تبليغاتX
پيامبر اكرم _ امام رضاع _ پاسخ به شبهات

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     حرمت‏شرب خمر
 

 

جمعی از اهل تاریخ و بسیاری از مفسرین در خلال حوادث سال چهارم هجرت، داستان تحریم شراب و حرمت‏خمر را نوشته‏اند و معتقدند که شراب در این سال حرام شد و پیش از آن حرمتی نداشته و آیاتی هم که درباره آن نازل شده بود حمل بر کراهت کرده‏اند. اما با توجه به تمامی آیات و احادیثی که درباره شراب و گناه آن در قرآن کریم و روایات وارد شده این مطلب بخوبی استفاده می‏شود که خدای تعالی در ضمن همان آیاتی که در مکه بر پیغمبر نازل شد و پیش از هجرت، شراب را بر مسلمانان حرام کرده و اساسا حرمت‏شراب مانند حرمت زنا و عادات زشت دیگری که در مردم آن زمان مرسوم بوده از همان آغاز دعوت رسول خدا میان مردم مکه و قریش معروف بوده و آن را جزء قوانین و دستورهای دین اسلام و آیین تازه‏ای که محمد(ص) آورده بود می‏دانستند تا آنجا که ابن هشام در سیره خود می‏نویسد:

تنها چیزی که مانع اسلام اعشی شاعر معروف عرب گردید همین موضوع حرمت‏شراب بود و شرح آن را چنین نگاشته است که گوید:

پس از بعثت رسول خدا(ص)هنگامی که آن حضرت در مکه بود اعشی به قصد تشرف به دین اسلام و ایمان به پیغمبر از میان قبیله خود حرکت کرده به سوی مکه آمد و قصیده‏ای طولانی نیز در مدح آن حضرت سروده بود و چون به پشت دروازه مکه رسید به یکی از قرشیان برخورد کرد و آن مرد قرشی از او پرسید: به کجا می‏روی؟

گفت: به مکه می‏روم تا به محمد ایمان بیاورم.

مرد قرشی(که دید اگر اعشی مسلمان شود با معروفیتی که دارد اشعار و زبان او کمک شایانی به پیشرفت اسلام خواهد کرد برای آنکه او را از این کار منصرف سازد)بدو گفت:

- محمد زنا را حرام کرده!

اعشی گفت: به خدا سوگند مرا به آن عمل نیازی نیست.

مرد قرشی گفت: او شراب را نیز حرام کرده؟!اعشی فکری کرد و گفت: اما این یکی چیزی است که به خدا سوگند من هنوز به طور کامل بهره خود را از آن نگرفته‏ام و با این ترتیب پس امسال را من باز می‏گردم و تا سال دیگر بهره خود را از شراب می‏گیرم و چون سال دیگر شد به نزد محمد می‏آیم و مسلمان می‏شوم.

این سخن را گفت و به خانه خود بازگشت و تصادفا همان سال مرگش فرا رسید و توفیق آن را نیافت که سال دیگر به نزد آن حضرت بیاید و مسلمان شود و علاقه به شراب مانع اسلام او گردید.

و با توجه به این داستان معلوم می‏شود موضوع حرمت‏شراب در اسلام پیش از هجرت نیز زبانزد مردم بود تا جایی که دشمنان اسلام نیز آن را می‏دانسته‏اند، منتهی اگر بعضی از مسلمانان در اثر علاقه زیاد و یا عادت شدیدی که نسبت‏به شراب داشته‏اند، آن را می‏نوشیدند و برای سر و صورت دادن به این عمل خود اجتهادی هم درباره لفظ‏«اثم‏»کرده و آن را حمل بر کراهت کرده‏اند تا اینکه دستور اکید و صریحی در حرمت و نهی از شرب آن آمد مانند آیه 90 سوره مائده، این عمل مسلمانان و اجتهاد آنان را نمی‏توان به حساب قرآن و اسلام گذارد، چنانکه در موضوع روزه نیز در آغاز، مجامعت‏با زنان در شب حرام بود ولی گروهی از جوانان و افراد دیگری که غریزه جنسی در آنها قوی بود نتوانستند خودداری کنند و به تعبیر قرآن کریم به خود خیانت کردند تا آنکه آن حکم منسوخ گردید.

و شاهد بر اینکه شراب از آغاز بعثت رسول خدا(ص)حرام بوده و هیچ گاه در اسلام عنوان مباح و حلال نداشته است، روایات زیادی است که در کتاب شریف کافی و تهذیب و کتابهای دیگر حدیثی از ائمه بزرگوار دین(ع)رسیده که از آن جمله حدیثی است که کلینی(ره)و شیخ طوسی از امام باقر(ع)روایت کرده‏اند که آن حضرت فرمود:

«خدای تعالی هیچ پیغمبری را به نبوت مبعوث نفرمود جز آنکه در علم خدا چنین بود که چون دین او را کامل نمود حرمت‏خمر و شراب در آن دین بود و شراب همیشه حرام بوده است. . . »و در حدیث دیگری که کلینی(ره)از علی بن یقطین روایت کرده این گونه است که مهدی عباسی از حضرت موسی بن جعفر(ع)حکم شراب را پرسید: که آیا شراب در کتاب خدا حرام شده است؟با اینکه مردم از آیات شراب نهی می‏فهمند نه حرمت؟ امام(ع)با قاطعیت فرمود: آری در کتاب خدا حرام شده. پرسید: در کجای کتاب خدا حرام شده؟حضرت فرمود: در آنجا که خدا فرمود:

«قل انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغی بغیر الحق. . . » (1) و به دنبال آن امام(ع)فرمود: منظور از«اثم‏»در این آیه که خدا آن را صریحا حرام فرموده شراب است‏به دلیل آنکه در جای دیگر فرمود: «یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما» (2) تا به آخر حدیث.

و با توجه به اینکه آیه اول در سوره اعراف آمده و آن سوره در مکه نازل شده بخوبی تفسیر آیه دوم را که در سوره بقره و در مدینه نازل شده است می‏کند، و به هر صورت از مجموع آیات و روایات بخوبی فهمیده می‏شود که حرمت‏شراب از احکام معروف اسلام بوده و در همان آغاز بعثت، رسول خدا(ص)به دستور خدای تعالی آن را حرام کرده، منتهی برخی از مسلمانان که نمی‏توانستند از آن دست‏بردارند بر خلاف دستور اسلام و با اجتهادی که پیش خود در معنای کلام خدا می‏کردند آن را می‏نوشیدند تا وقتی که با شدت و تهدید بیشتری آیه سوره مائده آمد و دیگر نتوانستند به کار خلاف خود ادامه بدهند و به قول معروف در مقابل نص اجتهاد کنند.

پی‏نوشت‏ها:

1. سوره اعراف، آیه 23.

2. سوره بقره، آیه 219.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 409

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     غزوه دومة الجندل

 

 

دومة الجندل نام جایی بوده در سر راه عراق و شام و نزدیکی مرزهای روم شرقی در آن زمان، که گروهی از اعراب بادیه نشین در آنجا سکونت داشتند و فاصله‏اش تا مدینه پانزده روز بوده.

به رسول خدا(ص)خبر رسید که اعراب مزبور در صدد حمله به مدینه و جنگ با مسلمانان هستند و بدین منظور لشکری تهیه کرده‏اند، پیغمبر اسلام گروهی از مسلمانان را برداشته و به عزم جنگ و سرکوبی آنها، این راه طولانی و خشک و سوزان را پیمود ولی با دشمن برخورد نکرد، زیرا وقتی از آمدن لشکر اسلام با خبر شدند رعب و وحشتی در دلشان افتاد و اموال زیادی را به جای گذاشته و فرار کردند و مسلمانان وقتی رسیدند که از دشمن اثری نبود و از این رو اموال ایشان به عنوان غنیمت نصیب مسلمانان گشته و پیروزمندانه به مدینه بازگشتند و ضمنا با پیمودن این راه طولانی و بی آب و گرمای سخت، طاقت و تحمل آنان را در این گونه مسافرتهای جنگی نیز نشان داد و نفوذ اسلام را تا مرزهای روم شرقی بسط و توسعه داد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 408

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     غزوه بدر صغری
 

 

پیش از این در دنباله داستان جنگ احد ذکر شد که چون ابو سفیان می‏خواست از مدینه به مکه بازگردد فریاد زد: وعده ما و شما سال دیگر در بدر!

و پیغمبر(ص)نیز دستور داد پاسخ او را بدهند و آمادگی خود و مسلمانان را برای این جنگ به او اعلام کنند.

و چون موعد مزبور فرا رسید ابو سفیان با مشکلات زیادی که در پیش داشت آماده حرکت‏به سوی بدر شد و به گفته برخی از مورخین برای آنکه رسول خدا(ص)را از آمدن بدان سو بترساند و به وسیله‏ای این جنگ را به تاخیر اندازد به نعیم بن مسعود اشجعی که از مکه عازم مدینه بود گفت:

نعیم!می‏توانی پیغامی از من برای محمد ببری و کاری را که می‏گویم انجام دهی و من در عوض فلان مبلغ به تو بدهم!نعیم پرسید: چه پیغامی و چه کاری است؟ابو سفیان گفت: من با محمد و یارانش قرار جنگ در این وقت گذارده‏ام و امسال خشکسالی است و این کار برای ما زیانبار است، اما از آن سو می‏ترسم محمد و یارانش روی وعده‏ای که داریم به بدر بیاید و چون ببیند ما نیامده‏ایم بر ما دلیر شوند و از نظر سایر قبایل و عربهای دیگر نیز آمدن آنها و نرفتن ما صورت خوبی ندارد، از این رو می‏خواهم تو به یثرب بروی و به هر زبانی که می‏توانی و به هر ترتیبی که می‏دانی این جنگ را به تاخیر اندازی!

نعیم به مدینه آمد و خدمت پیغمبر اسلام رسید و آنچه توانست درباره اهمیت لشکر قریش و اسلحه و افراد سپاه فراوان آنها برای آن حضرت نقل کرد و می‏خواست‏با این سخنان دروغ، آن حضرت را به نحوی از حرکت‏به سوی بدر منصرف سازد، اما رسول خدا(ص)فرمود: قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست من به جنگ او خواهم رفت اگر چه هیچکس با من نیاید و سپس پرچم جنگ را بسته و به دست علی(ع)داد و با یک هزار و پانصد نفر از مسلمانان از مدینه خارج شد و ده‏اسب نیز همراه داشتند.

و چون در بدر صغری (1) گروههای زیادی از قبایل عرب برای داد و ستد و تجارت و سایر امور اجتماعی جمع می‏شدند مسلمانان اموال تجارتی و کالاهای زیادی نیز همراه خود برداشتند تا در صورت امکان آنها را به فروش رسانده و به وسیله آن تجارتی نیز بکنند.

ابو سفیان نیز با دو هزار نفر سرباز و پانصد اسب از مکه خارج شد و تا«مر الظهران‏» (2) پیش رفت اما در آنجا سران لشکر را جمع کرده گفت:

باز گردید که امسال به واسطه خشکسالی مصلحت نیست ما جنگ کنیم، و جنگ در سالی باید باشد که حیوانات بتوانند از سبزی صحرا و برگ درختان بخورند و شما نیز از شیر آنها استفاده کنید.

به همین بهانه پس از چند روز گردش و خوشگذرانی و نوشیدن شراب آنها را به مکه بازگرداند و قریش که چنان دیدند به عنوان سرزنش آنها را«جیش السویق‏»یعنی لشکر سویق (3) - نامیدند و گفتند: شما فقط برای خوردن سویق به این سفر رفتید.

رسول خدا(ص)نیز با مسلمانان روز اول ذی قعده به بدر رسیدند و به انتظار آمدن ابو سفیان هشت روز آنجا ماندند و مسلمانان هر روز در بازار بدر حاضر می‏شدند و کالاهای تجارتی خود را فروخته و از این راه سود مالی فراوانی به دست آوردند و پس از هشت روز با تمام شدن بازار بدر آنها نیز به سوی مدینه بازگشتند و از نظر سیاسی هم مانند لشکریان فاتح در جنگ، به مدینه آمدند زیرا دشمن از ترس آنها در وعده‏گاه حاضر نشده بود. از این رو عظمت تازه‏ای در نظر عربها و قبایل اطراف پیدا کردند و آثار شکست احد را محو ساختند، و در برخی از تواریخ آمده که صفوان بن امیة پیش ابو سفیان رفت و زبان به ملامت و سرزنش اوگشوده گفت:

این چه کاری بود کردی؟با اینان وعده جنگ گذاردی و تخلف کردی و همین سبب دلیری و نیروی آنها می‏گردد، و از این رو مشرکان قریش در صدد جنگ تازه‏ای بر آمده و به تهیه لشکر و اسلحه برای جنگ احزاب پرداختند، و به گفته برخی از مورخین پس از مراجعت رسول خدا(ص)از بدر صغری شخصی به نام معبد بن ابی معبد خزاعی که در بدر حاضر بود و لشکر اسلام را مشاهده کرده بود به سرعت‏خود را به مکه رسانده و کثرت سپاه مسلمانان را که در بدر بودند به اطلاع قریش رساند، و آنها را به فکر انداخت تا از قبایل اطراف و همدستان خود کمک بگیرند و از سران قریش و ثروتمندان و بلکه افراد معمولی نیز درخواست کمک مالی کنند و تا جایی که مقدور بود اسلحه و سرباز تهیه کرده و جنگ احزاب را با آن سپاه مجهز به راه اندازند.

پی‏نوشت‏ها:

1. بدر صغری نام بازاری بوده که از آغاز ذی قعده تا هشتم آن ماه بازار مزبور در بدر تشکیل می‏شد و مانند بازارهای دیگر عرب در آن چند روز مرکز داد و ستد و سرودن اشعار و خطبه‏ها و اظهار فضل قبایل و افراد بوده است.

2. نام جایی است در نزدیکی مکه.

3. سویق به معنای آرد و شراب هر دو آمده است و شاید معنای دوم مناسبتر باشد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 406

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     وفات فاطمه بنت اسد
 

 

در همین سال فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین علی(ع)از دنیا رفت، و گذشته از امیر المؤمنین، رسول خدا(ص)نیز در مرگ او بسیار متاثر و غمگین شد، زیرا فاطمه در تربیت و کفالت رسول خدا(ص)با ابو طالب شریک بود تا آنجا که پیغمبر خدا او را مادر خطاب می‏کرد. صرفنظر از کمال ایمان و استقامتی که در دین داشت و برای اثبات آن همین فضیلت‏برای فاطمه کافی است که بیشتر اهل حدیث و تاریخ در داستان ولادت امیر المؤمنین(ع)از یزید بن قعنب روایت کرده‏اند که گوید:

روزی با عباس بن عبد المطلب و جمعی دیگر در کنار خانه کعبه نشسته بودیم فاطمه بنت اسد که به علی حامله بود و آثار درد زاییدن در او ظاهر شده بود بدانجا آمد و گفت:

«رب انی مؤمنة بک و بما جاء من عندک من رسل و کتب، و انی مصدقة بکلام جدی ابراهیم الخلیل و انه بنی البیت العتیق فبحق الذی بنی هذا البیت و بحق‏المولود الذی فی بطنی لما یسرت علی ولادتی‏»

[خدایا من به تو ایمان دارم و به همه پیغمبران و کتابهایی که از نزد تو آورده‏اند مؤمن هستم و سخن جدم ابراهیم خلیل را که پایه و بنای این خانه کهن را پی‏ریزی کرد تصدیق و گواهی دارم، پس به حق همان بزرگوار که این خانه را بنا کرد و به حق این مولودی که در رحم دارم کار ولادت او را بر من آسان گردان. ]

گوید: در این وقت دیدم دیوار خانه شکافته شد و فاطمه به درون آن رفت و سپس دیوار به هم آمد مانند آنکه اصلا شکافته نشده و پس از سه روز فاطمه در حالی که مولود جدیدی در دست داشت‏بیرون آمد. . . تا به آخر حدیث.

و روایات دیگری که در این باره در کتابهای حدیث و تاریخ آمده و ان شاء الله تعالی در تاریخ زندگانی امیر المؤمنین(ع)مذکور خواهد شد.

و از ابن عباس روایت‏شده که گوید: چون فاطمه بنت اسد از دنیا رفت علی(ع)گریان شد و به نزد رسول خدا(ص)آمده جریان را به عرض رسانید، پیغمبر نیز گریست و پیراهن خود را از تن بیرون آورده به علی داد و فرمود:

این جامه را بگیر و به زنان بگو او را به خوبی غسل دهند و در این جامه کفن کنند تا من بیایم، و پس از ساعتی آن حضرت بیامد و بر جنازه فاطمه نماز گزارد، سپس داخل قبر شد و در قبر او خوابید آن گاه بیرون آمد و دستور داد او را دفن کنند و با دست‏خود خاک روی قبر او ریخت و در حق او دعا کرده گفت:

«اللهم ثبت فاطمة بالقول الثابت، رب اغفر لامی فاطمة بنت اسد و وسع علیها مدخلها بحق نبیک و الانبیاء الذین من قبلی لانک ارحم الراحمین‏».

[خدایا فاطمه را به گفتار ثابت و محکم پایدار بدار، پروردگارا مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز، و جایگاهش را بر وی وسیع و فراخ گردان به حق پیامبرت و پیامبران گذشته‏ات که پیش از من بوده‏اند که براستی تو مهربانترین مهربانانی. ]

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 404

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ولادت امام حسین(ع)

                        

                                  

 

در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خدای تعالی مولود جدیدی از فاطمه زهرا(س)به رسول خدا(ص)و علی بن ابیطالب(ع)عنایت فرمود و نام او را حسین گذاردند و چون روز هفتم ولادت آن حضرت شد گوسفندی برای او عقیقه کردند و سر او را تراشیده و به وزن موی آن حضرت، نقره صدقه دادند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 404

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     غزوه ذات الرقاع
 

 

پس از کوچ کردن بنی النضیر مدینه آرامشی پیدا کرد و منافقین نیز از نظر سیاسی شکست‏خورده و دست و پای خود را جمع کردند و رسول خدا(ص)در فکر سر و صورت دادن به وضع مسلمانان و اسلام نوبنیادی بود که از سوی دشمن ضربه خورده و ترمیم آن احتیاج به آرامش داشت. در این حال خبر به آن حضرت دادند که قبیله غطفان در صدد جنگ با مسلمانان و تهیه لشکر برای این کار هستند.

رسول خدا(ص)روی وحی الهی با چهارصد تن و یا بیشتر از یاران خود برای مقابله و جنگ با آنها از مدینه حرکت کرد، و چون به سرزمین دشمن رسید مردان قبیله مزبور که نیروی مقاومت و جنگ با مسلمانان را در خود نمی‏دیدند گریخته و به کوهها پناه بردند و گروهی از زنان و اثاث و اموالشان به دست مسلمانان افتاد، و غنیمت زیادی به دست آوردند پیغمبر اسلام و همراهان برای اینکه از تعقیب و حمله دشمن اطمینان حاصل کنند مقداری در آن سرزمین ماندند و چون اطمینان پیدا کردند به سوی مدینه بازگشتند.

در همین جنگ و مدت توقف در آن سرزمین بود که برای نخستین بار دستور نماز خوف آمد و طبق آن دستور، مسلمانان در وقت‏خواندن نماز پشت‏سر رسول خدا(ص)به دو دسته تقسیم شدند، دسته‏ای برای پاسداری لباس جنگ پوشیده و در برابر دشمن ایستادند، و دسته دیگر برای نماز آماده شدند و رکعت اول را با آن حضرت خوانده و رکعت دوم را فرادی و بسرعت تمام کرده به جای دسته اول آمدند و آن دسته دیگر خود را به رکعت دوم نماز رسول خدا(ص)رسانده و رکعت دوم رانیز به صورت فرادی خوانده و خود را به سلام امام رساندند، به شرحی که در کتابهای فقهی ذکر شده.

نمونه‏ای از علاقه مسلمانان به نماز

در این جنگ زنی از قبیله دشمن به دست مسلمانان اسیر شد و چون شوهر آن زن از اسارت همسرش مطلع گردید به تعقیب لشکر مسلمانان حرکت کرد تا تلافی کرده دستبردی به مسلمانان بزند، یا احیانا و اگر بتواند انتقام گرفته یکی از آنها را به اسارت برده یا به قتل برساند. لشکر مسلمانان به دره‏ای رسیدند و چون شب فرارسید فرود آمدند. پیغمبر فرمود: کیست که امشب ما را نگهبانی و حراست کند؟

عمار بن یاسر از مهاجرین، و عباد بن بشر یکی از انصار مدینه این کار را به عهده گرفتند و هر دو به دنبال ماموریت‏به دهانه دره رفتند.

و چون بدانجا رسیدند با یکدیگر قرار گذاردند تا شب را دو قسمت کنند و هر کدام قسمتی بخوابند و آن دیگری نگهبانی کند، نیمه اول سهم عباد بن بشر شد که نگهبانی کند و عمار بن یاسر بخوابد عمار خوابید و عباد بن بشر به نماز ایستاد، طولی نکشید که همان مرد مشرک - که به تعقیب همسرش آمده بود - سر رسید و از دور که نگاه کرد شخصی را دید که همانند ستونی سرپا ایستاده برای اینکه مطمئن شود او انسان ست‏یا نه، تیری به طرف او انداخت. تیر آمد و بر بدن عباد خورد ولی نمازش را قطع نکرد و تیر را از بدنش کشید و به نماز ادامه داد آن مرد تیر دوم را رها کرد آن تیر هم به بدن عباد خورد ولی نمازش را قطع نکرده و آن را از بدن خود کشید و ادامه به نماز داد و چون تیر سوم به بدنش خورد به رکوع و سجده رفت و نمازش را تمام کرده عمار را از خواب بیدار نمود و بدو گفت:

برخیز که من دیگر قدرت اینکه روی پا بایستم ندارم، عمار از جا برخاست و مرد مشرک که دانست آنها دو نفر هستند فرار کرد.

عمار نگاهش به بدن عباد افتاد و او را غرق خون دید و چون جریان را پرسید به عباد گفت: چرا تیر اول را که خوردی مرا بیدار نکردی؟عباد گفت: سوره‏ای از قرآن می‏خواندم که دلم نیامد آن را قطع کنم (2) ولی وقتی دیدم تیرها پی در پی می‏آید به رکوع رفتم و نماز را تمام کردم. و به خدا سوگند اگر ترس این نبود که در انجام دستور رسول خدا(ص)کوتاهی کرده باشم و دشمن دستبردی بزند به هیچ قیمتی حاضر نبودم نمازم را قطع کنم اگر چه نفسم قطع شود و جان بر سر این کار بگذارم.

پی‏نوشت‏ها:

1. رقاع جمع رقعه به معنای قطعه و تکه است، و در اینکه چرا این غزوه به این نام موسوم گردید وجوهی گفته‏اند.

یک. گویند: چون هوا بسیار گرم بود مسلمانان به پاهای خود تکه‏هایی از پارچه بسته بودند تا از گرما صدمه نبینند.

دو. گفته‏اند: در این سفر پاهای سربازان اسلام زخم شد و هر کس به زخم پای خود پارچه‏ای بست.

سه. برخی گویند: مسیری که مسلمانان عبور کردند دارای سنگهای الوان بود و هر قسمتی از این سنگها به رنگی بود.

چهار. برخی گفته‏اند: رقاع اسم درختی و یا نام کوهی نزدیک مدینه بوده که مسلمانان در این سفر از کنار آن عبور کردند. 5. ذات الرقاع نام جایی است که در آن نقطه با دشمن یعنی قبیله غطفان برخورد کردند. 6. نام درختی بوده که مورد پرستش اعراب آن زمان بود و هر کس برای قضای حاجتش کهنه‏ای به آن بسته بود و به همین جهت آن را ذات الرقاع می‏گفتند و جنگ در نزدیکی آن اتفاق افتاده.

2. در برخی از تواریخ است که گفت: سوره کهف را می‏خواندم.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 402

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ازدواج پیامبر با ام سلمه
 

 

رسول خدا(ص) ام سلمه را نیز با اینکه زنی بیوه و دارای دو کودک بود، چون شوهرش ابو سلمه - به شرحی که پیش از این گفته شد - در اثر زخمی که در جنگ احد برداشت‏به شهادت رسید، او را به عقد خویش در آورد، و ضمن سرپرستی از آن زن با ایمان و محترم، سرپرستی و تربیت دو کودک یتیم او را نیز که از ابو سلمه به جای‏مانده بود به عهده گرفت.

و از روایاتی که در دست هست معلوم می‏شود که ازدواج با ام سلمه پس از مرگ زینب دختر خزیمه صورت گرفت و رسول خدا(ص)او را در اتاق زینب جای داد.

فضایل ام سلمه

ام سلمه گذشته از سابقه‏ای که در اسلام داشت و از جمله زنانی است که با شوهرش ابو سلمه به حبشه هجرت کرد و پس از ورود به مکه نیز آزارها از دست مشرکین کشید از نظر فهم و عقل نیز گوی سبقت را از دیگران ربوده بود، و ابن حجر عسقلانی در ترجمه او گوید:

سخنی را که او در جنگ حدیبیه به رسول خدا(ص)عرض کرد دلیل بر وفور عقل و صوابدید رای و نظر اوست - که ان شاء الله در جای خود مذکور خواهد شد - .

ام سلمه از زنان بزرگی است که صرفنظر از افتخار همسری با رسول خدا(ص)در ایمان به خدا و روز جزا و پیروی از دستورهای پیغمبر بزرگوار اسلام به مرتبه والایی رسید و پس از خدیجه کبری(س)در میان همسران پیغمبر از همگان گوی سبقت را در فضل و کمال ربوده و پس از رحلت آن حضرت نیز با اینکه عمری طولانی کرد و آخرین همسر رسول خدا(ص)بود که از دنیا رفت تا زنده بود حرمت‏خود و پیغمبر را نگاه داشته و کاری که مخالف شان بانوی بزرگی چون او بود از وی دیده نشد و بحق‏«ام المؤمنین‏»بود و شایستگی چنین افتخار و نام بزرگی را داشت و حتی اگر عمل خلافی از سایر همسران آن حضرت می‏دید در صدد جلوگیری و پند و اندرز آنان نیز بر می‏آمد، چنانکه هنگامی که عایشه خواست‏به بصره و جنگ جمل برود او را موعظه کرد و از این کار نهی نمود و عایشه نیز با اینکه سخنان او را تصدیق کرد و قبول نمود اما سرانجام وسوسه شیطانی کار خود را کرد و او را به میدان جنگ کشانید. (1)

ام سلمه همان بانوی محترمی است که به نقل محدثین شیعه و سنی آیه تطهیر درخانه او نازل شد و سخن او با رسول خدا(ص)و عایشه مشهور است.

و افتخار دیگر ام سلمه این است که چند سال، بزرگترین بانوی اسلام حضرت فاطمه زهرا(س)را سرپرستی و خدمتگزاری کرده و از هیچ گونه فداکاری در راه او و شوهرش امیر المؤمنین(ع)خودداری و دریغ ننموده است تا آنجا که همه می‏دانیم در مورد فدک - با همه خطری که برای ام سلمه داشت - به نزد ابو بکر رفته و به نفع عصمت کبری حضرت زهرا(س)گواهی داد، و به همین سبب مورد خشم دستگاه خلافت قرار گرفت و به همین جرم!یک سال حقوق او را از بیت المال قطع کردند.

بالاخره ام سلمه یکی از نزدیکان خاندان بزرگوار رسول خدا(ص)و امین و دایع و حافظ اسرار ایشان بوده است، چنانکه طبق نقل صفار در کتاب بصائر الدرجات امیر المؤمنین(ع)هنگام سفر عراق ودایع امامت را که نزد وی بود به او سپرد و پس از وی امام حسن و امام حسین(ع)نیز این کار را کردند.

و داستان مشت‏خاکی را که امام حسین(ع)هنگام سفر عراق به وی داد و فرمود: آن را در شیشه‏ای نگهداری کن تا هر وقتی که دیدی مبدل به خون شد بدان که من کشته شده‏ام معروف و مشهور است و مرگ ام سلمه در سال 62 هجری پس از مراجعت اهل بیت از شام، در مدینه اتفاق افتاد.

پی‏نوشت:

1. برای تحقیق بیشتر می‏توانید به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در ذیل سخن امیر المؤمنین(ع)که فرمود: «ان النساء نواقص الایمان. . . »مراجعه فرمایید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 399

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ازدواج پیامبر با زینب دختر خزیمه
 

 

زینب همسر عبیدة بن حارث بن عبد المطلب بود و شوهرش که عمو زاده رسول خدا(ص)نیز بود در جنگ بدر - به شرحی که مذکور شد - زخم گرانی برداشت و در مراجعت‏به شهادت رسید و زینب در مدینه بی سرپرست ماند و از آنجا که از نظر نسب بزرگ زاده بود و خود نیز در شهر مکه به جود و سخاوت و دستگیری از بینوایان مشهور و در ردیف سخاوتمندان زنان جاهلیت‏به شمار می‏رفت تا جایی که او را«ام المساکین‏»و مادر بینوایان نامیده بودند، از این رو پس از شهادت عبیده با رنج و اندوه بسیاری در مدینه روزهای پیری را پشت‏سر می‏گذارد و رسول خدا(ص)که چنان دید برای حفظ آبرو و شخصیت آن بزرگ زن و ترمیم غصه‏ها و آلامی که دیده بود او را به عقد خویش در آورد، و تصادفا پس از این ازدواج نیز چندان عمر نکرد و در همان سال چهارم هجرت یکی دو ماه پس از ازدواج با رسول خدا(ص)از دنیا رفت.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 399

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     غزوه بنی النضیر
 

 

بنی النضیر تیره‏ای از یهود بودند که در جنوب شرقی مدینه سکونت داشتند و دارای قلعه و مزارع و نخلستانی در آن محل بودند،اینان با پیغمبر اسلام پیمان عدم تعرض و دوستی داشتند و متعهد شده بودند که بر ضد مسلمانان اقدامی نکنند و کسی را علیه ایشان تحریک ننمایند .دو حادثه شوم«رجیع و بئر معونه»سبب شد که دوباره زبان یهود به استهزای مسلمانان باز شود و آنان را مورد شماتت قرار دهند و سخنان ناهنجاری درباره پیغمبر اسلام بر زبان آرند و سبب جرئت دشمنان و منافقین گردند.

پیغمبر اسلام دیگر بار متوجه این دشمنان داخلی گردید و در صدد برآمد تا از عقیده قلبی آنان نسبت به مسلمانان مطلع شده و پایدار نبودن ایشان را در پیمانی که بسته بودند آشکار سازد.

کشته شدن آن دو عامری به دست عمرو بن امیهـچنانکه در داستان بئر معونه گذشتـسبب شد که پیغمبر اسلام در صدد تهیه دیه و خونبهای آن دو نفر بر آید و آنان را به کسان مقتولان کهـهمپیمان با او بودندـبپردازد.

و چون قبیله بنی عامر همان‏گونه که با رسول خدا(ص)همپیمان بودند با یهود بنی النضیر نیز همپیمان بودند،رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا از یهود مزبور کمک بگیرد و به همین منظور با ده نفر از یاران خود که از آن جمله علی بن ابیطالب(ع)بود به سوی محله بنی النضیر حرکت کرد و چون بدانجا رسید و منظور خود را اظهار کرد آنان در ظاهر از پیشنهاد آن حضرت استقبال کرده و آمادگی خود را برای کمک و مساعدت در این باره اظهار داشتند و از آن حضرت دعوت کردند تا در محله آنان فرود آید،پیغمبر اسلام فرود آمده و به دیوار قلعه آنان تکیه داد و به انتظار کمک آنها در آنجا نشست،در این موقع چند تن از سرکردگان آنها به عنوان آوردن پول یا تهیه غذا به میان قلعه رفته و با هم گفتند:

ـشما هرگز برای کشتن این مرد چنین فرصتی مانند امروز به دست نخواهید آورد خوب است هم اکنون مردی بالای دیوار برود و سنگی را از بالا بر سر او بیفکند و ما را از دست او راحت و آسوده سازد،همگی این رأی را پسندیده و با اینکه یکی از بزرگانشان به نام سلام بن مشکم با این کار مخالفت کرده گفت:شاید خدای محمد او را از این کار آگاه سازد،به سخن او گوش نداده و در صدد انجام این کار بر آمدند.

شخصی از ایشان به نام عمرو بن جحاش انجام این کار را به عهده گرفت و بی‏درنگ خود را به بالای دیوار رسانید تا توطئه آنها را اجرا کند.

ولی قبل از اینکه او کار خود را بکند خدای تعالی به وسیله وحی پیغمبر را از توطئه ایشان آگاه ساخت و رسول خدا(ص)فورا از جای خود برخاسته و مانند کسی که دنبال کاری می‏رود بدون آنکه حتی یاران خود را خبر کند به سوی مدینه به راه افتاد.در برخی از نقل‏ها هم آمده که رو به اصحاب خود کرده فرمود:شما در جای خود باشید و خود تنها راه شهر را در پیش گرفت .

اصحاب که دیدند مراجعت پیغمبر به طول انجامید از جای برخاسته به جستجو پرداختند و از کسی که از مدینه می‏آمد سراغ آن حضرت را گرفتند و او گفت:من پیغمبر را در شهر مدینه دیدار کردم.

پیغمبر اسلام مطمئن بود که با رفتن او،یهود جرئت آنکه به اصحاب او گزندی برسانند ندارند و از عکس العمل و انتقام رهبر مسلمانان بسختی واهمه و بیم دارند.

به هر صورت،یاران رسول خدا(ص)که این حرف را شنیدند خود را به مدینه و نزد پیغمبر رساندند و چون علت آمدن او را پرسیدند حضرت توطئه آنها و وحی خدای تعالی را به ایشان اطلاع داد،و به دنبال آن یکی از مسلمانان به نام محمد بن مسلمه را مأمور کرده فرمود:به نزد یهود بنی النضیر برو و به آنها بگو:شما پیمان شکنی (1) کردید و از در مکر و حیله بر آمدید و نقشه قتل مرا طرح نمودید،اینک تا ده روز مهلت دارید که از این سرزمین بروید و از آن پس اگر در اینجا ماندید کشته خواهید شد.

محمد بن مسلمه پیغام رسول خدا(ص)را به آنها رسانید،یهود مزبور که تاب مقاومت در برابر مسلمانان را در خود نمی‏دیدند آماده رفتن شدند ولی عبد الله بن ابیـسرکرده منافقین مدینهـبرای آنها پیغام فرستاد که از جای خود حرکت نکنید و ما دو هزار نفر هستیم که آماده کمک به شما هستیم و هرگز شما را تسلیم محمد نخواهیم کرد و یهود بنی قریظه نیز به پشتیبانی شما برخاسته و شما را یاری می‏کنند.یهودیان گول وعده او را خورده و ماندند،و به محکم کردن قلعه‏های خویش پرداختند و چون مهلت به پایان رسید پیغمبر اسلام پرچم جنگ را بست و به دست علی بن ابیطالب(ع)داد و با سربازان اسلام به سوی قلعه‏های بنی النضیر حرکت کرد و دستور محاصره آنان را صادر فرمود.

محاصره آنان به طول انجامید که بعضی مدت محاصره را بیست و یک روز ذکر کرده‏اند،و به گفته برخی رسول خدا(ص)برای اینکه یهود مزبور از آن سرزمین دل برکنند و یا کمال خواری و ذلت خود را به چشم ببینند دستور داد چند نخله خرما را از باغهای آنها قطع کردند و همین هم شد و آنها تسلیم شده و حاضر به ترک خانه و دیار گشتند و از آن سرزمین رفتند،و مفسران نیز گفته‏اند آیه«ما قطعتم من لینة او ترکتموها قائمة علی اصولها فباذن الله ...» (2) نیز در همین باره نازل شده که چون یهود بنی النضیر آن حضرت را در این کار سرزنش کردند این آیه نازل شد،و در کتاب سیرة المصطفی آمده است که مجموع نخله‏هایی که مسلمانان قطع کرده و یا سوزاندند شش نخله بود (3) و در نقلی که فخر رازی در تفسیر همین آیه از ابن مسعود کرده وی گفته است:رسول خدا(ص)دستور داد چند نخله خرما را که سر راه جنگجویان و مزاحم آنان برای جنگ بود قطع کردند. (4) و به هر صورت یهودیان که دیدند از کمکهایی که عبد الله بن ابی وعده کرده بود خبری نشد و یهود بنی قریظه هم برای نجات آنها اقدامی نکردند به ستوه آمده و تدریجا ترس و ناامیدی بر آنها مستولی شد و تسلیم شدند و از پیغمبر اسلام امان خواستند تا از مدینه کوچ کنند .

رسول خدا(ص)موافقت فرمود که هر سه نفر از آنها یک شتر با خود ببرند و هر چه می‏خواهند از اثاثیه خود بر آن بار کنند و بقیه را به جای بگذارند و بروند.

و بدین ترتیب یهود بنی النضیر از مدینه کوچ کرده جمعی از آنها در خیبر اقامت گرفتند و بیشترشان نیز به شام رفتند و با رفتن آنها غنیمت بسیاری برای مسلمانان به جای ماند که رسول خدا(ص)با مشورت اصحاب آن را به مهاجرین مکه که تا آن روز به صورت میهمان در خانه انصار زندگی می‏کردند اختصاص داد و میان آنها تقسیم کرد و از آن پس مهاجرین مکه نیز مانند مردم دیگر مدینه صاحب خانه و زندگی مستقل و جداگانه‏ای شدند،و از کمک انصار بی‏نیاز گشتند.تنها دو نفر از انصار بودند که به خاطر حاجتی که داشتند آن حضرت سهمی نیز به هر کدام از آن دو داد که یکی ابو دجانه انصاری و دیگر سهل بن حنیف بود.

و بر طبق نقل کازرونیـبغیر از خانه و اثاث و زمین و باغهاـ50 زره و 50 کله خود،و 340 شمشیر از ایشان به جای ماند که میان مسلمانان تقسیم شد.

و دو نفر از یهود مزبور نیز به نام یامین بن عمرو و ابو سعد بن وهب مسلمان شدند و در مدینه ماندند.

شیخ مفید(ره)و نیز ابن شهراشوب در کتابهای خود داستانی از شجاعت و فداکاری علی بن ابیطالب (ع)در ایام محاصره بنی النضیر نقل کرده‏اند که ذیلا از نظرشما می‏گذرد:

گویند:هنگامی که رسول خدا(ص)برای محاصره یهود بنی النضیر آمد دستور داد خیمه‏اش را در آخرین نقطه از زمینهای گودی که در آنجا بودـو به زمین بنی حطمة معروف بودـبزنند،همین که شب شد مردی از بنی النضیر تیری به سوی خیمه آن حضرت انداخت و آن تیر به خیمه اصابت کرد،پیغمبر(ص)دستور داد خیمه‏اش را از آنجا بکنند و در دامنه کوه نصب کنند و مهاجر و انصار اطراف آن،خیمه‏های خود را برپا کردند،چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت ناگاه متوجه شدند که علی بن ابیطالب در میان آنها نیست،به نزد رسول خدا(ص)آمده و معروض داشتند :علی بن ابیطالب گم شده و در میان ما نیست؟

فرمود:فکر می‏کنم به دنبال اصلاح کار شما رفته باشد،طولی نکشید که علی(ع)در حالی که سر بریده همان مرد یهودی را که تیر به سوی خیمه رسول خدا(ص)انداخته بود در دست داشت بیامد و آن سر را نزد آن حضرت گذاشت پیغمبر(ص)فرمود:یا علی چه کردی؟

عرض کرد:من دیدم این خبیث مرد بی‏باک و دلاوری است،پس در کمین او نشستم و با خود گفتم :چه چیز در این تاریکی شب او را چنین بی‏باک کرده جز اینکه می‏خواهد از این تاریکی استفاده کرده دستبرد و شبیخونی بزند،ناگاه او را دیدم که شمشیر در دست دارد و با سه تن از یهود می‏آید،من که چنان دیدم برخاسته و بدو حمله کرده و او را کشتم و آن سه نفر که همراهش بودند گریختند و هنوز چندان دور نشده‏اند و اگر چند نفر همراه من بیایند امید آن هست که بدانها دست یابیم.

رسول خدا(ص)ده نفر را که از آن جمله ابو دجانه و سهل بن حنیف بود همراه علی(ع)روانه کرد و آنان بسرعت آمده پیش از آنکه یهودیان به قلعه‏های خود برسند بدانها رسیدند و آنها را به قتل رسانده و سرهای ایشان را به دستور پیغمبر(ص)در چاههای بنی حطمه افکندند و همین جریان رعب و وحشتی در دل بنی النضیر افکند و سبب تسلیم و کوچ کردن آنان از مدینه گردید.

پی‏نوشتها:

1ـهمانطوری که قبلا بیان شد پیامبر در روزهای نخستین ورود به مدینه پیمانی با طوائف یهود منعقد کرد که از طرف قبیله بنی نضیر این پیمان را حیی بن اخطب امضاء کرده بود.

قسمتی از سه گروه (بنی نضیر بنی قینقاء قریظه)پیمان می بندد که هرگز بر ضرر رسول خدا و یاران وی قدمی بر ندارند و بوسیله زبان و دست و دست ضرری به او نرسانند...

هر گاه یکی از این سه قبیله بر خلاف متن پیمان رفتار کنند پیامبر در ریختن خون وضبط اموال و اسیر کردن زنان و فرزندان آنها دستش باز باشد.

2.سوره حشر،آیه .5

3.سیرة المصطفی،ص .447

4.به عقیده نگارنده باید مطلب همین گونه باشد که از ابن مسعود نقل شده،زیرا به نظر بعید می‏آید که پیغمبر اسلام بی جهت و صرفا برای تسلیم شدن دشمن چنین دستوری داده باشد،در صورتی که بر طبق روایات زیادی خود آن حضرت سربازانی را که به جنگ می‏فرستاد از این عمل نهی می‏فرمود مگر آنکه از نظر نظامی ناچار به این کار شوند که از آن جمله حدیث زیر است که شیخ کلینی(ره)در کتاب شریف کافی نقل کرده و متن حدیث با اسقاط سند این است:

عن أبی عبد الله(ع)قال:کان رسول الله(ص)ـاذا أراد أن یبعث سریة دعاهم فاجلسهم بین یدیه ثم یقول:سیروا بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله،لا تغلوا و لا تمثلوا،و لا تقتلوا شیخا فانیا و لا امرأة و لا تقطعوا شجرا الا أن تضطروا الیها و أیما رجل من ادنی المسلمین أو افضلهم نظر الی رجل من المشرکین فهو جار حتی یسمع کلام الله فان تبعکم فاخوکم فی الدین و ان أبی فابلغوه مأمنه و استعینوا بالله علیه».

امام صادق(ع)فرمود:هرگاه رسول خدا(ص)ـمی‏خواست لشکری را به سویی بفرستد آنها را می‏خواند و پیش روی خود می‏نشانید و سپس به آنها می‏گفت:

به نام خدا و برای خدا و در راه خدا و بر آیین رسول او حرکت کنید،خیانت نکنید،کسی را گوش و بینی نبرید،فریبکار و خدعه‏گر نباشید،پیرمرد از کار افتاده را به قتل نرسانید،زنان و کودکان را نکشید،درختی را قطع نکنید مگر آنکه ناچار به قطع آن گردید و هر کدام از مسلمانان چه پست‏ترین آنها و چه برترینشان که به مردی از مشرکین مهلت داد آن شخص مشرک در پناه آن مسلمانان است تا کلام خدا را بشنود پس اگر(در اثر شنیدن و استماع)به پیروی شما(و دین خدا)در آمد او برادر شما در دین محسوب می‏شود،و اگر حاضر به پذیرفتن دین حق نشد او را به امانگاهش(و خانه و کاشانه‏اش)برسانید و از خدا بر او کمک گیرید.

 

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 394

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     سریه بئر معونه
 

 

به فاصله پانزده روز حادثه جانگداز دیگری نظیر حادثه رجیع اتفاق افتاد که چنانکه قبلا اشاره شد - در این حادثه سی و هشت نفر از مسلمانان جان خود را از دست داده و به خاک و خون افتادند، ابتدای ماجرا از اینجا شروع شد که ابو براء عامر بن مالک - یکی از بزرگان قبیله بنی عامر - به مدینه آمد و خدمت رسول خدا(ص)شرفیاب شده و هدایایی تقدیم آن حضرت کرد، پیغمبر اسلام فرمود: من هدیه‏مشرکی را نمی‏پذیرم و اگر می‏خواهی هدیه تو را بپذیرم به دین اسلام در آی!

ابو براء اسلام را نپذیرفت اما اظهار دشمنی و مخالفتی هم با اسلام نکرد و در پاسخ آن حضرت عرض کرد: اگر گروهی از اصحاب و یاران خود را به سرزمین‏«نجد»و میان افراد ما بفرستی تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کنند امید آن هست که ایشان دعوت تو را بپذیرند و به دین اسلام در آیند.

رسول خدا(ص)که هنوز از غم و اندوه اصحاب رجیع بیرون نیامده بود به ابو براء فرمود: من از مردم نجد بر یاران خود بیمناکم!

ابو براء عرض کرد: من ایشان را در پناه خود قرار می‏دهم.

رسول خدا(ص)چهل نفر از برگزیدگان اصحاب خود را به سرکردگی منذر بن عمرو به همراه ابو براء به سوی آنان گسیل داشت و در میان آنها افراد بزرگی از مسلمانان چون: حارث بن صمه، حرام بن ملحان، عروة بن اسماء، نافع بن بدیل، عامر بن فهیره و دیگران وجود داشتند.

اینان به همراهی ابو براء تا جایی به نام‏«بئر معونة‏»در نزدیکی قبیله بنی سلیم پیش رفتند و در آنجا فرود آمده گفتند: کیست که پیام پیغمبر اسلام و نامه آن حضرت را به مردم این ناحیه ابلاغ کرده و برساند؟

حرام بن ملحان گفت: من این ماموریت را انجام می‏دهم، و به دنبال آن، نامه رسول خدا(ص)را برداشته به نزد عامر به طفیل - رئیس قبیله بنی سلیم - آمد و پیغام آن حضرت را ابلاغ کرد، اما عامر نامه پیغمبر را نگشود و اعتنایی نکرد، حرام بن ملحان که چنان دید از نزد او برخاسته به نزد مردم آن سرزمین آمد و فریاد زد: ای مردم!من فرستاده پیغمبر خدا هستم که به نزد شما آمده‏ام تا شما را به خدای یکتا و پیامبر او دعوت کنم تا به او ایمان آورید!

در همین حال مردی از میان خیمه بیرون آمد و با نیزه‏ای که در دست داشت‏به پهلوی حرام بن ملحان زد که از سوی دیگر بیرون آمد، حرام فریاد زد:

- «الله اکبر، فزت و رب الکعبة‏»

[خدا بزرگتر(از توصیف)است و به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم. ]و به دنبال آن عامر بن طفیل به میان قبیله بنی عامر آمده و از آنها برای کشتن فرستادگان رسول خدا(ص)کمک خواست ولی آنان به احترام ابو براء و پناهی که به مسلمانان داده بود حاضر به همکاری و کمک او نشده گفتند: ما حاضر نیستیم پیمان ابو براء را زیر پا بگذاریم و حرمت او را بشکنیم.

عامر بن طفیل که چنان دید از قبایل دیگر بنی سلیم مانند«عصیه‏»و«رعل‏»و«ذکوان‏»استمداد کرد و آنها را با خود همدست‏ساخته و به جنگ مسلمانان آمدند و آنها را محاصره نمودند. مسلمانان که چنان دیدند آماده جنگ شده و همگی به شهادت رسیدند جز یکی از آنها به نام کعب بن زید که زخم زیادی برداشته در میان کشتگان افتاد اما زنده بود و دشمنان به خیال اینکه کشته شده است او را به حال خودش گذارده و رفتند و او توانست‏خود را به مدینه برساند و بهبود یابد و تا جنگ خندق نیز زنده بود و در آن جنگ به شهادت رسید.

دو تن از این چهل نفر نیز به نام عمرو بن امیة و منذر بن محمد انصاری از رفقای خود عقب مانده و دنبال آنها می‏آمدند همین که نزدیک بئر معونة و مسکن قبیله بنی سلیم رسیدند از دور مشاهده کردند که در آسمان در آن حوالی پرندگانی گردش می‏کنند، دیدن پرندگان آن دو را به این فکر انداخت که ممکن است اتفاق تازه‏ای افتاده باشد و چون نزدیک رفتند متوجه کشتار بی‏رحمانه بنی سلیم و شهادت رفقای خود گشتند.

منذر بن محمد رو به عمرو بن امیه کرد و بدو گفت: اکنون چه باید کرد؟

عمرو گفت: عقیده من این است که هر چه زودتر خود را به رسول خدا(ص)برسانیم و ماجرا را به وی اطلاع دهیم. منذر گفت: اما من که دلم راضی نمی‏شود از مکانی که شخصی مانند منذر بن عمرو به قتل رسیده و شهید شده سالم بگذرم و به راه او نروم و مردم خبر کشته شدن او را از من بشنوند!این را گفت و شمشیر را در دست گرفت و به مردم بنی سلیم حمله‏ور شد و به دست آنها کشته شد، عمرو بن امیه نیز به اسارت آنها در آمد و چون او را به نزد عامر بن طفیل بردند و دانست که وی از قبیله مضر می‏باشد دستور داد او را آزاد کنند تا ضمنا نذری را هم که مادرش کرده بود تابنده‏ای را آزاد کند ادا کرده باشد.

عمرو بن امیه به سوی مدینه حرکت کرد و تا جایی به نام‏«قرقرة الکدر»پیش رفت و در آنجا به دو نفر از طایفه بنی عامر برخورد، و چون طایفه مزبور نیز نسبت‏به بنی سلیم می‏رساندند، عمرو به فکر افتاد به ترتیبی آن دو را غافلگیر ساخته و به قتل برساند و بدان مقدار انتقام خود را از بنی سلیم که با آن بی‏رحمی رفقای مسلمان او را کشته بودند بگیرد، ولی نمی‏دانست که این دو نفر از بنی عامر هستند، و بنی عامر نیز با پیغمبر اسلام همپیمان بودند.

عمرو بن امیه نقشه خود را عملی کرد و صبر کرد تا وقتی آن دو نفر به خواب رفتند برخاسته و هر دو را به قتل رسانید و سپس به مدینه آمده ماجرا را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانید، پیغمبر از شنیدن ماجرای کشتگان مسلمانان بسیار افسرده و غمگین شد اما فرمود: آن دو نفر را نیز بیهوده به قتل رساندی و من باید طبق پیمانی که با بنی عامر دارم خونبهای آن دو نفر را بپردازم، سپس درباره اصل این فاجعه فرمود: این کار را ابو براء کرد و من از آن بیمناک و خایف بودم.

ابو براء نیز از اینکه عامر بن طفیل عهد و امان او را شکسته بود بسختی غمگین شد و به گفته برخی از غصه هلاک گردید، و فرزند ابو براء که نامش ربیعه بود در صدد تلافی عمل عامر بر آمد و چون فرصتی به دست آورد با نیزه به سوی عامر بن طفیل که بر اسبی سوار بود حمله برد و زخمی بر او زده از اسب بر زمینش افکند و گریخت.

اما عامر از آن زخم جان سالم بدر برد و بعدها در اثر نفرین رسول خدا(ص)غده‏ای چون غده شتران در گلو یا در زانو در آورد. و در خانه زنی از زنان‏«بنی سلول‏»جان بداد و سخن او که در وقت مرگ از روی تاسف و غربت‏خود می‏گفت: «غدة کغدة البعیر و موت فی بیت‏سلولیه‏»در میان عرب ضرب المثل گردید. (1)

پی‏نوشت:

1. در مجمع الامثال پس از نقل داستان گوید: از خانه زن سلولی بیرون آمد و همچنان که بر پشت اسب خود سوار شد بر روی اسب جان بداد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 390

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :