|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
سریه ابو سلمه و هزیمتبنی اسد از برابر مسلمانان عظمت تازهای به اسلام و مسلمانان بخشید و شوکت آنها را که پس از جنگ احد متزلزل شده بود دوباره زنده و تجدید کرد، اما یکی دو حادثه شوم و غمانگیز که با حیله و مکر دشمنان اسلام صورت رفتخاطره جنگ احد و شکست آن روز را دوباره در خاطرهها زنده کرد و مسلمانان را بسیار غمگین و افسرده و در عوض دشمنان را دلیر و خورسند نمود که یکی از آنها حادثه رجیع بود و دیگری واقعه بئر معونه است که در سال چهارم و چهار ماه پس از جنگ احد واقع شد. در حادثه رجیع شش تن - و به قولی ده تن - شهید شدند، و در حادثه بئر معونة سی و هشت تن به شهادت رسیدند. این دو حادثه که هر دو در ماه صفر و به فاصله چهارده روز اتفاق افتاد به سختی مسلمانان را کوفته خاطر و غمگین ساخت، و زبان دشمنان و منافقین را نیز به ملامت و سرزنش آنان باز کرد، و به طور کلی ضربهای برای پیشرفتسریع اسلام در شبه جزیره عربستان محسوب گردید. اما انگیزه دشمنان برای ایجاد این دو حادثه و نقشه قتل مسلمانان چه بوده درست معلوم نیست، در برخی از تواریخ آمده که پس از جنگ احد گروهی از قبیله«عضل»و«قاره» (1) به همراه یکی از سران خود به نام سفیان بن خالد هذلی به مکه آمدند تا قریش را در پیروزی جنگ احد تبریک گویند و در یکی از محلههای مکه شیون زنان راشنیدند و چون تحقیق کردند معلوم شد محله بنی عبد الدار است که برای چند تن از بزرگانشان چون طلحة بن ابی طلحه و دیگران که پرچمدار قریش بودند و در جنگ احد کشته شدند سوگواری میکنند، اینان برای تسلیتبه محله مزبور و خانه«سلافه»همسر طلحه رفتند و سلافه ضمن شرح ماجرای قتل شوهرش گفت: من قسم خوردهام که روغن به سر خود نمالم تا انتقام خون کشتگان خود را از قاتلین ایشان بگیرم و نذر کردهام که هر کس سر یکی از قاتلین آنها را بیاورد صد شتر به او بدهم، سفیان بن خالد که این سخن را شنید به طمع افتاد و با افراد دو قبیله مزبور نقشه قتل مردانی چون عاصم بن ثابت را که یکی از کشندگان ایشان بود طرح کردند. داستان عبد الله بن انیس
و در نقل دیگری است که به رسول خدا(ص)خبر رسید که خالد بن سفیان هذلی (2) مشغول تهیه افراد و تحریک قبایل است تا به جنگ مسلمانان بیاید. رسول خدا(ص)یکی از مسلمانان را به نام عبد الله بن انیس - که از انصار مدینه بود - برای تحقیق پیرامون این خبر فرستاد و عبد الله بن انیس خود را در جایی به خالد رسانید که چند زن همراه او بر هودجی سوار بودند و او میگشت تا جای امنی برای فرود آوردن زنان پیدا کند، عبد الله خود را بدو رسانیده و چون خالد پرسید: تو کیستی و برای چه اینجا آمدهای؟گفت: مردی از اعراب هستم که چون شنیدهام برای جنگ با این مرد - یعنی محمد رسول خدا(ص) - لشکر تهیه میکنی به نزد تو آمدهام. خالد گفت: آری من در تهیه این کار هستم، عبد الله که این حرف را شنید به همراه او رفت و خود را آماده حمله و قتل او کرد و چون فرصتی به دست آورد به خالد حمله کرد و او را به قتل رسانده و سرش را بریده بسرعتخود را به مدینه رسانید. قبیله«عضل»و«قاره»پس از این ماجرا نقشهای کشیدند تا با مکر و حیله چند تن از مسلمانان را به تلافی خالد بکشند و به همین منظور گروهی از آنها به مدینه آمدند. دنباله داستان رجیع
انگیزه این کار هر چه بود که مسلمانان مدینه روزی در اوایل ماه صفر سال چهارم هجرت مشاهده کردند گروهی از دو قبیله مزبور به مدینه آمده و خدمت پیشوای اسلام شرفیاب شده و عرض کردند: ای رسول خدا ما مسلمان شدهایم اینک چند تن از یاران خود را با ما بفرست تا قرآن و مسائل دین را به ما بیاموزند و در میان قبیله ما به تبلیغ و نشر اسلام همت گمارند. پیغمبر خدا شش تن - و به قولی ده تن - از بزرگان اصحاب را به همراه آنان فرستاد و ریاست آنها را به مرثد بن ابی مرثد غنوی (3) واگذار کرد و در نقل دیگری است که عاصم بن ثابت را امیر بر آنها کرد و از جمله افراد سرشناس و بزرگواری که در این گروه شش نفری - یا ده نفری - بودند: عاصم بن ثابت - که شرح رشادت و فداکاریش در جنگ احد ذکر شد، خبیب بن عدی، زید بن دثنة، عبد الله بن طارق و خالد بن بکیر لیثی. که به جز مرثد و خالد آن چهار نفر دیگر از انصار مدینه بودند. بالجمله اینان به همراه افراد مزبور از مدینه خارج شده و همچنان تا جایی به نام«رجیع»نزدیک آبی که متعلق به طایفه هذیل و میان عسفان و مکه بود بیامدند، در آنجا ناگهان متوجه همراهان خود شده و دانستند که این ماجرا نقشهای بوده تا آنها را به دام طایفه هذیل بیندازند، زیرا ناگهان خود را در میان افرادی از قبیله مزبور به نام بنی لحیان که همگی مسلح و حدود صد نفر بودند مشاهده کردند که آنان با شمشیرهای برهنه مسلمانان را محاصره کردند، مسلمانان که چنان دیدند - به گفته برخی خود را به کنار کوهی که در آن نزدیک بود رسانده و با اینکه میدانستند نیروی جنگیدن با آنها را ندارند آماده جنگ و دفاع شدند. افراد قبیله هذیل که چنان دیدند پیش آمده و گفتند: به خدا ما قصد کشتن شما را نداریم بلکه میخواهیم شما را به نزد مردم مکه ببریم و از آنها چیزی دریافت کنیم و با شما عهد و پیمان میبندیم که شما را نکشیم!مسلمانان نگاهی به هم کرده و چند تن آنان - مانند مرثد و عاصم و خالد - گفتند: ما هرگز از هیچ مشرکی عهد و پیمان نمیپذیریم و زیر بار عهد مشرکان نخواهیم رفت و از این رو شمشیر کشیده و به جنگ پرداختند تا به دست افراد مزبور به قتل رسیده و شهید شدند. (4) سه تن دیگر نیز - یعنی عبد الله، زید و خبیب - حاضر شدند تسلیم آنان شوند به این فکر که شاید بعدا به وسیلهای خود را نجات دهند. بنی لحیان آن سه نفر را برداشته به سوی مکه حرکت کردند و در نزدیکی«مر الظهران»عبد الله نیز دستخود را از بند رها کرده و شمشیرش را به دست گرفت تا به آنها حمله کند، بنی لحیان که چنان دیدند از دور او پراکنده شده فاصله گرفتند و از اطراف آن قدر سنگ بر او زدند که او را به قتل رسانده و همانجا دفن کردند و هم اکنون نیز قبرش در همانجاست. اما زید و خبیب را به مکه آورده و هر دو را فروختند و بنا به گفته ابن هشام آن دو را با دو تن از افراد هذیل که در دست قریش اسیر بودند مبادله کردند و سپس خبیب را عقبة بن حارث خرید تا به انتقام خون پدرش حارث بن عامر که در جنگ بدر کشته شده بود به قتل رساند، و زید را صفوان بن امیة بن خلف خرید تا انتقام خون پدرش را - که او نیز در جنگ مزبور به قتل رسیده بود - با کشتن او بگیرد. صفوان بن امیه زید را به دست غلامش نسطاس داد تا او را به«تنعیم» (5) - که خارج حرم بود - ببرد و در آنجا گردن بزند، نسطاس او را برداشته به تنعیم آورد تا دستور صفوان را اجرا کند، گروه زیادی نیز از مردمان قریش برای تماشای ماجرا به تنعیمآمدند که از آن جمله ابو سفیان بود، هنگامی که خواستند او را بکشند ابو سفیان پیش آمده به زید گفت: تو را به خدا راستبگو!آیا میل داشتی که اکنون محمد به جای تو بود و ما او را میکشتیم و تو صحیح و سالم پیش زن و بچهات بودی؟ زید در پاسخ او گفت: ای ابو سفیان به خدا سوگند من راضی نیستم به پای محمد - در هر جا که هست - خاری برود و من زنده و نزد زن و بچهام باشم! ابو سفیان با تعجب رو به همراهان خود کرده گفت: راستی من کسی را ندیدم مانند محمد، که یارانش نسبتبه او این اندازه وفادار و علاقهمند باشند. و بدین ترتیب زید بن دثنه را در راه عشق به دین و رهبر بزرگوار خویش شهید کرده خونش را بریختند. و اما خبیب را عقبة بن حارث در خانه یکی از خویشان خود به نام«حجیر بن ابی اهاب»زندانی کرد تا در وقت مناسبی او را بکشند. زنی به نام«ماویه»که کنیز حجیر بود و بعدها مسلمان شد نقل میکند که من گاهی برای بردن غذا نزد خبیب در آن اتاق که زندانی بود میرفتم و به خدا سوگند اسیری را بخوبی او سراغ ندارم و سپس میگوید: هنگامی که خواستند او را به قتل برسانند خبیب برای نظافتبدن خود و آماده شدن برای مرگ از من تیغی خواست تا موهای بدنش را بتراشد، من تیغ را به وسیله پسر بچهای از اهل همان خانه برای خبیب فرستادم و همین که آن پسرک به اتاق خبیب رفت ناگهان به فکر افتادم و با خود گفتم: نکند این مرد نقشهای کشیده و میخواهد بدین وسیله انتقام خود را پیش از مرگ از این خاندان بگیرد و هم اکنون با این تیغ پسرک را بکشد و به همین جهتسراسیمه و مضطرب خود را به اتاق رساندم و پسرک را دیدم که روی زانوی خبیب نشسته و تیغ هم در دست اوست! خبیب که مرا به آن حال دید با آرامی گفت: ترسیدی من او را بکشم؟!نه!من این کار را نمیکنم و فریب و نیرنگ در کار ما نیست! هنگامی که او را از شهر مکه بیرون آوردند تا در همان«تنعیم»به دار بزنند مردم مکه دوباره با خبر شده و برای تماشا آمدند، چون خواستند خبیب را به دار بزنند ازآنها مهلتخواست تا دو رکعت نماز بخواند و چون نمازش تمام شد رو به مردم کرده گفت: به خدا سوگند اگر بیم آن نبود که شما فکر کنید من با خواندن چند نماز دیگر میخواهم مرگ خود را به تاخیر بیندازم بیش از این نماز میخواندم. و خبیب نخستین شهیدی است که خواندن دو رکعت نماز را در هنگام قتل مرسوم کرد و این سنت نیکو را برای هر اسیر مسلمانی که بخواهند او را به دار کشند یا به قتل رسانند به جای نهاد. چون خواستند او را به دار بیاویزند سر به سوی آسمان کرده گفت: «بار خدایا!ما رسالت پیامبر تو را به مردم رساندیم، تو نیز رفتار و پاداش مردم را نسبتبه ما به اطلاع او برسان، خدایا تو میدانی که در گوشه و کنار اینجا کسی نیست که سلام و درود مرا به پیغمبر تو برساند، پروردگارا تو خود این کار را انجام ده و سلام مرا به آن بزرگوار برسان!»آن گاه اشعاری سرود که از آن جمله است این چند بیت: فلست ابالی حین اقتل مسلما علی ای جنب کان فی الله مصرعی و ذلک فی ذات الاله و ان یشا یبارک علی اوصال شلو ممزع و قد خیرونی الکفر و الموت دونه و قد هملت عینای من غیر مجزع فلستبمبد للعدو تخشعا و لا جزعا، انی الی الله مرجعی [اکنون که این افتخار نصیب من شده که مسلمان و در حال تسلیم کشته شوم باکی ندارم به کدام پهلو در راه خدا بر زمین افتم، و اینها در راه خشنودی و رضای حق و خواسته او، بر این گوشت و استخوانی که میخواهند تکه تکه کنند مبارک و فرخنده است. اینان برای آزاد ساختنم، مرا میان کفر(و آزادی، یا ایمان)و مرگ مخیر کردهاند ولی نمیدانند که مرگ در حال ایمان برای من گواراتر است و از این پیشنهاد بیاختیار اشکم سرازیر میشود. من چنان نیستم که در برابر دشمن بیتابی و فروتنی حاکی از ذلت و خواری نشان دهم با اینکه به طور قطع میدانم که بازگشتم به سوی خدای بزرگ است!]آن گاه به سوی مردم مکه - که جمعیت انبوهی را از مرد و زن و بزرگ و کوچک تشکیل میدادند - رو کرده و آنها را با این چند جمله نفرین کرد: «اللهم احصهم عددا، و اقتلهم بددا، و لا تغادر منهم احدا» [پروردگارا این مردم را به شماره درآور(یعنی نابودی خود را در ایشان فرود آر که عددشان اندک شده و به شماره در آیند)، و به صورت پراکنده نابودشان کن. و احدی از آنها را باقی مگذار. (6) ] در این وقت عقبة بن حارث برخاست و نیزهای بر پهلوی خبیب زد که از پشتش بیرون آمد و در برخی از تواریخ است که فرزندان مقتولین بدر را که چهل تن بودند آوردند و به دست هر یک نیزهای دادند و هر یک از آن چهل نفر نیزهای بر بدن خبیب زدند و او در تمام این احوال میگفت: «الحمد لله». و بدین طریق زید و خبیب را در راه ایمان و عقیده با آن وضع فجیع به قتل رساندند و نام این دو شهید جانباز و دو سرباز فداکار را در صفحات تاریخ اسلام به عظمت و سربلندی ثبت کردند. جنازه خبیب را همچنان بالای دار گذاردند و گروهی را به عنوان محافظت و پاسبانی بر آن گماشتند و رفتند. رسول خدا(ص)که از ماجرا مطلع شد به روان پاکشان درود فرستاد و پاسخ سلامشان را به گرمی داد و به اصحاب خود فرمود: کیست که برود و جنازه خبیب را از دار پایین آورد؟زبیر و مقداد داوطلب شده به مکه آمدند و شبانه به پای چوبه دار رفته مشاهده کردند که چهل نفر محافظ و پاسبان چوبه دار بودند همگی در حال مستی به خواب رفتهاند، آن دو پیش رفته و جنازه خبیب را که هنوز تر و تازه و معطر بود از چوبه دار پایین آورده و روی اسب خود بستند و به راه افتادند، محافظین بیدار شده و جریان را به اطلاع قریش رساندند قرشیان به تعقیب زبیر و مقداد حرکت کردند و چون به آنها رسیدند زبیر جسد خبیب را بر زمین افکند و زمین آن جنازه را بلعید و در خود فرو برد که دیگر اثری از آن دیده نشد و او را«بلیع الارض»نامیدند، آن گاه زبیر پیش رفته و دستار از سر برداشت و گفت: من زبیر بن عوام هستم و مادرم صفیه دختر عبد المطلب است، شما قرشیان تا چه حد بر ما جرئت پیدا کردهاید!اکنون این من و این رفیقم مقداد بن اسود است که اگر آمادهاید با شما جنگ میکنیم و گرنه باز گردید، مشرکین که چنان دیدند آن دو را رها کرده به مکه بازگشتند. (7) پینوشتها: 1. و برخی به جای«قاره»«دیش»گفتهاند. 2. به عقیده نگارنده در این دو نقل گویا میان سفیان بن خالد و خالد بن سفیان اشتباهی رخ داده باشد و با مراجعه به کتابهایی که در دسترس بود رفع اشتباه نشد و مجال مراجعه به سایر کتابهای مفصل دیگر هم نبود. 3. مرثد بن ابی مرثد از مسلمانان شجاع و فداکاری بود که در اوایل هجرت مامور نجات اسیران و زندانیانی بود که به جرم پذیرش اسلام در مکه در اسارت مشرکین به سر میبردند، و در انجام این ماموریتبا مشکلات و خطرهایی نیز مواجه شد ولی توانست جمعی از اسیران مزبور را نجات داده و به مدینه بیاورد. 4. گویند: سلافه همسر طلحه - که نامش در صفحات بالا گذشت چون شنیده بود که دو تن از فرزندانش در جنگ احد با تیر عاصم بن ثابتبه هلاکت رسیده و کشته شدند با خود نذر کرده بود که اگر روزی دستش رسید در کاسه سر عاصم شراب بنوشد، عاصم بن ثابت نیز که این نذر را شنید از خدا خواست که هرگز بدنش با بدن مشرکی تماس پیدا نکند و هنگامی که عاصم به شهادت رسید افراد قبیله هذیل خواستند سر عاصم را بریده برای سلافه ببرند تا به نذر خود عمل کرده و بدین وسیله مالی از او بگیرند، اما دیدند زنبورهای زیادی اطراف جنازه عاصم را گرفتهاند که کسی نمیتواند بدان نزدیک شود، با خود گفتند: صبر کنید تا چون شب شد و زنبوران رفتند این کار را انجام دهیم، و چون شب شد سیل عظیمی آمد و جنازه عاصم را با خود برد و بدین ترتیب خدای تعالی دعای عاصم را مستجاب فرمود. 5. تنعیم نام جایی است در دو فرسخی مکه و یکی از میقاتهایی بوده که در عمره مفرده از آنجا محرم میشوند و معمولا حاجیان پس از اعمال حجبرای انجام عمره مفرده و پوشیدن لباس احرام بدانجا میروند زیرا نزدیکترین میقاتهاستبه شهر مکه و البته اکنون در امر توسعه شهر متصل به مکه است. 6. از معاویة بن ابی سفیان نقل کنند که گفته: من در آن روز همراه پدرم ابو سفیان برای تماشای اعدام خبیب به تنعیم آمده بودم و چون خبیب به مردم مکه نفرین کرد پدرم مرا به پهلو روی زمین خوابانید که نفرین او به من نرسد، چون معتقد بودند که هرگاه به کسی نفرین کنند اگر او در همان حال به پهلو روی زمین بخوابد نفرین در او اثر نخواهد کرد. و در سیره ابن هشام است که عمر بن خطاب مردی را به نام سعد بن عامر بر قسمتی از شام حکومت داد و پس از چندی مردم آن سامان به نزد عمر آمده گفتند: این مردی را که تو بر ما حاکم کردهای مبتلا به غشوه است، گاهی همچنان که در مجلس عمومی نشسته غش میکند و بر زمین میافتد. عمر صبر کرد تا در یکی از سفرها که سعد بن عامر به مدینه آمد جریان را از او سؤال کرد و او گفت: جریان این گونه است که گفتهاند، اما من بیماری و کسالتی ندارم که این حالت اثر آن بیماری باشد ولی من جزء تماشاگران اعدام جریان خبیب بودم و نفرین او را شنیدم، و هرگاه آن منظره و سخنان خبیب را به یاد میآورم ناگهان دچار غشوه میشوم. 7. در تاریخ ابن اثیر جریان پایین آوردن جنازه خبیب را به عمرو بن امیه ضمری و مردی از انصار مدینه نسبت داده با اختلاف زیادتر و شرح بیشتری از آمدن آن دو به مکه و بازگشتشان که هر که خواهد بدانجا مراجعه کند. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 383 نویسنده: رسولی محلاتی
و از حوادث سال سوم هجری ولادت سبط اکبر رسول خدا(ص)حضرت امام حسن مجتبی است که به گفته مشهور در شب نیمه ماه مبارک رمضان در مدینه به دنیا آمد و خدای تعالی از دختر پیغمبر(ص)حضرت فاطمه زهرا(س)پسری به علی(ع)عنایت فرمود که نامش را حسن گذاردند و طبق روایت کلینی(ره)و مفید و دیگران چون روز هفتم ولادت این نوزاد گرامی رسید جبرئیل امین برای تهنیت و تبریک به رسول خدا نازل شد و دستور داد سر نوزاد را بتراشند و برای او گوسفندی عقیقه کنند. ماخذ: کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 383 نویسنده: رسولی محلاتی
قبایل اطراف مدینه که هنوز مسلمان نشده بودند و منتظر بودند تا ضربهای به مسلمانان بزنند پس از جنگ احد به فکر حمله به مدینه و جنگ با مسلمانان افتاده و در صدد تهیه لشکر و آماده کردن ابزار جنگی افتادند.پیغمبر اسلام نیز که پس از تحمل سالها سختی و مرارت تازه توانسته بود بنیاد اسلام را پیریزی کند و اجتماعی از مسلمانان تشکیل دهد کاملا مراقب بود تا با دشمنان اسلام مقابله نماید و از به هم زدن اسلام و تشکیلات نوبنیاد آن به وسیله دشمنان جلوگیری به عمل آورد و در همین احوال که حدود یکی دو ماه طول کشید به آن حضرت اطلاع رسید دو تن از بزرگان قبیله بنی اسد به نامهای طلیحه و سلمه در صدد غارت مدینه و جنگ با مسلمانان هستند و بدین منظور افراد تهیه میکنند. أبو سلمه ـ عمو زاده رسول خدا (ص) که برخی چون ابن هشام او را برادر رضاعی آن حضرت نیز دانستهاند ـ از مهاجرین مکه و مسلمانان صدر اسلام بود و در جنگ احد زخم گرانی برداشته بود و با معالجاتی که میکرد تا حدودی التیام یافته بود، در این وقت که خبر قبیله بنی اسد به رسول خدا (ص) رسید حضرت او را مأمور کرد تا با یکصد و پنجاه سوار به منظور مقابله با آنها حرکت کند و بدو دستور داد شبها راه بروند و روزها مخفی شوند تا ناگهان بر سر دشمن بتازند. ابو سلمه چنان کرد و سحرگاهی بود که به قبیله مزبور رسیده و در کنار آبی به نام «قطن» بر سر آنها تاختند، بنی أسد که از ماجرا مطلع شدند چون تاب مقاومت در خودندیدند فرار کردند.ابو سلمه دستور داد مسلمانان آنها را تعقیب کرده و غنیمت زیادی از آنان به دست آمد که خمس آن را جدا کرده و بقیه را تقسیم کردند و پیروز و فاتح به مدینه بازگشتند .و در این سریه یک تن از مسلمانان به نام مسعود بن عروه به قتل رسید و شهید شد و خود أبو سلمه نیز به واسطه همان زخمی که در جنگ احد برداشته بود و در این سفر سرباز کرد پس از مراجعت به مدینه از دنیا رفت و همسرش ام سلمه پس از چند ماه به عقد رسول خدا (ص) در آمد به شرحی که خواهد آمد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد (ص) ص 378 نویسنده: رسولی محلاتی
حفصه دختر عمر بن خطاب بود که رسول خدا(ص)در ماه شعبان سال دوم هجرت او را به عقد خویش در آورد و سبب آن نیز این شد که هفت ماه پیش از این ازدواج، حفصه شوهر خود خنیس بن حذافة را در مدینه از دست داد و خنیس از دنیا رفت، برای عمر که هنوز وضع مرتب و سر و سامانی در مدینه نداشت و از طرفی خود را از شخصیتهای بزرگ قریش میدانست نگهداری بیوه خنیس کار دشواری بود و از این رو به ابو بکر و عثمان که از مهاجرین بودند و وضع بهتری داشتند پیشنهاد کرد تا حفصه را به همسری خویش در آورند ولی آن دو زیر بار نرفته و این پیشنهاد را نپذیرفتند، عمر که با رد این پیشنهاد از طرف ابو بکر و عثمان بیشتر ناراحت و آزرده خاطر شد به عنوان شکایت از آن دو و شاید به منظور عنوان کردن اصل ماجرا وپیشنهاد ضمنی ازدواج حفصه با رسول خدا، شرح حال خود و گرفتاریهایش را نزد پیغمبر اسلام مطرح کرد و رسول خدا(ص)که منظور او را به خوبی درک کرده بود - با اینکه قلبا علاقهای به حفصه نداشت - تمایل خود را به ازدواج با حفصه اظهار کرد و بدین ترتیب عمر را خوشحال و خورسند از پیش خود بازگرداند و این ازدواج صورت گرفت و از همان آغاز معلوم بود که پیغمبر اسلام به خاطر دلجویی از عمر و تحکیم ارتباط با او و قوم و قبیلهاش این کار را انجام داد و گرنه خود عمر نیز میدانست که پیغمبر علاقهای به حفصه ندارد و در ماجرایی که منجر به طلاق او از طرف رسول خدا(ص)گردید و دوباره به خاطر عمر رجوع کرد عمر به دخترش حفصه گفت: دخترم!تو به عایشه نگاه نکن و رسول خدا(ص)را میازار که به خدا من میدانم پیغمبر تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود رجوع نمیکرد. (1) پینوشت: 1. الاصابة، ج 4، ص 265. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 334 نویسنده: رسولی محلاتی
در خلال مطالب گذشته گفتیم قریش هر ساله کاروانی تجارتی به شام میفرستاد و اموال تجارتی خود را از قبیل پوست، کشمش، نقره و غیره بدانجا میبردند و در مقابل خوار و بار، مواد غذایی، پارچه و غیره خریداری کرده و به حجاز میآوردند و چنانکه در قرآن کریم نیز (1) بدان اشاره شده آنها دو مسافرت تجارتی در سال داشتند یکی در تابستان و یکی در زمستان، در تابستان که هوا گرم بود به سوی شام و در زمستان به یمن میرفتند چنانکه قبلا نیز اشاره شد. وضع آب و هوا و مساعد نبودن سرزمین حجاز برای کشت و زرع این مسافرتها را برای آنان به صورت اجباری در آورده بود و آنان برای امرار معاش و ادامه زندگی ناچار به مسافرت و تجارت بودند. پس از جنگ بدر و شکست قریش، مسافرت به شام و حرکت دادن کاروان بدان سو با خطر برخورد با مسلمانان که در نواحی یثرب سکونت داشتند، مواجه شد بخصوص که قبایل اطراف نیز با پیغمبر اسلام پیمان بسته بودند و قریش نیز که ناچار به ادامه مسافرت به شام و تجارت بودند به پیشنهاد اسود بن مطلب راه کاروان را از ساحل دریا به راهی که به سوی عراق میرفت تغییر دادند و دلیلی هم که اسود بن مطلب برای پیشنهاد خود آورد این بود که گفت: راه عراق کوهستانی است و بیابانهای وسیعی دارد و مسلمانان بدان بیابانها وارد نخواهند شد. بدین ترتیب کاروان قریش که ابو سفیان نیز در میان آنها بود با کالایی که قیمت آن بهصد هزار درهم میرسید به سوی شام حرکت کرد، و خبر آن به گوش مسلمانان رسید و رسول خدا(ص)زید بن حارثه را با صد سوار مامور کرد سر راه آنها بروند و آنها نیز تا جایی به نام«قردة»پیش رفتند و در آنجا به کاروان مزبور برخوردند و بر آنها حمله برده و شتران و اموال ایشان را گرفته به مدینه آوردند و ابو سفیان و افراد دیگری نیز که همراه کاروان بودند ناچار به فرار شده به مکه بازگشتند و بدین ترتیب بزرگترین غنیمت نصیب مسلمانان گردید. این حادثه با توجه به شکست قبلی قریش در جنگ بدر و عزادار شدن آنها در مرگ کشتگان و بزرگان خویش، آنان را در انتقام گرفتن از مسلمانان و ایجاد امنیت در راه تجارتی خود مصممتر ساخت و مقدمات یک جنگ خونین دیگر و حمله به مدینه را فراهم نمود. قریش تنها راه نجات خود را از این محاصره اقتصادی و جبران شکستهای گذشته در آن دیدند که تمام قوای خود را در یک جا متمرکز ساخته و هر چه را در اختیار و امکان دارند به کار برده و ضربه محکمی به مسلمانان و پیروان پیغمبر اسلام بزنند. پینوشت: 1. سوره قریش. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 333 نویسنده: رسولی محلاتی
جنگ بدر و شکست قریش به هر اندازه برای مسلمانان عظمت و شکوه و شادی آفرید برای یهودیان ساکن در مدینه و اطراف آن ترس و وحشت و ناراحتی ایجاد کرد، زیرا تا به آن روز یهودیان آن منطقه اهمیت زیادی به تبلیغات اسلام و پیشرفت مسلمانان نمیدادند و خطری از این ناحیه احساس نمیکردند اما پیروزی مسلمانان در جنگ بدر قدرت و نیروی آنها را آشکار ساخت و یهودیان با همه ثروت و جمعیتی که داشتند به فکر افتادند که وقتی قریش با آن همه قدرت و ساز و برگ جنگی و عظمت دیرین در برابر پیروان این دین جدید شکستبخورند، چیزی نخواهد گذشت که به حساب آنها هم میرسند و آن وقتیا باید دین اسلام را بپذیرند و یا به جنگ و جدال برخیزند و در انتظار سرنوشت نامعلومی باشند. و به همین سبب از همان روزهای نخست که خبر پیروزی مسلمانان به مدینه رسید و بخصوص هنگامی که این خبر قطعی شد بزرگان یهود زبان به شماتت و سرزنش مسلمانان گشوده و گفتند: اینان به قتل نزدیکان و خویشان خود دست زده و قطع رحم کردهاند و اشعاری در هجو مسلمانان سروده و در مجالس و محافل میخواندند و بر کشتگان قریش اشک ریخته و مرثیه میگفتند و به خصوص کعب بن اشرف، یکی از بزرگان و سرشناسان آنها که از زیبایی اندام و چهره نیز برخوردار بود به مکه آمد و به میان قریش رفت و از کشته شدن بزرگان قریش تاسفها خورد و مرثیهها سرود و آنان را بر ضد مسلمانان و جنگ با آنها تحریک کرده و قول همه گونه مساعدت در جنگ را به آنها داد و به مدینه بازگشت، و چون به مدینه آمد دشمنی خود را با مسلمانان آشکار ساخته و تدریجا برای اهانت و آزار بیشتر آنها، اشعار عاشقانهای در توصیف زنان مسلمان سروده و در سر کوی و برزن میخواند، و بدین ترتیب آشکارا پیمانی را که با مسلمانان بسته بودند تا علیه آنها اقدامی نکنند، شکستند. این اخبار تدریجا به گوش پیغمبر اسلام میرسید و فکر آن حضرت را نسبتبه خطر تازهای که از نزدیک و داخل شهر مدینه متوجه اسلام و مسلمین شده بود به خود مشغول میداشت و بالاتر از آنکه اعمال و رفتار کعب بن اشرف، دشمنان دیگرمسلمانان را در میان یهود و دیگران جسور و دلیر میکرد و آنان نیز به تحریک دشمنان اسلام و سرودن اشعاری در مذمت مسلمانان و رهبر بزرگوار ایشان دست زدند، که نام دو تن از ایشان به نام عصماء دختر مروان یهودی و سلام بن ابی الحقیق - یکی از بزرگان یهود خیبر - در تاریخ آمده که عصماء با سرودن اشعار در مذمت مسلمانان و پیغمبر، آن حضرت را میآزرد، و سلام بن ابی الحقیق دشمنان آن حضرت را بر ضد او تحریک میکرد. سرانجام رسول خدا(ص)اندوه درونی خود را با مسلمانان در میان نهاده و دفع آنها را از ایشان خواست و چند تن از مسلمانان غیور و شجاع که با یهود مزبور نیز همپیمان و یا فامیلی نزدیک داشتند کشتن آن سه را به عهده گرفتند و طولی نکشید که هر سه آنها طبق نقشههای قبلی و دقیق، شبانه به قتل رسیدند و قاتل هم معلوم نشد، ولی در واقع بر طبق طرحی که انجام شده بود کعب بن اشرف به دست ابو نائله و رفقایش کشته شد (1) و سلام بن ابی الحقیق به وسیله عبد الله بن عتیک و همراهان او به قتل رسید و عصماء نیز به دست عمیر بن عدی به قتل رسید. قتل این سه نفر رعب و وحشتی در دل یهود انداخت و دانستند که مسلمانان در برابر تحریکات و دشمنی آنها بیتفاوت و آرام نخواهند نشست و عکس العمل نشان میدهند. به موازات این مبارزات پیغمبر بزرگوار اسلام به موعظه و اندرز آنها اقدام کرد و روزی آنان را در بازار خودشان - بازار بنی قینقاع - جمع کرده و خطابهای ایراد کرد و از آن جمله فرمود: «ای گروه یهود!بیایید و از خدا بترسید و بیم آن را داشته باشید که همان عذابی را که بر سر قریش فرود آورد بر سر شما فرود آورد. بیایید و مسلمان شوید زیرا شما بخوبی دانستهاید که من پیامبر خدا و فرستاده از جانب اویم و این چیزی است که آن را در کتابهای خود خواندهاید و خدای تعالی در این باره از شما پیمان گرفته. . . » یهودیان در صدد تکذیب سخنان آن حضرت بر آمده و گفتند: ای محمد تو خیالکردهای ما نیز مانند قریش هستیم، از اینکه با گروهی مردم بیخبر از فنون جنگی رو به رو شده و پیروز گشتهای مغرور مباش و اگر به جنگ ما بیایی خواهی دانست که ما چگونه مردمانی هستیم. محاصره و اخراج یهود بنی قینقاع
به دنبال این جریانات عمل ناهنجاری از آنها سر زد که پیغمبر خدا تصمیم گرفت کار یهود مزبور را یکسره کند و خیال خود و مسلمانان را از این دشمن خطرناک داخلی - که به گفته یکی از نویسندگان به صورت ستون پنجمی برای قریش در برخوردهای آینده در آمده بودند و از پشتبه اسلام خنجر میزدند - آسوده سازد. ماجرا از اینجا شروع شد که زن مسلمانی به بازار یهودیان آمد تا زیوری برای خود بخرد، یهودیان اصرار داشتند آن زن روی خود را باز کند ولی آن زن که نشسته بود خودداری میکرد تا اینکه یکی از یهودیان یا همان زرگری که میخواست زیوری به او بفروشد از جا برخاسته بی آنکه آن زن بفهمد دامن پیراهنش را از پشتسر بلند کرد و به بالای آن گره زد، زن مسلمان بیخبر از همه جا همین که از جا برخاست قسمت پایین بدنش از پشت نمایان شد و یهودیان خندیدند. زن که متوجه ماجرا شد فریاد کشید و مسلمانان را به یاری خواند و یکی از مسلمانان که شاهد بود پیش آمده و به آن مرد یهودی که این عمل را انجام داده بود حمله کرد و او را کشت، یهودیان نیز به آن مرد مسلمان حمله کرده و او را کشتند، مسلمانان دیگر که قضیه را شنیدند بسختی برآشفتند و رسول خدا(ص)تصمیم به جنگ با آنها گرفت، و دستور حرکتبه سوی قلعههای ایشان صادر شد و مسلمانان به دنبال پیامبر اسلام به راه افتادند و خانههای ایشان را محاصره کردند. این محاصره پانزده روز طول کشید و یهود بنی قینقاع که دیدند تاب مقاومت در برابر محاصره و همچنین جنگ با مسلمانان را ندارند تسلیم شدند، ولی عبد الله بن ابی - که هنوز در میان مردم مدینه نفوذی داشت و ضمنا با یهود مزبور نیز همپیمان بود - دخالت کرده و به هر ترتیبی بود از کشتن آنها به دست مسلمانان جلوگیری کرد ورسول خدا(ص)از کشتن آنها صرفنظر نمود ولی دستور داد از مدینه و اطراف شهر کوچ کنند و خانه و زندگی را ترک گفته به جای دیگری مهاجرت کنند و آنها نیز به صورت دسته جمعی به«اذرعات»شام کوچ کردند. اخراج یهود مزبور برای مسلمانان پیروزی بزرگی بود زیرا گذشته از اینکه خیالشان از این دشمن خطرناک آسوده شد خانه و زندگی آنها نیز به غنیمت مسلمانان در آمد و اموال زیادی از این راه نصیب آنها گردید. پینوشت: 1. و در برخی از تواریخ قتل کعب بن اشرف را به دست محمد بن مسلمه و در سال چهارم هجرت ذکر کردهاند. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 330 نویسنده: رسولی محلاتی
ابن اسحاق میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله در بازگشت از بدر جز هفت شب در مدینه نماند که بار دیگر برای «غزوه بنی سلیم» از مدینه بیرون رفت و «سباع بن عرفطه غفاری» یا «ابن أم مکتوم» را در مدینه جانشین گذاشت، تا به آبگاهی از بنی سلیم که به آن «کدر» میگفتند، رسید، در آنجا سه شب اقامت گزید و سپس بی آنکه جنگی روی دهد یا با دشمنی برخورد کند، به مدینه بازگشت و بقیه شوال و ذی القعده را در مدینه ماند و در همین مدت بود که اسیران قریش باز خریده شدند.ابن سعد مینویسد: لوای رسول خدا در این جنگ به دست علی بود.و این غزوه بدان جهت روی داد که رسول خدا شنید که جمعی از «بنی سلیم» و «غطفان» بر ضد مسلمانان فراهم آمدهاند، اما با کسی برخورد نکرد جز با چند شبان، از جمله: غلامی به نام «یسار» که اسیر شد و در سهم رسول خدا افتاد، و چون دید که او نماز میخواند آزادش کرد.و پانصد شتر هم در این غزوه به دست مسلمانان افتاد که پس از اخراج خمس به هر مردی از اصحاب غزوه که دویست نفر بودند دو شتر سهم رسید.و شترها را در «صرار» سه منزل مدینه قسمت کردند.مدت این غزوه پانزده روز بود (2) . پینوشتها: 1 ـ به ضم اول و سکون دال آبگاهی است برای بنی سلیم، و این غزوه را «غزوه قرقرة الکدر» و «قرارة الکدر» و «قرقره بنی سلیم و غطفان» نیز گویند.طبقات: نیمه محرم سال سوم، 23 ماه پس از هجرت (ج 2، ص 31، م). 2 ـ ابن سعد تاریخ این غزوه را نیمه محرم سال سوم هجرت نوشته است (ر.ک: پاورقی گذشته) . ماخذ : کتاب: تاریخ پیامبران اسلام، ص 293 نویسنده: دکتر محمدابراهیم آیتی
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|