|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
اهل تاریخ عموما این سریه را پس از جنگ مؤته نقل کردهاند و در کیفیت نقل هم اختلاف بسیاری در تواریخ دیده میشود که ما نقل شیخ مفید(ره)را در کتاب ارشاد از نظر جامعیت نزدیکتر بودن به صحت انتخاب کرده و ملخص آن را در زیر برای شما نقل میکنیم: مرد عربی نزد پیغمبر آمد و پیش روی آن حضرت زانو زده نشست و عرض کرد: آمدهام تا تو را نصیحتی کنم حضرت پرسید: نصیحتت چیست؟عرض کرد: گروهی از عرب در وادی رمل اجتماع کرده و میخواهند به شما در مدینه شبیخون بزنند و سپس خصوصیات آنها را برای پیغمبر بیان داشت، رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت کنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانید و فرمود: کیست که برای دفع آنها برود، جماعتی از اهل«صفه» (1) برخاستند و گفتند: ما به جنگ ایشان میرویم فرماندهی برای ما تعیین فرما تا در تحت فرماندهی او حرکت کنیم، پیغمبر خدا از روی قرعه هشتاد نفر از ایشان را انتخاب کرد و سپس ابو بکر را به فرماندهی آنها انتخاب نمود و فرمود: به نزد بنی سلیم برو! ابو بکر حرکت کرد و به نزدیک اعراب مزبور که در وسط درهای جای داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه کرده بود رسید و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازیر شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله کردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بکر را فراری دادند. چون به مدینه بازگشتند پیغمبر خدا این بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور این مرتبه در پشت درختها و سنگها کمین کرده و چون عمر با لشکریان از دره سرازیر شدند ناگهان از کمینگاهها بیرون آمده و او را نیز فراری دادند. رسول خدا(ص)از این ماجرا ناراحتشد و عمرو بن عاص گفت: ای رسول خدا مرا به این جنگ بفرست زیرا جنگ خدعه و نیرنگ استشاید من بتوانم با خدعه و نیرنگ آنها را سرکوب کنم، پیغمبر(ص)او را با جمعی فرستاد ولی او نیز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت کند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار کرد. پیغمبر که چنان دید چند روز صبر کرد و سپس علی(ع)را طلبید و پرچم جنگ را برای او بست و در حق او دعا کرده او را به سوی دشمن فرستاد و ابو بکر و عمر و عمرو بن عاص را نیز همراه او کرد. علی(ع)لشکر را برداشته و راه عراق را پیش گرفت و از راه سختی آنها را عبور داد و برای آنکه دشمن را غافلگیر کند شبها راه میپیمود و روزها پنهان میشد تا وقتی که خود را به دهانه آن دره که دشمن در آن منزل کرده بود رسانید و چون بدانجا رسید به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جایی متوقف کرد و خود در سویی قرار گرفت، عمرو بن عاص که چنان دید دانست که با این تدبیر شکست دشمن حتمی است - در صدد کارشکنی بر آمده - به ابی بکر گفت: من به این بیابانها از علی آشناترم، در اینجا درندگانی چون گرگ و کفتار وجود داد که خطرشان برای سربازان ما بدتر از دشمن است اکنون تو به نزد علی برو و از او اجازه بگیر تا به بالای دره برویم. ابو بکر پیش علی(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وی گفت ولی علی(ع)هیچ پاسخی نداد، ابو بکر بازگشت و به آنها گفت: علی به من پاسخی نداد. عمرو بن عاص این بار عمر را فرستاد و به او گفت: تو قدرت بیشتری در سخن داری، ولی عمر نیز وقتی سخن عمرو بن عاص را برای علی(ع)اظهار کرد با سکوت آن حضرت مواجهشد. عمرو بن عاص که چنان دید به سربازان اظهار کرد ما نمیتوانیم خود را به هلاکت اندازیم بیایید تا به بالای دره برویم ولی با مخالفتشدید سربازان مواجه شده و همگی گفتند: ما دست از اطاعت و فرمانبرداری فرمانده خود بر نمیداریم. بدین ترتیب در همانجایی که علی(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزدیکیهای سپیده صبح شد علی(ع)دستور حمله داد و لشکریان از هر سو به دشمن حمله کردند و اعراب بنی سلیم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شکستخورده و مسلمانان بر آنها پیروز شدند، و در این باره آیات سوره«و العادیات ضبحا» - تا به آخر - نازل گردید. (2) و چون به مدینه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان دیگر به استقبال علی(ع)آمدند و چون چشم علی(ع)به پیغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پیاده شد، پیغمبر بدو فرمود: سوار شو که خدا و رسول او از تو خوشنودند. علی(ع)از خوشحالی گریان شد، پیغمبر(ص)بدو فرمود: ای علی اگر نمیترسیدم که گروههایی از امت من درباره تو همان سخنی را بگویند که نصاری درباره مسیح عیسی بن مریم گفتند، امروز درباره تو سخنی میگفتم که بر هیچ دستهای از مردم عبور نکنی جز آنکه خاک زیر پایت را(به منظور تبرک)بردارند. پینوشتها: 1. اصحاب صفه افرادی بودند که از مکه به مدینه مهاجرت کرده بودند و چون خانه و مسکنی نداشتند رسول خدا(ص)آنها را در مسجد جای داده بود و از در آمد عمومی بیت المال جیرهای برای آنها مقرر داشته و روزانه به آنها میدادند و بر طبق برخی از روایات شماره آنها به چهارصد نفر میرسید. 2. و در نقل دیگری است که چون علی(ع)بدانجا رسید هنگام سحر بود و صبر کرد تا صبح شد و نماز را با لشکریان خواند و سپس لشکر خود را چند صف کرد و آن گاه به شمشیر خود تکیه زد و رو به دشمن ایستاده گفت: ای مردم من فرستاده پیغمبر خدا به سوی شما هستم تا به شما بگویم: شهادت به یگانگی خدا و رسالت محمد(ص)دهید و گرنه با شمشیر بسختی با شما جنگ خواهم کرد. بنی سلیم بدو گفتند: از راهی که آمدهای باز گرد همان گونه که رفیقانتبازگشتند! علی(ع)فرمود: من باز نمیگردم!نه به خدا، تا مسلمان نشوید یا شما را با این شمشیر نزنم باز نخواهم گشت!من علی بن ابیطالب بن عبد المطلب هستم! اعراب مزبور که آن حضرت را شناختند خود را باختند و پریشان حال گشتند اما با این حال تصمیم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفین شروع شد و پس از آنکه شش یا هفت تن از آنها کشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پیروز شدند و غنایمی از ایشان به دست آورده به مدینه بازگشتند. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 537 نویسنده: رسولی محلاتی
سه هزار مرد جنگی آماده حرکت به مؤته شدند و پیغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سرکردگی آنها را چنانکه در روایات شیعه آمده است به جعفر بن ابیطالب واگذار کرد و فرمود اگر برای جعفر اتفاقی افتاد،زید بن حارثه امیر لشکر باشد و اگر او هم کشته شد عبد الله بن رواحه و طبق روایات اهل سنت فرماندهی لشکر را به«زید بن حارثه»واگذار کرد و فرمود:اگر زید کشته شد فرماندهی لشکر با جعفر بن ابیطالب باشد و اگر او نیز کشته شد عبد الله بن رواحه فرمانده سپاه باشد! در برخی از تواریخ آمده که به دنبال آن فرمود:اگر او نیز کشته شد مسلمان با نظر خویش فرماندهی از میان خود انتخاب کنند. مردی از یهود به نام نعمان که این ماجرا را شنید گفت:ای ابا القاسم اگر تو براستی پیغمبر خدا باشی اینان را که نام بردی همگی کشته خواهند شد،زیرا انبیاء بنی اسرائیل هرگاه لشکری را به جایی میفرستادند و این گونه فرمانده جنگ تعیین میکردند اگر صد نفر را نیز به دنبال یکدیگر نام میبردند همگی در آن جنگ کشته میشدند و به دنبال آن پیش زید بن حارثه رفت و بدو گفت:با پیغمبر و خاندانت وداع کن که اگر او براستی پیغمبر باشد تو دیگر زنده بر نخواهی گشت و زید بن حارثه گفت: به راستی گواهی میدهم که او پیغمبر صادق و فرستاده خداست. و چون خواستند از مدینه حرکت کنند پیغمبر برای آنها خطبهای ایراد فرمود که بااختلاف نقل شده و ما متن یکی از آنها را در اینجا انتخاب میکنیم: «اغزوا بسم الله فقاتلوا عدو الله و عدوکم بالشام ستجدون فیها رجالا فی الصوامع معتزلین الناس فلا تعرضوا لهم،و ستجدون آخرین للشیطان فی رؤسهم مفاحص فاقلعوها بالسیوف،لا تقتلن امرأة و لا صغیرا ضرعا و لا کبیرا فانیا و لا تقطعن نخلا و لا شجرا و لا تهدمن بناءا» . [به نام خدا به جنگ بروید و با دشمنان خدا و دشمنان اسلام کارزار کنید،و البته مردانی را در دیرها خواهید یافت که از مردم کناره گرفته(و به عبادت مشغول)اند مبادا متعرض آنها شوید،ولی مردان دیگری را خواهید یافت که شیطان در مشاعر و دماغ آنان جای گرفته آن سرها را با شمشیر برکنید!مبادا زنی یا کودک شیرخواری را به قتل رسانید و نه پیر فرتوتی را بکشید،و نه نخل خرما یا درختی را قطع کنید،و مبادا خانهای را ویران سازید!] و در حدیث است که چون مردم خواستند با عبد الله بن رواحهـیکی از سرکردگان لشکرـخداحافظی کنند او را دیدند که گریه میکند و چون سبب گریهاش را پرسیدند گفت:به خدا من علاقهای به دنیا ندارم و گریه من برای آن است که از رسول خدا(ص)شنیدم که این آیه را درباره دوزخ میخواند که خدای تعالی فرمود: «و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا» (1) [هیچ یک از شما نیست جز آنکه وارد دوزخ میشود و این حکم پروردگار تو است!] و با این ترتیب من نمیدانم پس از ورود به دوزخ چگونه از آن بیرون خواهم آمد. باری لشکر مجهز اسلام به سوی شام حرکت کرد و سربازان اسلام با شور و ایمان عجیبی بیابان خشک و سوزان عربستان را به سوی سرزمین حاصلخیز و خوش آب و هوای شام پشت سر میگذارد و در این سفر مسیری طولانیتر از تمام سفرهای جنگی را باید طی کنند و بیش از صد و پنجاه فرسخ راه بروند و خالد بن ولید نیز که تازهمسلمان شده بود در این سفر به طور داوطلب همراه لشکر اسلام برفت. مسلمانان تا«معان»ـکه اکنون در جنوب کشور اردن قرار داردـپیش رفتند و در آنجا توقف کردند،در آن هنگام خبر به آنها رسید که هرقل،امپراتور روم،با صد هزار سپاه برای جنگ با مسلمانان به سرزمین«مآب»آمده و صد هزار سپاه دیگر نیز از اعراب«لخم»،«جذام»،«قین»و«بهراء»که در آن حدود سکونت داشتند به کمک وی آمده و جمعا با دویست هزار لشکر آماده جنگ با مسلمانان شدهاند. این خبر که به مسلمانان رسید به مشورت پرداختند که چه بکنند؟آیا بازگردند یا به پیغمبر اسلام جریان را بنویسند و از آن حضرت کسب تکلیف کنند و یا با همان سپاه اندک با لشکر روم بجنگند؟ در اینجا نیز نیروی ایمان و شوق شهادت کار خود را کرد و عبد الله بن رواحه که هم مردی شجاع و دلاور بود و هم شاعری فصیح و زبان آور بود به پا خاسته و سپاه اسلام را مخاطب قرار داده گفت: ای مردم به خدا سوگند اینکه اکنون آن را خوش ندارید،همان است که به شوق آن بیرون آمدهاید و این همان شهادتی است که طالب آن هستید!ما که با دشمن به عدد زیاد و کثرت سپاه نمیجنگیم،ما با نیروی این آیینی جنگ میکنیم که خدا ما را بدان گرامی داشته،برخیزید و به راه افتید که یکی از دو سرانجام نیک در جلوی ماست:یا فتح و پیروزی،یا شهادت...! این سخنان پرشور که از دلی سرشار از ایمان بر میخاست در دل دیگران نیز اثر کرد و همگی گفتند:به خدا عبد الله راست میگوید و به دنبال آن همگی برخاسته و به راه افتادند و در«بلقاء»به سپاه روم برخوردند و راه خود را به جانب قریه«مؤته»که در آن نزدیک بود و از نظر موضعگیری جنگی مناسبتر بود کج کردند. جنگ شروع شد
همان گونه که گفته شد:بنا بر نقل محدثین شیعه نخست جعفر بن ابیطالب پرچم جنگ را به دست گرفته و به عنوان فرمانده نخست به میدان آمد ولی به گفته مورخین اهل سنت:نخست زید بن حارثه پرچم اسلام را در میان لشکر به اهتزاز در آورد وسپس چون صاعقهای خود را به قلب سپاهیان روم زد و به دنبال او مجاهدان دیگر اسلام هر یک چون شهابی در سپاه بیکران سپاه روم فرو رفتند. منظره با شکوهی بود:سه هزار نفر مجاهد از جان گذشته برای مرگ پرافتخار و رسیدن به شهادت خود را به قلب دویست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نیزهها و شمشیرها و رگبار تیرهایی که به سویشان میآمد هراس نداشتند و دست از جان شسته هر یک خود را به یکی از صفوف منظم دشمن میزد و همچون شهابی سوزان تا جایی که میتوانست پیش میرفت.راستی برای سپاه روم این شهامت و فداکاری باور نکردنی بود ولی از نزدیک میدیدند چگونه سربازان با ایمان اسلام در راه پیشرفت آیین و هدف مقدس خود تلاش میکنند و مختصر خونی را که در کالبد خود دارند در این راه نثار مینمایند! در این گیرودار زید بن حارثه در میان حلقه نیزههای دشمن از پای در آمد و به گفته اینان به دنبال او جعفر بن ابیطالب بسرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله کرد و همچنان جنگید تا وقتی که دید در میان حلقه محاصره دشمن قرار گرفته از اسب سرخ رنگ خود پیاده شد و برای آنکه آن اسب به دست دشمن نیفتد آن را پی کرد و سپس پیاده به جنگ پرداخت. دشمن که میکوشید هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشیر دست راست جعفر را قطع کرد ولی جعفر با مهارت خاصی پرچم را به دست چپ گرفت ولی دست چپش را هم از بدن جدا کردند و او پرچم را به سینه گرفت و با دو بازوی خود نگاه داشت تا وقتی که شمشیر دشمن،او را به زمین افکند و به درجه شهادت نایل آمد و سن آن مجاهد بزرگ و نامی را در آن روز برخی سی و سه سال نوشتهاند و برخی دیگر مانند ابن عبد البر در استیعاب گفته است:در آن روز چهل و یک سال داشت و این قول صحیحتر به نظر میرسد،زیرا با توجه به اینکه طبق روایات جعفر بن ابیطالب ده سال از علی(ع)بزرگتر بوده در سال هفتم حدود چهل سال از عمر وی گذشته است. از عبد الله بن عمر نقل شده که گوید:من در آن جنگ مأمور رساندن آب به زخمیها بودم و چون جعفر به زمین افتاد خود را به وی رسانیده و آب به او عرضهکردم،جعفر گفت:من نذر کردهام روزه باشم آب را بگذار تا شام اگر زنده ماندم بدان افطار میکنم من آب را در سپری ریختم و نزد او گذاردم ولی قبل از غروب جعفر از دنیا رفت. و همچنین از او نقل شده که گفته است:در بدن جعفر بن ابیطالب پس از شهادت اثر هفتاد زخم شمشیر و نیزه و تیر یافتند.در نقل دیگری است که گفتهاند:بیش از نود جراحت در بدن او بود و همگی آنها در جلوی بدن بود و در پشت سر اثری از زخم دیده نشد. (2) نگارنده گوید:در روایات زیادی از رسول خدا(ص)نقل شده که فرمود:خداوند به جای دو دست جعفر که در جنگ مؤته جدا شد دو بال در بهشت به او عنایت میکند که با فرشتگان پرواز میکند و از این رو به«جعفر طیار»موسوم گردید. و پس از شهادت این دو فرمانده دلاور و رشید عبد الله بن رواحه پیش رفت و پرچم را به دست گرفت و پس از لختی تأمل که کرد این رجز را خواند: یا نفس الا تقتلی تموتی [ای نفس اگر کشته نشوی سرانجام خواهی مرد،این سرنوشت مرگ است که پیش آمده!و آنچه آرزوی آن را داشتیـیعنی شهادتـاکنون به تو دادهاند و اگر کاری که آن دو(شهید)انجام دادند انجام دهی به هدایت و رستگاری رسیدهای.] در این وقت از اسب خود پیاده شد و پسر عموی او استخوانی را که مختصر گوشتی در آن بود به او داده گفت:بخور تا رمقی پیدا کنی،عبد الله آن را به دست گرفته و دندان زد،ناگاه صدای شکستن شمشیری به گوشش خورد،بیتابانه بر خود فریاد زد:تو زندهای؟استخوان را انداخت و سپس شمشیر کشیده چون شعلهای جواله خود را به دشمن زد و پس از شهامت بینظیری به شهادت رسید. پس از شهادت عبد الله مسلمانان خالد بن ولید راـکه تازه مسلمان شده بود (3) و به بیباکی معروف بودـبه فرماندهی خود انتخاب کردند و او نیز آن روز را تا شب به زدو خوردهای محتاطانه سپری کرد و چون شب شد عدهای از سپاهیان را به عقب لشکر فرستاد و چون صبح شد آنا با هیاهو به نزد لشکریان آمدند به طوری که دشمن خیال کرد نیروی امدادی از مدینه رسیده از این رو دست به حمله نزدند و لشکر اسلام نیز حمله را متوقف کرد و عملا جنگ متارکه شد و برای سپاه روم با آن شهامتی که روز قبل از جنگجویان اسلام دیده بودند همین پیروزی به شمار میرفت که لشکر اسلام حمله نکند و از این رو هر دو لشکر به سوی دیار خود بازگشتند. پیغمبر(ص)از میدان جنگ خبر میدهد
ابن هشام و دیگران با مختصر اختلافی نوشتهاند:در آن روزی که مسلمانان در مؤته جنگ میکردند رسول خدا(ص)بر فراز منبر بود و ناگهان شروع کرد به خبر دادن از میدان جنگ و فرمود:اکنون برادران مسلمان شما با دشمنان مشغول جنگ شدند.سپس شروع کرد به خبر دادن از جنگ و گریز مسلمانانـمانند کسی که خود در میدان جنگ حضور داردـتا آنکه فرمود:زید بن حارثه پرچم را به دست گرفت و همچنان جنگید تا کشته شد،و پس از او جعفر پرچم را به دست گرفت و او نیز جنگ کرد تا به شهادت رسید. (4) در اینجا رسول خدا کمی درنگ کردـبه طوری که انصار مدینه رنگشان تغییر نمودـو خیال کردند از عبد الله بن رواحه که از آنها بودـعملی سر زده که موجب سرافکندگی آنان شده،ناگاه پیغمبر(ص)ادامه داد و فرمود: عبد الله بن رواحه پرچم را به دست گرفت و جنگید تا کشته شد! و از اسماء بنت عمیسـهمسر جعفرـنقل کردهاند که گفت:در آن روزی که جعفر در«مؤته»شهید شد من در خانه نان تهیه کرده بودم و بچههای خود را شستشو دادم که ناگاه پیغمبر را دیدم به خانه ما آمد و فرمود:پسرانم کجا هستند؟من آنها را به نزد آن حضرت بردم (5) پیغمبر نشست و آن بچهها را در بغل گرفت و دست به سرشانکشید،اسماء گوید:عرض کردم:یا رسول الله گویا دست یتیم نوازی به سر ایشان میکشی در این وقت اشک از دیدگان آن حضرت جاری شد و فرمود:آری جعفر به شهادت رسید! با شنیدن این گفتار رسول خدا(ص)صدای من به گریه بلند شد و زنان دیگر نیز اطرافم را گرفته و شروع به گریه کردند،رسول خدا(ص)برخاسته به خانه رفت و به فاطمه(س)دستور داد غذایی برای خاندان جعفر تهیه کنید و برای آنها ببرید و به زنان خود دستور داد به خانه جعفر بروند و در مراسم عزاداری با آنها شرکت جویند.در برخی از روایات آمده که این کار را سه روز تکرار کرد و از این رو سنت بر این جاری شد که پس از آن حضرت نیز این برنامه را برای افراد مسلمانی که عزادار میشوند انجام دهند و تا سه روز غذای گرم تهیه کرده برای ایشان بفرستند. مراجعت سپاه به مدینه
چنانکه گفته شد:خالد بن ولید سپاه اسلام را برداشته به مدینه آمد و چون خبر آمدن آنها به شهر رسید مردم برای دیدار آنها از مدینه بیرون آمدند و پیغمبر اسلام نیز بر چهار پایی سوار شد و با مسلمانان دیگر به استقبالشان رفت،اما وقتی مردم آنها را دیدند خاک بر روی آنها ریخته و ملامتشان میکردند که چرا در برابر دشمن استقامت نکردید و از میدان جنگ فرار کردید؟ پیغمبر اسلام جلوی مردم را از این کار گرفت و گفت:نه!اینها فراری نیستند بلکه به خواست خدا(از این پس)حمله افکنها خواهند بود! مسلمانان به خانههای خود رفتند ولی بیشتر آنها با چهرههای گرفته و خشمگین و زبانهای سرزنشآمیز خاندان خود رو به رو میشدند تا جایی که برخی حاضر نبودند در را به روی بازگشتگان از جنگ باز کنند و به آنها میگفتند: ـچرا با برادران مسلمان خود پایداری نکردید تا کشته شوید؟ کار به جایی رسید که بسیاری از سرشناسان و بزرگان شهر از ترس ملامت مردم جرئت نمیکردند از خانهها بیرون آیند و حتی برای نماز به مسجد نمیآمدند تا آنکهپیغمبر اسلام به دنبال آنان فرستاد و یک یک را از خانه بیرون آورد و جلوی سرزنش مردم را گرفت و آنها آرام کرد . و مطابق نقل ابن هشام در این جنگ دوازده نفر از مسلمانانـاز مهاجر و انصارـبه شهادت رسیدند به نامهای:جعفر بن ابیطالب،زید بن حارثه،عبد الله بن رواحه،مسعود بن اسود،وهب بن سعد،عباد بن قیس،حارث بن نعمان،سراقة بن عمرو،ابو کلیب و جابر پسران عمرو بن زید،عمرو و عامر پسران سعد بن حارث. افسانه به جای تاریخ:
از آنجا که امیرمؤمنان علی بن ابی طالب«ع»در میان مسلمانان لقب«اسد اللّه»را دارد،برخی خواستهاند در برابر او سرداری بتراشند و به او لقب «سیف اللّه»بدهند و این کس جز خالد بن ولید نخواهد بود.از این نظر،میگویند پیامبر به وی،پس از بازگشت از جنگ«موته»لقب«سیف اللّه»داد. اگر پیامبر به مناسبت دیگری به وی لقب مزبور را میبخشید،جای گفتگو نبود.اما اوضاع و احوال پس از بازگشت از نبرد«موته»،ایجاب نمیکرد که پیامبر به او چنین لقبی را ببخشد .آیا کسی که در رأس گروهی قرار میگیرد که مسلمانان به آنان لقب«فراریان»میدهند و از آنها با پاشیدن خاک به سر و صورت،از آنان استقبال میکنند،آیا در چنین موقع شایسته است که پیامبر به او لقبی مانند«سیف الله»بدهد؟!و اگر او در نبردهای دیگر مظهر کامل سیفاللهی باشد،ولی در این نبرد مظهر چنین لقبی نبود و جز یک تدبیر نظامی قابل تحسین از وی چیزی سر نزد،وگرنه به او و زیر دستانش لقب«فراریان»نمیدادند.که ابنسعد مینویسد:موقع عقبنشینی،گروهی از سربازان روم،سربازان اسلام را تحت تعقیب قرار داده و دستهای را به قتل رسانیدند . (6) سازندگان افسانه لقب«سیف اللّه»،برای تحکیم مطلب خود این جمله را نیز افزودهاند:«موقعی که خالد به مقام فرماندهی رسید،دستور حمله داد و خود نیز شجاعانه حمله کرد و نه شمشیر در دست او شکست و یک سپر در دست او باقی ماند».سازنده این دروغ دیگر غفلت کرده که اگر خالد و سربازان او در صحنه نبرد،چنین هنرنمائی را از خود نشان داده بودند،چرا مردم مدینه به آنان لقب«فراریان»دادند و چرا با افشاندن خاک از آنان استقبال نمودند؟در این صورت،لازم بود با کشتن گوسفند و افشاندن عطر و گلاب از آنان استقبال به عمل آورند. پینوشتها: 1.سوره مریم،آیه .71 2.کنایه از این است که تا آخرین لحظه پشت به دشمن نکرده تا به زمین افتاد. 3.سال هفتم هجرت سپری گردید،و مسلمانان در پرتو پیمان حدیبیه توانستند بطور دستجمعی به زیارت خانه خدا(کعبه)بروند،و در قلب حکومت بتپرستان،شعارهای جانانه و تکاندهندهای به نفع آئین یکتاپرستی بدهند،تا آنجا که دلهای برخی از سرداران قریش را مانند:«خالد بن ولید»،«عمرو عاص» (واقدی، در مغازی ج 2/743ـ745، انگیزه گرایش این سردار را به اسلام، به گونه دیگر نوشته است.) و«عثمان بن طلحه»،متوجه اسلام سازند.چیزی نگذشت که آنان به مدینه آمده،علاقه خود را به حضرت محمد«ص» و آئین وی ابراز داشتند، و ارتباط خود را با حکومت مکه که فقط اسکلتی بیروح از آن باقی مانده بود،قطع نمودند. (طبقات ابن سعد، ج 2/394). برخی از سیرهنویسان،اسلام خالد و یا عمروعاص را در سال پنجم هجرت ضبط نمودهاند،ولی بطور مسلم اسلام آنها در آن سال نبوده است،زیرا خالد در جنگ حدیبیه که در سال ششم رخ داد،فرمانده قسمتی از سپاه قریش بوده،و اسلام این دو سردار مقارن یکدیگر بوده است. فروغ ابدیت ج،2 ص، 683 4.البته این نقل روی همان عقیده اهل سنت و سیره نویسان آنهاست که گفتهاند:امیر اول لشکر زید بن حارثه بوده است. 5.در روایت محاسن است که فرزندان جعفر در آن روز سه تن بودند به نامهای عبد الله،عون و محمد. 6ـ طبقات، ج 2/ .129 ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 530 نویسنده: رسولی محلاتی
آخرین ازدواج پیغمبر ازدواج با میمونه دختر حارث بن حزن - و خواهر زن عباس بن عبد المطلب - بود که در سفر عمره قضا اتفاق افتاد، و به پیشنهاد عباس بن عبد المطلب عموی آن حضرت انجام شد و سبب این ازدواج آن بود که میمونه اختیار ازدواج خود را به عباس واگذار کرده بود و عباس نیز با ورود پیغمبر به مکه علاقه میمونه را به این ازدواج درک کرد و بلکه مطابق گفته بسیاری از مفسرین میمونه همان زنی است که خود را به پیغمبر بخشید و خدا در قرآن داستان او را نقل کرده و قبلا نیز دو شوهر کرده بود و چون زن با ایمانی بود و این علاقه او به پیغمبر فقط منشا ایمانی داشت پیغمبر اسلام به پاسخ این محبت او را به ازدواج خویش در آورد و بخصوص که میمونه از نظر خانوادگی موقعیتخاصی داشت و این ازدواج میتوانست میان پیغمبر و قبایل بزرگ مکه و قریش را مرتبط سازد از این رو با این پیشنهاد موافقت فرمود. روز سوم توقف در مکه این کار انجام شد ولی مراسم زفاف در خارج مکه در جایی به نام«سرف»صورت گرفت. رسول خدا(ص)در نظر داشتبه عنوان عروسی با آن زن، مهمانی ترتیب دهد و بزرگان قریش و خویشان میمونه را دعوت نماید و از نزدیک با آنها گفتگو کند و به دشمنیها و اختلافات پایان دهد، ولی قریش حاضر به این کار نشده و چون روز سوم شد سهیل بن عمرو با چند تن از قریش به عنوان نمایندگی از طرف آنها پیش پیغمبر آمده و گفتند: مهلت تو پایان یافت و دیگر در مکه نمان! و چون رسول خدا(ص)به آنها فرمود: چه ضرر دارد که من در شهر شما عروسی کنم و ولیمه و غذایی به شما بدهم؟گفتند: «لا حاجة لنا فی طعامک فاخرج عنا»! [ما را به غذا و میهمانی تو احتیاجی نیست هر چه زودتر از شهر ما خارج شو!] رسول خدا(ص)که چنان دید - طبق قرارداد حدیبیه - از مکه بیرون رفت و ابو رافع - غلام خویش - را در مکه گذارد تا میمونه را با خود بیاورد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 525 نویسنده: رسولی محلاتی
پس از جنگ خیبر تا ماه ذی قعده که پیغمبر خدا به قصد انجام عمره - طبق قرارداد حدیبیه - حرکت کرد اتفاق مهم دیگری در مدینه نیفتاد جز چند ماموریت کوتاه مدت و سپاههای کوچکی که پیغمبر خدا برای سرکوبی برخی از قبایل اطراف مدینه که قصد تجاوز یا خیانتی داشتند فرستاد و خود با آنها نبود و در مدینه برای سر و صورت دادن به وضع مسلمانان توقف فرمود و از جمله حوادث، اسلام سه تن ازنامداران قریش - یعنی خالد بن ولید عمرو بن عاص و عثمان بن طلحه - بود که در این چند ماه اتفاق افتاد و به صف مسلمانان در مدینه پیوستند و برخی اسلام آنها را پس از«عمرة القضاء»ذکر کردهاند. و چون ماه ذی قعده شد آماده حرکتبه سوی مکه و انجام عمرهای که در اثر مخالفت قریش سال گذشته از او قضا شده بود گردید، و با دو هزار نفر از مسلمانان بدان سو حرکت کرد و طبق قراردادی که با قریش داشت اسلحهای جز شمشیر غلاف شده همراه برنداشتند، ولی رسول خدا(ص)احتیاط کار را کرده برای آنکه مبادا قریش پیمان شکنی کنند محمد بن مسلمه را با صد سوار از جلو فرستاد و دستور داد تا«مر الظهران» - درهای که مشرف به شهر مکه است - پیش برود و در آنجا توقف کند تا او و مسلمانان برسند. پیغمبر به«ذی الحلیفه» - و مسجد شجره - رسید و لباس احرام پوشیده«لبیک»گفت، همه مسلمانانی که همراه آن حضرت بودند لباسهای احرام پوشیده با شور و هیجان و شوق بسیار با آن حضرت لبیک گفتند. قریش طبق قرارداد حدیبیه وقتی از حرکت پیغمبر اسلام آگاه شدند شهر مکه را خالی کرده به کوهها رفتند، فقط عباس بن عبد المطلب و چند تن دیگر در کنار دار الندوه ایستادند تا صفوف مسلمانان را از نزدیک مشاهده کنند. قرشیان نیز روی تپهها و کوههای مجاور چادر زده بودند و بخوبی زایران خانه خدا و گروههای منظم مسلمانان را میدیدند. پیغمبر اسلام با همراهان لبیک گویان با جامههای احرام در حالی که صتشتر برای قربانی همراه آورده بودند به اولین نقطه شهر مکه رسیدند، مهاجرینی که سالها بود این شهر مقدس و وطن مالوف خود را از ترس آزار و شکنجه قریش ترک کرده و آرزوی زیارت آن را داشتند اکنون از نزدیک میبینند و با کمال آسایش خاطر و شوکت و عظمتخاصی وارد این شهر میگردند. مسلمانان مدینه و انصار نیز که مدتها بود آرزوی زیارت خانه کعبه و طواف و عمره را داشتند ولی به خاطر جنگ با قریش و سایر درگیریها نمیتوانستند بدانجا بیایند، اکنون در رکاب رهبر بزرگوار و پیغمبرعالی قدر خویش توفیق چنین زیارت و طوافی با این همه قدرت و ابهت نصیبشان شده، خود رسول خدا(ص)نیز که نسبتبه این شهر عشق میورزید و به گفته خود آن حضرت که به صورت خطاب به مکه فرموده بود: اگر از ترس خویشاوندانم نبود هیچ جا را بر تو ترجیح نمیدادم! باری همه دلها میتپید و اشک شوق در بیشتر چشمها حلقه میزد، رسول خدا(ص)در حالی که بر ناقه«قصوی»سوار بود بسرعت از سمتشمال وارد شهر گردید، عبد الله بن رواحه مهار ناقه آن حضرت را به دست داشت و رجز میخواند: خلوا بنی الکفار عن سبیله خلوا فکل الخیر فی رسوله یا رب انی مومن بقیله اعرف حق الله فی قبوله (1) مسلمانان به همراه رسول خدا به مسجد الحرام آمدند و طواف خانه کعبه را انجام دادند و سپس ما بین صفا و مروه سعی کرده آن گاه موی سر را کوتاه نموده و شتران را در نزدیکی مروه قربانی کردند. و بدین ترتیب سه روز در مکه بودند و در هنگام نماز به مسجد الحرام میآمدند و نماز میخواندند و مهاجرین در این سه روز به خانههای خود رفته و در کوچههای شهر آزادانه رفت و آمد داشتند و قریش نیز از دور و نزدیک شاهد اعمال و کردار آنان بودند و جمع زیادی از آنان وقتی در همین فاصله کوتاه آن صمیمیت و صفا را از مسلمانان دیدند و بر خلاف تبلیغات سوء مشرکین و دشمنان اسلام که میگفتند: مسلمانان برای خانه کعبه چندان احترامی قایل نیستند و افرادی جنگجو و کینه توز هستند، مشاهده کردند چگونه پیغمبر اسلام در تجلیل و احترام کعبه میکوشد و تا چه اندازه مهر و محبت و صفا و صمیمیت در میان مسلمانان حکمفرماست در دل متمایل به اسلام گشته و پس از رفتن مسلمانان از شهر مکه به دین اسلام در آمدند و این سفر سه روزه اثر عمیق خود را در دلهای مردم مکه به جای گذارد و در فتح مکه وماجراهای بعدی کمک بزرگی به پیشرفت اسلام و فتح شهر مکه و پیروزی در سایر جنگها و غزوات نمود. پینوشت: 1. ای کافرزادگان راه خدا را(برای پیغمبر و فرستاده او)باز کنید، راه دهید که هر چه خیر است در نزد پیغمبر خداست. پروردگارا من به گفتارش ایمان دارم، و حق خدا را در پذیرفتن گفتار او میدانم. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 522 نویسنده: رسولی محلاتی
از حوادث سال هفتم یکی هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشید استبه دعای رسول خدا(ص)که کازرونی و دیگران نقل کردهاند، و حافظ گنجی شافعی آن را در فتح خیبر و هنگام تقسیم غنایم ذکر کرده است. ما آن را از روی مشکل الآثار علامه طحاوی(به نقل احقاق الحق)برای شما نقل میکنیم، که او به سند خود از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که روزی هنگام عصر رسول خدا(ص)سرش را در دامان علی(ع)نهاد و حالت وحی بر آن حضرت عارض شد و طول کشید تا غروب شد و علی نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پیغمبر نتوانست از جا برخیزد و چون پیغمبر برخاستبه علی(ع)فرمود: آیا نماز عصر خواندهای؟عرض کرد: نه. پیغمبر دعا کرده گفت: «اللهم ان علیا کان فی طاعتک و طاعة رسولک فاردد علیه الشمس» [پروردگارا علی(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبرداری رسول تو بوده پس خورشید را برای او بازگردان. ]اسماء گوید: در این وقتخورشید را دیدم که بازگشت و دیوارها را دوباره آفتاب گرفت تا علی(ع)وضو گرفت و نمازش را خواند، آن گاه غروب کرد. (1) پینوشت: 1. نگارنده گوید: داستان«رد شمس»را بیش از بیست نفر از بزرگان اهل سنتبا اختلاف مختصری از اسماء بنت عمیس، ابو رافع، ام سلمه، جابر، ابو سعید خدری، ابو هریره و دیگر از صحابه نقل کردهاند که برای اطلاع از متون آنها میتوانید به جلد پنجم کتاب احقاق الحق، صص 540 - 521 مراجعه کنید و شاید برای برخی داستان مزبور مستبعد باشد اما باید دانست که داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چیز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهی جای هیچ گونه استبعادی باقی نخواهد ماند. جالب اینجاست که سبط بن جوزی، یکی از بزرگان عامه، به دنبال داستان حدیث رد شمس داستان جالب دیگری نقل کرد و میگوید: جمعی از مشایخ و بزرگان ما در عراق نقل کردهاند که هنگام عصری بود که ابو منصور مظفر بن اردشیر عبادی واعظ در محله ناجیه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذکر فضایل اهل بیت و نقل داستان رد شمس بود و با بیان شیوا و سحرآمیز خود دلها را به خود جذب کرده بود که ناگاه ابر سیاه و غلیظی قسمت مغرب را پوشاند و خورشید را از نظرها پنهان کرد و چندان طول کشید و هوا تاریک شد که مردم گمان کردند خورشید غروب کرده، در این وقت ابو منصور واعظ روی منبر ایستاد و با دستخود به سوی خورشید اشاره کرد و گفت: لا تغربی یا شمس حتی ینتهی مدحی لآل المصطفی و لنجله و اثنی عنانک ان اردت ثنائهم انسیت ان کان الوقوف لاجله ان کان للمولی وقوفک فلیکن هذا الوقوف لخیله و لرجله [ای خورشید غروب نکن تا مدح من درباره اهل بیت پیغمبر و فرزندان او پایان یابد، و عنان خود باز گردان اگر بیان ثنای آنها را خواهی؟آیا فراموش کردهای توقف خود را برای پیغمبر؟اگر برای مولی توقف کردی و ایستادی برای پیروان و نزدیکان او نیز باید بایستی. ] راویان مزبور گفتهاند: در این وقت ناگهان دیدند ابرها به یکسو رفت و خورشید بیرون آمد. و ابن حجر عسقلانی - با شدت تعصبی که دارد - داستان رد شمس را در کتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)، ص 126، ذکر کرده و آن را از کرامات علی(ع)دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نیز از تذکرة الخواص نقل نموده است. و از روایات زیادی که در کتابهای شیعه و سنی در این باره وارد شده معلوم میشود که داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و برای تحقیق بیشتر لازم استبه کتاب کفایة الموحدین، ج 2 صص 413 - 411 نیز رجوع کنید. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 521 نویسنده: رسولی محلاتی
«فدک»،سرزمین آباد و حاصلخیزی بود که در نزدیکی«خیبر»قرار داشت.و فاصله آن با مدینه،در حدود 140 کیلومتر بود،که پس از دژهای خیبر،نقطه اتکاء یهودیان حجاز به شمار میرفت، (1) سپاه اسلام،پس از آنکه یهودیان را در«خیبر»و«وادی القری»و«تیما»درهم شکست،و خلائی را که در شمال مدینه احساس میشد،با نیروی نظامی اسلام پرنمود،برای پایان دادن به قدرتهای یهودی در این سرزمین-که برای اسلام و مسلمانان کانون خطر و تحریک بر ضد اسلام به شمار میرفتند-سفیری به نام«محیط»پیش سران فدک فرستادند.«یوشع بن نون»که ریاست منطقه را بر عهده داشت،صلح و تسلیم را بر نبرد ترجیح داد،و تعهد کرد که نیمی از حاصل را هر سال در اختیار پیامبر اسلام بگذارد و از این پس،زیر لوای اسلام زندگی کند.همچنین،بر ضد مسلمانان دستبه توطئه نزند،و حکومت اسلام در برابر این مبلغ امنیت منطقه آنها را تامین نماید. سرزمینهائی که در اسلام به وسیله جنگ و قدرت نظامی گرفته میشود، متعلق به عموم مسلمانان است،و اداره آن به دست فرمانروای اسلام میباشد،ولی سرزمینی که بدون هجوم نظامی و اعزام نیرو به دست مسلمانان میافتد،مربوط به شخص پیامبر و امام پس از وی میباشد،و اختیار این نوع سرزمینها با او است.میتواند آن را ببخشد،میتواند اجاره دهد.یکی از آن موارد اینست که از این املاک و اموال، نیازمندیهای مشروع نزدیکان خود را به شکل آبرومندی برطرف سازد. (2) روی این اساس پیامبر«فدک»را به دختر گرامی خود حضرت زهرا«ع»بخشید.منظور از بخشیدن این ملک-چنانکه قرائن گواهی میدهد-دو چیز بود: 1-زمامداری مسلمانان پس از درگذشت پیامبر اسلام طبق تصریح مکرر پیامبر،با امیرمؤمنان بود و چنین مقام و منصبی به هزینه سنگینی نیاز دارد. علی«ع»برای حفظ این مقام و منصب،میتوانست از درآمد«فدک»،حداکثر استفاده را بنماید.گویا دستگاه خلافت از این پیشبینی مطلع شده بود،که در همان روزهای نخست، «فدک»را از دستخاندان پیامبر بیرون آورد. 2-دودمان پیامبر-که فرد کامل آن یگانه دختر وی و نور دیدگانش حضرت حسن و حضرت حسین(ع)بود-باید پس از فوت پیامبر،به صورت آبرومندی زندگی کنند و حیثیت و شرف پیامبر محفوظ بماند.برای این هدف پیامبر«فدک»را به دختر خود بخشید. محدثان و مفسران شیعه و گروهی از دانشمندان سنی مینویسند:وقتی آیه «و آت ذا القربی حقه و المسکین و ابن السبیل» نازل گردید، (3) پیامبر دختر خود فاطمه را خواست و فدک را به وی واگذار نمود. (4) ناقل این مطلب،ابو سعید خدری است که یکی از صحابه بزرگ رسول خدا میباشد. همه مفسران اعم از شیعه و سنی قبول دارند که این آیه،در حق نزدیکان و خویشاوندان پیامبر نازل گردیده و دختر وی روشنترین مصداق«ذی القربی»است.حتی در شام هنگامی که مرد شامی به علی بن الحسین حضرت زین العابدین گفت:خود را معرفی نمای!آن حضرت برای شناساندن خود آیه یاد شده را تلاوت نمود،و این مطلب آنچنان در میان مسلمانان روشن بود که آن مرد شامی در حالی که سر خود را بعنوان تصدیق حرکت میداد،به آن حضرت چنین عرض کرد:بخاطر نزدیکی و خویشاوندی خاصی که با حضرت رسول دارید،خدا به پیامبر خود دستور داده که حق شما را بپردازد. (5) خلاصه گفتار آنکه:در اینکه این آیه در حق حضرت زهرا و فرزندان وی نازل گردیده، میان علماء اسلام اتفاق نظر است،ولی در اینکه هنگام نزول این آیه،پیامبر فدک را به دختر گرامی خود بخشید،میان جامعه دانشمندان شیعه اتفاق نظر وجود دارد و برخی از دانشمندان سنی نیز با آن موافق میباشند. و مامون(به هر علتی بود)خواست فدک را به فرزندان زهرا برگرداند،به یکی از محدثان معروف،«عبد الله بن موسی»نامهای نوشت،و از او درخواست نمود که او را در این مساله راهنمائی کند.او حدیثبالا را که در حقیقتشان نزول آیه است،به وی نوشت،و مامون نیز فدک را به فرزندان حضرت فاطمه بازگردانید. (6) خلیفه عباسی به فرماندار خود در مدینه نوشت،پیامبر اسلام دهکده«فدک»را به دختر خود فاطمه بخشیده و این یک مساله مسلمی است،و میان فرزندان زهرا در این مساله اختلاف نیست. (7) روزی که مامون برای رفع شکایت و مظالم،بر کرسی خاصی نشست،نخستین نامهای که به دست وی رسید،نامهای بود که نویسنده آن خود را مدافع حضرت فاطمه«ع»معرفی کرده بود.«مامون»نامه را خواند و مقداری گریه کرد و گفت مدافع آن حضرت کیست؟! پیرمردی برخاست،و خود را مدافع او معرفی نمود.جلسه قضاوت به جلسه مناظره میان او و مامون مبدل گردید.سرانجام مامون خود را محکوم دید و به رئیس دیوان دستور داد،نامهای تحت عنوان«رد فدک به فرزندان زهرا»بنویسد.نامه نوشته شد و به توشیح مامون رسید.در این موقع،«دعبل»که در جلسه مناظره حاضر بود برخاست و اشعاری سرود که آغاز آن اینست: اصبح وجه الزمان قد ضحکا برد مامون هاشم فدکا (8) شیعه در اثبات این مطلب،که فدک ملک طلق زهرا«ع»بود،به مدارکی که ارائه شد،نیازمند نیست،زیرا صدیق اکبر اسلام،امیر مؤمنان در یکی از نامههای خود که به استاندار بصره«عثمان حنیف»نوشته،صریحا مالکیت«فدک»را یادآور شده و میفرماید:«بلی کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم،و سخت عنها نفوس قوم آخرین،و نعم الحکم الله»: (9) آری!از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است،فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه دهکده فدک بود.گروهی بر آن بخل ورزیدند،و نفوس بزرگی روی مصالحی از آن چشم پوشیدند و خدا بهترین داور است. آیا با این تصریح میتوان در صدق مطلب شک نمود؟! سرگذشت فدک پس از پیامبر
پس از درگذشت پیامبر،روی اغراض سیاسی،دختر عزیز پیامبر از ملک طلق خود محروم گردید،و عمال و کارگران او را از آنجا اخراج کردند.او درصدد برآمد،که از طریق قانون،حق خود را از دستگاه خلافتباز گیرد. در درجه اول،دهکده فدک در اختیار او بود،و همین تسلط نشانه مالکیت او بود،با این حال،بر خلاف تمام موازین قضائی اسلام،دستگاه خلافت از او گواه طلبید.در صورتی که در هیچ جای دنیا از کسی که بر یک مال مسلط است، و به اصطلاح«ذوالید»میباشد،گواه نمیخواهند.او بناچار،شخصیتی مانند علی«ع»و زنی را به نام«ام ایمن»که پیامبر گواهی داده بود که او از زنان بهشت است،و بنا به نقل بلاذری، (10) آزاد شده پیامبر به نام«رباح»را برای شهادت پیش خلیفه برد.دستگاه خلافت،به شهادت آنها ترتیب اثر نداد و محرومیت دختر پیامبر از ملکی که پدرش به او بخشیده بود،قطعی گردید. به حکم آیه«تطهیر» (11) ،حضرت زهرا و علی و فرزندان او از هر نوع آلودگی پیراستهاند و اگر آیه شامل زنان پیامبر بشود،بطور قطع دختر پیامبر از مصادیق واضح آن میباشد،ولی با کمال تاسف این قسمت نیز نادیده گرفته شد،و خلیفه وقت ادعای وی را غیر رسمی شناخت. در مقابل،دانشمندان شیعه معتقدند که خلیفه سرانجام تسلیم نظر دختر پیامبر گردید، و نامهای در پیرامون فدک-که آن ملک طلق فاطمه است-نوشت،و به وی داد.در نیمه راه دوست دیرینه خلیفه،با دختر گرامی پیامبر تصادف نمود،و از جریان نامه آگاه گردید و نامه را گرفت و آن را پیش خلیفه آورد،و به او چنین گفت:از آنجا که علی در این جریان ذی نفع استشهادت او قبول نیست،و«ام ایمن»زن است،و شهادت یک زن ارزش نخواهد داشت.سپس در محضر خلیفه نامه را پاره کرد. (12) «حلبی»،در سیره خود مطلب را به گونهای دیگر نقل کرده و میگوید:خلیفه مالکیت فاطمه را تصدیق نمود،ناگهان دوست وی«عمر»وارد شد،و گفت نامه چیست؟!وی گفت: مالکیت فاطمه را در این ورقه تصدیق نمودهام.وی گفت:تو به درآمد فدک نیازمند هستی،زیرا اگر فردا مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کردند،از کجا هزینه جنگی آنها را تامین خواهی نمود!و بعدا نامه را گرفت و پاره نمود. (13) اینجاست که انسان به واقعیتسخن یکی از متکلمان شیعه اذعان پیدا میکند،و آن اینست که:ابن ابی الحدید میگوید:من به یکی از متکلمان امامیه،به نام«علی بن نقی»گفتم:دهکده فدک آنچنان وسعت نداشت،و سرزمین به این کوچکی که جز چند نخل بیشتر در آنجا نبود،اینقدر ارزش نداشت که مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند! (14) او در پاسخ من گفت:تو در این عقیده اشتباه میکنی.شماره نخلهای آنجا از نخلهای کنونی کوفه کمتر نبود.بطور مسلم،ممنوع ساختن خاندان پیامبر از این سرزمین حاصلخیز،برای این بود که مبادا امیرمؤمنان از درآمد آنجا برای مبارزه با دستگاه خلافت کمک بگیرد.از اینرو،نه تنها فاطمه را از فدک محروم ساختند،بلکه کلیه بنی هاشم و فرزندان عبد المطلب را از حقوق مشروع خود،یعنی خمس غنائمی که سپاهیان اسلام در زمان خلفاء به دست میآوردند،هم بینصیب نمودند. بیتردید،جمعیتی که باید دنبال زندگی بروند،و با کمال نیازمندی بسر ببرند،هرگز اندیشه مبارزه با وضع موجود را در دماغ خود نمیپرورانند. (15) باز همین نویسنده در صفحه 284 کتاب خود،از یکی از مدرسین بزرگ مدرسه غربی بغداد،«علی بن الفارقی»این جمله را نقل میکند و میگوید:من به وی گفتم:آیا دختر پیامبر در ادعای خود راستگو بود؟گفتبلی.گفتم:آیا خلیفه میدانست او زنی راستگو است؟ گفتبلی.گفتم چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟در این موقع،استاد لبخندی زد و با کمال وقار گفت:اگر خلیفه سخن فاطمه را از این جهت که زنی راستگو است،میپذیرفت،و بدون درخواستشاهد،فدک را به وی رد مینمود،فردا از این موقعیتبه سود شوهر خود علی استفاده میکرد و میگفت:خلافت مربوط به شوهرم علی است،و او در این موقع ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند،زیرا او را راستگو میداند.اما خلیفه برای اینکه راه این تقاضاها و مناظرات بسته شود،او را از حق مسلم وی ممنوع ساخت. ممنوعیت فرزندان فاطمه از فدک،در زمان خلیفه اول پیریزی گردید،و پس از درگذشت علی،معاویه زمام امور را به دست گرفت،و فدک را میان سه نفر(مروان و عمرو بن عثمان و فرزندش یزید)تقسیم نمود.در دوران خلافت مروان،همه سهام در اختیار او قرار گرفت و وی آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید.او نیز آن را به فرزندش«عمر بن عبد العزیز»داد.از آنجا که او در میان خلفاء بنی امیه مردی میانهرو بود،نخستین بدعتی را که برداشت این بود که فدک را به فرزندان زهرا بازگردانید.پس از فوت وی،خلفاء بعدی فدک را از دستبنیهاشم گرفتند و تا روزی که طومار زندگی خلفای بنیامیه در هم پیچیده شد،فدک در اختیار آنان باقی بود. در دوران خلافتبنیعباس،مساله فدک نوسان عجیبی داشت.مثلا سفاح،آن را به عبدالله بن الحسن واگذار نمود،و پس از وی«منصور دوانقی»آن را باز گرفت،ولی فرزند او مهدی آن را به اولاد زهرا بازگردانید،و پس از وی موسی و هارون روی مصالح سیاسی از دست آنها در آوردند،تا آنکه نوبتخلافتبه مامون رسید.او رسما طی تشریفاتی حق را به صاحبانش واگذار نمود و پس از فوت وی باز وضع فدک نوسان پیدا کرد و گاهی مردود و گاهی ممنوع گشت.در عصر خلفاء بنی امیه و بنی العباس،فدک بیش از آنکه جنبه انتفاعی داشته باشد،جنبه سیاسی بخود گرفته بود.خلفاء صدر اسلام به درآمد آن نیازمند بودند،ولی در زمانهای بعدی ثروت و پول در میان امرا و خلفا به قدری بود،که هرگز به درآمد فدک نیازی نبود.از این جهت،وقتی عمر بن عبد العزیز،فدک را به اولاد فاطمه واگذار نمود،بنی امیه او را توبیخ کردند و گفتند:تو با این عملتشیخین:ابی بکر و عمر را تخطئه نمودی و او را وادار نمودند که درآمد آن را میان فرزندان فاطمه قسمت کند،و اصل مالکیت آن را در اختیار خود داشته باشد. (16) فدک در سنجش داوری
بررسی پرونده«فدک»،به روشنی ثابت میکند که بازداری دخت پیامبر از حق مشروع خود،یک جریان سیاسی بود و مساله روشنتر از آن بود که برای حاکم وقت،مستور و پنهان بماند.از این جهت،دخت پیامبر در خطابه آتشین و سراسر فصاحت و بلاغتخود چنین میفرماید: «هذا کتاب الله حکما و عدلا و ناطقا و فضلا یقول«یرثنی و یرث من آل یعقوب» (17) «و ورث سلیمان داود» (18) و بین عز و جل فی ماوزع من الاقساط و شرع من الفرائض» (19) : این کتاب خدا،«قرآن»که حاکم و دادگری گویا و فیصلهبخش است،میگوید:حضرت زکریا از خدا درخواست کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند،که از او و خاندان یعقوب ارث ببرد،و نیز میگوید:سلیمان از داود ارث برد.خداوند،سهام را در کتاب خود بیان کرده و فریضههایی را روشن ساخته است. بحث پیرامون دلالت دو آیه بر وراثت فرزندان پیامبران از آنها،و حدیثی که تنها خلیفه ناقل آن بود،مایه گستردگی سخن است.علاقمندان به کتابهای تفسیر مراجعه فرمایند. (20) تسخیر«وادی القری»
پیامبر نه تنها در این نقطه به قدرتهای ضد اسلامی پایان بخشید،بلکه لازم دید به«وادی القری»که آنجا نیز نقطه اتکاء یهودیان بود،رهسپار شود.وی شخصا چند روز دژ آنان را محاصره کرد،و پس از فتح و پیروزی،قراردادی را که با مردم«خیبر»بسته بود،با آنان نیز بست،و از این طریق سرزمین«حجاز»را از شر فتنهگران یهود پاک ساخت و همه آنها را«خلع سلاح»نموده،تحت الحمایه مسلمانان قرار داد. (21) پینوشتها: 1. به کتاب«مراصد الاطلاع»،ماده«فدک»مراجعه شود. 2. سوره حشر،آیههای 6 و 7،این مطلب در کتابهای فقهی در بخش«جهاد»،تحت عنوان«فیء»و«انفال»مورد بحث واقع شده است. 3. سوره اسراء/26.یعنی حق خویشاوندان و مساکین و به راه ماندگان را بپرداز. 4. «مجمع البیان»،ج 3/411،«شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/248. 5. «الدر المنثور»،ج 4/176. 6. «مجمع البیان»،ج 2/411،«فتوح البلدان»/45. 7. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 15/217. 8. «شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید»،ج 16. 9. «نهج البلاغه»،نامه 45. 10. «فتوح البلدان»/43. 11. انما یرید الله ان لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا -سوره احزاب/33. 12. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/374. 13. «سیره حلبی»،ج 3/400. 14. ما موقعیتحاصلخیزی فدک را،در اول مقاله از کتاب مراصد الاطلاع بطور اجمال نقل کردیم. 15. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/236. 16. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/278. 17. سوره مریم/6. 18. سوره نمل/16. 19. «احتجاج طبرسی»،ج 1/145،ط نجف. 20. در این مورد به کتاب«فرازهایی حساس از زندگانی علی»ج 1/325-349 مراجعه فرمائید. 21. «تاریخ کامل»،ج 2/150. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 271
نویسنده: جعفر سبحانی
روزی که ستاره فروزان اسلام در سرزمین «مدینه» درخشید، ملتیهود بیش از قریش، عداوت پیامبر و مسلمانان را به دل گرفتند، و با تمام دسیسهها و قوای خود، بر کوبیدن آن کمر بستند. یهودیانی که در مدینه و اطراف آن سکونت داشتند، به سرنوشتشومی که نتیجه مستقیم اعمال و حرکات ناشایسته خود آنها بود، دچار شدند.گروهی از آنها اعدام و برخی مانند قبیلههای «بنی قین قاع» و «بنی النضیر» ، از سرزمین مدینه رانده شدند و در «خیبر» و «وادی القری» و یا «اذرعات شام» سکونت گزیدند. جلگه وسیع حاصلخیزی را که در شمال مدینه، به فاصله سی دو فرسنگی آن قرار دارد، «وادی خیبر» مینامند و پیش از بعثت پیامبر، ملتیهود برای سکونت و حفاظتخویش در آن نقطه، دژهای هفتگانه محکمی ساخته بودند.از آنجا که آب و خاک این منطقه برای کشاورزی آمادگی کاملی داشت، ساکنان آنجا در امور زراعت و جمع ثروت و تهیه سلاح و طرز دفاع، مهارت کاملی پیدا کرده بودند، و آمار جمعیت آنها بالغ بر بیست هزار بود، و در میان آنها مردان جنگاور و دلیر فراوان به چشم میخورد. (1) جرم بزرگی که یهودیان خیبر داشتند، این بود که تمام قبائل عرب را برای کوبیدن حکومت اسلام تشویق کردند، و سپاه شرک با کمک مالی یهودان خیبر، در یک روز از نقاط مختلف عربستان حرکت کرده خود را به پشت مدینه رسانیدند.در نتیجه، جنگ احزاب که شرح آن را خواندید، رخ داد، و سپاه مهاجم با تدابیر پیامبر و جانفشانی یاران او، پس از یکماه توقف در پشتخندق، متفرق شدند و به وطن خود - از آن جمله یهودان خیبر به خیبر - بازگشتند و مرکز اسلام آرامش خود را بازیافت. ناجوانمردی یهود خیبر، پیامبر را بر آن داشت که این کانون خطر را برچیند، و همه آنها را خلع سلاح کند.زیرا بیم آن میرفت که این ملت لجوج و ماجراجو، بار دیگر با صرف هزینههای سنگین، بتپرستان عرب را بر ضد مسلمانان برانگیزند، و صحنه نبرد احزاب بار دیگر تکرار شود.بخصوص که تعصب یهود نسبتبه آئین خود، بیش از علاقه مردم قریش به بتپرستی بود، و برای همین تعصب کور بود که هزار مشرک اسلام میآورد، ولی یک یهودی حاضر نبود دست از کیش خود بردارد! عامل دیگری که پیامبر را مصمم ساخت قدرت خیبریان را در هم شکند، و همه آنها را خلع سلاح نماید و حرکات آنان را زیر نظر افسران خویش قرار دهد، این بود که او با ملوک و سلاطین و رؤساء جهان مکاتبه نموده و همه آنها را با لحن قاطع به اسلام دعوت کرده بود.در این صورت هیچ بعید نبود که ملتیهود آلت دست کسری و قیصر شوند و با کمک این دو امپراتور، برای گرفتن انتقام، کمر ببندند، و نهضت اسلامی را در نطفه خفه سازند و یا خود امپراتوران را بر ضد اسلام بشورانند، چنانکه مشرکان را بر ضد اسلام جوان شورانیدند. خصوصا که در آن زمان ملتیهود در جنگهای ایران و روم، با یکی از دو امپراتور همکاری داشت.از اینرو، پیامبر لازم دید، که هر چه زودتر این آتش خطر را برای ابد خاموش سازد. بهترین موقعیتبرای این کار همین موقع بود.زیرا، فکر پیامبر با بستن پیمان حدیبیه، از ناحیه جنوب (قریش) آسوده بود.وی میدانست که اگر دستبه ترکیب تشکیلات یهود بزند، قریش دست کمک به سوی یهود دراز نخواهد کرد و برای جلوگیری از کمک کردن سائر قبائل شمال، مانند تیرههای «غطفان» که همکار و دوستخیبریان در جنگ احزاب بودند، نقشهای داشت که بعدا خواهیم گفت. روی این انگیزهها، پیامبر گرامی فرمان داد که مسلمانان برای تسخیر آخرین مراکز یهود در سرزمین عربستان، آماده شوند و فرمود: فقط کسانی میتوانند افتخار شرکت درین نبرد را بدست آورند که در صلح «حدیبیه» حضور داشتهاند، و غیر آنان میتوانند بعنوان داوطلب شرکت کنند، ولی از غنائم سهمی نخواهند داشت.پیامبر «غیله لیثی» را جانشین خود در مدینه قرار داد، و پرچم سفیدی به دست علی «ع» داد و فرمان حرکت صادر نمود.برای اینکه کاروان آنها زودتر به مقصد برسد، اجازه داد که «عامر بن اکوع» ، ساربان آن حضرت، موقع راندن شتران سرود (حداء) بخواند.او اشعار زیر را که متن آن را در پاورقی مطالعه میفرمائید، ترنم میکرد: (2) به خدا سوگند اگر عنایات و الطاف خدا نبود، ما گمراه بودیم نه صدقه میدادیم و نه نماز میخواندیم.ما ملتی هستیم که اگر قومی بر ما ستم کنند و یا فتنهای بر پا نمایند، ما زیر بار آنها نمیرویم.خداوندا پایداری را نصیب ما بفرما و ما را در این راه ثابت قدم گردان. مضمون این سرودها، انگیزه این نبرد را به گونهای روشن بیان میکند و میرساند: از آنجا که ملتیهود بر ما ستم نموده و آتش فتنه را در آستانه خانه ما روشن ساختهاند، ما برای خاموش ساختن این کانون، رنجسفر را بر خود هموار نمودهایم. مضامین سرود، آنچنان پیامبر را راضی و مسرور ساخت که آن حضرت درباره «عامر» دعا فرمود.اتفاقا «عامر» ، در این جنگ شربتشهادت نوشید. پیامبر، به هنگام حرکت دادن سپاه اسلام، توجه خاصی به شیوه استتار نظامی داشت.او علاقمند بود که کسی از مقصد وی آگاه نشود تا دشمن را غافلگیر نموده و قبل از هرگونه اقدامی، محوطه آنها را محاصره نماید.علاوه بر این، متحدان دشمن تصور کنند، که مقصد پیامبر بسوی آنها است، و برای احتیاط در خانههای خود بمانند، و به یکدیگر نپیوندند. شاید گروهی تصور کردند که منظور پیامبر از این راهپیمائی بسوی شمال، سرکوبی قبائل «غطفان» و «فزاره» - که همدستان یهود در جنگ احزاب بودند - میباشد.پیامبر، وقتی به بیابان «رجیع» رسید، محور حرکتستون را به سوی خیبر قرار داد، و بدینوسیله ارتباط این دو متحد را از هم گسست، و از اینکه قبائل مزبور به یهودان خیبر کمک کنند، جلوگیری نمود.با اینکه محاصره خیبر قریب یک ماه طول کشید، با این حال، قبائل مزبور نتوانستند متحدان خود را یاری نمایند. (3) رهبر بزرگ اسلام با هزار و ششصد سرباز - که دویستسوار نظام در میان آنها بود - به سوی خیبر پیشروی کرد. (4) هنگامی که به سرزمین خیبر نزدیک شد، دعای زیر را که حاکی از نیت پاک او ستخواند: بارالها! توئی خدای آسمانها و آنچه زیر آنها قرار گرفته، و خدای زمین و آنچه بر آن سنگینی افکنده.من از تو خوبی این آبادی و خوبی اهل آن و آنچه در آن هست، میخواهم و از بدیهای آن و بدی آنچه در آن قرار گرفته، به تو پناه میبرم. (5) این دعا در حال تضرع، آن هم در برابر هزار و ششصد سرباز دلیر که هر کدام کانون سوزانی از عشق و شور به جنگ و نبرد بودند، حاکیست که او به منظور کشورگشائی، و توسعهطلبی و انتقامجوئی پا به این سرزمین نگذاشته است.او برای این آمده است که این کانون خطر را که هر لحظه ممکن است، پایگاهی برای مشرکان بتپرست، قرار بگیرد، در هم بکوبد، تا نهضت اسلامی از این ناحیه تهدید نشود.شما خواننده گرامی، خواهید دید که پیامبر پس از فتح دژها و خلع سلاح، اراضی و مزارع آنها را به خود آنها واگذار نمود، و تنها به اخذ «جزیه» در برابر حفظ جان و مال آنها، اکتفاء کرد. نقاط حساس و راهها شبانه اشغال میشود. دژهای هفتگانه «خیبر» ، هر کدام نام مخصوصی داشتند و نامهای آنها به قرار زیر بود: ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح، سلالم.برخی از این دژها گاهی به یکی از سران آن دژ منسوب میشد، مثلا میگفتند: دژ «مرحب» و.. همچنین، برای حفاظت و کنترل اخبار خارج دژ، در کنار هر دژی، برج مراقبتساخته شده بود، تا نگهبانان برجها، جریان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند، و طرز ساختمان برج و دژ طوری بود، که ساکنان آنها بر بیرون قلعه کاملا مسلط بودند و با منجنیق و غیره میتوانستند دشمن را سنگباران کنند. (6) در میان این جمعیتبیست هزاری، دو هزار مرد جنگی و دلاور بود که فکر آنها از نظر آب و ذخائر غذائی کاملا آسوده بود، و در انبارها، ذخایر زیادی داشتند.این دژها آنچنان محکم و آهنین بودند که سوراخ کردن آنها امکان نداشت، و کسانی که میخواستند خود را به نزدیکی دژ برسانند، با پرتاب سنگ مجروح و یا کشته میشدند.این دژها سنگرهای محکمی برای جنگاوران یهود به شمار میرفت. مسلمانان، که در برابر چنین دشمن مجهز و نیرومندی قرار گرفته بودند، باید در تسخیر این دژها از هنرنمائی نظامی و تاکتیکهای جنگی حداکثر استفاده را بنمایند. نخستین کاری که انجام گرفت، این بود که شبانه تمام نقاط حساس و راهها، به وسیله سربازان اسلام اشغال گردید.اینکار بقدری مخفیانه و در عین حال سریع انجام گرفت، که نگهبانان برجها نیز از این کار آگاهی نیافتند.صبحگاهان که کشاورزان «خیبر» ، با لوازم کشاورزی از قلعهها بیرون آمدند، چشمهای آنها به سربازان دلیر و مجاهد اسلام افتاد، که در پرتو قدرت ایمان و بازوان نیرومند و سلاحهای برنده، تمام راهها را به روی آنها بستهاند، که اگر قدمی فراتر بگذارند، فورا دستگیر خواهند شد.این منظره آنچنان آنها را خائف و مرعوب ساخت، که بیاختیار پا به فرار گذاردند، و همگی گفتند که: محمد با سربازانش اینجاست و فورا درهای دژها را سختبسته و در داخل دژها شورای جنگی تشکیل گردید.وقتی چشم پیامبر به لوازم تخریبی مانند بیل و کلنگ افتاد، آن را به فال نیک گرفت و برای تقویت روحیه سربازان اسلام فرمود: «الله اکبر خربتخیبر انا اذا نزلنا بساحة قوم فساء صباح المنذرین»: «ویران باد خیبر! وقتی بر قومی فرود آئیم چه قدر بد است روزگار بیمدادهشدگان» .نتیجه شورا این بود که زنان و کودکان را در یکی از دژها، و ذخائر غذائی را در دژ دیگر جای دهند و دلیران و جنگاوران هر قلعه با سنگ و تیر از بالا دفاع کنند و قهرمانان هر دژ در مواقع خاصی از دژ بیرون آیند و در بیرون دژ با دلیران اسلام بجنگند.دلاوران یهود از این نقشه تا آخر نبرد دستبرنداشته، از این جهت، توانستند مدت یک ماه در برابر ارتش نیرومند اسلام مقاومت کنند، به طوریکه گاهی برای تسخیر یک دژ ده روز تلاش انجام میگرفت و نتیجهای به دست نمیآمد. سنگرهای یهود فرو میریزد نقطهای را که از نظر اصول نظامی چندان حائز اهمیت نبود، و سربازان یهود کاملا بر آنجا تسلط داشتند، و حاجب و مانعی از هدف گیری و تیراندازی دشمن و سنگباران کردن مرکز اردوی اسلام نبود.روی این جهت، یکی از دلاوران کارآزموده اسلام، به نام «حباب بن منذر» ، حضور پیامبر رسید و چنین گفت: اگر شما به فرمان خدا در این نقطه فرود آمدهاید، من کوچکترین اعتراضی بر این مطلب ندارم.زیرا دستور خداوند بالاتر از هرگونه نظر و پیشبینی ما است، ولی اگر فرود در این نقطه یک امر عرفی و عادی است، بطوری که افسران میتوانند در آن اظهار نظر کنند، در این صورت ناچارم بگویم که این نقطه، چشمانداز دشمن است، و در نزدیکی دژ «نسطاة» قرار گرفته، و تیراندازان دژ بر اثر نبودن نخل و خانه، میتوانند قلب لشکر را هدفگیری کنند. پیامبر با استفاده از یکی از اصول بزرگ اسلام (اصل مشاوره) و احترام به افکار دیگران چنین فرمود: اگر شما نقطه بهتری را معرفی نمائید، آنجا را اردوگاه خود قرار میدهیم. «حباب» ، پس از بررسی اراضی خیبر، نقطهای را تعیین نمود، که در پشت نخلها قرار گرفته بود.در نتیجه، ستاد جنگ به آنجا انتقال یافت، و در طول مدت تسخیر خیبر، هر روز افسران و پیامبر از آنجا بسوی دژها میآمدند و شبانگاه به ستاد ارتش باز میگشتند. (7) درباره جزئیات نبرد خیبر نمیتوان نظر قاطع ابراز کرد، ولی از مجموع کتابهای تاریخ و سیره چنین استفاده میشود که سربازان اسلام، دژها را یک یک محاصره میکردند، و کوشش مینمودند که ارتباط دژ محاصره شده را از دژهای دیگر قطع نمایند، و پس از گشودن آن دژ، به محاصره دژ دیگر میپرداختند.دژهائی که با یکدیگر ارتباط زیرزمینی داشتند و یا رزمندگان و دلاوران آنها به دفاع سرسختانه برمیخاستند، گشودن آنها به کندی صورت میگرفت، ولی دژهائی که رعب و ترس بر فرماندهان آنها مستولی گشته، و یا روابط آنها با خارج به کلی بریده شده بود، تسلط بر آنها به آسانی انجام میگرفت و قتل و خونریزی کمتر اتفاق میافتاد و کار به سرعت زیاد پیش میرفت. به عقیده گروهی از تاریخنویسان، نخستین دژی که از خیبر پس از رنجهای فراوان، به دست ارتش اسلام افتاد، دژ «ناعم» بود.گشودن این دژ به قیمت کشته شدن یکی از سرداران بزرگ اسلام، به نام «محمود بن مسلمة انصاری» و زخمی گشتن پنجاه تن از سربازان اسلام تمام شد.افسر مزبور به وسیله سنگ بزرگی که از بالا پرتاب کرده بودند، کشته شد، و همان لحظه جان سپرد و بنا به نقل ابناثیر، در «اسد الغابه» (8) پس از سه روز جان سپرد و پنجاه سرباز زخمی برای پانسمان به نقطهای که در لشکرگاه برای اینکار اختصاص داده شده بود، انتقال یافتند و همگی پانسمان شدند. (9) همچنین، دستهای از زنان «بنی الغفار» که به اجازه پیامبر به خیبر آمده بودند، در یاری مسلمانان، و پانسمان مجروحان و سائر خدماتی که برای زن در اردوگاه مشروع بود، فداکاری و جانبازی عجیبی از خود نشان میدادند. (10) شورای نظامی تصویب نمود که پس از فتح دژ «ناعم» ، سربازان متوجه قلعه «قموص» شوند و ریاست این دژ با فرزندان «ابی الحقیق» بود.این دژ با فداکاری سربازان اسلام گشوده شد، و «صفیه» ، دختر «حیی بن اخطب» که بعدها در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت، اسیر گردید. این دو پیروزی بزرگ روحیه سربازان اسلام را تقویت کرد، و رعب و وحشتبر قلوب یهودیان مستولی گشت.ولی مسلمانان از نظر مواد غذائی در مضیقه عجیبی قرار گرفته بودند، بطوری که برای رفع گرسنگی، از گوشتبرخی از حیوانات که خوردن گوشت آنها مکروه است استفاده مینمودند.و دژی که مواد غذائی فراوانی در آنجا بود، هنوز به دست مسلمانان نیافتاده بود. پرهیزکاری در عین گرفتاری در این حالت که گرسنگی شدید، بر مسلمانان مستولی گردیده بود و آنان با خوردن گوشتحیواناتی که خوردن آنها مکروه است، گرسنگی را برطرف میکردند، چوپان سیاه چهرهای که برای یهودیان گلهداری میکرد، حضور پیامبر شرفیاب گردید و درخواست نمود که حقیقت اسلام را بر او عرضه بدارد.او در همان جلسه بر اثر سخنان نافذ پیامبر ایمان آورد، و گفت: این گوسفندان همگی در دست من امانت است، و اکنون که رابطه من با صاحبان گوسفندان بریده شد، تکلیف من چیست؟ ! پیامبر در برابر دیدگان صدها سرباز گرسنه، با کمال صراحت فرمود: «در آئین ما خیانتبه امانتیکی از بزرگترین جرمها است.بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببری و همه را به دست صاحبانشان برسانی» .او دستور پیامبر را اطاعت نمود و بلافاصله در جنگ شرکت کرد و در راه اسلام جام شهادت نوشید. (11) آری، پیامبر نه تنها در دوران جوانی، لقب «امین» گرفته بود، بلکه در تمام حالات امین و درستکار بود.در تمام دوران محاصره، رفت و آمد گلههای قلعه، در صبح و عصر، کاملا آزاد بود، و یک نفر از مسلمانان در فکر ربودن گوسفندان دشمن نبود. زیرا آنان در پرتو تعالیم عالی رهبر خود، امین و درستکار بار آمده بودند.تنها یک روز که گرسنگی شدیدی بر همه آنها غالب گردیده بود، دستور داد، دو راس گوسفند از گله بگیرند، و باقیمانده را رها کنند، تا آزادانه وارد دژ شوند، و اگر اضطرار شدید در کار نبود، هرگز دستبه چنین کار نمیزد.از اینرو، هر موقع شکایتسربازان خود را از گرسنگی میشنید، دستبه دعا بلند میکرد و میگفت: بارالها! دژی که مرکز غذا است، به روی سربازان بگشا و هرگز اجازه نمیداد، بدون فتح و پیروزی به اموال مردم دستبرد زنند. (12) با در نظر گرفتن این مراتب، غرضورزی گروهی از خاورشناسان تاریخ معاصر روشن میگردد.آنان برای کوچک کردن اهداف عالی اسلام، سعی میکنند اثبات کنند که نبردهای اسلام برای غارتگری و گردآوردن غنائم بوده و سربازان اسلام در موقع جنگ و نبرد خود را ملزم به اجراء اصول عدالت نمیدانستهاند.ولی جریان فوق و امثال آن که در صفحات تاریخ ثبت گردیده است، گواه گویایی بر دروغپردازی آنان میباشد.زیرا پیامبر در سختترین لحظات، لحظاتی که سربازان فداکار وی با مرگ و گرسنگی دستبه گریبان بودند، اجازه نمیدهد چوپان گله به صاحبان یهودی خود خیانت ورزد، در صورتی که میتوانست همه آنها را یکجا مصادره کند. دژها یکی پس از دیگری گشوده میشود پس از فتح قلعههای مزبور، سپاهیان اسلام به طرف دژهای «وطیح» و «سلالم» یورش آوردند.ولی مسلمانان با مقاومتسرسختانه یهود، در بیرون قلعه روبرو شدند.از اینرو، سربازان دلیر اسلام با جانبازی و فداکاری و دادن تلفات سنگین - که سیرهنویس بزرگ اسلام «ابن هشام» آنها را در ستون مخصوص گرد آورده است - نتوانستند پیروز شوند و بیش از ده روز با جنگاوران یهود، دست و پنجه نرم کرده، و هر روز بدون نتیجه به لشکرگاه باز میگشتند. در یکی از روزها، «ابی بکر» مامور فتح گردید و با پرچم سفید تا لب دژ آمد. مسلمانان نیز به فرماندهی او حرکت کردند، ولی پس از مدتی بدون نتیجه بازگشتند و فرمانده و سپاه هر کدام گناه را به گردن یکدیگر انداخته و همدیگر را به فرار متهم نمودند. روز دیگر فرماندهی لشکر به عهده «عمر» واگذار شد.او نیز داستان دوستخود را تکرار نمود و بنا به نقل طبری، (13) پس از بازگشت از صحنه نبرد، با توصیف دلاوری و شجاعت فوقالعاده رئیس دژ «مرحب» ، یاران پیامبر را مرعوب میساخت.این وضع، پیامبر و سرداران اسلام را سخت ناراحت کرده بود.در این لحظات پیامبر، افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد، و جمله ارزنده زیر را که در صفحات تاریخ ضبط است، فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله یفتح الله علی یدیه لیس بفرار»: (14) این پرچم را فردا به دست کسی میدهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست میدارند و خداوند این دژ را به دست او میگشاید.او مردیست که هرگز پشتبه دشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نمیکند و بنا به نقل طبرسی و حلبی چنین فرمود: کرار غیر فرار، یعنی به سوی دشمن حمله کرده، و هرگز فرار نمیکند. (15) این جمله که حاکی از فضیلت و برتری معنوی و شهامت آن سرداری است که مقدر بود فتح و پیروزی به دست او صورت بگیرد، غریوی از شادی توام با اضطراب و دلهره در میان ارتش و سرداران سپاه برانگیخت.هر فردی آرزو میکرد (16) که این مدال بزرگ نظامی نصیب وی گردد، و این قرعه به نام او افتد. سیاهی شب همه جا را فرا گرفت.سربازان اسلام به خوابگاه خود رفتند. نگهبانان در مواضع مرتفع، مراقب اوضاع دشمن بودند.آفتاب با طلوع خود، سینه افق را شکافت، خورشید با اشعه طلائی خود دشت و دمن را روشن ساخت.سرداران گرد پیامبر آمده و دو سردار شکستخورده، با گردنهای کشیده متوجه دستور پیامبر شده و میخواستند هر چه زودتر بفهمند که این پرچم پرافتخار به دست چه کسی داده خواهد شد. (17) سکوت پرانتظار مردم، با جمله پیامبر که فرمود: «علی کجا است؟ !» درهم شکست.در پاسخ او گفته شد که او دچار درد چشم است، و در گوشهای استراحت نموده است.پیامبر فرمود او را بیاورید.طبری میگوید: علی را بر شتر سوار نموده و در برابر خیمه پیامبر فرود آوردند.این جمله حاکی است که عارضه چشم به قدری سختبوده که سردار را از پای درآورده بود.پیامبر دستی بر دیدگان او کشید، و در حق او دعا نمود.این عمل و آن دعا، مانند دم مسیحائی، آنچنان اثر نیک در دیدگان او گذارد که سردار نامی اسلام تا پایان عمر به درد چشم مبتلا نگردید. پیامبر به علی دستور پیشروی داد.همچنین، یادآور شد که قبل از جنگ نمایندگانی را بسوی سران دژ اعزام بدارد و آنها را به آئین اسلام دعوت نماید.اگر آن را نپذیرفتند، آنها را به وظایف خویش تحت لوای حکومت اسلام آشنا سازد که باید خلع سلاح شوند و با پرداخت جزیه در سایه حکومت اسلامی آزادانه زندگی کنند. (18) و اگر به هیچ کدام گردن ننهادند، با آنان بجنگد.جمله زیر، آخرین جملهای بود که مقام فرماندهی بدرقه راه علی ساخت و گفت: «لئن یهدی الله بک رجلا واحدا خیر من ان یکون لک حمر النعم»: هرگاه خداوند یک فرد را به وسیله تو هدایت کند، بهتر از این است که شتران سرخ موی مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف کنی. (19) آری، پیامبر عالیقدر در بحبوحه جنگ، باز در فکر راهنمائی مردم بوده و همین، میرساند که تمام این نبردها برای هدایت مردم بوده است. پیروزی بزرگ در خیبر هنگامی که امیرمؤمنان «ع» ، از ناحیه پیامبر مامور شد که دژهای «وطیح» و «سلالم» را بگشاید (دژهائی که دو فرمانده قبلی موفق به گشودن آنها نشده بودند، و با فرار خود ضربه جبرانناپذیری بر حیثیت ارتش اسلام زده بودند) زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود، «ذو الفقار» را حمایل نموده، «هروله» کنان و با شهامتخاصی که شایسته قهرمانان ویژه میدانهای جنگی است، بسوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود، در نزدیکی خیبر بر زمین نصب نمود.در این لحظه در خیبر باز گردید، و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند.نخستبرادر «مرحب» به نام «حارث» ، جلو آمد هیبت نعره او آنچنان مهیب بود که سربازانی که پشتسر علی «ع» بودند، بیاختیار عقب رفتند، ولی علی مانند کوه پای بر جا ماند.لحظهای نگذشت که جسد مجروح «حارث» ، به روی خاک افتاد و جان سپرد. مرگ برادر، «مرحب» را سخت غمگین و متاثر ساخت.او برای گرفتن انتقام برادر در حالی که غرق سلاح بود، و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بود بر سر داشت، در حالی که «کلاه خود» را روی آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز زیر را میخواند: قد علمتخیبر انی مرحب شاکی السلاح بطل مجرب: در و دیوار خیبر گواهی میدهد که من مرحبم، قهرمانی کارآزموده و مجهز با سلاح جنگی هستم. ان غلب الدهر فانی اغلب و القرن عندی بالدماء مخضب (20) اگر روزگار پیروز است، من نیز پیروزم، قهرمانانی که در صحنههای جنگ با من روبرو میشوند، با خون خویشتن رنگین میگردند. علی نیز رجزی در برابر او سرود، و شخصیت نظامی و نیروی بازوان خود را به رخ دشمن کشید و چنین گفت: انا الذی سمتنی امی حیدرة ضرغام آجام و لیث قسورة: من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر (شیر) خوانده، مرد دلاور و شیر بیشهها هستم. عبل الذراعین غلیظ القصره کلیث غابات کریه المنظرة: بازوان قوی و گردن نیرومند دارم، در میدان نبرد مانند شیر بیشهها صاحب منظری مهیب هستم. رجزهای دو قهرمان پایان یافت.صدای ضربات شمشیر و نیزههای دو قهرمان اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظران پدید آورد.ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را تا دندان دو نیم ساخت. این ضربت آنچنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشتسر مرحب ایستاده بودند، پا به فرار گذارده به دژ پناهنده شدند.و عدهای که فرار نکردند، با علی تن به تن جنگیده و کشته شدند.علی یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب نمود.در این کشمکش، یکنفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سپر علی زد و سپر از دست وی افتاد.علی فورا متوجه در دژ گردید، و آن را از جای خود کند، و تا پایان کارزار به جای سپر به کار برد.پس از آنکه آن را بروی زمین افکند، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام از آنجمله ابو رافع، سعی کردند که آن را از این رو به آن رو کنند، نتوانستند. (21) در نتیجه قلعهای که مسلمانان ده روز پشت آن معطل شده بودند، در مدت کوتاهی گشوده شد. یعقوبی، در تاریخ خود (22) مینویسد: در حصار از سنگ و طول آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود.شیخ مفید، در ارشاد (23) به سند خاصی از امیر مؤمنان، سرگذشت کندن در خیبر را چنین نقل میکند: من در خیبر را کنده به جای سپر به کار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل به روی خندقی که یهودیان کنده بودند، قرار دادم.سپس آن را میان خندق پرتاب کردم مردی پرسید آیا سنگینی آن را احساس نمودی؟ گفتم به همان اندازه سنگینی که از سپر خود احساس میکردم. نویسندگان سیره مطالب شگفتانگیزی درباره کندن باب خیبر و خصوصیات آن و رشادتهای علی «ع» که در فتح این دژ انجام داده، نوشتهاند.این حوادث، هرگز با قدرتهای معمولی بشری وفق نمیدهد.امیرمؤمنان، خود در این باره توضیح داده و شک و تردید را از بین برده است.آن حضرت در پاسخ شخصی چنین فرمود: «ما قلعتها بقوة بشریة و لکن قلعتها بقوة الهیة و نفس بلقاء ربها مطمئنة رضیة» (24) یعنی من هرگز آن در را با نیروی بشری از جای نکندم، بلکه در پرتو نیروی خداداد و با ایمانی راسخ به روز باز پسین این کار را انجام دادم. تحریف حقایق اگر از حق نگذریم، باید بگوئیم «ابن هشام» ، در سیره خود و «ابو جعفر طبری» ، در تاریخ خویش، مشروح مبارزه علی «ع» را در خیبر آورده و جزئیات جریان را مو به مو تشریح نمودهاند، ولی در پایان بحث احتمال موهومی را - که قتل مرحب وسیله محمد بن مسلمه بود - ذکر کرده و میگویند: برخی معتقدند که مرحب، به وسیله محمد بن مسلمه کشته شد، زیرا او برای گرفتن انتقام برادر خود که در فتح دژ «ناعم» وسیله یهودیان کشته شده بود، از طرف پیامبر ماموریتیافت، و در این کار نیز موفق گردید.این احتمال آن چنان بیپایه است که هرگز با تاریخ مسلم و متواتر اسلام نمیتواند برابری کند.علاوه بر این، این افسانه تاریخی یک سلسله اشکالاتی دارد که از نظر خوانندگان میگذرانیم: 1- طبری و ابن هشام، این افسانه تاریخی را از صحابی بزرگ جابر بن عبد الله نقل کردهاند (25) و ناقل این داستان این مطلب خلاف را از زبان این مرد بزرگ نقل کرده، در صورتی که جابر در تمام غزوات افتخار رکاب پیامبر را داشته، جز در این غزوه، که توفیق شرکت در آن را نیافت. 2- محمد بن مسلمه آن چنان شجاع و دلاور نبود که فاتح خیبر گردد و در طول تاریخ خود، نمونه بارزی از شجاعت ندارد تنها او در سال سوم هجرت، از طرف پیامبر مامور شد کعب بن الاشرف یهودی را - که پس از جنگ بدر، مشرکان را برای تجدید جنگ با مسلمانان تحریک میکرد - به قتل برساند.او از ترس، سه شبانه روز آب و غذا نخورد، و وحشت او مورد اعتراض پیامبر قرار گرفت، و او در پاسخ گفت: نمیدانم آیا در این قسمت موفقیتبه دستخواهم آورد یا نه؟ پیامبر پس از مشاهده این وضع، چهار نفر همراه او فرستاد که با کمک آنها شر کعب را که خواهان تجدید جنگ میان مسلمانان و مشرکان بود، قطع کند.آنان در نیمه شب با نقشه خاصی، دشمن خدا را کشتند، ولی محمد بن مسلمه از کثرت ترس و وحشت، یکی از یاران خود را مجروح ساخت. (26) بطور مسلم، صاحب چنین روحیهای نمیتواند دلاوران خیبر را عقب زند. 3- فاتح خیبر نه تنها با مرحب دست و پنجه نرم کرد و او را مقتول ساخت، بلکه پس از کشته شدن مرحب، عدهای فرار کرده و عده دیگر یک یک به میدان نبرد آمده و تن به تن با او نبرد کردهاند.اینک نام دلاوران یهود که پس از کشته شدن مرحب با علی به جنگ برخاستهاند: 1- داود بن قابوس 2- ربیع بن ابی الحقیق 3- ابو البائت 4- مرة بن مروان 5- یاسر خیبری 6- ضجیجخیبری.همه این شش تن، از ابطال و دلاوران یهود در بیرون خیبر بودند و بزرگترین سد و مانع در برابر گشودن دژهای دشمن شمرده میشدند.اینان در حالی که رجز میخواندند و مبارز میطلبیدند، به دست قهرمان بزرگ اسلام امیرمؤمنان از پای درآمدند.داوری کنید آیا با این وضع فاتح خیبر و کشنده مرحب کیست؟ اگر کشنده مرحب، محمد بن مسلمه بود، او نمیتوانست پس از کشتن مرحب بسوی لشکرگاه اسلام برگردد و وجود این دلاوران را در پشتسر مرحب نادیده بگیرد بلکه باید با اینها نبرد کند، در صورتی که به اتفاق تمام تواریخ این افراد فقط با علی مبارزه کرده و به دست او از پای درآمدند. 4- این افسانه تاریخی با حدیث متواتری که از پیامبر نقل شده مخالف است، زیرا او درباره علی فرمود: «یفتح الله علی یدیه» ، یعنی این پرچم را به دست کسی میدهم که فتح و پیروزی به دست او صورت میگیرد، و فردای آن روز پرچم فتح را به دست او سپرد.از طرف دیگر، یکی از بزرگترین موانع پیروزی، وجود مرحب خیبری بود که شجاعت او دو فرمانده اسلام را مجبور به فرار نمود.اگر کشنده مرحب، محمد بن مسلمه باشد، پیامبر باید این جمله را درباره او بفرماید نه درباره علی. «حلبی» ، سیرهنویس معروف میگوید: (27) در اینکه مرحب به دست علی «ع» از پای درآمد، شکی نیست.همچنین «ابن اثیر» میگوید: سیرهنویسان و محدثان علی «ع» را کشنده مرحب میدانند و روایات متواتر در این باره نقل شده است. «طبری» در تاریخ و «ابن هشام» در سیره خود، اندکی دچار آشفتگی شده و جریان شکست و بازگشت دو فرماندهی را که پیش از علی «ع» ، ماموریت فتح دژهای یهود یافته بودند، طوری نوشتهاند که هرگز با مفهوم جملهای که پیامبر اسلام درباره علی فرمود، تطبیق نمیکند. پیامبر در این باره چنین فرمود: «و لیس بفرار» ، یعنی او فرماندهی است که هرگز فرار نمیکند.مفاد و مفهوم این جمله این است که علی بسان دو فرمانده گذشته نیست و هرگز او فرار نخواهد کرد، یعنی آن دو فرمانده قبلی پا به فرار گذارده و سنگر را خالی کرده بودند.در صورتی که دو نویسنده نامبرده، این نکته را تذکر ندادهاند و جریان بازگشت آنان را طوری نوشتهاند که آن دو کاملا انجام وظیفه نمودند، ولی موفق به فتح نشدند. (28) سه نقطه درخشان در زندگی علی «ع» در اینجا مطلب را با ذکر سه فضیلت درباره فاتح خیبر به پایان میرسانیم: روزی معاویه به سعد وقاص اعتراض نمود که چرا به علی ناسزا نمیگوئی؟ او در پاسخ وی چنین گفت: من هر موقع به یاد سه فضیلت از فضائل علی میافتم، آرزو میکنم ای کاش من یکی از این سه فضیلت را داشتم: 1- روزی که پیامبر او را در مدینه جانشین خود قرار داد و خود به جنگ تبوک رفت و به علی چنین گفت: تو نسبتبه من همان منصب را داری که هارون نسبتبه موسی داشت، جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد آمد. 2- روز خیبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و پیامبر او را دوست دارند.افسران و فرماندهان عالیقدر اسلام در آرزوی نیل به چنین مقامی بودند.فردای آن روز، پیامبر علی را خواست و پرچم را به او داد و خدا در پرتو جانبازی علی پیروزی بزرگی نصیب ما نمود. 3- روزی که قرار شد پیامبر با سران نجران به مباهله بپردازد، پیامبر دست علی و فاطمه و حسن و حسین را گرفت و گفت: «اللهم هؤلاء اهلی» . (29) عوامل پیروزی دژهای خیبر فتح شد و یهودیان با شرایط خاصی در برابر ارتش اسلام سر تسلیم فرود آوردند.ولی باید دید که عوامل پیروزی چه بوده است؟ ! و نکات برجسته این بخش همین است.پیروزی فوقالعاده مسلمانان در این نبرد، در گرو عواملی بود که اکنون به طور اجمال به آنها اشاره میشود و بعدا به شرح آنها میپردازیم: 1- نقشه و تاکتیک نظامی. 2- کسب اطلاعات و تحصیل اسرار داخلی دشمن. 3- جانبازی و فداکاری همه جانبه امیرمؤمنان.اینک ما هر سه قسمت را مورد بررسی قرار میدهیم: 1- نقشه و تاکتیک نظامی ارتش اسلام در نقطهای فرود آمد، که روابط یهودیان را با دوستان آنان (قبائل غطفان) قطع نمود.به طور کلی در میان تیرههای غطفان مردان شمشیرزن و بیپروا فراوان بود، و اگر آنها به کمک یهودیان شتافته و دستبه دست هم داده بودند، فتح دژهای خیبر غیر ممکن بود.قبیله «غطفان» ، وقتی از حرکت ارتش اسلام آگاهی یافتند، با تجهیزات کافی برای نجات متحدان خود حرکت کردند، ولی هنوز چیزی راه نپیموده بودند، که در میان آنان شایع شد که یاران محمد «ص» از یک راه انحرافی متوجه سرزمین آنها شدهاند.این شایعه به قدری قوت گرفت که آنان از نیمه راه بازگشتند، و تا پایان فتح خیبر از جایگاه خود حرکت نکردند. تاریخنویسان، این شایعه را معلول ندای غیبی میدانند، ولی هیچ بعید نیست که این شایعه از ناحیه مسلمانان تیرههای غطفان درستشده، و طراحان این شایعه مسلمانان واقعی تیرههای غطفان بوده باشند که به دستور پیامبر مامور بودند در لباس کفر، میان قبائل خود به سر ببرند.آنان به قدری در طرح این نقشه ماهر بودند که نگذاشتند ستونهای تیرههای «غطفان» به سوی متحدان خود حرکت نمایند، و این مطلب در جنگ احزاب سابقه دارد، زیرا در پرتو شایعهسازی یک مسلمان غطفانی، به نام «نعیم بن مسعود» آرتش کفر متفرق شده و دست از حمایتیهودیان برداشتند. 2- کسب اطلاعات پیامبر اسلام در نبردها به کسب اطلاعات اهمیت فراوان میداد، و پیش از محاصره خیبر بیست تن از پیشتازان جنگ را به سرپرستی «عباد بن بشیر» ، بسوی خیبر روانه ساخت.آنان با یک نفر از یهودیان در نزدیکی خیبر روبرو شدند.عباد پس از مذاکره با او دریافت که وی از کارآگاهان یهود است.فورا دستور داد او را دستگیر کرده به حضور پیامبر بردند.او وقتی به مرگ تهدید شد، همه اسرار یهودیان خیبر را بیرون ریخت.در نتیجه، معلوم شد که خیبریان پس از گزارش رهبر منافقان، «عبد الله بن سلول» روحیه خود را سختباختهاند، و هنوز از قبیله غطفان کمکی به آنها نرسیده است. نمونه دیگر از کسب اطلاعات: در ششمین شب جنگ، پاسداران ارتش اسلام یک نفر یهودی را دستگیر کرده خدمت پیامبر آوردند.پیامبر اوضاع و احوال یهودیان را از وی پرسید.وی گفت: اگر تامین جانی دارم، بگویم.او پس از اخذ «تامین» چنین گفت: امشب دلاوران خیبر از دژ «نسطاة» به دژ «شق» انتقال مییابند، تا از آنجا از خود دفاع کنند.شما ای ابا القاسم (کنیه پیامبر است) فردا دژ نسطاة را فتح مینمائی (پیامبر فرمود ان شاء الله)، در زیرزمینهای آنجا مقادیر زیادی منجنیق، ارابه جنگی، زره و شمشیر موجود است و شما میتوانید با استفاده از این وسائل، دژ «شق» را سنگباران کنید. (30) پیامبر، اگرچه از این وسائل تخریبی استفاده نکرد، ولی اطلاعاتی که این فرد دستگیر شده در اختیار او گذارد، جالب بود.زیرا نقطه حمله فردا را روشن ساخت، و معلوم شد که فتح دژ «نسطاة» ، نیروی بیشتری نخواهد برد و در گشودن دژ «شق» ، باید احتیاط بیشتری بکار برد. باز نمونه دیگر: در گشودن یکی از قلعهها پس از سه روز معطلی، شخصی از یهودیان - شاید برای استخلاص جان خود بود که - شرفیاب خدمت پیامبر گردیده و چنین گفت: اگر یک ماه در این نقطه توقف کنی، هرگز دستبر آنها نخواهی یافت، ولی من مجرای آب این قلعه را نشان میدهم، و شما میتوانید آب را به روی آنها ببندید.پیامبر با بستن آب به روی دشمن موافقت نکرد، و گفت من هرگز آب را بر روی کسی نمیبندم تا از تشنگی بمیرند، ولی دستور داد برای تضعیف روحیه دشمن بطور موقت آب را ببندند. بستن آب آنچنان آنان را مرعوب ساخت، که بلافاصله پس از جنگ کوتاهی تسلیم شدند. (31) 3- فداکاری امیرمؤمنان «ع» ما مشروح فداکاری آن حضرت را به طور اجمال نوشتیم و اکنون جملهای از خود آن حضرت نقل مینمائیم: «ما در برابر ارتش بزرگ یهود و دژهای آهنین آنها قرار گرفتیم.دلاوران آنها هر روز از دژها بیرون آمده مبارز میطلبیدند، و گروهی را میکشتند.در این لحظه، پیامبر خدا به من دستور داد تا برخیزم و به سوی دژ بروم.من با قهرمانان آنها روبرو شدم، گروهی را کشته و گروهی را عقب راندم.آنان به دژ پناهنده شدند و در را بستند.من در دژ را کنده و تنها وارد شدم، و کسی در برابر من مقاومت نکرد و من در این راه کمکی جز خدا نداشتم» . (32) مهر و عاطفه در صحنه نبرد هنگامی که دژ «قموص» گشوده شد، «صفیه» دختر حیی ابن اخطب با زن دیگری اسیر گردیدند. «بلال» ، این دو نفر را از کنار کشتگان یهود عبور داد و خدمت پیامبر آورد. پیامبر از جریان آگاه گردید، از جای برخاست و عبا بر سر «صفیه» افکند و از او احترام کرد و برای استراحت او نقطهای را در لشکرگاه معین کرد، سپس با لحن تند به بلال گفت: «مگر مهر و عاطفه از دل تو رختبربسته که این دو زن را از کنار اجساد عزیزان خود عبور دادی» ؟ ! حتی به همین اندازه اکتفا نکرد، «صفیه» را از میان اسیران به خود اختصاص داد، و رسما در ردیف زنان خود درآورد، و از این طریق شکست روحی او را جبران نمود.اخلاق و عواطف پیامبر اثر بسیار نیکی در روان «صفیه» گذارد، که بعدها در زمره زنان علاقمند و باوفای پیامبر درآمد، و در موقع احتضار پیامبر بیش از زنان دیگر اشگ میریخت. (33) کنانة بن ربیع به قتل میرسد: از موقعی که یهودیان «بنی النضیر» ، از مدینه رانده شدند و در خیبر سکنی گزیدند، صندوق تعاونی مشترکی برای امور همگانی و هزینههای جنگی و پرداختخونبهای کسانی که به دست افراد قبیله «بنی النضیر» کشته میشدند تشکیل داده بودند.گزارشهای رسیده به پیامبر حاکی بود که این اموال در اختیار «کنانه» ، شوهر «صفیه» است.پیامبر «کنانه» را احضار نمود، و خواستار تعیین جایگاه این صندوق گردید.او اصل مطلب را انکار کرد و گفت هرگز از چنین امری آگاهی ندارم.دستور توقیف «کنانه» صادر گردید و قرار شد در این باره اطلاعات بیشتری بدست آورند.تحقیقات ماموران برای پیدا کردن جای این اموال آغاز گردید. سرانجام یک نفر گفت من فکر میکنم که جای این گنج فلان نقطه خاص (خرابه) باشد، زیرا من در ایام جنگ و پس از آن، شاهد رفت و آمد زیاد «کنانه» به این نقطه بودم. پیامبر بار دیگر کنانه را خواست و گفت: میگویند جای صندوق در فلان نقطه است، اگر در آنجا گنجبه دست آید، شما کشته خواهی شد.او باز خود را به بیاطلاعی زد.به دستور پیامبر حفاری در آن آغاز گردید، و گنج «بنی النضیر» به دستسربازان اسلام افتاد.اکنون باید کنانه به سزای اعمال خود برسد، اوعلاوه بر جرم کتمان چنین امری، یکی از افسران اسلام را ناجوانمردانه ترور کرده بود.یعنی سنگ بزرگی را غافلگیرانه بر سر «محمود بن مسلمه» افکنده و او را کشته بود.پیامبر برای اخذ انتقام و ادب کردن سائر یهودیان - که بار دیگر با حکومت اسلامی از در حیله و تزویر و دروغ وارد نشوند - او را به دستبرادر مقتول داد، و برادر مقتول، «کنانه» را به انتقام برادر خویش کشت. (34) «کنانه» آخرین فردی بود که به جرم ترور یک سردار بزرگ به قتل رسید. غنائم جنگی تقسیم میشود: پس از گشودن دژهای دشمن و خلع سلاح عمومی و گردآوری غنائم، پیامبر دستور داد که همه غنائم در نقطه خاصی جمعآوری شود.یک نفر به دستور پیامبر در میان سربازان اسلام ندا داد که: بر هر فرد مسلمانی لازم است هر چه از غنائم به دست آورده - حتی نخ و سوزن را - به بیت المال بازگرداند، زیرا خیانت مایه ننگ است و روز رستاخیز آتش بر جانش میشود. (35) پیشوایان حقیقی اسلام در مساله امانت فوقالعاده سختگیری نموده، حتی بازگردانیدن امانت را یکی از علائم ایمان دانسته و خیانت را از علائم نفاق شمردهاند. (36) از این جهت، روزی که از میان باقیمانده اموال یک سرباز، اموال دزدی به دست آمد، پیامبر بر جنازه او نماز نخواند.تفصیل جریان چنین است: روز حرکت از سرزمین خیبر، ناگهان بر غلامی که مامور بستن کجاوههای پیامبر بود، تیری اصابت کرد و همان دم جان سپرد.ماموران به جستجو پرداختند، تحقیقات آنها به جائی نرسید، همگی گفتند: بهشتبر او گوارا باشد.ولی پیامبر فرمود: من با شما در این جریان هم عقیده نیستم، زیرا عبائی که بر تن او است از غنائم است و او آن را به خیانتبرده و روز رستاخیز به صورت آتش او را احاطه خواهد کرد.در این لحظه یک نفر از یاران پیامبر گفت من دو بند کفش از غنائم بدون اجازه برداشتهام، پیامبر فرمود: آن را برگردان وگرنه روز رستاخیز به صورت آتش در پای تو قرار میگیرد. (37) این رویداد نیز، غرضورزی گروهی از خاورشناسان را آشکار میسازد، زیرا آنان نبردهای اسلام را غارتگری قلمداد نموده و از اهداف معنوی آن چشم پوشیدهاند، و حال آنکه چنین نظم و انضباطی در یک ملت غارتگر و یغماگر قابل تصور نیست.رهبر یک ملتیغماگر، هرگز نمیتواند رد امانت را نشانه ایمان بشمارد، و آنچنان سربازان خود را تربیت کند که آن را از بردن یک بند کفش از بیت المال باز دارد. کاروانی از سرزمین خاطرهها پیش از آنکه پیامبر عازم خیبر شود، «عمرو بن امیه» را به دربار نجاشی فرستاده بود.هدف از اعزام سفیر به دربار حبشه این بود که پیام پیامبر را به شاه حبشه برساند و از او بخواهد که وسائل حرکت کلیه مسلمانان مقیم حبشه را فراهم آورد.نجاشی دو کشتی برای حرکت آنها ترتیب داد و کشتی مهاجران در سواحل نزدیک مدینه لنگر انداخت.مسلمانان مهاجر آگاه شدند که پیامبر رهسپار سرزمین خیبر شده، آنان نیز بیدرنگ به سرزمین خیبر آمدند.مسافران حبشه موقعی رسیدند که مسلمانان تمام دژها را فتح کرده بودند.پیامبر اکرم 16 گام به استقبال جعفر بن ابیطالب رفت و پیشانی او را بوسید و فرمود نمیدانم به کدام بیشتر خوشحال شوم، از اینکه پس از سالیان درازی، موفق به ملاقات شما شدهام، یا از اینکه خداوند به وسیله برادر تو علی «ع» دژهای یهود را به روی ما گشود. (38) سپس فرمود: میخواهم امروز به تو چیزی را هدیه کنم.مردم تصور کردند که این هدیه از قماش هدایای مردم مادی است، یعنی طلا و نقره است.ناگهان پیامبر سکوت خود را در هم شکست و نماز مخصوصی را که بعدها به نام نماز جعفر طیار معروف گردید، تعلیم جعفر نمود. (39) آمار تلفات: تلفات مسلمانان در این نبرد از 20 نفر تجاوز ننمود، ولی تلفات یهودیان زیادتر بود و اسامی 93 نفر از آنها در تاریخ ضبط شده است. (40) گذشت در هنگام پیروزی مردان الهی و جوانمردان بزرگ جهان، به هنگام فتح و پیروزی، با دشمن ناتوان و رنجور، با کمال لطف و محبت معامله مینمایند.اغماض و گذشت آنان بر سر دشمن، سایه میافکند و از لحظهای که دشمن تسلیم میشود، از در عطوفت وارد شده، انتقامجوئی و کینهتوزی را کنار میگذارند. پیشوای بزرگ مسلمانان پس از فتح خیبر، بالهای عطوفتخود را بر سر مردم خیبر گشود، (مردمی که با صرف هزینههای زیاد، اعراب بتپرست را بر ضد او شورانیده و مدینه را مورد تهاجم و در آستانه سقوط قرار داده بودند) و تقاضای یهودیان خیبر را، مبنی بر اینکه آنان در سرزمین خیبر سکنی گزینند، و اراضی و نخلهای خیبر در اختیار آنها باشد و نیمی از درآمد را به مسلمانان بپردازند، پذیرفت. (41) حتی به نقل ابن هشام (42) ، مطلب یاد شده را خود پیامبر پیشنهاد کرد، و دستیهود را در امور کشاورزی و غرس نهال و پرورش درختان باز گذارد. پیامبر میتوانستخون همه آنها را بریزد و یا آنان را از سرزمین خیبر براند، و یا مجبورشان سازد که آئین اسلام را بپذیرند.اما بر خلاف پندار یک شتخاورشناس مغرض و سربازان علمی استعمار، که تصور میکنند: «آئین اسلام، آئین زور و شمشیر است، و مسلمانان به زور سر نیزه ملل مغلوب را وادار کردند که آئین اسلام را بپذیرند» ، هرگز چنین کاری نکرد، بلکه آنان را در اقامه شعائر دینی خود و اصول و فروع مذهب خویش آزاد گذارد. اگر پیامبر با یهود خیبر نبرد کرد، از این نظر بود که: خیبر و ساکنان آن، کانون خطری برای اسلام و آئین توحید بودند، و پیوسته با مشرکان در براندازی حکومت نوبنیاد اسلام همکاری میکردند.روی این نظر، پیامبر ناچار بود با آنها نبرد کند و همه آنها را خلع سلاح نماید، تا زیر حکومت اسلامی، با کمال آزادی به امور کشاورزی و اقامه شعائر مذهبی خود بپردازند.در غیر این صورت، زندگی برای مسلمانان مشکل بود، و پیشرفت آئین اسلام متوقف میگردید. اگر از یهودیان جزیه گرفت، برای این بود که آنان از امنیتحکومت اسلامی بهرهمند بودند و حفظ جان و مال آنها برای مسلمانان لازم بود.و طبق محاسبات دقیق، مقدار مالیاتی که هر مسلمان موظف بود، به حکومت اسلامی بپردازد، بیشتر از جزیهای بود که دولت اسلام از ملتهای یهود و نصاری میگرفت.مسلمانان باید خمس و زکات بدهند و گاهی از اصل اموال خود نیازمندیهای دولت اسلامی را برطرف سازند و در برابر آن یهود و مسیحیانی که زیر لوای اسلام زندگی میکنند، و از حقوق فردی و اجتماعی بهرهمند میشوند، باید در برابر این حقوق مانند سائر مسلمانان مبلغی تحت عنوان جزیه بپردازند، و حساب «جزیه» اسلامی از «باج گرفتن» جدا است. نمایندهای که هر سال از طرف پیامبر برای ارزیابی محصول خیبر و تنصیف آن معین میشد، فردی ارزنده و دادگر بود، که عدالت و دادگستری او مورد اعجاب یهود قرار میگرفت.این شخص، «عبد الله رواحه» بود که بعدها در جنگ «موته» کشته شد.او سهمیه مسلمانان را از محصول خیبر تخمین میزد.و گاهی یهود تصور میکردند که او در حدس خود اشتباه کرده و زیاد تخمین زده است.او در پاسخ آنها میگفت: من حاضرم قیمت تعیین شده را به شما بپردازم، و باقیمانده، مال مسلمانان باشد. یهود در برابر این دادگری میگفتند: بهذا قامت السموات و الارض: در سایه اینگونه عدل و داد، آسمانها و زمین استوار گردیده است. (43) در اثناء گردآوری غنائم جنگ، قطعهای از تورات به دست مسلمانان افتاد. یهودیان از پیامبر درخواست نمودند که آن قطعه را به خود آنها بازگرداند.پیامبر به مسؤل بیت المال دستور داد که آن را رد کند. رفتار لجوجانه یهود: در برابر این عواطف سرشار، یهود از خودسری و خیانتخود دستبرنداشته و در کمین پیامبر و یاران او نشسته و نقشههائی میکشیدند.اینک به دو نمونه از رفتار یهود اشاره مینمائیم: 1- گروهی، زن یکی از اشراف یهود را به نام «زینب» فریب دادند که پیامبر را از طریق غذا مسموم سازد.نقشه وی از این قرار بود که آن زن، کسی را خدمتیکی از یاران پیامبر فرستاد و از او پرسید که پیامبر اسلام کدام عضو از گوسفند را دوست میدارد.او در پاسخ گفت: ذراع گوسفند مطبوعترین عضو برای او است.زینب، گوسفندی را بریان کرد و آن را مسموم ساخت، و بیش از همه در ذراع آن سم داخل نمود و بعنوان هدیه خدمت پیامبر فرستاد.پیامبر نخستین لقمهای را که به دهان خود گذارد، احساس کرد که مسموم است.فورا آن را از دهان درآورد، ولی هم غذای او، «بشر بن براء معرور» که از روی غفلت چند لقمه از آن خورده بود، پس از مدتی بر اثر سم درگذشت.پیامبر دستور داد که زینب را احضار کنند.سپس به او گفت: چرا چنین جفائی را بر من روا داشتی؟ ! وی در پاسخ به عذر کودکانهای متمسک شد و گفت تو اوضاع قبیله ما را بر هم زدی، من با خود فکر کردم که اگر فرمانروا باشی، با خوردن این سم از بین خواهی رفت، و اگر پیامبر خدا باشی قطعا از آن اطلاع یافته و از خوردن آن خودداری خواهی نمود.پیامبر از سر تقصیر او درگذشت، و گروهی را که او را به این کار وادار کرده بودند تعقیب ننمود.بدون شک اگر چنین حادثهای برای غیر پیامبر از فرمانروایان دیگر رخ داده بود، زمین را با خون آنان رنگین میساختند و دستهای را به حبسهای طولانی محکوم مینمودند. (44) این سوء قصد، که از طرف یک زن یهودی صورت گرفت، بسیاری از یاران پیامبر را نسبتبه «صفیه» یهودی که در شمار زنان پیامبر درآمده بود، بدگمان ساخت.آنان چنین میپنداشتند که وی ممکن استشبانه به جان پیامبر آسیب برساند.از اینرو، ابو ایوب انصاری در خیبر و اثناء راه، حفاظتخیمه پیامبر را بر عهده داشت، و خود پیامبر از این دلسوزی آگاه نبود.بامدادان، که پیامبر از خیمه بیرون آمد، دید، ابو ایوب با شمشیر کشیده دور خیمه قدم میزند.علت را پرسید او گفت هنوز آثار عصبیت و کفر از دل این زن (صفیه) که اکنون در شمار همسران شما است، بیرون نرفته و از سوء قصد او مطمئن نبودم.از این جهت، شب را تا به صبح گرد این خیمه قدم میزدم که جان شما را حفاظت نمایم.پیامبر از عواطف دوست دیرینه خود خوشحال شد و در حق وی دعا کرد. (45) 2- نمونه دیگر از جفا و ستم یهود، در برابر محبتهای بزرگ پیامبر اینست که: در یکی از سالها «عبد الله بن سهل» ، از طرف پیامبر ماموریتیافت که محصول خیبر را به مدینه انتقال دهد.او موقعی که انجام وظیفه میکرد، مورد حمله دسته ناشناسی از یهود قرار گرفت.در این حمله، او از ناحیه گردن سخت آسیب دید، و با گردن شکسته به روی زمین افتاد و جان سپرد.دسته مهاجم جسد او را در میان چشمهای افکندند، سران قوم یهود عدهای را خدمت پیامبر فرستادند و او را از مرگ مرموز نمایندهاش آگاه ساختند.برادر مقتول «عبد الرحمن بن سهل» ، با پسر عموهای خود خدمت پیامبر رسیدند، و جریان را به عرض وی رسانیدند.برادر مقتول خواست آغاز به سخن کند.از آنجا که سن او از سائر حضار کمتر بود، پیامبر به یکی از دستورات اجتماعی اسلام اشاره کرد و فرمود: کبر کبر یعنی اجازه بده افراد بزرگتر از شما سخن بگویند.سرانجام پیامبر فرمود: اگر قاتل «عبد الله» را میشناسید و میتوانید سوگند یاد کنید که او قاتل است، من او را گرفته در اختیار شما میگذارم، آنان از در تقوی و پرهیزگاری وارد شده و در حال خشم حقیقت را زیر پا ننهادند، و گفتند: ما هرگز قاتل را نمیشناسیم.پیامبر فرمود: حاضرید ملتیهود سوگند یاد کنند که ما هرگز او را نکشتهایم، و قاتل او را نمیشناسیم تا در سایه این قسم، ذمه آنان از خون عبد الله بری شود؟ آنان گفتند عهد و پیمان و قسم ملتیهود، پیش ما اعتبار ندارد. پیامبر در این صورت دستور داد نامهای به سران یهود نوشته شود که جسد کشته مسلمانی در سرزمین شما پیدا شده است، باید دیه آن را بپردازید.آنان در پاسخ نامه پیامبر سوگند یاد کردند که هرگز دست ما به خون وی آلوده نیست و از قاتل وی نیز اطلاع نداریم.پیامبر دید کار به بنبست رسیده، برای اینکه خونریزی مجدد راه نیافتد، خود شخصا دیه عبد الله را پرداخت. (46) و بار دیگر از این راه به ملتیهود اعلام نمود، که او یک مرد ماجراجو و جنگجو نیست.اگر او سیاستمداری معمولی بود، جریان «عبد الله» را دستاویز خویش قرار داده و به زندگی گروهی از آنان خاتمه میداد.و - همانطوری که قرآن معرفی مینماید - پیامبر رحمت و مظهر لطف خدا است، تا مجبور نشود و کارد به استخوان نرسد، دستبه قبضه شمشیر نمیبرد. (47) دروغ مصلحتآمیز بازرگانی به نام «حجاج بن علاط» ، در سرزمین خیبر حاضر بود، که با مردم مکه داد و ستد داشت.عظمت چشمگیر اسلام و رفتار عطوفانه پیامبر با این ملت لجوج، قلب او را روشن ساخت.از اینرو، خدمت پیامبر رسید و اسلام آورد.سپس برای گردآوری مطالبات خود از مردم مکه، نقشه زیرکانهای کشید.او از دروازه مکه وارد شد، دید سران قریش در انتظار خبرند، و از جریان خیبر سخت نگران میباشند.همگی دور شتر او را گرفته، و با بیصبری هر چه تمامتر از اوضاع «محمد» سؤال میکردند.او در پاسخ آنها گفت: «محمد» شکستی خورد که مانند آن را نشنیدهاید و یاران او کشته و یا دستگیر شدند، و خود او دستگیر شده و سران یهود تصمیم دارند که او را به مکه آورند و در برابر دیدگان قریش اعدام نمایند.این گزارش دروغ آنچنان آنها را خوش حال ساخت، که از فرط سرور در پوست نمیگنجیدند.سپس رو به مردم کرد و گفت: در برابر این بشارت خواهش میکنم هر چه زودتر مطالبات مرا بدهید تا من، پیش از سوداگران دیگر به سرزمین خیبر روم، و اسیران را خریداری کنم.مردم فریب خورده که دست از پا نمیشناختند، در مدت کمی تمام مطالبات او را پرداختند. انتشار این خبر «عباس» ، عموی پیامبر را ناراحتساخت.او خواستبا «حجاج» ملاقات کند.اما وی با اشاره چشم و ابرو، به عباس رسانید که حقیقت را بعدا به او خواهد گفت.حجاج در آخرین لحظات حرکت، با عموی پیامبر مخفیانه ملاقات کرد و گفت من اسلام آوردهام و این نقشه برای این بود که طلبهای خود را گرد آورم، و خبر صحیح اینست که: روزی که من از خیبر حرکت کردم، تمام دژهای خیبر به دست مسلمانان افتاده بود، و «صفیه» دختر پیشوای آنها، حیی بن اخطب اسیر گردید، و در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت و این مطلب را سه روز پس از حرکت من انتشار بده.سه روز بعد، عباس بهترین لباس خود را پوشید، و با گرانترین عطرها خود را خوشبو ساخت، و عصا به دست گرفته وارد مسجد شد، و شروع به طواف کعبه نمود.قریش از تظاهر عباس به فرح و سرور در تعجب فرو ماندند، زیرا در برابر این مصیبتبزرگی که به برادرزادهاش وارد آمده، باید لباس عزا بر تن کند.او تعجب آنان را با گفتار زیر از بین برده گفت: گزارشی که «حجاج» به شما داد، نقشه زیرکانهای بود که مطالبات خود را از شما وصول کند.او اسلام آورده و موقعی از خیبر حرکت نموده بود، که بزرگترین پیروزی نصیب «محمد» شده و یهودیان خلع سلاح شده، گروهی از آنها کشته و دستهای اسیر گردیده بودند.سران قریش از شنیدن این خبر بیش از حد ملول گشتند و چیزی نگذشت که خبر فتح و پیروزی مسلمانان به گوش آنان رسید. (48) پینوشتها: 1. «سیره حلبی» ، ج 3/36، «تاریخ یعقوبی» ، ج 2/46. 2. و الله لو لا الله ما اهتدینا و لا تصدقنا و لا صلینا انا اذا قوم بغوا علینا و ان اراد وافتنة ابینا فانزلن سکینة علینا و ثبت الاقدام ان لاقینا 3. «سیره ابن هشام» ، ج 2/330. 4. «امالی طوسی» /164- ابن هشام در سیره خود ج 2/328.تاریخ حرکتسربازان اسلام را ماه محرم و ابن سعد در طبقات ج 2/77، تاریخ آنرا جمادی الاولی سال هفتم میدانند.و چون اعزام سفیران در ماه محرم همان سال انجام گرفت، از این جهت نظریه دوم استوارتر به نظر میرسد.بخصوص که مهاجران حبشه پس از نامه پیامبر به «نجاشی» به وسیله «عمرو بن امیه» ، در خیبر به پیامبر رسیدند.زیرا مدت زمانی لازم است که سفیر پیامبر از مدینه به حبشه برود و از آنجا همراه مهاجران به مدینه و خیبر بازگردد.و چون حرکتسفیران در ماه محرم بود، طبعا، باید نبرد خیبریان در ماههای بعد انجام گرفته باشد. 5. اللهم رب السموات و ما اظللن و رب الارضین و ما اقللن...نسالک خیر هذه القریة و خیر اهلها و خیر ما فیها، و نعوذ بک من شرها و شر اهلها و شر ما فیها - «کامل» ، ج 2/147. 6. «سیره حلبی» ، ج 3/38. 7. «سیره حلبی» ، ج 3/39. 8. «اسد الغابه» ، ج 4/334. 9. «سیره حلبی» ، ج 3/40. 10. «سیره ابن هشام» ، ج 3/342. 11. «سیره ابن هشام» ، ج 3/345. 12. «سیره ابن هشام» ، ج 3/346 و 350. 13. «تاریخ طبری» ، ج 2/300. 14. «مجمع البیان» ، ج 9/120، «سیره حلبی» ، ج 2/43، «ج 2/43، «سیره ابن هشام» ، ج 3/349. 15. مورخ بزرگ اسلام، ابن ابی الحدید از سرگذشت فرار این دو سردار، سخت متاثر گشته و در قصیده معروف خود چنین میگوید: و ما انس لا انس اللذین تقدما و فرهما و الفر، قد علما خوب اگر همه چیز را فراموش کنم که هرگز سرگذشت این دو سردار را فراموش نخواهم کرد، زیرا آنان شمشیر به دست گرفته و به سوی دشمن رفتند و با اینکه میدانستند فرار از جهاد حرام است، پشتبه دشمن کرده فرار نمودند. و للرایة العظمی و قد ذهبابها ملابس ذل فوقها، و جلابیب آنها پرچم بزرگ را به سوی دشمن بردند، ولی در عالم معنی پردههائی از ذلت و خواری آن را پوشانیده بود. یشلهما من آل موسی شمر دل طویل نجاد السیف، اجید یعبوب یک جوان تندرو از فرزندان موسی آنان را طرد میکرد، جوان بلندبالا که بر اسب تندرو سوار بود. 16. هنگامی که علی در خیمه سخن فوق را از پیامبر شنید، با دلی پر از شوق چنین گفت: اللهم لا معطی لما منعت و لا مانع لما اعطیت - «سیره حلبی» ، ج 3/41. 17. عبارت تاریخ طبری در این بحث چنین است: فتطاول ابو بکر و عمر. 18. «بحار» ، ج 21/28. 19. «صحیح مسلم» ، ج 5/195، «صحیح بخاری» ، ج 5/22 و 23. 20. ابن هشام، در سیره خود، رجز «مرحب» را به گونه دیگر نقل کرده است. 21. «تاریخ طبری» ، ج 2/94، «سیره ابن هشام» ، ج 3/349. 22. ج 2/46. 23. «ارشاد» /59. 24. «بحار» ، ج 21/21. 25. «سیره ابن هشام» ، ج 3/348. 26. «سیره ابن هشام» ، ج 2/65. 27. «سیره حلبی» ، ج 3/44. 28. «سیره ابن هشام» ، ج 3/349. 29. «صحیح مسلم» ، ج 7/120. 30. «سیره حلبی» ، ج 3/41. 31. همان مدرک/47. 32. «خصال» ، ج 2/16. 33. «تاریخ طبری» ، ج 3/302. 34. «سیره ابن هشام» ، ج 3/337، «بحار» ، ج 21/33. 35. ردوا الخیاط و المخیط فان الغلول عار و شنار و نار یوم القیامة. 36. «وسائل الشیعة» ، باب جهاد نفس، حدیث 4. 37. «سیره ابن هشام» ، ج 3/339. 38. بایهما اشد سرورا؟ بقدومک یا جعفر ام بفتح الله علی ید اخیک خیبر. 39. «خصال» ، ج 2/86، «فروع کافی» ، ج 1/129. 40. «بحار» ، ج 21/32. 41. «سیره ابن هشام» ، ج 1/337. 42. همان مدرک/356. 43. «سیره ابن هشام» ، ج 2/354، «فروع کافی» ، ج 1/405. 44. معروف اینست که پیامبر در کسالت وفات خود میفرمود: این بیماری از آثار غذای مسمومی است که آن زن یهودی پس از فتح برای من آورد.اگرچه پیامبر اولین لقمه را بیرون انداخت، ولی آن زهر خطرناک با آب دهان پیامبر کمی مخلوط شد و روی دستگاههای بدن آن حضرت اثر خود را گذارد. 45. «سیره ابن هشام» ، ج 2/339- 340، «بحار» ، ج 21/6. 46. «سیره ابن هشام» ، ج 3/369- 370. 47. تجاوز یهود منحصر به اینها نبود.آنان، گاهگاهی با نقشههای مختلفی به مسلمانان آسیب میرساندند، اینکه در دوران خلافت عمر، فرزند او عبد الله که با گروهی برای بستن قرارداد به خیبر رفته بود، از ناحیه یهود آسیب دید.خلیفه وقت از جریان آگاه گردید، و در فکر چاره برآمد.سپس به استناد حدیثی که بعضی از پیامبر نقل کرده بودند، به اصحاب پیامبر گفت: هر کسی طلبی از مردم خیبر دارد، بگیرد، زیرا من دستور خواهم داد، که آنان این سرزمین را ترک گویند.چیزی نگذشت که یهود خیبر به جرم تجاوزهای مکرر از خیبر رانده شده و شبه جزیره را ترک گفتند. 48. «بحار» ، ج 21/34. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 239
نویسنده: جعفر سبحانی
پیمان«حدیبیه»،فکر پیامبر را از ناحیه جنوب(مکه)آسوده ساخت و در پرتو این آرامش،گروهی از سران عرب به آئین اسلام گرویدند.در این هنگام،رهبر گرامی مسلمانان فرصت را مغتنم شمرد،و با زمامداران وقت و رؤساء قبایل و رهبران مذهبی مسیحیان جهان آن روز،باب مکاتبه را باز نمود،و آئین خود را(که در آن روز از دائره یک عقیده ساده گام فراتر نهاده و میتوانست همه بشر را زیر لوای توحید و تعالیم عالی اجتماعی و اخلاقی خود گرد آورد)به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت. این نخستین گامی بود که پیامبر پس از 19 سال کشمکش با قریش لجوج،برداشت.اگر دشمنان داخلی،با نبردهای خونین خود او را مشغول نمیساختند،پیامبر پیش از این، به دعوت ملل جهان دست میزد.ولی حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخت،که قسمت مهمی از وقتخود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نماید. نامههائی که پیامبر گرامی،به عنوان دعوت اسلام به امراء و سلاطین،و رؤساء قبائل و شخصیتهای برجسته معنوی و سیاسی نوشته است،از شیوه دعوت او حکایتمیکند. اکنون 185 (1) نامه،از متون نامههای پیامبر که برای تبلیغ و دعوت به اسلام و یا به عنوان میثاق و پیمان نوشته است،در دست داریم،که محدثان و تاریخنویسان آنها را ضبط کردهاند.همه این نامهها حاکی است که روش اسلام در دعوت و تبلیغ، منطق و برهان بوده است،نه جنگ و شمشیر.روزی که پیامبر از حملات قریش مطمئن گردید، با فرستادن نامه و اعزام مبلغان،ندای خود را به گوش جهانیان رسانید. متون این نامهها و اشاراتی که در لابلای آنها نهفته است،نصایح و اندرزها و تسهیلات و نرمشهائی که پیامبر در موقع بستن پیمان با ملل بیگانه از خود نشان داده،همه و همه گواه زنده بر ضد نظریه خاورشناسانی است که خواستهاند چهره اسلام را با تهمتهای ناروای خود بپوشانند و پیشرفت اسلام را زائیده نیزه و شمشیر دانند. ما امیدواریم که روزی بتوانیم ترجمه متون تمام این نامهها و حوادثی را که پیرامون آنها رخ داده و یا نوشتن آنها را ایجاب کرده،به گونهای به رشته تحریر درآوریم،و از این طریق روش اسلام را در نشر آئین خود در نقاط مختلف جهان روشن سازیم. رسالت پیامبر جهانی بود گروهی از بیخردان به رسالت جهانی پیامبر اسلام از دریچه تردید و شک مینگرند، و در این تردید،از یک سلسله نغمههائی که برخی از نویسندگان مزدور سر میدهند،پیروی مینمایند.سردسته این گروه،خاورشناسی مانند«سر ویلیام مویر»است که میگوید:موضوع عمومیت رسالت«محمد»، (2) بعدها به وجودآمد،و محمد از هنگام بعثت تا زمان وفات خود فقط عربها را به اسلام دعوت میکرد،و محمد جز عربستان جائی را نمیشناخت. این نویسنده از شیوه نیاکان انگلیسی خود پیروی کرده،و در برابر آیات زیادی که گواهی میدهند که او عموم جهانیان را به توحید و رسالتخود دعوت میکرد،پرده بر روی حقائق افکنده و میگوید:او فقط عربها را دعوت میکرد.ما در اینجا برخی از آیات را که شهادت میدهد که رسالت پیامبر اسلام،دعوت جهانی بوده،میآوریم و شما میتوانید مشروح این قسمت را در کتابهای عقائد مطالعه بفرمائید.اینک ترجمه آیات: 1-ای مردم(دقتبفرمائید:نمیگوید ای عربها!)من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم. طرف خطاب در آیه،همه مردم است،چنانکه میفرماید: «قل یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعا» . (3) 2-ای محمد«ص»ما ترا برای همه مردم مبشر و منذر(بشارتدهنده و بیمدهنده) فرستادهایم. (4) 3-ما کتاب ترا وسیله یادآوری برای جهانیان قرار دادهایم. (5) 4-ای محمد!باید هر انسانی را از خشم خداوند بترسانی. (6) 5-اوست که پیامبر خود را با هدایت و دین پایداری فرستاد،تا پیامبر خود و آئین پایدار او را بر تمام ادیان غالب سازد و اگر چه مشرکان نخواهند. (7) اکنون ما از این نویسنده انگلیسی سؤال میکنیم:با این دعوتهای جهانی کهدر این آیات منعکس است،چگونه او میگوید:موضوع عمومیت جهانی بعدها پیش آمده است؟! آیا با وجود این آیات و آیههای دیگر و با بودن سفیران پیامبر اسلام،در سرزمینهای دور،و متون نامههای آن حضرت که در صفحات تاریخ ضبط است،(حتی عین برخی از نامههای آن حضرت که برای دعوت اجانب به نقاط دور دست نوشتند تاکنون محفوظ مانده،و زینتبخش موزههای جهان است)باز جا دارد که انسان در جهانی بودن رسالت او تردید کند؟! نویسنده با کمال وقاحت مینویسد:محمد جز عربستان(حجاز)جای دیگر را نمیشناخت.در صورتی که او در سن 16 سالگی همراه عموی خود به شام رفته و در سنین جوانی بازرگانی خدیجه را از مکه تا شام بر عهده داشت و همراه کاروان بازرگانی قریش به شام رفت. راستی ما هر موقع در تاریخ میخوانیم که یک جوان یونانی(اسکندر مقدونی)میخواست فرمانروای جهان شود،و یا میشنویم که ناپلئون در سر میپروراند که امپراطوری جهانی تشکیل دهد،هرگز اعجاب و استغراب به ما دست نمیدهد.ولی هر موقع دستهای از خاورشناسان میشنوند که رهبر بزرگ مسلمانان به فرمان خداوند،دو امپراطور بزرگ جهانی را که قوم وی با ملت هر دو امپراطور روابط بازرگانی داشتند،به آئین توحید دعوت کرده است،با لجاجت و سخنان بیاساس،آن را یک امر محال و ممتنع قلمداد میکنند. پیک رسالت در نقاط دور دست پیامبر اسلام،مساله دعوت زمامداران را مانند سایر مسائل مهم،در یک شورای بزرگ مطرح ساخت.روزی به یاران خود چنین فرمود:بامدادان همگی حاضر شوید تا امر مهمی را با شما در میان بگذارم.فردای آن روز،پس از ادای فریضه صبح پیامبر به یاران خود چنین فرمود: «بندگان خدا را نصیحت کنید!کسی که سرپرست امور مردم شد و در هدایت و راهنمائی آنان نکوشید،خدا بهشت را بر او حرام کرده است.برخیزید و پیکرسالت،در نقاط دور دستشوید،و ندای توحید را به سمع جهانیان برسانید،ولی هرگز مانند شاگردان حضرت عیسی با من مخالفت نکنید.از حضرتش سؤال کردند که آنها چگونه با عیسی«ع»از در مخالفت وارد شدند؟فرمود:او نیز مانند من گروهی را مامور ساخت که پیک رسالت در نقاطی باشند،دستهای که راه آنها نزدیک بود،فرمان او را پذیرفتند،ولی کسانی که راه آنها دور بود،از پذیرفتن فرمان وی سرپیچی کردند». سپس،پیامبر شش نفر از ورزیدهترین افراد را طی نامههائی-که رسالت جهانی آن حضرت در آنها منعکس بود-به نقاط مختلف روانه کرد.بدین ترتیب،سفیران هدایت در یک روز رهسپار سرزمینهای ایران،روم،حبشه،مصر،یمامه،بحرین و حیره(اردن)شدند.مشروح جریان نامهها را در آینده خواهید خواند. (8) وقتی نگارش و تنظیم نامههای پیامبر پایان یافت،افرادی که از وضع دربارهای آن روز اطلاع داشتند،به پیامبر عرض کردند که باید نامهها را مهر بفرمائید،زیرا زمامداران جهان نامه بیامضاء را(امضاء آن روز بوسیله مهر بود)نمیخوانند.از این نظر به دستور پیامبر،انگشتری از نقره برای او تهیه گردید که جمله«محمد رسول الله»در سه سطر بر آن حک شده بود.شکل حکاکی آن از این قرار بود که:لفظ«الله»در بالا و«رسول»در وسط و«محمد»در زیر قرار گرفته بود،و این دقتبرای حفظ از جعل و تزویر بود و خواننده باید امضاء را از پائین شروع کرده به لفظ الله برسد.حتی به این اکتفاء نکرد،پاکت نامه را به وسیله موم خاصی(بجای«لاک»امروز)چسبانید و روی آن را مهر زد. (9) اوضاع جهان در روز ابلاغ رسالت قدرت جهان در آن روز در قبضه دو امپراطوری بزرگ بود،و رقابت و جنگ میان این دو قطب سابقه ممتدی داشت.نبرد و ستیزه میان ایران و روم،از دورههخامنشیان آغاز گردید و تا عهد ساسانیان ادامه داشت.خاور زمین زیر سیطره امپراطوری ایران بود،و سرزمین عراق و یمن و بخشی از آسیای صغیر نیز از اقمار و مستعمرات ولتشاهنشاهی ایران به شمار میرفت.دولت روم در آن روز به دو بلوک شرقی و غربی تقسیم شده بود.زیرا در سال 395 میلادی«تئودوز کبیر»امپراتور روم،کشور خود را میان دو پسرش تقسیم کرد و دو کشور به نام روم شرقی و غربی پدید آمد.روم غربی در سال 476 به دست وحشیان و بربرهای شمال اروپا منقرض گردید.ولی روم شرقی که مرکز آن«قسطنطنیه»بود و شام و مصر را نیز در اختیار داشت،در زمان ظهور اسلام رشته سیاست را در بخش اعظم جهان در دست داشت،تا اینکه در سال 1453 که قسطنطنیه به ستسلطان محمد دوم(فاتح)گشوده شد،آفتاب عمر دولت روم شرقی غروب کرد و به کلی متلاشی گردید.سرزمین عربستان نیز میان این دو قطب محصور بود،ولی از آنجا که اراضی حاصلخیز نداشت،و مردم آن چادرنشین و متفرق بودند،هر دو امپراتور رغبتی در تسخیر آن از خود نشان نمیدادند.نخوت و بیدادگری و جنگهای آنها مانع از آن بود که از انقلاب و تحولات اساسی که در این کشور رخ میدهد،آگاه شوند.آنان،هرگز تصور نمیکردند که ملت دور از تمدنی بر اثر قدرت ایمان،به امپراتوری آنها خاتمه خواهد داد و نقاطی که در سایههای بیدادگری آنها در تاریکی فرو رفته،با فجر روشن اسلام منور خواهد شد.اگر از وجود این مشعل فروزان آگاهی پیدا میکردند در همان آغاز،آن را نابود میساختند. پیک اسلام در سرزمین روم «قیصر»،پادشاه روم با خدا پیمان بسته بود که هرگاه در نبرد با ایران پیروز گردد،به شکرانه این پیروزی بزرگ،از مقر حکومتخود(قسطنطنیه)پیاده به زیارت«بیت المقدس»برود.او پس از پیروزی به نذر خود جامه عمل پوشانید و پای پیاده رهسپار«بیت المقدس»گردید. «دحیه کلبی»،مامور شد که نامه پیامبر را به قیصر برساند.او سفرهای متعددی به شام داشت و به نقاط مختلف آن کاملا آشنا بود.قیافه گیرا،صورت زیبا،و سیرت نیکوی وی شایستگی همه جانبهی او را برای انجام این وظیفه خطیر ایجاب مینمود.وی پیش از آنکه شام را،به قصد قسطنطنیه ترک کند،در یکی از شهرهای شام یعنی«بصری» (10) اطلاع یافت،که قیصر عازم بیتالمقدس است.از اینرو فورا با استاندار«بصری»،«حارث بن ابی شمر»تماس گرفت و ماموریتخطیر و پراهمیتخود را به او ابلاغ کرد.مؤلف طبقات (11) مینویسد:پیامبر دستور داده بود،که نامه را به حاکم«بصری»بدهد تا او نامه را به قیصر برساند.شاید این دستور از این نظر بود،که پیامبر شخصا از مسافرت«قیصر»آگاهی داشت،و یا از این جهت که شرائط و امکانات دحیه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنیه خالی از اشکال و مشقت نبوده است.در هر صورت،سفیر پیامبر اسلام با حاکم«بصری»تماس گرفت.استاندار نیز،«عدی بن حاتم»را خواست و او را مامور کرد تا همراه سفیر پیامبر به سوی بیت المقدس بروند،و نامه پیامبر را به حضور قیصر برسانند. سفیر پیامبر در شهر«حمص»با قیصر ملاقات کرد.او وقتی خواستبه حضور«قیصر»باریابد، کارپردازان دربار به او گفتند:باید در برابر قیصر سجده کنی،در غیر این صورت به تو اعتنا نکرده و نامه ترا نخواهد گرفت.«دحیه»،سفیر خردمند پیامبر اسلام گفت:من برای کوبیدن این سنتهای غلط رنج این همه راه را بر خود هموار کردهام،من از طرف صاحب رسالتی به نام محمد«ص»مامورم به قیصر ابلاغ کنم،که بشرپرستی باید از میان برود،و جز خدای یگانه کسی مورد پرستش واقع نگردد.آیا با این ماموریت،با این عقیده و اعتقاد چگونه میتوانم تسلیم نظریه شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کنم؟. منطق نیرومند و پرصلابتسفیر،مورد اعجاب کارکنان دربار قرار گرفت.یک نفر از درباریان خیراندیش به«دحیه»گفت:شما میتوانی نامه را روی میز مخصوص«سلطان»بگذاری و برگردی و کسی جز«قیصر»دستبه نامههایروی میز نمیزند،و هر موقع قیصر نامه را خواند،شما را به حضور میطلبد.«دحیه»،از راهنمائی آن مرد تشکر کرد، و نامه را روی میز«قیصر»گذارد و بازگشت. «قیصر»نامه را گشود.ابتداء نامه که با«بسم الله»شروع شده بود.توجه قیصر را جلب کرد و گفت:من از غیر سلیمان«ع»تاکنون چنین نامهای ندیدهام.سپس مترجم ویژه عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند.او نامه پیامبر را چنین ترجمه کرد: (نامهایست) (12) از محمد فرزند عبد الله،به«هرقل»بزرگ روم.درود بر پیروان هدایت،من ترا به آئین اسلام دعوت میکنم.اسلام آور تا در امان باشی،خداوند به تو دو پاداش میدهد،(پاداش ایمان خود،و پاداش ایمان کسانی که زیردست تو هستند).اگر از آئین اسلام روی گردانی گناه«اریسیان» (13) نیز بر تو است.ای اهل کتاب!ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم:غیر خدا را نپرستیم،کسی را انباز او قرار ندهیم، بعض از ما بعضی دیگر را به خدائی نپذیرد،هرگاه(ای محمد)آنان از آئین حق سربرتافتند بگو:گواه باشید که ما مسلمانیم. قیصر از حالات پیامبر تحقیق میکند زمامدار خردمند روم،احتمال داد که نویسنده نامه همان محمد موعود تورات و انجیل باشد.از این جهت درصدد برآمد که از خصوصیات زندگی وی،اطلاعاتدقیق به دست آورد.فورا مسئولی را به حضور طلبید و گفت:سراسر شام را زیر پا بگذار،شاید از خویشاوندان و نزدیکان«محمد»،و یا از کسانی که از اوضاع وی اطلاع دارند،افرادی را پیدا کنی،تا من وسیله آنها درباره«محمد»یک سلسله اطلاعاتی به دست آورم.از حسن تصادف،در همان ایام ابوسفیان با گروهی از قریش برای بازرگانی به شام آمده بودند.مامور قیصر با آنها تماس گرفت و همه را به بیتالمقدس برد،و به حضور او باریافتند.قیصر از آنها پرسید:آیا در میان شما کسی هست که با«محمد»پیوند خویشاوندی داشته باشد؟ابوسفیان به خود اشاره کرد و گفت:ما با او از یک طایفه هستیم،و در جد چهارم(عبد مناف)بهم میرسیم.«قیصر»دستور داد که ابوسفیان،پیش روی او بایستد و دیگران پشتسر او قرار گیرند و مراقب سخنان ابوسفیان شوند،که هر گاه وی در پاسخ پرسشهای قیصر،غرضورزی کرد،فورا به خطا و یا دروغ او اشاره نمایند.با این اوضاع،قیصر سؤلات زیر را از ابوسفیان پرسید و او نیز به ترتیب پاسخ داد: 1-حسب«محمد»چگونه است؟ :خانواده او شریف و بزرگاند. 2-در نیاکان وی کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟ :نه هرگز. 3-آیا پیش از آنکه ادعای نبوت کند،از دروغ پرهیز داشتیا نه؟ :بلی محمد مرد راستگوئی بود. 4-چه طبقهای از مردم از وی طرفداری میکنند و به آئین او میگروند؟ :اشراف با او مخالفند،و افراد عادی و متوسط هوادار جدی او هستند. 5-پیروان وی رو به فزونی است؟ :بلی رو به افزایش است. 6-کسی از پیروان او تا حال،مرتد شده است؟ :خیر. 7-آیا او در نبرد با مخالفان پیروز استیا مغلوب؟ :گاهی غالب و گاهی با شکست روبرو است.«قیصر»،به مترجم گفت که:به ابوسفیان و دوستان وی بگوید که اگر این گزارشها دقیق و صحیح باشد،حتما او پیامبر موعود آخر الزمان است،و در پایان افزود که من اطلاع داشتم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد،و نمیدانستم که از قوم«قریش»خواهد بود.ولی من حاضرم در برابر او خضوع کنم،و به عنوان احترام پاهای او را شستشو دهم،و در همین نزدیکیها قدرت و شوکت او سرزمین روم را خواهد گرفت. برادرزاده قیصر،گفت:محمد در نامه اسم خود را بر نام تو مقدم داشته است.در این موقع،قیصر به او پرخاش کرد و گفت:کسی که ناموس اکبر(فرشته وحی)بر او نازل میشود،شایسته است نام او بر نام من مقدم باشد. ابوسفیان میگوید:طرفداری جدی قیصر از محمد،سر و صدائی در دربار به وجود آورد،و من از این پیشآمد سخت ناراحتبودم،که کار محمد به قدری بالا بگیرد که ملت روم از او بترسند.با اینکه من در آغاز سؤال و جواب کوشش کردم که محمد را در نظر قیصر کوچک کنم و میگفتم که محمد کوچکتر از آنست که شنیدهای،ولی قیصر به تحقیر من گوش نکرد و گفت:آنچه من از تو سؤال میکنم به آن پاسخ بده! (14) تاثیر نامه پیامبر در قیصر
قیصر به گزارشهای کسب شده از ناحیه ابوسفیان اکتفا نکرده،موضوع را بوسیله نامه، با یکی از دانشمندان روم در میان گذارد.وی در جواب نوشت:این همان پیامبر است که جهان در انتظار او است.قیصر برای به بدست آوردن طرز تفکر سران روم،اجتماع عظیمی در یکی از صومعهها تشکیل داد،و نامه پیامبر را بر آنها خواند،و گفت:آیا حاضرید با برنامه و آئین او موافقت کنیم؟!چیزی نگذشت که تشنجبزرگی در مجلس پدید آمد،به طوری که قیصر از اختلاف و مخالفت آنان بر جان خود ترسید.فورا از جایگاه خود که نقطه بلندی بود،رو به مردم کردو گفت:نظر من از این پیشنهاد آزمایش شما بود،صلابت و استقامتشما در آئین مسیح مورد اعجاب و تقدیر من قرار گرفت. قیصر،دحیه را خواست و او را احترام کرد،و پاسخ نامه پیامبر را نوشت،و هدیهای نیز به وسیله«دحیه»ارسال کرد،و مراتب ایمان و اخلاص خود را در آن منعکس نمود. (15) سفیر پیامبر در دربار ایران روزی که سفیر پیامبر اسلام عازم دربار ایران گردید،زمامدار این سرزمین وسیع،«خسرو پرویز»بود.وی دومین زمامدار ایران پس از انوشیروان بود که 32 سال پیش از هجرت پیامبر،بر تختسلطنت نشست.حکومت وی،در این مدت با حوادث تلخ و شیرین بیشماری روبرو گردید.قدرت ایران در دوران زمامداری وی کاملا در نوسان بود.روزی نفوذ ایران،آسیای صغیر را فرا گرفت و تا نزدیکی قسطنطنیه گسترش یافت و صلیب عیسی که چیزی مقدستر از آن نزد مسیحیان نبود،به«تیسفون»(مدائن) آورده شد و سلطان روم درخواست صلح نمود و سفیری برای بستن پیمان صلح به دربار ایران گسیل داشت و حدود ایران به حدود شاهنشاهی هخامنشی رسید.ولی روز دیگر بر اثر سوء تدبیر و غرور بیحد و خوشگذرانی زمامدار وقت،ایران در لب پرتگاه سقوط قرار گرفت.نقاط فتح شده یکی پس از دیگری از زیر نفوذ درآمد،و سپاه دشمن تا قلب سرزمین ایران،یعنی«دستگرد»نزدیک«تیسفون»رسید و کار به جائی رسید که خسرو پرویز از بیم رومیان پا به فرار گذارد.این عمل ننگین خشم ملت را برانگیخت و سرانجام به دست فرزند خود شیرویه کشته شد. آسیبشناسان تاریخ،علت عقب گرد قدرت ایران را معلول غرور و خودخواهی زمامدار وقت و تجملطلبی و خوشگذرانی وی میدانند.اگر او پیام سفیر صلح را پذیرفته بود،شکوه ایران در پناه صلح محفوظ میماند.اگر نامه پیامبر در روحیه خسرو پرویز اثر خوبی نبخشید،تقصیر نامه و یا نامهرسان نبود،بلکه روحیات خاص و خودخواهی مفرط او مهلت نداد که پیرامون دعوت پیامبر چند دقیقه بیندیشد.هنوز مترجم نامه را به پایان نرسانیده بود که فریاد کشید و نامه را گرفت و پاره کرد.اینک تفصیل جریان: در آغاز سال هفتم هجرت،پیامبر (16) یکی از افسران ارشد خود،یعنی«عبد الله حذافه سهمی قرشی»را مامور کرد که نامه وی را به دربار ایران ببرد،و آن را به خسرو پرویز برساند،تا او را به وسیله نامه به آئین توحید دعوت نماید.ما ترجمه نامه را در اینجا و متن آن را در پاورقی مینگاریم. به نام خداوند بخشنده مهربان «از محمد،فرستاده خداوند به کسری بزرگ ایران.درود بر آنکس که حقیقت جوید و به خدا و پیامبر او ایمان آورد،و گواهی دهد که جز او خدائی نیست،و شریک و همتائی ندارد و معتقد باشد که«محمد»بنده و پیامبر او است.من به فرمان خداوند ترا به سوی او میخوانم.او مرا به هدایت همه مردم فرستاده است تا همه مردم را از خشم او بترسانم،و حجت را بر کافران تمام کنم.اسلام بیاور تا در امان باشی،و اگر از ایمان و اسلام سربرتافتی،گناه ملت مجوس بر گردن تو است». (17) شاعر سخنساز و شیرینزبان ایران«حکیم نظامی»،این حقایق تاریخی را به نظم درآورده و چنین میگوید: تو ای عاجز که خسرو نام داری و گر کیخسروی صد جام داری مبین در خود که خودبین را بصر نیست خدابین شو که خود دیدن هنر نیست گواهی ده که عالم را خدائی است نه بر جا و نه حاجتمند جائی است خدائی کادمی را سروری داد مرا بر آدمی پیغمبری داد سفیر پیامبر وارد دربار گردید.خسرو پرویز دستور داد تا نامه را از او بگیرند، ولی او گفت:باید نامه را شخصا خودم برسانم و نامه پیامبر را به خسرو تسلیم کرد.خسرو پرویز مترجم خواست.مترجم نامه را باز کرد و چنین ترجمه نمود. نامهایست از محمد رسولخدا به«کسری»بزرگ ایران.هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود که زمامدار ایران سختبرآشفت و داد زد و نامه را از مترجم گرفت،و پاره کرد و فریاد کشید:این مرد را ببینید که نام خود را پیشتر از نام من نوشته است.فورا دستور داد که عبدالله را از قصر بیرون کنند.عبدالله از قصر بیرون آمد،و بر مرکب خود سوار شد و راه مدینه را پیش گرفت.او جریان کار خود را گزارش داد، پیامبر از بیاحترامی«خسرو»سخت ناراحت گردید و آثار خشم در چهره او دیده شد و در حق وی چنین نفرین کرد: «اللهم مزق ملکه»: خداوندا رشته سلطنت او را پاره کن. (18) باز حکیم نظامی شاعر و سخنور معروف ایران چنین سروده است: چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو بجوشید از سیاستخون خسرو خطی دید از سواد هیبتانگیز نوشته از محمد سوی پرویز کرا زهره که با این احترامم نویسد نام خود بالای نامم درید آن نامه گردنشکن را نه نامه بلکه نام خویشتن را نظریه یعقوبی «ابن واضح»،اخباری معروف به«یعقوبی»،در تاریخ خود بر خلاف اتفاق عموم تاریخنویسان مینویسد:«خسرو پرویز نامه پیامبر را خواند و برای احترام پیامبر مقداری مشک و ابریشم وسیله سفیر پیامبر فرستاد».پیامبر عطر را تقسیمکرده و فرمود:ابریشم شایسته مردان نیست و فرمود:قدرت اسلام وارد سرزمین او میشود«و امر الله اسرع من ذلک» (19) . ولی با این وصف،نظر هیچ یک از تاریخنویسان با نظر یعقوبی موافق نیست،جز اینکه احمد بن حنبل (20) مینویسد:خسروپرویز،هدیهای برای پیامبر فرستاد. فرمان خسروپرویز به فرماندار یمن سرزمین حاصلخیز«یمن»،در جنوب مکه قرار دارد،و حکمرانان آنجا همواره دستنشانده شاهان ساسانی بودند.در آن روز«باذان»،حکمران آنجا بود.شاه ساسانی،از شدت غرور نامهای به فرماندار«یمن»،به شرح زیر نوشت: به من گزارش رسیده است که مردی از قریش در مکه مدعی نبوت است. دو نفر از افسران ارشد خود را به سوی او اعزام کن تا او را دستگیر کرده به سوی من بیاورند. (21) و بنا به نقل ابن حجر در«الاصابه»،«باذان»دستور داد که این دو افسر،او را وادار کنند تا به آئین نیاکان خود برگردد،و اگر نپذیرفتسر او را از تن جدا کرده برای او بفرستند. این نامه حاکی از بیاطلاعی زمامدار وقت است.او به قدری بیاطلاع بود که نمیدانست که این شخص مدعی نبوت بیش از شش سال است که از مکه به مدینه مهاجرت نموده است.وانگهی شخصی را که در نقطهای داعیه نبوت دارد،و نفوذ او به قدری گسترش یافته که پیک برای دربار شاهان جهان میفرستد،نمیتوان با اعزام دو افسر دستگیر کرد و او را به یمن احضار نمود. فرماندار«یمن»طبق دستور مرکز،دو افسر ارشد و نیرومند خود را به نامهای«فیروز»و«خرخسره»،روانه حجاز کرد.این دو مامور نخست در«طائف»،با یک مرد قرشی تماس گرفتند.وی آنها را راهنمائی کرد و گفت:شخصی کهمورد نظر شما است، اکنون در مدینه است.آنان راه مدینه را پیش گرفتند،و شرفیاب محضر پیامبر شدند. نامه باذان را تقدیم کرده و چنین گفتند:ما به دستور مرکز از طرف فرماندار یمن ماموریم شما را به یمن جلب کنیم و تصور میکنیم که«باذان»،در خصوص کار شما با خسرو پرویز مکاتبه کند و موجبات رضایت او را جلب نماید.در غیر این صورت،آتش جنگ میان ما و شما روشن میشود،و قدرت ساسان خانههای شما را ویران میسازد و مردان شما را میکشد... پیامبر،با کمال خونسردی سخنان آنان را شنید.پیش از آنکه به پاسخ گفتار آنها بپردازد،نخست آنها را به اسلام دعوت نمود،و از قیافه آنها که دارای شاربهای بلندی بودند،خوشش نیامد. (22) عظمت و هیبت پیامبر و خونسردی او،آنچنان آنها را مرعوب ساخته بود که وقتی پیامبر آئین اسلام را به آنها عرضه داشت،بدنشان میلرزید. سپس به آنها فرمود:امروز بروید،من فردا نظر خود را به شما میگویم. در این هنگام،وحی آسمانی نازل گردید و فرشته وحی پیامبر را،از کشته شدن«خسرو پرویز»آگاه ساخت.فردای آن روز که افسران(فرماندار)یمن،برای گرفتن جواب به حضور پیامبر رسیدند،پیامبر فرمود:پروردگار جهان مرا مطلع ساخت که دیشب، «خسرو پرویز»،وسیله پسرش«شیرویه»کشته شد و پسر بر تختسلطنت نشست.شبی را که پیامبر معین نمود،شب سهشنبه دهم جمادی الاولی سال هفت هجری بوده است. (23) ماموران باذان،از شنیدن این خبر سخت وحشتزده شده گفتند:مسئولیت این گفتار شما به مراتب بالاتر از ادعاء نبوت است که شاه ساسان را به خشم درآورده است.ما ناچاریم جریان را به حضور باذان برسانیم و او به«خسرو پرویز»گزارش خواهد داد. پیامبر فرمود:من خوشوقتم که او را از جریان آگاه سازید،و نیز به او بگوئید: «ان دینی و سلطانی سیبلغ الی منتهی الخف و الحافر»یعنی:«آئین و قدرت من به آننقطهای که مرکبهای تندرو به آنجا میرسند،خواهد رسید». و اگر تو اسلام آوری ترا در این حکومت که اکنون در اختیار داری باقی میگذارم.سپس پیامبر،برای تشویق ماموران،کمربند گرانبهائی را که برخی از رؤسای قبائل به او هدیه کرده و در آن طلا و نقره به کار رفته بود،به ماموران باذان داد،و هر دو نفر با کمال رضایت از محضرش مرخص شده راه یمن را پیش گرفتند و«باذان»را از خبری که پیامبر به آنها داده بود،مطلع ساختند. «باذان»گفت:اگر این گزارش درستباشد،حتما او پیامبر آسمانی است و باید از او پیروی کرد.چیزی نگذشت که نامهای از«شیرویه»،به مضمون زیر به فرماندار یمن رسید:آگاه باش!من«خسرو پرویز»را کشتم،و خشم ملتباعثشد که من او را بکشم.زیرا او اشراف(فارس)را کشت و بزرگان را متفرق ساخت هر موقع نامه من به دستشما رسید از مردم برای من بیعتبگیر و هرگز با شخصی که ادعاء نبوت میکند و پدرم بر ضد او دستور داده بود،با خشونت رفتار مکن تا دستور مجدد من به تو برسد. نامه«شیرویه»،موجبات اسلام آوردن باذان و کلیه کارمندان حکومت وقت را که همگی ایرانی بودند،فراهم آورد.در این باره،باذان با پیامبر مکاتبه کرد و اسلام خود و کارمندان حکومت را بحضرتش ابلاغ نمود. پیک اسلام در سرزمین مصر
سرزمین مصر،نقطه پیدایش تمدنهای کهن،و مرکز سلطنت«فراعنه»و محل قدرت قبطیان بود. روزی که ستاره اسلام در حجاز درخشید،سرزمین مصر قدرت و استقلال خود را از دست داده بود.«مقوقس»،از جانب قیصر روم،استانداری مصر را در برابر پرداخت 19 میلیون دینار در سال،پذیرفته بود. «حاطب بن ابی بلتعه»،مرد دلاور و سوارکار چابکی بود،و در تاریخ اسلام حادثه معروفی دارد که در رویدادهای سال هشتم خواهد آمد. او یکی از آن شش نفری بود که ماموریتیافتند نامههای تبلیغی پیامبر را به دست زمامداران بزرگ جهان آن روز برسانند.پیامبر او را مامور ساخت که نامه وی را به«مقوقس»،حکمران مصر برساند.اینک ترجمه نامه پیامبر: به نام خداوند بخشنده مهربان،(نامهایست)از محمد فرزند عبدالله،به«مقوقس»بزرگ قبطیان.درود بر پیروان حق،من ترا به آئین اسلام دعوت میکنم.اسلام آور(تا از خشم خداوند)در امان باشی.اسلام آور تا خداوند به تو دو پاداش بدهد و اگر از آئین اسلام روی گردانی،گناه قبطیان نیز بر تو است. «ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم:غیر خدا را نپرستیم،کسی را انباز او قرار ندهیم و نباید برخی از ما بعضی دیگر را به خدائی بپذیرد(هرگاه ای محمد)آنان از آئین حق سر برتابند،بگو گواه باشید که ما مسلمانیم». (24) سفیر پیامبر اسلام رهسپار کشور مصر گردید و اطلاع یافت که فرمانروا در یکی از کاخهای بلند لب دریا،در شهر«اسکندریه»بسر میبرد.او رهسپار«اسکندریه»گردید و با زورق،خود را به داخل کاخ مقوقس رسانید.وی«حاطب»را به حضور خود پذیرفت،و نامه را باز کرد و خواند و مقداری در مضمون نامه فکر کرد سپس سر خود را بلند نمود و به سفیر اسلام چنین گفت: اگر راستی«محمد»پیامبر خداست،چرا مخالفان او توانستند که وی را از زادگاه خود بیرون کنند و ناچار شد که در«مدینه»مسکن گزیند.چرا بر آنها نفرین نمیفرستد تا آنها نابود شوند؟! سفیر فهمیده و توانای اسلام به او چنین گفت:حضرت عیسی پیامبر خدا بود و شما نیز به رسالت او گواهی میدهید،موقعی که بنیاسرائیل نقشه قتل او را کشیدند چرا وی درباره آنها نفرین نکرد تا خدا آنها را نابود سازد؟ فرماندار که انتظار چنین پاسخ دندانشکنی را نداشت،در برابر منطق محکمسفیر به زانو درآمد و زبان به تحسین گشود و گفت:«احسنت انتحکیم جئت من عند حکیم»:آفرین بر تو مرد فهمیدهای هستی و از طرف شخص فهمیده و با کمالی پیغام آوردهای. (25) سفیر از حسن استقبال استاندار مصر جرات پیدا کرد و زبان به تبلیغ گشود،و گفت: پیش از شما کسی(فرعون)در این کشور حکمرانی میکرد،که مدتها به مردم خدائی میفروختخدا او را نابود ساخت،تا زندگی وی،برای شما مایه عبرت شود،و شما باید کوشش کنید که زندگی شما برای دیگران مایه عبرت نباشد. پیامبر ما مردم را به آئین پاک دعوت نمود.قریش سرسختانه با او پیکار کردند،و ملتیهود با کینهتوزی خاصی با او به مقابله برخاستند،و نزدیکترین افراد به وی ملت نصاری است.به جانم سوگند،همان طوری که«موسی بن عمران»،نبوت حضرت مسیح را به مردم بشارت داده،همان طور نیز حضرت عیسی مبشر نبوت محمد«ص»بوده است. شما را به آئین اسلام و کتاب آسمانی خود(قرآن)دعوت مینمائیم،همان طور که شما، اهل تورات را به انجیل دعوت نمودهاید.هر ملتی که دعوت پیامبری را بشنود،باید از او پیروی نماید،و من ندای این پیامبر را به سرزمین شما رسانیدم.شایسته است که شما و ملت مصر از آئین او پیروی نمائید،و من هرگز شما را از اعتقاد به آئین مسیح باز نمیدارم،بلکه به تو میگویم به دنبال آئین او بروید ولی بدانید، صورت کامل آئین حضرت مسیح،همان آئین اسلام است. (26) مذاکرات سفیر با حکمران مصر به پایان رسید،ولی«مقوقس»پاسخ قطعی به وی نداد. «حاطب»باید مدتی توقف کند تا پاسخ نامه را بگیرد و برای پیامبر اسلام ببرد. روزی«مقوقس»،«حاطب»را خواست و با او در کاخ خود خلوت کرده و از برنامه و آئین پیامبر پرسید.سفیر در پاسخ وی چنین گفت:او مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت میکند.امر میکند که مردم در شبانه روز،پنجبار نماز بخوانند،و ماه رمضان روزه بگیرند،خانه خدا را زیارت کنند،و به پیمان خود پایبند باشند،از خوردن مردار و خون، خودداری نمایند و...«حاطب»سخنان خود را با شرح حالات و خصوصیات زندگی پیامبر خاتمه داد.زمامدار مصر به او چنین گفت:اینها نشانه نبوت او است،و من میدانستم که خاتم پیامبران هنوز ظهور نکرده است،تصور میکردم که او از سرزمین شام،که مرکز ظهور پیامبران استبرانگیخته خواهد شد،نه از سرزمین«حجاز».ای سفیر محمد!بدان و آگاه باش اگر من به آئین او ایمان بیاورم، ملت«قبط»با من همراهی نمیکنند.امیدوارم که قدرت این پیامبر به سرزمین مصر کشیده شود،و یاران او در کشور ما منزل نمایند و بر قدرتهای محلی و عقائد باطل پیروز آیند.من از شما درخواست میکنم که این مذاکرات را سری تلقی کنید و کسی از قبطیان از این گفتگو آگاه نشود. (27) مقوقس به پیامبر نامه مینویسد حکمران مصر،نویسنده عربی خود را خواست و دستور داد که نامهای به شرح زیر به پیامبر گرامی بنویسد:نامهایستبه«محمد»فرزند«عبد الله»از«مقوقس»بزرگ«قبط»،درود بر تو،من نامه ترا خواندم و از مقصد تو آگاه شدم و حقیقت دعوت ترا یافتم.من میدانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد ولی تصور مینمودم که از نقطه شام برانگیخته خواهد شد.من مقدم سفیر تو را گرامی شمردم. سپس در نامه خود به هدایائی که برای پیامبر فرستاده اشاره کرد و نامه را با جمله«سلام بر تو»ختم نمود (28) احترامی که مقوقس در انشاء نامه به کار برده و نام«محمد»را بر نام خود مقدم داشته بود و نیز هدایای گرانبهائی که برای پیامبر فرستاده،و احترام شایستهای کهاز سفیر«محمد»به جا آورده بود،همگی حاکی است،که مقوقس دعوت پیامبر را در باطن پذیرفته بود،ولی علاقه به حکومت و ریاست او را از تظاهر به اسلام و انقیاد عملی بازداشت. «حاطب»،با همراهی و محافظت دستهای از ماموران«مقوقس»،به سرزمین شام وارد گردید،و ماموران را مرخص کرد،و خود با کاروانی رهسپار مدینه شد.نامه مقوقس را تسلیم پیامبر نمود و پیام او را رسانید.پیامبر فرمود او از حکومتخود ترسیده و اسلام را نپذیرفته است ولی قدرت و ریاست او به زودی نابود خواهد شد. مغیرة بن شعبه در دربار مصر مغیرة بن شعبه،که بعدها یکی از سیاستمداران بزرگ عرب و بازیگران صحنه سیاستشد،و به عقل و درایت و پختگی اشتهار داشت،با جمعی از قبیله«ثقیف»رهسپار دربار مصر شد. بزرگ مصریان از آنها پرسید،چگونه به مصر وارد شدید،با آنکه مسیر شما به وسیله نیروهای اسلام اشغال شده است؟وی گفت:از طریق دریا آمدهایم.گفت:طائفه«ثقیف»با دعوت محمد چه کردند؟پاسخ داد:کسی از ما آئین او را نپذیرفته است.گفت:قوم محمد با او چگونه معامله نمودند؟جواب داد:جوانان قریش دل به آئین او بستهاند،ولی پیران از دعوت او روی گردانند:گفت:میتوانی آئین او را به طور اجمال بیان کنی؟ مغیره گفت:او ما را به پرستش خدای یگانه دعوت کرده و دستور میدهد که بتها را از قدرت و مقام منیعی که دارند خلع کنیم.دستور میدهد که نماز بخوانیم و زکات بدهیم، و به ارحام نیکی کنیم و به پیمان خویش وفادار باشیم،از زنا و شراب و ربا بپرهیزیم... مقوقس سخن او را قطع کرد و گفت:مردم ثقیف بدانند که محمد پیامبر آسمانی است و برای هدایت همه مردم برانگیخته شده و اگر ندای دعوت او به سرزمین قبطیان و رومیان برسد،از او پیروی خواهند نمود،و حضرت مسیح دستور داده که از چنین پیامبری پیروی نمائیم.آنچه شما از برنامه و آئین او نقلمیکنید،بدون کم و زیاد برنامه پیامبران گذشته است،و سرانجام قدرت به دست وی خواهد افتاد و کسی را یارای نزاع و نبرد با او نخواهد بود. سخنان«مقوقس»آنان را ناراحت کرد و با کمال بیشرمی گفتند:اگر همه مردم آئین او را بپذیرند،ما هرگز نخواهیم پذیرفت.ولی«مقوقس»برای خاموش ساختن آنها،سر به زیر افکند و گفت:این افکار،کاملا کودکانه است. (29) این جریان با سایر مدارک تاریخی وفق نمیدهد،زیرا پیامبر به سلاطین و زمامداران جهان در سال هفتم هجرت نامه نوشت،در صورتی که مغیره در جنگ خندق ایمان آورده و در حدیبیه در صفوف مسلمانان بود.حتی در محضر پیامبر با نماینده قریش عروة بن مسعود ثقفی مشاجرهای دارد که در صلح حدیبیه،گفته شد.و در صورت صحت جریان،باید بگوئیم«مغیره»در آن جمعیت نبوده است. در پایان یادآور میشویم که«واقدی» (30) ،متن نامه پیامبر را طوری دیگر نقل کرده است،و طرز انشاء نامه حاکی است که اساس صحیحی ندارد.زیرا در آن نامه پیامبر وی را تهدید به جنگ کرده و میگوید:«خداوند به من دستور تبلیغ داده،و اگر از راه تبلیغ دعوت مرا نپذیرفتید،به من امر کرده که با کافران بجنگم». این مضمون قطعا بیاساس است،زیرا امکانات مسلمانان آنروز اجازه نمیداد که با مکیان از در جنگ و نبرد وارد شوند،چه رسد،که به سرزمین مصر و نقطه دورافتاده لشکرکشی نمایند.از این گذشته،یک چنین سخن در نخستین دعوت با روح بزرگ مرد جهان انسانیت،که بیش از دیگران موقعشناس بود،هرگز مناسب نیست. پیک اسلام در سرزمین خاطرهها«حبشه» سرزمین حبشه در انتهای آفریقای شرقی قرار دارد و وسعتخاک آن 18000 کیلومتر مربع، و پایتخت فعلی آن شهر«آدیسآبابا»است. شرقیان،بیش از یک قرن قبل از اسلام با این سرزمین آشنا شده بودند.این آشنائی بر اثر حمله ارتش ایران،در دوران شهریاری انوشیروان صورت پذیرفت،و با مهاجرت مسلمانان از مکه به حبشه تکمیل شد. روزی که پیامبر تصمیم گرفتشش تن از ماموران زبده و دلاور خود را به عنوان سفیران ابلاغ نبوت جهانی به نقاط دور بفرستد،«عمرو بن امیه ضمری»را مامور ساخت، که با نامهای رهسپار حبشه گردد،و پیام او را به«نجاشی»،زمامدار دادگر آن سرزمین برساند.نامه زیر نخستین نامهای نیست که پیامبر اسلام به زمامدار حبشه نوشته است،بلکه پیش از این نامه،نامهای درباره مهاجران مسلمان نوشته و آنها را به فرمانروای حبشه توصیه کرده و از«نجاشی»خواسته بود که عنایات خاص خود را در حق آنان مبذول دارد و متن این نامه در تواریخ اسلام موجود است. (31) گاهی میان این دو نامه(نامهای که بعنوان ابلاغ رسالت جهانی نوشته شده،و نامهای که برای توصیه مهاجران نگارش یافته)اشتباه رخ میدهد و عبارات هر دو نامه بهم آمیخته میشود. روزی که پیامبر،سفیر خود را همراه نامهای رهسپار کشور حبشه ساخت،هنوز دستهای از مسلمانان مهاجر در آنجا به سر میبردند.گروهی نیز به مدینه بازگشته بودند،و از رعیتپروری و دادگستری آن زمامدار بزرگ،خاطره شیرینی داشتند.از اینرو سرزمین حبشه برای مسلمانان مهاجر سرزمین خاطرهها بود،و زمامدار آنجا را بسان یک رهبر دادگر ستایش میکردند،و اگر ما،در نامه پیامبر گرامی که به زمامدار آنجا نوشته،یک نوع انعطاف و نوازش و نرمی در سخن مشاهده میکنیم،برای اینست که روحیه زمامدار آنجا برای پیامبر مشخص و روشن بود. وی در نامههای دیگر،زمامداران وقت را با عقوبت الهی تهدید میکرد و میفرمود: اگر ایمان نیاورید،گناه ملتها که از ترس شما ایمان نیاوردند،بر گردن شما است، ولی در این نامه از این گفتار خبری نیست. اینک ترجمه نامه (32) به نام خداوند بخشنده مهربان،نامهایست از محمد پیامبر خدا به نجاشی زمامدار حبشه.درود بر شما!من خدائی را که جز او خدائی نیستستایش میکنم.خدائی که از عیب و نقص منزه است،و بندگان فرمانبردار او از خشم او درامانند،و او به حال بندگان ناظر و گواه است،گواهی میدهم که عیسی فرزند مریم،روحی است از جانب خدا و کلمهایست که در رحم مریم زاهد و پاکدامن قرار گرفته است.خداوند با همان قدرت و نیروئی که آدم را بدون پدر و مادر آفرید،او را نیز بدون پدر در رحم مادرش پدید آورد،من ترا به سوی خدای یگانه که شریک ندارد دعوت میکنم،و از تو میخواهم که همیشه مطیع و فرمانبردار او باشید و از آئین من پیروی نمائید،ایمان به خدائی آورید که مرا به رسالتخود مبعوث فرمود.زمامدار حبشه آگاه باشد که من پیامبر خدا هستم.من شما و تمام لشکریانت را به سوی خدای عزیز دعوت میکنم،و من وسیله این نامه و اعزام سفیر به وظیفه خطیری که بر عهده داشتم عمل کردم و ترا پند و اندرز دادم، درود بر پیروان هدایت. (33) پیامبر نامه خود را با سلام آغاز کرده و شخصا به زمامدار حبشه درود فرستادهاست ولی در نامههای دیگر،درود شخصی به«کسری»و«قیصر»و«مقوقس»زمامداران ایران و روم و مصر نفرستاده،بلکه نامه را با درود کلی(سلام بر پیروان هدایت) آغاز کرده است.ولی در این نامه،شخصا به زمامدار حبشه سلام فرستاده و از این طریق در حق او احترام خاصی نسبتبه سائر زمامداران معاصر وی قائل شده است. در این نامه به یک سلسله از صفات برجسته خداوند که همگی از نزاهت و عظمت او حاکی است،اشاره شده است.سپس،موضوع«الوهیت»(خدا بودن مسیح)را که زائیده افکار منحط کلیسا است،مطرح کرده و با برهان مخصوصی که از قرآن الهام گرفته آن را رد کرده است.همچنین،ولادت حضرت عیسی را با تولد حضرت آدم مقایسه کرده و اثبات نموده که اگر پدر نداشتن دلیل بر خدا بودن و یا فرزندی او باشد،آدم ابو البشر نیز چنین بوده در صورتی که درباره وی چنین عقیدهای وجود ندارد. در پایان نامه،دعوت خود را به لباس پند و اندرز درآورده و از این طریق از ابراز شخصیت و بزرگی خودداری شده است. گفتگوی سفیر پیامبر با زمامدار حبشه سفیر اسلام با تشریفات خاص به حضور زمامدار حبشه رسید و به او چنین گفت: من وظیفه دارم که پیام رهبر خود را برسانم،و سرشت پاک شما نیز داوری میکند که به عرایض من بذل عنایت فرمائید. ای زمامدار دادگر حبشه!دلسوزیهای شما درباره مسلمانان مهاجر،فراموش شدنی نیست و این عواطف آنچنان باعثخرسندی ما گردیده که شما را از خود میدانیم.ما آنچنان به شما اعتماد و اطمینان داریم که گویا از یاران شما هستیم. کتاب آسمانی شما انجیل،گواه محکم و غیر مردود است.این کتاب،دادرس دادگریست، که ستم نمیکند و این داور عادل صریحا به نبوت پیامبر ما گواهی میدهد.اگر از این فرستاده جهانی و پیامبر خاتم پیروی نمودید،به خیر بزرگی نائل خواهید آمد. در غیر این صورت،مثل شما مثل یهود خواهد بود،که آئین مسیح را که ناسخ آئین«کلیم»بود،نپذیرفته و بر دین منسوخ باقی ماندند.و آئین اسلام بسان آئین مسیح،ناسخ و بیک معنی تکمیل کننده شرایع پیشین است. زمامدار دادگر حبشه به سفیر پیامبر اسلام چنین گفت:من گواهی میدهم که«محمد»، همان پیامبریست که اهل کتاب در انتظار او هستند.و عقیده دارم که همان طوری که حضرت موسی از نبوت حضرت مسیح خبر داده،مسیح نیز علائم و نشانههای پیامبر آخر الزمان را گزارش کرده است.من حاضرم،نبوت وی را برای عموم مردم اعلام کنم، ولی از آنجا که فعلا زمینه برای اعلام آماده نیست،و نیروی من کم است،باید زمینه را آماده ساخت،تا دلها به سوی اسلام متوجه گردد.اگر برای من امکان داشت،هم اکنون به سوی پیامبرتان میشتافتم. (34) سپس نامهای در پاسخ نامه پیامبر نوشت که آن را در اینجا منعکس میسازیم. نامه نجاشی به پیامبر به نام خداوند بخشنده مهربان،نامهایستبه سوی«محمد»رسولخدا از«نجاشی»درود کسی که جز او خدائی نیست،درود کسی که مرا به اسلام هدایت نمود،بر شما باد!نامه شما را پیرامون نبوت و بشریتحضرت عیسی زیارت نمودم.به خدای زمین و آسمان سوگند آنچه بیان نموده بودید عین حقیقت است و من هیچ مخالفتی با آن ندارم،و از حقیقت آئین شما نیز آگاهی یافتم و درباره مسلمانان مهاجر،تا آنجا که مقتضیات ایجاب میکرد،خدمات لازم به عمل آمد،و من اکنون به وسیله این نامه گواهی میدهم که شما فرستاده خدا و شخص راستگو که کتابهای آسمانی او را تصدیق میکنند میباشید،و من در حضورپسر عموی شما(جعفر بن ابی طالب)مراسم اسلام و ایمان و بیعت را انجام دادم. من برای ابلاغ پیام و اسلام خود،فرزندم«رارها»را رهسپار محضر مقدستان کرده و صریحا اعلام میدارم که من جز خود،ضامن کسی نیستم،و اگر دستور فرمائید خودم رهسپار خدمت پرفیضتان شوم،درود بر شما ای پیامبر خدا. (35) نجاشی هدایای مخصوصی برای پیامبر گرامی فرستاد و پیامبر هم بعدا دو نامه دیگر برای نجاشی فرستاد. نامههای به زمامداران شام و یمامه شاید به نظر برخی از متفکران سیاسی آن روز،دعوت جهانی پیامبر از زمامداران وقتیک نوع کار خارج از متعارف بود،ولی مرور زمان ثابت کرد که آنحضرت وظیفهای جز این نداشت. اولا:اعزام شش سفیر در یک روز به اطراف جهان،آنهم با نامههایی محکم و مستدل، هرگونه تردیدی را به روی مخالفان در آینده بست.امروز،دیگر کسی نمیتواند با این عمل بزرگ،در جهانی بودن دعوت آن حضرت شک و تردیدی به خود راه دهد.علاوه بر آیاتی که در این زمینه وارد شده،خود اعزام سفیر،بزرگترین دلیل جهانی بودن رسالت او است. ثانیا:عموم زمامداران وقت جز خسروپرویز که مرد متکبر و مستبدی بود،تحت تاثیر دعوت و نامههای وی قرار گرفته،از نمایندگان پیامبر کمال احترام را به عمل آوردند.همچنین،ظهور پیامبر عربی در محافل مذهبی محور بحث و مذاکره قرار گرفت.این نامهها خفتگان را بیدار کرد،افراد غافل را سخت تکان داد،و شعور ملل متمدن جهان را برانگیخت،تا درباره موعود تورات و انجیل به بحث و تحقیق بپردازند و دانشمندان ربانی و اسقفها و کشیشان بیغرض،با طرق مختلفی با آئین جدید در تماس باشند.از این نظر،دستههای زیادی از پیشوایان مذهبی شرایع آن روز،در اواخر زندگانی پیامبر و پس از فوت وی،راه مدینه را در پیشگرفته و از نزدیک،وضع آئین او را مورد بررسی قرار دادند. ما در فصول گذشته به طور مشروح تاثیر نامههای آن حضرت را در نفوس زمامداران«روم»و«مصر»و«حبشه»یادآور شدیم.اکنون به دنباله تاثیر نامه آن حضرت در«نجاشی»توجه کنید. او پس از تقدیم هدایائی به نماینده پیامبر برای آشنا ساختن مبلغان مذهبی«حبشه»به حقانیت آئین پیامبر،سی تن از کشیشان ورزیده را رهسپار سرزمین مدینه ساخت،تا زندگی زاهدانه و ساده پیامبر اسلام را از نزدیک ببینند،و تصور نکنند که او نیز مانند سلاطین روزگار،دستگاهی دارد. اعزامیان زمامدار حبشه،به حضور پیامبر باریافتند،و عقیده پیامبر را درباره حضرت مسیح خواستند.پیامبر عقیده خود را درباره حضرت مسیح با خواندن یک آیه از سوره مائده روشن نمود.مضمون این آیه،آنچنان آنها را تکان داد که بیاختیار اشک از دیدگانشان جاری گشت.اینک ترجمه آیه: «هنگامی که خداوند به عیسی بن مریم چنین گفت:به یاد آر ای عیسی!نعمتی را که به تو و مادرت مبذول داشتیم،ترا با روح القدس(فرشته بزرگ)کمک کردیم،در پرتو این عنایات،در کودکی و در بزرگی با مردم سخن میگفتی،کتاب و حکمت،تورات و انجیل را به تو تعلیم کردیم،به فرمان خداوند از گلها صورت مرغ درست میکردی،سپس به اذن خداوند مرغ حقیقی میشدند،نابینایان مادرزاد و بیماران«برص»را شفا میبخشیدی،و مردگان را زنده میکردی.«بیاد آر»هنگامی را که با دلایل روشن به سوی ملت اسرائیل برانگیخته شدی و من ترا از گزند آنها مصون داشتم،ولی کسانی که کافر(یهود) بودند در برابر این آیات روشن،کارهای ترا سحر و جادو میدانستند». (36) این گروه،پس از بررسی دقیق درباره دعوت پیامبر بسوی حبشه بازگشته،و جریان را به عرض سلطان رسانیدند.او نیز مانند مبلغان،اشک در چشمانش حلقه زد. (37) ابن اثیر، (38) سرگذشت اعزامشدگان را به گونهای دیگر نوشته است.وی گوید:همه آنها در دریا غرق شدند و پیامبر نامهای به عنوان تسلیتبه نجاشی نوشت.ولی مضمون نامهای که«ابن اثیر»به آن اشاره کرده،هرگز گواه بر آن نیست که مصیبتی متوجه نجاشی گردیده است. نامه پیامبر به امیر غسانیان غسانیان،تیرهای از قبیله«ازد»قحطانند که مدتها در سرزمین«یمن»زندگی میکردند و اراضی آنها از سد«مارب»مشروب میشد.پس از ویرانی سد،مجبور به کوچ شده در سرزمین شام فرود آمدند.قدرت نفوذ آنان،بومیان آن منطقه را تحت الشعاع قرار داد،و سرانجام دولتی به نام دولت«غسانیه»تشکیل گردید،که در آن منطقه،زیر نظر قیصرهای روم فرمانروائی داشتند.روزی که اسلام نظام حکومتی آنها را برچید،سی و دو نفر از آنها در سرزمینهای«جولان»و«یرموک»و«دمشق»حکمرانی کرده بودند. «شجاع بن وهب»،یکی از شش سفیری بود که برای ابلاغ پیام جهانی اسلام،عازم سرزمین غسانیها شد.او نامه پیامبر را به حکمران آنان،یعنی«حارث بن ابی شمر»،در نقطه«بعوظه»تسلیم نمود.هنگامی که سفیر پیامبر به سرزمین«حارث»رسید،مطلع شد که زمامدار وقت مشغول تهیه مقدمات استقبال از«قیصر»است و قیصر به شکرانه پیروزی بر دشمن(ایران)،از مقر حکومتخود قسطنطنیه،پیاده به زیارت«بیت المقدس»میآمد و میخواستبه نذر خود جامه عمل بپوشاند. از این نظر،او مدتی انتظار کشید تا به وی وقت ملاقات داده شد.وی در این مدت، با«حاجب»(رئیس تشریفات)طرح رفاقت ریخت،و او را از خصوصیات زندگی پیامبر و آئین پاک وی آگاه ساخت.بیانات نافذ و مؤثر سفیر انقلاب فکر عجیبی در او پدید آورد،که بیاختیار اشک از دیدگان او سرازیر گردید،و گفت: من انجیل را دقیقا مطالعه کردهام و اوصاف پیامبر را خوانده و هماکنون به او ایمان آوردم،ولی از«حارث»میترسم که مرا بکشد و خود«حارث»نیز از قیصر ترس دارد و اگر سخنان ترا نیز از صمیم دل باور کند باز هم نخواهد توانست تظاهر نماید،زیرا وی و نیاکان این سلسله همگی دستنشاندگان«قیصر»هستند. وقتی او به حضور زمامدار وقتباریافت،وی روی تخت نشسته و تاجی بر سر داشت.او نامه حضرت را که به شرح زیر بود،به وی تسلیم نمود: «بنام خداوند بخشنده مهربان،نامهایست از محمد رسولخدا،به حارث بن ابی شمر.سلام بر پیروان حق و هادیان و مؤمنان واقعی.ای حارث!من ترا به خدای یگانهای که شریک ندارد،دعوت میکنم،اگر اسلام بیاوری سلطنت تو باقی خواهد ماند». (39) آخرین قسمت نامه،حارث را سخت ناراحت کرد و گفت:هیچ کس نمیتواند،قدرت را از من سلب کند،من باید این پیامبر نوظهور را دستگیر کنم.سپس برای ارعاب سفیر دستور داد که لشگر در برابر او رژه روند تا نماینده پیامبر قدرت نظامی او را از نزدیک ببیند.همچنین برای خودنمائی نامهای به قیصر نوشت و او را از تصمیم خود،دائر بر دستگیری پیامبر اسلام آگاه ساخت.اتفاقا،نامه وی موقعی به دست قیصر رسید،که سفیر دیگر پیامبر«دحیه کلبی»،در حضور قیصر بود،و سلطان روم آئین پیامبر اسلام را بررسی میکرد.قیصر از تندروی حاکم غسانی ناراحتشد،در پاسخ نامه او نوشت،از تصمیم خود منصرف شو،و در شهر«ایلیا»با من ملاقات کن. از طرفی به حکم«الناس علی دین ملوکهم»،پاسخ قیصر طرز تفکر حارث را دگرگون ساخت و روش خود را با نماینده پیامبر تغییر داد و به وی خلعتبخشیده و او را رهسپار مدینه ساخت و گفتسلام مرا به پیامبر برسان و بگو من از پیروان واقعی او هستم.ولی پیامبر به پاسخ دیپلماسی وی وقعی نگذاشت و گفت:در آینده نزدیک رشته قدرت او از هم خواهد گسست.حارث در سال 8 هجرت،یعنی پس از یکسال درگذشت. (40) ششمین سفیر در سرزمین یمامه آخرین سفیر پیامبر،به سرزمین«یمامه»که میان نجد و بحرین قرار دارد،رهسپار گردید و نامه پیامبر را به امیر یمامه«هوذة بن علی الحنفی»تسلیم نمود.متن نامه آن حضرت چنین بود:به نام خدا،سلام بر پیروان هدایت،بدان آئین من به آخرین نقطهای که مرکبهای تندرو بآنجا میرسد،«شرق و غرب»خواهد رسید.اسلام آور تا در امان باشی و قدرت و سلطنت تو باقی بماند». (41) از آنجا که زمامدار یمامه مسیحی بود،سفیری که برای آن نقطه در نظر گرفته شده بود،مردی بود که مدتها در حبشه بسر برده و از منطق و رسوم مسیحیان آگاهی داشت. این مرد«سلیط بن عمرو»بود،که در دوران فشار بتپرستان مکه به فرمان پیامبر به سرزمین حبشه مهاجرت نموده بود.تعالیم عالی اسلام و برخورد با طبقات مختلف در مسافرتها،آنچنان او را شجاع و نیرومند بار آورده بود،که با سخنان خود زمامدار یمامه را تحت تاثیر قرار داد.او به حاکم یمامه چنین گفت:«بزرگوار کسی است که لذت ایمان را بچشد و از تقوی توشه بگیرد.ملتی که در پرتو سیادت تو، به سعادت رسیدند،هرگز بدفرجام نخواهند شد. من ترا به بهترین چیزها دعوت نموده و از بدترین اعمال باز میدارم.من ترا به پرستش خداوند میخوانم و از پرستش شیطان و پیروی از هوی و هوس جلوگیری میکنم.نتیجه پرستش خدا بهشت و سرانجام پیروی از شیطان آتش است.اگر به غیر آنچه من گفتم گوش فرا دادی،صبر کن تا پرده برافتد و سیمای حقیقت ظاهر گردد».قیافه متاثر زمامدار«یمامه»،حاکی از آن بود که سخنان سفیر در روان او اثر خوبی گذارده است.از اینرو،مهلتخواست،تا درباره رسالت پیامبر فکر کند.اتفاقا همان روزها یکی از اسقفهای بزرگ روم وارد سرزمین«یمامه»گردید.امیر«یمامه»،موضوع را با او در میان گذارد.اسقف گفت:چرا از تصدیق او سرباز زدید؟گفت:من از سرانجام سلطنت و قدرت خود میترسم.اسقف گفت: مصلحت در اینست که از او پیروی کنی.این همان پیامبر عربی است که مسیح از ظهور او خبر داده و در انجیل نوشته است که محمد پیامبر خدا است. پند و اندرز اسقف روحیه او را تقویت کرد و سفیر پیامبر را خواست و نامهای به شرح زیر به او نوشت. اینک مضمون نامه: مرا به زیباترین آئین دعوت نمودی.من شاعر و سخنران و سخنساز ملتخود هستم،و در میان ملت عرب موقعیتی دارم که همه از آن حساب میبرند.من حاضرم از آئین تو پیروی نمایم،مشروط بر اینکه در برخی از مقامات بزرگ مذهبی(خلافت و نیابت)مرا شریک سازی.او به این مقدار اکتفا نکرد،بلکه هیئتی را به سرپرستی«مجاعة بن مرارة»رهسپار مدینه ساخت،تا پیام او را به پیامبر برسانند و بگویند:اگر رشته این زعامت دینی پس از مرگ او در دست او باشد،او حاضر است اسلام بیاورد و او را یاری کند،والا با او از در جنگ وارد خواهد شد.این هیات به حضور پیامبر بار یافتند و نمایندگان ایمان خود را بدون قید و شرط ابراز نمودند و پیامبر در جواب پیام زمامدار یمامه گفت: اگر ایمان او مشروط است،او شایستگی حکومت و خلافت را ندارد،و خدا مرا از شر او حفظ خواهد نمود. (42) نامه دیگر پیامبر اسلام نامههائی که پیامبر برای دعوت امرا و سلاطین و فرمانداران و شخصیتهای مذهبی فرستاده است،بیش از اینهاست.هم اکنون دانشمندان متتبع،صورت بیست و نه نامه از نامههای دعوتی آن حضرت را در کتابهای خود نقل کردهاند و ما برای رعایت اختصار به همین اندازه اکتفا میکنیم. مجموع نامههای پیامبر برخی گفتهاند مجموع نامههای حضرت قریب به چهل نامه است که به افراد مختلف و کشورها و قبایل نگاشته و فرستاده است. (در این رابطه میتوانید به ص 35 تا 59 کتاب مکاتیب الرسول مراجعه نمایید). نهرو در کتاب خود،نگاهی به تاریخ جهان مینویسد: محمد(ص)از شهر مدینه پیامی برای حکمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خدای یگانه و رسول او دعوت کرد،لابد این پادشاهان وحکمرانان حیرت کردند که این مرد گمنام کیست که جرئت کرده استبرای آنها دستور صادر کند. از فرستادن همین پیامها میتوان تصور کرد که حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمینان فوق العادهای به خود و رسالتش داشته است و توانست همین اعتماد و ایمان را در مردم کشورش نیز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طوری که آن مردان توانستند بدون دشواری بر نیمی از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ایمان و اعتماد به نفس چیز بزرگی است و این ثمرات عالی را به وجود میآورد. (43) پینوشتها: 1. دانشمندان بزرگ اسلام،کلیه نامههای آن حضرت را تا آنجا که توانستهاند گرد آوردهاند.از نظر کلیت و وسعت اطلاع و زیادی تتبع،دو کتاب یاد شده زیر ارزش زیادی دارند: الف-«الوثائق السیاسیة»،نگارش پرفسور محمد حمید الله حیدرآبادی،استاد دانشگاه پاریس. ب-«مکاتیب الرسول»،نگارش دانشمند محترم،آقای علی احمدی. 2. در اینجا دو مساله را باید از یکدیگر جدا ساخت:1-رسالت جهانی پیامبر اسلام. 2-خاتمیت آئین او. در مساله نخست،جهانی و عدم جهانی بودن آئین او مطرح است و اینکه آیا او برای خصوص مردم شبه جزیره عربستان برانگیخته شده یا برای عموم مردم.در حالی که ملاک نخست در مساله دوم،آخرین پیامبر بودن او مطرح میباشد.ممکن استبرخی بگویند:آئین او جهانی است ولی خود او و یا آئین وی خاتم نیست و پس از او پیامبر و با شریعت دیگری خواهد آمد.از این جهت،باید در بحث«نبوت خاصه»پیرامون هر دو مساله به صورت جداگانه بحث نمود و ما در کتاب«مفاهیم القرآن»ج 3 پیرامون هر دو مساله به صورت گسترده بحث کردهایم،و بحثخاتمیت آن به زبان پارسی نیز برگردانده شده است.علاقمندان میتوانند از متن عربی و یا ترجمه فارسی آن بهره بگیرند. 3. سوره اعراف/158. 4. و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا -سوره سبا/28. 5. و ما هو الا ذکر للعالمین -سوره قلم/52. 6. لینذر من کان حیا .سوره یس/70. 7. هو الذی ارسل بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون -سوره توبه/33. 8. «سیره ابن هشام»،ج 2/606،«طبقات ابن سعد»،ج 1/264،«سیره حلبی»،ج 3/271. 9. «طبقات کبری»،ج 1/258،«سیره حلبی»،ج 3/271. 10. بصری مرکز استانداری استان«حوران»بود که از مستعمرات قیصر به شمار میرفت،و حارث بن ابی شمر و بطور کلی ملوک«غسان»به صورت دست نشاندگی از قیصر در آنجا حکومت میکردند. 11. «طبقات کبری»،ج 1/259. 12. «بسم الله الرحمن الرحیم من محمد بن عبد الله الی هرقل عظیم الروم،سلام علی من اتبع الهدی.اما بعد،فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم یؤتک الله اجرک مرتین.فان تولیت فانما علیک اثم«الاریسین»،و یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون،محمد رسول الله. 13. درباره تفسیر این لفظ،میان دانشمندان اختلاف است.ابن اثیر در«نهایه»،ج 1/31 مینویسد:مراد،کارمندان دربار است.برخی میگویند:مراد کشاورزان است،زیرا اکثریت مردم آنروز را طبقه کشاورز تشکیل میداد.مؤید این نظر اینست که در برخی از نسخهها(کامل ج 2 ص 145)به جای لفظ یاد شده کلمه«اکارین»موجود آمده و«اکار»همان کشاورز است.گاهی احتمال میدهند که«اریس»نام طائفهای باشد که در روم زندگی میکردند. 14. «تاریخ طبری»،ج 2/290،«بحار الانوار»،ج 20/378-380. 15. «طبقات کبری»،ج 1/259،«سیره حلبی»،ج 2/277،«کامل»،ج 2/444،«بحار»،ج 20/379. 16. ابن سعد در«طبقات»،ج 1/285 تاریخ اعزام سفیران را محرم سال هفت هجرت میداند. 17. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله الی کسری عظیم فارس.سلام علی من اتبع الهدی و آمن بالله و رسوله و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله،ادعوک بدعایة الله فانی انا رسول الناس کافة لا نذر من کان حیا و یحق القول علی الکافرین اسلم تسلم،فان ابیت فعلیک اثم المجوس؟«طبقات کبری»،ج 1/260،«تاریخ طبری»،ج 2/295 و 296،«کامل»،ج 2/81،«بحار»،ج 20/389. 18. «طبقات کبری»،ج 1/260. 19. «تاریخ یعقوبی»،ج 2/62. 20. «مسند احمد»،ج 1/96. 21. «سیره حلبی»،ج 3/278. 22. و به آنها چنین فرمود:امرنی ربی ان اعفی لحیتی و اقص شاربی:خدایم به من دستور داده که ریش را بلند،و شاربها را کوتاه سازم-«کامل»،ج 2/106. 23. «طبقات کبری»،ج 1/260،«بحار»،ج 20/382. 24. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد بن عبد الله الی المقوقس عظیم القبط،سلام علی من اتبع الهدی.اما بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم و اسلم یؤتک الله اجرک مرتین.فان تولیت فانما علیک اثم القبط«و یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون»-«سیره حلبی»،ج 3/280،«در منثور»،ج 1/40،«اعیان الشیعه»،ج 1/142. 25. «اسد الغابة»،ج 1/362. 26. «سیره حلبی»،ج 3/28. 27. «سیره زینی دحلان»،ج 3/73. 28. «طبقات کبری»،ج 1/260. 29. «سیره زینی دحلان»،ج 3/71. 30. «فتوح الشام»،ج 2/23. 31. «تاریخ طبری»،ج 2/294. 32. متن نامه چنین است:بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله الی النجاشی ملک الحبشه،سلام علیک فانی احمد الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن،و اشهد ان عیسی بن مریم روح الله و کلمته القاها الی مریم البتول الطیبة الحصینة فحملتبعیسی،حملته من روحه و نفخه کما خلق آدم بیده. و انی ادعوک الی الله وحده لا شریک له و الموالاة علی طاعته،و ان تتبعنی و توقن بالذی جائنی،فانی رسول الله و انی ادعوک و جنودک الی الله عز و جل،و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصیحتی و السلام علی من اتبع الهدی. 33. «سیره حلبی»،ج 3/279،«طبقات کبری»،ج 1/259. 34. «سیره حلبی»،ج 3/279،«طبقات کبری»،ج 1/259. 35. «تاریخ طبری»،ج 2/294،«بحار»،ج 20/392. 36. سوره مائده/110. 37. «اعلام الوری»/31. 38. «اسد الغابة»،ج 2/62. 39. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله الی الحارث بن ابی شمر،سلام علی من اتبع الهدی آمن به و صدق و انی ادعوک ان تؤمن بالله وحده لا شریک له یبقی ملکک. 40. «سیره حلبی»،ج 3/286،«طبقات ابن سعد»،ج 1/261. 41. بسم الله الرحمن الرحیم،من محمد رسول الله الی هوذة بن علی،سلام علی من اتبع الهدی و اعلم ان دینی سیظهر الی منتهی الخف و الحافر،فاسلم تسلم و اجعل لک ما تحتیدیک. 42. «الکامل»،ج 2/83،«طبقات کبری»،ج 1/262. 43. نگاهی به تاریخ جهان،ج 1،ص 320. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 207
نویسنده: جعفر سبحانی
این مسافرت روحانی علاوه بر مزایای معنوی و روحی،یک سلسله مصالح اجتماعی و سیاسی را دربرداشت و موقعیت مسلمانان را در شبه جزیره بالا میبرد و باعث انتشار آئین یکتاپرستی در میان ملت عرب میگشت.اولا:قبائل مشرک عرب تصور میکردند که پیامبر با تمام عقائد و مراسم ملی و مذهبی آنان،حتی فریضه«حج»و«عمره»که یادگار نیاکان آنها است،مخالف است.از این جهت،از محمد و آئین او وحشت و اضطراب داشتند.در این موقع شرکت محمد«ص»و یاران او در مراسم«عمره»،توانست تا حدی از وحشت و اضطراب قبائل مشرک بکاهد،و در عمل روشن کند که پیامبر هرگز با زیارت خانه خدا و فریضه یاد شده که از شعائر مذهبی و رسوم مذهبی آنها است،نه تنها مخالف نیست،بلکه آن را یک فریضه لازم میداند،و او بسان پدر بزرگ عرب حضرت«اسماعیل»،در احیاء و ابقاء آنها کوشا است و از این راه میتواند قلوب گروهی را که آئین آن حضرت را با شئون ملی و مذهبی خود صد در صد مخالف میدانستند، به سوی خود جلب نماید و از وحشت آنها بکاهد. ثانیا:اگر مسلمانان در این راه با موفقیت روبرو شوند،و فرائض عمره را آزادانه در مسجد الحرام،در برابر دیده هزاران عرب مشرک انجام دهند،این عمل، تبلیغ عظیمی از آئین اسلام خواهد بود.زیرا در این ایام که مشرکان،از تمام نقاط عربستان در آن سرزمین گرد خواهند آمد،اخبار مسلمانان را به وطن خود خواهند برد و از این طریق ندای اسلام به نقاطی که پیامبر نمیتوانست در آن روز به آن نقاط مبلغ اعزام کند،خودبخود خواهد رسید،و اثر خواهد گذاشت. ثالثا:پیامبر،احترام ماههای حرام را در مدینه یادآور شد و فرمود:«ما فقط برای زیارت خانه خدا میرویم»،و به مسلمانان دستور داد که از حمل هر نوع اسلحه، جز شمشیری که مسافر در حال سفر همراه خود حمل میکند خودداری کنند.این مطلب،عواطف و تمایلات بسیاری از اجانب را به سوی اسلام جلب نمود،زیرا بر خلاف تبلیغات سوئی که قریش درباره اسلام انجام داده بود،همگی مشاهده کردند که پیامبر گرامی همانند دیگران،جنگ را در این ماهها حرام دانسته و خود طرفدار بقاء این سنت دیرینه است. رهبر عالیقدر اسلام با خود میاندیشید که اگر در این راه توفیقی نصیب مسلمانان گردد،مسلمانان به یکی از آرزوهای دیرینه خود نائل خواهند شد.همچنین، دورافتادگان از وطن،از خویشان و دوستان خود،تجدید دیدار خواهندکرد،و اگر قریش از ورود آنها به سرزمین حرم جلوگیری نمایند،در این صورت حیثیتخود را در جهان عرب از دست میدهند. زیرا نمایندگان عموم قبائل بیطرف خواهند دید که قریش با دستهای که عازم زیارت کعبه و انجام فرائض عمره بودند،و سلاحی جز سلاح مسافر همراه نداشتند، چگونه معامله کردند،در صورتی که«مسجد الحرام»به عموم عرب تعلق دارد،و قریش فقط تولیت مناصب آنجا را دارند. در این لحظه حقانیت مسلمانان به گونهای روشن تجلی نموده و زورگوئی قریش آشکار خواهد شد و بار دیگر قریش نخواهند توانستبا قبائل عرب بر ضد اسلام پیمان نظامی تشکیل دهند،زیرا آنها در برابر دیده هزاران زائر،مسلمانان را از حق مشروع خود بازداشتند. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 183
نویسنده: جعفر سبحانی
در ماه ذی قعده سال ششم بود که رسول خدا(ص)در خواب دید با یارانش به مکه رفته و به طواف خانه خدا و انجام مناسک عمره موفق گشتهاند. پیغمبر این خواب را برای اصحاب نقل کرده و وعده آن را به آنها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبایل اطراف مدینه دعوت کرد با او برای انجام عمره به سوی مکه حرکت کنند. قبایل مزبور بجز عده معدودی دعوت آن حضرت را نپذیرفتند و تنها همان مهاجر و انصار مدینه بودند که اکثرا آماده حرکتشدند و به همراه آن حضرت از مدینه بیرون رفتند. همراهان آن حضرت را در این سفر برخی هفتصد نفر و برخی یک هزار و چهارصد نفر نوشتهاند. پیغمبر اسلام مقداری که از مدینه بیرون رفت و به«ذی الحلیفة» - که اکنون به نام مسجدی که در آنجا بنا شده به«مسجد شجره»معروف است - رسید جامه احرام پوشید و هفتاد شتر نیز که همراه برداشته بود نشانه قربانی بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادی که خبر حرکت او را به قریش میرسانند بفهماند که به قصد جنگ بیرون نیامده بلکه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست. پیغمبر اسلام و همراهان همچنان«لبیک»گویان تا«عسفان»که نام جایی است در دو منزلی مکه پیش راندند و در آنجا به مردی بشیر نام - که از قبیله خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جویا شد و بشیر در پاسخ آن حضرت عرض کرد: قریش کهاز رکتشما مطلع شدهاند برای جلوگیری از شما همگی از شهر خارج شده و زن و بچههای خود را همراه آوردهاند و سوگند یاد کردهاند تا نگذارند به هیچ قیمتی شما داخل مکه شوید و خالد بن ولید را با دویست نفر از جلو فرستاده تا خود نیز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا«کراع الغمیم» (1) آمدهاند. پیغمبر فرمود: وای بر قریش که هستی خود را در این کینه توزیها از دست دادهاند چه میشد که اینها از همان آغاز مرا با سایر قبایل عرب وا میگذاردند تا اگر آنها بر من پیروز میشدند مقصودشان حاصل میشد، و اگر من بر آنها غالب میشدم قریش اسلام را میپذیرفتند اگر این کار را هم نمیکردند با نیرو و قوه با من میجنگیدند، اینها چه میپندارند؟به خدا سوگند من در راه این دینی که خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر میجنگم تا خدا آن را پیروز گرداند یا جان خود را بر سر این کار گذارده و کشته شوم! به دنبال آن، رو به همراهان کرده فرمود: کیست تا ما را از راهی ببرد که با قریش برخورد نکنیم؟ مردی از قبیله اسلم که راههای حجاز را خوب میدانست پیش آمده و انجام این کار را بر عهده گرفتسپس جلو افتاده و مهار شتر پیغمبر را به دست گرفت و از میان درهها و سنکلاخهای سخت آنها را عبور داده و پس از اینکه راههای دشوار و سختی را پشتسر گذاردند به فضای باز و وسیعی رسیدند و همچنان تا«حدیبیه»که نام دهی است در نزدیکی مکه - و فاصله آن تا مکه یک منزل راه بود - پیش رفتند. در آنجا به گفته ابن اسحاق - ناگهان شتر از رفتن ایستاد و دیگر پیش نرفت. پیغمبر دانست که در این کار سری است و از این رو وقتی اصحاب گفتند: شتر وامانده و نمیتواند راه برود؟فرمود: نه، وانمانده بلکه آن کس که فیل را از رفتن به سوی مکه بازداشت این شتر را هم از حرکتباز داشته است و من امروز هر پیشنهادی قریش بکنند که دایر بر مراعات جنبه خویشاوندی باشد میپذیرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پیاده شوند و در آنجا منزل کنند. لشکر اسلام در آن سرزمین فرود آمد اما از نظر بیآبی رنج میبردند و از این رو به رسول خدا(ص)عرض کردند: در این سرزمین آبی یافت نمیشود؟پیغمبر اسلام از تیردان چرمی خود، تیری بیرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: آن را در ته یکی از این چاهها فرو بر، و او چنان کرد و به دنبال آن آب بسیاری از چاه خارج شد و همگی سیراب شدند. رفت و آمد فرستادگان قریش و رد و بدل پیامهای صلح
قرشیان که تصمیم گرفته بودند به هر قیمتی شده نگذارند پیغمبر اسلام به آن صورت وارد مکه شود و آن را برای خود خواری و ذلت و ننگ میدانستند و میگفتند: اگر محمد بدین ترتیب به مکه در آید صولت و قدرت ما در نزد عرب شکسته خواهد شد و حرمت ما از میان خواهد رفت، با لشکری انبوه از مکه بیرون آمده بودند و پیغمبر اسلام نیز همه جا با گفتار و رفتار خود میخواستبفهماند که برای جنگ با قریش بیرون نیامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانی منظور دیگری ندارد، از این رو وقتی بدیل بن ورقاء خزاعی، مکرز بن حفص و حلیس بن علقمه رئیس«احابیش» (2) و به دنبال همه عروة بن مسعود ثقفی که شخصیتبزرگی بود به نزد رسول خدا(ص)آمدند و با آن حضرت مذاکره کرده و هدف او را از این سفر و آمدن تا پشت دروازه مکه میپرسیدند پاسخ همه را به یک گونه میداد و به طور خلاصه به همه میفرمود: - ما برای جنگ نیامدهایم بلکه منظورمان زیارت خانه خدا و انجام عمره است، سپس میخواهیم این شتران را قربانی کرده گوشت آنها را برای شما واگذاریم و باز گردیم! فرستادگان که این سخنان را میشنیدند و وضع مسلمانان را نیز مشاهده میکردند که همگی در حال احرام هستند و اسلحهای جز یک شمشیر که آن هم در غلاف استهمراه نیاوردهاند و شتران را نیز که همگی نشانه قربانی داشتند از نزدیک میدیدند خشمناک به سوی قریش باز میگشتند و هر کدام به نوعی آنها را ملامت کرده و به دفاع از مسلمین برخاسته و میگفتند: - چرا مانع زیارت زائرین خانه خدا میشوید؟و چرا هر آدم بینام و نشانی حق دارد به زیارت خانه خدا بیاید ولی زاده عبد المطلب با آن همه عظمت و شرافتخانوادگی و دودمان سادات مکه حق زیارت ندارد؟ما از نزدیک مشاهده کردیم که اینان لباس جنگ نپوشیده و هر کدام دو جامه احرام بیش در تن ندارند، شتران قربانی را که همگی علامت قربانی داشتند و در اثر طول کشیدن زمان قربانی کرکهای خود را خورده بودند به چشم خود دیدیم!چرا دست از لجاجت و کینه توزی بر نمیدارید؟ قریش در محذور سختی گرفتار شده بودند، از طرفی ورود مسلمانان را به مکه که دشمنان سر سختخود میدانستند و بزرگان و پهلوانان نامی آنها به دست ایشان کشته شده بودند برای خود بزرگترین ننگ و شکست میدانستند و حاضر نبودند به چنین خفت و خواری تن دهند و زبان شماتت عربها را به روی خود باز کنند، از سوی دیگر روی هیچ قانونی حق نداشتند از زایرین خانه خدا - هر کس که باشد - جلوگیری کنند و او را از انجام مراسم عمره یا حجباز دارند، از این رو در کار خود سخت متحیر بودند. بخصوص که بسختی مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نیز قرار گرفته بودند تا آنجا که بیم یک اختلاف داخلی و محلی نیز میان آنها میرفت. حلیس بن علقمه - رئیس احابیش - وقتی از نزد محمد(ص)بازگشتبه قریش گفت: به خدا سوگند اگر جلوی محمد را رها نکنید و مانع زیارت او شوید من با شما قطع رابطه خواهم کرد و احابیش را از دور شما پراکنده خواهم ساخت. و نیز عروة بن مسعود ثقفی - که مورد احترام همه قریش بود - وقتی از نزد رسول خدا(ص) بازگشت و به چشم خود دیده بود که پیغمبر اسلام چه احترام و عظمتی در نظر مسلمانان دارد تا آنجا که اگر تار مویی از سر و صورت او بر زمین میافتد فورا آن را از زمین برداشته و نگهداری میکنند و یا در وقت وضو نمیگذارند قطره آبی ازوضوی آن حضرت بر زمین بریزد و هر قطره آن را شخصی از آنها برای تبرک میبرد و به سر و صورت و بدن خود میمالد. . . به قریش گفت: - ای گروه قریش من به دربار پادشاهان ایران و امپراتوران روم و سلاطین حبشه رفتهام و چنین احترامی که پیروان محمد از او میکنند در هیچ کدام یک از دربارهای آنها ندیدهام و با این ترتیب هرگز او را تسلیم شما نخواهند کرد و از دورش پراکنده نخواهند شد، اکنون هر فکری دارید بکنید!و هر تصمیمی که میخواهید بگیرید! رسول خدا(ص)نیز که مامور به جنگ نبود، میکوشید تا کمترین بهانهای برای جنگ به دست قریش ندهد و به هر ترتیبی شده میخواستخونی ریخته نشود و شمشیری کشیده نشود و حرمت ماه محرم شکسته نگردد، و اگر چنین کاری هم میشود از طرف قریش شروع شود تا آنها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان. اسارت مکرز بن حفص به دست مسلمانان
قرشیان که سخت در محذور افتاده بودند مکرز بن حفص را که به شجاعت و بیباکی معروف بود با چهل پنجاه نفر از سوارکاران ورزیده مامور کردند تا در اطراف لشکر مسلمانان جولانی بزنند و اگر بتوانند کسی را از ایشان دستگیر ساخته به نزد قریش ببرند تا گروگانی از مسلمانان در دست قریش باشد و بلکه از این راه بتوانند پیشنهادهای خود را برایشان بقبولانند، اما مکرز و همراهان نیز نتوانستند کاری انجام دهند و همگی به دست نگهبانان لشکر اسلام اسیر گشته و آنها را به نزد پیغمبر اسلام بردند و رسول خدا(ص)به همان جهت که مامور به جنگ نبود دستور داد آنها را آزاد کنند و با اینکه آنها پیش از اسارت خود به سوی مسلمانان تیراندازی کرده و آزار زیادی رسانده بودند و حتی به گفته برخی: یکی از مسلمانان را نیز به نام ابن زنیم به قتل رسانده بودند، به دستور پیغمبر، همگی آزاد شده سالم به سوی قریش بازگشتند. عذرخواهی عمر از فرمان رسول خدا(ص)
در این وقت پیغمبر اسلام(ص)عمر را خواست و بدو فرمود: بیا و به نزد قریش برو و منظور ما را از این سفر برای آنان تشریح کن و پیغام ما را به گوش آنها برسان! عمر که از قریش بر جان خود میترسید صریحا از انجام این کار عذر خواست و گفت: یا رسول الله از قبیله بنی عدی کسی در مکه نیست تا از من دفاع کند و من از قریش میترسم و بهتر استبرای این کار عثمان را بفرستی که خویشانی در مکه دارد و میتوانند از او حمایت کنند. (3) پیغمبر خدا که دید عمر حاضر به انجام این دستور نیست عثمان را مامور این کار کرد و عثمان به مکه آمد و ابتدا به خانه ابان بن سعید - پسر عموی خود - رفت و از او خواست تا وی را در پناه خود قرار دهد تا پیام رسول خدا(ص)را به قریش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قریش برد و عثمان پیغام آن حضرت را رسانید. قریش با اکراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: ما اجازه نمیدهیم محمد به این شهر در آید و طواف کند ولی خودت که به اینجا آمدهای میتوانی برخیزی و طواف کنی؟ عثمان گفت: من پیش از پیغمبر این کار را نخواهم کرد و تا او طواف نکند من طواف نمیکنم، و به دنبال آن قرشیان نگذاردند عثمان به نزد پیغمبر باز گردد و او را در مکه محبوس کردند. بیعت رضوان
از این سو خبر به مسلمانان رسید که عثمان را کشتهاند!و به دنبال این خبر هیجانی در مسلمانان پیدا شد و رسول خدا(ص)نیز که در زیر درختی نشسته بود فرمود: از اینجا بر نخیزم تا تکلیف خود را با قریش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان برایدفاع از اسلام بیعت گرفت و چون این بیعت در زیر درختی انجام شد به همین جهت آن را«بیعتشجره»نیز گفتهاند. منادی آن حضرت فریاد زد: کسانی که حاضرند تا پای جان در راه دین پایداری کنند و نگریزند بیایند و با پیغمبر خود بیعت کنند، مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بیعت کردند، تنها یک تن از منافقین مدینه به نام - جد بن قیس - خود را زیر شکم شتر پنهان کرد تا بیعت نکند و در این پیمان مقدس شرکت نجست. پیغمبر اسلام با این عمل به قرشیان هشدار داد که اگر براستی سر جنگ دارند و بهانهجویی میکنند او نیز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سیاسی و زیانهای مالی و جانی آن متوجه آنان خواهد شد ولو اینکه در حقیقت - همان طور که گفته بود - سر جنگ نداشت و مامور به قتال نبود. و شاید جهت دیگر آن نیز آرام کردن احساسات تند مسلمانان و افرادی که با شنیدن خبر قتل عثمان خونشان به جوش آمده بود و آن نرمشها را از پیغمبر میدیدند بوده است، و الله العالم. آمدن سهیل بن عمرو از طرف قریش و تنظیم قرارداد صلح
پس از اینکه کار بیعت پایان یافتخبر دیگری رسید که عثمان زنده است و به قتل نرسیده و در دست مشرکین زندانی شده، و از آن سو سهیل بن عمرو - یکی از سرشناسان و متفکران قریش - را دیدند که به عنوان نمایندگی از طرف قریش و مذاکره با رسول خدا میآید. پیغمبر که از دور چشمش به سهیل افتاد فرمود: قریش به فکر صلح افتادهاند که این مرد را فرستادهاند و چنان هم بود زیرا قریش پس از شور و گفتگوی زیاد سهیل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمایندگی از طرف آنها به هر نحو که میتواند پیغمبر اسلام را راضی کند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مکه خودداری کرده سال دیگر این کار را انجام دهد و ضمنا مذاکراتی هم درباره ترک مخاصمه و تکلیف مهاجرینی که از مکه به مدینه میروند و افراد مسلمانی هم که در مکه به سر میبردند و موضوعات دیگری که مورد اختلاف بود انجام دهد، و قراردادی در این باره از هردو طرف امضا شود. به خوبی روشن بود که این قرار داد و مصالحه به هر نحو هم که بود از نظر سیاسی در چنین وضعی به نفع مسلمانان تمام میشد زیرا از طرف قریش مسلمانان به سمیتشناخته شده بودند بدون آنکه خونی ریخته شود و جنگی بر پا گردد، اما از نظر برخی افراد کوته نظر که خود را برای ورود به شهر مکه آماده کرده بودند و مآل اندیش نبودند تحمل این کار ناگوار و دشوار مینمود، و از آن جمله عمر بن خطاب بود که بسختی به این کار پیغمبر اعتراض کرد، چنانکه در ذیل میخوانید. اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا(ص)
مورخین مینویسند هنگامی که مذاکرات مقدماتی برای نوشتن و تنظیم صلحنامه میان رسول خدا(ص)و سهیل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابو بکر - دوست صمیمی خود - آمده و با ناراحتی از او پرسید: مگر این مرد پیغمبر خدا نیست؟ ابو بکر گفت: چرا! عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟ ابو بکر گفت: چرا. عمر گفت: مگر اینها مشرک نیستند؟ ابو بکر گفت: چرا. عمر گفت: پس با این وضع چرا ما زیر بار ذلتبرویم و خواری را برای خود بخریم؟ ابو بکر گفت: هر چه هست مطیع و فرمانبردار وی باش که او رسول خدا است!اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تکرار و چون پرسید: پس چرا ما باید زیر بار ذلت و خواری برویم؟ رسول خدا(ص)فرمود: این دیگر امر خداست و من نیز بنده و فرمانبردار اویم و نمیتوانم امر او را مخالفت کنم. عمر گفت: مگر تو نبودی که به ما وعده دادی بزودی خانه خدا را طواف خواهیم کرد؟ فرمود: چرا، من چنین وعده دادم ولی آیا وقت آن را هم تعیین کردم؟و هیچ گفتم که همین امسال خواهد بود؟ عمر گفت: نه. فرمود: پس به تو وعده میدهم که این کار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زیارت خواهیم کرد. عمر دیگر سخنی نگفت و رفت. (4) و در بسیاری از تواریخ اهل سنت و دیگران است که عمر بارها میگفت: من آن روز در نبوت پیغمبر شک و تردید کردم. علی(ع)متن قرارداد را مینویسد
پس از این مذاکرات رسول خدا(ص)علی(ع)را طلبید و به او فرمود: بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم» سهیل بن عمرو گفت: من این عنوان را به رسمیت نمیشناسم، باید همان عنوان رسمی ما را بنویسی«بسمک اللهم»و علی(ع)نیز به دستور رسول خدا(ص)همان گونه نوشت. آن گاه فرمود: بنویس«این است آنچه محمد رسول الله با سهیل بن عمرو نسبتبه آن موافقت کردند. . . سهیل گفت: اگر ما تو را به عنوان«رسول الله»میشناختیم که این همه با تو جنگ و کارزار نمیکردیم، باید این عنوان نیز پاک شود و به جای آن«محمد بن عبد الله»نوشته شود، پیغمبر قبول کرد و چون متوجه شد که برای علی بن ابیطالب دشوار است عنوان«رسول الله»را از دنبال نام پیغمبر پاک کند خود آن حضرت انگشتش را پیش برده و فرمود: یا علی جای آن را به من نشان ده و بگذار من خود این عنوان را پاک کنم و بهدنبال آن فرمود: «اکتب فان لک مثلها تعطیها و انت مضطهد». [بنویس که برای تو نیز چنین ماجرای دردناکی پیش خواهد آمد و به ناچار به چنین کاری راضی خواهی شد! (5) ] و سپس مواد زیر را نوشت: 1. جنگ و مخاصمه از این تاریخ تا ده سال (6) میان طرفین ترک شود و به حالت جنگ پایان داده شود. 2. اگر کسی از قرشیان که تحت قیمومیت و ولایت دیگری استبدون اجازه ولی خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به ولیش باز گردانند ولی از آن سو چنین الزامی نباشد. 3. هر یک از قبایل عرب بخواهند با یکی از دو طرف پیمان بندند در این کار آزاد باشند و از طرف قریش الزام و تهدیدی در این کار انجام نشود. 4. محمد(ص)و پیروانش ملزم میشوند که امسال از رفتن به مکه صرف نظر کرده و به مدینه بازگردند و سال دیگر میتوانند برای زیارت خانه خدا و عمره به مکه بیایند مشروط بر آنکه سه روز بیشتر در مکه نمانند و بجز شمشیر که آن هم در غلاف باشد - اسلحه دیگری با خود نیاورند. 5. طرفین متعهد شدند راههای تجارتی را برای رفت و آمد همدیگر آزاد بگذارند و مزاحمتی برای یکدیگر فراهم نکنند. 6. تبلیغ اسلام در مکه آزاد باشد و مسلمانان مکه بتوانند آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام دهند و کسی حق سرزنش و آزار آنها را نداشته باشد. قرارداد مزبور نوشته شد و به امضای طرفین رسید و به دنبال آن قبیله خزاعه درعهد و پیمان رسول خدا(ص)در آمدند و قبیله بکر نیز خود را در عهد و پیمان قریش در آوردند و همین قبیله بکر با شبیخونی که به قبیله خزاعه زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پیغمبر اسلام در سال هشتم با لشکری گران به عنوان دفاع از قبیله خزاعه به سوی مکه حرکت کند و منجر به فتح مکه و حوادث پس از آن گردید به شرحی که ان شاء الله پس از این خواهد آمد. در چهره بسیاری از افراد مسلمان آثار ناراحتی و نارضایتی از این قرارداد مشهود بود، اما دور نمای کار برای آنان روشن نبود و بخوبی موضوعات را ارزیابی نمیکردند و طولی نکشید که بر همگان روشن شد که قرارداد مزبور چه پیروزی بزرگی برای مسلمانان به ارمغان آورد، چنانکه به گفته بسیاری از مفسران سوره فتح و آیات مبارکه«انا فتحنا لک فتحا مبینا. . . »در همین واقعه نازل گردید و از زهری نقل شده که گفته است: پیروزی و فتحی برای مسلمانان بزرگتر از آن پیروزی نبود، زیرا مسلمانان که تا به آن روز پیوسته در حال جنگ با مشرکین و در فکر تهیه لشکر و اسلحه و تنظیم سپاه و استحکام برج و باروی شهر مدینه در برابر حملات احتمالی مشرکین بودند از آن به بعد با خیالی آسوده به تفکر در دستورهای اسلامی و دفع دشمنان دیگر و بسط و توسعه اسلام به نقاط دیگر جزیرة العرب و بلکه قارهها و ممالک دیگر افتادند، و در جریانات بعدی نیز شواهد این مطلب بخوبی دیده میشود، زیرا عموم مورخین داستان نامه نگاری آن حضرت را به سران و زمامداران جهان و دعوت آنها را به پذیرفتن اسلام و نبوت خود و جریانات پس از آن را در وقایع پس از صلح حدیبیه نوشته و ثبت کردهاند. پیروزی دیگری که از این قرارداد نصیب مسلمانان گردید آن بود که تا به آن روز افراد تازه مسلمانی که در مکه بودند تحت فشار و شکنجه مشرکان قرار داشته و بیشتر به حال تقیه و اختفا در آن شهر زندگی میکردند و جرئت اظهار عقیده و انجام برنامههای دینی خود را نداشتند، ولی از آن پس اسلام در نظر مشرکان به سمیتشناخته شده بود و آنها میتوانستند آزادانه مراسم دینی خود را انجام دهند و بلکهدستبه کار تبلیغ دین اسلام در مکه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله اندکی افراد بسیاری را به دین اسلام هدایت نمودند. (7) و به هر صورت قرارداد مزبور در میان نارضایتی و چهرههای گرفته و درهم جمعی از مسلمانان به امضا رسید و به دنبال آن منادی رسول خدا ندا کرد که چون کار صلح به پایان رسید مسلمانان از احرام بیرون آیند و سرها را تراشیده و تقصیر کنند و قربانیها را نحر کنند. اما اکثرا در انجام این دستور تعلل کرده و حاضر نبودند تقصیر و نحر کنند تا اینکه پیغمبر گرفته خاطر به خیمه ام سلمه که در آن سفر همراه آن حضرت بود وارد شد و چون ام سلمه علت کدورت خاطر آن حضرت را سؤال کرد و از ماجرامطلع گردید عرض کرد: ای رسول خدا!شما بیرون بروید و سر خود را تراشیده و نحر کنید، مردم نیز به پیروی از شما این کار را خواهند کرد، و همین طور هم شد که وقتی مردم دیدند پیغمبر اسلام سر خود را تراشیده دیگران نیز سرها را تراشیده و شتران را نحر کردند و سپس به سوی مدینه حرکت نمودند. داستان ابو بصیر
پس از قرارداد حدیبیه طولی نکشید که یکی از مسلمانان مکه به نام عتبة بن اسید که کنیهاش ابو بصیر بود به مدینه گریخت و پس از چند روز، نامهای از طرف قریش به پیغمبر رسید که ابو بصیر بدون اجازه مولای خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد باید او را به مکه بازگردانید؟و این نامه را به وسیله مردی عامری با غلامی که داشتبه مدینه فرستاده بودند. رسول خدا(ص)ابو بصیر را طلبید و به او فرمود: ما با قریش قراردادی بستهایم که نمیتوانیم به آن خیانت کنیم اکنون با این دو نفر به مکه بازگرد تا خدا برای تو و سایر ناتوانان راه گریزی مهیا فرماید و چون ابو بصیر گفت: آیا مرا به سوی مشرکین باز میگردانی که از دین خدا بیرونم کنند؟باز همان پاسخ را از پیغمبر شنید. ابو بصیر به ناچار تسلیم آن دو نفر شد و راه مکه را پیش گرفت اما هنوز چندان از مدینه دور نشده بود که فکری به نظر ابو بصیر رسید تا خود را از چنگال آن دو نفر رها کند و به دنبال آن وقتی در«ذی الحلیفه»پیاده شدند به مرد عامری گفت: شمشیر برنده و تیزی داری؟آن مرد گفت: آری، پرسید: میتوانم آن را ببینم؟گفت: آری و چون شمشیر را از او بگرفتبیمهابا گردن آن مرد عامری را زده و غلام او که چنان دید به سوی مدینه گریخت و خود را به پیغمبر اسلام رسانید و به دنبال او ابو بصیر نیز با همان شمشیر که در دست داشتبه مدینه آمد و به پیغمبر عرض کرد: تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قریش سپردی و من نیز به خاطر دفاع از دین خود دستبه چنین کاری زدم! رسول خدا(ص)که از دلیری ابو بصیر تعجب کرده بود فرمود: عجب آتش افروزجنگی است این مرد اگر همدستانی داشته باشد! ابو بصیر که میدید طبق قرارداد نمیتواند در مدینه بماند با اشاره مسلمانان و یا به فکر خود از مدینه خارج شد و خود را به ساحل دریا و سر راه کاروان قریش که برای تجارت به شام میرفتند رسانید و در آنجا پنهان شد و هرگاه میتوانست دستبردی به آنها میزد و یا کسی از آنها را به قتل میرسانید. کم کم افراد مسلمان دیگری نیز که در مکه بودند و طبق قرارداد حدیبیه نمیتوانستند به مدینه و نزد مسلمانان بیایند وقتی از داستان ابو بصیر مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دریا منزل گرفتند و تدریجا عدد آنها به هفتاد نفر رسید و خطر بزرگی را برای کاروان قریش فراهم ساختند و در نتیجه راه تجارتی قریش به شام نا امن شد و قریش که متوجه شدند هیچ راهی برای رفع مزاحمت ابو بصیر و یارانش جز توسل به پیغمبر خدا ندارند، ناچار شدند نامهای به آن حضرت بنویسند و از او بخواهند ابو بصیر و یارانش را به مدینه بطلبد و ماده مربوط به«استرداد پناهندگان»را از متن قرارداد حذف کند و آنها را در مدینه پیش خود نگاه دارد. بدین ترتیب این ماده قرارداد که به مسلمانان تحمیل شده بود و مسلمانان آن را برای خود ننگی بزرگ میدانستند، به پیروزی و افتخار مبدل شد و به پیشنهاد خود دشمن، از متن قرارداد حذف گردید. فضیلتی از علی بن ابیطالب(ع)
در تواریخ اهل سنت و دانشمندان شیعه با اختلاف اندکی مذکور است که چون قرارداد حدیبیه به امضا رسید سهیل بن عمرو و جمعی از مشرکین به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند: - جمعی از بردگان و کوته فکران ما در این مدت پیش تو آمدهاند آنها را به ما بازگردان! در اینجا بود که رسول خدا(ص)غضبناک شد بدانسان که چهرهاش سرخ گردید و فرمود: «لتنتهن یا قریش او لیبعثن الله علیکم رجلا امتحن الله قلبه للایمان یضرب رقابکم و انتم خارجون عن الدین». [ای گروه قریش(از این لجاجت)دستبدارید و یا آنکه خداوند مردی که دلش را به ایمان آزموده استبر شما بگمارد تا گردنهای شما را در وقتی که از دین بیرون هستید بزند!]ابو بکر گفت: ای رسول خدا منظورت من هستم؟فرمود: نه، عمر گفت: من هستم؟فرمود: نه، «و لکنه خاصف النعل»بلکه او کسی است که نعلین مرا وصله میزند و در آن وقت علی(ع)مشغول دوختن نعلین پیغمبر بود! پینوشتها: 1. «کراع الغمیم»تا مکه 30 میل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد. 2. «احابیش» - به گفته برخی - نام قبایلی بود که با قریش همسوگند شدند که تا شب و روز برجاست و کوه«حبشی»برپاست از یکدیگر دفاع کنند و چون این پیمان در پای کوه«حبشی»بسته شد آنها را«احابیش»میگفتند. 3. این جریان را همه مورخین نوشتهاند و بدون اظهار نظر از آن گذشتهاند، و ما نیز تجزیه و تحلیل و اظهار نظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار میکنیم و میگذاریم. 4. باز هم تجزیه و تحلیل در این داستان را به خواننده محترم وامیگذاریم و میگذریم! 5. اشاره استبه داستان جنگ صفین و صلحنامهای که میان آن حضرت و معاویه تنظیم شد که چون خواستند بنویسند: «هذا ما صالح علیه امیر المؤمنین علی بن ابیطالب. . . »عمرو بن عاص گفت: باید این عنوان پاک شود زیرا اگر ما تو را امیر المؤمنین میدانستیم با تو جنگ نمیکردیم. 6. در برخی تواریخ به جای ده سال چهار سال و در برخی دو سال نوشته شده ولی مشهور همان ده سال است. 7. دانشمند ارجمند آقای احمدی در کتاب مکاتیب الرسول تحقیقی درباره نتایج صلح حدیبیه نموده که خلاصه آن در زیر آمده است. مسلمانان عموما از صلح حدیبیه ناراضی به نظر میرسیدند زیرا خود را برتر از دشمن میدانستند و با نیرو و قدرت و غروری که داشتند پذیرفتن صلح را برای خود - که مرد جنگ و شمشیر بودند - خواری و ذلت میپنداشتند زیرا ثمرات و نتایج صلح بر آنها پوشیده بود و همان تعصبها و غرورها مانع از آن بود که بخوبی درباره مواد صلح و قرارداد حدیبیه به تفکر بپردازند و آنها را ارزیابی کنند. . . نویسنده محترم سپس به نتایج این صلح اشاره کرده مینویسد: 1. صلح مزبور سبب اختلاط و آمیزش مسلمانان با مشرکین و رفت و آمد آنها به شهرهای همدیگر شد و در نتیجه مشرکین از نزدیک با مکتب اسلام و اخلاق و رفتار رهبر بزرگوار آن و سایر مسلمانان آشنایی بیشتری پیدا کردند و سبب شد تا گروه زیادی به اسلام در آیند - چنانکه از امام صادق(ع)روایتشده که فرمود: هنوز دو سال از صلح حدیبیه نگذشته بود که نزدیک بود اسلام همه شهر مکه را بگیرد. 2. صلح مزبور سبب شد که مشرکین از آن پس با نظر بغض و عداوت به مسلمانان و شعار توحید اسلام یعنی کلمه مقدسه«لا اله الا الله»نگاه نکنند بلکه روی آن بهتر و بیشتر فکر کنند و همین سبب جایگیر شدن این شعار مقدس در دل آنان گردید. 3. مسلمانان توانستند از آن پس آزادانه در مکه مراسم مذهبی خود را انجام داده و آیین مقدس خود را تبلیغ و از آن دفاع کنند. 4. پیغمبر اسلام و مسلمانان این امتیاز را گرفته بودند که بتوانند سال دیگر آزادانه بدون هیچ جنگ و کارزاری به عمره و طواف خانه خدا بیایند. 5. خیال پیغمبر و مسلمانان از بزرگترین دشمن اسلام یعنی قریش و مشرکین آسوده شد و به فکر نشر اسلام در سایر نقاط جهان افتادند، چنانکه پس از این خواهید خواند. 6. رفت و آمد مشرکین به مدینه و شهرهای دیگر حجاز سبب شد که عظمت پیغمبر اسلام را در نظر مسلمانان از دور و نزدیک مشاهده کنند و ابهت او در دل مشرکین قرار گیرد و فکر مقاومت و پایداری در برابر او را از سر بیرون کنند و همین موضوع کمک زیادی به فتح مکه کرد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 490 نویسنده: رسولی محلاتی
مورخین و راویان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنی المصطلق داستان افک و نزول آیه افک را از عایشه با مختصر اختلافی از عروة بن زبیر، سعید بن مسیب و علقمة بن وقاص، و عبید الله بن عتبه و برخی دیگر نقل کردهاند و همه سندها به عایشه منتهی میشود که او خود داستان را نقل کرده است. ما در آغاز قسمتهایی از آن را از روی نقل ابن هشام که از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عایشه روایت کرده نقل میکنیم و سپس نظر خود را در زیر ذکر خواهیم کرد. عایشه گوید: هرگاه رسول خدا(ص)میخواستسفر کند میان زنان خود قرعه میزد و هر کدام قرعه به نامش اصابت میکرد او را همراه میبرد. در غزوه«بنی مصطلق»نیز میان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت کرد و مرا با خود همراه برد. در سفرهای رسول خدا قرار بر این بود که هر گاه شتر برای سواری زنی که همراه بود آماده میشد، زن در میان کجاوه مینشست، آن گاه مردانی میآمدند و پایین کجاوه را میگرفتند و آن را بلند میکردند و بر پشتشتر مینهادند و ریسمانهای آن را محکم میکردند، سپس مهار شتر را میگرفتند و به راه میافتادند. در مراجعت از غزوه«بنی مصطلق»هنگامی که رسول خدا نزدیک مدینه رسید، در منزلی فرود آمد، و پاسی از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحیل داده شد و مردم به راه افتادند. عایشه گوید: برای حاجتی بیرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندی از دانههای قیمتی«ظفار» (1) بود، و بی آنکه توجه کنم، گردنبندم گسیخته بود و چون به اردوگاه رسیدم به فکر آن افتادم و آن را نیافتم، و مردم هم آغاز به رفتن کرده بودند. پس درپی گردنبند به همانجا که رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را یافتم. در این میان مردانی که شترم را نگهداری میکردند آمده بودند و به گمان اینکه در کجاوه نشستهام آن را بالای شتر بسته و به راه افتاده بودند، و من هنگامی به اردوگاه بازگشتم که مردم همه رفته بودند و احدی باقی نمانده بود، پس خود را به چادر خود پیچیدم و در همانجا دراز کشیدم و یقین داشتم که وقتی مرا ندیدند در جستجوی من برخواهند گشت. عایشه میگوید: به خدا قسم، در همان حالی که دراز کشیده بودم صفوان بن معطل سلمی که برای کاری از همراهی با لشکر باز مانده بود، بر من گذر کرد. چون مرا دید، بالای سر من ایستاد و(چون پیش از نزول آیه حجاب مرا دیده بود)مرا شناخت و گفت: انا لله و انا الیه راجعون (2) ، همسر رسول خداست که تنها مانده است. سپس گفت: خدای تو را رحمت کند، چرا عقب ماندهای؟اما من به وی پاسخ ندادم. سپس شتری را نزدیک آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر ایستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزدیک آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوی اردو به راه افتاد، اما سوگند به خدا که نه ما به مردم رسیدیم و نه آنها از نبودنم در کجاوه با خبر شدند، تا بامداد فردا که اردو در منزل دیگر پیاده شدند و ما هم به همان وضعی که داشتیم رسیدیم. دروغگویان زبان به بهتان گشودند و گفتند، آنچه گفتند و اردوی اسلام متشنجشد. اما من به خدا قسم بی خبر بودم. سپس به مدینه رسیدم و چیزی نگذشت که سختبیمار شدم، و با آنکه رسول خدا، پدر و مادرم از بهتانی که نسبتبه من گفته بودند به من چیزی نمیگفتند، اما میفهمیدم که رسول خدا نسبتبه من لطف و محبتسابق را ندارد و مانند گذشته که هرگاه بیمار میشدم، بسیار تفقد و دلجویی میکرد، در این بیماری لطف و عنایتی نشان نداد و هرگاه نزد من میآید، از مادرم که مشغول پرستاری من بود میپرسید که بیمار شما چطور است؟و بیش از این احوال پرسی نمیکرد. تا آنجا که روزی گفتم: ای رسول خدا کاش مرا اذن میدادی که به خانه مادرم میرفتم، و مرا همانجا پرستاری میکرد. فرمود: مانعی ندارد. پس به خانه مادر رفتم، و از آنچه مردم گفته بودند بکلی بیخبر بودم، تا اینکه پس از متجاوز از بیست روز بهبود یافتم و شبی با ام مسطح دختر ابی رهم بن مطلب بن عبد مناف(که مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابی بکر بود)برای حاجتی بیرون رفتم و در بین راه پای او به چادرش گیر کرد و به زمین خورد و گفت: خدا مسطح را بدبخت کند. گفتم: به خدا قسم به مردی از مهاجرین که در بدر حضور داشته استبد گفتی. گفت: ای دختر«ابی بکر»مگر خبر نداری؟گفتم: چه خبر؟پس قصه بهتانی را که درباره من گفته بودند به من گفت: گفتم: راستی چنین حرفی بوده است؟گفت: آری به خدا قسم که چنین گفتهاند. عایشه میگوید: به خدا قسم، دیگر نتوانستم به دنبال کاری که داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان میگریستم که میپنداشتم گریه جگرم را خواهد شکافت. پس به مادرم گفتم: خدا ترا بیامرزد، مردم چنین سخنانی میگویند، و توبه من هیچ نمیگویی؟گفت: دختر جان، اهمیت مده، به خدا قسم که اتفاق میافتد زنی زیبا در خانه مردی باشد که آن مرد او را دوست میدارد و اگر هووهایی هم داشته باشد آنها و دیگران درباره وی چیزهایی میگویند. وی گوید: در اثر همین قضیه میان اسید بن حضیر اوسی و سعد بن عباده خزرجی نزاعی در گرفت و نزدیک بود فتنهای میان اوس و خزرج پدید آید. عایشه میگوید: رسول خدا نزد من آمد، علی بن ابی طالب و اسامة بن زید را خواست و در این باب با آن دو مشورت کرد. اسامه درباره من سخن به نیکی راند و گفت: ای رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نیکی ندیدهایم و آنچه مردم میگویند دروغ و یاوه است. اما علی(ع)گفت: ای رسول خدا زن بسیار است و شما هم میتوانی زنی دیگر بگیری - تا آنجا که میگوید - رسول خدا گفت: ای عایشه تو را بشارت باد که خدا بیگناهی تو را نازل کرد، گفتم: خدا را شکر. پس رسول خدا بیرون رفت، و برای مردم خطبه خواند، و آیات نازل شده (3) را بر آنان تلاوت فرمود، و سپس دستور داد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت، حمنه دخترجحش(خواهر زینب)را که صریحا بهتان زده بودند، حد زدند. به روایت ابن اسحاق: بعدها معلوم شد که صفوان بن معطل سلمی مردی ندارد و نمیتواند با زنان آمیزش کند. او در یکی از غزوات اسلامی به شهادت رسید. نوشتهاند که صفوان بن معطل هنگامی که از گفتار بهتان آمیز حسان بن ثابت و دیگران با خبر شد، روزی سر راه بر حسان گرفت و شمشیری بر وی فرود آورد و او را مجروح ساخت، و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر کند و در مقابل، نخلستانی به او داد و نیز کنیزی مصری به نام سیرین که عبد الرحمان بن حسان از وی تولد یافت. حسان بن ثابت را در پشیمانی و معذرت خواهی از آنچه در این پیشامد گفته بود، اشعاری است که ابن اسحاق آنها را نقل میکند. درباره حدی که بر حسان، مسطح و حمنه جاری شده، نیز اشعاری گفتهاند. (4) و این بود خلاصه داستان طبق روایات اهل سنت که در بیش از پانزده حدیث نقل شده و سند همه آنها نیز به خود عایشه میرسد. ولی بر طبق روایات دیگری که در کتابهای حدیثی شیعه وارد شده آیه افک درباره کسانی نازل شد که به ماریه قبطیه تهمت زده و با کمال بیشرمی گفتند ابراهیم فرزند رسول خدا نیست و فرزند جریح قبطی است و جریح نام غلامی بوده که همان مقوقس حاکم مصر که ماریه را برای رسول خدا فرستاد(به شرحی که پس از این خواهیم گفت) آن غلام را نیز به همراه او برای رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماریه بوده و بلکه طبق پارهای از روایات، بستگی نزدیکی با ماریه داشته نزد وی رفت و آمد میکرد. و در بسیاری از روایات نام کسی که این تهمت را زده نیز ذکر کردهاند که برای اطلاع بیشتر میتوانید به پاورقی بحار الانوار (5) مراجعه نمایید و روایات را نیز مطالعه کنید. به نظر ما نیز روایات محدثین شیعه معتبرتر و از جهاتی صحیحتر است که در زیر بهبرخی از آنها اشاره میشود و تحقیق بیشتر را در این باب به کتابهای تفسیری و حدیثی حواله میدهیم: 1. سوره نور که آیه افک در آن سوره است. در سال نهم هجرت نازل شد چنانکه آیات صدر این سوره نیز بدان گواهی دهد و در همان سال نیز ابراهیم فرزند رسول خدا(ص)از دنیا رفته و تهمت زننده نیز در همان سال این گفتار ناهنجار را به خیال خود برای تسلیت رسول خدا بر زبان جاری کرده. . . ولی جنگ«بنی المصطلق»همان گونه که شنیدید در سال ششم اتفاق افتاده است! 2. در این روایات آمده که صفوان بن معطل مردی نداشته، در صورتی که ابن حجر در شرح حال او مینویسد او زن داشت و همسرش را کتک زد و آن زن شکایت صفوان را به نزد رسول خدا برد. . . 3. و نیز در این روایات آمده بود که رسول خدا برای راضی کردن حسان بن ثابت کنیزی به نام سیرین بدو داد. . . در صورتی که سیرین نام کنیزی است که همان مقوقس در سال هفتم یا هشتم او را برای رسول خدا فرستاد چنانکه ارباب تراجم نوشتهاند. . . 4. از اینها گذشته خود این مطلب که نگهبانان هودج عایشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند که عایشه در آن نیستبسیار بعید به نظر میرسد و پذیرفتن آن مشکل است. . . گذشته از اینکه بردن عایشه در این سفر نیز بعیدتر از خود آن مطلب است. . . 5. این مطلب نیز که در صدر این حدیث آمده بود که رسول خدا در هر سفری که میرفتیکی از زنان خود را با قید قرعه به همراه خود میبرد. . . مورد بحث و تحلیل و قابل خدشه است، و ظاهرا این مطلب از غیر عایشه و در حدیث دیگری نقل نشده، و به گفته مؤلف کتاب سیرة النبی(ص)بعید نیست که این گفتار نیز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پیامبر گرامی آن بوده که پیوسته سعی میکردند تا رسول خدا(ص)را مردی شهوتران و زن دوست معرفی کنند تا آنجا که بگویند: در جنگها نیز که مردان مسلمان در فکر جانبازی و شهادت در راه اسلام و مکتب بودند، آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بینیاز نبوده و خودداری نمیکرده. . . گذشته از اینکه همان گونه که گفته شد: سند روایات افک طبق نقل مورخین و راویان اهل سنت، همه جا به خود عایشه میرسد که این هم مسئلهانگیز و خدشه سازاست. و خدشههای دیگری نیز وجود دارد و در این مختصر که منظور ما از تدوین آن نقل متن تاریخ است نگنجد و برای اطلاع بیشتر میتوانید به همان پاورقی بحار الانوار و سیرة المصطفی(صص 488 به بعد)مراجعه نمایید، و اشکالات این داستان را بر طبق نقل عایشه و روایات اهل سنت از زیر نظر بگذرانید. . . پینوشتها: 1. ظفار شهری است در یمن، نزدیک صنعاء. 2. در مقام تعجب گفته شده است، یعنی ما از آن خداوندیم و به سوی او رجوع میکنیم. 3. سوره نور، آیات 27 - 11. 4. سیره ابن هشام، ج 2، صص 297 به بعد. 5. بحار الانوار، (چاپ جدید)، ج 79، صص 110 - 103، پاورقی. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 485 نویسنده: رسولی محلاتی
در جریان مراجعت از جنگ با بنی مصطلق یکی از مهاجرین به نام جهجاه برای آوردن آب بر سر چاهی رفت و هنگام برداشتن آب دلو او به دلو مردی از انصار به نام سنان بن وبر گیر کرد و در نتیجه نزاعشان در گرفت و جهجاه سیلی محکمی به گوش سنان زد و سنان نیز انصار را به یاری طلبید و جهجاه هم از مهاجرین استمداد کرد و چیزی نمانده بود که مهاجر و انصار در آن بیابان به جان یکدیگر بریزند و جنگ خونینی برپا شود که با میانجیگری برخی از اصحاب برطرف شد. عبد الله بن ابی که با گروهی از منافقان مدینه به امید غنیمت و پیدا کردن مالی همراه مسلمانان آمده بودند، وقتی سروصدا را شنید پرسید: چه خبر است؟و چون ماجرا را برای او گفتند با ناراحتی و خشم گفت: این بدبختی است که شما خودتان به سر خود آوردید، اینان را به خانهها و شهر و دیار خود آوردید و اموال و دارایی خود را بیریا در اختیارشان گذاردید، خود را سپر آنها ساختید و جان خود را فدای ایشان کردید!و به دنبال این سخنان جمله زیر را که خدای تعالی در قرآن از او نقل کرده گفت: «لئن رجعنا الی المدینة لیخرجن الاعز منها الاذل. . . »! (1) [اگر به مدینه بازگشتیم آن کس که عزیزتر استخوارترین و ذلیلترین افراد را بیرون خواهد کرد]و مقصودش از«عزیزترین افراد»خودش بود، و از«خوارترین افراد»رسول خدا و مسلمانان را منظور داشت. زید بن ارقم یکی از جوانان انصار که این سخن را شنید پیش رسول خدا آمده و آنچه را از عبد الله شنیده بود برای آن حضرت نقل کرد. پیغمبر بدو فرمود: ای پسر شاید اشتباه کردهای؟گفت: نه فرمود: شاید بر او تندی کردهای؟گفت: نه به خدا سوگند. در این وقت رسول خدا(ص)در زیر درختی نشسته بود و جمعی از اصحاب نیز اطراف او بودند و هنگام ظهر بود، پیغمبر که این سخنان را از زید شنید دستور حرکت داد و بیدرنگ خود بر مرکب سوار شده دیگران نیز حرکت کردند. در این وقتسعد بن عباده و به قولی اسید بن حضیر - که هر دو از سرکردگان انصار بودند - به نزد آن حضرت آمده عرض کرد: ای رسول خدا رسم شما نبوده که هیچ گاه در چنین وقتی حرکت کنید آیا اتفاقی افتاده؟ فرمود: مگر نمیدانی صاحب شما چه گفته است؟ عرض کرد: ما جز شما صاحبی نداریم! فرمود: عبد الله بن ابی. پرسید: مگر چه گفته است؟ فرمود: گفته است: اگر به مدینه بازگردیم عزیزترین افراد ذلیلترین را از شهر بیرون میکند! عرض کرد: عزیزترین افراد شما هستی و خوارترین اوست و اگر بخواهی میتوانی او را از شهر بیرون کنی!و سخن خود را ادامه داده گفت: ای رسول خدا با او مدارا کنید، زیرا هنگامی که شما به مدینه آمدید مردم میخواستند او را به ریاستخود انتخاب کنند و با ورود شما برنامه ریاست او به هم خورده و خیال میکند شما باعث این کار شدهای! پیغمبر خدا همچنان به راه خویش ادامه داد و مسلمانان نیز حرکت کردند و آن روز را تا به شب و شب را نیز یکسره تا به صبح راه رفتند و فردا نیز تا هنگام اشتبهراه خود ادامه دادند، چنانکه وقتی نزدیک ظهر در جایی فرود آمدند همه سپاه از خستگی به خواب عمیقی فرو رفتند و رسول خدا با این تدبیر جریان روز گذشته را از یاد آنها برد و خشم و کینهای را که در اثر برخورد میان مهاجر و انصار شعلهور شده بود خاموش کرد و نقشه منافقان را به هم زد، و پس از ساعتها که از خواب برخاستند آثار خشم و کینه از دلها بیرون رفته بود. عبد الله بن ابی که از جریان مطلع شد به نزد رسول خدا آمده و زبان به عذر خواهی گشود و قسم خورد که من چنین حرفی نزدهام، و زید بن ارقم به شما دروغ گفته است. برخی از انصار نیز که حضور داشتند به طرفداری او سخنانی گفته و اظهار داشتند زید بن ارقم جوان نورسی است و حتما اشتباه شنیده و عبد الله چنین سخنی نگفته است و جریان بدین ترتیب خاتمه پیدا کرد، ولی به دنبال آن سوره منافقین بر پیغمبر نازل شد و گفتار زید بن ارقم را خدای تعالی تصدیق کرده و عبد الله بن ابی رسوا گردید. عمر بن خطاب به پیغمبر پیشنهاد کرد خوب است کسی را بفرستید تا عبد الله را بکشد ولی پیغمبر با پیشنهاد او مخالفت کرده و او را ساکت نمود. این ماجرا سبب شد تا انصار مدینه از عبد الله تنفر پیدا کنند و از قدر و منزلت او کاسته شود، تا آنجا که پسر عبد الله بن ابی که نام او نیز عبد الله و از مسلمانان پاک سرشتبود به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض کرد: شنیدهام قصد کشتن پدر مرا دارید اگر براستی چنین تصمیمی دارید این کار را به خود من واگذار کنید تا من سر او را برای شما بیاورم، زیرا میترسم اگر شخص دیگری این کار را انجام دهد من نتوانم قاتل پدرم را ببینم و در نتیجه او را بکشم و مستحق آتش دوزخ گردم! پیغمبر بدو فرمود: نه ما چنین قصدی نداریم و تا وقتی که عبد الله زنده است ما با وی همانند یک دوست رفتار میکنیم!و همین عفو و اغماض پیغمبر وسیله دیگری برای تنفر مردم از عبد الله گردید و سبب شد تا مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گیرد، تا به حدی که چون به دروازه مدینه رسیدند همین پسرش عبد الله پیش آمد و سر راه پدر را گرفته گفت: به خدا سوگند تا پیغمبر اجازه ندهد نمیگذارم داخل شهر شوی و امروز خواهی دانست عزیزترین مردم کیست و خوارترین افراد کدام است!عبد الله بنابی که چنان دید کسی را نزد رسول خدا فرستاده شکایت فرزند خود را به آن حضرت کرد، و پیغمبر اسلام(ص)برای فرزند او پیغام داد که مانع او نشود و بدین ترتیب عبد الله به مدینه در آمد. پینوشت: 1. سوره منافقون، آیه 8. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 482 نویسنده: رسولی محلاتی
بنی المصطلق نام قبیلهای بود که در بیابانهای حجاز سکونت داشتند و مانند سایر قبایل عرب از راه دامداری، زراعت و تجارت روزگار میگذرانیدند. این قبیله در جنگ احد جزء همدستان قریش بودند و آنها را یاری کردند، مطابق مشهور در شعبان سال ششم هجرت به پیغمبر اسلام خبر رسید که رئیس این قبیله - حارث بن ابی ضرار - لشکر و ساز و برگ جنگی تهیه کرده و تصمیم دارد بزودی به مدینه حمله کند. پیغمبر اسلام با شنیدن این خبر دستور بسیج لشکر را داده و ابو ذر غفاری را در مدینه منصوب فرمود و خود با سربازان اسلام حرکت کردند. و در جایی به نام«مریسیع»به دشمن برخورد کرده و حمله از دو طرف شروع شد. بنی المصطلق پس از اینکه ده تن کشته دادند، تاب مقاومت نیاورده فرار کردند و اموال آنان که دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند بود بهره مسلمانان گردید و زنان و کودکانشان نیز به دست آنان اسیر گشتند. در میان اسیران جویره دختر حارث بن ابیضرار (رئیس قبیله بنی المصطلق) بود که پیامبر او را خرید و آزادش ساخت و سپس او را به عقد خود در آورد، مسلمانان دیگر که چنان دیدند همگی اسیران بنی المصطلق را آزاد کرده و گفتند اینان فامیلهای پیغمبر اسلام هستند و سزاوار نیست در دست ما اسیر باشند با این ازدواج صد زن اسیر آزاد شدند، آزادی این دسته اسیران و بازگشت آنها به میان قبیله و وصلت پیامبر با آنها در تحکیم مبانی اسلام و دفع شر آن قبیله و قبیله هم جوارشان بسیار مؤثر واقع شد. ماخذ: کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 481 نویسنده: رسولی محلاتی
در کتاب المنتقی در حوادث سال پنجم مینویسد در این سال مردم مدینه به خشکسالی دچار شدند و به نزد رسول خدا(ص)آمده و گفتند: ای پیغمبر خدا!باران قطع شده و درختان خشک گردیده و علوفه تمام گشته و چهار پایان و مواشی به هلاکت رسیدهاند، از خدای خود بخواه تا برای ما بارانی بفرستد! رسول خدا بدانها فرمود: فلان روز که شد بیایید تا برای این کار بیرون برویم و همراه خود مقداری صدقه هم بیاورید. چون روز موعود فرا رسید پیغمبر آمد و مردم نیز بیرون آمدند و همگی با حال آرامش و وقار به سوی بیابان حرکت کردند و در جایی به نماز ایستادند و چون نماز به پایان رسید رسول خدا(ص)برخاسته و عبای خود را وارونه کرد و رو به مردم ایستاده دستها را به سوی آسمان بلند کرد، آن گاه این دعا را خواند: «اللهم اسقنا و اغثنا، غیثا مغیثا، و حیا ربیعا، و جدا طبقا معذقا عاما هنیئا مریئا. . . » تا به آخر دعای مفصلی که از آن حضرت نقل شده است. راوی حدیث که انس بن مالک است گوید: ما هنوز از جای بر نخاسته بودیم که تکههای ابر ظاهر شد و تدریجا همه آسمان را ابر گرفت و باران شروع شد و یکسره تا فتشبانه روز پیوسته باران آمد تا حدی که مردم به نزد آن حضرت آمده و گفتند: ای رسول خدا زمینها را یکسره آب گرفته و خانهها ویران گشته و راهها بسته شد از خدا بخواه تا باران را از ما بگرداند. پیغمبر که در آن وقتبالای منبر بود از گفتار آنها که حکایت از زود رنجی انسان در کارها میکرد خندید و سپس دستها را به آسمان بلند کرده گفت: «حوالینا و لا علینا، اللهم علی رؤس الظراب و منابت الشجر و بطون الاودیة و ظهور الاکام». [پروردگارا بر اطراف ما ببار نه بر ما، خدایا بر بالای تپهها و پای درختان و شکم درهها و پشت کوهها!]ناگهان ابرهایی که بالای سر شهر بود از هم باز شد و مانند حلقه و سپری دایرهوار شهر را در بر گرفت که به اطراف میبارید و در شهر مدینه قطرهای نمیبارید. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 477 نویسنده: رسولی محلاتی
هنوز سال پنجم هجرت پایان نیافته بود،که غائله«احزاب»و شورش«بنی قریظه»درهم شکست. تمام مدینه و حوالی آن،در اختیار مسلمانان قرار گرفت.پایههای حکومت جوان اسلام محکمتر گردید،و آرامش نسبی در قلمرو حکومت اسلام حکمفرما شد.ولی این آرامش یک آرامش موقتی بود.رهبر عالیقدر مسلمانان باید مراقب حال دشمنان باشد،و هر گونه توطئه بر ضد اسلام را با نیروهایی که در اختیار دارد،در نطفه خفه سازد. آرامش محیط به او اجازه داد،که برخی از آتشافروزان جنگ احزاب را که از تیررس مسلمانان پس از کوچ احزاب خارج شده بودند،سرکوب کند.«حیی بن اخطب»،که یکی از آتشافروزان احزاب بود،در جنگ بنیقریظه کشته شد.ولی همدست او«سلام بن ابی الحقیق»در خیبر به سر میبرد.به طور مسلم،این عنصر خطرناک هرگز آرام نمینشست تا بار دیگر احزاب را بر ضداسلام بشوراند.بخصوص،که عرب بتپرستبرای نبرد با اسلام آماده بود و اگر هزینه جنگ تامین میشد باز اوضاع احزاب تجدید میگشت. روی این محاسبات،پیامبر دلاوران خزرج (1) را مامور کرد که این عنصر جسور کینهتوز را از میان بردارند،مشروط بر اینکه متعرض احدی از فرزندان و همسران او نشوند.دلاوران خزرج شبانه وارد خیبر شدند،و درب خانههائی را که در اطراف خانه«سلام»بود از بیرون بستند که اگر سر و صدائی پیش وی آمد،همسایهها نتوانند،از خانهها بیرون بریزند.سپس از پلهها به طرف طبقه بالا که سلام در آنجا زندگی میکرد رفتند.در منزل را زدند،همسرش بیرون آمد،و گفت کیستید؟گفتند:جمعی از عرب هستیم برای خرید غله آمدهایم (2) .وی بدون تحقیق در را باز کرد،و آنان را به اطاق«سلام»که تازه به رختخواب خود رفته بود،هدایت کرد.آنها برای جلوگیری از هرگونه سر و صدا فورا وارد اطاق شده،در را بستند و به طور دسته جمعی به حیات یک عنصر خطرناک و فتنهانگیز که مدتها آسایش را از مسلمانان سلب کرده بود،خاتمه دادند.سپس از پلهها پائین آمده،در خارج قلعه در مدخل آب پنهان شدند. سر و صدای همسر«سلام»،همسایگان را بیدار کرد.همگی چراغ به دست،دلاوران خزرج را تعقیب کردند.ولی هر چه گشتند،اثری از آنها ندیدند،سپس به خانههای خود بازگشتند. جرات مسلمانان به قدری بود،که یکی از آنها داوطلب شد،که به صورت ناشناس به میان آنان برود و از نتیجه کار خود مطلع شوند،زیرا تصور میکردند که او هنوز زنده است. او هنگامی وارد جرگه آنها گردید که یهودان دور«سلام»را گرفته بودند و همسر او جریان را تعریف میکرد.ناگهان همسرش نگاهی به صورت«سلام»کرد و گفت:به خدای یهود سوگند،جان سپرد. (3) ،سپس وی بازگشت و همرزمانخود را از جریان مطلع ساخت.همگی در تاریکی شب از پناهگاه خود بیرون آمدند و رهسپار مدینه شدند و پیامبر را از سرگذشتخود آگاه ساختند. (4) پینوشتها: 1. همانطوری که قبلا هم بیان شد انصار مدینه از دو تیره اوس و خزرج تشکیل میشد و ایندو طایفه همیشه رقیب همدیگر محسوب میشدند، بعد از مسلمان شدن ایندو طایفه، همین رقابت در لباس دیگری جلوه کرد، قبیله اوس بعد از جنگ بدر توانسته بود کعب بن اشرف (از یهودیان سرشناس و دشمنان سرسخت پیامبر) را به قتل برسانند. خزرجیان بعد از این در صدد بودند که از رقیب خود در کسب شرف عقب نمانند و شخصی را در حد کعب، به قتل برسانند و لذا برای کشتن سلام بن ابی الحقیق داوطلب شدند. 2. ناس من العرب نلتمس المیرة:«میرة»جمع«میر»به خواربار ذخیره شده گفته میشود. 3. فات و اله یهود:به خدای یهود سوگند،او درگذشت. 4. «سیره ابن هشام»،ج 2/274-275. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 159
نویسنده: جعفر سبحانی
ام حبیبه دختر ابو سفیان ـ رئیس بنی امیه ـ یکی از سران قریش و رؤسای مکه بود و مردم مکه در هر کار مهمی که داشتند معمولا او را به ریاست خود انتخاب میکردند، چنانکه در جنگ احد و خندق مذکور شد، و از این نظر موقعیت سیاسی مهمی در میان قریش و قبایل دیگر عرب داشت.بالطبع وصلت با چنین شخصی برای رهبر مسلمانان وسیله مؤثری برای تبلیغ اسلام و آرام کردن دشمنان و مخالفین بود، و از آن سو ام حبیبه نیز چند سال پیش از هجرت مسلمان شده بود و به اتفاق شوهرش عبید الله بن جحش به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا شوهرش ـ پس از اینکه از اسلام دست کشید ـ از دنیا رفت و بدون سرپرست ماند و چون پدرش ابو سفیان از دشمنانسرسخت اسلام بود ام حبیبه راه بازگشت به مکه را نداشت و نمیتوانست به شهر و دیار خود و خانه پدر باز گردد، در مملکت غربت حبشه نیز زندگی با آن وضع برای او بسیار ناگوار و رقتبار بود، از این رو وقتی پیغمبر اسلام از ماجرا مطلع شد به منظور کاستن دشمنی و عداوت ابو سفیان و نجات یک زن بزرگ زاده و با ایمان که به جرم پذیرش اسلام و دین، از وطن آواره شده و در دیار غربت نیز دچار آن وضع دردناک و اسفبار گشته، نامهای به نجاشی پادشاه حبشه نوشت و به وسیله او ام حبیبه را برای خود خواستگاری و عقد کرد .مدتی طول کشید تا ام حبیبه به مدینه آمد، اما همین عمل رسول خدا (ص) موجب سربلندی او در میان مهاجرین حبشه و نجات وی از غم و غصه و سقوط روحی او گردید. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد خاتم النبیین، ص 470 نویسنده: سید هاشم رسولی محلاتی
از حوادثی که در این سال اتفاق افتاد ازدواج پیغمبر با زینب بنت جحش بود این ازدواج مورد بحث و انتقاد برخی از کشیشان مغرض مسیحی قرار گرفته و این عمل پیغمبر را حمل بر علاقه شدید به زن و شهوت جنسی کردهاند و به پیروی از منافقین صدر اسلام گفتهاند: چون پیغمبر زینب را دید و به او علاقهمند شد، وسیله طلاق او را فراهم ساخت تا خود با او ازدواج کند؟در اینجا لازم است قدری در این باره توضیح داده شود و نخست اصل داستان ازدواج او را با زید بن حارثه شوهر اول او ذکر کرده و سپس به دنباله ماجرا میپردازیم. پیش از این در داستان بعثت رسول خدا و دومین مردی که به آن حضرت ایمان آورد گفته شد که زید بن حارثه چند سال قبل از بعثتبه صورت بردهای به خانه خدیجه آمد و رسول خدا(ص)او را از خدیجه گرفت و آزاد کرد و از آن پس او را پسر خود خواند و مردم مکه او را پسر محمد مینامیدند. داستان اسارت و بردگی او و ماجراهای بعدی را مورخین این گونه نوشتهاند که: زید جوانی از قبیله کلب بود و در ضمن نزاعی که میان قبیله مزبور و یکی از قبایل دیگر عرب روی داد او را به اسارت گرفتند و در بازار عکاظ به معرض فروش در آوردند و حکیم بن حزام - برادر زاده خدیجه - روی سفارشی که قبلا خدیجه برای خریدغلامی به او کرده بود، زید را خرید و برای خدیجه به مکه آورد، پس از آنکه پیغمبر اسلام خدیجه را به همسری اختیار کرد به زید علاقهمند شد تا بدانجا که او را زید الحب نامیدند. خدیجه که چنان دید او را به پیغمبر بخشید و در این خلال جریانی اتفاق افتاد که پدر و خویشان زید مطلع شدند که وی به صورت بردگی در خانه خدیجه به سر میبرد. و چون بردگی زید برای آنها موجب سرافکندگی بود و از این گذشته به فرزند خود علاقه داشتند به مکه آمده و برای استرداد زید با پیغمبر گفتگو کردند و مبلغی هم به عنوان قیمت فرزند خود پیش آن حضرت بردند. زید که از ماجرا مطلع شد روی محبتهایی که در طول اقامت در خانه آن حضرت دیده بود حاضر به بازگشتبه میان قبیله خود نشد و پس از مذاکراتی قرار شد پیغمبر او را آزاد کند و او را پسر خوانده خویش کرده و در خانه آن حضرت بماند. پدر و مادر زید نیز با این پیشنهاد موافقت کردند و از آن پس رسول خدا(ص)او را پسر خود خواند و اعلام کرد که او از من ارث میبرد و من هم از وی ارث خواهم برد و بدین ترتیب منظور زید، پدر، مادر و قبیله او نیز عملی گردید و همگی راضی شدند. پس از اینکه پیغمبر به رسالت مبعوث شد و چند سال از این ماجرا گذشت طبق آیه 6 - 5 سوره احزاب این حکم منسوخ گردید و قرار شد پسر خواندهها را به نام پدران اصلی آنها بخوانند و از آن پس او را زید بن حارثه گفتند. ازدواج زید بن حارثه با زینب بنت جحش
از محبتهایی که رسول خدا نسبتبه زید مبذول داشت آن بود که تصمیم گرفتبرای زید همسری اختیار کند و به همین منظور به نزد زینب دختر جحش خواهر عبد الله بن جحش که از طرف مادر عمه زاده آن حضرت و دختر امیمة بنت عبد المطلب بود خواستگاری فرستاد، زینب و نزدیکانش که در آغاز خیال کردند پیغمبر برای ازدواج با خود خواستگار فرستاده خوشحال شدند و جواب مساعد دادند، اما وقتی فهمیدند این خواستگاری برای زید بن حارثه بوده پشیمان شدند وبرای آن حضرت پیغام دادند که این ازدواج - یعنی وصلتبا زید - بر خلاف شئون فامیلی ماست و بدین ترتیب حاضر به آن وصلت نشدند. و چون در ضمن آیه 36 سوره احزاب زینب از این کردار سرزنش شد دیگر باره رضایتخود را با این ازدواج اعلام کرد و بدین ترتیب به همسری زید در آمد. زینب از ابتدا - روی همان جهتی که ذکر شد و یا روی تفاوت سنی که میان آن دو وجود داشت - بنای ناسازگاری را با زید گذارد و زید چند بار خواست او را طلاق گوید ولی پیغمبر وساطت کرده مانع از این کار شد و چنانکه صریح قرآن کریم استبه آن دو دستور سازش داد تا سرانجام وقتی معلوم شد که توافق اخلاقی میان آن دو وجود ندارد و با هم سازگار نیستند قرار شد زید بن حارثه او را طلاق بدهد. طلاق زینب و ازدواج رسول خدا با او
زینب که از زنان مهاجر و از خانوادههای شریف مکه بود و پس از طلاق در مدینه و دور از بستگان نزدیک و در شهر غربتبه سر میبرد در اندوه و ماتم فرو رفت و چنانکه گفتهاند بسیار میگریست و از آن سو خدای تعالی پیغمبر را مامور ساختبرای از بین بردن سنت جاهلیت که ازدواج با زن پسر خوانده را مانند ازدواج با زن فرزند رسمی جایز نمیدانستند، زینب را به ازدواج خویش در آورد و در ضمن او را از این عقده و شکست روحی نیز نجات داده و خواسته دیرینه او و فامیلش را - که ازدواج با یکی از شخصیتهای قریش بود - انجام دهد. رسول خدا(ص)نیز پس از گذشت دوران عده و مدتی پس از آن، با اینکه از انتقاد منافقان مدینه اندیشه داشت این کار را انجام داد و زینب در ردیف همسران آن حضرت در آمد. (1) پینوشت: 1. در اینجا به نظرم رسید برای شاهد گفتار بالا سخن جان دیون پورت را در این باره برای شما، که در کتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن نوشته است نقل کنیم اگر چه قسمتهایی از کتاب مزبور مورد بحث و انتقاد است. وی پس از اینکه به داستان جنگ خندق و ائتلافی را که یهود با قبایل عرب بر ضد اسلام کردند و منجر به شکست آنان و سپس غلبه مسلمانان بر یهود شد اشاره کرده و مینویسد: «در اینجا لازم است تهمتی را که دشمنان محمد در همین اوقات از روی غرض و حسد به او زدهاند رد شود، و آن موضوع ازدواج عیال مطلقه پسر خوانده اوست، واقع امر این است که خیلی قبل از طلوع اسلام میان اعراب عادی رواج داشت که اگر کسی زنی را به نام مادر میخواند دیگر نمیتوانستبا او ازدواج کند و اگر کسی جوانی را پسرش میخواند از آن به بعد آن پسر از تمام حقوق فرزندی وی برخوردار میشد، ولی قرآن هر دو عادت مزبور را نسخ کرد، به این معنی که اگر کسی زنی را مادر میخواند میتوانستبا او ازدواج کند و نیز اگر پسر خواندهای عیالش را طلاق میداد پدر خوانده میتوانست عیال او را به ازدواج خودش در آورد. محمد که نسبتبه زینب خیلی احترام میگذاشت او را به ازدواج پسری که به او نیز همان قدر احترام قایل بود در آورد، چون نتیجه این ازدواج برای زید ضایتبخش نبود با همه مداخلهای که پیغمبر در این باره نمود زید تصمیم به طلاق زینب گرفت. پیغمبر خودش بخوبی میدانست که چون اصولا این وصلتبه وسیله او انجام گرفته است مورد توبیخ قرار خواهد گرفت. ولی پس از انجام طلاق، پیغمبر از گریههای زینب و بدبختی او متاثر شد، لهذا تصمیم گرفت از تنها وسیله اصلاحی که در دسترس دارد استفاده کند بنابراین پس از طلاق زید، خودش با زینب ازدواج کرد. پیغمبر با اشکال به این اقدام تصمیم گرفت و میدانست عربها که هنوز پای بند رسم و عادت سابقشان بودند او را با انجام این عمل به بیعفتی متهم خواهند کرد، ولی حس شدید وظیفهشناسی بر این موانع غالب آمد و زینب عیال پیغمبر شد. » کتاب عذر به پیشگاه محمد، ترجمه سعیدی، صص 36 - 35. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 462 نویسنده: رسولی محلاتی
چون غایله بنیقریظه پایان یافت و مسلمانان به شهر بازگشتند،ناگهان زخمی که در دست سعد بود سرباز کرد و آن قدر خونریزی کرد که منجر به مرگ و شهادت او گردید این زخم در جنگ خندق با تیری از ناحیه مردی از قریش ایجاد شده بود رسول خدا در مراسم تشییع و دفن سعد حاضر شد و مرگ او مسلمانان را سخت متأثر و غمگین ساخت و عموما در مرگ او گریستند،و خود پیغمبر نیز میگریست و در مراسم دفن او خود آن حضرت شرکت کرد،زیرا سعد در پیشرفت اسلام و پشتیبانی از رسول خدا(ص)بی دریغ فداکاری میکرد و با موقعیتی که از نظر اجتماعی داشت و ریاست قبیله اوس با او بود خدمات مؤثری به نفع مسلمین در مدینه انجام داده بود.رسول خدا درباره مرگ او فرمود:عرش خدای رحمان در مرگ سعد لرزید،و فرشتگان یکدیگر را به صعود روح سعد به آسمان بشارت میدادند. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 461 نویسنده: رسولی محلاتی
همان طور که گفته شد احزاب پس از اینکه نزدیک به یک ماه (1) در کنار شهر مدینه ماندند و با تمام تلاشی که کردند نتوانستند کاری از پیش ببرند، با شتابزدگی عجیبی شبانه به سوی مکه گریختند.بدین ترتیب خطر بزرگی که مسلمانان را بسختی تهدید میکرد با نصرت الهی و مدد غیبی از میان رفت و ج |