تبليغاتX
پيامبر اكرم _ امام رضاع _ پاسخ به شبهات

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     حادثه رجیع و شهادت عده‏ای از یاران پیامبر
 

 

سریه ابو سلمه و هزیمت‏بنی اسد از برابر مسلمانان عظمت تازه‏ای به اسلام و مسلمانان بخشید و شوکت آنها را که پس از جنگ احد متزلزل شده بود دوباره زنده و تجدید کرد، اما یکی دو حادثه شوم و غم‏انگیز که با حیله و مکر دشمنان اسلام صورت رفت‏خاطره جنگ احد و شکست آن روز را دوباره در خاطره‏ها زنده کرد و مسلمانان را بسیار غمگین و افسرده و در عوض دشمنان را دلیر و خورسند نمود که یکی از آنها حادثه رجیع بود و دیگری واقعه بئر معونه است که در سال چهارم و چهار ماه پس از جنگ احد واقع شد.

در حادثه رجیع شش تن - و به قولی ده تن - شهید شدند، و در حادثه بئر معونة سی و هشت تن به شهادت رسیدند. این دو حادثه که هر دو در ماه صفر و به فاصله چهارده روز اتفاق افتاد به سختی مسلمانان را کوفته خاطر و غمگین ساخت، و زبان دشمنان و منافقین را نیز به ملامت و سرزنش آنان باز کرد، و به طور کلی ضربه‏ای برای پیشرفت‏سریع اسلام در شبه جزیره عربستان محسوب گردید.

اما انگیزه دشمنان برای ایجاد این دو حادثه و نقشه قتل مسلمانان چه بوده درست معلوم نیست، در برخی از تواریخ آمده که پس از جنگ احد گروهی از قبیله‏«عضل‏»و«قاره‏» (1) به همراه یکی از سران خود به نام سفیان بن خالد هذلی به مکه آمدند تا قریش را در پیروزی جنگ احد تبریک گویند و در یکی از محله‏های مکه شیون زنان راشنیدند و چون تحقیق کردند معلوم شد محله بنی عبد الدار است که برای چند تن از بزرگانشان چون طلحة بن ابی طلحه و دیگران که پرچمدار قریش بودند و در جنگ احد کشته شدند سوگواری می‏کنند، اینان برای تسلیت‏به محله مزبور و خانه‏«سلافه‏»همسر طلحه رفتند و سلافه ضمن شرح ماجرای قتل شوهرش گفت: من قسم خورده‏ام که روغن به سر خود نمالم تا انتقام خون کشتگان خود را از قاتلین ایشان بگیرم و نذر کرده‏ام که هر کس سر یکی از قاتلین آنها را بیاورد صد شتر به او بدهم، سفیان بن خالد که این سخن را شنید به طمع افتاد و با افراد دو قبیله مزبور نقشه قتل مردانی چون عاصم بن ثابت را که یکی از کشندگان ایشان بود طرح کردند.

داستان عبد الله بن انیس

و در نقل دیگری است که به رسول خدا(ص)خبر رسید که خالد بن سفیان هذلی (2) مشغول تهیه افراد و تحریک قبایل است تا به جنگ مسلمانان بیاید. رسول خدا(ص)یکی از مسلمانان را به نام عبد الله بن انیس - که از انصار مدینه بود - برای تحقیق پیرامون این خبر فرستاد و عبد الله بن انیس خود را در جایی به خالد رسانید که چند زن همراه او بر هودجی سوار بودند و او می‏گشت تا جای امنی برای فرود آوردن زنان پیدا کند، عبد الله خود را بدو رسانیده و چون خالد پرسید: تو کیستی و برای چه اینجا آمده‏ای؟گفت: مردی از اعراب هستم که چون شنیده‏ام برای جنگ با این مرد - یعنی محمد رسول خدا(ص) - لشکر تهیه می‏کنی به نزد تو آمده‏ام. خالد گفت: آری من در تهیه این کار هستم، عبد الله که این حرف را شنید به همراه او رفت و خود را آماده حمله و قتل او کرد و چون فرصتی به دست آورد به خالد حمله کرد و او را به قتل رسانده و سرش را بریده بسرعت‏خود را به مدینه رسانید.

قبیله‏«عضل‏»و«قاره‏»پس از این ماجرا نقشه‏ای کشیدند تا با مکر و حیله چند تن از مسلمانان را به تلافی خالد بکشند و به همین منظور گروهی از آنها به مدینه آمدند.

دنباله داستان رجیع

انگیزه این کار هر چه بود که مسلمانان مدینه روزی در اوایل ماه صفر سال چهارم هجرت مشاهده کردند گروهی از دو قبیله مزبور به مدینه آمده و خدمت پیشوای اسلام شرفیاب شده و عرض کردند: ای رسول خدا ما مسلمان شده‏ایم اینک چند تن از یاران خود را با ما بفرست تا قرآن و مسائل دین را به ما بیاموزند و در میان قبیله ما به تبلیغ و نشر اسلام همت گمارند.

پیغمبر خدا شش تن - و به قولی ده تن - از بزرگان اصحاب را به همراه آنان فرستاد و ریاست آنها را به مرثد بن ابی مرثد غنوی (3) واگذار کرد و در نقل دیگری است که عاصم بن ثابت را امیر بر آنها کرد و از جمله افراد سرشناس و بزرگواری که در این گروه شش نفری - یا ده نفری - بودند: عاصم بن ثابت - که شرح رشادت و فداکاریش در جنگ احد ذکر شد، خبیب بن عدی، زید بن دثنة، عبد الله بن طارق و خالد بن بکیر لیثی. که به جز مرثد و خالد آن چهار نفر دیگر از انصار مدینه بودند.

بالجمله اینان به همراه افراد مزبور از مدینه خارج شده و همچنان تا جایی به نام‏«رجیع‏»نزدیک آبی که متعلق به طایفه هذیل و میان عسفان و مکه بود بیامدند، در آنجا ناگهان متوجه همراهان خود شده و دانستند که این ماجرا نقشه‏ای بوده تا آنها را به دام طایفه هذیل بیندازند، زیرا ناگهان خود را در میان افرادی از قبیله مزبور به نام بنی لحیان که همگی مسلح و حدود صد نفر بودند مشاهده کردند که آنان با شمشیرهای برهنه مسلمانان را محاصره کردند، مسلمانان که چنان دیدند - به گفته برخی خود را به کنار کوهی که در آن نزدیک بود رسانده و با اینکه می‏دانستند نیروی جنگیدن با آنها را ندارند آماده جنگ و دفاع شدند.

افراد قبیله هذیل که چنان دیدند پیش آمده و گفتند: به خدا ما قصد کشتن شما را نداریم بلکه می‏خواهیم شما را به نزد مردم مکه ببریم و از آنها چیزی دریافت کنیم و با شما عهد و پیمان می‏بندیم که شما را نکشیم!مسلمانان نگاهی به هم کرده و چند تن آنان - مانند مرثد و عاصم و خالد - گفتند: ما هرگز از هیچ مشرکی عهد و پیمان نمی‏پذیریم و زیر بار عهد مشرکان نخواهیم رفت و از این رو شمشیر کشیده و به جنگ پرداختند تا به دست افراد مزبور به قتل رسیده و شهید شدند. (4) سه تن دیگر نیز - یعنی عبد الله، زید و خبیب - حاضر شدند تسلیم آنان شوند به این فکر که شاید بعدا به وسیله‏ای خود را نجات دهند.

بنی لحیان آن سه نفر را برداشته به سوی مکه حرکت کردند و در نزدیکی‏«مر الظهران‏»عبد الله نیز دست‏خود را از بند رها کرده و شمشیرش را به دست گرفت تا به آنها حمله کند، بنی لحیان که چنان دیدند از دور او پراکنده شده فاصله گرفتند و از اطراف آن قدر سنگ بر او زدند که او را به قتل رسانده و همانجا دفن کردند و هم اکنون نیز قبرش در همانجاست.

اما زید و خبیب را به مکه آورده و هر دو را فروختند و بنا به گفته ابن هشام آن دو را با دو تن از افراد هذیل که در دست قریش اسیر بودند مبادله کردند و سپس خبیب را عقبة بن حارث خرید تا به انتقام خون پدرش حارث بن عامر که در جنگ بدر کشته شده بود به قتل رساند، و زید را صفوان بن امیة بن خلف خرید تا انتقام خون پدرش را - که او نیز در جنگ مزبور به قتل رسیده بود - با کشتن او بگیرد.

صفوان بن امیه زید را به دست غلامش نسطاس داد تا او را به‏«تنعیم‏» (5) - که خارج حرم بود - ببرد و در آنجا گردن بزند، نسطاس او را برداشته به تنعیم آورد تا دستور صفوان را اجرا کند، گروه زیادی نیز از مردمان قریش برای تماشای ماجرا به تنعیم‏آمدند که از آن جمله ابو سفیان بود، هنگامی که خواستند او را بکشند ابو سفیان پیش آمده به زید گفت: تو را به خدا راست‏بگو!آیا میل داشتی که اکنون محمد به جای تو بود و ما او را می‏کشتیم و تو صحیح و سالم پیش زن و بچه‏ات بودی؟

زید در پاسخ او گفت: ای ابو سفیان به خدا سوگند من راضی نیستم به پای محمد - در هر جا که هست - خاری برود و من زنده و نزد زن و بچه‏ام باشم!

ابو سفیان با تعجب رو به همراهان خود کرده گفت: راستی من کسی را ندیدم مانند محمد، که یارانش نسبت‏به او این اندازه وفادار و علاقه‏مند باشند.

و بدین ترتیب زید بن دثنه را در راه عشق به دین و رهبر بزرگوار خویش شهید کرده خونش را بریختند.

و اما خبیب را عقبة بن حارث در خانه یکی از خویشان خود به نام‏«حجیر بن ابی اهاب‏»زندانی کرد تا در وقت مناسبی او را بکشند.

زنی به نام‏«ماویه‏»که کنیز حجیر بود و بعدها مسلمان شد نقل می‏کند که من گاهی برای بردن غذا نزد خبیب در آن اتاق که زندانی بود می‏رفتم و به خدا سوگند اسیری را بخوبی او سراغ ندارم و سپس می‏گوید: هنگامی که خواستند او را به قتل برسانند خبیب برای نظافت‏بدن خود و آماده شدن برای مرگ از من تیغی خواست تا موهای بدنش را بتراشد، من تیغ را به وسیله پسر بچه‏ای از اهل همان خانه برای خبیب فرستادم و همین که آن پسرک به اتاق خبیب رفت ناگهان به فکر افتادم و با خود گفتم: نکند این مرد نقشه‏ای کشیده و می‏خواهد بدین وسیله انتقام خود را پیش از مرگ از این خاندان بگیرد و هم اکنون با این تیغ پسرک را بکشد و به همین جهت‏سراسیمه و مضطرب خود را به اتاق رساندم و پسرک را دیدم که روی زانوی خبیب نشسته و تیغ هم در دست اوست!

خبیب که مرا به آن حال دید با آرامی گفت: ترسیدی من او را بکشم؟!نه!من این کار را نمی‏کنم و فریب و نیرنگ در کار ما نیست!

هنگامی که او را از شهر مکه بیرون آوردند تا در همان‏«تنعیم‏»به دار بزنند مردم مکه دوباره با خبر شده و برای تماشا آمدند، چون خواستند خبیب را به دار بزنند ازآنها مهلت‏خواست تا دو رکعت نماز بخواند و چون نمازش تمام شد رو به مردم کرده گفت: به خدا سوگند اگر بیم آن نبود که شما فکر کنید من با خواندن چند نماز دیگر می‏خواهم مرگ خود را به تاخیر بیندازم بیش از این نماز می‏خواندم.

و خبیب نخستین شهیدی است که خواندن دو رکعت نماز را در هنگام قتل مرسوم کرد و این سنت نیکو را برای هر اسیر مسلمانی که بخواهند او را به دار کشند یا به قتل رسانند به جای نهاد.

چون خواستند او را به دار بیاویزند سر به سوی آسمان کرده گفت:

«بار خدایا!ما رسالت پیامبر تو را به مردم رساندیم، تو نیز رفتار و پاداش مردم را نسبت‏به ما به اطلاع او برسان، خدایا تو می‏دانی که در گوشه و کنار اینجا کسی نیست که سلام و درود مرا به پیغمبر تو برساند، پروردگارا تو خود این کار را انجام ده و سلام مرا به آن بزرگوار برسان!»آن گاه اشعاری سرود که از آن جمله است این چند بیت:

فلست ابالی حین اقتل مسلما

علی ای جنب کان فی الله مصرعی

و ذلک فی ذات الاله و ان یشا

یبارک علی اوصال شلو ممزع

و قد خیرونی الکفر و الموت دونه

و قد هملت عینای من غیر مجزع

فلست‏بمبد للعدو تخشعا

و لا جزعا، انی الی الله مرجعی

[اکنون که این افتخار نصیب من شده که مسلمان و در حال تسلیم کشته شوم باکی ندارم به کدام پهلو در راه خدا بر زمین افتم، و اینها در راه خشنودی و رضای حق و خواسته او، بر این گوشت و استخوانی که می‏خواهند تکه تکه کنند مبارک و فرخنده است.

اینان برای آزاد ساختنم، مرا میان کفر(و آزادی، یا ایمان)و مرگ مخیر کرده‏اند ولی نمی‏دانند که مرگ در حال ایمان برای من گواراتر است و از این پیشنهاد بی‏اختیار اشکم سرازیر می‏شود.

من چنان نیستم که در برابر دشمن بی‏تابی و فروتنی حاکی از ذلت و خواری نشان دهم با اینکه به طور قطع می‏دانم که بازگشتم به سوی خدای بزرگ است!]آن گاه به سوی مردم مکه - که جمعیت انبوهی را از مرد و زن و بزرگ و کوچک تشکیل می‏دادند - رو کرده و آنها را با این چند جمله نفرین کرد:

«اللهم احصهم عددا، و اقتلهم بددا، و لا تغادر منهم احدا»

[پروردگارا این مردم را به شماره درآور(یعنی نابودی خود را در ایشان فرود آر که عددشان اندک شده و به شماره در آیند)، و به صورت پراکنده نابودشان کن. و احدی از آنها را باقی مگذار. (6) ]

در این وقت عقبة بن حارث برخاست و نیزه‏ای بر پهلوی خبیب زد که از پشتش بیرون آمد و در برخی از تواریخ است که فرزندان مقتولین بدر را که چهل تن بودند آوردند و به دست هر یک نیزه‏ای دادند و هر یک از آن چهل نفر نیزه‏ای بر بدن خبیب زدند و او در تمام این احوال می‏گفت:

«الحمد لله‏».

و بدین طریق زید و خبیب را در راه ایمان و عقیده با آن وضع فجیع به قتل رساندند و نام این دو شهید جانباز و دو سرباز فداکار را در صفحات تاریخ اسلام به عظمت و سربلندی ثبت کردند. جنازه خبیب را همچنان بالای دار گذاردند و گروهی را به عنوان محافظت و پاسبانی بر آن گماشتند و رفتند.

رسول خدا(ص)که از ماجرا مطلع شد به روان پاکشان درود فرستاد و پاسخ سلامشان را به گرمی داد و به اصحاب خود فرمود: کیست که برود و جنازه خبیب را از دار پایین آورد؟زبیر و مقداد داوطلب شده به مکه آمدند و شبانه به پای چوبه دار رفته مشاهده کردند که چهل نفر محافظ و پاسبان چوبه دار بودند همگی در حال مستی به خواب رفته‏اند، آن دو پیش رفته و جنازه خبیب را که هنوز تر و تازه و معطر بود از چوبه دار پایین آورده و روی اسب خود بستند و به راه افتادند، محافظین بیدار شده و جریان را به اطلاع قریش رساندند قرشیان به تعقیب زبیر و مقداد حرکت کردند و چون به آنها رسیدند زبیر جسد خبیب را بر زمین افکند و زمین آن جنازه را بلعید و در خود فرو برد که دیگر اثری از آن دیده نشد و او را«بلیع الارض‏»نامیدند، آن گاه زبیر پیش رفته و دستار از سر برداشت و گفت:

من زبیر بن عوام هستم و مادرم صفیه دختر عبد المطلب است، شما قرشیان تا چه حد بر ما جرئت پیدا کرده‏اید!اکنون این من و این رفیقم مقداد بن اسود است که اگر آماده‏اید با شما جنگ می‏کنیم و گرنه باز گردید، مشرکین که چنان دیدند آن دو را رها کرده به مکه بازگشتند. (7)

پی‏نوشت‏ها:

1. و برخی به جای‏«قاره‏»«دیش‏»گفته‏اند.

2. به عقیده نگارنده در این دو نقل گویا میان سفیان بن خالد و خالد بن سفیان اشتباهی رخ داده باشد و با مراجعه به کتابهایی که در دسترس بود رفع اشتباه نشد و مجال مراجعه به سایر کتابهای مفصل دیگر هم نبود.

3. مرثد بن ابی مرثد از مسلمانان شجاع و فداکاری بود که در اوایل هجرت مامور نجات اسیران و زندانیانی بود که به جرم پذیرش اسلام در مکه در اسارت مشرکین به سر می‏بردند، و در انجام این ماموریت‏با مشکلات و خطرهایی نیز مواجه شد ولی توانست جمعی از اسیران مزبور را نجات داده و به مدینه بیاورد.

4. گویند: سلافه همسر طلحه - که نامش در صفحات بالا گذشت چون شنیده بود که دو تن از فرزندانش در جنگ احد با تیر عاصم بن ثابت‏به هلاکت رسیده و کشته شدند با خود نذر کرده بود که اگر روزی دستش رسید در کاسه سر عاصم شراب بنوشد، عاصم بن ثابت نیز که این نذر را شنید از خدا خواست که هرگز بدنش با بدن مشرکی تماس پیدا نکند و هنگامی که عاصم به شهادت رسید افراد قبیله هذیل خواستند سر عاصم را بریده برای سلافه ببرند تا به نذر خود عمل کرده و بدین وسیله مالی از او بگیرند، اما دیدند زنبورهای زیادی اطراف جنازه عاصم را گرفته‏اند که کسی نمی‏تواند بدان نزدیک شود، با خود گفتند: صبر کنید تا چون شب شد و زنبوران رفتند این کار را انجام دهیم، و چون شب شد سیل عظیمی آمد و جنازه عاصم را با خود برد و بدین ترتیب خدای تعالی دعای عاصم را مستجاب فرمود.

5. تنعیم نام جایی است در دو فرسخی مکه و یکی از میقاتهایی بوده که در عمره مفرده از آنجا محرم می‏شوند و معمولا حاجیان پس از اعمال حج‏برای انجام عمره مفرده و پوشیدن لباس احرام بدانجا می‏روند زیرا نزدیکترین میقاتهاست‏به شهر مکه و البته اکنون در امر توسعه شهر متصل به مکه است.

6. از معاویة بن ابی سفیان نقل کنند که گفته: من در آن روز همراه پدرم ابو سفیان برای تماشای اعدام خبیب به تنعیم آمده بودم و چون خبیب به مردم مکه نفرین کرد پدرم مرا به پهلو روی زمین خوابانید که نفرین او به من نرسد، چون معتقد بودند که هرگاه به کسی نفرین کنند اگر او در همان حال به پهلو روی زمین بخوابد نفرین در او اثر نخواهد کرد.

و در سیره ابن هشام است که عمر بن خطاب مردی را به نام سعد بن عامر بر قسمتی از شام حکومت داد و پس از چندی مردم آن سامان به نزد عمر آمده گفتند: این مردی را که تو بر ما حاکم کرده‏ای مبتلا به غشوه است، گاهی همچنان که در مجلس عمومی نشسته غش می‏کند و بر زمین می‏افتد.

عمر صبر کرد تا در یکی از سفرها که سعد بن عامر به مدینه آمد جریان را از او سؤال کرد و او گفت: جریان این گونه است که گفته‏اند، اما من بیماری و کسالتی ندارم که این حالت اثر آن بیماری باشد ولی من جزء تماشاگران اعدام جریان خبیب بودم و نفرین او را شنیدم، و هرگاه آن منظره و سخنان خبیب را به یاد می‏آورم ناگهان دچار غشوه می‏شوم.

7. در تاریخ ابن اثیر جریان پایین آوردن جنازه خبیب را به عمرو بن امیه ضمری و مردی از انصار مدینه نسبت داده با اختلاف زیادتر و شرح بیشتری از آمدن آن دو به مکه و بازگشتشان که هر که خواهد بدانجا مراجعه کند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 383

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ولادت امام مجتبی(ع)
 

 

و از حوادث سال سوم هجری ولادت سبط اکبر رسول خدا(ص)حضرت امام حسن مجتبی است که به گفته مشهور در شب نیمه ماه مبارک رمضان در مدینه به دنیا آمد و خدای تعالی از دختر پیغمبر(ص)حضرت فاطمه زهرا(س)پسری به علی(ع)عنایت فرمود که نامش را حسن گذاردند و طبق روایت کلینی(ره)و مفید و دیگران چون روز هفتم ولادت این نوزاد گرامی رسید جبرئیل امین برای تهنیت و تبریک به رسول خدا نازل شد و دستور داد سر نوزاد را بتراشند و برای او گوسفندی عقیقه کنند.

ماخذ: کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 383

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     سریه ابو سلمه
 

 

قبایل اطراف مدینه که هنوز مسلمان نشده بودند و منتظر بودند تا ضربه‏ای به مسلمانان بزنند پس از جنگ احد به فکر حمله به مدینه و جنگ با مسلمانان افتاده و در صدد تهیه لشکر و آماده کردن ابزار جنگی افتادند.پیغمبر اسلام نیز که پس از تحمل سالها سختی و مرارت تازه توانسته بود بنیاد اسلام را پی‏ریزی کند و اجتماعی از مسلمانان تشکیل دهد کاملا مراقب بود تا با دشمنان اسلام مقابله نماید و از به هم زدن اسلام و تشکیلات نوبنیاد آن به وسیله دشمنان جلوگیری به عمل آورد و در همین احوال که حدود یکی دو ماه طول کشید به آن حضرت اطلاع رسید دو تن از بزرگان قبیله بنی اسد به نامهای طلیحه و سلمه در صدد غارت مدینه و جنگ با مسلمانان هستند و بدین منظور افراد تهیه می‏کنند.

أبو سلمه ـ عمو زاده رسول خدا (ص) که برخی چون ابن هشام او را برادر رضاعی آن حضرت نیز دانسته‏اند ـ از مهاجرین مکه و مسلمانان صدر اسلام بود و در جنگ احد زخم گرانی برداشته بود و با معالجاتی که می‏کرد تا حدودی التیام یافته بود، در این وقت که خبر قبیله بنی اسد به رسول خدا (ص) رسید حضرت او را مأمور کرد تا با یکصد و پنجاه سوار به منظور مقابله با آنها حرکت کند و بدو دستور داد شبها راه بروند و روزها مخفی شوند تا ناگهان بر سر دشمن بتازند.

ابو سلمه چنان کرد و سحرگاهی بود که به قبیله مزبور رسیده و در کنار آبی به نام «قطن» بر سر آنها تاختند، بنی أسد که از ماجرا مطلع شدند چون تاب مقاومت در خودندیدند فرار کردند.ابو سلمه دستور داد مسلمانان آنها را تعقیب کرده و غنیمت زیادی از آنان به دست آمد که خمس آن را جدا کرده و بقیه را تقسیم کردند و پیروز و فاتح به مدینه بازگشتند .و در این سریه یک تن از مسلمانان به نام مسعود بن عروه به قتل رسید و شهید شد و خود أبو سلمه نیز به واسطه همان زخمی که در جنگ احد برداشته بود و در این سفر سرباز کرد پس از مراجعت به مدینه از دنیا رفت و همسرش ام سلمه پس از چند ماه به عقد رسول خدا (ص) در آمد به شرحی که خواهد آمد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد (ص) ص 378

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     ازدواج با حفصه
 

 

حفصه دختر عمر بن خطاب بود که رسول خدا(ص)در ماه شعبان سال دوم هجرت او را به عقد خویش در آورد و سبب آن نیز این شد که هفت ماه پیش از این ازدواج، حفصه شوهر خود خنیس بن حذافة را در مدینه از دست داد و خنیس از دنیا رفت، برای عمر که هنوز وضع مرتب و سر و سامانی در مدینه نداشت

و از طرفی خود را از شخصیتهای بزرگ قریش می‏دانست نگهداری بیوه خنیس کار دشواری بود و از این رو به ابو بکر و عثمان که از مهاجرین بودند و وضع بهتری داشتند پیشنهاد کرد تا حفصه را به همسری خویش در آورند ولی آن دو زیر بار نرفته و این پیشنهاد را نپذیرفتند، عمر که با رد این پیشنهاد از طرف ابو بکر و عثمان بیشتر ناراحت و آزرده خاطر شد به عنوان شکایت از آن دو و شاید به منظور عنوان کردن اصل ماجرا وپیشنهاد ضمنی ازدواج حفصه با رسول خدا، شرح حال خود و گرفتاریهایش را نزد پیغمبر اسلام مطرح کرد و رسول خدا(ص)که منظور او را به خوبی درک کرده بود - با اینکه قلبا علاقه‏ای به حفصه نداشت - تمایل خود را به ازدواج با حفصه اظهار کرد و بدین ترتیب عمر را خوشحال و خورسند از پیش خود بازگرداند و این ازدواج صورت گرفت

و از همان آغاز معلوم بود که پیغمبر اسلام به خاطر دلجویی از عمر و تحکیم ارتباط با او و قوم و قبیله‏اش این کار را انجام داد و گرنه خود عمر نیز می‏دانست که پیغمبر علاقه‏ای به حفصه ندارد و در ماجرایی که منجر به طلاق او از طرف رسول خدا(ص)گردید و دوباره به خاطر عمر رجوع کرد عمر به دخترش حفصه گفت: دخترم!تو به عایشه نگاه نکن و رسول خدا(ص)را میازار که به خدا من می‏دانم پیغمبر تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود رجوع نمی‏کرد. (1)

پی‏نوشت:

1. الاصابة، ج 4، ص 265.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 334

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     سریه زید بن حارثه
 

 

در خلال مطالب گذشته گفتیم قریش هر ساله کاروانی تجارتی به شام می‏فرستاد و اموال تجارتی خود را از قبیل پوست، کشمش، نقره و غیره بدانجا می‏بردند و در مقابل خوار و بار، مواد غذایی، پارچه و غیره خریداری کرده و به حجاز می‏آوردند و چنانکه در قرآن کریم نیز (1) بدان اشاره شده آنها دو مسافرت تجارتی در سال داشتند یکی در تابستان و یکی در زمستان، در تابستان که هوا گرم بود به سوی شام و در زمستان به یمن می‏رفتند چنانکه قبلا نیز اشاره شد.

وضع آب و هوا و مساعد نبودن سرزمین حجاز برای کشت و زرع این مسافرتها را برای آنان به صورت اجباری در آورده بود و آنان برای امرار معاش و ادامه زندگی ناچار به مسافرت و تجارت بودند. پس از جنگ بدر و شکست قریش، مسافرت به شام و حرکت دادن کاروان بدان سو با خطر برخورد با مسلمانان که در نواحی یثرب سکونت داشتند، مواجه شد بخصوص که قبایل اطراف نیز با پیغمبر اسلام پیمان بسته بودند و قریش نیز که ناچار به ادامه مسافرت به شام و تجارت بودند به پیشنهاد اسود بن مطلب راه کاروان را از ساحل دریا به راهی که به سوی عراق می‏رفت تغییر دادند و دلیلی هم که اسود بن مطلب برای پیشنهاد خود آورد این بود که گفت: راه عراق کوهستانی است و بیابانهای وسیعی دارد و مسلمانان بدان بیابانها وارد نخواهند شد.

بدین ترتیب کاروان قریش که ابو سفیان نیز در میان آنها بود با کالایی که قیمت آن به‏صد هزار درهم می‏رسید به سوی شام حرکت کرد، و خبر آن به گوش مسلمانان رسید و رسول خدا(ص)زید بن حارثه را با صد سوار مامور کرد سر راه آنها بروند و آنها نیز تا جایی به نام‏«قردة‏»پیش رفتند و در آنجا به کاروان مزبور برخوردند و بر آنها حمله برده و شتران و اموال ایشان را گرفته به مدینه آوردند و ابو سفیان و افراد دیگری نیز که همراه کاروان بودند ناچار به فرار شده به مکه بازگشتند و بدین ترتیب بزرگترین غنیمت نصیب مسلمانان گردید.

این حادثه با توجه به شکست قبلی قریش در جنگ بدر و عزادار شدن آنها در مرگ کشتگان و بزرگان خویش، آنان را در انتقام گرفتن از مسلمانان و ایجاد امنیت در راه تجارتی خود مصممتر ساخت و مقدمات یک جنگ خونین دیگر و حمله به مدینه را فراهم نمود.

قریش تنها راه نجات خود را از این محاصره اقتصادی و جبران شکستهای گذشته در آن دیدند که تمام قوای خود را در یک جا متمرکز ساخته و هر چه را در اختیار و امکان دارند به کار برده و ضربه محکمی به مسلمانان و پیروان پیغمبر اسلام بزنند.

پی‏نوشت:

1. سوره قریش.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 333

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     پیمان شکنی یهود بنی قینقاع و اخراج آنها از مدینه
 

 

جنگ بدر و شکست قریش به هر اندازه برای مسلمانان عظمت و شکوه و شادی آفرید برای یهودیان ساکن در مدینه و اطراف آن ترس و وحشت و ناراحتی ایجاد کرد، زیرا تا به آن روز یهودیان آن منطقه اهمیت زیادی به تبلیغات اسلام و پیشرفت مسلمانان نمی‏دادند و خطری از این ناحیه احساس نمی‏کردند اما پیروزی مسلمانان در جنگ بدر قدرت و نیروی آنها را آشکار ساخت و یهودیان با همه ثروت و جمعیتی که داشتند به فکر افتادند که وقتی قریش با آن همه قدرت و ساز و برگ جنگی و عظمت دیرین در برابر پیروان این دین جدید شکست‏بخورند، چیزی نخواهد گذشت که به حساب آنها هم می‏رسند و آن وقت‏یا باید دین اسلام را بپذیرند و یا به جنگ و جدال برخیزند و در انتظار سرنوشت نامعلومی باشند.

و به همین سبب از همان روزهای نخست که خبر پیروزی مسلمانان به مدینه رسید و بخصوص هنگامی که این خبر قطعی شد بزرگان یهود زبان به شماتت و سرزنش مسلمانان گشوده و گفتند: اینان به قتل نزدیکان و خویشان خود دست زده و قطع رحم کرده‏اند و اشعاری در هجو مسلمانان سروده و در مجالس و محافل می‏خواندند و بر کشتگان قریش اشک ریخته و مرثیه می‏گفتند و به خصوص کعب بن اشرف، یکی از بزرگان و سرشناسان آنها که از زیبایی اندام و چهره نیز برخوردار بود به مکه آمد و به میان قریش رفت و از کشته شدن بزرگان قریش تاسفها خورد و مرثیه‏ها سرود و آنان را بر ضد مسلمانان و جنگ با آنها تحریک کرده و قول همه گونه مساعدت در جنگ را به آنها داد و به مدینه بازگشت، و چون به مدینه آمد دشمنی خود را با مسلمانان آشکار ساخته و تدریجا برای اهانت و آزار بیشتر آنها، اشعار عاشقانه‏ای در توصیف زنان مسلمان سروده و در سر کوی و برزن می‏خواند، و بدین ترتیب آشکارا پیمانی را که با مسلمانان بسته بودند تا علیه آنها اقدامی نکنند، شکستند.

این اخبار تدریجا به گوش پیغمبر اسلام می‏رسید و فکر آن حضرت را نسبت‏به خطر تازه‏ای که از نزدیک و داخل شهر مدینه متوجه اسلام و مسلمین شده بود به خود مشغول می‏داشت و بالاتر از آنکه اعمال و رفتار کعب بن اشرف، دشمنان دیگرمسلمانان را در میان یهود و دیگران جسور و دلیر می‏کرد و آنان نیز به تحریک دشمنان اسلام و سرودن اشعاری در مذمت مسلمانان و رهبر بزرگوار ایشان دست زدند، که نام دو تن از ایشان به نام عصماء دختر مروان یهودی و سلام بن ابی الحقیق - یکی از بزرگان یهود خیبر - در تاریخ آمده که عصماء با سرودن اشعار در مذمت مسلمانان و پیغمبر، آن حضرت را می‏آزرد، و سلام بن ابی الحقیق دشمنان آن حضرت را بر ضد او تحریک می‏کرد.

سرانجام رسول خدا(ص)اندوه درونی خود را با مسلمانان در میان نهاده و دفع آنها را از ایشان خواست و چند تن از مسلمانان غیور و شجاع که با یهود مزبور نیز همپیمان و یا فامیلی نزدیک داشتند کشتن آن سه را به عهده گرفتند و طولی نکشید که هر سه آنها طبق نقشه‏های قبلی و دقیق، شبانه به قتل رسیدند و قاتل هم معلوم نشد، ولی در واقع بر طبق طرحی که انجام شده بود کعب بن اشرف به دست ابو نائله و رفقایش کشته شد (1) و سلام بن ابی الحقیق به وسیله عبد الله بن عتیک و همراهان او به قتل رسید و عصماء نیز به دست عمیر بن عدی به قتل رسید.

قتل این سه نفر رعب و وحشتی در دل یهود انداخت و دانستند که مسلمانان در برابر تحریکات و دشمنی آنها بی‏تفاوت و آرام نخواهند نشست و عکس العمل نشان می‏دهند.

به موازات این مبارزات پیغمبر بزرگوار اسلام به موعظه و اندرز آنها اقدام کرد و روزی آنان را در بازار خودشان - بازار بنی قینقاع - جمع کرده و خطابه‏ای ایراد کرد و از آن جمله فرمود:

«ای گروه یهود!بیایید و از خدا بترسید و بیم آن را داشته باشید که همان عذابی را که بر سر قریش فرود آورد بر سر شما فرود آورد. بیایید و مسلمان شوید زیرا شما بخوبی دانسته‏اید که من پیامبر خدا و فرستاده از جانب اویم و این چیزی است که آن را در کتابهای خود خوانده‏اید و خدای تعالی در این باره از شما پیمان گرفته. . . »

یهودیان در صدد تکذیب سخنان آن حضرت بر آمده و گفتند: ای محمد تو خیال‏کرده‏ای ما نیز مانند قریش هستیم، از اینکه با گروهی مردم بی‏خبر از فنون جنگی رو به رو شده و پیروز گشته‏ای مغرور مباش و اگر به جنگ ما بیایی خواهی دانست که ما چگونه مردمانی هستیم.

محاصره و اخراج یهود بنی قینقاع

به دنبال این جریانات عمل ناهنجاری از آنها سر زد که پیغمبر خدا تصمیم گرفت کار یهود مزبور را یکسره کند و خیال خود و مسلمانان را از این دشمن خطرناک داخلی - که به گفته یکی از نویسندگان به صورت ستون پنجمی برای قریش در برخوردهای آینده در آمده بودند و از پشت‏به اسلام خنجر می‏زدند - آسوده سازد.

ماجرا از اینجا شروع شد که زن مسلمانی به بازار یهودیان آمد تا زیوری برای خود بخرد، یهودیان اصرار داشتند آن زن روی خود را باز کند ولی آن زن که نشسته بود خودداری می‏کرد تا اینکه یکی از یهودیان یا همان زرگری که می‏خواست زیوری به او بفروشد از جا برخاسته بی آنکه آن زن بفهمد دامن پیراهنش را از پشت‏سر بلند کرد و به بالای آن گره زد، زن مسلمان بی‏خبر از همه جا همین که از جا برخاست قسمت پایین بدنش از پشت نمایان شد و یهودیان خندیدند.

زن که متوجه ماجرا شد فریاد کشید و مسلمانان را به یاری خواند و یکی از مسلمانان که شاهد بود پیش آمده و به آن مرد یهودی که این عمل را انجام داده بود حمله کرد و او را کشت، یهودیان نیز به آن مرد مسلمان حمله کرده و او را کشتند، مسلمانان دیگر که قضیه را شنیدند بسختی برآشفتند و رسول خدا(ص)تصمیم به جنگ با آنها گرفت، و دستور حرکت‏به سوی قلعه‏های ایشان صادر شد و مسلمانان به دنبال پیامبر اسلام به راه افتادند و خانه‏های ایشان را محاصره کردند.

این محاصره پانزده روز طول کشید و یهود بنی قینقاع که دیدند تاب مقاومت در برابر محاصره و همچنین جنگ با مسلمانان را ندارند تسلیم شدند، ولی عبد الله بن ابی - که هنوز در میان مردم مدینه نفوذی داشت و ضمنا با یهود مزبور نیز همپیمان بود - دخالت کرده و به هر ترتیبی بود از کشتن آنها به دست مسلمانان جلوگیری کرد ورسول خدا(ص)از کشتن آنها صرفنظر نمود ولی دستور داد از مدینه و اطراف شهر کوچ کنند و خانه و زندگی را ترک گفته به جای دیگری مهاجرت کنند و آنها نیز به صورت دسته جمعی به‏«اذرعات‏»شام کوچ کردند.

اخراج یهود مزبور برای مسلمانان پیروزی بزرگی بود زیرا گذشته از اینکه خیالشان از این دشمن خطرناک آسوده شد خانه و زندگی آنها نیز به غنیمت مسلمانان در آمد و اموال زیادی از این راه نصیب آنها گردید.

پی‏نوشت:

1. و در برخی از تواریخ قتل کعب بن اشرف را به دست محمد بن مسلمه و در سال چهارم هجرت ذکر کرده‏اند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 330

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     غزوه بنی سلیم در «کدر» (1)
 

 

ابن اسحاق می‏گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله در بازگشت از بدر جز هفت شب در مدینه نماند که بار دیگر برای «غزوه بنی سلیم» از مدینه بیرون رفت و «سباع بن عرفطه غفاری» یا «ابن أم مکتوم» را در مدینه جانشین گذاشت، تا به آبگاهی از بنی سلیم که به آن «کدر» می‏گفتند، رسید، در آنجا سه شب اقامت گزید و سپس بی آنکه جنگی روی دهد یا با دشمنی برخورد کند، به مدینه بازگشت و بقیه شوال و ذی القعده را در مدینه ماند و در همین مدت بود که اسیران قریش باز خریده شدند.ابن سعد می‏نویسد: لوای رسول خدا در این جنگ به دست علی بود.و این غزوه بدان جهت روی داد که رسول خدا شنید که جمعی از «بنی سلیم» و «غطفان» بر ضد مسلمانان فراهم آمده‏اند، اما با کسی برخورد نکرد جز با چند شبان، از جمله: غلامی به نام «یسار» که اسیر شد و در سهم رسول خدا افتاد، و چون دید که او نماز می‏خواند آزادش کرد.و پانصد شتر هم در این غزوه به دست مسلمانان افتاد که پس از اخراج خمس به هر مردی از اصحاب غزوه که دویست نفر بودند دو شتر سهم رسید.و شترها را در «صرار» سه منزل مدینه قسمت کردند.مدت این غزوه پانزده روز بود (2) .

پی‏نوشت‏ها:

1 ـ به ضم اول و سکون دال آبگاهی است برای بنی سلیم، و این غزوه را «غزوه قرقرة الکدر» و «قرارة الکدر» و «قرقره بنی سلیم و غطفان» نیز گویند.طبقات: نیمه محرم سال سوم، 23 ماه پس از هجرت (ج 2، ص 31، م).

2 ـ ابن سعد تاریخ این غزوه را نیمه محرم سال سوم هجرت نوشته است (ر.ک: پاورقی گذشته) .

ماخذ : کتاب: تاریخ پیامبران اسلام، ص 293

نویسنده: دکتر محمدابراهیم آیتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :