، متوجه شدم که دیدگان پیامبر اکرم (ص) پر از اشک شد و به من فرمودند : همین مقدار که خواندی کافی است....

 

( سفینة البحار،ج1،ص420)

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ عدالت ، امانت ، راستگوئی

 

 

ابوجهل در یکی از سخنانش گفته : محمّد بن عبدالله (ص) در اجتماع ما نشو و نما می کردند و ما ایشان را امین نامیدیم ؛ زیرا شخصی درستکار ، آرام و راستگو بودند ، ایشان را احترام کردیم تا مقام والایی یافتند ، آنگاه مدّعی رسول الله شدند ..... حتّی روزی ابوجهل خطاب به پیامبر اکرم (ص) گفت : ما شما را تکذیب نمی کنیم بلکه دستوراتی که آورده اید تکذیب می کنیم ، در آن هنگام آیه ای نازل شد :

« فَاِنَّهُم لا یُکَذِّبُونَکَ وَ لکِنِّ الظّالِمیِنَ بِایاتِ اللهِ یَجحَدُونَ »

آنان تو را تکذیب نمی کنند ولی ستمکاران آیات خدا را انکار می نمایند  (سوره انعام ، آیه 33)

اخنس در جنگ بدر ابوجهل را دید و گفت : ای ابوحکم در اینجا غیر از من و تو کسی نیست تا سخنانمان را بشنود پس به من بگو آیا محمّد امین (ص) در ادعایی که می کند راست می گوید یا دروغ ؟ در پاسخ چنین می شنود : آری ، او انسان راستگوییست و هرگز لب به دروغ نگشاییده .....

هرقل پادشاه روم وضع پیامبر اکرم (ص) را از ابوسفیان پرسید : آیا پیش از ادّعای نبوّت به او تهمت دروغگویی زده بودید ؟ در پاسخ ابوسفیان گفت : نه .

هنگامی که پیامبر اکرم (ص) غنایم جنگ حنین را تقسیم می کردند ، مردی بلند بالا که میان دو چشمش آثار سجده نمایان بود پیش آمد و بر جماعت سلام کرد و احترام ویژه ای به پیامبر اکرم (ص) نکرد ؛ سپس رو به ایشان گفت : عملی را که درباره این غنایم انجام دادی دیدم . ایشان فرمودند : " به نظر تو چگونه بود ؟ " آن مرد گفت : به نظرم عادلانه نیامد ، ایشان با حالت خشم فرمودند : " وای بر تو ، اگر عدل نزد من نباشد پس نزد که خواهد بود ! ؟ "

مسلمانان گفتند : یا رسول الله (ص)، او را بکشیم  ؟ که ایشان فرمودند : " او را واگذارید ، درآینده نزدیک پیروانی خواهد داشت که همانند بیرون آمدن تیر از کمان از دین خارج خواهند شد و خداوند به دست محبوبترین افرادش آنها را خواهد کشت . " تا آنکه حضرت علی (ع) در جنگ نهروان ، همان مرد را که از زمره خوارج بود به هلاکت رسانید .

 (سفینة البحار،ج1،ص383)

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ تسبیحات حضرت زهراء
 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند : " اى فاطمه (س) چیزى به تو عطا کنم که از خدمتکار و دنیا با آنچه در آن است ، ارزشمندتر است ; بعد از نماز سى و چهار مرتبه « الله اکبر » و سى و سه مرتبه « الحمدلله ‏» و سى و سه مرتبه « سبحان الله ‏» بگو و آن را با لا اله الا الله ختم کن . این کار برایت از چیزى که می ‏خواهى و از دنیا و آنچه در آن است ، بهتر است‏ " .

( عدنان زعفرانى، ص‏9 )


در آن لحظه که این هدیه آسمانى به فاطمه (سلام الله علیها) عطا شد ، فرمودند : " از خدا و رسول خدا (ص) راضى شدم . " ( عدنان زعفرانى، ص 21 )  درک هدیه بزرگى که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به فاطمه (سلام الله علیها) اعطاء کرد ، به گونه ‏اى است که انسان از وصف آن عاجز می ماند و فقط از سرچشمه گفتار معصومین (علیهم السلام) است که تا اندازه‏ اى می ‏توان از برکاتش بهره‏ مند شد .


امام باقر (علیه السلام) درباره تسبیح حضرت فاطمه (سلام الله علیها) ، می ‏فرماید : " خداوند متعال با هیچ ستایشى ، بالاتر از تسبیحات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عبادت نشده است . و اگر چیزى افضل از آن وجود داشت ، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را به فاطمه (سلام الله علیها) اعطاء می ‏کرد . "

( تسبیحات حضرت زهراء، ص‏10، به نقل از علل الشرایع/366. )

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ ارزش نیکی به پدر و مادر
 

خواهر رضاعی پیامبر اکرم (ص) به خدمت آن بزرگوار رسید ، رسول الله (ص) از دیدن او بسیار خوشحال شدند ، ردای خود را روی زمین پهن کردند و خواهرشان را بر آن نشاند ، سپس رو به مهمان عزیز خود کردند و همان طور که از سر مهر و محبت لبخند می زدند مشغول سخن گفتن با ایشان شدند ، پس از این گفتگوی صمیمانه خواهرشان خداحافظی کرد و رفت .

مدتی نگذشته بود که برادر رضاعی پیامبر اکرم (ص) هم به خدمت ایشان رسید ، رسول الله (ص) برادرشان را هم به گرمی پذیرا شدند ، اما از آن پذیرایی فوق العاده صمیمانه که نصیب خواهر این مرد شد خبری نبود ؛ اصحاب رفتار پیامبر اکرم (ص) را کاملاً از نظر می گذراندند ، آنان به خوبی دریافتند برخورد ایشان با دو مهمانشان بسیار تفاوت داشته است . با کنجکاوی پرسیدند : ای رسول الله (ص)! چرا همانگونه که با خواهر این مرد رفتار کردید با او چنین نکردید ؟ پیامبر اکرم (ص) فرمودند : «لانها کانت ابر بوالدیها منه ؛ زیرا او بیشتر از برادرش به پدر و مادر خود نیکی می کرد...»

 

( بحار الانوار : ج 22، ص 267. )


 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ اوصاف مشترک قرانی خدا و رسول
 

خداوند سبحان اوصافی را برای خود در قرآن ذکر کرده که همانها را برای نبی اکرم(ص) نیز بیان کرده است؛ مثلاً همان گونه که قرائت قرآن را به خود نسبت داده، می‏فرماید: اولین جمع آوری کننده و قاری قرآن، خداوند است: «اِن عَلینا جمُعه و قُرانه فَاذا قرأناه فاتبع قرانه» قیامت/17-18 ، به پیامبرش هم نسبت داده، می‏فرماید: «اِقرأ باسم رَبک الذی خلق» علق/1 ، پیامبر اکرم(ص) نیز مسلمانان را به قرائت و حفظ قرآن توصیه فرمود است:

 

«تقَرؤونه صَباحاً ومَساءً» ؛(بحار22/274). و نیز همان گونه که خداوند خود را تلاوت کننده قرآن معرفی کرده است: «تِلک ایات الله نَتلوها علیک بالحق» بقره/252 ، رسول اکرم(ص) را هم تالی قرآن معرفی می‏کند: «یَتلوا علیهم ایاتنا» قصص/59 ، و به آن حضرت دستور می‏دهد تا آیات الهی را بر مردم تلاوت کند: «و اتلُ ما أُوحی اِلیک مِن کتاب» کهف/27 . و همان طور که ترتیل را به خود اسناد می‏دهد: «و رتلناه ترتیلاً» فرقان/32 ، رسولش را نیز به آن دستور می‏دهد: «و رتّل القران ترتیلاً» مزّمّل/4 .

خداوند متعال اصل تلاوت قرآن را بر پیامبرش واجب کرده است. قرآن کریم، سخن رسول اکرم(ص) را در این باره چنین نقل می‏کند: «اِنما أُمرت أَن أَعبد رَب هذه البلدة الذی حَرمَّها وله کل شَیء و آُمرت أَنّ أکون مِن المُسلیمن و أَن أَتلوا القران» نمل/91-92؛ من مأمور شدم تا مسلمان و تالی قرآن باشم.

 

خدای سبحان در آیه‏آی دیگر ادب تلاوت که ادب لفظی قرآن است را به پیامبرش گوشزد کرده، می‏فرماید: «و رتّل القران ترتیلا»؛ کلمات قرآن را منظم، منسجم و هماهنگ بخوان، بدون این که حرفهای آن مبهم باشد یا این که بین کلمات فاصله بیندازی تا آنها را از انتظام و انسجام بازداشته و جدا کند، باید نظم ظاهریش مانند انتظام معنوی آن محفوظ بماند.

 

وصف مشترک دیگر آن است که خداوند همان گونه که قرآن را کلام خود معرفی می‏کند، آن را کلام و قول رسول نیز دانسته، می‏فرماید: «اِنه لَقول رَسول کریم» تکویر/19. این سخن رسول الهی است، خواه فرشته وحی باشد، خواه رسول گرامی؛ زیرا هر دو، مصداق رسول کریمند و قرآن می‏تواند کلام هر دو باشد. البته بالاصالة کلام خداست و بالتبع کلام فرشته و پیامبر، زیرا اینان مظاهر خدای مکلّم و متکلمند و کلام خدا از زبان پیامبر و جبرئیل شنیده می‏شود و آنها از خود در اصل وحی هیچ سخنی ندارند بلکه فقط حاملان کلام حق و وحی الهی هستند و امتیاز این حاملان از حاملان متعارف این است که اینان می‏دانند چه حمل کرده‏اند و مضمون آن را می‏فهمند و از محتوای تبلیغ آگاهند.

 

 

(آیة الله جوادی آملی،تفسیر موضوعی قرآن کریم ج 9 ـ سیرة رسول اکرم در قرآن

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ اهمیت زیارت حضرت رضا ع از دیدگاه رسول خدا

 

 

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند : « به زودی پاره ای از تن من در خراسان دفن می شود ، هیچ غمگینی او را زیارت نمی کند مگر این که خدا غم از دلش بزداید و هیچ گنهکاری مگر این که خدای تعالی گناهش را بیامرزد ..... »

 

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) : « سَتَد فنُ بِضعَة مِنّی بخراسان مازارَها مکروبٌ اِلاّ نَفَّسُ الله کُربَتُه وَ لا مُذنِب اِلاّ غَفَر الله ذُنُوبَه ..... »

 

* منبع : بحار الانوار ، ج 102 ، ص 34

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ اولویت سواد

 

 

حلبی در سیره ی خود از مقریزی نقل کرده است:

در میان افرادی که در جنگ بدر به اسارت سپاه اسلام درآمدند، کسانی بودند که خواندن و نوشتن می دانستند. از طرفی عده ای از آن ها برای پرداخت فدیه ی آزادی خویش مالی نداشتند. لذا پیامبر اسلام اعلام فرمود: هر یک از اسرا که به ده نفر از فرزندان مسلمانان سواد خواندن و نوشتن بیاموزد، بدون پرداخت فدیه آزاد است. با این درایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عده ای از فرزندان اسلام خواندن و نوشتن آموختند.

زید بن ثابت از کسانی است که نوشتن را از این عده از اسیران جنگ بدر آموخت.(الصحیح من سیره النبی الاعظم جلد 3 صفحه ی 257) لذا پیامبر فرمود:

لیس من اخلاق المومن من الملق الا فی طلب العلم

تملق گویی برای مومن جز در طلب علم جایز نیست

 

* بحارالانوار جلد 2 صفحه ی 45

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ با خدا باش و پادشاهی کن

 

 

از رسول الله (که درود خدا بر او و خاندانش باد) روایت است که : «پروردگار متعال می فرمایند: قسم به عزت و جلال و عظمت و کبریا و نور و علو و رفعت مکانم، چون بنده ای هوای خود را برخواست من ترجیح دهد، امرش را متشتت کنم، لباس دنیا بر تنش کنم و قلبش را بدان مشغول سازم و جز قدری که برایش مقدور نموده ام به او ندهم؛ ولی آن کس که خواست مرا بر هوای خود ترجیح دهد با ملائکه ام حفظش کنم و زمین و آسمان روزی او را کفالت کنند و خود برایش تجارت نمایم و دنیا به سویش آید در حالی که او از آن روی گردان است ...»

 

* کلینی، اصول کافی، ج2، کتاب ایمان و کفر، ص251

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سیره نبوی _ حب حسین علیه السلام
 


 

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روزهای نخستین ولادت امام حسین (علیه السلام)، بین چشمان ایشان را بوسه زدند و با گریه فرمودند : «لعن الله قوماً هم قاتلوک یا بُنـیَّ یقولها ثلاثاَ؛ ای پسرعزیزم خداوند لعنت کند مردمی را که کشنده ی تو هستند و این را 3 بار تکرار فرمود.

صفیّه دختر عبدالمطلّب و عمه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: پدر ومادرم فدایتان، آن مردم چه اشخاصی هستند؟

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بقیة الفئة الباغـیه مِن بنی امیه لعنهم الله؛ بـقـیه ی جمعیت ستمگر از بنی امیه که لعنت خداوند بر آن ها باد.»

 

* امالی شیخ صدوق، ص117

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :