تبليغاتX
پيامبر اكرم _ امام رضاع _ پاسخ به شبهات

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     مسافرت حضرت علی(ع) به یمن

 

 

و چنانکه گفته‏اند:در ماه ربیع الاخر رسول خدا(ص)خالد بن ولید را به سوی نجران فرستاد تا قبیله بنی حارث بن کعب را به اسلام دعوت کند و به او دستور داد تا سه روز اگر اسلام را نپذیرفتند با آنها بجنگد.

قبیله بنی حارث همان روزهای نخست،اسلام را پذیرفتند و خالد نیز مدتی در میان ایشان ماند تا وقتی که به دستور رسول خدا(ص)با چند تن از بزرگان آنها به مدینه آمد و به دنبال آن رسول خدا(ص)علی بن ابیطالب را برای جمع آوری و اخذ جزیه از اهل نجران و تعلیم احکام و قضاوت در میان مردم یمن بدان ناحیه فرستاد (1) .

هنگامی که علی بن ابیطالب از طرف رسول خدا(ص)مأموریت یافت به یمن برود بدان حضرت عرض کرد:

ای رسول خدا مرا که فرد جوانی هستم برای قضاوت در میان مردم می‏فرستی بااینکه من تاکنون داوری نکرده‏ام؟رسول خدا(ص)دست به سینه علی(ع)زد و گفت:

«اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه»

[خدایا قلبش را هدایت فرما و زبانش را از لغزش مصون و محفوظ بدار.]

علی(ع)گوید:سوگند بدانکه جانم به دست اوست از آن پس هیچ‏گاه در قضاوت میان دو نفر تردید برای من پیدا نشد.

و در امالی شیخ(ره)است که چون پیغمبر خواست علی(ع)را به یمن اعزام کند بدو سفارش کرده چنین گفت:

«یا علی اوصیک بالدعاء فان معه الاجابة،و بالشکر فان معه المزید،و ایاک ان تخفر عهدا و تعین علیه و انهاک عن المکر فانه لا یحیق المکر السی‏ء الا بأهله،و انهاک عن البغی فانه من بغی علیه لینصرنه الله».

[ای علی تو را سفارش می‏کنم به دعا زیرا اجابت با او قرین و همراه است،و به شکر و سپاسگزاری زیرا فزونی نعمت را به دنبال دارد.عهدی و پیمانی را که بسته‏ای محترم بشمار و در صدد نقض آن برنیا و از مکر و حیله تو را بسختی نهی می‏کنم زیرا حیله و نیرنگ بد به صاحبش باز می‏گردد و تو را از ظلم و ستم نهی می‏کنم زیرا کسی که بر او ستم شود خداوند به طور حتم او را یاری خواهد کرد.]

علی(ع)به یمن آمد و مدتی در میان مردم آن ناحیه توقف و داوری کرد که قسمتی از داوریهای شگفت‏انگیز آن حضرت را در کتابهای حدیث ضبط کرده‏اند و اگر خدای تعالی توفیق داد شاید در جای خود آنها را نقل کنیم و پس از انجام مأموریت با لشکریان خود به سوی مدینه حرکت کرد و چون مطلع شد که پیغمبر اسلام برای انجام حج به جانب مکه آمده راه خود را به سمت مکه کج کرده و هنگام حج در مکه به آن حضرت ملحق شد.

پی‏نوشت:

1.و در کامل ابن اثیر و ارشاد مفید است که رسول خدا(ص)خالد را به یمن فرستاد تا مردم آن ناحیه را به اسلام دعوت کند و چون خالد نتوانست کاری انجام دهد و مردم دعوت او را نپذیرفتند پیغمبر اسلام(ص)علی(ع)را مأمور کرد برای انجام این کار بدان سو برود و چون علی بدانجا رفت و نامه پیغمبر(ص)را برایشان خواند در یک روز همه قبیله همدان مسلمان شدند و رسول خدا(ص)دو بار گفت:درود بر همدان.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 641

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ادامه وفود
 

 

در این سال نیز آمدن وفدها و هیئتهایی که به نمایندگی از طرف قبایل عرب به مدینه می‏آمدند ادامه یافت و مدینه هر روز شاهد ورود این هیئتها بود.

وفد خولان (1)

نقل کرده‏اند که: در شعبان سال دهم ده نفر از مردم خولان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : ای رسول خدا! ما به خداوند ایمان آورده و فرستاده او را هم تصدیق می‏کنیم، سایر مردم قوم ما هم در زیر سلطه ما قرار دارند، برای آمدن نزد تو رنج سفر هموار کرده، و پست و بلندیهای بسیاری زیر پا نهاده‏ایم، رسول خدا به آنان وعده ثواب داد و سپس از وضع عم أنس (2) جویا شد، گفتند: بد است، خداوند او را به آنچه تو آورده‏ای تبدیل فرمود، برای او تنها برخی از پیر مردان و پیر زنان باقی مانده‏اند، اگر بر گردیم او را در هم می‏شکنیم، چه ما از ناحیه او گول خورده و در فتنه افتاده‏ایم، مردم وفد در مدینه قرآن و سنت آموختند و چون بازگشتند بت را در هم شکستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند (3)

وفد صداء (4)

چون در سال هشتم هجرت، رسول خدا از جعرانه بازگشت، قیس بن سعد ابن عباده را به ناحیه یمن فرستاد و دستور داد: بر صداء حمله برد، قیس با چهارصدنفر از مسلمین در ناحیه قنات (5) اردو زد، مردی از صداء از مقصد آنان جویا شد.چون آگاه گشت به شتاب نزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست دستور بازگشت سپاه دهد و تعهد کرد قوم خود را به انقیاد وا دارد، رسول خدا سپاه را بازگرداند.و پس از آن پانزده مرد از مردم صداء نزد آن حضرت آمده اسلام آوردند، و از طرف قوم خود بیعت کردند.و به سرزمین خود بازگشتند، و اسلام در بین آنان رواج یافت، صد مرد از آن مردم در حجة الوداع حضور رسول خدا شرفیاب شدند. (6)

وفد محارب

این وفد که ده مرد بودند، در سال دهم در حجة الوداع نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ رسیدند و در سرای رمله: دختر حارث منزل داده شدند، و بلال برای ایشان روز و شب غذا می‏برد.و اسلام آوردند و گفتند: اسلام «بنی محارب» در عهده ما.و در آن موسمها رسول خدا را دشمنی سر سخت‏تر از آنان نبود.

در میان این وفد، مردی از همان دشمنان سر سخت بود که چون رسول خدا او را شناخت، گفت : شکر خدا را که مرا زنده داشت تا به تو ایمان آورم.رسول خدا گفت: «این دلها در دست خدا است» .رسول خدا آنان را نیز جائزه داد و بازگشتند (7) .

شما خواننده گرامی برای اطلاع بیشتر از وفدهای عرب می‏توانید به کتاب تاریخ پیامبر اسلام مرحوم آیتی از صفحه 250 تا 682 مراجعه فرمایید.

پی‏نوشت‏ها:

1 ـ قبیله‏ای است از یمن (سیره حلبیه ج 3، ص 236) .

2 ـ بت قبیله خولان (طبقات ابن سعد ج 1، ص 324) .

3 ـ طبقات ج 1، ص 324.البدایة و النهایه ج 5، ص 93.سیره حلبیه ج 3، ص .236

4 ـ نام قبیله‏ای است از عرب، سرزمین آنان هم به همین نام نامیده شده (معجم ـ البلدان ج 3، ص 397 چاپ بیروت 1376 ه) .

5 ـ نام دو وادی است: یکی در مدینه و دیگری در طائف (معجم البلدان ج 4، ص 401 چاپ بیروت 1376) .

6 ـ طبقات ابن سعد ج 1، ص 326 چاپ بیروت 1380.سیره حلبیه ج 3، ص 337 چاپ بیروت.

7 ـ طبقات، ج 1، ص 299.م

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد (ص) ص 641

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     هیئت‏های نمایندگی دیگر در سال نهم
 

 

فرستادگان بنی عامر و توطئه قتل پیغمبر اسلام

در آغاز نقل حوادث سال نهم گفته شد که در این سال چون اسلام در سراسر جزیرة العرب انتشار یافت و دشمنان اسلام یکی پس از دیگری شکست‏خورده و تسلیم شدند قبایل و گروههای مختلفی و حتی پیروان مذاهب دیگر نیز هیئتهایی مرکب از سران و بزرگان خویش به مدینه می‏فرستادند تا از نزدیک با رسول خدا(ص)آشنا شده و اسلام را بپذیرند و یا آنکه پیمان صلحی با او امضا کرده و در کنار مسلمانان تحت‏شرایطی با آسایش زندگی کنند، این هیئتها به قدری زیاد بودند که آن سال را سال‏«وفود»نامیدند.

از آن جمله هیئتی از طرف بنی عامر که به سرکشی و شرارت معروف بودند و عده‏ای از مسلمانان را ناجوانمردانه در حادثه‏«بئر معونه‏» (1) به قتل رسانیده بودند به سرکردگی سران خود به نام عامر بن طفیل، اربد بن قیس و جبار بن سلمی به مدینه آمدند تا مسلمان شوند.

افراد قبیله مزبور به استثنای آن چند نفر سران آنها روی صفای دل و ایمان، به مدینه آمدند و نقشه‏ای نداشتند.

اما عامر بن طفیل و اربد با یکدیگر توطئه کرده بودند که چون به مدینه و محضر پیغمبر اسلام آمدند عامر آن حضرت را به گفتگو سرگرم کند و اربد با شمشیر رسول خدا(ص)را بکشد.

هیئت‏بنی عامر وارد مجلس رسول خدا شدند و هر یک در گوشه‏ای نشستند تنها عامر بن طفیل بود که نزدیک پیغمبر خدا آمد و شروع به مذاکره با آن حضرت و اسلام خود و قبیله‏اش نمود و گاهگاهی هم از زیر چشم به اربد که نزدیک‏پیغمبر(ص)ایستاده بود نگاه و اشاره می‏کرد که توطئه را اجرا کند، اما بر خلاف انتظار اربد را می‏دید که بی‏حرکت و آرام ایستاده و کاری نمی‏کند.

سرانجام خسته شد و بدون آنکه اسلام بیاورد از جا برخاسته به سوی دیار خود حرکت کرد و هنگامی که می‏خواست‏برود دشمنی خود را با اسلام و پیغمبر اظهار کرده و بلکه آن حضرت را به جنگ با سپاهیان بسیار تهدید نموده گفت:

این شهر را برای جنگ با تو از سواره و پیاده پر خواهم کرد!

رسول خدا(ص)با کمال خونسردی نگاهی به او کرده و پاسخی به او نداد و تنها از خدا خواست تا شر او و اربد را از آن حضرت بگرداند.

عامر و همراهان از شهر خارج شدند و در راه که می‏رفتند رو به اربد کرده گفت: چرا کاری را که قرار بود انجام ندادی؟

گفت: به خدا سوگند هر بار که تصمیم گرفتم شمشیر را بیرون آورم تو را می‏دیدم که میان من و محمد حائل شده‏ای که اگر شمشیر می‏زدم به تو می‏خورد، و من چگونه می‏توانستم تو را به قتل رسانم!

بنی عامر به سوی دیار خود بازگشتند و بجز عامر و اربد و جبار همگی اسلام اختیار کرده و مراتب وفاداری خود را به رسول خدا(ص)ابراز داشته بودند و عامر و اربد نیز به نفرین رسول خدا(ص)دچار گشتند، زیرا عامر در راه به مرض خناق دچار شد و در خانه زنی از بنی سلول از این جهان رخت‏بربست و همراهانش او را در همانجا دفن کردند (2) و اربد نیز پس از ورود به دیار بنی عامر و گذشتن یکی دو روز از ورود خود به صاعقه دچار شد و مرد.

سایر وفدها و هیئتها

وفدها و هیئتهای دیگری که از قبایل عرب در این سال و یا اوایل سال دهم برای دیدار پیغمبر اسلام و یا معاهده و پیمان به مدینه آمدند، بسیارند که چون عموما طرزبرخورد آنها با رسول خدا(ص)و اسلامشان به یک نحو بوده لزومی نداشت که به طور تفصیل شرح حال یک یک را بیان کنیم و از این رو نام جمعی از آنها را فهرست‏وار با مختصر تذکری در هر جا لازم بود برای شما نقل کرده و حوادث سال نهم را به پایان می‏رسانیم.

فرستاده بنی سعد

از آن جمله فرستاده بنی سعد است که نامش ضمام بن ثعلبه بود و چون به نزد رسول خدا(ص)آمد و سؤالاتی کرده و پاسخ شنید، مسلمان شد و سپس به نزد قوم خود بازگشته و چون برای شنیدن سخنان او جمع شدند نخستین سخنی را که گفت این بود که فریاد زد:

مرگ بر لات و عزی!

و چون مردم به او گفتند: ای ضمام بترس از اینکه از خشم آن دو به بیماری برص، جذام و جنون مبتلا شوی؟

گفت: به خدا سوگند آن دو هیچ سود و زیانی ندارند. . . و به دنبال آن مردم را به اسلام دعوت کرد و به گفته ابن عباس تمامی آنها دین اسلام را پذیرفتند.

فرستادگان عبد القیس

و از آن جمله جارود بن عمرو بود که با چند تن به عنوان نمایندگان عبد القیس به مدینه آمدند و چون رسول خدا(ص)اسلام را بر ایشان عرضه کرد جارود گفت: اگر من مسلمان شوم قرض مرا ادا می‏کنی؟فرمود: آری. و بدین ترتیب مسلمان شد و به نزد قوم خود بازگشت و بعدها از مسلمانان خوش عقیده و ثابت قدم گردید و در برابر کسانی از قوم خود که مرتد شدند استقامت و پایداری زیادی کرد.

فرستادگان بنی حنیفه

قبیله بنی حنیفه همان قبیله مسیلمه بودند که به همراه مسیلمه به مدینه آمدند وهمگی مسلمان شده پیغمبر(ص)به هر یک از آنها چیزی عطا فرمود و سهمی نیز به مسیلمه داد ولی پس از آنکه به دیار خود بازگشتند مسیلمه مرتد شده ادعای نبوت و پیغمبری کرد و به‏«مسیلمه کذاب‏»معروف شد و مدعی شد که من با محمد در امر نبوت شریک هستم و جملاتی را روی سجع و قافیه تنظیم کرد و گفت: اینها را جبرئیل بر من نازل کرده که از آن جمله بود:

«لقد اعطیناک الجماهر، فصل لربک و جاهر، ان مبغضک رجل کافر»

و یا اینکه نقل شده که در مقام معارضه با سوره بروج گفت:

«و الارض ذات المروج، و النساء ذات الفروج، و الخیل ذات السروج، و نحن علیهما نموج. . . »

و امثال این گونه جملات خنده‏آور و بی‏محتوایی که به او نسبت داده شده و حکایت از سبک مغزی و در عین حال زبردستی او در جور کردن جملات عربی و فریب دادن توده مردم می‏کند، گرچه برخی در انتساب آنها به مسیلمه تردید کرده و احتمال داده‏اند که آنها مربوط به اسود عنسی باشد که معاصر با مسیلمه بود و در یمن ادعای نبوت کرد.

و ابن هشام در سیرة نقل کرده که مسیلمه نامه‏ای به پیغمبر اسلام نوشت‏بدین مضمون:

«اما بعد فانی قد اشرکت فی الامر معک و ان لنا نصف الارض و لقریش نصف الارض و لکن قریشا قوم یعتدون‏» (3)

و رسول خدا(ص)در پاسخش نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد رسول الله الی مسیلمة الکذاب، السلام علی من اتبع الهدی اما بعد فان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة‏للمتقین‏».

[به نام خدای بخشاینده و مهربان، این نامه‏ای است از محمد رسول خدا به مسیلمه کذاب، درود بر کسانی که از هدایت پیروی کنند، اما بعد زمین متعلق به خداست و به هر کس از بندگان خود که بخواهد واگذار می‏کند، و سرانجام نیک از آن پرهیزکاران است. ]

و از کارهای مسیلمه این بود که نماز را از امت‏خود برداشت و شراب و زنا را برایشان حلال کرد. از معجزات او نیز آن بود که زنی نزد وی آمده گفت: نخلستان ما خشک شده دعایی کن تا چاههای ما پر آب شود، زیرا محمد برای قوم خود دعا کرد و چاههای خشک پر از آب شده است. مسیلمه پرسید: محمد چه کرد؟زن گفت: ظرف آبی را خواسته و دعایی خواند و قدر از آن را در دهان خود مضمضه کرد و در چاه ریخت.

مسیلمه نیز چنین کرد و چون آن آب را در چاهها ریختند یکسره آب چاهها خشک شد.

و دیگر آنکه مردی به نزد او آمد گفت: محمد برای فرزندان اصحاب خود دعا می‏کند تو هم درباره فرزند من دعایی کن!مسیلمه دستی به سر کودک آن مرد کشید و سرش طاس شد!

وفد بنی زبید

عمرو بن معدی کرب - شاعر معروف و شجاع نامی عرب - از قبیله بنی زبید بود که در همین سال به همراه جمعی از مردان قبیله خود به مدینه آمده اسلام اختیار نمود. ولی چنانکه مورخین نقل کرده‏اند پس از رحلت رسول خدا(ص)از اسلام خارج گردیده و مرتد شد، ولی دوباره پس از زد و خوردی که با خالد بن سعید بن عاص کرده و داستانی که با ابو بکر داشت مسلمان شد و در جنگ یرموک و قادسیه و جنگ نهاوند نیز شرکت جست و سرانجام در سال 21 هجری در نزدیکیهای نهاوند و یا در ری رخت از جهان بربست و از دنیا رفت.

وفد کنده

و از جمله وفدها فرستادگان قبیله کنده بودند که از یمن آمده و اشعث‏بن قیس نیز با آنها بود و شماره نفرات آنها را تا هشتاد نفر ذکر کرده‏اند که جامه‏های قیمتی بر تن کرده و سرها را شانه زده و سرمه بر چشم کشیده بودند و با وضع مخصوصی به مدینه آمدند.

وفدهای دیگری نیز از قبائل‏«ازد»، مردم‏«جرش‏»، «بنی حارث‏»، قبایل‏«همدان‏»، «طی‏» (4) و غیره به مدینه آمده و اسلام اختیار کردند و به طور کلی کمتر قبیله و یا نقطه‏ای در عربستان مانده بودند که در سال نهم و یا اوایل سال دهم مردم آن مسلمان نشده و از شرک و بت‏پرستی دست‏برنداشته باشند. و به هر حال سال نهم برای اسلام و مسلمین و پیشرفت هدف مقدس توحید سالی پربرکت و بزرگ بود.

پی‏نوشت‏ها:

1. به شرحی که در حوادث سال چهارم گذشت.

2. و این گفتار او به عنوان‏«ضرب المثل‏»معروف شد که در وقت مرگ با کمال تاسف پیوسته می‏گفت: «غدة کغدة البعیر و موتا فی بیت‏سلولیة‏»!

[خناقی چون خناق شتران، و مرگی در خانه زن سلولی!]

3. [من در امر نبوت با تو شریک هستم و نیمی از زمین متعلق به ما دو نفر، و نیم دیگر مال قریش است ولی قریش مردمی متجاوز هستند. ]

4. پیش از این داستان آمدن عدی بن حاتم طایی و زید الخیر را که هر دو از قبیله‏«طی‏»بودند به تفصیل نقل کرده‏ایم.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 632

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     مرگ ابراهیم فرزند رسول خدا(ص)
 

 

پیش از این در داستان نامه‏هایی که پیغمبر اسلام برای زمامداران جهان فرستاد یادآور شدیم که نجاشی پادشاه حبشه - یا«مقوقس‏»پادشاه مصر پاسخ نامه آن حضرت را با کمال احترام نوشته و با هدایایی که از آن جمله کنیزکی به نام‏«ماریه‏»بود برای آن حضرت فرستاد.

و باز در جای دیگر متذکر شدیم که خدای تعالی از این کنیز فرزند پسری به رسول خدا(ص)عطا فرمود که نامش را ابراهیم گذارد و ابراهیم تنها فرزندی بود که خدای تعالی از غیر خدیجه به آن حضرت عطا کرده بود ولی تقدیرات الهی در سال نهم، پس از آنکه هیجده ماه از عمر ابراهیم گذشت او را از پیغمبر باز گرفت و مرگش فرا رسید، و مرگ وی رسول خدا(ص)را سخت داغدار کرد بدانسان که در فقدان او گریست و این چند جمله را که امام صادق(ع)از آن حضرت روایت کرده است در مرگ او بر زبان آورد:

«تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول ما یسخط الرب، و انا بک یا ابراهیم لمحزونون‏». (1)

[چشم گریان، و دل محزون و اندوهناک است ولی سخنی که موجب خشم پروردگار گردد بر زبان جاری نخواهم ساخت، اما بدان ای ابراهیم که ما در فقدان و مرگ تو اندوهناک و محزون هستیم. ]

و چون برخی به آن حضرت اعتراض کردند که ای رسول خدا مگر تو ما را از گریه نهی نکردی؟فرمود: نه، من نگفتم در مرگ عزیزانتان گریه نکنید، زیرا گریه نشانه ترحم و مهربانی است و کسی که دلش به حال دیگران نسوزد و مهر و محبت نداشته باشد مورد رحمت الهی قرار نخواهد گرفت.

آنچه من گفته‏ام این است که در سوک و فقدان عزیزان خود فریاد نزنید و صورت خود را مخراشید و گریبان چاک نزنید و از سخنانی که نشانه اعتراض و نارضایتی از داست‏خودداری کنید. (2)

«و بدین ترتیب پاسخ افرادی را که در طول قرنهای بعدی نیز به گریه کنندگان در مصیبت اندوه‏بار فرزندان دیگر آن حضرت چون حضرت سید الشهداء(ع)و دیگر شهدای واقعه طف و غیره اشکال گرفته‏اند نیز بیان فرمود».

به هر ترتیب رسول خدا(ص)دستور داد تا ابراهیم را غسل داده حنوط و کفن کنند سپس جنازه او را برداشته به قبرستان بقیع آوردند و در جایی که اکنون به نام‏«قبر ابراهیم‏»معروف است دفن کردند.

در تواریخ آمده است: در آن روز که ابراهیم از دنیا رفت‏خورشید گرفت و مردم مدینه گفتند: خورشید به خاطر مرگ ابراهیم گرفته است!

رسول خدا(ص)برای رفع این اشتباه و مبارزه با این موهومات و خرافات به منبر رفت و مردم را مخاطب ساخته فرمود:

«ایها الناس ان الشمس و القمر آیتان من آیات الله یجریان بامره، مطیعان له، لا ینکسف لموت احد و لا لحیاته، فاذا انکسفا او احدهما صلوا»

[ای مردم همانا خورشید و ماه دو نشانه از نشانه‏های قدرت حق تعالی هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و برای مرگ و حیات کسی نمی‏گیرند و هر زمان دیدید آن دو یا یکی از آنها گرفت نماز بگزارید. ]

و بدین ترتیب این موهوم و خرافه را از ذهن آنها بیرون برد - با اینکه در ظاهر این سخن به نفع آن حضرت بود - و اگر یک مرد سیاسی به معنای روز و دنیا طلبی بود می‏توانست از این اندیشه موهوم به نفع خود بهره‏برداری کند و آیندگان نیز هر گونه می‏خواهند قضاوت کنند!چنانکه رفتار مردان سیاست‏به معنای روز و منطق آنها چنین است. ضمنا چنانکه در حوادث سال ششم ذکر شد طبق نقل صحیح و معتبر در داستان مرگ ابراهیم فرزند رسول خدا برخی از زنان آن حضرت گفتند ابراهیم فرزند جریج‏بوده و به اصطلاح با این گفتار ناهنجار و تهمت زشت می‏خواستند به خیال خود دو کار کرده باشند، یکی با متهم جلوه دادن آن زن پاکدامن توجه رسول خدا را از او قطع کنند و دیگر آنکه رسول خدا را دلداری دهند. ولی خدای تعالی به وسیله آیات‏افک مشت محکمی به دهان آنها زد و پاسخ یاوه سرایی آنها را داد که بهتر است‏برای اطلاع بیشتر به کتابهای بحار الانوار(ج 79، ص 103)و سیرة المصطفی(صص 482 به بعد)مراجعه نمایید و تفصیل مطلب را در آنجاها بخوانید.

پی‏نوشت‏ها:

1. فروع کافی، ج 1، ص 55.

2. سیره حلبیه، ج 3، صص 347 و 348.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 630

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ماموریت علی(ع) در اعلان برائت از مشرکین
 

 

سال نهم هجرت رو به اتمام بود و ماه ذی حجه و ایام حج فرا می‏رسید. شهر مکه پس از اینکه به دست پیغمبر اسلام فتح شد در برابر اسلام تسلیم و خاضع گردید و بتها در هم شکسته شد و حاکم شهر مکه نیز از طرف پیغمبر اسلام تعیین می‏شد - چنانکه پیش از این گذشت - و خلاصه از نظر سیاسی و اداری به دست مسلمانان اداره می‏شداما با تمام این احوال هنوز افراد مشرک و بت‏پرست در مکه و اطراف آن بسیار بودند که به همان آیین شرک و بت پرستی روزگار به سر می‏بردند و حتی در انجام مراسم حج و طواف و غیره آزادانه طبق آیین خود آنها را انجام می‏دادند، در این سال آیات سوره برائت که متضمن دستور نقض قرارداد با مشرکان و رسوا کردن منافقان و متخلفان جنگ تبوک بود بر پیغمبر اسلام نازل شد و رسول خدا(ص) مامور شد به وسیله‏ای آنها را بر مشرکین ابلاغ کند و جلوی مراسم غلط و عادات زشت آنها را که به عنوان حج و طواف انجام می‏دادند بگیرد و شهر مکه و مراسم حج را از آلودگی به شرک و بت پرستی پاک سازد و اساسا مشرکین جزیرة العرب و کسانی که با پیغمبر پیمانی ندارند تکلیف خود را از آن تاریخ تا چهار ماه دیگر برای انتخاب مذهب حق و پذیرفتن حکومت اسلام روشن کنند. . . (1)

رسول خدا(ص)ابو بکر را با گروهی که برخی شماره آنها را تا سیصد نفر نوشته‏اند، مامور کرد به حج‏برود و آیات مزبور را در اجتماعات حاجیان بر مردم قرائت کند.

ابو بکر برای انجام ماموریت‏خود حرکت کرد ولی پس از رفتن آنها چیزی نگذشت که جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و این فرمان را از جانب خدای تعالی در مورد ابلاغ آیات برائت‏به آن حضرت ابلاغ نمود که خدا می‏فرماید:

«لا یؤدی عنک الا انت او رجل منک‏».

[این آیات را کسی از سوی تو جز خودت یا مردی که از تو باشد شخص دیگری نباید ابلاغ کند!]

رسول خدا(ص)به دنبال نزول این فرمان علی(ع)را طلبید و به او دستور داد بر شتر مخصوص خود سوار شود و به دنبال ابو بکر برود و آیات را از او بگیرد و این ماموریت مهم و خطرناک را خود او انجام دهد.

علی(ع)با چند تن که از آن جمله جابر بن عبد الله بود به دنبال ابو بکر حرکت کرد و به اختلاف نقل در«ذی الحلیفه‏»یا در«روحاء»و یا در«جحفه‏»به او رسید و آیات رااز او گرفت تا به مکه ببرد و آنها را که به عنوان قطعنامه‏ای از طرف پیغمبر اسلام برای مشرکان و کافران بود بر حاجیان ابلاغ کند. در اینجا روایات از طریق شیعه و اهل سنت‏به اختلاف نقل شده و در بسیاری از روایات که از اهل سنت نیز روایت‏شده و سیوطی در کتاب در المنثور و دیگران در کتابهای خود نقل کرده‏اند این گونه است که علی(ع)به ابو بکر فرمود:

پیغمبر تو را مخیر ساخته که همراه من به مکه بیایی و یا از همین نقطه به سوی مدینه بازگردی ولی ابو بکر که ترسیده بود مبادا در مذمت او آیه‏ای نازل شده باشد ترجیح داد به مدینه باز گردد و چون به شهر رسید با کمال ناراحتی به نزد رسول خدا(ص)رفته و گفت:

آیا درباره من چیزی بر تو نازل شده(که مرا از این ماموریت معزول و علی(ع)را به جای من منصوب داشتی)؟

فرمود: نه، بلکه جبرئیل به نزد من آمد و به من گفت: خدای تعالی فرموده این آیات را نباید کسی از سوی تو جز خودت یا کسی که از تو باشد ابلاغ کند!ابو بکر که این سخن را شنید نگرانیش برطرف شد.

و در پاره‏ای از روایات اهل سنت آمده که ابو بکر به عنوان امارت حج در آن سال به حج رفت و علی(ع)نیز به همراه او برای ابلاغ آیات برائت و سایر دستوراتی که مامور به ابلاغ آنها بود برفت. ولی نقل اول از جهاتی که برخی از آنها در ذیل می‏آید معتبرتر و به صحت نزدیکتر است که بر اهل فن و تحقیق پوشیده نیست.

مطلب دیگری که روایات این داستان به دست می‏آید آن است که امیر المؤمنین(ع) علاوه بر ابلاغ آیات برائت مامور به ابلاغ چند دستور دیگر نیز شده بود که در آیات برائت نبود، چنانکه در روایتی از آن حضرت نقل شده که فرمود:

من مامور به ابلاغ چهار چیز شده بودم:

1. کسی جز افراد با ایمان نباید داخل کعبه شود.

2. کسی حق ندارد با بدن برهنه طواف کند.

3. از این به بعد هیچ مشرکی حق ندارد به مسجد الحرام وارد شود. . هر کس با رسول خدا(ص)عهد و پیمانی دارد تا پایان مدت، عهد و پیمانش محترم و پابرجاست و هر کس پیمانی و عهدی ندارد چهار ماه مهلت دارد تا تکلیف خود را روشن کند.

در حدیث دیگری است که این مواد را پیش از قرائت آیات برائت ابلاغ می‏کرد و سپس آیات برائت را بر آنها می‏خواند.

و بدین ترتیب معلوم می‏شود که دایره ماموریت علی(ع)وسیعتر از ابلاغ خصوص آیات برائت‏بود، زیرا از موضوع داخل نشدن افراد بی‏ایمان در کعبه و جلوگیری از طواف کردن با بدن برهنه، در آیات برائت ذکری نشده بود گذشته از آنکه در خود روایت‏بالا و وحی الهی که درباره ماموریت مزبور فرموده بود: «لا یؤدی عنک الا انت او رجل منک‏»این ماموریت مقید به ابلاغ آیات برائت‏بالخصوص نشده و نامی از ماموریت‏خاصی به میان نیامده است، و به هر صورت یکی دیگر از دلایل قطعی و مسلم خلافت‏بلافصل علی(ع) بدین ترتیب در کتابهای اهل سنت و جماعت آمده و بدان اعتراف کرده‏اند، اگر چه وقتی در برابر استدلال دانشمندان بزرگوار شیعه به این حدیث قرار گرفته و نتوانسته‏اند آن را انکار کنند در صدد تاویل و توجیه بر آمده و سخنانی دور از انصاف و عدالت گفته‏اند، که نقل آنها و تحقیق بیشتر در این باره از وضع تدوین این کتاب خارج است و خواننده محترم باید برای اطلاع بیشتر به کتابهای کلامی و استدلالی که درباره امامت نوشته شده و یا به تفاسیر شیعه در ذیل آیات برائت مراجعه کند. (2)

و به هر صورت علی(ع)به دنبال انجام ماموریت‏به مکه آمد و آنچه را مامور به ابلاغ آن شده بود با کمال شجاعت و ایمان و با صدایی رسا و محکم در اجتماعات مکه و منی به مردم ابلاغ کرد و با تمام خطرهایی که ابلاغ این ماموریت‏برای او داشت در میان نگاههای تند و خشم آلود و چهره‏های غضبناک مشرکین ماموریت‏خود را با شمشیر برهنه‏ای که در دست داشت‏به مردم ابلاغ نمود.

پی‏نوشت‏ها:

1. برای اطلاع کافی از مضمون کامل آیات مزبور لازم است آیات اول سوره برائت را بدقت مطالعه و به تفسیر و شرح آنها مراجعه کرد.

2. و شاید با مراجعه به کتاب تفسیر المیزان، ج 9، صص 165 به بعد و دقت در ایرادها و پاسخها از مراجعه به کتابهای دیگر بی‏نیاز شوید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 626

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     هیئت نجران (1) و داستان مباهله
 

 

از جمله هیئتهایی که در این سال به مدینه آمدند هیئت نصارای نجران بودند که به دنبال نامه‏ای که پیغمبر اسلام به کشیش بزرگ آنجا نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود آنها به مدینه آمدند تا از حال آن حضرت از نزدیک تحقیق کنند.

و داستان ورود هیئت مزبور را به مدینه محدثین سنی و شیعه به اجمال و تفصیل در کتابهای سیره و تاریخ و حدیث نقل کرده‏اند که شاید جامعترین و در عین حال فشرده‏ترین نقلها نقل مرحوم طبرسی در اعلام الوری است که ما عینا با تلخیص مختصری برای شما ترجمه می‏کنیم.

هیئت نجران که شامل گروهی بیش از ده نفر از بزرگان آنها بود به ریاست و سرپرستی سه نفر یعنی عاقب، سید و ابو حارثه به مدینه آمدند.

عاقب که نامش عبد المسیح بود، سمت ریاست آنها را داشت که بدون نظر و رای او کاری نمی‏کردند. سید که نامش ایهم بود ملجا و تکیه گاه آنها در کارها بود و ابو حارثة کشیش بزرگ و اسقف اعظم ایشان بود که پادشاهان روم کلیساها به نام او ساخته بودند.

هنگامی که به سوی مدینه حرکت کردند ابو حارثه در کنار خود - در کجاوه - برادرش کرز یا بشر را سوار کرد و در راه که می‏آمدند قاطر آنها به زمین خورد و هم کجاوه او چون می‏دید این رنج‏سفر را برای دیدار پیغمبر اسلام متحمل شده‏اند، به صورت کنایه گفت: نابودی بر این مرد دور از خیر و سعادت باد - و منظورش پیغمبر(ص)بود - ابو حارثه که این حرف را شنید با ناراحتی بدو گفت:

نابودی بر خودت باد!

وی گفت: برای چه برادر؟!

ابو حارثه پاسخ داد: برای آنکه به خدا سوگند او همان پیغمبری است که ما چشم به‏راه آمدن او هستیم.

وی با تعجب گفت: پس چرا پیرویش نمی‏کنی؟

ابو حارثه گفت: این مقام و منصبی که این مردم به ما داده‏اند مانع از آن است که من پیرو او گردم و تازه اگر من هم پیرو او شوم اینان از من پیروی نمی‏کنند و سرانجام هم وقتی به مدینه آمد به دست پیغمبر اسلام مسلمان شد.

و به هر صورت آنها هنگام عصر بود که به شهر مدینه آمدند و با جامه‏های فاخر و زربفت که به تن کرده و انگشترهای طلا که در دست داشتند با تجملات و وضعی که تا به آن روز شهر مدینه به خود ندیده بود وارد شهر شدند، اما وقتی پیش پیغمبر اسلام رفتند و سلام کردند دیدند آن حضرت رو از ایشان گرداند و پاسخ سلامشان را نیز نداد و سخنی با آنها نگفت. (2)

هیئت مزبور که با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف سابقه آشنایی داشتند به نزد آن دو رفته گفتند: پیغمبر شما برای ما نامه‏ای نوشته بود و چون ما به نزد او آمده‏ایم پاسخ سلام ما را نداده و با ما سخن نمی‏گوید، چاره چیست؟

آن دو نفر برای تحقیق مطلب و راه چاره به نزد علی بن ابیطالب(ع)آمده گفتند: ای ابو الحسن به نظر شما چه باید کرد؟علی(ع)فرمود: به نظر من اگر اینها این جامه‏ها را از تن بیرون کرده و این انگشترهای طلا را از انگشتان خود بیرون آورند، پیغمبر آنها را می‏پذیرد و همین طور هم شد که چون جامه‏ها و انگشترهای طلا را بیرون کردند و به نزد آن حضرت رفتند پیغمبر اسلام پاسخ سلامشان را داد و آنها را پذیرفت، و آن گاه فرمود: سوگند بدانکه مرا به حق مبعوث فرموده اینان بار اول که پیش من آمدند شیطان همراهشان بود.

سپس برای تحقیق حال، سؤالاتی از آن حضرت کردند که از آن جمله سید پرسید: ای محمد درباره مسیح چه می‏گویی؟

فرمود: او بنده و رسول خدا بود. ولی سید سخن آن حضرت را نپذیرفته و بنای ردو ایراد را گذارد تا اینکه آیات سوره آل عمران - از نخستین آیه تا حدود 70 آیه - در این باره بر پیغمبر نازل شد که از آن جمله این آیه در پاسخ همین گفتارشان بود که خدا فرموده:

«ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب. . . » (3)

[همانا حکایت عیسی در نزد خدا حکایت آدم است که او را از خاک آفرید. . . ]

و در ضمن همین آیات دستور«مباهله‏»با آنها را نیز به پیغمبر داد که فرمود:

«فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الکاذبین‏» (4)

[و هر کس با وجود این دانش که برای تو آمده باز هم درباره عیسی با تو مجادله کند به آنها بگو: بیایید تا ما پسران خود را بیاوریم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نیز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را، آن گاه تضرع و لابه کنیم و لعنت‏خدا را بر دروغگویان قرار دهیم. ]

و بدین ترتیب پیغمبر اسلام به امر خدای تعالی نصارای نجران را به مباهله دعوت کرد و آنها نیز پذیرفته و گفتند: فردا برای مباهله می‏آییم.

سپس ابو حارثه به همراهان خود گفت: فردا که شد بنگرید اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خودداری کنید و اگر با اصحاب و پیروانش آمد به مباهله‏اش بروید.

و چون روز دیگر شد رسول خدا(ص)در حالی که دست‏حسن و حسین را در دست داشت و فاطمه(س)نیز دنبالش بود و علی(ع)از پیش رویش می‏رفت‏برای مباهله حاضر شد.

عاقب و سید هم نزد ابو حارثه آمدند و چون رسول خدا(ص)را دیدند ابو حارثه پرسید: اینها که همراه محمد هستند کیان‏اند؟

بدو گفتند: آن یک برادر زاده و داماد اوست، و آن دو کودک پسران دخترش‏هستند و آن زن نیز دختر او و عزیزترین و نزدیکترین افراد نزد او می‏باشد.

رسول خدا(ص)همچنان آمد و در جای مباهله دو زانو روی زمین نشست. (5)

ابو حارثه که آن منظره را دید گفت:

به خدا سوگند محمد به همان گونه که پیمبران برای مباهله روی زمین می‏نشینند نشسته است و از این رو از مباهله با پیغمبر اسلام خودداری کرده و سرباز زد و گفت: من مردی را می‏بینم که با تمام جدیت آماده مباهله است و ترس آن را دارم که در ادعای خود راستگو باشد و یک سال بر ما نگذرد که در دنیا نصرانی مذهبی به جای نماند و همگی هلاک شوند و به دنبال آن به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

ای ابا القاسم ما با تو مباهله نمی‏کنیم و حاضر به مصالحه و پرداخت جزیه هستیم، و رسول خدا(ص)برای آنها قراردادی نوشت که هر ساله دو هزار جامه که قیمت هر جامه چهل درهم خالص باشد بپردازند.

مرحوم طبرسی دنباله گفتار بالا نقل کرده که ابو حارثه در آخرین روز توقف در مدینه به دست آن حضرت مسلمان شد.

و در تاریخ یعقوبی و ارشاد مفید و کتابهای دیگر متن قرارداد را با تفصیل بیشتری نقل کرده و از جمله نوشته‏اند که از جمله مواد و شروطی که در قرارداد مزبور ذکر شد این بود که نصارای نجران متعهد شدند هرگاه در ناحیه یمن میان مسلمانان و مردم آنجا جنگی درگیر شد تعداد سی عدد زره، و سی راس اسب، و سی راس شتر به عنوان عاریه مضمونه در اختیار سربازان اسلام بگذارند، و دیگر آنکه نصارای مزبور از آن پس دیگر ربا نخورند و گرنه پیغمبر اسلام تعهدی در برابر آنها نخواهد داشت.

این بود داستان مباهله که با مختصر اختلافی مورخین و علمای اهل سنت مانند ابن اثیر و زمخشری و فخر رازی و سیوطی و ابن بطریق و دیگران نقل کرده‏اند، و چنانکه خواندید معلوم شد که منظور از«ابناءنا»در این آیه: حسن و حسین و از«نساءنا»فاطمه(س)و از«انفسنا»علی بن ابیطالب(ع)بوده است چنانکه واحدی یکی از نویسندگان و دانشمندان ایشان در کتاب اسباب النزول عین همین مطلب را از شعبی روایت کرده است و زمخشری و دیگران نیز همانند او روایاتی نقل کرده‏اند و بدین ترتیب بزرگان اهل سنت‏یکی از بزرگترین فضیلت‏خاندان اهل بیت و بخصوص علی بن ابیطالب و همسر بزرگوارش فاطمه(س)را ذکر کرده و با این نقل معتبر، سند برتری علی(ع)را پس از رسول خدا(ص)بر تمام امت‏بلکه همه مردم عالم و رهبری آن بزرگوار را بر امت اسلام پس از رحلت پیغمبر امضا کرده‏اند، زیرا با این بیان علی(ع)به منزله نفس رسول خدا(ص)است و بجز مقام نبوت و لوازم آن که به صریح قرآن کریم و دلیلهای قطعی دیگر مخصوص به رسول خدا است مقامهای دیگر آن حضرت برای امیر المؤمنین(ع)ثابت می‏شود که چون بحث در این باره از طرز تدوین و تالیف کتاب تاریخی خارج است‏شما را به کتابهای کلامی و استدلالی که در این باره نوشته شده است ارجاع داده و از ادامه بحث در این باره خودداری می‏کنیم و تنها به ذکر یک روایت که زمخشری در کشاف و مسلم در صحیح و حاکم در مستدرک در ذیل داستان‏«مباهله‏»نقل کرده‏اند اکتفا نموده به دنباله حوادث سال نهم باز می‏گردیم:

اینان از عایشه روایت کرده‏اند که در روز مباهله رسول خدا(ص)چهار تن همراهان خود را در زیر عبای مویی و مشکی رنگ خود گرد آورد و این آیه را تلاوت نمود:

«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» (6)

پی‏نوشت‏ها:

1. نجران نام قسمتی از سرزمین سرسبز حجاز بود که در نزدیکیهای مرز یمن قرار داشته و شامل بیش از پنجاه دهکده بود و سالها پیش از ظهور اسلام به دین نصرانیت درآمده بودند.

2. در برخی از تواریخ آمده که هدایایی هم برای آن حضرت آورده بودند که پیغمبر در ابتدا قبول نکرد و بعدا از ایشان پذیرفت.

3. آیه 59.

4. آیه 61.

5. در بسیاری از تواریخ آمده که رسول خدا جایی را در خارج شهر مدینه برای مباهله تعیین کرده بود و گروه زیادی از مهاجر و انصار برای مشاهده جریان مباهله بدانجا آمده بودند.

6. سوره الاحزاب، آیه 33.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 622

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     هیئت ثقیف در محضر رسول خدا(ص)
 

 

لازم به تذکر است که سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها«شخصیتها و هیئتهایی که به نمایندگی قبایل و سایر ملتها به مدینه می‏آمدند»ـعام الوفودـنامیدند.شهر مدینه هر چند روز یک بار شاهد ورود این هیئتهای گوناگون بود که برخی با لباسهای محلی و هیئتهای جالبی وارد می‏شدند تا پیغمبر اسلام را از نزدیک ببینند و به دین اسلام در آمده و با رهبر اسلام پیمان دوستی بسته و پیوند خود را به آن حضرت اعلام دارند.

این بیشتر بدان خاطر بود که با فتح مکه مرکز قدرت بت پرستان و محور اصلی دشمنان اسلام سقوط کرد و سایه قدرت این آیین مقدس بر سراسر شبه جزیره افتاد و قبایل و گروههای مختلف و اقلیتهای مذهبی دیگر مانند مسیحیان ساکن عربستان دانستند که دیر یا زود اسلام در میان تمام افراد و قبیله‏های ساکن جزیرة العرب نفوذ خواهد کرد و بهتر آن است که زودتر به این آیین مقدس وارد شده و یا از نزدیک با رهبر عالی قدر اسلام آشنایی و دوستی برقرار سازند.

پیش از این گفته شد که لشکر اسلام پس از فتح مکه به حنین و از آنجا به طائف رفت و محاصره طائف مدتی طول کشید و رسول خدا(ص)مصلحت در آن دید که موقتا از فتح طائف و محاصره آنجا صرفنظر کند و از این رو به قصد عمره به سوی‏مکه حرکت کرد و پس از آن به مدینه آمد.

با پیشرفت اسلام و توسعه آن در سراسر جزیرة العرب،بزرگان طائف خود را در محاصره آیین اسلام دیدند و تصمیم گرفتند تا هیئتی را به نزد رسول خدا(ص)فرستاده و اسلام اختیار کنند .

ابتدا عروة بن مسعود ثقفی یکی از بزرگان ایشان به فکر افتاد تا خود به نزد پیغمبر آمده و ایمان آورد و به همین منظور از طائف حرکت کرده و هنگامی که پیغمبر اسلام در راه بازگشت از تبوک بود و هنوز به شهر مدینه نرسیده بود خود را به آن حضرت رسانده و مسلمان شد و سپس اجازه گرفت تا به شهر خود طائف بازگردد و آنها را به اسلام دعوت نماید.

رسول خدا(ص)به او فرمود:آنان به جنگ تو خواهند آمد و دعوتت را نخواهند پذیرفت و بدین وسیله از کشته شدن او به دست قبیله‏اش او را بیم داد،ولی عروه که خود را خیلی نزد آنها محترم می‏دانست و چنین چیزی را باور نمی‏کرد عرض کرد:آنها مرا از دیدگان خود بیشتر دوست دارند،و بدین ترتیب از رسول خدا اجازه گرفته به طائف آمد.

و روز دیگر در میان غرفه خود که در بلندی قرار داشت ایستاد و مردم را به آیین مقدس اسلام دعوت کرد اما همان‏طور که رسول خدا(ص)خبر داد و پیش بینی کرده بود قوم و قبیله‏اش به مخالفت با او برخاسته از اطراف تیربارانش کردند و سرانجام یکی از آن تیرها کارگر شده بر بدن عروه نشست و همان سبب شهادت و مرگ او گردید و هنگام مرگ به نزدیکانش گفت:

این کرامتی بود که خدا نصیب من کرد و پیغمبر به من خبر داد و سپس وصیت کرد جنازه او را در کنار قبور شهدای طائفـکه هنگام محاصره آن شهر به شهادت رسیده بودندـدفن کنند،و چون خبر قتل او به پیغمبر اسلام رسید فرمود:عروه در میان قوم خود همانند صاحب یاسین بود در میان قومش.

قبیله ثقیف پس از اینکه عروه را به قتل رساندند از این کار خود سخت پشیمان شدند و خود را در محذور سختی می‏دیدند،زیرا می‏دانستند از انتقام مسلمانان وقبایل اطراف طائف که تدریجا مسلمان شده و روز به روز بر تعدادشان افزوده می‏شد آسوده و ایمن نخواهند ماند،از این رو به فکر چاره افتادند و پس از مشورتی که با بزرگان خود کردند قرار شد عبد یالیل را که از نظر سن و مقام و منزلت همانند عروة بن مسعود بود به سمت نمایندگی و پذیرش اسلام و مصالحه به نزد رسول خدا(ص)بفرستند.

عبد یالیل که می‏ترسید پس از مراجعت به سرنوشت عروه دچار گردد گفت:من بتنهایی حاضر نیستم به دنبال این کار بروم مگر آنکه چند تن دیگر را نیز با من بفرستید و پس از گفتگو پنج نفر دیگر را نیز از تیره‏های مختلف قبیله ثقیف انتخاب کرده و همراه او فرستادند.

نمایندگان ثقیف به مدینه آمدند و مغیرة بن شعبه که در سلک مسلمانان و خود از قبیله ثقیف بود به آنها برخورد و طرز سلام را در اسلام به آنها یاد داد که هنگام ورود به محضر رسول خدا(ص)چگونه سلام کنند ولی آنها به همان وضع زمان جاهلیت سلام کرده و حاضر نشدند در آغاز ورود تسلیم آیین مقدس اسلام گردند.

برای آنها خیمه‏ای در مسجد زده شد و آنها در آن خیمه سکونت کردند و باب مذاکره میان ایشان و پیغمبر اسلام برای مصالحه آغاز گردید و نمایندگان ثقیف پذیرش اسلام خود را به دو چیز مشروط کردند یکی آنکه گفتند:تا سه سال بتکده«لات»به حال خود باشد و آن را ویران نکنند،دیگر آنکه قبیله ثقیف را از خواندن نماز معاف بدارد.

اینان خیال می‏کردند دین اسلام یک دین ساختگی و قراردادی و احکام آن احکامی اختیاری است که پیغمبر اسلام می‏تواند در اصول و یا فروع آن روی صلاح دید خود و یا روی تمایلات و تقاضای افراد دخل و تصرفی کند و آنها را کم و زیاد کرده و یا مدتی برای عمل و انجام آنها در نظر بگیرد و بخوبی معلوم می‏شود که به حقیقت اسلام و این آیین مقدس آسمانی پی نبرده بودند و چون با مخالفت شدید پیغمبر اسلام رو به رو شدند دانستند که چه تقاضای بی‏مورد و بیجایی کرده‏اند و از این رو سه سال را به یک ماه تنزل داده باز هم دیدند مورد قبول قرار نگرفت از این رو تقاضا کردند که خود آنها را از شکستن بتها و ویران کردن بتخانه معاف بدارد و این کار را به دیگری محول سازد که البته این تقاضا مورد موافقت رسول خدا(ص)قرار گرفت و چنانکه گفته‏اند آن حضرت ابو سفیان و مغیرة بن شعبه را مأمور این کار کرد و آنها به دستور آن حضرت به طائف رفته و بتکده لات را ویران کردند.

در رد پیشنهاد و تقاضای دوم آنها نیز رسول خدا(ص)آن جمله جالب و تاریخی را بیان فرمود که گفت:

«لا خیر فی دین لا صلاة فیه»

[دین و آیینی که نماز در آن نباشد خیری در آن دین نیست.]

نمایندگان ثقیف به ناچار اسلام را با تمام اصول و فروعش پذیرفته به شهر خود بازگشتند و در میان آنها مردی بود به نام عثمان بن ابی العاص که از همه جوانتر بود ولی به خاطر آنکه در مدت توقف در مدینه از آن پنج نفر دیگر بیشتر به اسلام علاقه‏مند شده بود و در یاد گرفتن قرآن و تعلیمات مقدس اسلام کوشش بیشتری داشت،رسول خدا(ص)او را امیر بر دیگران کرد و سمت نمایندگی خود را از نظر مذهبی و اجتماعی به او واگذار نمود و هنگامی که می‏خواستند از مدینه حرکت کنند سفارشاتی به او کرد و از آن جمله درباره نماز جماعت و رعایت حال ناتوانان از مأمومین این گونه فرمود:

«یا عثمان تجاوز فی الصلاة،و اقدر الناس بأضعفهم فان فیهم الکبیر و الصغیر و الضعیف و ذا الحاجة»

[ای عثمان در نماز زود بگذر،و حال ناتوانترین مردم را در نظر بگیر،زیرا در میان آنها بزرگ و کوچک و ناتوان و گرفتار وجود دارد(که نمی‏توانند زیاد صبر کنند).]

و بدین ترتیب سرسخت‏ترین قبایل عرب شبه جزیره و محکمترین شهرهای حجاز از نظر قلعه و برج و بارو در برابر اسلام خاضع و تسلیم گردید و آثار شرک و بت پرستی از آن سرزمین برچیده شد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 618

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     داستان مسجد ضرار
 

 

در فصول گذشته شمه‏ای از کارشکنی‏های منافقان مدینه را در پیشرفت اسلام نقل کردیم، اینان در هر بار با شکست رو به رو می‏شدند و غالبا وحی آسمانی موجب رسوایی و سرافکندگی و کشف توطئه آنان می‏گردید، این بار به فکر افتادند برای پیاده کردن نقشه‏های خائنانه خود از همان نام دین و اسلام استفاده کنند و بدین منظور مسجدی در محله قبا بنا کنند و در زیر پوشش دین، محافل خود را در آنجا تشکیل دهند و مرکزی برای اجتماع هم مسلکان و طرح نقشه‏های خود داشته باشند.

کسی که بیشتر در بنای این مسجد کوشش داشت و به فکر این نقشه خطرناک افتاد، شخصی به نام ابو عامر راهب بود که خود در مدینه نبود ولی از خارج به وسیله نامه‏ها و پیامهایی که برای منافقان می‏فرستاد، رهبری آنها را به عهده داشت.

ابو عامر پدر همان حنظله غسیل الملائکة بود که شرح فداکاری و ایمان وسرانجام شهادت جانگداز او را در جنگ احد پیش از این ذکر کردیم، ابو عامر که در سلک مسیحیان به سر می‏برد در همان اوایل ورود اسلام به مدینه بنای مخالفت‏با اسلام و کارشکنی را در مدینه گذارد و چون نتیجه‏ای نگرفت و مطرود مسلمانان و مردم مدینه گردید به مکه رفت و از آتش افروزان جنگ احد و احزاب و از همان افرادی بود که در تحریک قریش و دشمنان اسلام به جنگ با مسلمین فعالیت زیادی داشت و با پیشرفت اسلام در جزیرة العرب و فتح مکه به طائف رفت و از آنجا نیز به شام گریخت ولی از فعالیتهای تخریبی خود دست‏بردار نبود.

ابو عامر در ضمن نامه‏ای که به منافقان نوشته بود دستور بنای این مسجد را در محله قباء داده بود و آنها نیز دستورش را عملی کرده و مسجد مزبور را ساختند و هنگامی که رسول خدا(ص)عازم تبوک بود پیش آن حضرت آمده معروض داشتند:

- ای رسول خدا ما برای بیماران و پیران و افراد زمین‏گیری که نمی‏توانند برای نماز به مسجد جامع بیایند و بخصوص در شبهای زمستانی، سردی هوا و دوری راه مانع حضور آنها در مسجد قباء است مسجدی ساخته‏ایم و میل داریم شما بدانجا بیایید و با خواندن یک نماز در آن مسجد آن را افتتاح فرمایید!

پیغمبر فرمود: من اکنون در جناح سفر هستم و اگر ان شاء الله از این سفر بازگشتم بدانجا خواهم آمد.

اکنون که رسول خدا(ص)باز می‏گشت در نزدیکی مدینه به آن حضرت خبر دادند که مسجد مزبور به اتمام رسیده و مرکز اجتماع منافقان گردیده است. رسول خدا(ص)به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پیش از ورود به مدینه، دو نفر از قبیله عمرو بن عوف را فرستاد تا آن مسجد را که خدای تعالی‏«مسجد ضرار»نامید ویران کنند و این بنای بظاهر مقدس را که در واقع به صورت مرکز دسته‏بندیهای سیاسی علیه اسلام و مسلمین در آمده و کانونی برای ایجاد دو دستگی میان مسلمانان شده بود با خاک یکسان سازند.

و از آن پس برای چندی به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و کثافات در آمد و منافقان نیز از آن پس نتوانستند مرکزی برای خود ترتیب دهند و پس از دو ماه نیزمرگ رئیس و بزرگ آنها یعنی عبد الله ابی پیش آمد و یکسره تشکیلات آنها را به هم زد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 615

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     جنگ تبوک
 

 

به پیغمبر اسلام خبر رسید رومیان در صدد تهیه سپاه‏برای حمله به حدود مرزی عربستان و شمال کشور اسلام هستند و می‏خواهند نفوذ خود را در آن ناحیه توسعه داده و تثبیت کنند .

رسول خدا(ص)با شنیدن این خبر تصمیم گرفت با سپاهی گران شخصا به جنگ آنان برود و خیال تعرض و حمله به کشور اسلامی را از سر رومیان بیرون کند و به همین منظور بر خلاف جنگهای قبلی که مقصد جنگ را اعلام نمی‏کرد در این جنگ اعلام کرد قصد رفتن به تبوک و جنگ با رومیان را دارد و ثروتمندان مسلمان را نیز وادار کرد تا به هر اندازه می‏توانند برای تجهیز سپاه و تهیه آذوقه کمک کنند.چنانکه مورخین گفته‏اند:گروه زیادی چون عثمان،طلحه،عباس بن عبد المطلب،زبیر و عبد الرحمن بن عوف کمکهای مالی شایانی برای تجهیز سپاه کردند و برخی از منافقین نیز برای خود نمایی مبالغی پرداختند.

سختی کار

فاصله تبوک تا مدینه حدود یک صد فرسخ راه است و از دورترین سفرهای جنگی بود که پیغمبر خدا و مسلمانان می‏بایستی راه آن را طی کنند و دشمن نیز سپاه روم بود که از نظر افراد و لوازم جنگی تفوق کاملی بر مسلمانان داشت و به همین جهت نیز پیغمبر(ص)مقصد را اعلام کرد تا مسلمانان با آمادگی و تهیه بیشتری قدم در این راه نهند و آذوقه و لوازم بیشتری با خود بردارند.

اتفاقا آن ایام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرمای کشنده حجاز و برداشت محصول خرمای مدینه و از نظر خشکسالی و کم آبی نیز سالی استثنایی بود و راستی برای مسلمانان مسافرت دشوار و سختی بود و گرد آوردن سپاهی که بتواند در برابر سپاه مجهز و فراوان روم مقابله و برابری کند کاری بسیار مشکل و دشوار،اما عزم راسخ و ایمان کامل پیغمبر اسلام به کمک الهی و تعقیب هدف نهایی خود همه این مشکلات را حل کرد و روزی که لشکر اسلام از مدینه حرکت می‏کرد سی هزار سرباز که مرکب از ده هزار سواره و بیست هزار پیاده بود همراه داشت .

رسول خدا(ص)برای تجهیز این سپاه گران که تا به آن روز در اسلام سابقه نداشت‏از همه قبایل اطراف کمک گرفت و حتی نامه‏ای به مکه نوشت و«عتاب بن اسید»فرماندار خود را که در مکه منصوب کرده بود مأمور کرد تا قبایل اطراف را برای حرکت بسیج کند و برای هر قبیله‏ای پرچمی جدا و امیری مستقل تعیین کرد و مخارج عظیم آن را نیز از راه زکات و کمک مالی ثروتمندان تأمین نمود.

کارشکنی‏ها

ناگفته پیداست که در چنین شرایطی یک عده منفی باف و مخالف هم هستند که به واسطه علاقه مفرط به دنیا و نداشتن ایمان و نبودن روح فداکاری در آنان،برای خود بهانه‏ها می‏تراشند تا از زیر بار وظیفه دینی شانه خالی کنند و بلکه برای افراد دیگر نیز وظیفه تعیین کرده و دست به کار شکنی و مخالفت می‏زنند و تا جایی که بتوانند مانع پیشرفت کارها می‏شوند،بخصوص که در دل هم نفاق و عداوت و دشمنی با اصل هدف و مرام داشته باشند.

محیط مدینه هم که از نخستین روز ورود پیغمبر اسلام آلوده به چنین افراد منافقی بود و در فرصتهای مختلف از کارشکنی و مشوب ساختن اذهان عمومی نسبت به رهبر عالی‏قدر اسلام و اهداف عالیه او خودداری نمی‏کردند وقتی از ماجرا مطلع شدند به اقتضای طبیعت آلوده و ناپاک خود با تبلیغات مسموم و نیش زدن از شرکت افراد در این جهاد مقدس با هر وسیله و امکان،جلوگیری می‏نمودند و کم کم پا را فراتر نهاده به صورت گروهی و دسته جمعی به فعالیتهای مخفی و پنهانی علیه پیغمبر اسلام و منع از بسیج لشکر دست زدند.

از آن جمله شخصی است به نام جد بن قیس که وقتی پیغمبر اسلام به او پیشنهاد شرکت در جنگ با رومیان را داد برای تراشیدن بهانه و عذر و یا به صورت استهزا و تمسخر،در پاسخ آن حضرت گفت:من به زنان علاقه زیادی دارم و می‏ترسم وقتی زنان زیبای روم را ببینم نتوانم خودداری کنم و به فتنه دچار شوم!

این بهانه به قدری زننده و شرم‏آور بود که خدای تعالی گفتار او را در ضمن آیه‏ای در قرآن بیان فرموده و خود عهده‏دار پاسخ آن گردید که فرماید: «و منهم من یقول اذن لی و لا تفتنی ألا فی الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحیطة بالکافرین» (1)

[و برخی از آنها گویند به ما اجازه بده(تا در شهر بمانیم)و ما را دچار فتنه مکن!آگاه باش که اینان به فتنه در افتادند و همانا دوزخ به کافران احاطه دارد.]

و جمعی هم بودند که گرمای هوا را بهانه کرده و از رفتن به جنگ خودداری کردند و به دیگران نیز می‏گفتند:در این گرمای سخت به این سفر نروید که آنان را نیز خدای تعالی به آتش جهنم بیم داده و در پاسخشان فرموده:

«قل نار جهنم أشد حرا لو کانوا یفقهون،فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا جزاءا بما کانوا یکسبون» (2)

[به اینها بگو آتش جهنم گرمتر است اگر می‏فهمند،اینان باید کم بخندند و بسیار گریه کنند که به جزای سخت کردار خود خواهند رسید.]

و آیات زیاد دیگری که در مذمت بهانه جویان و متخلفان از جنگ تبوک و منافقانی که مانع شرکت و حرکت دیگران نیز بودند نازل شده و ضمن پاسخهای محکمی که به آنها داده شده وعده‏گاه آنها را آتش دوزخ و عدالت الهی قرار داده است. (3)

شدت عمل در برابر منافقان

کار از ایرادهای فردی و بهانه‏جوییهای شخصی به توطئه‏های دسته جمعی و فعالیتهای گروهی کشید و پیغمبر خدا اطلاع یافت که منافقان گذشته از اینکه خودشان حاضر به شرکت در جنگ نیستند در خانه یکی از یهودیان مدینه به نام سویلم که در محله«جاسوم»قرار داشت انجمن کرده تا مردم را از شرکت در جنگ باز دارند.برای سرکوبی آنان و تنبیه توطئه‏گران و عبرت دیگران،پیغمبر اسلام طلحة بن عبید الله را با گروهی از مجاهدان مأمور کرد تا خانه مزبور را آتش زده و ویران کنند.

منافقان بی‏خبر از همه جا دست به کار طرح نقشه علیه مسلمانان و جلوگیری از حرکت قبایل و شرکت سربازان در این جنگ بودند که شعله‏های آتش از گوشه و کنار خانه بلند شد و توطئه کنندگان بسرعت خود را از میان شعله‏ها بیرون انداخته فرار کردند و یکی از آنها نیز ناچار شد تا خود را از بام پرت کند که وقتی به زمین افتاد یک پایش شکست و این جریان،درس عبرتی برای سایر کارشکنان و منفی بافان گردید و جلوی تبلیغات مسموم کننده مخالفان را گرفت و دانستند که ممکن است با عکس العمل شدید پیغمبر اسلام روبه‏رو شوند.

گریه کنندگان(بکائین)

در برابر اینان افرادی هم بودند که دلباخته جانبازی در راه دین و عاشق شرکت در این جنگ بودند اما در اثر فقر و تنگدستی نتوانستند برای خود آذوقه و مرکبی تهیه کنند و به ناچار به نزد پیغمبر آمده و از آن حضرت خواستند تا مرکبی به آنها بدهد که در رکاب آن حضرت به جنگ رومیان بروند،و چون با پاسخ منفی پیغمبر رو به رو شدند و از آن بزرگوار شنیدند که فرمود:من مرکبی ندارم که در اختیار شما بگذارم از شدت غم و اندوه اشک در دیدگانشان گردش کرد و سرشکشان بر چهره جاری شد و در تاریخ اسلام به«بکائین»معروف شدند که نام یک یک آنها را نیز تاریخ نویسان در کتابهای خود ثبت کرده و نوشته‏اند. (4)

خدای تعالی نیز عذر آنها را از عدم شرکت در جنگ پذیرفت و در ضمن آیه 92 از سوره توبه به اطلاع پیغمبر خویش رساند تا آنان را از شرکت در این جنگ معاف دارد.

متخلفان از جنگ

یکی از سنتهای الهی در مورد مردمان دیندار و با ایمان سنت آزمایش و امتحان است که روی مصالح و حکمتهایی آنها را گاه و بی گاه به وسایط گوناگون و وسایل مختلف مورد ابتلا و آزمایش قرار می‏دهد تا مؤمنان واقعی و راستگو از منافقان و دورویان دروغگو متمایز و جدا گردند و این حقیقت را در آیاتی از قرآن کریم یادآوری کرده است.

و جنگ تبوک یکی از این صحنه‏ها بود که جمع زیادی از مردم در آن آزمایش شدند،برخی مانند همین بکایین از شدت ناراحتی و افسردگی که نمی‏توانستند در این جنگ شرکت کنند همچون ابر بهار می‏گریستند و جمعی نیز گرما و جمع‏آوری محصول خرما و غیره را بهانه کرده شانه از زیر بار این فریضه بزرگ الهی خالی می‏کردند و گروهی نیز که می‏خواستند جمع میان هر دو کار کنند و در دل نفاق و دورویی نداشتند به سرنوشت سخت و دشواری دچار گشتند.

از جمله افرادی که از رفتن به تبوک خود داری کردند این چهار نفرند:کعب بن مالک،مرارة بن ربیع،هلال بن امیة،ابو خیثمة.

ابو خیثمه پس از گذشتن یکی دو روز از حرکت سپاه اسلام که مدینه کاملا خلوت شده بود نزدیکیهای ظهر وارد باغ خود شد و دو همسر خود را مشاهده کرد که هر کدام سایبان حصیری مخصوص به خود را برای پذیرایی شوهر آب پاشیده و غذای لذیذ و آب سرد و گوارایی فراهم کرده و هر کدام برای پذیرایی بهتر از شوهر،خود را آرایش کرده‏اند.

ابو خیثمه با دیدن آن دو،ناگهان به یاد پیغمبر بزرگوار خود و رهبر اسلام افتاد که در آن گرمای سوزان در بیابانهای حجاز برای سرکوبی دشمنان دین پیش می‏رود و آن همه مرارت و رنج و سختی را بر خود هموار می‏سازد،با خود گفت:انصاف نیست که من در کنار زنان زیبای خود در زیر سایبان بیاسایم اما رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهای سوزان و گرمای کشنده بیابان باشد!

از این رو تصمیم به حرکت گرفت و به زنان خود گفت:شتر مرا حاضر کرده و توشه راه مرا مهیا سازید که من هم اکنون باید حرکت کنم.

ابو خیثمه در تبوک به پیغمبر اسلام رسید و از تأخیر خود اظهار ندامت وعذرخواهی کرد و رسول خدا نیز او را پذیرفت و همچنان با لشکر اسلام بود تا به مدینه بازگشت.

اما آن سه نفر دیگر یعنی کعب بن مالک و مراره و هلال بدون آنکه در دل نفاقی داشته باشند و از روی دشمنی با اسلام از سپاه عقب مانده باشند،بلکه روی تنبلی و گرفتاری امروز و فردا کردند و هر روز می‏گفتند فردا حرکت می‏کنیم تا یک روز هم مطلع شدند سپاه اسلام از تبوک بازگشته و نزدیکیهای مدینه است.اینان برای قبول شدن توبه خود به سرنوشت رقت بار و سختی دچار شدند و پس از محرومیتهای زیادی که کشیدندـبه شرحی که در صفحات آینده می‏خوانیدـتوبه‏شان پذیرفته شد و زندگی عادی خود را از سر گرفتند.

البته افراد زیاد دیگری هم بودند که در جنگ تبوک شرکت نکردند،اما چون افراد منافق و بی‏ایمانی بودند پس از مراجعت رسول خدا(ص)به مدینه به نزد آن حضرت آمده و برای تخلف خود عذرها تراشیدند و سوگندها خوردند و پیغمبر اسلام مأمور شد در ظاهر عذر آنها را بپذیرد و به همان حال نفاق و بی‏ایمانی خودشان واگذارشان نماید،اگر چه در پیشگاه خدای تعالی عذرشان مقبول نبود و توبه‏شان پذیرفته نشد.

رسول خدا(ص)علی را در این سفر همراه خود نبرد

برای نخستین بار بود که پیغمبر خدا(ص)به علی بن ابیطالب دستور داد در مدینه بماند و سرپرستی خانواده و خویشان او را به عهده بگیرد با اینکه در همه نبردها و سفرهای قبلی علی(ع)ملازم رکاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود و چون این مطلب تازگی داشت بهانه‏ای به دست منافقان افتاد تا به یاوه سرایی بپردازند و هر کس پیش خود نوعی تفسیر و تأویل کند و نسبت بهانه جویی به پیغمبر و یا علی بن ابیطالب(ع)بدهند.

برخی تن پروران که خود از ترس گرما و سختی،جمع‏آوری محصول را بهانه کرده و در مدینه مانده بودند گفتند:علی هم از ترس گرما و دوری راه و مشکلات آن‏بهانه جویی کرده و همراه پیغمبر نرفته است و جمعی دیگر گفتند:حضور علی در این سفر بر پیغمبر سنگین و دشوار بوده و از این رو پیغمبر برای بردن او بهانه‏جویی کرده و به عنوان سرپرستی خانواده و خویشان او را در شهر گذارده است.

اما پاسخی را که پیغمبر خدا بعدا به علی(ع)داد و علت این کار را بیان فرمود به صورت رمز و کنایه پرده از روی اغراض پلید و نیتهای فاسد و آلوده آنها برداشت و در همان سخنان،مقام علی(ع)را تا سر حد خلیفه بلافصل و جانشین واقعی خود بالا برد و با این بیانی که همه مورخین اهل سنت و محدثین آنها ذکر کرده‏اند،جلوی همه یاوه سرائیها را نیز گرفت.

مورخین مزبور مانند ابن هشام و طبری و ابن اثیر و دیگران و اهل حدیث نیز مانند بخاری و ترمذی و نسایی و دیگران (5) با مختصر اختلاف و اجمال و تفصیل از راویان مختلف نقل کرده‏اند که وقتی این سخنان به گوش علی بن ابیطالب(ع)رسید اسلحه خود را برداشته و به دنبال پیغمبر(ص)آمد و در«ثنیة الوداع»یا«جرف»به آن حضرت رسیده و سخن منافقان را به رسول خدا(ص)عرض کرد.

و در برخی از نقلها است که خود علی(ع)نیز به عنوان استفسار از این ماجرا عرض کرد:

«أتخلفنی مع الخوالف؟»

[آیا مرا با ماندگان و متخلفان قرار دادی؟]

پاسخی را که پیغمبر(ص)به علی(ع)داد این بود که فرمود:

«ان المدینة لا تصلح الا بی او بک»

[مدینه جز به وجود من یا تو اصلاح نخواهد شد.]

و جمله‏ای را که همگی نقل کرده‏اند این بود که فرمود:

«أما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی»؟[آیا خوشنود نیستی که مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسی باشد؟جز آنکه پس از من پیغمبری نیست.]

و بدین ترتیب یک سند مسلم و قطعی را برای خلافت بلافصل و جانشینی علی(ع)پس از خود بیان فرمود و جز مقام نبوت همه مقامهای دیگری را که هارون پس از موسی(ع)داشت یعنی مقام خلافت و وصایت و وزارت و برادری،همه را برای علی(ع)پس از خود اثبات فرمود،و ضمنا با بیان بالا یعنی جمله«ان المدینة لا تصلح الا بی او بک»فهماند که منافقان و دشمنان اسلام در کمین و فرصت هستند تا در این موقعیت حساس یعنی پس از فتح مکه و سرکوبی تمام دشمنان و تسلیم قبایل دیگر،در غیاب من ضربه خود را به مدینه بزنند و تنها کسی که می‏تواند غیبت مرا در مدینه جبران کند و جلوی این توطئه را بگیرد و اساسا وجود او در مدینه مانع انجام نقشه و توطئه آنهاست تو هستی و مدینه در این موقعیت جز به وجود من یا تو اصلاح پذیر نیست و مصلحت نیست که من و تو هر دو از مدینه خارج شویم!

علی(ع)که این سخنان را شنید و هدف پیغمبر را از این دستور فهمید به مدینه بازگشت و به کار خود مشغول شد.

خطابه پیغمبر برای لشکریان

هنگامی که می‏خواست لشکر به سوی تبوک حرکت کند پیغمبر اسلام خطبه زیر را که علی بن ابراهیم (ره)در تفسیر خود نقل کرده (6) ایراد فرمود:

«ایها الناس ان اصدق الحدیث کتاب الله،و اولی القول کلمة التقوی،و خیر الملل ملة ابراهیم،و خیر السنة سنن محمد،و اشرف الحدیث ذکر الله،و احسن القصص هذا القرآن،و خیر الامور عزائمها،و شر الامور محدثاتها،و احسن الهدی هدی الانبیاء،و اشرف القتل قتل الشهداء،و اعمی الضلالة الضلالة بعد الهدی،و خیر الاعمال ما نفع،و خیر الهدی ما اتبع و شر العمی عمی القلب،و الید العلیا خیر من الید السفلی،و ما قل و کفی خیر مما کثر وألهی،و شر المعذرة حین یحضر الموت،و شر الندامة یوم القیامة،و من اعظم الخطایا اللسان الکذب،و خیر الغنی غنی النفس،و خیر الزاد التقوی،و رأس الحکمة مخافة الله،و خیر ما القی فی القلب الیقین،و الارتیاب من الکفر،و التباعد من عمل الجاهلیة،و الغلول من جمر جهنم،و السکر جمر النار،و الشعر من ابلیس،و الخمر جماع الاثم،و النساء حبائل ابلیس،و الشباب شعبة من الجنون،و شر المکاسب کسب الربا،و شر المآکل اکل مال الیتیم،و السعید من وعظ بغیره،و الشقی فی بطن امه،و انما یصیر احدکم الی موضع اربعة اذرع و الامر الی آخره،و ملاک العمل خواتیمه،و أربی الربا الکذب،و کل ماهو آت قریب،و شنان المؤمن فسق،و قتال المؤمن کفر،و أکل لحمه من معصیة الله،و حرمة ماله کحرمة دمه،و من توکل علی الله کفاه،و من صبر ظفر،و من یعف یعف الله عنه،و من کظم الغیظ یأجره الله،و من یصبر علی الرزیة یعوضه الله،و من یتبع السمعة یسمع الله به،و من یصم یضاعف الله له،و من یعص الله یعذبه،اللهم اغفر لی و لامتی،اللهم اغفر لی و لامتی،استغفر الله لی و لکم».

[ای گروه مردم براستی که راست‏ترین داستانها کتاب خداست و برترین گفتارها کلمه تقوی و پرهیزکاری است و بهترین ملتها(و آیینها)ملت(و آیین)ابراهیم است،و بهترین سنتها(و روشها)سنت (و روش)محمد(ص)است،و شریفترین سخنان ذکر خدای یکتاست،و بهترین سرگذشتها همین قرآن است،و بهترین کارها واجبات آنهاست،و بدترین کارها بدعتهای آنهاست و بهترین راهنماییها راهنمایی پیغمبران الهی است،و شریفترین کشته شدنها کشته شدن شهیدان است،و تاریکترین گمراهی و ضلالت،گمراهی پس از هدایت است،و بهترین عملها آن عملی است که سود بخشد،و بهترین هدایتها آن است که پیروی شود،و بدترین کوریها کوری دل است،و دست بالا(یعنی دهنده)بهتر از دست پایین(یعنی گیرنده و درخواست کننده)است.

چیز اندک و به مقدار کفایت بهتر از چیز بسیاری است که غفلت آورد،بدترین عذرخواهیها عذر خواهی هنگام مرگ است و بدترین پشیمانی‏ها پشیمانی روز قیامت است،و از بزرگترین گناهان زبان دروغ گفتن است،و بهترین بی‏نیازیها بی‏نیازی جان است (7) و بهترین توشه‏ها پرهیزکاری است،و اساس و اصل حکمت(و فرزانگی)ترس از خداست،و بهتر چیزی که در دل افتد یقین است،و شک و تردید شعبه‏ای ازکفر است،و خیانت از آتشهای افروخته جهنم،و مستی از آتش دوزخ است،و شعر از شیطان است،شراب مجموعه بدیها است،و زنان دامهای ابلیس،و جوانی شعبه‏ای از دیوانگی است،و بدترین کسبها(و درآمدها)کسب ربا است،و بدترین خوردنیها خوردن مال یتیم(از روی ستم و ظلم)است.

خوشبخت آن است که از سرگذشت غیر خود پند گیرد،و بدبخت آن است که در شکم مادر بدبخت،هر یک از شما به چهار ذراع جا می‏رود،و(خوبی و بدی هر)کار به پایان آن است،و ملاک هر عملی خاتمه(و سرانجام)آن است،و دروغ بیش از هر گناهی رشد و نمو دارد،و هر چه آمدنی است نزدیک است،دشمنی و عداوت نسبت به مؤمن فسق و گناه است و جنگ با او کفر است،و خوردن گوشت وی (از راه غیبت)گناه و نافرمانی خداست،و حرمت(و احترام)مال او چون حرمت خون اوست.

هر کس بر خدا توکل کند خدا کفایتش کند،هر کس صبر کند پیروز گردد،و کسی که دیگری را ببخشد خدا او را عفو کند،و هر کس خشم خود را فرو برد خداوند پاداشش دهد،و هر کس در برابر مصیبتهای سخت صبر کند خدا عوضش دهد،و هر کس کاری را برای خودنمایی و نشان دادن به دیگران انجام دهد خدای تعالی کارهای بد او را مشهور سازد،و هر کس که روزه بگیرد خداوند چند برابر پاداشش دهد،و هر کس نافرمانی خدا کند پروردگارش عذاب کند.

بار خدایا مرا و امتم را بیامرز!بار خدایا مرا و امتم را بیامرز،من از خدا برای خود و شما آمرزش خواهم.]

حرکت«جیش العسره»به سوی تبوک

پیش از این اشاره شد که سفر تبوک سخت‏ترین و طولانی‏ترین سفرهایی بود که پیغمبر و سپاهیان اسلام بدان اقدام کرده و می‏رفتند،و با توجه به گرمای هوا و خشکسالی و فصلی که این سفر با آن مصادف شده بود کار را بسیار سخت و دشوار می‏کرد و از این رو در روایات و تواریخ نام این سپاه را«جیش العسره»ـیعنی سپاه سختیـگذارده‏اند و در قرآن کریم نیز در سیاق آیات مربوط به جنگ تبوک در سوره توبه بدان اشاره شده است.

با این همه احوال،روزی که سپاه،از لشکرگاه مدینهـکه جایی به نام«ثنیة الوداع»بودـحرکت کرد در مقدمه لشکر ده‏هزار سرباز و سپاهی بود که راه خطرناک و مخوف و بیابانهای بی سروته شمال حجاز را می‏شکافت و پیش می‏رفت و به دنبال آن پیغمبر اسلام با بیست هزار نفر به صورت صفوف منظم دیگر سپاه حرکت نمود.

سر راه به منزل«حجر»و ویرانه‏های قوم ثمود که آثاری از خانه‏های آنها در آنجا بود رسیدند و در کنار آن فرود آمدند و سر چاهی که در آنجا بود رفته مقداری آب از چاه کشیدند ولی شب که شد پیغمبر اسلام دستور داد کسی از آب آن چاه نخورد و وضو هم نگیرند و اگر آردی هم با آن آب خمیر کرده‏اند به شتران بدهند.

چون از بادهای تند و سوزان آن سرزمین که گاهی توده‏های شن را به صورت دریای مواج به حرکت در می‏آورد آگاهی داشت،دستور داد در آن شب کسی تنها از خیمه خود بیرون نیاید و دو نفر که با دستور آن حضرت مخالفت کرده و شب هنگام از خیمه خود خارج شدند به هلاکت رسیدند،یکی را باد برد و دیگری زیر توده‏های شن مدفون گردید.

و در سیره ابن هشام است که یکی از آنها به مرض خناق مبتلا شد و دیگری را باد به کوههای قبیله طی انداخت و چون پیغمبر از ماجرا مطلع شد فرمود:مگر من نگفته بودم کسی تنها از خیمه بیرون نیاید و سپس درباره آن کس که به خناق دچار شده بود دعا کرد و او شفا یافت و آن دیگری را نیز قبیله طی پس از بازگشت لشکر به مدینه به نزد پیغمبر اسلام آوردند .

و به هر صورت چون طبق دستور پیغمبر(ص)آبهایی را که از چاه برداشته بودند بر زمین ریختند پس از پیمودن مقداری راه دچار بی آبی و تشنگی شدند باز هم به مدد دعا و کمک الهی قطعه ابری آمد و به مقداری که مردم برای آشامیدن و ذخیره احتیاج داشتند باران بارید و از این نگرانی هم بیرون آمده و نجات یافتند.

یک خبر غیبی

پیش از این گفته شد که نشانه و دلیل بر صدق گفتار پیغمبر الهی که فرستاده خدای تعالی باشد معجزه است و معجزه بر چند نوع است که یکی از آنها خبرهای غیبی واطلاع از عالم غیب است که پیغمبر از خدا درخواست کند و بخواهد تا از ماجرایی یا ماجراهایی از پس پرده غیب آگاه شود و خدای تعالی او را آگاه می‏کند.

در سفر تبوک روزی شتر پیغمبر گم شد و اصحاب آن حضرت برای پیدا کردن آن شتر به این طرف و آن طرف رفته و به جستجو پرداختند،یکی از منافقان که همراه لشکریان بود از روی تمسخر گفت:او پندارد که پیغمبر است و از آسمانها به شما خبر می‏دهد اما اکنون نمی‏داند شترش کجاست؟رسول خدا(ص)این سخن را شنید و رو به افرادی که در حضورش بودند کرده گفت:

مردی از لشکریان سخنی گفته ولی به خدا سوگند من نمی‏دانم جز آنچه را خدا به من یاد دهد و هم اکنون خداوند مرا به جای آن شتر راهنمایی کرد و شتر در همین وادی و در فلان دره است که افسارش به درختی گیر کرده بروید و آن شتر را بیاورید!

باز هم یک خبر غیبی،و فضیلتی از ابی ذر غفاری

در میان لشکریان افرادی بودند که به خاطر کندی و یا ناتوانی مرکبشان و یا علل دیگر گاهی عقب می‏ماندند و نمی‏توانستند همراه دیگران راه را طی کنند و چون جریان را به پیغمبر معروض می‏داشتند رسول خدا(ص)می‏فرمود:او را واگذارید که اگر خیری در او باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و گرنه از وجود او آسوده خواهید شد.

ابوذر غفاری شتری داشت که از راه بازماند و در نتیجه از لشکریان عقب افتاد و چون به پیغمبر اسلام جریان را گفتند حضرت همان سخن را تکرار کرد،و از آن سو وقتی ابوذر دید شتر نمی‏تواند راه برود افسارش را به گردنش انداخت و او را در بیابان رها ساخته و توشه و اثاث خود را از روی شتر برداشت و به دوش گرفت و به دنبال سپاه پیاده به راه افتاد .

پیغمبر اسلام و لشکریان در یکی از منزلها فرود آمده بودند که ناگهان از دور شبحی پدیدار شد و کم کم شخصی را دیدند که بار خود را به دوش گرفته و تنها پیش می‏آید و چون به رسول خدا(ص)گزارش دادند فرمود:او ابوذر است...سپس دنبال گفتار خود را چنین ادامه داد:

«رحم الله اباذر یمشی وحده و یموت وحده و یبعث وحده».

[خدا رحمت کند ابو ذر را که تنها راه می‏رود و تنها می‏میرد و تنها محشور می‏گردد!]

و چون نزدیک شد دیدند أبوذر است،و آینده هم صدق گفتار رسول خدا(ص)را بخوبی نشان داد که چون عثمان بن عفان ابوذر غفاری رضوان الله علیه را به جرم حقگویی به سرزمین بد آب و هوای«ربذه»تبعید کرد پس از چندی ابوذر بیمار شد در آن سرزمین در حال تنهایی با وضع رقتباری به شهادت رسید به شرحی که همه مورخین نقل کرده‏اند.

و در نقل مرحوم قمی است که چون اباذر در سفر تبوک به سپاه اسلام نزدیک شد رسول خدا(ص)فرمود :

آب برای او ببرید که تشنه است و چون برای او آب بردند مشاهده کردند ظرف چرمی خود را آب کرده و در دست دارد،پیغمبر بدو فرمود:

ای اباذر آب همراه داری و با این حال تشنه‏ای؟

عرض کرد:آری ای رسول خداـپدر و مادرم به فدایتـدر راه که می‏آمدم به سنگی رسیدم که مقداری آب باران در آن جمع شده بود و چون چشیدم دیدم آب شیرین و گوارایی است،با خود گفتم از آن نمی‏آشامم تا حبیب من پیغمبر از آن بیاشامد،در اینجا بود که رسول خدا(ص)بدو فرمود :

«یا باذر رحمک الله تعیش وحدک،و تموت وحدک،و تبعث وحدک،و تدخل الجنة وحدک،یسعد بک قوم من اهل العراق،یتولون غسلک و تجهیزک و الصلاة علیک و دفنک.»

[ای اباذر خدا تو را رحمت کند که بتنهایی زندگی می‏کنی و تنها می‏میری و تنها وارد بهشت می‏شوی،گروهی از مردم عراق به وسیله تو سعادتمند شوند که متصدی کار غسل و تجهیز و نماز و دفن تو گردند... (8) ]

ورود به تبوک

سرانجام سپاهیان اسلام در رکاب رهبر بزرگوار و پیامبر الهی خود پس از تحمل دشواریها و سختیهای بسیار و پیمودن بیابانهای مخوف و راههای ناهموار به تبوک رسیدند،اما متوجه شدند که دشمنـیعنی لشکر رومـاز ترس مقابله با لشکر اسلام فرار کرده و به داخل مرزهای خود عقب نشینی کرده است،و احیانا با این عمل خود،می‏خواستند اساس این خبر راـکه بر ضد مسلمانان اجتماع کرده‏اندـتکذیب نمایند.

گرچه خود همین فرار دشمن و عقب‏نشینی آنها،از نظر سیاسی پیروزی بزرگی برای مسلمانان به شمار می‏رفت و به آنها و همه دشمنان نیرومند و مجاور مرزهای کشور اسلامی آن روز نشان می‏داد که مسلمانان آماده‏اند تا هر تجاوزی را در هر کجاـبه هر اندازه هم که راهش دور و پیمودن آن سخت و دشوار باشدـپاسخ دهند و به دفع آن اقدام نمایند،اما رسول خدا(ص)می‏خواست تا بهره زیادتری از این سفر برده باشد و از این رو برای ادامه پیشروی در داخل خاک دشمن یا بازگشت به مدینه،روی دستور خدای تعالی با سران سپاه به مشورت پرداخت و پس از مذاکره‏ای که انجام شد پیشروی در خاک دشمن را مصلحت ندیدند و از این رو پیغمبر اسلام مدت ده روزـو به گفته برخی بیست روزـدر همان تبوک توقف کرد و در این مدت با مرزداران آن نواحی که همگی مسیحی و عمال سیاست روم بودند قراردادها و پیمانهایی به عنوان عدم تعرض منعقد کرد تا از ناحیه آنها خیالش آسوده شود و دولت روم نتواند از وجود آنها به نفع خود استفاده کند و فکر حمله مجددی را به سرزمین حجاز طرح نماید.

و از آن جمله با فرمانروای«أذرح»،«جرباء»و«ایله»پیمانهایی منعقد کرد که متن قرار داد کتبی آن حضرت را با فرمانروای«ایله»که نامش یحنة بن رؤبه بود مورخین بدین شرح ضبط کرده‏اند :

[بسم الله الرحمن الرحیم،این امانی است از خدا و محمد پیامبر او برای یحنة بن رؤبة و مردم ایله که کشتی‏های آنها و کاروانهاشان در دریا و صحرا در امان باشد،آنها و هر که با ایشان است از مردم شام و یمن و مردم دریا در پناه خدا و رسول او هستند و کسی حق ندارد ایشان را از استفاده کردن از دریا و صحرا جلوگیری کند،و هر یک‏از آنها که مرتکب جرمی شود دارایی و ثروت او مانع و حایل مجازات او نخواهد بود و در این صورت مال او بهره کسی است که آن را به دست آورد...]

حاکم«ایله»گذشته از امضا کردن این پیمان حاضر شد سالیانه مبلغ سیصد دینار طلا به عنوان جزیه بپردازد و هر مسلمانی هم که از آن ناحیه عبور می‏کند از او پذیرایی به عمل آورد و هنگام ورود به تبوک نیز استر سفیدی به عنوان هدیه برای رسول خدا آورد.

با سایر فرمانروایان آن حدود نیز پیمانهایی مشابه پیمان فوق امضا کرد و برای تسلیم شدن برخی از فرمانروایان دیگر نیز که فاصله زیادی با تبوک داشتند گروههایی از سپاهیان را اعزام فرمود و خود آماده مراجعت به مدینه گردید و از آن جمله ابو عبیده جراح را با گروهی به سوی قبیله«جذام»گسیل داشت،که با مقداری غنیمت و اسیر بازگشت و نیز سعد بن عباده را با جمعی مأمور سرکوبی بنی سلیم نمود که چون سعد بن عباده به نزدیک سرزمین آنها رسید گریختند و از آن جمله گفته‏اند:خالد بن ولید را نیز مأمور رفتن به سوی دومة الجندل کرد .

دومة الجندل یکی از قلعه‏های محکم مرزی و مناطق سرسبز و خوش آب و هوای حدود شام و سوریه بود که حاکمی مسیحی به نام اکیدر بر آنجا حکومت می‏کرد.

گفته‏اند:رسول خدا(ص)خالد بن ولید را مأمور کرد تا با جمعی از سپاهیانـکه طبق برخی از تواریخ پانصد نفر بودندـبرای جنگ با او به دومة الجندل برود و خود با همراهان به سوی مدینه حرکت کرد.

خالد به دنبال مأموریت خود به دومة الجندل آمد و شب هنگام بدان ناحیه رسیده و اکیدر را که با چند تن از نزدیکان خود برای شکار از قلعه خارج شده بود دستگیر ساختند و همراهان او به داخل قلعه فرار کردند.

خالد بدو گفت:اگر مردم دومة الجندل درهای قلعه را باز کنند و اسلحه خود را تحویل دهند،از کشته شدن و اسارت مصون خواهند ماند و گرنه خونشان را خواهد ریخت،مردم دومة الجندل که از گفتار فرمانده سپاه مسلمانان مطلع شدند تسلیم شدند تا در ضمن اکیدر را نیز از خطر کشته شدن به دست سپاهیان اسلام برهانند وبدین ترتیب درهای قلعه گشوده شد و اسلحه خود را که عبارت از 400 زره و 500 شمشیر و 400 نیزه بود تحویل دادند و خالد آنها را به ضمیمه مقداری گندم و شتر و گوسفند برداشته با اکیدر روانه مدینه شد.

و دنباله ماجرا را مورخین این گونه نوشته‏اند که چون به مدینه آمد پیمانی را امضا کرد که بر ضد مسلمانان اقدامی نکند و سالیانه مبلغی به عنوان جزیه بپردازد و بدین ترتیب منظور رسول خدا(ص)عملی شد و او را آزاد کرده به دومة الجندل بازگشت.

داستان عقبه و نقشه قتل پیغمبر اسلام

حلبی در کتاب سیره خود و واقدی در کتاب مغازی و دیگر از مورخین سنی و شیعه با مختصر اختلافی از حذیفة بن یمان و دیگران روایت کرده‏اند که گروهی از منافقان توطئه کردند تا در مراجعت از تبوک پیغمبر اسلام را به قتل رسانده و به اصطلاح ترور کنند به این ترتیب که در یکی از گردنه‏هایی که سر راه است شتر آن حضرت را رم دهند تا رسول خدا(ص)را به دره افکند و در بسیاری از روایات است که آنها دوازده نفر بودند هشت تن از قریش و چهار تن از مردم مدینه (9) و به هر ترتیب تصمیم خود را برای این کار قطعی کردند و از آن سو خدای تعالی به وسیله جبرئیل جریان توطئه آنها را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانید و پیغمبر اسلام چون به گردنه نخست رسید به لشکریان دستور داد هر که می‏خواهد از وسط بیابان عبور کند چون بیابان وسیع است،ولی خود آن حضرت مسیرش را از بالای دره قرار داد و عمار بن یاسر را مأمور کرد تا مهار شتر را از جلو بکشد و به حذیفه نیز دستور داد از پشت سر شتر بیاید.

شب هنگام بود و رسول خدا(ص)تا بالای دره آمد بود،منافقانی که قبلا خود را آماده کرده تا نقشه خود را عملی سازند جلوتر خود را به اطراف آن گردنه رسانده و برای آنکه شناخته نشوند سر و صورت خود را با پارچه‏ای بسته بودند،همین که شتر به بالای گردنه رسید چند تن از آنها از عقب خود را به شتر پیغمبر رساندند،رسول‏خدا(ص)به آنها نهیبی زد و به حذیفه فرمود:

ـبا عصایی که در دست داری به روی شتران ایشان بزن.

حذیفه پیش رفت و عصای خود را به روی شتران آنها زد و آنان که پیش خود حدس زدند پیغمبر خدا از طریق وحی از توطئه آنها با خبر شده دچار وحشت و رعب شدند و درنگ را جایز ندانسته گریختند و در نقلی است که رسول خدا(ص)بر آنها نهیب زد و آنها گریختند.

و در سیره حلبیه است که شتر آن حضرت را نیز رم دادند و شتر از جا پرید و قسمتی از بار خود را نیز انداخت،در این وقت رسول خدا خشمناک شده به حذیفه دستور داد با عصای سرکج خود که از آهن بود مرکبهای آنها را از پیش رو بزند و آنها فرار کردند و بسرعت خود را به پایین کوه رسانده و در میان لشکریان خود را گم کردند و چون حذیفه بازگشت پیغمبر(ص)از او پرسید.

آنها را شناختی؟عرض کرد:

ـشترانشان را شناختم که یکی از آنها شتر فلانی و آن دیگر شتر فلانکس بود ولی خود آنها سر و صورتشان بسته بود و در تاریکی شب گریختند و من آنها را نشناختم!

فرمود:می‏دانی چه کار داشتند و منظورشان چه بود؟

عرض کرد:نه.

فرمود:اینها نقشه کشیده بودند تا به دنبال من به بالای گردنه بیایند و شتر مرا رم دهند و مرا به دره بیفکند!ولی خداوند مرا از توطئه آنها با خبر ساخت،حذیفه عرض کرد:ای رسول خدا!آیا دستور نمی‏دهی گردن آنها را بزنند؟

فرمود:خوش ندارم که مردم بگویند:محمد شمشیر در میان اصحاب و یاران خود نهاده است!

و طبق روایت مرحوم طبرسی(ره)در اعلام الوری پیغمبر(ص)نام یک یک آنها را برای حذیفه و عمار ذکر فرمود و سپس به آن دو دستور داد آن را مکتوم بدارند و به دیگران نگویند. (10)

یک مسلمان نمونه

عبد الله مزنی از مسلمانان نمونه‏ای بود که در مکه دعوت پیغمبر اسلام را پذیرفت و به دین اسلام در آمد،وقتی قبیله‏اش مطلع شدند که وی مسلمان شده او را تحت فشار قرار دادند تا دست از اسلام بردارد و از هر سو کار را بر او سخت گرفتند اما عبد الله همه دشواریها را تحمل می‏کرد و از آیین مقدس خود دست برنداشت،عمویش که سمت سرپرستی او را بر عهده داشت برای آنکه وی را به زانو درآورده تا تسلیم شود جامه او را بیرون آورد و پوشش او منحصر به یک پارچه مویی و خشن گردید که خطهای سفیدی در آن بود،اما عبد الله باز هم تحمل نمود و آن پارچه را دو قسمت کرد قسمتی را به کمر بست و قسمت دیگر را به شانه خود انداخت و دیگر نتوانست در مکه توقف کند و خود را به مدینه و نزد رسول خدا(ص)رسانید و به خاطر همان دو قطعه پارچه پشمین به«ذو البجادین»معروف شد،چون«بجاد»در لغت به معنای پارچه مویی خطدار و خشن است.

ذو البجادین در این جنگ شرکت کرده بود و چون به تبوک رسیدند نزد رسول خدا(ص)آمده گفت :ای رسول خدا درباره من دعا کن تا شهادت روزی من گردد!پیغمبر فرمود:پوست درختی برای من بیاور و چون آورد آن را به بازوی عبد الله بست و گفت:

«اللهم حرم دمه علی الکفار».

[خدایا خون او را بر کافران حرام گردان!]عبد الله با تعجب گفت:ای رسول خدا من که این را نخواستم!

فرمود:وقتی برای جنگ با دشمنان دین در راه خدا بیرون آمدی و تب تو را گرفت و همان تب سبب مرگ تو گردید تو شهید هستی!

عبد الله دیگر چیزی نگفت و چند روزی گذشت که ناگهان عبد الله تب کرد و به‏دنبال آن تب از دنیا رفت.

نیمه شبی بود که برخی از مجاهدان و سربازان دیدند در قسمتی از بیابان و کنار خیمه لشکریان آتشی افروخته شده و رفت و آمد و جنب و جوشی در روشنایی آتش به چشم می‏خورد،عبد الله بن مسعود گوید:حس کنجکاوی مرا وادار کرد به نزدیک آن روشنایی بروم و ببینم چه خبر است؟و چون نزدیک آمد پیغمبر اسلام را مشاهده کرد که با چند تن از اصحاب مشغول کندن قبری هستند تا جنازه ذو البجادین را در آن دفن کنند و چون قبر تمام شد خود پیغمبر به میان قبر رفت و به اصحاب فرمود:برادرتان را نزدیک آورید و سپس جنازه او را بغل کرد و به پهلو روی زمین قبر خوابانید آن گاه دست به دعا برداشت و گفت:

«اللهم انی امسیت راضیا عنه فارض عنه».

[خدایا من از این مرد خوشنود و راضی هستم تو نیز از او راضی باش.]

عبد الله بن مسعود گوید:من در آن وقت آرزو کردم که ای کاش من به جای ذو البجادین بودم !

در بازگشت پیامبر از تبوک داستان مسجد ضرار پیش آمد که در عنوان جداگانه‏ای به بحث آن می‏پردازیم.

سرنوشت سه تن متخلفان از جنگ

چنانکه پیش از این اشاره شد هنگامی که لشکر اسلام به سوی تبوک حرکت می‏کرد جمعی از منافقان به بهانه‏های مختلف از رفتن به همراه لشکریان تعلل کردند و سرانجام هم نرفتند و پس از مراجعت رسول خدا(ص)نیز به نزد آن حضرت آمده و برای نرفتن خود عذرها تراشیده و قسمها خوردند و پیغمبر اسلام نیز موظف بود در ظاهر گفتار آنها را قبول کند و باطن کارشان را به خدا واگذارد،ولی گروهی هم بودند که با اجازه پیغمبر اسلام و یا بدون کسب اجازه آن حضرت حرکت خود را موکول به بعد کردند و به خاطر سر و صورت دادن به کارها و ضبط محصول خرما و یا گرفتاریهای دیگری که داشتند در مدینه ماندند تا پس از انجام کارها خود را به تبوک برسانند،اما تنبلی و ترس از گرمای هوا و غیره مجال آن را که بتوانند به تبوک بروند به آنها نداد و یک روز هم خبردار شدند که لشکر اسلام مراجعت کرده و به نزدیکیهای مدینه رسیده‏اند.

اینان روی ایمانی که داشتند هیچ گونه بهانه‏ای برای غیبت و تأخیر خود ذکر نکردند و چنانکه در دل خود را مقصر می‏دانستند از اظهار آن نیز در نزد مردم باکی نداشتند و هر جا صحبت می‏شد علنا می‏گفتند:ما از اینکه به همراه مسلمانان به جنگ نرفته‏ایم شرمنده و مقصر هستیم و عذری جز تنبلی و امروز و فردا کردن و علاقه به مال دنیا نداشته‏ایم.

و از این رو وقتی پیغمبر اسلام به مدینه آمد و علت غیبت و خودداری آنها را از رفتن به تبوک سؤال کرد بدون ترس و واهمه حقیقت را اظهار کرده و گفتند:ما هیچ گونه بهانه‏ای جز تنبلی نداشتیم و از این رو خود را مقصر و گناهکار می‏دانیم و پیغمبر اسلام نیز فرمود :راست گفتید و اینک بروید تا خدا درباره شما حکم کند.

اینان سه نفر بودند که هر سه از مردان سرشناس مدینه و افرادی بودند که به‏شایستگی و صلاح شهرت داشتند:یکی مرارة بن ربیع،دیگری کعب بن مالک و سومی هلال بن امیة واقفی بود .

پیغمبر اسلام کم کم دستور داد مردم ارتباط خود را با این سه نفر متخلف قطع کنند و حتی از تکلم و معامله با آنها خودداری نمایند.پنجاه روز بر این منوال گذشت و در روزهای آخر حتی زنان آنها نیز مأمور شدند از آمیزش با آنان خودداری کنند.و خلاصه کارشان به جایی رسید که شهر مدینه با آن همه وسعت و جمعیت بر آنها تنگ شد،چون احدی با آنها سخن نمی‏گفت و پاسخشان را نمی‏داد و از آمیزش و مخالطت با آنان خودداری می‏کردند و از این رو برخی از آنها مانند کعب بن مالک به کوه و صحرا پناهنده شد و به کنار کوه«سلع»آمده و در آنجا خیمه و چادری زده و زندگی می‏کرد،تا سرانجام پس از گذشتن پنجاه روز توبه آنها قبول شد و خدای تعالی در ضمن آیه 117 و 118 سوره توبه قبولی توبه‏شان را به وسیله پیغمبر خود به اطلاع آنان رسانید. (11)

پی‏نوشتها:

1.سوره توبه،آیه .49

2.سوره توبه،آیه‏های 82ـ .81

3.آیات مزبور همگی در سوره برائت است و از آیه 38 شروع شده تا اواخر سوره و در خلال آنها ذکر شده است،و برای اطلاع بیشتر از تفسیر آیات و سخن منافقان می‏توانید به کتاب بحار الانوار،ج 21،ص 185 به بعد مراجعه کنید.

4.ترجمه سیره ابن هشام،ج 2،ص .323

5.برای اطلاع کامل از همه روایاتی که در این باره نقل شده به احقاق الحق،ج 5،صص 234ـ132 مراجعه شود.

6.خطبه فوق را صدوق(ره)نیز در من لا یحضر و از اهل سنت مقریزی در«الامتاع»با مختصر تفاوتی نقل کرده‏اند.

7.شاید منظور از غنای نفس بلند نظری و بی‏نیازی طبع،در برابر گدا طبعی و نظر تنگی باشد .

8.و ما تفصیل آن را در تاریخ زندگی امیر المؤمنین علی(ع)نگاشته‏ایم بدانجا مراجعه شود .

9.و در چند حدیث نیز عدد آنها چهارده نفر ذکر شده شش تن از قریش و بقیه از مردم مدینه .

10.و نظیر این ماجرا را در مراجعت رسول خدا(ص)از سفر حجة الوداع نیز نقل کرده‏اند،و نام برخی نیز از آنها که بعدا زمام امور مسلمانان را در دست گرفتند در میان توطئه‏گران ذکر شده،چنانکه در اینجا نیز در بعضی روایات نامشان به چشم می‏خورد!

11.و در تفسیر قمی است که آن هر سه وقتی متوجه شدند مردم از آنها دوری می‏کنند و حتی همسران ایشان نیز از نزدیک شدن با آنها خودداری می‏نمایند هر سه از شهر خارج شده به کنار کوه«سلع»رفتند،و در آنجا خیمه‏ای زده و روزها را روزه می‏گرفتند و کارشان گریه و زاری و توبه و استغفار به درگاه خدای تعالی بود،و هنگام افطار خانواده‏هاشان می‏آمدند و غذایی برای آنها آورده و بی آنکه با ایشان سخن بگویند غذا را گذارده و باز می‏گشتند و چون چندی بر این منوال گذشت،کعب بن مالک به آن دو رفیق دیگرش گفت:

وضع ما این گونه است که می‏بینید و خدا بر ما خشم کرده و رسول خدا و مردم مسلمان و حتی خانواده‏های ما نیز با ما قهر و غضب کرده‏اند،پس چرا ما خودمان با یکدیگر قهر نکنیم و به دنبال آن هر سه از یکدیگر فاصله گرفته و هر کدام جایی از اطراف آن کوه را برای خود انتخاب کرده و سوگند خوردند که با یکدیگر سخن نگویند تا آنکه بدان حال بمیرند و یا خدای تعالی توبه‏شان را بپذیرد.

و چون سه روز از این جریان گذشت خدای تعالی توبه‏شان را پذیرفت و آیات مزبور در این باره به پیغمبر(ص)نازل شد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 596

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     فتح مکه

 

 

پیش از این در جریان صلح حدیبیه گفته شد که از جمله مواد قرارداد صلح این بودکه هر یک از قبایل عرب بخواهند با قریش و یا پیغمبر اسلام هم‏پیمان شوند آزاد باشند و از این رو دو دسته از قبایل مزبور به نام‏«بنی بکر»و«خزاعه‏»که سالها بود میانشان اختلاف و نزاع بود هر کدام در پیمان یکی از دو طرف در آمدند.

«خزاعة‏»با پیغمبر اسلام همپیمان شدند و«بنی بکر»با قریش.

نزدیک دو سال از این پیمان گذشته بود و این دو قبیله بدون جنگ با همدیگر روزگار را می‏گذراندند و اتفاقی میان آنها رخ نداد، ولی این وضع به هم خورد و بنی بکر در صدد حمله به‏«خزاعه‏»بر آمد و به دنبال این فکر به مکه رفتند و با برخی از بزرگان قریش مانند عکرمة بن ابی جهل و صفوان بن امیه در این باره مذاکره کرد آنها را نیز با خود همراه ساخته و نقشه حمله به‏«خزاعه‏»را با آنها طرح نموده از آنها نیز در این باره کمک گرفتند.

و برخی احتمال داده‏اند که عقب نشینی مسلمانان در جنگ مؤته سبب شد که بنی بکر به این فکر بیفتند زیرا فکر می‏کردند با عقب نشینی مسلمانان در مؤته نفوذ آنها در جزیرة العرب متزلزل گشته و می‏توانند ضربه‏ای بر آنها وارد کنند.

و به هر صورت شبی که خزاعه بی‏خبر از همه جا در منزلهای خود آرمیده بودند مورد حمله بنی بکر و دستیاران قریشی آنها واقع شده و مطابق نقلی بیست نفر آنها به دست‏بنی بکر کشته شد و با اینکه خود را به نزدیکی مکه رساندند و داخل حرم شدند باز هم بنی بکر دست‏بردار نبودند و به کشتار و جنگ با آنها ادامه دادند.

رسول خدا(ص)در مسجد مدینه نشسته بود که عمرو بن سالم خزاعی با گروهی سراسیمه وارد مسجد شد و خبر این حمله ناجوانمردانه و نقض پیمان بنی بکر - و قریش - را به اطلاع آن حضرت رسانید، و از او کمک و یاری طلبید.

رسول خدا(ص)که از شنیدن این خبر متاثر شده بود و عده یاری و کمک به آنها را به وی داد و آماده بسیج لشکر به سوی مکه و جنگ با قریش گردید.

ابو سفیان به مدینه می‏آید

از آن سو قریش از کرده خود پشیمان شده و فکر حمله متقابل پیغمبر اسلام آنهارا سخت مضطرب و نگران کرد و در صدد جبران و تلافی این عمل بر آمده و ابو سفیان را مامور کردند به مدینه برود و به هر ترتیب می‏تواند قرارداد صلح را تجدید کند و جلو حمله احتمالی مسلمانان را به مکه بگیرد.

به همین منظور ابو سفیان به مدینه آمد و روی حسابی که پیش خود کرده بود یکسر به خانه دخترش ام حبیبه که جزء همسران پیغمبر بود وارد شد.

ابو سفیان فکر کرده بود با ورود به خانه او می‏تواند به طور خصوصی پیغمبر اسلام را دیدار کرده و به ترتیبی کار را اصلاح کند، اما همین که وارد اتاق دخترش گردید با بی‏اعتنایی ام حبیبه مواجه گردید و چون خواست روی فرش بنشیند ام حبیبه بسرعت پیش رفت و فرش را از زیر پای او جمع کرد!

ابو سفیان با ناراحتی پرسید: دخترم آیا مرا لایق این فرش ندانستی یا آن را در خور من ندیدی؟

ام حبیبه پاسخ داد: نه، بلکه این فرش مخصوص پیغمبر اسلام است و تو مرد مشرک و نجسی هستی بدین جهت نخواستم روی آن بنشینی!

ابو سفیان با خشم گفت: ای دختر گویا پس از من به تو شری و گزندی رسیده است!

این سخن را گفت و از خانه او بیرون آمد و خود را به پیغمبر(ص)رسانده گفت: ای محمد خون قوم خود را حفظ کن و قریش را پناه ده و پیمان را تجدید کن!

پیغمبر فرمود: مگر پیمان شکنی کرده‏اید ای ابو سفیان؟گفت: نه، فرمود: پس ما سر همان پیمانی که بودیم هستیم!

ابو سفیان دیگر نتوانست‏سخنی بگوید و برخاسته پیش ابو بکر آمد و از وی خواست تا پیش پیغمبر وساطت کند ولی ابو بکر حاضر به این کار نشد، از این رو به نزد عمر رفت و او نیز با تندی ابو سفیان را از پیش خود براند، از آنجا به نزد علی بن ابیطالب(ع)رفت و به آن حضرت اظهار کرد: یا علی قرابت و خویشی تو از همه کس به من نزدیکتر است و من برای انجام حاجتی به این شهر آمده‏ام و از تو درخواست دارم نگذاری من ناامید از این شهر بروم و پیش پیغمبر در انجام کار من وساطت کنی!

علی(ع)بدو فرمود: ای ابو سفیان وای بر تو مگر نمی‏دانی که پیغمبر چون تصمیم به‏کاری گرفت کسی نمی‏تواند در آن باره با او سخنی بگوید.

ابو سفیان رو به فاطمه دختر رسول خدا(ص)که با دو فرزندش حسن و حسین(ع)در اتاق نشسته بودند کرده گفت: ای دختر محمد ممکن است‏به این کودکان خود دستور دهی تا کسی را در پناه خود گیرند و برای همیشه آقا و بزرگ عرب باشند؟

فاطمه(ع)فرمود: فرزندان من هنوز به آن مرتبه نرسیده‏اند که بدون اجازه پیغمبر کسی را در پناه خود گیرند.

کار بر ابو سفیان سخت‏شده بود و داشت راه چاره بر او مسدود می‏شد و نمی‏دانست چه باید بکند از این رو دوباره متوسل به علی(ع)شده گفت:

ای ابا الحسن راه چاره بر من بسته شده تو راهی پیش پای من بگذار و بگو تا من چه بکنم؟

علی(ع)که دید اگر بخواهد با ابو سفیان تندی کند و او را با خشونت از پیش خود براند یکی از دو زیان را دارد: یا ابو سفیان در مدینه می‏ماند و به وسایل دیگری متشبث می‏شود و ممکن است پیغمبر اسلام را در محذور بزرگی قرار دهد و مانع فتح مکه گردد و یا اینکه مایوس و خشمگین به مکه باز می‏گردد و با تحریک قریش و سایر قبایل همپیمان آنها، جنگ تازه‏ای به راه می‏اندازد و لااقل آنکه مشکلی سر راه نشر توحید و پاک کردن هر چه زودتر شهر مکه و خانه خدا از بت و بت پرستی ایجاد می‏کند.

از این رو کمی فکر کرده و بدو گفت: ای ابو سفیان به خدا سوگند من اکنون راهی را که برای تو سودمند باشد سراغ ندارم جز آنکه تو بزرگ بنی کنانه هستی اینک برخیز و به میان مردم برو و آنها را زنهار بده و در پناه خویش در آور و تمدید قرارداد صلح را از طرف خود به مردم اعلام کن و آن گاه به مکه باز گرد!

ابو سفیان پرسید: آیا این کار برای من سودی دارد؟

علی(ع)فرمود: گمان ندارم سودی داشته باشد اما چیز دیگری اکنون به نظرم نمی‏رسد.

ابو سفیان برخاسته به مسجد آمد و طبق راهنمایی علی(ع)در میان مردم ایستاده‏گفت: ای مردم من همه شما را در پناه خویش قرار داده و قرارداد صلح را تمدید کردم!این سخن را گفته و شتر خود را سوار شد و به مکه بازگشت.

بزرگان قریش که از آمدن ابو سفیان مطلع شدند، به نزد او آمده و پرسیدند: چه کردی؟گفت: به نزد محمد رفتم و با او گفتگو کردم ولی نتیجه‏ای نگرفتم، پس به نزد پسر ابی قحافه رفتم در او هم خیری ندیدم، آن گاه به نزد پسر خطاب رفتم او را نیز سخت دیدم، از آنجا به نزد علی رفتم و او را نرمتر از دیگران دیدم، و او راهی پیش پای من گذارد و من انجام دادم و به خدا هر چه فکر می‏کنم نمی‏دانم آیا کاری را که به دستور او انجام داده‏ام فایده‏ای دارد یا نه؟

از او پرسیدند: چه راهی؟

گفت: به من دستور داد مردم را پناه دهم و من هم این کار را کردم!

بدو گفتند: آیا محمد هم آن را امضا کرد؟

گفت: نه!

گفتند: به خدا علی تو را مسخره کرده، آخر این کار چه سودی داشت؟

ابو سفیان گفت: به خدا راهی جز این نداشتم.

تجهیز لشکر

پس از رفتن ابو سفیان رسول خدا(ص)به مردم دستور داد آماده سفر شوند و به خانواده خود نیز دستور داد وسایل سفر او را تهیه کنند اما مقصد را اظهار نکرد، و به قبایل اطراف و همپیمانان خود نیز دستور بسیج داد و چون آماده حرکت‏شدند مقصد را به آنها خبر داد که شهر مکه است و برای فتح مکه می‏رود و کوشش داشت که لشکر با جدیت و سرعت هر چه بیشتر بروند تا قریش از حرکت او آگاه نشود و در این باب دعا هم کرده از خدا نیز خواست که اخبار او را از قریش پنهان دارد و هنگام رکت‏سپاهی گران که مرکب از ده هزار لشکر بود آماده حرکت‏شد و نخستین بار بود که مدینه چنین سپاهی را به خود می‏دید.

نامه حاطب بن ابی بلتعه به قریش

اما از آن سو حاطب بن ابی بلتعه که در زمره مسلمانان در مدینه به سر می‏برد ولی زن و بچه‏اش در مکه بودند نامه‏ای برای قریش نوشت‏بدین مضمون:

«ان رسول الله جاءکم بجیش کاللیل یسیر کالسیل‏»

[پیغمبر خدا با لشکری همچون توده‏های تاریک شب و بسرعت‏سیل به سوی شما می‏آید. ]

این نامه را به زنی داد که نامش ساره بود و چنانکه نقل شده پیش از آن در مکه به خوانندگی روزگار می‏گذرانید ولی پس از جنگ بدر و عزادار شدن مردم در آن شهر کارش کساد شده بود و مشتری نداشت از این رو به مدینه آمد وی به آن زن ده دینار پول داد که آن را مخفیانه و بسرعت‏به مکه برساند.

ساره نامه را گرفت و در میان گیسوان خود پنهان کرد و راهی مکه شد.

از آن سو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و آن حضرت را از ماجرای نامه حاطب بن ابی بلتعه مطلع ساخت، پیغمبر بی‏درنگ علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام را به دنبال آن زن فرستاد و بدانها گفت: زنی به این نام و نشان برای قریش نامه می‏برد، نامه را از او بگیرید و او را به مدینه باز گردانید.

آن دو بسرعت آمدند و در ذی الحلیفه - یک فرسخی مدینه - یا جای دیگر به آن زن رسیدند و او را متوقف کرده و بار و اثاثش را جستجو کردند و چیزی نیافتند، در این وقت علی(ع)پیش رفت و از روی تهدید به آن زن فرمود: به خدا سوگند نه به رسول خدا(ص)دروغ گفته شده و نه او به ما دروغ گفته است اکنون یا خودت نامه را بده یا به ناچار جامه‏ات را بیرون می‏کنم و نامه را به دست می‏آورم، آن زن که علی(ع)را مصمم دید گفت: به کناری برو و سپس نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود بیرون آورد و به علی(ع)داد. (1) علی(ع)نامه را گرفت و آن زن را به مدینه بازگرداندند.

پیغمبر(ص)حاطب بن ابی بلتعه را خواست و بدو فرمود: چه سبب شد که تو این نامه را به قریش بنویسی؟عرض کرد: یا رسول الله به خدا سوگند من به خدا و رسول او ایمان دارم و هیچ گونه تزلزلی برای من در دین پیدا نشده ولی من در میان مردم این شهر عشیره و فامیلی ندارم و زن و فرزند من نیز در شهر مکه است‏خواستم از این راه خدمتی به آنها کرده باشم که احیانا(اگر جنگی پیش آمد و آنها پیروز شدند)در قت‏حاجت از آنها برای حفاظت زن و فرزند خود کمک بگیرم.

در روایت‏شیخ مفید(ره)است که چون علی(ع)نامه را آورد پیغمبر(ص)دستور داد مردم را به مسجد بخوانند و سپس به منبر رفت و فرمود: مردم!من از خدا درخواست کردم تا جریان حرکت ما را از قریش پنهان دارد ولی مردی از شما به مردم مکه نامه نوشته و خبر ما را به آنها گزارش داده اکنون آن کس که نامه نوشته برخیزد و خود را معرفی کند و یا آنکه وحی الهی او را معرفی کرده و رسوا خواهد شد!

کسی برنخاست و چون بار دوم تکرار کرد حاطب بن ابی بلتعه در حالی که همچون بید می‏لرزید از جا برخاست و عرض کرد: نویسنده نامه من هستم و به خدا سوگند این کار را از روی شک به نبوت شما و نفاق در دین انجام ندادم - و سپس همان سخنان را که در بالا ذکر کردیم اظهار داشت - .

در این وقت عمر بن خطاب پیش آمد و گفت: یا رسول الله این مرد منافق شده دستور می‏دهید تا من او را بکشم، پیغمبر او را از این کار منع کرد و سپس دستور داد او را از مسجد بیرون کنند و مردم برخاسته او را از مسجد بیرون کردند ولی حاطب بن ابی بلتعه با نگاههای معذرت خواهانه خود به آن حضرت نگاه می‏کرد از این رو رسول خدا(ص)دستور داد او را به مسجد بازگرداندند، و بدو فرمود: من تو رابخشیدم و از خطای تو در گذشتم از خدا بخواه که تو را بیامرزد و دیگر به چنین کاری دست نزنی!

و به گفته مفسران آیه ذیل در شان حاطب بن ابی بلتعه و در این ماجرا نازل شد:

«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودة و قد کفروا بما جاءکم من الحق. . . » (2) تا به آخر.

[ای مؤمنان دشمن من و دشمن خود را به دوستی نگیرید(و برای خود دوست انتخاب نکنید) که مودت خود را(از طریق مکاتبه)به آنها هدیه کنید، با اینکه بدان حقی که برای شما آمده کافر شدند. . . ]تا به آخر.

حرکت‏سپاه به سوی مکه

روز دهم ماه رمضان بود که سپاه ده هزار نفری اسلام، مدینه را به قصد فتح مکه ترک کرد و مردم مهاجر و انصار عموما در این سفر همراه رسول خدا(ص)حرکت کردند و از قبایل اطراف نیز گروه زیادی به آنها ملحق شده بودند، و تمام کوشش پیغمبر اسلام که می‏خواست‏خبر حرکت او به قریش نرسد برای آن بود که مقاومتی از قریش در برابر آنها نشود و قریش به جنگ و مقاومت‏برنخیزد و خونی در مکه ریخته نشود و بدین ترتیب حرمت‏خانه کعبه و حرم خدا شکسته نگردد، از این رو پس از حرکت نیز دستور داد لشکر بسرعت‏حرکت کنند و به نقل مورخین این فاصله زیاد را به یک هفته طی کردند، و شب هنگام به‏«مر الظهران‏»یک منزلی مکه رسیدند و در آنجا توقف کردند بی آنکه مردم مکه از ورود آنان اطلاعی داشته باشند.

عباس بن عبد المطلب عموی پیغمبر نیز با چند تن از خویشان آن حضرت که به قصد مهاجرت به مدینه از مکه بیرون آمده بودند در بین راه به رسول خدا رسیده و به آن حضرت ملحق شدند.

مورخین نوشته‏اند: در آن وقت عباس بن عبد المطلب به فکر افتاد تا به وسیله‏ای مردم مکه را از ورود این سپاه عظیم مطلع سازد و فکر جنگ و مقاومت را از سر آنها دور کند و آنها را برای ورود لشکر اسلام آماده سازد و به همین منظور از میان لشکراسلام بیرون آمده و به سمت مکه به راه افتاد تا به وسیله‏ای این خبر را به مردم مکه برساند و برخی احتمال داده‏اند که شاید در این باره با پیغمبر نیز مشورت کرده و از آن حضرت اجازه این کار را گرفته باشد، ولی به نظر می‏رسد این احتمال را تاریخ نویسانی که عموما جیره خواران خلفای بنی عباس بوده و یا از کانال آنها به مردم می‏رسید و کنترل می‏شد و به وسیله کنترل کنندگان در تاریخ آمده باشد، و الله العالم.

از آن سو ابو سفیان و برخی از سران قریش که از عکس العمل پیغمبر اسلام در نقض پیمان صلح حدیبیه واهمه و بیم داشتند برای کسب خبر و اطلاع از تصمیم و یا حرکت لشکر اسلام، شبها که می‏شد از مکه خارج می‏شدند و از مسافران و افرادی که از سمت مدینه به شهر وارد می‏شدند تفحص و جستجو می‏کردند تا اطلاعی به دست آورند و تا به آن شب از کسی در این باره چیزی نشنیده بودند.

رسول خدا(ص)در آن شب دستور داد لشکر در بیابان پراکنده شوند و هر یک آتشی برافروزند تا اگر کسی از قریش آنها را ببیند عظمت و کثرت آنها را بدانند و از این راه به هدف خود نیز - که فتح مکه بدون جنگ و خونریزی بود - کمک کرده باشد.

آن شب ابو سفیان با بدیل بن ورقاء خود را به بالای دره‏ای که مشرف به‏«مر الظهران‏»و محل توقف سپاهیان اسلام بود رساندند و ناگاه مشاهده کردند در سرتاسر آن بیابان پهناور آتش روشن شده و دانستند سپاه عظیمی در آن صحرا فرود آمده!

ابو سفیان با تعجب و وحشت رو به بدیل کرده گفت: به خدا سوگند تاکنون من این همه آتش و این قدر لشکر ندیده بودم!

بدیل بن ورقاء گفت: گمان می‏کنم اینان مردم قبیله خزاعه هستند که به منظور حمله به بنی بکر و انتقام از آنها بدینجا آمده‏اند!

ابو سفیان گفت: قبیله خزاعه کمتر از آن است که این همه آتش و چنین جمعیتی داشته باشد!

در این وقت عباس بن عبد المطلب که بر استر مخصوص رسول خدا(ص)سوار شده‏بود و در آن نزدیکی گردش می‏کرد صدای ابو سفیان را شنید و خود را بدو رسانده گفت: ای ابا حنظله!

ابو سفیان صدای عباس را شناخت و گفت: ای ابا فضل!

آن دو به هم نزدیک شده و به گفتگو پرداختند.

ابو سفیان پرسید: چه خبر است؟و اینها کیان‏اند؟

عباس گفت: اینها مسلمانان هستند که به همراه پیغمبر اسلام برای فتح مکه آمده‏اند!

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم به قربانت‏بگو اینک چاره چیست و چه باید کرد؟

عباس گفت: اگر تو را ببینند گردنت را می‏زنند چاره این است که پشت‏سر من سوار شوی تا تو را به نزد پیغمبر ببرم و از آن حضرت برای تو امان بگیرم.

ابو سفیان بی‏تامل پشت‏سر عباس بر استر پیغمبر سوار شد و عباس بسرعت‏به سوی اردوگاه بازگشت و راه خیمه پیغمبر اسلام را در پیش گرفت و به هر آتشی که می‏رسید لشکریان نگاه می‏کردند چون استر پیغمبر را می‏دیدند راه را باز کرده و متعرض سواران نمی‏شدند تا نزدیکی سراپرده رسول خدا(ص)به آتشی که عمر افروخته بود برخوردند، عمر در ابتدا وقتی استر پیغمبر و بر پشت آن عباس عموی آن حضرت را دید، راه را باز کرد ولی وقتی پشت‏سر عباس، ابو سفیان را مشاهده کرد با ناراحتی فریاد زد:

این دشمن خدا ابو سفیان است که بدون امان به دست ما افتاده باید او را کشت، این سخن را گفت و به سوی خیمه پیغمبر دوید تا اجازه قتل او را از پیغمبر بگیرد، عباس که متوجه موضوع شد بسرعت‏خود را به خیمه آن حضرت رسانید و داد زد: من ابو سفیان را امان داده‏ام و بدین ترتیب مشاجره سختی بین عباس و عمر در گرفت و سرانجام پیغمبر آن دو را آرام کرده و دستور داد عباس ابو سفیان را به خیمه خود ببرد و تا صبح نزد خود نگاه دارد و چون صبح شود او را به خیمه آن حضرت بیاورد. (3)

ابو سفیان در خیمه رسول خدا

همین که صبح شد و صدای بلال - مؤذن مخصوص - بلند شد ابو سفیان از عباس پرسید: این صدا چیست؟پاسخ داد: این صدای مؤذن پیغمبر است که برای نماز اذان می‏گوید و پس از آن ابو سفیان را به خارج خیمه آورد و ابو سفیان مشاهده کرد چگونه مسلمانان اطراف پیغمبر را گرفته و نمی‏گذارند آب وضوی او به زمین بریزد، ابو سفیان در شگفت‏شد و به عباس گفت:

- بالله لم ار کالیوم کسری و قیصر!.

[به خدا سوگند پادشاه ایران و امپراتور روم را این چنین بزرگ و عزیز ندیده‏ام!]و چون نماز بر پا شد و آن صفوف منظم را پشت‏سر پیغمبر دید و نماز به پایان رسید سخت تحت تاثیر عظمت و شکوه آنان قرار گرفته بود، پس از اتمام نماز او را به نزد رسول خدا(ص)بردند و پیغمبر در حالی که بزرگان مهاجر و انصار در حضورش بودند ابو سفیان را مخاطب ساخته فرمود:

وای بر تو ای ابا سفیان هنوز وقت آن نرسیده که بدانی معبودی جز خدای یگانه نیست؟

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم به قربانت. راستی که چه اندازه بردبار و کریم و نسبت‏به خویشاوندان خود مهربان و رئوف هستی!به خدا من فکر می‏کنم اگر به جز خدای یگانه معبودی بود تاکنون برای من کاری صورت داده بود.

پیغمبر فرمود: وای بر تو ای ابا سفیان هنوز وقت آن نشده که بدانی من فرستاده ازجانب خدا و پیغمبر او هستم؟

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم به فدای تو!چقدر رحیم و بزرگوار و نسبت‏به خویشان مهربانی و به خدا من هنوز در این باره اندیشه و فکر می‏کنم!

در اینجا عباس سخن او را قطع کرده و با پرخاش به او گفت: وای بر تو چرا معطلی تا گردنت را نزده‏اند مسلمان شو!

ابو سفیان از روی ناچاری مسلمان شد، و عباس (4) به رسول خدا عرض کرد: یا رسول الله ابو سفیان مرد جاه طلبی است‏خوب است او را افتخاری بدهید؟پیغمبر فرمود: آری هر کس به خانه ابو سفیان برود در امان است!و هر کس به مسجد الحرام پناه برد در امان است و هر کس به خانه خود برود و در را به روی خویش ببندد در امان است.

و همین که ابو سفیان برخاست که برود رسول خدا(ص)به عباس فرمود: او را در تنگه دره روی دماغه کوه نگهدارد تا لشکر اسلام از آنجا و از پیش روی ابو سفیان عبور کنند و آن وقت او را رها سازد.

رسول خدا(ص)باز هم به منظور همان هدفی که داشت و می‏خواست در جریان فتح مکه خونی ریخته نشود و قریش به فکر مقاومت نیفتند این دستور را داد تا ابو سفیان از نزدیک سپاه منظم و عظیم اسلام را ببیند و مرعوب گردد.

عباس کنار ابو سفیان نشست و دسته‏های منظم سپاه از پیش روی آن دو می‏گذشتند و عباس یک یک آنها را به ابو سفیان معرفی می‏کرد که اینها قبیله سلیم‏اند. . . اینها مزینه هستند. . . اینها کیان‏اند. . .

ابو سفیان سخت مرعوب شده بود بخصوص وقتی‏«کتیبة الخضراء»و محافظین مخصوص رسول خدا(ص)را که غرق در اسلحه بودند و فقط چشمانشان از زیر کله خود پیدا بود مشاهده کرد به عباس گفت: هیچ کس تاب مقاومت در برابر اینها را ندارد!به خدا سوگند ای عباس سلطنت‏برادر زاده‏ات عظیم گشته است!در این وقت عباس ابو سفیان را رها کرد و او بسرعت از لشکر اسلام جلو افتاده خود را به مکه رسانید و فریاد زد: ای گروه قریش این محمد است که با سپاهی گران می‏آید، سپاهی که هیچ یک از شما تاب مقاومت در برابر آنها را ندارید، و بدانید که هر کس به خانه من در آید در امان است!

هند - دختر عتبه - که همسر ابو سفیان بود وقتی این خبر را از شوهرش شنید برخاست و سبیلهای او را به دست گرفت و فریاد زد:

این انبانه پر از باد و بی‏خاصیت را بکشید!رویت زشت‏باد با این خبری که آوردی! ابو سفیان گفت: وای بر شما این زن شما را فریب ندهد که شما تاب مقاومت‏با این سپاه را ندارید بدانید هر کس داخل خانه من شود در امان است!

مردم گفتند: خدایت‏بکشد آخر خانه تو گنجایش ندارد!

گفت: هر کس هم که به خانه خود برود و در را بروی خود ببندد در امان است و هر کس نیز که به مسجد برود در امان است!

مردم دیگر درنگ نکرده و جمعی به خانه‏های خود و گروهی هم به مسجد رفتند.

در ذی طوی

سپاه مجهز اسلام به‏«ذی طوی‏»رسید - جایی که مکه نمایان می‏شد - از طرف قریش هیچ گونه مقاومت و عکس العملی دیده نمی‏شد و سکوت شهر مکه را فرا گرفته در این وقت رسول خدا(ص)دستور توقف داد و ناگهان به یاد روزی که تنها از ترس مشرکان از این شهر خارج شده بود افتاد و به عنوان شکر گزاری پیشانی خود را بر پالان شتر نهاد تا برای خدای بزرگ و مهربانی که او را به این عظمت رسانده سجده شکر گزارد و سپس لشکر را بر چهار دسته تقسیم کرد و هر دسته را مامور ساخت از سمتی وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با کسی جنگ و زد و خورد نکنند مگر آنکه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود، فقط چند نفر بودند که به خاطر سوابق سویی که داشتند و هیچ گونه امیدی به اصلاحشان نبود خونشان را هدر کرد و فرمان داد آنها را هر کجا یافتند بکشند و بعدا نیز چند تن از آنها را طبق دستور بعدی‏بخشید و مورد عفو قرار داد.

فرماندهان - چنانکه گفته‏اند - عبارت بودند از زبیر بن عوام، خالد بن ولید، ابو عبیده جراح و سعد بن عباده.

سعد بن عباده که یکی از فرماندهان بود پرچم را به دست گرفته و با خواندن این رجز

«الیوم یوم الملحمة

الیوم تسبی الحرمة‏» (5)

شعار جنگ را زنده کرد، اما وقتی پیغمبر آن را شنید به علی بن ابیطالب(ع)دستور داد خود را به سعد برساند و پرچم را از دست او گرفته و به جای آن بگوید«الیوم یوم المرحمة‏» (6) و بدین ترتیب این شعار هم خاموش شد.

گروههای چهارگانه از چهار سمت وارد مکه شدند، خود پیغمبر نیز از طریق‏«اذاخر»به شهر در آمد و در کنار قبر ابو طالب و خدیجه قبه و سراپرده‏ای برای آن حضرت نصب کردند که در آن سکونت کند.

مردم شهر به خانه‏های خود رفته و گروه زیادی هم به مسجد رفته بودند و مکه حالت تسلیم به خود گرفته بود تنها در یکی از محله‏های شهر که گروهی از قبیله هذیل و بنی بکر - یعنی همان قبیله‏ای که با شبیخون زدن به خزاعه سبب نقض پیمان حدیبیه شده بودند - سکونت داشتند به تحریک عکرمة بن ابی جهل و صفوان بن امیه سر راه را بر سپاهیان اسلام گرفته و آماده جنگ شدند، و در جایی به نام‏«خندمه‏»موضع گرفتند.

سپاهی که از آن محله می‏گذشت‏سپاهی بود که تحت فرماندهی خالد بن ولید پیش می‏رفت، خالد که از جریان مطلع شد دستور جنگ داد و شمشیرها کشیده شد و مشرکان را تا نزدیکی مسجد الحرام به عقب راندند و در این گیرودار بیست نفر از بنی بکر کشته شد و بقیه از جمله عکرمه و صفوان فرار کردند و رسول خدا(ص)که از دور چشمش به برق شمشیرها افتاد دانست که در آنجا درگیری و جنگ رخ داده و چون دستور داد تا به آنها پیغام دهند که دست از جنگ بردارند کار پایان پذیرفته بود و مشرکان پس از به جای گذاشتن بیست نفر کشته فرار کرده و تسلیم شده بودند. (7)

در کنار خانه کعبه

گروههای چهارگانه از چهار سمت مکه خود را به کنار مسجد الحرام رساندند، رهبر عالی قدر اسلام نیز پس از آنکه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل کرد از خیمه مخصوص بیرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجد الحرام حرکت کرد، شهر مکه که روزی تمام نیروی خود را برای مبارزه با دعوت الهی پیغمبر اسلام و در هم کوبیدن ندای مقدس آن بزرگوار به کار گرفته بود، اکنون سکوتی توام با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شکاف درهای خانه و گروهی از بالای کوهها آن همه عظمت و شکوه نواده عبد المطلب و پیامبر بزگوار اسلام را مشاهده می‏کردند.

خود پیغمبر نیز آن خاطرات تلخ و تمسخر و تکذیب‏هایی را که در این شهر از دست مشرکان و بت پرستان در طول سیزده سال دیده بود از نظر می‏گذراند و از این همه نعمت و قدرت که خدای تعالی به او ارزانی داشته با دل و زبان سپاسگزاری‏می‏کرد و گاهی هم اشک شوق در دیدگان حق بینش حلقه می‏زد و کوچه‏های مکه را یکی پس از دیگری پشت‏سر می‏گذارد و به سوی خانه کعبه که به دست قهرمان توحید در جهان، حضرت ابراهیم خلیل الرحمان جد امجدش بر پا شده بود، پیش می‏رفت.

لشکر اسلام آماده شد تا در رکاب پیشوای عالی قدر و آسمانی خود مراسم طواف خانه کعبه را انجام دهد، و برای ورود آن حضرت کوچه داده و راه باز کرده‏اند پیغمبر اسلام در حالی که مهار شترش در دست محمد بن مسلمه بود و جانبازان اسلام دورش حلقه زده بودند به کنار خانه رسید و همچنان که سواره بود طواف کرد و سپس با چوبدستی که در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پیاده شد و دست‏به کار پایین آوردن بتهایی که بر دیوار کعبه آویخته بودند گردید تا آنها را بشکند و چون در دسترس نبود به علی(ع)دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آنها را به زیر افکند (8) ، و در سیره حلبیه و بسیاری از کتابهای شیعه و اهل سنت آمده که از علی(ع) پرسیدند: هنگامی که بر شانه پیغمبر(ص)بالا رفتی خود را چگونه دیدی؟فرمود: چنان دیدم که اگر می‏خواستم ستاره ثریا را در دست‏بگیرم می‏توانستم. آن گاه عثمان بن طلحه را که کلیددار کعبه بود خواست تا در خانه را بگشاید سپس وارد خانه‏کعبه شد و تصویرهایی را که مشرکین از پیمبران و فرشتگان ساخته و در کعبه آویخته بودند با چوبدستی خود بر زمین ریخت و این آیه را تلاوت می‏کرد:

«قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا».

[بگو حق آمد و باطل نابود شد که براستی باطل نابود شدنی است. ]

مشرکان مکه و سرکردگان و سخنوران آنها مانند ابو سفیان و سهیل بن عمرو و دیگران در کنار مسجد الحرام صف کشیده‏اند و با خود فکر می‏کنند آیا اکنون که پیغمبر اسلام مکه را فتح کرده پاسخ آن همه شکنجه‏ها و تهمت و افتراها و تمسخر و تکذیبها و سرانجام آن همه لشکر کشی‏ها و توطئه‏هایی را که در طول بیست‏سال تمام بر ضد او کردند تا جایی که برای کشتن و قتل او همدست‏شدند و او را ناچار کردند شبانه از شهر و دیار و کعبه آمال خود فرار کند، چه خواهد داد و چه تصمیمی درباره آنها خواهد گرفت و از سوی دیگر ده هزار سپاهی اسلام که از طواف فراغت‏حاصل کرده فضای مسجد را پر نموده و جای ایستادن را بر مردم تنگ ساخته و همه سرکشیده‏اند تا سرانجام کار را ببینند، ناگهان دیدند چهره زیبا و درخشان محمد(ص)از میان درهای کعبه نمودار شد و دو دست‏خود را به دو طرف در گرفت و نگاهی به چهره‏های رنگ پریده و اجساد لرزان مکیان کرد و با یک نگاه ممتد همه را از زیر نظر گذرانید!

مردم می‏خواهند بدانند آیا این رادمرد الهی و قهرمان مبارزه با شرک و بت‏پرستی اکنون چه می‏خواهد بگوید و با دشمنان خود چه رفتاری می‏خواهد انجام دهد.

چشمها به لب پیغمبر دوخته شد و سکوت مبهمی سراسر مسجد را فرا گرفته، در یک قسمت مسجد که مشرکین صف زده‏اند دلها از ترس می‏تپد و قسمت دیگر را که لشکر پیروز اسلام پوشانده قلبها لبریز از شوق و پیروزی است، قرشیان مرگ و حیات خود را در میان لبان پیغمبر می‏بینند و خشم و رحمت را در چشمان رسول خدا(ص)و نگاههایش می‏خوانند.

آنان که اکثرا هنوز محمد(ص)را به نبوت نشناخته بودند و او را پیامبر الهی نمی‏دانستند حق داشتند وحشت و اضطراب داشته باشند، زیرا اگر آن روز پیغمبربزرگوار اسلام مانند سرداران فاتح دیگری که آنها سابقه‏شان را داشتند با گفتن یک جمله‏«القتل‏»، «النهب‏»و یا«الاسر»فرمان قتل و یا غارت و اسارت آنها را صادر می‏کرد، مردی از قریش زنده نمی‏ماند و خانه‏ای به جای نبود، اما نمی‏دانستند که او پیامبر الهی است و به تعبیر قرآن کریم‏«رحمة للعالمین‏»است، و در هنگام اقتدار و پیروزی مغرور قدرت نشده و تحت تاثیر هوا و هوسهای شخصی و نفسانی قرار نخواهد گرفت.

باری لحظه‏های پراضطراب و تاریخی آن روز برای آنان بکندی گذشت و انتظار به پایان رسید و صدای روح افزای فاتح مکه در فضا طنین انداز شد و با همان جمله‏ای که بیست‏سال پیش دعوت آسمانی خود را با آن آغاز کرد بود سخن را آغاز کرد و گفت:

«لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده‏».

[معبودی جز خدای یگانه نیست که شریکی ندارد، وعده‏اش راست در آمد و بنده‏اش را نصرت و یاری داد و احزاب را بتنهایی منهزم ساخت. . . ]

آن گاه برای آنکه خیال قرشیان را از هرگونه انتقامی که فکر می‏کردند پیغمبر از آنها بگیرد آزاد سازد و دلشان را آرام کند آنها را مخاطب ساخته فرمود:

«ماذا تقولون و ماذا تظنون؟»

[آیا در(باره من)چه می‏گویید و چه فکر می‏کنید؟]

و با این دو جمله کوتاه می‏خواست نظریه آنها را نسبت‏به خود و رفتارش با آنها بفهمد؟

قرشیان که سخت تحت تاثیر قدرت و شوکت پیامبر اسلام قرار گرفته بودند با زبانی تضرع آمیز و پوزش‏طلبانه گفتند:

«نقول خیرا و نظن خیرا، اخ کریم و ابن اخ کریم و قد قدرت‏»!

[ما جز خیر و خوبی درباره تو چیزی نمی‏گوییم و جز خیر و نیکی گمانی به تو نمی‏بریم!تو برادری مهربان و کریم هستی و برادرزاده(و فامیل)بزرگوار مایی که‏اکنون همه گونه قدرتی هم داری!]

دقت در همین چند جمله کوتاه کمال اضطراب و نگرانی آنها را بخوبی روشن می‏سازد و ضمنا با تعبیر بسیار کوتاه و جالبی با اقرار به پذیرفتن حاکمیت آن بزرگوار از رفتار گذشته خود پوزشخواهی کرده و انتظار گذشت و عفو خود را از آن حضرت درخواست نمودند. رسول خدا(ص)نیز با ذکر چند جمله نگرانیشان را برطرف کرد و فرمان عفو عمومی آنها را صادر فرمود، و بدانها گفت:

«فانی اقول لکم ما قال اخی یوسف: لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین‏».

[من همانی را به شما می‏گویم که برادرم یوسف(هنگامی که برادران او را شناختند)گفت: امروز ملامتی بر شما نیست‏خدایتان بیامرزد که او مهربانترین مهربانان است. ]

و سپس افزود:

[براستی که شما بد مردمانی بودید که پیغمبر خود را تکذیب کردید و او را از شهر و دیار خود آواره ساختید و به این راضی نشدید تا آنجا که در بلاد دیگر هم به جنگ من آمدید. ]

این سخنان شاید دوباره برخی دلها را مضطرب ساخت که نباشد پیغمبر اسلام دوباره به یاد آن همه آزارها و شکنجه‏ها افتاده و بخواهد تلافی کند، اما رسول خدا(ص)برای رفع این نگرانی هم بلادرنگ دنبال سخنان بالا فرمود:

«فاذهبوا فانتم الطلقاء»!

[بروید که همه‏تان آزادید!]

در تاریخ و روایات آمده است که وقتی رسول خدا این سخنان را گفت، مردم همانند مردگانی که از گورها سر بیرون آورده و آزاد شده‏اند از مسجد الحرام بیرون دویدند و همین بزرگواری و گذشت‏شگفت‏انگیز پیامبر اسلام سبب شد تا بیشتر آنان به دین اسلام در آیند و این آیین مقدس را بپذیرند.

فرازهایی از سخنان رسول خدا

در اینجا سخنانی از رسول خدا(ص)در تواریخ نقل شده که برخی را ظاهرا پیش از خروج مردم از مسجد و قسمتی را پس از رفتن به بالای صفا و یا جاهای دیگر ایراد فرمود که می‏توان گفت: سخنان مزبور عصاره و فشرده‏ای از سخنانی است که در سخنرانیهای گذشته در مکه و مدینه ایراد فرموده و خلاصه‏ای است از آنچه به خاطر آن مبعوث گشته و داروی نافعی است‏برای بیماریهای کشنده و مهلکی که جامعه آن روز و جامعه‏های بیمار دیگر بدان دچار و مبتلا گشته:

«ایها الناس ان الله قد اذهب عنکم نخوة الجاهلیة و تفاخرها بابائها، الا انکم من آدم و آدم من طین، ان العربیة لیست‏باب والد و لکنها لسان ناطق، فمن قصر به عمله لم یبلغ به حسبه، ان الناس من عهد آدم الی یومنا هذا مثل اسنان المشط لا فضل لعربی علی عجمی و لا للاحمر علی الاسود الا بالتقوی، الا ان کل مال و ماثرة و دم فی الجاهلیة کان تحت قدمی هاتین‏».

[ای گروه مردم خداوند نخوت و افتخارات دوران جاهلیت و مباهات کردن به پدران را از میان شما برده، هان بدانید که همگی شما از آدم آفریده شده‏اید و آدم نیز از گل(و خاک)خلق شده، آگاه باشید که بهترین بندگان خدا آن بنده‏ای است که از گناه و نافرمانی خدا پرهیز و خودداری کند.

«هان ای مردم!عرب بودن(هیچگاه)ملاک شخصیت‏شما نخواهد بود بلکه آن تنها زبانی است گویا!و هر کس در انجام وظیفه و عمل کوتاهی کند افتخارات فامیل، او را به جایی نمی‏رساند.

همه مردم از روز خلقت آدم تا به امروز همانند داندانه‏های شانه مساوی و یکسان‏اند، عرب بر عجم، و سرخ بر سیاه، فضیلت و برتری ندارد جز به تقوی و پرهیزکاری.

هان بدانید که هر ادعایی مربوط به جان و مال و افتخارات موهوم زمان جاهلیت است همه را زیر پای خود نهادم و پایان یافته و بی‏اساس می‏دانم. ]و در پاره‏ای از نقلها جمله زیر را نیز اضافه کرده‏اند که فرمود:

«المسلم اخو المسلم و المسلمون اخوة و هم ید علی من سواهم تتکافؤ دمائهم یسعی بذمتهم ادناهم‏».

[مسلمان برادر مسلمان است، و همه مسلمانان برادر یکدیگرند و در برابر دشمنان و بیگانگان حکم یک دست را دارند، خون هر یک با دیگری برابر است، کوچکترین فرد آنها اختیار دارد تا از طرف مسلمانان دیگر تعهد نماید. . . ]

و از آن جمله از مسجد بیرون آمد و به بلندی صفا بالا رفت و خویشان و نزدیکان خود را مخاطب ساخته فرمود:

«یا بنی هاشم، یا بنی عبد المطلب انی رسول الله الیکم و انی شفیق علیکم، لا تقولوا ان محمدا منا، فو الله ما اولیائی منکم و من غیرکم الا المتقون، فلا اعرفکم تاتونی یوم القیامة تحملون الدنیا علی رقابکم و یاتی الناس یحملون الآخرة، الا و انی قد اعذرت فیما بینی و بینکم و فیما بین الله عز و جل و بینکم و ان لی عملی و لکم عملکم‏».

[ای بنی هاشم و ای فرزندان عبد المطلب من پیامبر خدا به سوی شما هستم و سبت‏به شما دلسوز و مهربانم!نگویید محمد از ماست(و بدان مغرور شوید)که به خدا سوگند دوستان و نزدیکان من چه از شما و چه از دیگران تنها پرهیزکاران هستند، چنان نباشد که روز قیامت‏شما را ببینم که آمده‏اید و دنیا را بر گردنهای خود بار کرده(و زندگی دنیا را به جمع‏آوری مال دنیا و ثروت گذرانده و از توشه آخرت تهی دست‏باشید)و دیگران بیایند و آخرت را همراه آورده باشند(و از رهگذر دنیا برای آخرت خود توشه‏ای برگرفته باشند)آگاه باشید که من در برابر شما و خدای عز و جل وظیفه خود را انجام دادم و آنچه را لازم بود به شما تذکر دادم و همانا من در گرو عمل خویش و شما نیز در گرو عمل خود هستید!]

بلال اذان نماز را گفت

دیگر وقت نماز ظهر شده بود و پیغمبر خدا بلال را مامور کرد تا اذان نماز را بر فراز خانه کعبه بگوید و ندای توحید را از فراز خانه خدا پس از قرنها به گوش مردم مکه برساند و همین که صدای بلال بلند شد، آنها که هنوز در دل تسلیم نشده بودند سخنانی که حکایت از عناد و دشمنی‏شان می‏کرد بر زبان جاری کردند از آن جمله عکرمة بن ابی جهل گفت:

به خدا من که بدم می‏آید پسر رباح بر بام کعبه صدای الاغ کند!حارث بن هشام گفت: کاش قبل از این روز مرده بودم!

خالد بن اسید گفت: سپاس خدای را که پدرم ابو عتاب زنده نبود تا این روزگار را ببیند که پسر رباح بر بام کعبه رود!

سهیل بن عمرو گفت: این کعبه خانه خداست و او ماجرا را می‏بیند و اگر خدا بخواهد این وضع را دگرگون می‏سازد.

ابو سفیان گفت: من که چیزی نمی‏گویم، به خدا می‏ترسم اگر چیزی بر زبان آرم این دیوارها سخنم را به گوش محمد برساند!

در این وقت جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و سخنانی را که آنها گفته بودند به اطلاع آن حضرت رسانید و رسول خدا(ص)ایشان را خواست و آنچه را گفته بودند به آنها باز گفت، در این وقت‏خالد بن اسید و برخی دیگر مسلمان شده و از گفته خود توبه کردند و رسول خدا آنها را بخشید!

بیعت مردان و زنان قریش

سپس پیغمبر به صفا آمد و در آنجا نشست و مردان قریش یک یک می‏آمدند و با آن حضرت بیعت می‏کردند و اسلام اختیار می‏نمودند، آن گاه نوبت زنان رسید و چون پیغمبر اسلام از وضع اعمال زشت و آلودگی بسیاری از زنان قریش بخصوص اعیان و اشراف آنها اطلاع داشت دستور داد ظرف آبی حاضر کردند و دستهای خود را در آن آب کرد و آیه زیر را که در مورد بیعت زنان بر پیغمبر نازل شده و حاوی چند ماده بود برای بیعت آنها قرائت کرد:

«یا ایها النبی اذا جاءک المؤمنات یبایعنک علی ان لا یشرکن بالله شیئا و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یاتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینک فی معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم‏» (9) .

[ای پیغمبر چون زنان مؤمن پیش تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را با خدا شریک نسازند و دزدی نکنند و زنا نکنند و فرزندان خویش را نکشند و دروغ وبهتان نزنند و در کارهای شایسته عصیان و نافرمانی تو را نکنند، در این صورت با ایشان بیعت کن و از خدا برای آنها آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است. ]

پیغمبر اسلام پس از خواندن آیه فوق دست‏خود را از ظرف آب بیرون آورد و دستور داد زنانی که می‏خواهند بیعت کنند بیایند و دستهای خود را به نشانه بیعت‏با پیغمبر اسلام در ظرف آب کنند و برای انجام دستورهای فوق متعهد شوند.

زنان قریش بدین ترتیب می‏آمدند و دست‏خود را در ظرف آب کرده و بیعت می‏کردند و از جمله هند دختر عتبه و همسر ابو سفیان بود که به خاطر جنایتی که در جنگ احد کرده بود و به تحریک او وحشی حمزة سید الشهدا را به قتل رسانده بود به صورت ناشناس آمد و چون به گفتگو پرداخت پیغمبر او را شناخت و فرمود: تو هند هستی؟

هند نگران شد و گفت: اکنون مرا عفو فرما خدا تو را عفو کند!

ترس انصار از توقف پیغمبر در شهر مکه

انصار مدینه که این جریانات را یکی پس از دیگری مشاهده می‏کردند، و تسلیم شدن کامل شهر مکه و قریش را در برابر پیغمبر اسلام از نزدیک می‏دیدند کم کم به فکر فرو رفتند و نگران شدند که مبادا رسول خدا(ص)از این پس بخواهد در وطن اصلی و میان عشیره و فامیل خود بماند و توقف در مکه را بر مراجعت‏به مدینه ترجیح دهد، بخصوص که مکه قبله مسلمانان بود و خانه خدا و مسجد الحرام در آن قرار داشت و اقامت در آن شهر آرزوی هر مسلمانی بود چه رسد به رهبر اسلام و کسی که وطن اصلی او همان شهر بوده و روزگاری را به صورت اجبار و ناچاری در خارج آن شهر زیسته بود.

ولی مثل این بود که ماجرای پیمان عقبه را فراموش کرده بودند و قولی را که پیغمبر اسلام در مورد توقف در مدینه تا پایان عمر به آنها داده بود از یاد برده بودند از این رو نگرانی آنها زیاد شد تا جایی که پیغمبر اسلام از ماجرا با خبر شد و به نزد آنها آمده و برای اطمینان خاطر آنها فرمود: چنین چیزی نخواهد بود، زندگی من با شما و مرگم نیز با شما خواهد بود!

اعزام دسته‏هایی برای ویران کردن بتخانه‏ها و جنایتی که خالد کرد

رسول خدا(ص)پس از فتح مکه پانزده روز در آنجا ماند و در این مدت به مردم تازه مسلمان مکه دستور داد هر کس در خانه خود بتی دارد آن را از بین ببرد و ترتیبی داد که مردم می‏آمدند و مسائل و احکام دین را از آن حضرت می‏آموختند و در ضمن دسته‏هایی را به اطراف فرستاد تا بتخانه‏های اطراف را ویران کرده و مردم را به اسلام دعوت کنند. و به همه آنها دستور می‏داد با کسی جنگ و قتال نکنند.

که از آن جمله غالب بن عبد الله را به سوی بنی مدلج فرستاد، عمرو بن امیه ضمری را به سوی بنی الدیل اعزام کرد، عبد الله بن سهیل بن عمرو را به سوی بنی محارب بن فهر فرستاد و خالد بن ولید را نیز به سوی بنی جذیمه اعزام فرمود، که البته قبایل مزبور برخی مسلمان شده و فرامین پیغمبر اسلام را پذیرفتند و برخی هم زیر بار نرفته و یا در پذیرش اسلام تعلل کرده و به بعدها موکول نمودند و فرستادگان مزبور نیز به دستور پیغمبر هیچ جا دست‏به جنگ و کشتار نزدند.

از آن جمله عمرو بن عاص را برای ویران ساختن بتخانه‏«سواع‏»فرستاد و سعد بن زید را مامور ویران کردن‏«مناة‏»کرد، و آنها نیز بدون برخورد با مانع و دست زدن به جنگ، بتخانه‏های مزبور را ویران کرده و بازگشتند.

تنها در میان فرستادگان مزبور خالد بن ولید دست‏به کشتار بی‏رحمانه و جنایت هولناکی زد که سبب شد رسول خدا(ص)برای تلافی جنایت او علی(ع)را بفرستد و خونبهای کشتگان و سایر خسارتهای وارده را به تمامی بپردازد.

و ابتدای ماموریت‏خالد به گفته برخی از اهل تاریخ و سیره نویسان از اینجا شروع شد که می‏نویسند:

در اطراف مکه بتخانه معروفی بود به نام‏«عزی‏»که در سرزمین‏«نخله‏»واقع شده بود و مورد پرستش و احترام عموم قبایل و بخصوص قبیله‏های اطراف آن منطقه بود.

پیغمبر خدا برای ویران کردن آن بتکده، خالد بن ولید را مامور کرد بدان ناحیه‏برود و آن بتکده را ویران سازد (10) و در ضمن به او دستور داد به نزد قبیله بنی جذیمه برود و آنها را نیز به اسلام دعوت نماید و به او سفارش کرد که مبادا در این راه خونی از کسی بریزد و دست‏به خونریزی و کشتار بزند، و عبد الرحمن بن عوف را نیز به عنوان معاون و مشاور در کارها به همراه او گسیل داشت.

و به گفته شیخ مفید(ره)علت انتخاب خالد برای این ماموریت نیز سابقه خونریزی و دشمنی بود که میان خالد و عبد الرحمن بن عوف با قبیله مزبور وجود داشت (11) و گرنه خالد شایستگی امارت و فرماندهی مسلمانان را نداشت و در خور چنین مقامی نبود و پیغمبر خدا می‏خواست‏بدین وسیله با تماسی که از نزدیک میان آنها برقرار می‏شود در پرتو تعالیم اسلام کینه‏های دیرینه و سابقه‏ای که از زمان جاهلیت میان آنها وجود داشت‏برطرف گردد.

خالد ابتدا به سرزمین نخله رفت و بتکده عزی را ویران کرد و سپس به سوی بنی جذیمه رهسپار گردید.

همین که بنی جذیمه از ورود خالد مطلع شدند روی سابقه‏ای که با او داشتند از وی بیمناک گشته و مسلح شدند و به استقبال خالد آمدند و بدو گفتند: اینکه ما مسلح شده‏ایم نه به خاطر آن است که خواسته باشیم از اطاعت‏خدا و پیغمبرش سرپیچی کرده و نافرمانی کنیم بلکه احتیاط کار خود را کرده و از شخص تو روی سابقه زمان اهلیت‏بیمناکیم و ما مسلمان هستیم، اکنون اگر پیغمبر اسلام از ما چیزی می‏خواهد این شتران و گوسفندان ماست، بگو تا هر چه خواسته است از آنها بدهیم؟

خالد گفت: باید اسلحه را زمین بگذارید چون همگی مسلمان شده‏اند، در این وقت میان بنی جذیمه درباره خلع سلاح اختلاف شد و سرانجام به تصویب سران قبیله، قرار شد اسلحه را زمین بگذارند و تسلیم شوند.

اما وقتی تسلیم شدند خالد بن ولید با کمال بی رحمی و بر خلاف دستور صریح پیغمبر اسلام دستور داد دستهای آنها را از پشت‏بستند و سپس جمع زیادی از آنها راکشت.

همه اهل تاریخ نوشته‏اند وقتی این خبر به گوش پیغمبر اسلام رسید سخت متاثر و ناراحت‏شد و هماندم دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرده گفت:

«اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالد».

[خدایا من از کاری که خالد انجام داده به درگاه تو بیزاری می‏جویم(و هرگز به کار او راضی نبودم). ]

سپس برای تلافی و جبران این عمل ناهنجار و جنایت هولناک علی بن ابیطالب(ع)را مامور کرد به سوی قبیله مزبور برود و خونبهای افرادی را که به دست‏خالد کشته شده‏اند و خسارتهای مالی دیگری را که در این ماجرا به آنها رسیده دقیقا بپردازد. علی(ع)به نزد قبیله مزبور آمد و سران آنها را خواست و خونبهای تمام کشتگان و خسارتهای دیگر را پرداخت نمود، حتی می‏نویسند: قیمت ظرف چوبی که سگان قبیله در آن آب می‏خوردند و در ماجرای حمله خالد شکسته شده بود پرداخت نمود و پس از انجام این کارها مبلغی هم به طور رایگان به ایشان داد تا اگر ضررهای دیگری متوجه آنها شده و آگاهی ندارند جبران شود، حتی مبلغی نیز به افرادی که از حمله خالد وحشت کرده و ترسیده بودند پرداخت نمود و از افراد قبیله مزبور با کمال مهربانی دلجویی کرده به نزد پیغمبر بازگشت و گزارش کارهای خود را به آن حضرت داد، و رسول خدا(ص)ضمن تحسین و تقدیر او درباره‏اش دعا کرده گفت:

«ارضیتنی رضی الله عنک‏».

[ای علی تو رضایت مرا به دست آوردی خدا از تو راضی باشد!]

و به دنبال آن فرمود:

[ای علی تو راهنمای امت من هستی، براستی رستگار آن کسی است که تو را وست‏بدارد و راه تو را دنبال کند، و بدبخت کامل کسی است که با تو مخالفت کند و از راه تو منحرف گردد. ]

پی‏نوشتها:

1. و در ارشاد مفید است که ابتدا زبیر به نزد آن زن رفت و از او جریان نامه را پرسید و آن زن انکار کرد و سوگند یاد کرد که چنین نامه‏ای نزد او نیست و سپس گریست، زبیر گفت: یا ابا الحسن من گمان ندارم این زن نامه‏ای داشته باشد بیا تا به نزد پیغمبر بازگردیم، علی(ع)فرمود: پیغمبر خدا به ما خبر داده که نامه‏ای همراه این زن است و به ما دستور داده آن را از او بگیریم و تو می‏گویی: نامه‏ای همراه او نیست!سپس شمشیر خود را کشید و پیش آن زن آمده فرمود: یا نامه را بیرون آر و یا جامه‏ات را بیرون آورده و سپس گردنت را می‏زنم!زن که چنان دید نامه را از میان گیسوان خود بیرون آورد.

2. سوره ممتحنه، آیه 5.

3. و در اعلام الوری طبرسی و برخی تواریخ دیگر است که در آن شب پیغمبر به ابو سفیان فرمود:

ای ابو سفیان آیا هنوز وقت آن نرسیده که به یگانگی خدا و رسالت من از جانب او گواهی دهی؟

در جواب گفت: آری اگر خدایی جز او بود در جنگ بدر و احد به کار ما می‏خورد، اما در مورد رسالت تو هنوز در دلم چیزی هست؟

عباس با تندی بدو گفت: زود باش که هم اکنون عمر گردنت را می‏زند شهادتین را بر زبان جاری کن، ابو سفیان از روی ترس و اجبار و بریده بریده شهادتین را گفت ولی به دنبال آن رو به عباس کرده گفت: فما نصنع باللات و العزی؟

[پس با«لات‏»و«عزی‏» - آن دو بت‏بزرگ - چه کنیم؟]

عمر گفت: «اسلخ علیهما»!!

4. ما نمی‏دانیم اگر عباس یک مسلمان متعهدی بود چرا این قدر برای حفظ جان یک دشمن سرسخت اسلام و خطرناک و بهادادن به او می‏کوشد و چرا با او نرد عشق می‏بازد. . . و شگفت آنکه چگونه این اخبار حدود سه قرن از کانال خبری بنی عباس که سعی داشتند بهترین چهره را از عباس در اسلام بسازند عبور کرده و بدون حذف و اسقاط به دست ما رسیده است!

5. [امروز روز کشتار و جنگ است، امروز روز اسارت پرده نشینان است!]

6. [امروز روز مرحمت و مهربانی است!]

7. از داستانهای جالبی که ابن هشام در این باره نقل کرده می‏گوید: هنگامی که مشرکان مزبور می‏خواستند در«خندمه‏»موضع گیرند مردی بود به نام حماس بن قیس قبل از ورود لشکر اسلام خود را برای جنگ آماده می‏کرد و در میان خانه شمشیر خود را اصلاح می‏نمود، زنش که چنان دید پیش آمده از او پرسید: برای چه شمشیرت را اصلاح می‏کنی؟گفت: برای محمد و یارانش!

زن گفت: گمان ندارم امروز کسی بتواند در برابر محمد و سپاهیانش مقاومت کند!

حماس در جوابش گفت: ولی من به خدا انتظار آن ساعتی را می‏کشم که یکی از یاران او را برای خدمتکاری تو(به صورت اسارت)به خانه آورم!

حماس بیرون رفت و ناگهان با عجله و سراسیمه حال پشت در خانه آمد و بشدت در را کوبید، زن بسرعت دوید و در را باز کرد و چون به خانه وارد شد بدو گفت:

پس چه شد آنچه می‏گفتی؟

در پاسخش گفت:

انک لو شهدت یوم الخندمة

اذفر صفوان و فر عکرمة

و بو یزید قائم کالمؤتمة

و استقبلتهم بالسیوف المسلمة

یقطعن کل ساعد و جمجمة

ضربا فلا یسمع الا غمغمة

لهم نهیت‏خلفنا و همهمة

لم تنطقی فی اللوم ادنی کلمة

[اگر تو در خندمه بودی و مشاهده می‏کرد که چگونه عکرمه و صفوان گریختند و ابو یزید(سهیل بن عمرو)مانند ستونی(بی‏حرکت)ایستاده بودند، و شمشیرهای مسلمانان را رو به رویشان می‏دیدی که چگونه سرها و بازوها را روی هم می‏ریختند و چنان شمشیر می‏زدند که جز هیاهو و صدای همهمه آنها چیزی شنیده نمی‏شد کوچکترین کلمه و سخنی درباره ملامت و سرزنش من بر زبان جاری نمی‏کردی؟]

8. داستان پا نهادن علی(ع)را بر شانه پیغمبر(ص)بسیاری از محدثین اهل سنت نقل کرده‏اند از آن جمله احمد بن حنبل در مسند(ج 1، ص 84)و نسائی در خصائص(ص 31)و ابن جوزی در صفوة الصفوة و دیگران که حدود 34 نفر هستند به شرحی که در احقاق الحق ج 8، صص 691 - 680 ذکر شده با این تفاوت که جمعی چون احمد بن حنبل، نسایی، ابن جوزی، طبری، هیثمی، قندوزی و دیگران آن را مربوط به قبل از هجرت دانسته و با مختصر اختلافی از خود علی(ع)نقل کرده‏اند که آن حضرت فرمود: من و رسول خدا با هم به مسجد رفتیم و من پا بر دوش پیغمبر گذاردم و بتی را که به کعبه آویزان بود بر زمین افکندم و صدای شکستن آن همچون شکستن شیشه بلند شد و من و رسول خدا(ص)پس از این کار گریختیم و در یکی از خانه‏ها پنهان شدیم.

و جمعی نیز مانند ابن مغازی و شیخ عبد الله حنفی و عبد الله شافعی و دیگران آن را در داستان فتح مکه ذکر کرده‏اند - چنانکه در بالا نقل شد - و از حسان بن ثابت اشعار زیر را نیز نقل کرده‏اند که در این باره گوید:

قیل لی قل لعلی مدحا

مدحه یخمد نارا مؤصدة

قلت لا اقدم فی مدح امرء

ضل ذو اللب الی ان عبده

و النبی المصطفی قال لنا

لیلة المعراج لما صعده

وضع الله بظهری یده

فاحس القلب ان قد ابرده

و علی واضح اقدامه

فی محل وضع الله یده

9. سوره ممتحنه آیه 12.

10. به گفته برخی این ماموریت پس از رفتن او به سوی بنی جذیمه بود و به تعبیر دیگر دو ماموریت‏بود نه یکی.

11. برای اطلاع بیشتر از اصل ماجرا و سابقه خونریزی میان آنها به ترجمه سیره ابن هشام، ج 2، ص 287 مراجعه شود.

 

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 539

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ولادت ابراهیم فرزند رسول خدا(ص)
 

 

از حوادث سال هشتم یکی هم ولادت ابراهیم است که از«ماریه‏» - همان کنیزی که نجاشی یا مقوقس فرماندار مصر برای آن حضرت فرستاده بود - متولد شد و ولادت او در ماه ذی حجه اتفاق افتاد و قابله او زنی بود به نام سلمی که این مژده را به شوهرش ابو رافع داد و اونیز به نزد رسول خدا(ص)رفته و مژده مولود جدید را به آن حضرت داد و پیغمبر خدا به خاطر این مژده بنده‏ای به او بخشید و نام مولود را ابراهیم گذارد که نام جدش ابراهیم خلیل بود و چون روز هفتم ولادتش شد گوسفندی برای ابراهیم عقیقه کرد و موی سر نوزاد را تراشید و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق کرد و او را به زنی به نام ام بردة سپرد تا شیرش دهد.

ولادت ابراهیم سبب شد تا ماریه از عنوان کنیزی به مقام همسری پیغمبر ارتقاء یابد و مقام بیشتری نزد آن حضرت پیدا کند.

اما همین امر سبب حسادت برخی از زنان پیغمبر چون عایشه و حفصه گردید و برای اینکه ماریه و فرزندش را از چشم پیغمبر بیندازند به کارهای ناشایست و سخنان ناروایی دست زدند که نگارنده از نقل آنها خودداری کرده و برای اطلاع بیشتر خواننده محترم را به کتابهای دیگر مانند زندگانی محمد، تالیف دکتر محمد حسین هیکل، نویسنده مصری حواله می‏دهیم و به دنبال آن ماجراهایی پیش آمد که بهتر است آنها را در همان کتابها بخوانید و درباره عایشه و حفصه از روی سخنان نویسندگان اهل سنت، خودتان قضاوت کنید که این دو به دنبال این داستان چه تحریکاتی انجام دادند و چه توطئه‏هایی کردند و تا چه حد رسول خدا(ص)را آزار کردند و چه سخنانی گفتند تا آنجا که پیغمبر خدا مدتی از آنها دوری کرد و سرانجام ابو بکر و عمر دخالت کردند. . . و تا به آخر (1) . و قبل از این نیز در داستان افک بدان‏اشاره کردیم و گفته شد: که بر طبق روایات زیادی داستان افک در مورد ماریه بوده نه درباره عایشه و شواهدی نیز بر این مطلب ذکر کردیم.

پی‏نوشت:

1. ترجمه کتاب مزبور، ج 2، صص 612 - 602.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 587

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     عمره پیامبر
 

 

در نیمه ماه ذی‏القعدة الحرام سال هشتم هجرت،پیامبر«ص‏»از تقسیم غنائم‏«حنین‏»،در نقطه‏«جعرانه‏»فارغ شد.موسم حج نزدیک بود،و نخستین سالی بود که ملت عرب از مسلمان و مشرک،باید به رهبری حکومت اسلامی مکه،مراسم حج را انجام دهند.شرکت پیامبر در این مراسم بر عظمت و شکوه حج می‏افزود و به رهبری خردمندانه وی،ممکن بود که تبلیغات صحیح و اساسی برای اسلام،در آن اجتماع باشکوه انجام بگیرد.

از طرف دیگر،پیامبر اسلام در مرکز(مدینه)وظائفی بر عهده داشت و مدت سه ماه بود که آنجا را ترک گفته،و اموری را که باید شخصا انجام دهد،کاملا بی‏سرپرست مانده بود.پیامبر پس از بررسی جوانب کار،مصلحت در این دید که با انجام یک عمره، سرزمین مکه را ترک گوید،و هر چه زودتر به مدینه بازگردد.

لازم بود برای اداره امور سیاسی و مذهبی منطقه نوگشوده،افرادی را تعیین کند تا در غیاب وی،بحرانی پیش نیاید،و امور منطقه به طرز صحیحی اداره گردد.

از این نظر،«عتاب بن اسید»را که جوانی بردبار و خردمند بود،و بیش از بیست‏بهار از عمر وی نگذشته بود،در مقابل یک درهم به حکومت و فرمانداری مکه نصب نمود.و با این عمل،که یک جوان تازه مسلمان را به فرمانداری مکه نصب کرد،و او را بر بسیاری از پیران و کهنسالان ترجیح داد،سدی از اوهام را شکست.پیامبر،با این عمل ثابت نمود که نیل به مقامات و مناصب اجتماعی،فقط و فقط در گرو لیاقت و شایستگی است،و هرگز کمی سن،مانع از آن نیست که در صورت شایستگی،جوانی بزرگترین مقام و منصب اجتماعی را به دست آورد.

فرماندار مکه،در یک اجتماع بزرگ رو به مردم کرد و گفت:پیامبر اسلام برای من حقوقی تعیین کرده است،و من در سایه آن از هر نوع هدیه و کمک شما بی‏نیازم... (1)

حسن انتخاب دیگر پیامبران این بود،که معاذ بن جبل را برای تعلیم احکام و قرآن تعیین نمود.وی در میان اصحاب پیامبر به فقاهت و آشنائی به احکام قرآن معروفیت داشت.حتی وقتی پیامبر او را برای داوری به سرزمین یمن اعزام نمود، از وی پرسید،مدرک داوری شما در گشودن اختلافات چه خواهد بود؟وی گفت:کتاب خدا، «قرآن‏».پیامبر گفت:اگر در آن موضوع،تصریحی در کتاب خدا نباشد،از روی چه قضاوت می‏کنید؟وی گفت:از روی قضاوتهای رسول خدا،زیرا من تمام داوریهای شما را در موضوعات گوناگون دیده و ثبت‏خاطر نموده‏ام.اگر جریانی پیش آید که موضوع آن با یکی از داوریهای شما همانند باشد،از داوریهای پیامبر استفاده نموده و بر طبق آن قضاوت می‏کنم.

رسول خدا،بار سوم افزوده گفت:اگر جریانی پیش آید و درباره آن تصریحی در کتاب خدا،و قضاوتی از من نباشد،در این صورت چه می‏کنی؟گفت:اجتهاد و کوشش می‏کنم و بر طبق قاعده و عدل و انصاف داوری می‏کنم.پیامبر فرمود:شکر خدا را که پیامبر خود را موفق نمود که شخصی را برای داوری انتخاب کند که عمل وی مورد رضایت اوست. (2)

پی‏نوشت‏ها:

1. «سیره ابن هشام‏»،ج 2/500.

2. «طبقات‏»ج 2/347.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت ج 2، ص 371

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     جنگ طائف و حوادث بعد از آن
 

 

رسول خدا(ص)چنانکه گفته شد دستور داد اسیران هوازن را با غنایم در«جعرانه‏»جای دهند و خود در ماه شوال سال هشتم با سپاهیان اسلام به قصد تعقیب دشمن به سوی طائف حرکت کرد، در سر راه به قلعه مالک به عوف رسید و دستور داد آن را که خالی از سکنه بود ویران کنند تا پشت‏سر آنها پایگاهی برای دشمن نباشد و در وقت ضرورت نتوانند از آن به نفع خود استفاده کنند و همچنان تا پای قلعه‏های طائف پیش رفت.

مردم طائف که از قبایل ثقیف بودند مردمی ثروتمند و جنگجو و قلعه‏های محکمی داشتند و چون از ورود سپاهیان اسلام مطلع شدند از بالای برجها شروع به‏تیراندازی به سوی لشکر اسلام نمودند و در همان روز اول هیجده نفر از مسلمانان در اثر تیرهای ایشان به قتل رسیدند، از این رو پیغمبر اسلام دستور داد لشکریان عقب نشینی کنند و اردوگاه خود را در جایی که از تیررس دشمن دورتر بود قرار دهند، که پس از اسلام اهل طائف، مردم شهر در آنجا مسجدی بنا کردند و هم اکنون بنای آن باقی است.

محاصره قلعه‏های مزبور بیش از بیست روز طول کشید و چون آذوقه فراوان در شهر و قلعه‏ها اندوخته شده بود و دیوار و برج و باروی آنها نیز محکم بود و افراد قبیله ثقیف نیز مردمانی جنگجو و سخت‏بودند کاری از پیش نمی‏رفت.

مورخین نوشته‏اند: مسلمانان از منجنیق، «دبابه‏»و«ضبر» (1) نیز استفاده کردند اما قلعه‏داران ثقیف با ریختن آهنهای گداخته و مفتولهای آتشین بر روی‏«ضبر»ها از پیشروی سربازان اسلام به کنار برج و باروها جلوگیری می‏کردند و آنها را ناچار به عقب نشینی می‏ساختند.

محاصره طول کشید قلعه‏ها گشوده نشد و پیغمبر اسلام برای تسلیم دشمن اعلام کرد هر کس از حصار بیرون آید در امان است، به این امید که لااقل غلامان و بردگان ثقیف که جمعیت زیادی را تشکیل می‏دادند و افراد دیگری که نگران اسارت زنان و فرزندان خود بودند تسلیم شوند، اما بیش از بیست نفر کسی تسلیم نشد و هم آنها به پیغمبر گزارش دادند که آذوقه بسیاری در انبارها ذخیره شده و قبایل ثقیف تصمیم به مقاومت زیادی گرفته‏اند.

تهدید به ویران کردن تاکستانها و انهدام باغها

در اطراف قلعه‏های طائف تاکستانهای زیادی بود که متعلق به سران قبایل ثقیف و قریش بود و منبع در آمد بزرگی برای آنها به شمار می‏رفت و یکی از رقمهای مهم مال التجاره آنها، محصول کشمش همان تاکستانها بود که هر ساله به خارج صادر می‏شد. جمعی از مورخین نوشته‏اند: به منظور تسلیم شدن مردم طائف پیغمبر اسلام برای آنها پیغام داد اگر تسلیم نشوید تاکستانها دستخوش حریق و ویرانی خواهد شد ولی آنها اعتنایی نکردند و ناگهان دیدند مسلمانان دست‏به کار تخریب و کندن تاکستانها شدند از این رو پیغام دادند به خاطر خدا و خویشاوندی از این کار دست‏باز دارد و اگر مایل است آن تاکستانها را برای خود بردارد اما ویران نکند، پیغمبر دستور داد از ویران کردن تاکستانها خودداری کنند!اما چنانکه در داستان جنگ بنی النضیر گفته شد این کار از جهاتی مورد تردید است و پذیرفتن آن دشوار است، و بعید نیست ماجرا در همان محدوده و مقدار تهدید بوده و جنبه ارعابی داشته و کاری در این باره صورت نگرفته باشد.

ادامه محاصره با آن موقعیت که پیش آمده بود بی‏فایده می‏نمود، زیرا پیغمبر اسلام از طرفی متوجه شد که آذوقه و خوار و بار لشکریان اسلام رو به اتمام است و جنگهای بی‏ثمر آن مدت روح یاس و خستگی در توده لشکریان ایجاد کرده و از سوی دیگر بیشتر سپاهیان برای بازگشت‏به‏«جعرانه‏»و تقسیم غنایم جنگ حنین بی‏تابی می‏کنند و قبایل ثقیف نیز خود را برای یک محاصره طولانی آماده کرده و به این زودی تسلیم نخواهد شد و از سوی دیگر ماههای حرام در پیش است و جنگ در آن ماهها روا نبود و اگر محاصره و جنگ به ماه ذی قعده بکشد دشمن از یک حربه تبلیغاتی - یعنی جنگ در ماه حرام - علیه پیغمبر اسلام در میان اعراب استفاده خواهد کرد، از این رو تصمیم به بازگشت‏به مکه و«جعرانه‏»گرفت و جنگ طائف را به وقت دیگری موکول کرده دستور حرکت لشکریان به سوی مکه صادر شد و اعلان شد که چون ماه ذی قعده در پیش است پیغمبر اسلام به قصد عمره به سوی مکه حرکت می‏کند و پس از انجام عمره و گذشتن ماههای حرام دوباره به طائف باز خواهد گشت.

از حوادث ایام محاصره

شیخ مفید(ره)و طبرسی و دیگران از محدثین شیعه رضوان الله علیهم روایت‏کرده‏اند که در ایام محاصره طائف، رسول خدا(ص)علی بن ابیطالب(ع)را مامور کرد تا برای ویران کردن بتخانه‏ها و شکستن بتهای آن حدود به اطراف طائف برود و علی(ع)با جمعی که در میان آنها ابو العاص بن ربیع داماد پیغمبر - شوهر زینب - بود به دنبال ماموریت رفت و همچنان در هر جا با بت‏یا بتخانه‏ای رو به رو می‏شد آن را شکسته و ویران می‏کرد و در یکی از جاها با مقاومت گروهی از قبیله‏«خثعم‏»مواجه شد و یکی از دلیران و شجاعان آنان به نام‏«شهاب‏»برای جنگ بیرون آمد و مبارز طلبید و کسی از مسلمانان به جنگ او نرفت تا اینکه خود علی(ع)به میدان جنگ او آمد و ابو العاص پیش آمده خواست تا مانع از مقاتله حضرت با آن مرد شود ولی امیر المؤمنین(ع)حاضر نشده پیش رفت و او را به قتل رسانیده همراهانش گریختند.

چون به نزد رسول خدا(ص)بازگشت پیغمبر که او را دید تکبیر گفت و دست او را گرفته به کناری برد و با یکدیگر خلوت کرده مشغول گفتگو شدند و چون گفتگوی خصوصی آن حضرت با علی بن ابیطالب(ع)به طول انجامید عمر بن خطاب پیش رفته و از روی اعتراض گفت:

آیا با او تنها خلوت کرده‏ای و ما را در گفتگوی با او دخالت نمی‏دهی؟

پیغمبر(ص)در پاسخ او فرمود:

«ما انا انتجیته بل الله انتجاه‏»!

[من نیستم که با او گفتگوی خصوصی دارم بلکه خداست که با وی گفتگوی خصوصی دارد؟]

عمر با ناراحتی روی خود را برگرداند و گفت: آری این سخن مانند همان سخنی است که پیش از واقعه حدیبیه به ما گفتی: که ما در حال امنیت‏با سر تراشیده به مسجد الحرام خواهیم رفت و آخر هم نرفتیم؟

حضرت فرمود: من که نگفتم همان سال خواهیم رفت!

ورود به‏«جعرانه‏»و استرداد اسیران

باری لشکر اسلام قلعه‏های طائف را به حال خود واگذارد و به سوی مکه بازگشت و چون به‏«جعرانه‏»رسیدند فرود آمده تا درباره غنایم و اسیران بسیاری که در آنجا بود، تصمیم بگیرند.

اسیران تقسیم شدند ولی غنایم هنوز تقسیم نشده بود که گروهی از قبیله بنی سعد (2) - که جزء هوازن بودند - و اسلام اختیار کرده بودند به نزد پیغمبر اسلام آمده معروض داشتند: ای رسول خدا ما اصل و عشیره تو هستیم و اکنون دچار چنین بلا و مصیبتی شده‏ایم که خود می‏دانی(و همه مال و زن و فرزندان از دست رفته)و با این سخنان تقاضای استرداد آنها و نیکی از آن حضرت را کردند!

و یکی از افراد آنها که نامش زهیر و مرد سخنوری بود برخاسته و معروض داشت: ای رسول خدا در میان این اسیران عمه‏ها و خاله‏ها و پرستاران تو هستند (3) و اگر ما حارث بن ابی شمر - پادشاه غسانی شام - یا نعمان بن منذر - پادشاه حیره - را شیر داده و پرستاری کرده بودیم در چنین وضعی انتظار لطف و کرم از او داشتیم و تو از همه کس به بزرگواری و لطف سزاوارتری؟!

رسول خدا پرسید: آیا زنان و کودکان پیش شما محبوبترند یا اموال و دارایی‏تان؟ گفتند: یا رسول الله تو ما را میان اموال و زن و فرزند مخیر ساختی؟ما همان زن و فرزند را اختیار می‏کنیم، و آنها از مال و دارایی پیش ما محبوبتر است.

حضرت فرمود: اما آنچه سهم من و فرزندان عبد المطلب است همه را به شما واگذار می‏کنم و اما سهم دیگران مربوط به خود آنهاست.

سپس راهی نشان آنها داد تا رضایت دیگران را نیز درباره استرداد اسیران جلب کنند و آنها نیز روی میل و رغبت، اسیران هوازن را به صاحبانشان باز گردانند. و به همین منظور پیغمبر اسلام دنباله سخنان خود را ادامه داد و به آنها فرمود:

چون نماز ظهر تمام شد شما برخیزید و درخواست‏خود را در میان مردم تکرار کنید و مرا واسطه و شفیع میان خود و آنها قرار دهید تا من در حضور آنها سهم خودرا به شما واگذار کنم و از مردم نیز بخواهم تا این کار را نسبت‏به شما انجام دهند آنها به دستور پیغمبر عمل کردند و چون درخواست‏خود را اظهار کردند، پیغمبر فرمود: من سهم خود و فرزندان عبد المطلب را به شما واگذار کردم!

مهاجرین گفتند: ما هم سهم خود را واگذار کردیم.

انصار نیز از آنها پیروی کرده و سهمشان را بخشیدند.

اما اقرع بن حابس - رئیس قبیله بنی تمیم - گفت: اما من و بنی تمیم سهممان را واگذار نمی‏کنیم، عیینة بن حصن نیز - که رئیس بنی فزاره بود - گفت: من و بنی فزاره هم واگذار نمی‏کنیم، عباس بن مرداس - رئیس بنی سلیم - هم از آن دو پیروی کرده گفت: من و بنی سلیم نیز سهممان را نمی‏بخشیم، ولی بنی سلیم حرف او را قبول نکرده گفتند: ما سهممان را می‏بخشیم، و عباس بن مرداس ناراحت‏شده گفت: شما مرا خوار و زبون کردید!

رسول خدا(ص)به آنها که حاضر نشدند اسیران را برگردانند فرمود: شما اسیران اینها را برگردانید تا من در برابر هر یک از این اسیران از نخستین اسیرانی که به دست آید شش اسیر به شما بدهم و بدین ترتیب همگی حاضر شدند اسیران هوازن را به صاحبانشان بازگردانند تنها عیینة بن حصن بود که پیرزنی سهمش شده بود و حاضر نشد آن را بازگرداند و او نیز سرانجام پس از گفتگویی که زهیر با وی انجام داد آن پیرزن را به قبیله‏اش بازگرداند. (4)

بدین ترتیب بزرگترین قبایل اطراف مکه دلشان نسبت‏به اسلام نرم شد و شنیدن این گذشت و بزرگواری از طرف پیغمبر اسلام برای قبایل و دشمنان دیگر پیغمبر اسلام نیز مؤثر بود و آنها را نیز متمایل به اسلام نمود.

خواهر رضاعی پیغمبر در میان اسیران

مورخین نوشته‏اند در میان اسیران هوازن که در همان معرکه حنین و یا ایام‏محاصره طائف به اسارت مسلمانان درآمده بودند، یکی هم شیماء خواهر رضاعی آن حضرت بود که چون به اسارت در آمد به سربازانی که نگهبان او بودند گفت: من خواهر رضاعی فرمانروا و پیغمبر شما هستم و چون او را به نزد پیغمبر آوردند و سخنش را به آن حضرت گفتند حضرت از او نشانه‏ای خواست و ردای خود را برای نشستن او پهن کرد و او را روی ردا نشانید و اشک در دیدگان آن حضرت حلقه زد آن گاه بدو فرمود: اکنون اگر می‏خواهی نزد ما بمان و اگر هم می‏خواهی تو را به نزد قبیله‏ات بازگردانم و او بازگشت‏به میان قبیله را انتخاب کرد و مسلمان شد و رسول خدا(ص) نیز چند گوسفند و شتر و غلام و کنیزی بدو داده و یکی دو نفر را برای حفاظت وی مامور کرده و او را به سوی قبیله بنی سعد فرستاد.

و در پاره‏ای از تواریخ نظیر داستان فوق را درباره حلیمه نوشته‏اند ولی به گفته بعضی: زنده ماندن حلیمه تا آن زمان بعید به نظر می‏رسد و ظاهرا داستان مربوط به همان شیماء بوده و در نقل برای برخی این اشتباه رخ داده است.

مرحوم طبرسی(ره)در اعلام الوری می‏نویسد: شیماء پس از آنکه خواست‏به سوی بنی سعد برود و پیغمبر او را شناخته بود درباره مالک بن عوف - که هنوز در حصار طائف به سر می‏برد - گفتگو و وساطت کرد و رسول خدا(ص)فرمود: اگر نزد من بیاید در امان خواهد بود.

تسلیم شدن مالک بن عوف

در تواریخ دیگر است که خود رسول خدا(ص)از نمایندگان بنی سعد حال مالک را پرسید و آنها گفتند: وی در قلعه‏های طائف نزد ثقیف به سر می‏برد، حضرت به وسیله آنها برای مالک پیغام فرستاد که اگر تسلیم شود خانواده و ثروتش را به او باز می‏گرداند و علاوه بر آن صد شتر هم به او خواهد داد.

و چون این پیغام به مالک بن عوف رسید با آنچه از بزرگواری و گذشت پیغمبر اکرم نسبت‏به اسیران شنیده بود سبب نرم شدن دل او نسبت‏به اسلام و آن پیغمبر بزرگوار گردید و تصمیم گرفت از طائف خارج شده و خود را به پیغمبر اسلام برساندو مسلمان شود، اما از قبیله ثقیف و مردم طائف وحشت داشت که اگر از تصمیم او مطلع شوند مانع خروج او گردند از این رو با طرح نقشه قبلی، دستور داد اسب او را بیرون از شهر طائف در نقطه‏ای زین کرده و آماده نگاه دارند، و چون شب شد به بهانه‏ای از قلعه طائف خارج شد و به وسیله همان اسب بسرعت‏خود را در«جعرانه‏»به آن حضرت رسانده و اسلام آورد و رسول خدا(ص)نیز طبق وعده‏ای که داده بود عمل کرد و سپس او را سرپرست چند قبیله از قبایل اطراف گردانید و همین گذشت و بزرگواری پیغمبر اسلام او را چنان فریفته و شرمنده کرد که خود یکی از مدافعان اسلام گردید و تدریجا زندگی را بر مردم مشرک طائف تنگ کرد تا ناچار شدند پس از چندی مسلمان شوند و گروهی را به عنوان نمایندگی و تسلیم، به مدینه و نزد رسول خدا(ص)اعزام نمایند - به شرحی که خواهد آمد.

تقسیم غنایم

با استرداد اسیران هوازن شاید برای برخی از لشکریان این فکر پیش آمد که ممکن است نوبت استرداد اموال نیز برسد از این رو پیغمبر(ص)را برای تقسیم غنایم تحت فشار قرار داده و خواستند تا هر چه زودتر دست‏به کار تقسیم شترها و گوسفندان و اموال دیگر شود و حتی ابن هشام و دیگران نوشته‏اند: رسول خدا(ص)سوار بر شتر خویش شده بود که مردم اطراف آن حضرت را گرفته و فریاد می‏زدند: یا رسول الله غنایم را تقسیم کن و سهم ما را بده و همچنان حضرت را تا پای درختی بردند و در آنجا ردای پیغمبر را از دوشش کشیدند و رسول خدا(ص)به آنها فرمود: مردم ردای مرا بدهید که اگر به شماره درختان تهامه شتر و گوسفند داشته باشید همه آنها را میان شما تقسیم خواهم کرد و مرا شخص بخیل و ترسو و دروغگویی ندیده‏اید.

آن گاه به کناری رفته و اندکی از پشم کوهان شتری را که در آنجا ایستاده بود برکند و میان دو انگشت‏خود گرفت و دست‏خود را بلند کرده فرمود:

ای مردم به خدا سوگند من از این غنایم و حتی از این مختصر پشم جز خمس آن حقی ندارم و آن را هم به شما واگذار می‏کنم، اکنون هر چه از این غنیمتها برداشته‏ایدبرگردانید اگر چه سوزن و نخی باشد تا آنها را از روی عدالت میان شما تقسیم کنم.

در حدیث است که مردی از انصار در این وقت پیش آمد و مشتی نخ مویی در دست داشت و عرض کرد: یا رسول الله!من این نخهای مویی را برداشته بودم تا برای شترم که پشتش زخم شده پلاسی بدوزم، رسول خدا(ص)فرمود: اما آنچه سهم من است از آن تو باشد! مرد انصاری گفت: حال که چنین است و کار به اینجا کشیده مرا هم بدان نیازی نیست، این را گفت و نخها را به زمین انداخت.

و سپس رسول خدا شروع به تقسیم غنایم کرد و در این میان به اشراف و بزرگان قریش که تازه مسلمان شده بودند و یا مانند صفوان بن امیه هنوز در حال کفر بودند ولی در این جنگ به مسلمانان کمک کرده بودند، سهم بیشتری داد تا دل آنها را نسبت‏به اسلام نرم کند و تالیف قلبی از ایشان بشود و بعدا نیز در زکات سهمی برای این گونه افراد به عنوان‏«مؤلفة قلوبهم‏»مقرر شد و در اینکه آیا این بخش اضافی بر این گروه از سهم خود رسول خدا یعنی خمس بوده و یا از روی همه غنایم، اختلافی در تواریخ دیده می‏شود و به عقیده ابن سعد در طبقات آن قسمت را رسول خدا از سهم خمس خود به آنها داد و گرنه حق دیگران را طبق سهمی که داشتند بدون کم و زیاد به آنها پرداخت کرده ولی طبق عقیده دیگران رسول خدا در هنگام تقسیم اصل غنایم نیز سهم بیشتری برای آنها منظور فرمود (5) و به هر صورت این تفاوت در تقسیم، موجب ایراد و اعتراض جمعی از لشکریان و بخصوص مردم مدینه و انصار گردید و از گوشه و کنار زمزمه‏هایی به عنوان گله و اعتراض برخاست.

اعتراض ذو الخویصرة تمیمی

ذو الخویصرة مرد گستاخ و سرشناسی در قبیله بنی تمیم بود و بعدها نیز در زمان خلافت علی(ع)گروه خوارج را تشکیل داد و در جنگ نهروان به قتل رسید. وی پس از آنکه غنایم تقسیم شد پیش رسول خدا(ص)آمده و گفت:

یا محمد من امروز تقسیم تو را دیدم!فرمود: خوب، چگونه دیدی؟

گفت: عدالت را مراعات نکردی!

رسول خدا(ص)با ناراحتی فرمود: اگر عدالت پیش من نباشد پس نزد چه کسی خواهد بود؟

عمر بن خطاب برخاسته گفت: برای این گستاخی او را نکشم؟

فرمود: نه، او را به حال خود واگذار که بزودی پیروانی پیدا خواهد کرد و همگی از دین خارج خواهند شد چنانکه تیر از کمان خارج می‏شود (6) .

و همان طور که پیغمبر اسلام فرمود: - و در بالا اشاره کردیم - بعدها همین مرد گروه خوارج را تشکیل داد و از اطاعت امیر مؤمنان بیرون رفت و جنگ نهروان را به راه انداخت. به شرحی که ان شاء الله در زندگی امیر المؤمنین(ع)نگارش خواهد شد.

گله انصار و سخن رسول خدا(ص)

اعتراض و گله در میان انصار به صورت عمومی در آمد تا جایی که برخی گفتند: پیغمبر چون به قوم قبیله خود رسید ما را فراموش کرد!سعد بن عباده - رئیس انصار - که چنان دید نزد آن حضرت آمد و سخن آنها را به عرض رسانید.

پیغمبر فرمود: تو خودت در این باره چه فکر می‏کنی؟

عرض کرد: من هم یکی از آنها هستم!

و با این جمله به آن حضرت فهماند که من هم مانند آنها از این تقسیم گله‏مند هستم و گفتار آنها را تایید کرد. رسول خدا که چنان دید فرمود: پس قوم خود را در این‏جا جمع کن.

سعد بن عباده طبق دستور آن حضرت انصار را در مکانی که اطراف آن را دیواری کوتاه به صورت حصار احاطه کرده بود جمع کرد، آن گاه رسول خدا(ص)به اتفاق علی بن ابیطالب(ع)به نزد آنها رفت و اجازه نداد شخص دیگری از مهاجرین و یا مردم مکه همراه او بروند، سپس بیامد تا در وسط اجتماع آنها نشست و بدانها فرمود:

من از شما سؤالی دارم پاسخ مرا بدهید؟

عرض کردند: بگو ای رسول خدا!

فرمود: آیا وقتی من به نزد شما آمدم گمراه نبودید و خدا به وسیله من شما را هدایت کرد؟

گفتند: چرا، و این منتی بود که خدا و رسول او بر ما دارند.

فرمود: آیا بر لب پرتگاه عذاب و آتش(نفاق و اختلاف)نبودید و خدا به وسیله من شما را از آن نجات داد؟گفتند: چرا و این هم فضل خدا بود بر ما!

فرمود: آیا شما اندک نبودید و خداوند به واسطه من جمعیت‏شما را زیاد کرد؟

همان گونه پاسخ دادند، باز فرمود: آیا شما با یکدیگر دشمن نبودید و خدا به وسیله من شما را با همدیگر مهربان ساخت؟

عرض کردند: چرا یا رسول الله و این فضل و منتی است که خدا بر ما دارد.

در اینجا لختی سکوت کرد آن گاه سربلند کرده فرمود:

چرا پاسخ مرا نمی‏دهید؟

عرض کردند: پدر و مادرمان به فدایت پاسخ ما همان بود که گفتیم: این منت و فضل خدا بود بر ما که این نعمتها را به وسیله شما به ما ارزانی داشت.

فرمود: ولی به خدا سوگند شما می‏توانستید در پاسخ من این گونه بگویید - و اگر هم می‏گفتید به حقیقت و راستی سخن گفته بودید - که: تو نیز وقتی به سوی ما آمدی که دیگران تو را تکذیب کرده بودند و ما تصدیقت کردیم، مردم دست از یاری تو برداشته بودند و ما یاریت کردیم، آواره بودی ما به تو پناه دادیم، فقیر بودی ما تو را همانند خود قرار داده و با تو مواسات کردیم؟ای گروه انصار آیا به خاطر مختصر مالیه دنیا که می‏خواستم به وسیله آن دل جمعی را به اسلام نرم کنم شما از من گله‏مند شدید؟در صورتی که من شما را به همان اسلامتان واگذاشتم؟

آیا شما خوشنود نیستید که دیگران با گوسفند و شتر از اینجا بروند و شما پیغمبر خدا را همراه ببرید؟

به خدا سوگند اگر عنوان هجرت در کار نبود من نیز یکی از انصار بودم، و اگر مردم همگی به راهی بروند و انصار به راهی، من به همان راه انصار می‏روم. سپس دست‏به دعا برداشته و گفت:

خدای انصار را رحمت کن، و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان ایشان را نیز رحمت فرما.

پیغمبر اسلام این سخنان را طوری با تاثر و علاقه نسبت‏به آنها ادا می‏کرد که عواطف آنها بسختی نسبت‏به آن حضرت تحریک شده صداهاشان به گریه بلند شد و گفتند: ما راضی شدیم که رسول خدا سهم ما باشد و دیگر گله‏ای نداریم.

مطابق نقل جمعی در این وقت‏بزرگان و پیرمردان آنها برخاسته به دست و پای پیغمبر افتاده و می‏بوسیدند و ضمن عذرخواهی از گفتار خود عرض کردند: ای رسول خدا این اموال ماست که در اختیار شما قرار دارد هر گونه می‏خواهی آن را به مصرف برسان و اگر کسی از ما سخنی گفته از روی دشمنی و کینه نبوده بلکه اینها خیال کردند مورد بی‏مهری و خشم شما قرار گرفته‏اند که سهم کمتری به آنها دادی و اکنون از این گناه خود به درگاه خدا پوزش طلبیده و استغفار می‏کنند، و تو نیز برای آنها از خدا آمرزش بخواه. رسول خدا(ص)برای آنها از خدای تعالی طلب آمرزش کرد.

پی‏نوشتها:

1. ضبر و دبابه نوعی وسایل جنگی بوده که به صورت نوعی کندو از چوب می‏ساختند و روی سرپوش آن را با چرمهای ضخیم می‏پوشانیدند و سربازان برای رخنه کردن به قلعه‏های دشمن به داخل آن می‏رفته و خود را به پای دیوار قلعه می‏رسانده‏اند، و به اصطلاح زره پوشهای آن روز بوده است.

2. قبیله بنی سعد همان قبیله‏ای بود که رسول خدا(ص)دوران شیرخوارگی و طفولیت‏خود را در میان آنها گذارنده بود به شرحی که در بخش دوم گذشت.

3. در بخش دوم گذشت که در جریان محاصره طائف‏«و یا به گفته برخی در همان جنگ حنین‏»شیماء خواهر رضاعی رسول خدا(ص)به نزد آن حضرت آمده و مورد لطف و محبت آن بزرگوار قرار گرفت، چنانکه در صفحات آینده نیز خواهید خواند.

4. و در مجمع البیان مرحوم طبرسی است که پیغمبر(ص)فرمود: اگر کسی هم برای آزاد ساختن اسیر خود فدیه می‏خواهد من حاضرم فدیه او را بدهم تا او را آزاد کند و اندکی از مردم فدیه خواستند و آن حضرت فدیه به آنها داد و آنها را در برابر فدیه، اسیران را آزاد کردند.

5. و از گفتار برخی از مورخین هم استفاده می‏شود که همه غنایم را میان قریش تقسیم کرد و به انصار چیزی نداد.

6. در نقل مرحوم طبرسی در اعلام الوری و دیگران است که ذو الخویصره وقتی آن سخن را گفت مسلمانان خواستند او را بکشند رسول خدا(ص)فرمود: او را واگذارید که بزودی پیروانی پیدا خواهد کرد و از دین بیرون روند همان گونه که تیر از کمان بیرون می‏رود، و خدای تعالی آنان را به دست محبوبترین خلق خود پس از من خواهد کشت.

نگارنده گوید: داستان ذو الخویصره را که نامش حرقوص بوده و به ذو الثدیة نیز معروف است‏با مختصر اختلافی چنانکه در متن و پاورقی ذکر شد بیشتر اهل حدیث و تاریخ نقل کرده‏اند که جمعا متجاوز از پنجاه حدیث می‏باشد که از ابی سعید خدری و انس بن مالک و قیس بن عباد و عایشه و ابی ذر و دیگران نقل شده و برای اطلاع از متن تمامی آنها طالبین می‏توانند به جلد هشتم احقاق الحق صص 522 - 475 مراجعه کنند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 575

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     جنگ حنین
 

 

چنانکه گفته شد پیغمبر اسلام پس از فتح مکه پانزده روز در مکه ماند و در این مدت به نشر تعالیم اسلام و محو آثار شرک و بت پرستی که قرنها بر آن سرزمین حکومت کرده و پایگاه توحید را به صورت مرکز شرک در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خویشان خود نیز تجدید عهدی کرده و در سایه اسلام همه کدورتها و اختلافات برطرف گردید و محیط انس و الفتی در کنار بنای با عظمت کعبه برای همه افرادی که در مکه بودند و یا از مدینه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.

اما نیروی اهریمنی شیطان که حاضر نبود به این آسانی در برابر نیروی توحید و اسلام تسلیم گردد این بار فکر خود را به سوی قبایل اطراف مکه متوجه کرد و آنجا را دامنه فعالیت‏خویش قرار داد و گروهی از بت پرستان و سرکردگان آن حدود را که هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان یک کشور گشایی که می‏خواهد همه قبایل را تحت تسلط خویش در آورد و بر آنها حکومت کند می‏شناختند تحریک کرد تا جبهه واحدی بر ضد پیغمبر اسلام تشکیل دهند و پیش از آنکه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گیرند آنها برای جنگ و حمله آماده شوند.

در میان سران قبایل مزبور مالک بن عوف نصری بیش از دیگران جنب و جوش داشت و برای گرد آوردن قبایل فعالیت می‏کرد و با اینکه حدود سی سال بیشتر از عمر او نمی‏گذشت‏به خاطر شجاعت و سلحشوری که داشت مورد احترام قبایل پرجمعیت آن اطراف بود و از وی حرف شنوایی داشتند. وی تا جایی که توانست قبیله‏های ساکن کوههای جنوبی مکه را که از هوازن بودند مانند بنی سعد (2) ، بنی جشم، بنی هلال و همچنین قبیله ثقیف را که در طائف سکونت داشتند با خود همراه کرده و به نقل برخی از مورخان نزدیک به سی هزار نفر از آنها را در جایی به نام‏«اوطاس‏» (3) برای جنگ بامسلمانان و زدن یک ضربه کاری به لشکر اسلام جمع کرد و خود او نیز فرماندهی آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوی حنین حرکت کردند.

مالک دستور داده هر کس می‏خواهد در این جنگ شرکت کند باید زن و فرزند و اموال خود را نیز همراه بیاورد و منظورش این بود که مردان در هنگامه جنگ بهتر پایداری کنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم که شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در میان لشکریان مزبور پیرمردی سالخورده و با تجربه در فنون جنگی وجود داشت که نامش درید بن صمة بود و از قبیله بنی جشم محسوب می‏شد و با اینکه کاری از او ساخته نبود و کهولت و پیری مانع از آن بود که بتواند جنگ کند و بخصوص که بنا بر نقل جمعی از مورخین نابینا نیز شده بود، اما قبیله‏های هوازن معمولا او را در جنگها همراه می‏بردند تا از تجربیات و اطلاعات جنگی او استفاده کنند.

درید بن صمه وقتی صدای زن و بچه و چهارپایان به گوشش خورد و دانست که به دستور مالک آنها را همراه آورده‏اند، او را خواست و به وی پرخاش کرده گفت: تو را به جنگ چه کار؟تو گوسفند چرانی بیش نیستی؟آخر این چه کاری است کرده‏ای؟مگر از لشکر فراری چیزی می‏تواند جلوگیری کند؟اگر جنگ به پیروزی تو انجام شود که همان مردان جنگی و شمشیر و نیزه‏شان به کار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شکست تو منجر گردد آن وقت است که همه چیز را از دست داده و تمام دارایی و ما یملک خود را تسلیم دشمن کرده‏ای و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهی شد؟مصلحت در آن است که زن و فرزند و اموال را بازگردانی و همان مردان جنگی را با خود ببری!

مالک بن عوف که به فکر خود مغرور بود حاضر نشد سخن درید را بشنود و چون درید سخن خود را تکرار کرد و یکی دو تذکر دیگر نیز به او داد مالک بن عوف با بی‏اعتنایی و تمسخر بدو گفت: تو پیر و فرتوت شده‏ای و افکارت نیز فرسوده شده و به کار ما نمی‏خورد، و چون پافشاری درید بن صمه را دید رو به لشکریان کرد و گفت:

ای گروه هوازن یا از من اطاعت و پیروی کنید و یا هم اکنون نوک شمشیر را بر سینه‏ام می‏گذارم و آن قدر فشار می‏دهم تا از پشت‏سرم بیرون آید و بدین ترتیب به‏زندگی خود خاتمه می‏دهم!

قبایل هوازن که چنان دیدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستیم، و درید که چنان دید آه سردی از دل کشید و گفت: باشد تا این روز را که ندیده‏ایم از نزدیک ببینیم و سپس یک رباعی گفت که حکایت از افسردگی و پشیمانی او در حضور این معرکه می‏کرد.

تجهیز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در«اوطاس‏»به سمع پیغمبر اسلام رسید و برای درهم کوبیدن آخرین سنگر مشرکان و دفع باقیمانده پیروان شیطان، آماده تجهیز سپاه و حرکت‏به سوی حنین گردید. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگی نگرانی در کار نبود ولی احتیاج به مقداری زره و لوازم جنگی داشتند، در این خلال رسول خدا(ص)مطلع شد که صفوان بن امیه مقداری زره و اسلحه جنگی در خانه دارد که در برخوردها و جنگهایی که قریش با قبایل دیگر داشته‏اند آنها را در اختیار قریش قرار می‏داده، از این رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاریه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختیار لشکر اسلام قرار دهد به این معنی که اگر چیزی از آنها از بین رفت عوض آن را بدهد و بدون کم و زیاد به او بازگرداند.

صفوان قبول کرد و یک صد زره و مقداری لوازم جنگی دیگر در اختیار آن حضرت گذارد و روز بعد لشکر اسلام با دوازده هزار مرد جنگی - که ده هزار نفرشان از مدینه به همراه پیغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نیز از مردم تازه مسلمان مکه تحت فرماندهی ابو سفیان - به سوی وادی حنین حرکت کرد.

هنگامی که چشم ابو بکر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از کثرت سپاهیان دچار غرور شده گفت: ما دیگر مغلوب نخواهیم شد و این غرور به برخی افراد دیگر نیز سرایت کرد و همگی از پیروزی و شکست دشمن سخن می‏گفتند. ولی همین غرور بیجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانی دشمن موجب هزیمت آنان شد و این ایمان به خدا و پیغمبر اسلام بود که آنان را دوباره گرد یکدیگر جمع کرد و جلو شکست‏قطعی و پاشیدگی لشکر را گرفت.

لشکر اسلام همچنان تا نزدیک وادی حنین پیش رفت (4) و شب را به دستور پیغمبر اسلام در همانجا توقف کردند تا چون صبح شود به وادی حنین در آیند.

مالک بن عوف پیش از آنکه لشکر اسلام بدان حدود برسد با لشکریانش به وادی حنین وارد شده بود و به لشکریان خود دستور داده بود زنان و کودکان و چهارپایان و احشام را پشت‏سر خود قرار دهند و غلاف شمشیرها را بشکنند. سپس در اطراف دره در شت‏سنگها و شیارها و گودیهای سر راه و دامنه کوه و سایه درختها کمین کنند تا وقتی لشکر اسلام از دره سرازیر شد ناگهان یکپارچه بر آنها حمله کنند و آنها را منهزم سازند.

پس از ادای نماز صبح هنوز هوا تاریک بود که سربازان اسلام به سوی دره حنین سرازیر شدند. و پیشاپیش لشکر، خالد بن ولید با بنی سلیم حرکت می‏کرد و به دنبال او گروههای دیگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پیش می‏رفت که ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن که با نقشه قبلی کاملا خود را آماده چنین حمله‏ای کرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تیرها به صورت رگبار بر آنها باریدن گرفت و در پناه تیرها نیز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشیرهای برهنه، آنها را محاصره کردند.

این حمله چنان سخت و غافلگیرانه بود که مسلمانان تا خواستند به خود آیند و ست‏به اسلحه و سپر و نیزه ببرند عده‏ای از آنها کشته شدند و راهی جز فرار و زیمت‏برای خود ندیدند. پیغمبر اسلام که در عقب سپاه بر استر سفیدی سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان دید سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار می‏کنند و این سپاه منظم دوازده هزار نفری که چون رودخانه‏ای به پیش می‏رفت ناگهان در هم ریخت و هر قسمت آن به سویی رهسپار گشته و گریزان است.

رسول خدا(ص)که چنان دید بسرعت‏خود را به سمت راست دره حنین رسانید و فریاد زد: مردم به کجا می‏روید؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آیید!

ولی هیچ کس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگی می‏گریختند و در این وقت‏بود که کینه‏ها ظاهر گردید و نفاقهای درونی افراد آشکار شد و منافقان از این منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا که ابو سفیان از روی تمسخر به رفیق خود شیبة بن عثمان گفت: اینها تا لب دریا فرار خواهند کرد و دیگر باز نمی‏گردند.

و کلدة بن حنبل - یکی دیگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!

شیبة بن عثمان بن ابی طلحه - که پدرش در جنگ احد کشته شده بود - در آن لحظه تصمیم گرفت پیغمبر اسلام را بکشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگیرد و به همین قصد نزدیک رفت و چرخی هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولی چنانکه بعدها خودش می‏گوید: حائلی میان من و آن حضرت پیدا شد که دیدم نمی‏توانم این کار را بکنم.

در این لحظه تاریخی، پیغمبر اسلام می‏دید زحمات بیست و یک ساله‏اش در راه تبلیغ اسلام و پیروزیهای بزرگی که در این راه نصیبش شده همگی به مخاطره افتاده و چیزی نمانده است که در این هوای نیمه روشن در دره مخوف حنین دفن شود، سپاه از هم گسیخته و فراری اسلام نیز به فریاد او توجهی نمی‏کنند، دشمن نیز با پیروزی چشمگیری که در آغاز حمله خود به دست آورد وادی حنین را جولانگاه خویش قرار داده و همچنان پیش می‏آید، باید اقدامی فوری جلوی این شکست و هزیمت را بگیرد، از یک سو دست‏به دعا برداشت و به درگاه یاور حقیقی و پشتیبان واقعی خود که همه جا از ورطه‏های سخت او را نجات داده بود معروض داشت:

«اللهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان‏»

[خدایا تو را سپاس و شکوه حال خود را به درگاه تو می‏آورم و تویی تکیه گاه!]و به دنبال آن گفت:

«اللهم ان تهلک هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!

[خدایا اگر این جماعت نابود گردد کسی تو را پرستش نخواهد کرد و اگر هم براستی مشیت و اراده‏ات بدان تعلق گرفته باشد که کسی تو را پرستش نکند پرستش نخواهی شد!(و بسته به مشیت و اراده توست). ]

و سپس به ابو سفیان - فرزند حارث بن عبد المطلب - که در کنار او قرار داشت فرمود: مشتی خاک به من بده آن خاک را به روی دشمن پاشید و فرمود: روهایتان شت‏باد!

آن گاه از آنجا که دعا جای عمل را نمی‏گیرد و لازم بود دست‏به کاری زند تا جلوی فرار و از هم پاشیدگی لشکر را بگیرد، در اینجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده که گوید: نخست رسول خدا به من که صدای رسا و بلندی داشتم فرمود: فراریان را به این گونه صدا بزن:

«یا معشر الانصار و یا اصحاب سورة البقرة، و یا اصحاب بیعة الشجرة، الی این تفرون؟اذکروا العهد الذی عاهدتم علیه رسول الله‏»!

[ای گروه انصار و ای یاران سوره بقره و ای کسانی که در بیعت‏شجره پیمان بستید، به کجا می‏گریزید؟پیمانی را که با رسول خدا بسته‏اید به یاد آرید!]و من با بلندترین صدایی که داشتم مردم را صدا می‏زدم و خود رسول خدا نیز چنان بی‏تاب شهادت و جنگ بود که استر خود را به سوی میدان جنگ رکاب زد و می‏خواست‏خود را به قلب دشمن بزند ولی ابو سفیان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوی استر پرید و دهانه آن را محکم نگه داشت و نگذاشت‏به جلو برود.

و در برخی از تواریخ است که سرانجام پیغمبر اسلام تاب نیاورد و یک تنه به دشمن حمله کرد و این رجز را نیز می‏خواند:

انا النبی لا کذب

انا ابن عبد المطلب

و گفته‏اند: تنها در این جنگ بود که پیغمبر اسلام شخصا به میدان رفت و به دشمن‏حمله برد. (5)

و بعید نیست این حمله وقتی که انصار به میدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبری حمله را به دست گرفته و پیشاپیش آنها حمله می‏افکند و رجز می‏خواند و آنها نیز به دنبال آن حضرت حمله می‏کرده‏اند.

افرادی که با رسول خدا(ص)ماندند

مورخین مانند یعقوبی و دیگران نوشته‏اند: در آن گیر و دار تنها ده نفر بودند که با پیغمبر ماندند و فرار نکردند و این ده نفر عبارت بودند از علی(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربیعة بن حارث، عبد الله بن زبیر، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ایمن بن ام ایمن و در این میان علی(ع)از همه بیشتر دلاوری و تلاش داشت و دشمن را از جلوی پیغمبر دور می‏نمود، گاهی خود را به عقب دشمن می‏زد و گاهی به سوی پیغمبر باز می‏گشت تا از حال آن حضرت و سلامتی او مطمئن گردد، و در این گیر و دار چهل تن از دشمنان را به خاک هلاک افکند و همه را از وسط دو نیم کرد.

ابن هشام در کتاب سیره از جابر بن عبد الله روایت کرده که گفت: در میان لشکر هوازن مرد شجاع و تنومندی بود که بر شتری سرخ مو سوار بود و پرچم سیاه رنگی در دست داشت و آن را بر سر نیزه بلندی که داشت زده بود و آن پرچم را پیشاپیش هوازن می‏کشید و هر کس جلوی او می‏رفت‏با آن نیزه بر او حمله می‏کرد و چون فرار می‏کرد دوباره آن نیزه را بر سر دست‏بلند می‏کرد تا هوازن به دنبال او بیایند.

این مرد همچنان به کار خود مشغول بود که ناگاه علی بن ابیطالب با مردی از انصار به قصد کشتن او پیش رفتند و علی(ع)از پشت‏سر بدو حمله کرد و شترش را پی کرد و آن مرد به زمین افتاد، سپس مرد انصاری با شمشیر او را از پای در آورد.

و در ارشاد مفید نام این مرد هوازنی را ابو جرول ذکر کرده و قتل او را به علی(ع) بتنهایی نسبت می‏دهد، چنانکه ابن اثیر نیز قاتل او را علی(ع)ذکر کرده است.

دو تن از زنان فداکار

در تواریخ و روایات نام دو زن نیز در لشکر اسلام ذکر شده که در جنگ حنین بودند و با رسول خدا(ص)پایداری کرده و منهزمین را ملامت و سرزنش می‏کردند یکی نسیبه دختر کعب و دیگری ام سلیم دختر ملحان.

در تفسیر قمی آمده که نسیبه وقتی دید مردم فرار می‏کنند خاک به روی منهزمین می‏پاشید و می‏گفت: به کجا فرار می‏کنید؟آیا از خدا و رسول او می‏گریزید؟و در این وقت عمر را دید که می‏گریزد، بدو گفت: وای بر تو این چه کاری است که می‏کنی؟عمر گفت: این امر خداست!

و در سیره ابن هشام آمده که رسول خدا در آن وقت نظر کرد و چشمش به ام سلیم دختر ملحان افتاد که با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابی طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)دید این زن به وسیله بردی - و پارچه بلندی - کمر خود را بسته و برای آنکه شترش از دست او فرار نکند انگشتان خود را در سوراخ بینی شتر فرو برده و محکم آن شتر را نگاه داشته است و در دست دیگرش خنجری است.

پیغمبر فرمود: ام سلیم هستی؟

گفت: آری ای رسول خدا پدر و مادرم به فدایت، امروز همان گونه که دشمنان تو را باید کشت این مردمی را نیز که تو را واگذارده و فرار کردند باید کشت و من می‏خواهم آنها را به قتل برسانم زیرا اینان نیز سزاوار کشته شدن هستند. پیغمبر فرمود: ای ام سلیم خدا ما را کفایت می‏کند.

ابو طلحه شوهرش پرسید: این خنجر چیست که در دست داری؟

ام سلیم گفت: آن را به دست گرفته‏ام تا اگر مشرکی به من نزدیک شد شکمش را با آن پاره کنم.

کمک الهی و مراجعت منهزمین

قرآن کریم در سوره مبارکه توبه وقتی اشاره به داستان جنگ حنین می‏کند و سختی کار و فرار مسلمانان را بیان می‏دارد به دنبال آن فرماید:

«ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین و انزل جنودا لم تروها و عذب الذین کفروا و ذلک جزاء الکافرین؟»

[سپس خدای تعالی آرامش خود را بر پیغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشکریانی که شما نمی‏دیدید فرو فرستاد و کافران را معذب ساخت و جزای کافران این چنین است. ]

باری نصرت الهی فرود آمد و صدای بلند و پی در پی و رسای عباس بن عبد المطلب به گوش فراریان رسید و انصار را به خود آورد که پس از آن همه فداکاریها که در راه اسلام داشتند این چه فرار ننگینی است که در این معرکه می‏کنند و از این رو به سوی دره حنین بازگشته غلاف شمشیرها را شکستند و صداها را به‏«لبیک، لبیک‏»بلند کردند و با شمشیرهای برهنه از هر سو به دشمن حمله‏ور شدند، صحنه جنگ که داشت‏به سود دشمن پایان می‏یافت تدریجا عوض شد و مسلمانانی که غالبا از انصار مدینه بودند و به میدان جنگ باز می‏گشتند به جبران فراری که کرده بودند بسختی در برابر دشمن پایداری کرده و صفوف آنها را به هم ریختند و جنگ سختی از نو در گرفت.

رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اینها کیان‏اند؟عرض کرد: انصار هستند، پیغمبر فرمود: «اکنون تنور جنگ گرم شد»!

هوا دیگر روشن شده بود و معرکه جنگ بخوبی دیده می‏شد و برق شمشیرها به چشم می‏خورد و صدای چکاچک ابزار جنگی و سپرها به گوش می‏رسید، قبایل هوازن که به این زودی حاضر نبودند پیروزی به دست آورده را از دست‏بدهند سخت مقاومت می‏کردند، از آن سو از طرف پیغمبر اسلام اعلام شد«هر کس کافری را بکشد جامه و اسلحه‏اش از آن اوست‏»و این خبر برای مقاومت تازه مسلمانان مکه که اکثرا به فکر غنیمت‏به جنگ حنین آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نیروی امدادی از پشت جبهه جنگ باز گرداند، دیگر نیروی دشمن ضعیف شده بود و با دادن تلفات‏سنگین تاب مقاومت نیاورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جای نهادند و به سه دسته تقسیم شده و هر دسته از آنها به سویی گریختند.

تنها از یکی از قبایل ثقیف به نام‏«بنی مالک‏»هفتاد نفر کشته شد و از قبیله‏های دیگر نیز گروهی به قتل رسیده و در آن میان درید بن صمه نیز به دست‏یکی از جوانان مسلمان به نام ربیعة بن رفیع سلمی به قتل رسید.

غنایم جنگ و کشتگان

در این جنگ بزرگترین غنیمت‏به دست مسلمانان آمد، زیرا همان طور که گفته شد مالک بن عوف دستور داده بود لشکریان هر چه دارند همراه خود بردارند که به خاطر آنها بهتر پایداری و مقاومت کنند از این رو مورخین می‏نویسند در این جنگ 6000 اسیر، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقیه نقره(که هر وقیه 213 گرم است)نصیب مسلمانان گردید و چون رسول خدا(ص)برای تعقیب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامی غنایم را در«جعرانة‏» (6) بگذارند و اسیران را نیز در خانه‏ای نگهداری کنند و چند نفر را نیز برای حفاظت و نگهبانی آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسیم کند.

اما کشتگان چنانکه از برخی تواریخ بر می‏آید از دو طرف بسیار بوده، اما از هوازن و ثقیف تنها از یک قبیله هفتاد نفر به قتل رسیدند - چنانکه در بالا نیز ذکر شد - و از مسلمانان نیز همان طور که از برخی تواریخ نقل شده جمع زیادی به شهادت رسیدند (7) ، اما ابن هشام و یعقوبی و طبری نام شهدای مسلمانان را چهار تن ذکر کرده بدین شرح:

ایمن بن ام ایمن - از بنی هاشم - یزید بن زمعة بن اسود - از اهل مکه - ، سراقة بن‏حارث - از انصار مدینه - و ابو عامر اشعری.

تعقیب از دشمن

همین که قبیله‏های هوازن و ثقیف با دادن تلفات سنگین و به جای گذاردن غنایم بسیار فرار کردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقیب کنند و تا شکست کامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعری با برادرش ابو موسی اشعری به دنبال گروههایی از دشمن که خود را به‏«اوطاس‏»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختی میان ایشان و فراریان درگرفت که ابو عامر فرمانده لشکر اسلام در اثر اصابت تیری به قتل رسید و برادرش ابو موسی به جای او پرچم جنگ را گرفت و جنگید تا وقتی که دشمن را بسختی شکست داد و تار و مار کرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.

مالک بن عوف نیز با گروه بسیاری به سوی طائف فرار کرد و چون دید سپاهیان اسلام او را تعقیب می‏کنند یکی دو جا نیز مقاومت کرد و چون دید تاب مقاومت در آنها نیست‏خود را به طائف رسانده و بر قبایل ثقیف در قلعه‏های محکمی که در طائف بود وارد شدند و چون می‏دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت‏به استحکام قلعه‏های مزبور پرداختند.

پی‏نوشت‏ها:

1. حنین - بر وزن حسین - نام وادی است در نزدیکی طائف.

2. بنی سعد همان قبیله‏ای بود که رسول خدا(ص)سنین کودکی خود را در میان آنها گذرانده و حلیمه سعدیه حدود پنج‏سال افتخار دایگی آن حضرت را در آن قبیله به عهده گرفته بود به شرحی که در بخش دوم این کتاب گذشت.

3. اوطاس، نام جایی است در سه منزلی مکه.

4. از داستانهای جالبی که ابن هشام در سیره از یکی از تازه مسلمانان مکه به نام حارث بن مالک نقل کرده آن است که گوید: چون از مکه به سوی حنین حرکت کردیم به درخت‏سدر بزرگی برخوردیم و چون کفار قریش درخت مقدسی به نام‏«ذات انواط‏»داشتند که هر ساله روزی به نزد آن می‏آمدند و اسلحه بر آن می‏دوختند و برای آن قربانی می‏کردند، ما از عقب صدا زدیم:

یا رسول الله همان‏طور که مشرکان‏«ذات انواط‏»دارند شما نیز برای ما«ذات انواطی‏»معین کن!

پیغمبر گفت: «الله اکبر»به حق آن خدایی که جان محمد به دست اوست همان سخنی را که قوم موسی‏«در وقت‏خروج از مصر»به موسی گفتند شما نیز به من گفتید. آنها به موسی گفتند: «ای موسی برای ما خدایی قرار بده چنانکه اینان خدایانی دارند!موسی گفت: شما مردمی جهالت پیشه هستید»و براستی که اینها سنتهای گذشتگان است و شما نیز به همان سنتها می‏روید.

5. ولی این سخن با آنچه مورخین در داستان جنگ احد ذکر کرده‏اند سازگار نیست، و چنانکه قبلا ذکر شد گفته‏اند: آن حضرت در جنگ احد و برخی جنگهای دیگر نیز شخصا جنگ کرد به شرحی که در جای خود گذشت.

6. نام جایی است‏بین مکه و طائف و به مکه نزدیکتر است تا به طائف.

7. در کتاب زندگی محمد(ص)دکتر هیکل نقل شده که دو قبیله از قبایل مسلمان به قدری از مردانشان کشته شده بود که نابود شدند یا نزدیک بود نابود شوند و روی قاعده نیز بعید نیست این قول صحیحتر باشد تا قول ابن هشام و دیگران.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 565

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :