|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
جمعی از اهل تاریخ و بسیاری از مفسرین در خلال حوادث سال چهارم هجرت، داستان تحریم شراب و حرمتخمر را نوشتهاند و معتقدند که شراب در این سال حرام شد و پیش از آن حرمتی نداشته و آیاتی هم که درباره آن نازل شده بود حمل بر کراهت کردهاند. اما با توجه به تمامی آیات و احادیثی که درباره شراب و گناه آن در قرآن کریم و روایات وارد شده این مطلب بخوبی استفاده میشود که خدای تعالی در ضمن همان آیاتی که در مکه بر پیغمبر نازل شد و پیش از هجرت، شراب را بر مسلمانان حرام کرده و اساسا حرمتشراب مانند حرمت زنا و عادات زشت دیگری که در مردم آن زمان مرسوم بوده از همان آغاز دعوت رسول خدا میان مردم مکه و قریش معروف بوده و آن را جزء قوانین و دستورهای دین اسلام و آیین تازهای که محمد(ص) آورده بود میدانستند تا آنجا که ابن هشام در سیره خود مینویسد: تنها چیزی که مانع اسلام اعشی شاعر معروف عرب گردید همین موضوع حرمتشراب بود و شرح آن را چنین نگاشته است که گوید: پس از بعثت رسول خدا(ص)هنگامی که آن حضرت در مکه بود اعشی به قصد تشرف به دین اسلام و ایمان به پیغمبر از میان قبیله خود حرکت کرده به سوی مکه آمد و قصیدهای طولانی نیز در مدح آن حضرت سروده بود و چون به پشت دروازه مکه رسید به یکی از قرشیان برخورد کرد و آن مرد قرشی از او پرسید: به کجا میروی؟ گفت: به مکه میروم تا به محمد ایمان بیاورم. مرد قرشی(که دید اگر اعشی مسلمان شود با معروفیتی که دارد اشعار و زبان او کمک شایانی به پیشرفت اسلام خواهد کرد برای آنکه او را از این کار منصرف سازد)بدو گفت: - محمد زنا را حرام کرده! اعشی گفت: به خدا سوگند مرا به آن عمل نیازی نیست. مرد قرشی گفت: او شراب را نیز حرام کرده؟!اعشی فکری کرد و گفت: اما این یکی چیزی است که به خدا سوگند من هنوز به طور کامل بهره خود را از آن نگرفتهام و با این ترتیب پس امسال را من باز میگردم و تا سال دیگر بهره خود را از شراب میگیرم و چون سال دیگر شد به نزد محمد میآیم و مسلمان میشوم. این سخن را گفت و به خانه خود بازگشت و تصادفا همان سال مرگش فرا رسید و توفیق آن را نیافت که سال دیگر به نزد آن حضرت بیاید و مسلمان شود و علاقه به شراب مانع اسلام او گردید. و با توجه به این داستان معلوم میشود موضوع حرمتشراب در اسلام پیش از هجرت نیز زبانزد مردم بود تا جایی که دشمنان اسلام نیز آن را میدانستهاند، منتهی اگر بعضی از مسلمانان در اثر علاقه زیاد و یا عادت شدیدی که نسبتبه شراب داشتهاند، آن را مینوشیدند و برای سر و صورت دادن به این عمل خود اجتهادی هم درباره لفظ«اثم»کرده و آن را حمل بر کراهت کردهاند تا اینکه دستور اکید و صریحی در حرمت و نهی از شرب آن آمد مانند آیه 90 سوره مائده، این عمل مسلمانان و اجتهاد آنان را نمیتوان به حساب قرآن و اسلام گذارد، چنانکه در موضوع روزه نیز در آغاز، مجامعتبا زنان در شب حرام بود ولی گروهی از جوانان و افراد دیگری که غریزه جنسی در آنها قوی بود نتوانستند خودداری کنند و به تعبیر قرآن کریم به خود خیانت کردند تا آنکه آن حکم منسوخ گردید. و شاهد بر اینکه شراب از آغاز بعثت رسول خدا(ص)حرام بوده و هیچ گاه در اسلام عنوان مباح و حلال نداشته است، روایات زیادی است که در کتاب شریف کافی و تهذیب و کتابهای دیگر حدیثی از ائمه بزرگوار دین(ع)رسیده که از آن جمله حدیثی است که کلینی(ره)و شیخ طوسی از امام باقر(ع)روایت کردهاند که آن حضرت فرمود: «خدای تعالی هیچ پیغمبری را به نبوت مبعوث نفرمود جز آنکه در علم خدا چنین بود که چون دین او را کامل نمود حرمتخمر و شراب در آن دین بود و شراب همیشه حرام بوده است. . . »و در حدیث دیگری که کلینی(ره)از علی بن یقطین روایت کرده این گونه است که مهدی عباسی از حضرت موسی بن جعفر(ع)حکم شراب را پرسید: که آیا شراب در کتاب خدا حرام شده است؟با اینکه مردم از آیات شراب نهی میفهمند نه حرمت؟ امام(ع)با قاطعیت فرمود: آری در کتاب خدا حرام شده. پرسید: در کجای کتاب خدا حرام شده؟حضرت فرمود: در آنجا که خدا فرمود: «قل انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغی بغیر الحق. . . » (1) و به دنبال آن امام(ع)فرمود: منظور از«اثم»در این آیه که خدا آن را صریحا حرام فرموده شراب استبه دلیل آنکه در جای دیگر فرمود: «یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما» (2) تا به آخر حدیث. و با توجه به اینکه آیه اول در سوره اعراف آمده و آن سوره در مکه نازل شده بخوبی تفسیر آیه دوم را که در سوره بقره و در مدینه نازل شده است میکند، و به هر صورت از مجموع آیات و روایات بخوبی فهمیده میشود که حرمتشراب از احکام معروف اسلام بوده و در همان آغاز بعثت، رسول خدا(ص)به دستور خدای تعالی آن را حرام کرده، منتهی برخی از مسلمانان که نمیتوانستند از آن دستبردارند بر خلاف دستور اسلام و با اجتهادی که پیش خود در معنای کلام خدا میکردند آن را مینوشیدند تا وقتی که با شدت و تهدید بیشتری آیه سوره مائده آمد و دیگر نتوانستند به کار خلاف خود ادامه بدهند و به قول معروف در مقابل نص اجتهاد کنند. پینوشتها: 1. سوره اعراف، آیه 23. 2. سوره بقره، آیه 219. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 409 نویسنده: رسولی محلاتی
دومة الجندل نام جایی بوده در سر راه عراق و شام و نزدیکی مرزهای روم شرقی در آن زمان، که گروهی از اعراب بادیه نشین در آنجا سکونت داشتند و فاصلهاش تا مدینه پانزده روز بوده. به رسول خدا(ص)خبر رسید که اعراب مزبور در صدد حمله به مدینه و جنگ با مسلمانان هستند و بدین منظور لشکری تهیه کردهاند، پیغمبر اسلام گروهی از مسلمانان را برداشته و به عزم جنگ و سرکوبی آنها، این راه طولانی و خشک و سوزان را پیمود ولی با دشمن برخورد نکرد، زیرا وقتی از آمدن لشکر اسلام با خبر شدند رعب و وحشتی در دلشان افتاد و اموال زیادی را به جای گذاشته و فرار کردند و مسلمانان وقتی رسیدند که از دشمن اثری نبود و از این رو اموال ایشان به عنوان غنیمت نصیب مسلمانان گشته و پیروزمندانه به مدینه بازگشتند و ضمنا با پیمودن این راه طولانی و بی آب و گرمای سخت، طاقت و تحمل آنان را در این گونه مسافرتهای جنگی نیز نشان داد و نفوذ اسلام را تا مرزهای روم شرقی بسط و توسعه داد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 408 نویسنده: رسولی محلاتی
پیش از این در دنباله داستان جنگ احد ذکر شد که چون ابو سفیان میخواست از مدینه به مکه بازگردد فریاد زد: وعده ما و شما سال دیگر در بدر! و پیغمبر(ص)نیز دستور داد پاسخ او را بدهند و آمادگی خود و مسلمانان را برای این جنگ به او اعلام کنند. و چون موعد مزبور فرا رسید ابو سفیان با مشکلات زیادی که در پیش داشت آماده حرکتبه سوی بدر شد و به گفته برخی از مورخین برای آنکه رسول خدا(ص)را از آمدن بدان سو بترساند و به وسیلهای این جنگ را به تاخیر اندازد به نعیم بن مسعود اشجعی که از مکه عازم مدینه بود گفت: نعیم!میتوانی پیغامی از من برای محمد ببری و کاری را که میگویم انجام دهی و من در عوض فلان مبلغ به تو بدهم!نعیم پرسید: چه پیغامی و چه کاری است؟ابو سفیان گفت: من با محمد و یارانش قرار جنگ در این وقت گذاردهام و امسال خشکسالی است و این کار برای ما زیانبار است، اما از آن سو میترسم محمد و یارانش روی وعدهای که داریم به بدر بیاید و چون ببیند ما نیامدهایم بر ما دلیر شوند و از نظر سایر قبایل و عربهای دیگر نیز آمدن آنها و نرفتن ما صورت خوبی ندارد، از این رو میخواهم تو به یثرب بروی و به هر زبانی که میتوانی و به هر ترتیبی که میدانی این جنگ را به تاخیر اندازی! نعیم به مدینه آمد و خدمت پیغمبر اسلام رسید و آنچه توانست درباره اهمیت لشکر قریش و اسلحه و افراد سپاه فراوان آنها برای آن حضرت نقل کرد و میخواستبا این سخنان دروغ، آن حضرت را به نحوی از حرکتبه سوی بدر منصرف سازد، اما رسول خدا(ص)فرمود: قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست من به جنگ او خواهم رفت اگر چه هیچکس با من نیاید و سپس پرچم جنگ را بسته و به دست علی(ع)داد و با یک هزار و پانصد نفر از مسلمانان از مدینه خارج شد و دهاسب نیز همراه داشتند. و چون در بدر صغری (1) گروههای زیادی از قبایل عرب برای داد و ستد و تجارت و سایر امور اجتماعی جمع میشدند مسلمانان اموال تجارتی و کالاهای زیادی نیز همراه خود برداشتند تا در صورت امکان آنها را به فروش رسانده و به وسیله آن تجارتی نیز بکنند. ابو سفیان نیز با دو هزار نفر سرباز و پانصد اسب از مکه خارج شد و تا«مر الظهران» (2) پیش رفت اما در آنجا سران لشکر را جمع کرده گفت: باز گردید که امسال به واسطه خشکسالی مصلحت نیست ما جنگ کنیم، و جنگ در سالی باید باشد که حیوانات بتوانند از سبزی صحرا و برگ درختان بخورند و شما نیز از شیر آنها استفاده کنید. به همین بهانه پس از چند روز گردش و خوشگذرانی و نوشیدن شراب آنها را به مکه بازگرداند و قریش که چنان دیدند به عنوان سرزنش آنها را«جیش السویق»یعنی لشکر سویق (3) - نامیدند و گفتند: شما فقط برای خوردن سویق به این سفر رفتید. رسول خدا(ص)نیز با مسلمانان روز اول ذی قعده به بدر رسیدند و به انتظار آمدن ابو سفیان هشت روز آنجا ماندند و مسلمانان هر روز در بازار بدر حاضر میشدند و کالاهای تجارتی خود را فروخته و از این راه سود مالی فراوانی به دست آوردند و پس از هشت روز با تمام شدن بازار بدر آنها نیز به سوی مدینه بازگشتند و از نظر سیاسی هم مانند لشکریان فاتح در جنگ، به مدینه آمدند زیرا دشمن از ترس آنها در وعدهگاه حاضر نشده بود. از این رو عظمت تازهای در نظر عربها و قبایل اطراف پیدا کردند و آثار شکست احد را محو ساختند، و در برخی از تواریخ آمده که صفوان بن امیة پیش ابو سفیان رفت و زبان به ملامت و سرزنش اوگشوده گفت: این چه کاری بود کردی؟با اینان وعده جنگ گذاردی و تخلف کردی و همین سبب دلیری و نیروی آنها میگردد، و از این رو مشرکان قریش در صدد جنگ تازهای بر آمده و به تهیه لشکر و اسلحه برای جنگ احزاب پرداختند، و به گفته برخی از مورخین پس از مراجعت رسول خدا(ص)از بدر صغری شخصی به نام معبد بن ابی معبد خزاعی که در بدر حاضر بود و لشکر اسلام را مشاهده کرده بود به سرعتخود را به مکه رسانده و کثرت سپاه مسلمانان را که در بدر بودند به اطلاع قریش رساند، و آنها را به فکر انداخت تا از قبایل اطراف و همدستان خود کمک بگیرند و از سران قریش و ثروتمندان و بلکه افراد معمولی نیز درخواست کمک مالی کنند و تا جایی که مقدور بود اسلحه و سرباز تهیه کرده و جنگ احزاب را با آن سپاه مجهز به راه اندازند. پینوشتها: 1. بدر صغری نام بازاری بوده که از آغاز ذی قعده تا هشتم آن ماه بازار مزبور در بدر تشکیل میشد و مانند بازارهای دیگر عرب در آن چند روز مرکز داد و ستد و سرودن اشعار و خطبهها و اظهار فضل قبایل و افراد بوده است. 2. نام جایی است در نزدیکی مکه. 3. سویق به معنای آرد و شراب هر دو آمده است و شاید معنای دوم مناسبتر باشد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 406 نویسنده: رسولی محلاتی
در همین سال فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین علی(ع)از دنیا رفت، و گذشته از امیر المؤمنین، رسول خدا(ص)نیز در مرگ او بسیار متاثر و غمگین شد، زیرا فاطمه در تربیت و کفالت رسول خدا(ص)با ابو طالب شریک بود تا آنجا که پیغمبر خدا او را مادر خطاب میکرد. صرفنظر از کمال ایمان و استقامتی که در دین داشت و برای اثبات آن همین فضیلتبرای فاطمه کافی است که بیشتر اهل حدیث و تاریخ در داستان ولادت امیر المؤمنین(ع)از یزید بن قعنب روایت کردهاند که گوید: روزی با عباس بن عبد المطلب و جمعی دیگر در کنار خانه کعبه نشسته بودیم فاطمه بنت اسد که به علی حامله بود و آثار درد زاییدن در او ظاهر شده بود بدانجا آمد و گفت: «رب انی مؤمنة بک و بما جاء من عندک من رسل و کتب، و انی مصدقة بکلام جدی ابراهیم الخلیل و انه بنی البیت العتیق فبحق الذی بنی هذا البیت و بحقالمولود الذی فی بطنی لما یسرت علی ولادتی» [خدایا من به تو ایمان دارم و به همه پیغمبران و کتابهایی که از نزد تو آوردهاند مؤمن هستم و سخن جدم ابراهیم خلیل را که پایه و بنای این خانه کهن را پیریزی کرد تصدیق و گواهی دارم، پس به حق همان بزرگوار که این خانه را بنا کرد و به حق این مولودی که در رحم دارم کار ولادت او را بر من آسان گردان. ] گوید: در این وقت دیدم دیوار خانه شکافته شد و فاطمه به درون آن رفت و سپس دیوار به هم آمد مانند آنکه اصلا شکافته نشده و پس از سه روز فاطمه در حالی که مولود جدیدی در دست داشتبیرون آمد. . . تا به آخر حدیث. و روایات دیگری که در این باره در کتابهای حدیث و تاریخ آمده و ان شاء الله تعالی در تاریخ زندگانی امیر المؤمنین(ع)مذکور خواهد شد. و از ابن عباس روایتشده که گوید: چون فاطمه بنت اسد از دنیا رفت علی(ع)گریان شد و به نزد رسول خدا(ص)آمده جریان را به عرض رسانید، پیغمبر نیز گریست و پیراهن خود را از تن بیرون آورده به علی داد و فرمود: این جامه را بگیر و به زنان بگو او را به خوبی غسل دهند و در این جامه کفن کنند تا من بیایم، و پس از ساعتی آن حضرت بیامد و بر جنازه فاطمه نماز گزارد، سپس داخل قبر شد و در قبر او خوابید آن گاه بیرون آمد و دستور داد او را دفن کنند و با دستخود خاک روی قبر او ریخت و در حق او دعا کرده گفت: «اللهم ثبت فاطمة بالقول الثابت، رب اغفر لامی فاطمة بنت اسد و وسع علیها مدخلها بحق نبیک و الانبیاء الذین من قبلی لانک ارحم الراحمین». [خدایا فاطمه را به گفتار ثابت و محکم پایدار بدار، پروردگارا مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز، و جایگاهش را بر وی وسیع و فراخ گردان به حق پیامبرت و پیامبران گذشتهات که پیش از من بودهاند که براستی تو مهربانترین مهربانانی. ] ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 404 نویسنده: رسولی محلاتی
در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خدای تعالی مولود جدیدی از فاطمه زهرا(س)به رسول خدا(ص)و علی بن ابیطالب(ع)عنایت فرمود و نام او را حسین گذاردند و چون روز هفتم ولادت آن حضرت شد گوسفندی برای او عقیقه کردند و سر او را تراشیده و به وزن موی آن حضرت، نقره صدقه دادند. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 404 نویسنده: رسولی محلاتی
پس از کوچ کردن بنی النضیر مدینه آرامشی پیدا کرد و منافقین نیز از نظر سیاسی شکستخورده و دست و پای خود را جمع کردند و رسول خدا(ص)در فکر سر و صورت دادن به وضع مسلمانان و اسلام نوبنیادی بود که از سوی دشمن ضربه خورده و ترمیم آن احتیاج به آرامش داشت. در این حال خبر به آن حضرت دادند که قبیله غطفان در صدد جنگ با مسلمانان و تهیه لشکر برای این کار هستند. رسول خدا(ص)روی وحی الهی با چهارصد تن و یا بیشتر از یاران خود برای مقابله و جنگ با آنها از مدینه حرکت کرد، و چون به سرزمین دشمن رسید مردان قبیله مزبور که نیروی مقاومت و جنگ با مسلمانان را در خود نمیدیدند گریخته و به کوهها پناه بردند و گروهی از زنان و اثاث و اموالشان به دست مسلمانان افتاد، و غنیمت زیادی به دست آوردند پیغمبر اسلام و همراهان برای اینکه از تعقیب و حمله دشمن اطمینان حاصل کنند مقداری در آن سرزمین ماندند و چون اطمینان پیدا کردند به سوی مدینه بازگشتند. در همین جنگ و مدت توقف در آن سرزمین بود که برای نخستین بار دستور نماز خوف آمد و طبق آن دستور، مسلمانان در وقتخواندن نماز پشتسر رسول خدا(ص)به دو دسته تقسیم شدند، دستهای برای پاسداری لباس جنگ پوشیده و در برابر دشمن ایستادند، و دسته دیگر برای نماز آماده شدند و رکعت اول را با آن حضرت خوانده و رکعت دوم را فرادی و بسرعت تمام کرده به جای دسته اول آمدند و آن دسته دیگر خود را به رکعت دوم نماز رسول خدا(ص)رسانده و رکعت دوم رانیز به صورت فرادی خوانده و خود را به سلام امام رساندند، به شرحی که در کتابهای فقهی ذکر شده. نمونهای از علاقه مسلمانان به نماز
در این جنگ زنی از قبیله دشمن به دست مسلمانان اسیر شد و چون شوهر آن زن از اسارت همسرش مطلع گردید به تعقیب لشکر مسلمانان حرکت کرد تا تلافی کرده دستبردی به مسلمانان بزند، یا احیانا و اگر بتواند انتقام گرفته یکی از آنها را به اسارت برده یا به قتل برساند. لشکر مسلمانان به درهای رسیدند و چون شب فرارسید فرود آمدند. پیغمبر فرمود: کیست که امشب ما را نگهبانی و حراست کند؟ عمار بن یاسر از مهاجرین، و عباد بن بشر یکی از انصار مدینه این کار را به عهده گرفتند و هر دو به دنبال ماموریتبه دهانه دره رفتند. و چون بدانجا رسیدند با یکدیگر قرار گذاردند تا شب را دو قسمت کنند و هر کدام قسمتی بخوابند و آن دیگری نگهبانی کند، نیمه اول سهم عباد بن بشر شد که نگهبانی کند و عمار بن یاسر بخوابد عمار خوابید و عباد بن بشر به نماز ایستاد، طولی نکشید که همان مرد مشرک - که به تعقیب همسرش آمده بود - سر رسید و از دور که نگاه کرد شخصی را دید که همانند ستونی سرپا ایستاده برای اینکه مطمئن شود او انسان ستیا نه، تیری به طرف او انداخت. تیر آمد و بر بدن عباد خورد ولی نمازش را قطع نکرد و تیر را از بدنش کشید و به نماز ادامه داد آن مرد تیر دوم را رها کرد آن تیر هم به بدن عباد خورد ولی نمازش را قطع نکرده و آن را از بدن خود کشید و ادامه به نماز داد و چون تیر سوم به بدنش خورد به رکوع و سجده رفت و نمازش را تمام کرده عمار را از خواب بیدار نمود و بدو گفت: برخیز که من دیگر قدرت اینکه روی پا بایستم ندارم، عمار از جا برخاست و مرد مشرک که دانست آنها دو نفر هستند فرار کرد. عمار نگاهش به بدن عباد افتاد و او را غرق خون دید و چون جریان را پرسید به عباد گفت: چرا تیر اول را که خوردی مرا بیدار نکردی؟عباد گفت: سورهای از قرآن میخواندم که دلم نیامد آن را قطع کنم (2) ولی وقتی دیدم تیرها پی در پی میآید به رکوع رفتم و نماز را تمام کردم. و به خدا سوگند اگر ترس این نبود که در انجام دستور رسول خدا(ص)کوتاهی کرده باشم و دشمن دستبردی بزند به هیچ قیمتی حاضر نبودم نمازم را قطع کنم اگر چه نفسم قطع شود و جان بر سر این کار بگذارم. پینوشتها: 1. رقاع جمع رقعه به معنای قطعه و تکه است، و در اینکه چرا این غزوه به این نام موسوم گردید وجوهی گفتهاند. یک. گویند: چون هوا بسیار گرم بود مسلمانان به پاهای خود تکههایی از پارچه بسته بودند تا از گرما صدمه نبینند. دو. گفتهاند: در این سفر پاهای سربازان اسلام زخم شد و هر کس به زخم پای خود پارچهای بست. سه. برخی گویند: مسیری که مسلمانان عبور کردند دارای سنگهای الوان بود و هر قسمتی از این سنگها به رنگی بود. چهار. برخی گفتهاند: رقاع اسم درختی و یا نام کوهی نزدیک مدینه بوده که مسلمانان در این سفر از کنار آن عبور کردند. 5. ذات الرقاع نام جایی است که در آن نقطه با دشمن یعنی قبیله غطفان برخورد کردند. 6. نام درختی بوده که مورد پرستش اعراب آن زمان بود و هر کس برای قضای حاجتش کهنهای به آن بسته بود و به همین جهت آن را ذات الرقاع میگفتند و جنگ در نزدیکی آن اتفاق افتاده. 2. در برخی از تواریخ است که گفت: سوره کهف را میخواندم. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 402 نویسنده: رسولی محلاتی
رسول خدا(ص) ام سلمه را نیز با اینکه زنی بیوه و دارای دو کودک بود، چون شوهرش ابو سلمه - به شرحی که پیش از این گفته شد - در اثر زخمی که در جنگ احد برداشتبه شهادت رسید، او را به عقد خویش در آورد، و ضمن سرپرستی از آن زن با ایمان و محترم، سرپرستی و تربیت دو کودک یتیم او را نیز که از ابو سلمه به جایمانده بود به عهده گرفت. و از روایاتی که در دست هست معلوم میشود که ازدواج با ام سلمه پس از مرگ زینب دختر خزیمه صورت گرفت و رسول خدا(ص)او را در اتاق زینب جای داد. فضایل ام سلمه
ام سلمه گذشته از سابقهای که در اسلام داشت و از جمله زنانی است که با شوهرش ابو سلمه به حبشه هجرت کرد و پس از ورود به مکه نیز آزارها از دست مشرکین کشید از نظر فهم و عقل نیز گوی سبقت را از دیگران ربوده بود، و ابن حجر عسقلانی در ترجمه او گوید: سخنی را که او در جنگ حدیبیه به رسول خدا(ص)عرض کرد دلیل بر وفور عقل و صوابدید رای و نظر اوست - که ان شاء الله در جای خود مذکور خواهد شد - . ام سلمه از زنان بزرگی است که صرفنظر از افتخار همسری با رسول خدا(ص)در ایمان به خدا و روز جزا و پیروی از دستورهای پیغمبر بزرگوار اسلام به مرتبه والایی رسید و پس از خدیجه کبری(س)در میان همسران پیغمبر از همگان گوی سبقت را در فضل و کمال ربوده و پس از رحلت آن حضرت نیز با اینکه عمری طولانی کرد و آخرین همسر رسول خدا(ص)بود که از دنیا رفت تا زنده بود حرمتخود و پیغمبر را نگاه داشته و کاری که مخالف شان بانوی بزرگی چون او بود از وی دیده نشد و بحق«ام المؤمنین»بود و شایستگی چنین افتخار و نام بزرگی را داشت و حتی اگر عمل خلافی از سایر همسران آن حضرت میدید در صدد جلوگیری و پند و اندرز آنان نیز بر میآمد، چنانکه هنگامی که عایشه خواستبه بصره و جنگ جمل برود او را موعظه کرد و از این کار نهی نمود و عایشه نیز با اینکه سخنان او را تصدیق کرد و قبول نمود اما سرانجام وسوسه شیطانی کار خود را کرد و او را به میدان جنگ کشانید. (1) ام سلمه همان بانوی محترمی است که به نقل محدثین شیعه و سنی آیه تطهیر درخانه او نازل شد و سخن او با رسول خدا(ص)و عایشه مشهور است. و افتخار دیگر ام سلمه این است که چند سال، بزرگترین بانوی اسلام حضرت فاطمه زهرا(س)را سرپرستی و خدمتگزاری کرده و از هیچ گونه فداکاری در راه او و شوهرش امیر المؤمنین(ع)خودداری و دریغ ننموده است تا آنجا که همه میدانیم در مورد فدک - با همه خطری که برای ام سلمه داشت - به نزد ابو بکر رفته و به نفع عصمت کبری حضرت زهرا(س)گواهی داد، و به همین سبب مورد خشم دستگاه خلافت قرار گرفت و به همین جرم!یک سال حقوق او را از بیت المال قطع کردند. بالاخره ام سلمه یکی از نزدیکان خاندان بزرگوار رسول خدا(ص)و امین و دایع و حافظ اسرار ایشان بوده است، چنانکه طبق نقل صفار در کتاب بصائر الدرجات امیر المؤمنین(ع)هنگام سفر عراق ودایع امامت را که نزد وی بود به او سپرد و پس از وی امام حسن و امام حسین(ع)نیز این کار را کردند. و داستان مشتخاکی را که امام حسین(ع)هنگام سفر عراق به وی داد و فرمود: آن را در شیشهای نگهداری کن تا هر وقتی که دیدی مبدل به خون شد بدان که من کشته شدهام معروف و مشهور است و مرگ ام سلمه در سال 62 هجری پس از مراجعت اهل بیت از شام، در مدینه اتفاق افتاد. پینوشت: 1. برای تحقیق بیشتر میتوانید به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در ذیل سخن امیر المؤمنین(ع)که فرمود: «ان النساء نواقص الایمان. . . »مراجعه فرمایید. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 399 نویسنده: رسولی محلاتی
زینب همسر عبیدة بن حارث بن عبد المطلب بود و شوهرش که عمو زاده رسول خدا(ص)نیز بود در جنگ بدر - به شرحی که مذکور شد - زخم گرانی برداشت و در مراجعتبه شهادت رسید و زینب در مدینه بی سرپرست ماند و از آنجا که از نظر نسب بزرگ زاده بود و خود نیز در شهر مکه به جود و سخاوت و دستگیری از بینوایان مشهور و در ردیف سخاوتمندان زنان جاهلیتبه شمار میرفت تا جایی که او را«ام المساکین»و مادر بینوایان نامیده بودند، از این رو پس از شهادت عبیده با رنج و اندوه بسیاری در مدینه روزهای پیری را پشتسر میگذارد و رسول خدا(ص)که چنان دید برای حفظ آبرو و شخصیت آن بزرگ زن و ترمیم غصهها و آلامی که دیده بود او را به عقد خویش در آورد، و تصادفا پس از این ازدواج نیز چندان عمر نکرد و در همان سال چهارم هجرت یکی دو ماه پس از ازدواج با رسول خدا(ص)از دنیا رفت. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 399 نویسنده: رسولی محلاتی
بنی النضیر تیرهای از یهود بودند که در جنوب شرقی مدینه سکونت داشتند و دارای قلعه و مزارع و نخلستانی در آن محل بودند،اینان با پیغمبر اسلام پیمان عدم تعرض و دوستی داشتند و متعهد شده بودند که بر ضد مسلمانان اقدامی نکنند و کسی را علیه ایشان تحریک ننمایند .دو حادثه شوم«رجیع و بئر معونه»سبب شد که دوباره زبان یهود به استهزای مسلمانان باز شود و آنان را مورد شماتت قرار دهند و سخنان ناهنجاری درباره پیغمبر اسلام بر زبان آرند و سبب جرئت دشمنان و منافقین گردند. پیغمبر اسلام دیگر بار متوجه این دشمنان داخلی گردید و در صدد برآمد تا از عقیده قلبی آنان نسبت به مسلمانان مطلع شده و پایدار نبودن ایشان را در پیمانی که بسته بودند آشکار سازد. کشته شدن آن دو عامری به دست عمرو بن امیهـچنانکه در داستان بئر معونه گذشتـسبب شد که پیغمبر اسلام در صدد تهیه دیه و خونبهای آن دو نفر بر آید و آنان را به کسان مقتولان کهـهمپیمان با او بودندـبپردازد. و چون قبیله بنی عامر همانگونه که با رسول خدا(ص)همپیمان بودند با یهود بنی النضیر نیز همپیمان بودند،رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا از یهود مزبور کمک بگیرد و به همین منظور با ده نفر از یاران خود که از آن جمله علی بن ابیطالب(ع)بود به سوی محله بنی النضیر حرکت کرد و چون بدانجا رسید و منظور خود را اظهار کرد آنان در ظاهر از پیشنهاد آن حضرت استقبال کرده و آمادگی خود را برای کمک و مساعدت در این باره اظهار داشتند و از آن حضرت دعوت کردند تا در محله آنان فرود آید،پیغمبر اسلام فرود آمده و به دیوار قلعه آنان تکیه داد و به انتظار کمک آنها در آنجا نشست،در این موقع چند تن از سرکردگان آنها به عنوان آوردن پول یا تهیه غذا به میان قلعه رفته و با هم گفتند: ـشما هرگز برای کشتن این مرد چنین فرصتی مانند امروز به دست نخواهید آورد خوب است هم اکنون مردی بالای دیوار برود و سنگی را از بالا بر سر او بیفکند و ما را از دست او راحت و آسوده سازد،همگی این رأی را پسندیده و با اینکه یکی از بزرگانشان به نام سلام بن مشکم با این کار مخالفت کرده گفت:شاید خدای محمد او را از این کار آگاه سازد،به سخن او گوش نداده و در صدد انجام این کار بر آمدند. شخصی از ایشان به نام عمرو بن جحاش انجام این کار را به عهده گرفت و بیدرنگ خود را به بالای دیوار رسانید تا توطئه آنها را اجرا کند. ولی قبل از اینکه او کار خود را بکند خدای تعالی به وسیله وحی پیغمبر را از توطئه ایشان آگاه ساخت و رسول خدا(ص)فورا از جای خود برخاسته و مانند کسی که دنبال کاری میرود بدون آنکه حتی یاران خود را خبر کند به سوی مدینه به راه افتاد.در برخی از نقلها هم آمده که رو به اصحاب خود کرده فرمود:شما در جای خود باشید و خود تنها راه شهر را در پیش گرفت . اصحاب که دیدند مراجعت پیغمبر به طول انجامید از جای برخاسته به جستجو پرداختند و از کسی که از مدینه میآمد سراغ آن حضرت را گرفتند و او گفت:من پیغمبر را در شهر مدینه دیدار کردم. پیغمبر اسلام مطمئن بود که با رفتن او،یهود جرئت آنکه به اصحاب او گزندی برسانند ندارند و از عکس العمل و انتقام رهبر مسلمانان بسختی واهمه و بیم دارند. به هر صورت،یاران رسول خدا(ص)که این حرف را شنیدند خود را به مدینه و نزد پیغمبر رساندند و چون علت آمدن او را پرسیدند حضرت توطئه آنها و وحی خدای تعالی را به ایشان اطلاع داد،و به دنبال آن یکی از مسلمانان به نام محمد بن مسلمه را مأمور کرده فرمود:به نزد یهود بنی النضیر برو و به آنها بگو:شما پیمان شکنی (1) کردید و از در مکر و حیله بر آمدید و نقشه قتل مرا طرح نمودید،اینک تا ده روز مهلت دارید که از این سرزمین بروید و از آن پس اگر در اینجا ماندید کشته خواهید شد. محمد بن مسلمه پیغام رسول خدا(ص)را به آنها رسانید،یهود مزبور که تاب مقاومت در برابر مسلمانان را در خود نمیدیدند آماده رفتن شدند ولی عبد الله بن ابیـسرکرده منافقین مدینهـبرای آنها پیغام فرستاد که از جای خود حرکت نکنید و ما دو هزار نفر هستیم که آماده کمک به شما هستیم و هرگز شما را تسلیم محمد نخواهیم کرد و یهود بنی قریظه نیز به پشتیبانی شما برخاسته و شما را یاری میکنند.یهودیان گول وعده او را خورده و ماندند،و به محکم کردن قلعههای خویش پرداختند و چون مهلت به پایان رسید پیغمبر اسلام پرچم جنگ را بست و به دست علی بن ابیطالب(ع)داد و با سربازان اسلام به سوی قلعههای بنی النضیر حرکت کرد و دستور محاصره آنان را صادر فرمود. محاصره آنان به طول انجامید که بعضی مدت محاصره را بیست و یک روز ذکر کردهاند،و به گفته برخی رسول خدا(ص)برای اینکه یهود مزبور از آن سرزمین دل برکنند و یا کمال خواری و ذلت خود را به چشم ببینند دستور داد چند نخله خرما را از باغهای آنها قطع کردند و همین هم شد و آنها تسلیم شده و حاضر به ترک خانه و دیار گشتند و از آن سرزمین رفتند،و مفسران نیز گفتهاند آیه«ما قطعتم من لینة او ترکتموها قائمة علی اصولها فباذن الله ...» (2) نیز در همین باره نازل شده که چون یهود بنی النضیر آن حضرت را در این کار سرزنش کردند این آیه نازل شد،و در کتاب سیرة المصطفی آمده است که مجموع نخلههایی که مسلمانان قطع کرده و یا سوزاندند شش نخله بود (3) و در نقلی که فخر رازی در تفسیر همین آیه از ابن مسعود کرده وی گفته است:رسول خدا(ص)دستور داد چند نخله خرما را که سر راه جنگجویان و مزاحم آنان برای جنگ بود قطع کردند. (4) و به هر صورت یهودیان که دیدند از کمکهایی که عبد الله بن ابی وعده کرده بود خبری نشد و یهود بنی قریظه هم برای نجات آنها اقدامی نکردند به ستوه آمده و تدریجا ترس و ناامیدی بر آنها مستولی شد و تسلیم شدند و از پیغمبر اسلام امان خواستند تا از مدینه کوچ کنند . رسول خدا(ص)موافقت فرمود که هر سه نفر از آنها یک شتر با خود ببرند و هر چه میخواهند از اثاثیه خود بر آن بار کنند و بقیه را به جای بگذارند و بروند. و بدین ترتیب یهود بنی النضیر از مدینه کوچ کرده جمعی از آنها در خیبر اقامت گرفتند و بیشترشان نیز به شام رفتند و با رفتن آنها غنیمت بسیاری برای مسلمانان به جای ماند که رسول خدا(ص)با مشورت اصحاب آن را به مهاجرین مکه که تا آن روز به صورت میهمان در خانه انصار زندگی میکردند اختصاص داد و میان آنها تقسیم کرد و از آن پس مهاجرین مکه نیز مانند مردم دیگر مدینه صاحب خانه و زندگی مستقل و جداگانهای شدند،و از کمک انصار بینیاز گشتند.تنها دو نفر از انصار بودند که به خاطر حاجتی که داشتند آن حضرت سهمی نیز به هر کدام از آن دو داد که یکی ابو دجانه انصاری و دیگر سهل بن حنیف بود. و بر طبق نقل کازرونیـبغیر از خانه و اثاث و زمین و باغهاـ50 زره و 50 کله خود،و 340 شمشیر از ایشان به جای ماند که میان مسلمانان تقسیم شد. و دو نفر از یهود مزبور نیز به نام یامین بن عمرو و ابو سعد بن وهب مسلمان شدند و در مدینه ماندند. شیخ مفید(ره)و نیز ابن شهراشوب در کتابهای خود داستانی از شجاعت و فداکاری علی بن ابیطالب (ع)در ایام محاصره بنی النضیر نقل کردهاند که ذیلا از نظرشما میگذرد: گویند:هنگامی که رسول خدا(ص)برای محاصره یهود بنی النضیر آمد دستور داد خیمهاش را در آخرین نقطه از زمینهای گودی که در آنجا بودـو به زمین بنی حطمة معروف بودـبزنند،همین که شب شد مردی از بنی النضیر تیری به سوی خیمه آن حضرت انداخت و آن تیر به خیمه اصابت کرد،پیغمبر(ص)دستور داد خیمهاش را از آنجا بکنند و در دامنه کوه نصب کنند و مهاجر و انصار اطراف آن،خیمههای خود را برپا کردند،چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت ناگاه متوجه شدند که علی بن ابیطالب در میان آنها نیست،به نزد رسول خدا(ص)آمده و معروض داشتند :علی بن ابیطالب گم شده و در میان ما نیست؟ فرمود:فکر میکنم به دنبال اصلاح کار شما رفته باشد،طولی نکشید که علی(ع)در حالی که سر بریده همان مرد یهودی را که تیر به سوی خیمه رسول خدا(ص)انداخته بود در دست داشت بیامد و آن سر را نزد آن حضرت گذاشت پیغمبر(ص)فرمود:یا علی چه کردی؟ عرض کرد:من دیدم این خبیث مرد بیباک و دلاوری است،پس در کمین او نشستم و با خود گفتم :چه چیز در این تاریکی شب او را چنین بیباک کرده جز اینکه میخواهد از این تاریکی استفاده کرده دستبرد و شبیخونی بزند،ناگاه او را دیدم که شمشیر در دست دارد و با سه تن از یهود میآید،من که چنان دیدم برخاسته و بدو حمله کرده و او را کشتم و آن سه نفر که همراهش بودند گریختند و هنوز چندان دور نشدهاند و اگر چند نفر همراه من بیایند امید آن هست که بدانها دست یابیم. رسول خدا(ص)ده نفر را که از آن جمله ابو دجانه و سهل بن حنیف بود همراه علی(ع)روانه کرد و آنان بسرعت آمده پیش از آنکه یهودیان به قلعههای خود برسند بدانها رسیدند و آنها را به قتل رسانده و سرهای ایشان را به دستور پیغمبر(ص)در چاههای بنی حطمه افکندند و همین جریان رعب و وحشتی در دل بنی النضیر افکند و سبب تسلیم و کوچ کردن آنان از مدینه گردید. پینوشتها: 1ـهمانطوری که قبلا بیان شد پیامبر در روزهای نخستین ورود به مدینه پیمانی با طوائف یهود منعقد کرد که از طرف قبیله بنی نضیر این پیمان را حیی بن اخطب امضاء کرده بود. قسمتی از سه گروه (بنی نضیر بنی قینقاء قریظه)پیمان می بندد که هرگز بر ضرر رسول خدا و یاران وی قدمی بر ندارند و بوسیله زبان و دست و دست ضرری به او نرسانند... هر گاه یکی از این سه قبیله بر خلاف متن پیمان رفتار کنند پیامبر در ریختن خون وضبط اموال و اسیر کردن زنان و فرزندان آنها دستش باز باشد. 2.سوره حشر،آیه .5 3.سیرة المصطفی،ص .447 4.به عقیده نگارنده باید مطلب همین گونه باشد که از ابن مسعود نقل شده،زیرا به نظر بعید میآید که پیغمبر اسلام بی جهت و صرفا برای تسلیم شدن دشمن چنین دستوری داده باشد،در صورتی که بر طبق روایات زیادی خود آن حضرت سربازانی را که به جنگ میفرستاد از این عمل نهی میفرمود مگر آنکه از نظر نظامی ناچار به این کار شوند که از آن جمله حدیث زیر است که شیخ کلینی(ره)در کتاب شریف کافی نقل کرده و متن حدیث با اسقاط سند این است: عن أبی عبد الله(ع)قال:کان رسول الله(ص)ـاذا أراد أن یبعث سریة دعاهم فاجلسهم بین یدیه ثم یقول:سیروا بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله،لا تغلوا و لا تمثلوا،و لا تقتلوا شیخا فانیا و لا امرأة و لا تقطعوا شجرا الا أن تضطروا الیها و أیما رجل من ادنی المسلمین أو افضلهم نظر الی رجل من المشرکین فهو جار حتی یسمع کلام الله فان تبعکم فاخوکم فی الدین و ان أبی فابلغوه مأمنه و استعینوا بالله علیه». امام صادق(ع)فرمود:هرگاه رسول خدا(ص)ـمیخواست لشکری را به سویی بفرستد آنها را میخواند و پیش روی خود مینشانید و سپس به آنها میگفت: به نام خدا و برای خدا و در راه خدا و بر آیین رسول او حرکت کنید،خیانت نکنید،کسی را گوش و بینی نبرید،فریبکار و خدعهگر نباشید،پیرمرد از کار افتاده را به قتل نرسانید،زنان و کودکان را نکشید،درختی را قطع نکنید مگر آنکه ناچار به قطع آن گردید و هر کدام از مسلمانان چه پستترین آنها و چه برترینشان که به مردی از مشرکین مهلت داد آن شخص مشرک در پناه آن مسلمانان است تا کلام خدا را بشنود پس اگر(در اثر شنیدن و استماع)به پیروی شما(و دین خدا)در آمد او برادر شما در دین محسوب میشود،و اگر حاضر به پذیرفتن دین حق نشد او را به امانگاهش(و خانه و کاشانهاش)برسانید و از خدا بر او کمک گیرید. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 394 نویسنده: رسولی محلاتی
به فاصله پانزده روز حادثه جانگداز دیگری نظیر حادثه رجیع اتفاق افتاد که چنانکه قبلا اشاره شد - در این حادثه سی و هشت نفر از مسلمانان جان خود را از دست داده و به خاک و خون افتادند، ابتدای ماجرا از اینجا شروع شد که ابو براء عامر بن مالک - یکی از بزرگان قبیله بنی عامر - به مدینه آمد و خدمت رسول خدا(ص)شرفیاب شده و هدایایی تقدیم آن حضرت کرد، پیغمبر اسلام فرمود: من هدیهمشرکی را نمیپذیرم و اگر میخواهی هدیه تو را بپذیرم به دین اسلام در آی! ابو براء اسلام را نپذیرفت اما اظهار دشمنی و مخالفتی هم با اسلام نکرد و در پاسخ آن حضرت عرض کرد: اگر گروهی از اصحاب و یاران خود را به سرزمین«نجد»و میان افراد ما بفرستی تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کنند امید آن هست که ایشان دعوت تو را بپذیرند و به دین اسلام در آیند. رسول خدا(ص)که هنوز از غم و اندوه اصحاب رجیع بیرون نیامده بود به ابو براء فرمود: من از مردم نجد بر یاران خود بیمناکم! ابو براء عرض کرد: من ایشان را در پناه خود قرار میدهم. رسول خدا(ص)چهل نفر از برگزیدگان اصحاب خود را به سرکردگی منذر بن عمرو به همراه ابو براء به سوی آنان گسیل داشت و در میان آنها افراد بزرگی از مسلمانان چون: حارث بن صمه، حرام بن ملحان، عروة بن اسماء، نافع بن بدیل، عامر بن فهیره و دیگران وجود داشتند. اینان به همراهی ابو براء تا جایی به نام«بئر معونة»در نزدیکی قبیله بنی سلیم پیش رفتند و در آنجا فرود آمده گفتند: کیست که پیام پیغمبر اسلام و نامه آن حضرت را به مردم این ناحیه ابلاغ کرده و برساند؟ حرام بن ملحان گفت: من این ماموریت را انجام میدهم، و به دنبال آن، نامه رسول خدا(ص)را برداشته به نزد عامر به طفیل - رئیس قبیله بنی سلیم - آمد و پیغام آن حضرت را ابلاغ کرد، اما عامر نامه پیغمبر را نگشود و اعتنایی نکرد، حرام بن ملحان که چنان دید از نزد او برخاسته به نزد مردم آن سرزمین آمد و فریاد زد: ای مردم!من فرستاده پیغمبر خدا هستم که به نزد شما آمدهام تا شما را به خدای یکتا و پیامبر او دعوت کنم تا به او ایمان آورید! در همین حال مردی از میان خیمه بیرون آمد و با نیزهای که در دست داشتبه پهلوی حرام بن ملحان زد که از سوی دیگر بیرون آمد، حرام فریاد زد: - «الله اکبر، فزت و رب الکعبة» [خدا بزرگتر(از توصیف)است و به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم. ]و به دنبال آن عامر بن طفیل به میان قبیله بنی عامر آمده و از آنها برای کشتن فرستادگان رسول خدا(ص)کمک خواست ولی آنان به احترام ابو براء و پناهی که به مسلمانان داده بود حاضر به همکاری و کمک او نشده گفتند: ما حاضر نیستیم پیمان ابو براء را زیر پا بگذاریم و حرمت او را بشکنیم. عامر بن طفیل که چنان دید از قبایل دیگر بنی سلیم مانند«عصیه»و«رعل»و«ذکوان»استمداد کرد و آنها را با خود همدستساخته و به جنگ مسلمانان آمدند و آنها را محاصره نمودند. مسلمانان که چنان دیدند آماده جنگ شده و همگی به شهادت رسیدند جز یکی از آنها به نام کعب بن زید که زخم زیادی برداشته در میان کشتگان افتاد اما زنده بود و دشمنان به خیال اینکه کشته شده است او را به حال خودش گذارده و رفتند و او توانستخود را به مدینه برساند و بهبود یابد و تا جنگ خندق نیز زنده بود و در آن جنگ به شهادت رسید. دو تن از این چهل نفر نیز به نام عمرو بن امیة و منذر بن محمد انصاری از رفقای خود عقب مانده و دنبال آنها میآمدند همین که نزدیک بئر معونة و مسکن قبیله بنی سلیم رسیدند از دور مشاهده کردند که در آسمان در آن حوالی پرندگانی گردش میکنند، دیدن پرندگان آن دو را به این فکر انداخت که ممکن است اتفاق تازهای افتاده باشد و چون نزدیک رفتند متوجه کشتار بیرحمانه بنی سلیم و شهادت رفقای خود گشتند. منذر بن محمد رو به عمرو بن امیه کرد و بدو گفت: اکنون چه باید کرد؟ عمرو گفت: عقیده من این است که هر چه زودتر خود را به رسول خدا(ص)برسانیم و ماجرا را به وی اطلاع دهیم. منذر گفت: اما من که دلم راضی نمیشود از مکانی که شخصی مانند منذر بن عمرو به قتل رسیده و شهید شده سالم بگذرم و به راه او نروم و مردم خبر کشته شدن او را از من بشنوند!این را گفت و شمشیر را در دست گرفت و به مردم بنی سلیم حملهور شد و به دست آنها کشته شد، عمرو بن امیه نیز به اسارت آنها در آمد و چون او را به نزد عامر بن طفیل بردند و دانست که وی از قبیله مضر میباشد دستور داد او را آزاد کنند تا ضمنا نذری را هم که مادرش کرده بود تابندهای را آزاد کند ادا کرده باشد. عمرو بن امیه به سوی مدینه حرکت کرد و تا جایی به نام«قرقرة الکدر»پیش رفت و در آنجا به دو نفر از طایفه بنی عامر برخورد، و چون طایفه مزبور نیز نسبتبه بنی سلیم میرساندند، عمرو به فکر افتاد به ترتیبی آن دو را غافلگیر ساخته و به قتل برساند و بدان مقدار انتقام خود را از بنی سلیم که با آن بیرحمی رفقای مسلمان او را کشته بودند بگیرد، ولی نمیدانست که این دو نفر از بنی عامر هستند، و بنی عامر نیز با پیغمبر اسلام همپیمان بودند. عمرو بن امیه نقشه خود را عملی کرد و صبر کرد تا وقتی آن دو نفر به خواب رفتند برخاسته و هر دو را به قتل رسانید و سپس به مدینه آمده ماجرا را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانید، پیغمبر از شنیدن ماجرای کشتگان مسلمانان بسیار افسرده و غمگین شد اما فرمود: آن دو نفر را نیز بیهوده به قتل رساندی و من باید طبق پیمانی که با بنی عامر دارم خونبهای آن دو نفر را بپردازم، سپس درباره اصل این فاجعه فرمود: این کار را ابو براء کرد و من از آن بیمناک و خایف بودم. ابو براء نیز از اینکه عامر بن طفیل عهد و امان او را شکسته بود بسختی غمگین شد و به گفته برخی از غصه هلاک گردید، و فرزند ابو براء که نامش ربیعه بود در صدد تلافی عمل عامر بر آمد و چون فرصتی به دست آورد با نیزه به سوی عامر بن طفیل که بر اسبی سوار بود حمله برد و زخمی بر او زده از اسب بر زمینش افکند و گریخت. اما عامر از آن زخم جان سالم بدر برد و بعدها در اثر نفرین رسول خدا(ص)غدهای چون غده شتران در گلو یا در زانو در آورد. و در خانه زنی از زنان«بنی سلول»جان بداد و سخن او که در وقت مرگ از روی تاسف و غربتخود میگفت: «غدة کغدة البعیر و موت فی بیتسلولیه»در میان عرب ضرب المثل گردید. (1) پینوشت: 1. در مجمع الامثال پس از نقل داستان گوید: از خانه زن سلولی بیرون آمد و همچنان که بر پشت اسب خود سوار شد بر روی اسب جان بداد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 390 نویسنده: رسولی محلاتی |
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|