پيامبر اكرم _ امام رضاع _ پاسخ به شبهات

مسافرت حضرت علی(ع) به یمن

 

 

و چنانکه گفته‏اند:در ماه ربیع الاخر رسول خدا(ص)خالد بن ولید را به سوی نجران فرستاد تا قبیله بنی حارث بن کعب را به اسلام دعوت کند و به او دستور داد تا سه روز اگر اسلام را نپذیرفتند با آنها بجنگد.

قبیله بنی حارث همان روزهای نخست،اسلام را پذیرفتند و خالد نیز مدتی در میان ایشان ماند تا وقتی که به دستور رسول خدا(ص)با چند تن از بزرگان آنها به مدینه آمد و به دنبال آن رسول خدا(ص)علی بن ابیطالب را برای جمع آوری و اخذ جزیه از اهل نجران و تعلیم احکام و قضاوت در میان مردم یمن بدان ناحیه فرستاد (1) .

هنگامی که علی بن ابیطالب از طرف رسول خدا(ص)مأموریت یافت به یمن برود بدان حضرت عرض کرد:

ای رسول خدا مرا که فرد جوانی هستم برای قضاوت در میان مردم می‏فرستی بااینکه من تاکنون داوری نکرده‏ام؟رسول خدا(ص)دست به سینه علی(ع)زد و گفت:

«اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه»

[خدایا قلبش را هدایت فرما و زبانش را از لغزش مصون و محفوظ بدار.]

علی(ع)گوید:سوگند بدانکه جانم به دست اوست از آن پس هیچ‏گاه در قضاوت میان دو نفر تردید برای من پیدا نشد.

و در امالی شیخ(ره)است که چون پیغمبر خواست علی(ع)را به یمن اعزام کند بدو سفارش کرده چنین گفت:

«یا علی اوصیک بالدعاء فان معه الاجابة،و بالشکر فان معه المزید،و ایاک ان تخفر عهدا و تعین علیه و انهاک عن المکر فانه لا یحیق المکر السی‏ء الا بأهله،و انهاک عن البغی فانه من بغی علیه لینصرنه الله».

[ای علی تو را سفارش می‏کنم به دعا زیرا اجابت با او قرین و همراه است،و به شکر و سپاسگزاری زیرا فزونی نعمت را به دنبال دارد.عهدی و پیمانی را که بسته‏ای محترم بشمار و در صدد نقض آن برنیا و از مکر و حیله تو را بسختی نهی می‏کنم زیرا حیله و نیرنگ بد به صاحبش باز می‏گردد و تو را از ظلم و ستم نهی می‏کنم زیرا کسی که بر او ستم شود خداوند به طور حتم او را یاری خواهد کرد.]

علی(ع)به یمن آمد و مدتی در میان مردم آن ناحیه توقف و داوری کرد که قسمتی از داوریهای شگفت‏انگیز آن حضرت را در کتابهای حدیث ضبط کرده‏اند و اگر خدای تعالی توفیق داد شاید در جای خود آنها را نقل کنیم و پس از انجام مأموریت با لشکریان خود به سوی مدینه حرکت کرد و چون مطلع شد که پیغمبر اسلام برای انجام حج به جانب مکه آمده راه خود را به سمت مکه کج کرده و هنگام حج در مکه به آن حضرت ملحق شد.

پی‏نوشت:

1.و در کامل ابن اثیر و ارشاد مفید است که رسول خدا(ص)خالد را به یمن فرستاد تا مردم آن ناحیه را به اسلام دعوت کند و چون خالد نتوانست کاری انجام دهد و مردم دعوت او را نپذیرفتند پیغمبر اسلام(ص)علی(ع)را مأمور کرد برای انجام این کار بدان سو برود و چون علی بدانجا رفت و نامه پیغمبر(ص)را برایشان خواند در یک روز همه قبیله همدان مسلمان شدند و رسول خدا(ص)دو بار گفت:درود بر همدان.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 641

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:48  توسط هادی کردان  | 

ادامه وفود

 

 

در این سال نیز آمدن وفدها و هیئتهایی که به نمایندگی از طرف قبایل عرب به مدینه می‏آمدند ادامه یافت و مدینه هر روز شاهد ورود این هیئتها بود.

وفد خولان (1)

نقل کرده‏اند که: در شعبان سال دهم ده نفر از مردم خولان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : ای رسول خدا! ما به خداوند ایمان آورده و فرستاده او را هم تصدیق می‏کنیم، سایر مردم قوم ما هم در زیر سلطه ما قرار دارند، برای آمدن نزد تو رنج سفر هموار کرده، و پست و بلندیهای بسیاری زیر پا نهاده‏ایم، رسول خدا به آنان وعده ثواب داد و سپس از وضع عم أنس (2) جویا شد، گفتند: بد است، خداوند او را به آنچه تو آورده‏ای تبدیل فرمود، برای او تنها برخی از پیر مردان و پیر زنان باقی مانده‏اند، اگر بر گردیم او را در هم می‏شکنیم، چه ما از ناحیه او گول خورده و در فتنه افتاده‏ایم، مردم وفد در مدینه قرآن و سنت آموختند و چون بازگشتند بت را در هم شکستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند (3)

وفد صداء (4)

چون در سال هشتم هجرت، رسول خدا از جعرانه بازگشت، قیس بن سعد ابن عباده را به ناحیه یمن فرستاد و دستور داد: بر صداء حمله برد، قیس با چهارصدنفر از مسلمین در ناحیه قنات (5) اردو زد، مردی از صداء از مقصد آنان جویا شد.چون آگاه گشت به شتاب نزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست دستور بازگشت سپاه دهد و تعهد کرد قوم خود را به انقیاد وا دارد، رسول خدا سپاه را بازگرداند.و پس از آن پانزده مرد از مردم صداء نزد آن حضرت آمده اسلام آوردند، و از طرف قوم خود بیعت کردند.و به سرزمین خود بازگشتند، و اسلام در بین آنان رواج یافت، صد مرد از آن مردم در حجة الوداع حضور رسول خدا شرفیاب شدند. (6)

وفد محارب

این وفد که ده مرد بودند، در سال دهم در حجة الوداع نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ رسیدند و در سرای رمله: دختر حارث منزل داده شدند، و بلال برای ایشان روز و شب غذا می‏برد.و اسلام آوردند و گفتند: اسلام «بنی محارب» در عهده ما.و در آن موسمها رسول خدا را دشمنی سر سخت‏تر از آنان نبود.

در میان این وفد، مردی از همان دشمنان سر سخت بود که چون رسول خدا او را شناخت، گفت : شکر خدا را که مرا زنده داشت تا به تو ایمان آورم.رسول خدا گفت: «این دلها در دست خدا است» .رسول خدا آنان را نیز جائزه داد و بازگشتند (7) .

شما خواننده گرامی برای اطلاع بیشتر از وفدهای عرب می‏توانید به کتاب تاریخ پیامبر اسلام مرحوم آیتی از صفحه 250 تا 682 مراجعه فرمایید.

پی‏نوشت‏ها:

1 ـ قبیله‏ای است از یمن (سیره حلبیه ج 3، ص 236) .

2 ـ بت قبیله خولان (طبقات ابن سعد ج 1، ص 324) .

3 ـ طبقات ج 1، ص 324.البدایة و النهایه ج 5، ص 93.سیره حلبیه ج 3، ص .236

4 ـ نام قبیله‏ای است از عرب، سرزمین آنان هم به همین نام نامیده شده (معجم ـ البلدان ج 3، ص 397 چاپ بیروت 1376 ه) .

5 ـ نام دو وادی است: یکی در مدینه و دیگری در طائف (معجم البلدان ج 4، ص 401 چاپ بیروت 1376) .

6 ـ طبقات ابن سعد ج 1، ص 326 چاپ بیروت 1380.سیره حلبیه ج 3، ص 337 چاپ بیروت.

7 ـ طبقات، ج 1، ص 299.م

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد (ص) ص 641

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:45  توسط هادی کردان  | 

هیئت‏های نمایندگی دیگر در سال نهم

 

 

فرستادگان بنی عامر و توطئه قتل پیغمبر اسلام

در آغاز نقل حوادث سال نهم گفته شد که در این سال چون اسلام در سراسر جزیرة العرب انتشار یافت و دشمنان اسلام یکی پس از دیگری شکست‏خورده و تسلیم شدند قبایل و گروههای مختلفی و حتی پیروان مذاهب دیگر نیز هیئتهایی مرکب از سران و بزرگان خویش به مدینه می‏فرستادند تا از نزدیک با رسول خدا(ص)آشنا شده و اسلام را بپذیرند و یا آنکه پیمان صلحی با او امضا کرده و در کنار مسلمانان تحت‏شرایطی با آسایش زندگی کنند، این هیئتها به قدری زیاد بودند که آن سال را سال‏«وفود»نامیدند.

از آن جمله هیئتی از طرف بنی عامر که به سرکشی و شرارت معروف بودند و عده‏ای از مسلمانان را ناجوانمردانه در حادثه‏«بئر معونه‏» (1) به قتل رسانیده بودند به سرکردگی سران خود به نام عامر بن طفیل، اربد بن قیس و جبار بن سلمی به مدینه آمدند تا مسلمان شوند.

افراد قبیله مزبور به استثنای آن چند نفر سران آنها روی صفای دل و ایمان، به مدینه آمدند و نقشه‏ای نداشتند.

اما عامر بن طفیل و اربد با یکدیگر توطئه کرده بودند که چون به مدینه و محضر پیغمبر اسلام آمدند عامر آن حضرت را به گفتگو سرگرم کند و اربد با شمشیر رسول خدا(ص)را بکشد.

هیئت‏بنی عامر وارد مجلس رسول خدا شدند و هر یک در گوشه‏ای نشستند تنها عامر بن طفیل بود که نزدیک پیغمبر خدا آمد و شروع به مذاکره با آن حضرت و اسلام خود و قبیله‏اش نمود و گاهگاهی هم از زیر چشم به اربد که نزدیک‏پیغمبر(ص)ایستاده بود نگاه و اشاره می‏کرد که توطئه را اجرا کند، اما بر خلاف انتظار اربد را می‏دید که بی‏حرکت و آرام ایستاده و کاری نمی‏کند.

سرانجام خسته شد و بدون آنکه اسلام بیاورد از جا برخاسته به سوی دیار خود حرکت کرد و هنگامی که می‏خواست‏برود دشمنی خود را با اسلام و پیغمبر اظهار کرده و بلکه آن حضرت را به جنگ با سپاهیان بسیار تهدید نموده گفت:

این شهر را برای جنگ با تو از سواره و پیاده پر خواهم کرد!

رسول خدا(ص)با کمال خونسردی نگاهی به او کرده و پاسخی به او نداد و تنها از خدا خواست تا شر او و اربد را از آن حضرت بگرداند.

عامر و همراهان از شهر خارج شدند و در راه که می‏رفتند رو به اربد کرده گفت: چرا کاری را که قرار بود انجام ندادی؟

گفت: به خدا سوگند هر بار که تصمیم گرفتم شمشیر را بیرون آورم تو را می‏دیدم که میان من و محمد حائل شده‏ای که اگر شمشیر می‏زدم به تو می‏خورد، و من چگونه می‏توانستم تو را به قتل رسانم!

بنی عامر به سوی دیار خود بازگشتند و بجز عامر و اربد و جبار همگی اسلام اختیار کرده و مراتب وفاداری خود را به رسول خدا(ص)ابراز داشته بودند و عامر و اربد نیز به نفرین رسول خدا(ص)دچار گشتند، زیرا عامر در راه به مرض خناق دچار شد و در خانه زنی از بنی سلول از این جهان رخت‏بربست و همراهانش او را در همانجا دفن کردند (2) و اربد نیز پس از ورود به دیار بنی عامر و گذشتن یکی دو روز از ورود خود به صاعقه دچار شد و مرد.

سایر وفدها و هیئتها

وفدها و هیئتهای دیگری که از قبایل عرب در این سال و یا اوایل سال دهم برای دیدار پیغمبر اسلام و یا معاهده و پیمان به مدینه آمدند، بسیارند که چون عموما طرزبرخورد آنها با رسول خدا(ص)و اسلامشان به یک نحو بوده لزومی نداشت که به طور تفصیل شرح حال یک یک را بیان کنیم و از این رو نام جمعی از آنها را فهرست‏وار با مختصر تذکری در هر جا لازم بود برای شما نقل کرده و حوادث سال نهم را به پایان می‏رسانیم.

فرستاده بنی سعد

از آن جمله فرستاده بنی سعد است که نامش ضمام بن ثعلبه بود و چون به نزد رسول خدا(ص)آمد و سؤالاتی کرده و پاسخ شنید، مسلمان شد و سپس به نزد قوم خود بازگشته و چون برای شنیدن سخنان او جمع شدند نخستین سخنی را که گفت این بود که فریاد زد:

مرگ بر لات و عزی!

و چون مردم به او گفتند: ای ضمام بترس از اینکه از خشم آن دو به بیماری برص، جذام و جنون مبتلا شوی؟

گفت: به خدا سوگند آن دو هیچ سود و زیانی ندارند. . . و به دنبال آن مردم را به اسلام دعوت کرد و به گفته ابن عباس تمامی آنها دین اسلام را پذیرفتند.

فرستادگان عبد القیس

و از آن جمله جارود بن عمرو بود که با چند تن به عنوان نمایندگان عبد القیس به مدینه آمدند و چون رسول خدا(ص)اسلام را بر ایشان عرضه کرد جارود گفت: اگر من مسلمان شوم قرض مرا ادا می‏کنی؟فرمود: آری. و بدین ترتیب مسلمان شد و به نزد قوم خود بازگشت و بعدها از مسلمانان خوش عقیده و ثابت قدم گردید و در برابر کسانی از قوم خود که مرتد شدند استقامت و پایداری زیادی کرد.

فرستادگان بنی حنیفه

قبیله بنی حنیفه همان قبیله مسیلمه بودند که به همراه مسیلمه به مدینه آمدند وهمگی مسلمان شده پیغمبر(ص)به هر یک از آنها چیزی عطا فرمود و سهمی نیز به مسیلمه داد ولی پس از آنکه به دیار خود بازگشتند مسیلمه مرتد شده ادعای نبوت و پیغمبری کرد و به‏«مسیلمه کذاب‏»معروف شد و مدعی شد که من با محمد در امر نبوت شریک هستم و جملاتی را روی سجع و قافیه تنظیم کرد و گفت: اینها را جبرئیل بر من نازل کرده که از آن جمله بود:

«لقد اعطیناک الجماهر، فصل لربک و جاهر، ان مبغضک رجل کافر»

و یا اینکه نقل شده که در مقام معارضه با سوره بروج گفت:

«و الارض ذات المروج، و النساء ذات الفروج، و الخیل ذات السروج، و نحن علیهما نموج. . . »

و امثال این گونه جملات خنده‏آور و بی‏محتوایی که به او نسبت داده شده و حکایت از سبک مغزی و در عین حال زبردستی او در جور کردن جملات عربی و فریب دادن توده مردم می‏کند، گرچه برخی در انتساب آنها به مسیلمه تردید کرده و احتمال داده‏اند که آنها مربوط به اسود عنسی باشد که معاصر با مسیلمه بود و در یمن ادعای نبوت کرد.

و ابن هشام در سیرة نقل کرده که مسیلمه نامه‏ای به پیغمبر اسلام نوشت‏بدین مضمون:

«اما بعد فانی قد اشرکت فی الامر معک و ان لنا نصف الارض و لقریش نصف الارض و لکن قریشا قوم یعتدون‏» (3)

و رسول خدا(ص)در پاسخش نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد رسول الله الی مسیلمة الکذاب، السلام علی من اتبع الهدی اما بعد فان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة‏للمتقین‏».

[به نام خدای بخشاینده و مهربان، این نامه‏ای است از محمد رسول خدا به مسیلمه کذاب، درود بر کسانی که از هدایت پیروی کنند، اما بعد زمین متعلق به خداست و به هر کس از بندگان خود که بخواهد واگذار می‏کند، و سرانجام نیک از آن پرهیزکاران است. ]

و از کارهای مسیلمه این بود که نماز را از امت‏خود برداشت و شراب و زنا را برایشان حلال کرد. از معجزات او نیز آن بود که زنی نزد وی آمده گفت: نخلستان ما خشک شده دعایی کن تا چاههای ما پر آب شود، زیرا محمد برای قوم خود دعا کرد و چاههای خشک پر از آب شده است. مسیلمه پرسید: محمد چه کرد؟زن گفت: ظرف آبی را خواسته و دعایی خواند و قدر از آن را در دهان خود مضمضه کرد و در چاه ریخت.

مسیلمه نیز چنین کرد و چون آن آب را در چاهها ریختند یکسره آب چاهها خشک شد.

و دیگر آنکه مردی به نزد او آمد گفت: محمد برای فرزندان اصحاب خود دعا می‏کند تو هم درباره فرزند من دعایی کن!مسیلمه دستی به سر کودک آن مرد کشید و سرش طاس شد!

وفد بنی زبید

عمرو بن معدی کرب - شاعر معروف و شجاع نامی عرب - از قبیله بنی زبید بود که در همین سال به همراه جمعی از مردان قبیله خود به مدینه آمده اسلام اختیار نمود. ولی چنانکه مورخین نقل کرده‏اند پس از رحلت رسول خدا(ص)از اسلام خارج گردیده و مرتد شد، ولی دوباره پس از زد و خوردی که با خالد بن سعید بن عاص کرده و داستانی که با ابو بکر داشت مسلمان شد و در جنگ یرموک و قادسیه و جنگ نهاوند نیز شرکت جست و سرانجام در سال 21 هجری در نزدیکیهای نهاوند و یا در ری رخت از جهان بربست و از دنیا رفت.

وفد کنده

و از جمله وفدها فرستادگان قبیله کنده بودند که از یمن آمده و اشعث‏بن قیس نیز با آنها بود و شماره نفرات آنها را تا هشتاد نفر ذکر کرده‏اند که جامه‏های قیمتی بر تن کرده و سرها را شانه زده و سرمه بر چشم کشیده بودند و با وضع مخصوصی به مدینه آمدند.

وفدهای دیگری نیز از قبائل‏«ازد»، مردم‏«جرش‏»، «بنی حارث‏»، قبایل‏«همدان‏»، «طی‏» (4) و غیره به مدینه آمده و اسلام اختیار کردند و به طور کلی کمتر قبیله و یا نقطه‏ای در عربستان مانده بودند که در سال نهم و یا اوایل سال دهم مردم آن مسلمان نشده و از شرک و بت‏پرستی دست‏برنداشته باشند. و به هر حال سال نهم برای اسلام و مسلمین و پیشرفت هدف مقدس توحید سالی پربرکت و بزرگ بود.

پی‏نوشت‏ها:

1. به شرحی که در حوادث سال چهارم گذشت.

2. و این گفتار او به عنوان‏«ضرب المثل‏»معروف شد که در وقت مرگ با کمال تاسف پیوسته می‏گفت: «غدة کغدة البعیر و موتا فی بیت‏سلولیة‏»!

[خناقی چون خناق شتران، و مرگی در خانه زن سلولی!]

3. [من در امر نبوت با تو شریک هستم و نیمی از زمین متعلق به ما دو نفر، و نیم دیگر مال قریش است ولی قریش مردمی متجاوز هستند. ]

4. پیش از این داستان آمدن عدی بن حاتم طایی و زید الخیر را که هر دو از قبیله‏«طی‏»بودند به تفصیل نقل کرده‏ایم.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 632

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:43  توسط هادی کردان  | 

مرگ ابراهیم فرزند رسول خدا(ص)

 

 

پیش از این در داستان نامه‏هایی که پیغمبر اسلام برای زمامداران جهان فرستاد یادآور شدیم که نجاشی پادشاه حبشه - یا«مقوقس‏»پادشاه مصر پاسخ نامه آن حضرت را با کمال احترام نوشته و با هدایایی که از آن جمله کنیزکی به نام‏«ماریه‏»بود برای آن حضرت فرستاد.

و باز در جای دیگر متذکر شدیم که خدای تعالی از این کنیز فرزند پسری به رسول خدا(ص)عطا فرمود که نامش را ابراهیم گذارد و ابراهیم تنها فرزندی بود که خدای تعالی از غیر خدیجه به آن حضرت عطا کرده بود ولی تقدیرات الهی در سال نهم، پس از آنکه هیجده ماه از عمر ابراهیم گذشت او را از پیغمبر باز گرفت و مرگش فرا رسید، و مرگ وی رسول خدا(ص)را سخت داغدار کرد بدانسان که در فقدان او گریست و این چند جمله را که امام صادق(ع)از آن حضرت روایت کرده است در مرگ او بر زبان آورد:

«تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول ما یسخط الرب، و انا بک یا ابراهیم لمحزونون‏». (1)

[چشم گریان، و دل محزون و اندوهناک است ولی سخنی که موجب خشم پروردگار گردد بر زبان جاری نخواهم ساخت، اما بدان ای ابراهیم که ما در فقدان و مرگ تو اندوهناک و محزون هستیم. ]

و چون برخی به آن حضرت اعتراض کردند که ای رسول خدا مگر تو ما را از گریه نهی نکردی؟فرمود: نه، من نگفتم در مرگ عزیزانتان گریه نکنید، زیرا گریه نشانه ترحم و مهربانی است و کسی که دلش به حال دیگران نسوزد و مهر و محبت نداشته باشد مورد رحمت الهی قرار نخواهد گرفت.

آنچه من گفته‏ام این است که در سوک و فقدان عزیزان خود فریاد نزنید و صورت خود را مخراشید و گریبان چاک نزنید و از سخنانی که نشانه اعتراض و نارضایتی از داست‏خودداری کنید. (2)

«و بدین ترتیب پاسخ افرادی را که در طول قرنهای بعدی نیز به گریه کنندگان در مصیبت اندوه‏بار فرزندان دیگر آن حضرت چون حضرت سید الشهداء(ع)و دیگر شهدای واقعه طف و غیره اشکال گرفته‏اند نیز بیان فرمود».

به هر ترتیب رسول خدا(ص)دستور داد تا ابراهیم را غسل داده حنوط و کفن کنند سپس جنازه او را برداشته به قبرستان بقیع آوردند و در جایی که اکنون به نام‏«قبر ابراهیم‏»معروف است دفن کردند.

در تواریخ آمده است: در آن روز که ابراهیم از دنیا رفت‏خورشید گرفت و مردم مدینه گفتند: خورشید به خاطر مرگ ابراهیم گرفته است!

رسول خدا(ص)برای رفع این اشتباه و مبارزه با این موهومات و خرافات به منبر رفت و مردم را مخاطب ساخته فرمود:

«ایها الناس ان الشمس و القمر آیتان من آیات الله یجریان بامره، مطیعان له، لا ینکسف لموت احد و لا لحیاته، فاذا انکسفا او احدهما صلوا»

[ای مردم همانا خورشید و ماه دو نشانه از نشانه‏های قدرت حق تعالی هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و برای مرگ و حیات کسی نمی‏گیرند و هر زمان دیدید آن دو یا یکی از آنها گرفت نماز بگزارید. ]

و بدین ترتیب این موهوم و خرافه را از ذهن آنها بیرون برد - با اینکه در ظاهر این سخن به نفع آن حضرت بود - و اگر یک مرد سیاسی به معنای روز و دنیا طلبی بود می‏توانست از این اندیشه موهوم به نفع خود بهره‏برداری کند و آیندگان نیز هر گونه می‏خواهند قضاوت کنند!چنانکه رفتار مردان سیاست‏به معنای روز و منطق آنها چنین است. ضمنا چنانکه در حوادث سال ششم ذکر شد طبق نقل صحیح و معتبر در داستان مرگ ابراهیم فرزند رسول خدا برخی از زنان آن حضرت گفتند ابراهیم فرزند جریج‏بوده و به اصطلاح با این گفتار ناهنجار و تهمت زشت می‏خواستند به خیال خود دو کار کرده باشند، یکی با متهم جلوه دادن آن زن پاکدامن توجه رسول خدا را از او قطع کنند و دیگر آنکه رسول خدا را دلداری دهند. ولی خدای تعالی به وسیله آیات‏افک مشت محکمی به دهان آنها زد و پاسخ یاوه سرایی آنها را داد که بهتر است‏برای اطلاع بیشتر به کتابهای بحار الانوار(ج 79، ص 103)و سیرة المصطفی(صص 482 به بعد)مراجعه نمایید و تفصیل مطلب را در آنجاها بخوانید.

پی‏نوشت‏ها:

1. فروع کافی، ج 1، ص 55.

2. سیره حلبیه، ج 3، صص 347 و 348.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 630

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:42  توسط هادی کردان  | 

ماموریت علی(ع) در اعلان برائت از مشرکین

 

 

سال نهم هجرت رو به اتمام بود و ماه ذی حجه و ایام حج فرا می‏رسید. شهر مکه پس از اینکه به دست پیغمبر اسلام فتح شد در برابر اسلام تسلیم و خاضع گردید و بتها در هم شکسته شد و حاکم شهر مکه نیز از طرف پیغمبر اسلام تعیین می‏شد - چنانکه پیش از این گذشت - و خلاصه از نظر سیاسی و اداری به دست مسلمانان اداره می‏شداما با تمام این احوال هنوز افراد مشرک و بت‏پرست در مکه و اطراف آن بسیار بودند که به همان آیین شرک و بت پرستی روزگار به سر می‏بردند و حتی در انجام مراسم حج و طواف و غیره آزادانه طبق آیین خود آنها را انجام می‏دادند، در این سال آیات سوره برائت که متضمن دستور نقض قرارداد با مشرکان و رسوا کردن منافقان و متخلفان جنگ تبوک بود بر پیغمبر اسلام نازل شد و رسول خدا(ص) مامور شد به وسیله‏ای آنها را بر مشرکین ابلاغ کند و جلوی مراسم غلط و عادات زشت آنها را که به عنوان حج و طواف انجام می‏دادند بگیرد و شهر مکه و مراسم حج را از آلودگی به شرک و بت پرستی پاک سازد و اساسا مشرکین جزیرة العرب و کسانی که با پیغمبر پیمانی ندارند تکلیف خود را از آن تاریخ تا چهار ماه دیگر برای انتخاب مذهب حق و پذیرفتن حکومت اسلام روشن کنند. . . (1)

رسول خدا(ص)ابو بکر را با گروهی که برخی شماره آنها را تا سیصد نفر نوشته‏اند، مامور کرد به حج‏برود و آیات مزبور را در اجتماعات حاجیان بر مردم قرائت کند.

ابو بکر برای انجام ماموریت‏خود حرکت کرد ولی پس از رفتن آنها چیزی نگذشت که جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و این فرمان را از جانب خدای تعالی در مورد ابلاغ آیات برائت‏به آن حضرت ابلاغ نمود که خدا می‏فرماید:

«لا یؤدی عنک الا انت او رجل منک‏».

[این آیات را کسی از سوی تو جز خودت یا مردی که از تو باشد شخص دیگری نباید ابلاغ کند!]

رسول خدا(ص)به دنبال نزول این فرمان علی(ع)را طلبید و به او دستور داد بر شتر مخصوص خود سوار شود و به دنبال ابو بکر برود و آیات را از او بگیرد و این ماموریت مهم و خطرناک را خود او انجام دهد.

علی(ع)با چند تن که از آن جمله جابر بن عبد الله بود به دنبال ابو بکر حرکت کرد و به اختلاف نقل در«ذی الحلیفه‏»یا در«روحاء»و یا در«جحفه‏»به او رسید و آیات رااز او گرفت تا به مکه ببرد و آنها را که به عنوان قطعنامه‏ای از طرف پیغمبر اسلام برای مشرکان و کافران بود بر حاجیان ابلاغ کند. در اینجا روایات از طریق شیعه و اهل سنت‏به اختلاف نقل شده و در بسیاری از روایات که از اهل سنت نیز روایت‏شده و سیوطی در کتاب در المنثور و دیگران در کتابهای خود نقل کرده‏اند این گونه است که علی(ع)به ابو بکر فرمود:

پیغمبر تو را مخیر ساخته که همراه من به مکه بیایی و یا از همین نقطه به سوی مدینه بازگردی ولی ابو بکر که ترسیده بود مبادا در مذمت او آیه‏ای نازل شده باشد ترجیح داد به مدینه باز گردد و چون به شهر رسید با کمال ناراحتی به نزد رسول خدا(ص)رفته و گفت:

آیا درباره من چیزی بر تو نازل شده(که مرا از این ماموریت معزول و علی(ع)را به جای من منصوب داشتی)؟

فرمود: نه، بلکه جبرئیل به نزد من آمد و به من گفت: خدای تعالی فرموده این آیات را نباید کسی از سوی تو جز خودت یا کسی که از تو باشد ابلاغ کند!ابو بکر که این سخن را شنید نگرانیش برطرف شد.

و در پاره‏ای از روایات اهل سنت آمده که ابو بکر به عنوان امارت حج در آن سال به حج رفت و علی(ع)نیز به همراه او برای ابلاغ آیات برائت و سایر دستوراتی که مامور به ابلاغ آنها بود برفت. ولی نقل اول از جهاتی که برخی از آنها در ذیل می‏آید معتبرتر و به صحت نزدیکتر است که بر اهل فن و تحقیق پوشیده نیست.

مطلب دیگری که روایات این داستان به دست می‏آید آن است که امیر المؤمنین(ع) علاوه بر ابلاغ آیات برائت مامور به ابلاغ چند دستور دیگر نیز شده بود که در آیات برائت نبود، چنانکه در روایتی از آن حضرت نقل شده که فرمود:

من مامور به ابلاغ چهار چیز شده بودم:

1. کسی جز افراد با ایمان نباید داخل کعبه شود.

2. کسی حق ندارد با بدن برهنه طواف کند.

3. از این به بعد هیچ مشرکی حق ندارد به مسجد الحرام وارد شود. . هر کس با رسول خدا(ص)عهد و پیمانی دارد تا پایان مدت، عهد و پیمانش محترم و پابرجاست و هر کس پیمانی و عهدی ندارد چهار ماه مهلت دارد تا تکلیف خود را روشن کند.

در حدیث دیگری است که این مواد را پیش از قرائت آیات برائت ابلاغ می‏کرد و سپس آیات برائت را بر آنها می‏خواند.

و بدین ترتیب معلوم می‏شود که دایره ماموریت علی(ع)وسیعتر از ابلاغ خصوص آیات برائت‏بود، زیرا از موضوع داخل نشدن افراد بی‏ایمان در کعبه و جلوگیری از طواف کردن با بدن برهنه، در آیات برائت ذکری نشده بود گذشته از آنکه در خود روایت‏بالا و وحی الهی که درباره ماموریت مزبور فرموده بود: «لا یؤدی عنک الا انت او رجل منک‏»این ماموریت مقید به ابلاغ آیات برائت‏بالخصوص نشده و نامی از ماموریت‏خاصی به میان نیامده است، و به هر صورت یکی دیگر از دلایل قطعی و مسلم خلافت‏بلافصل علی(ع) بدین ترتیب در کتابهای اهل سنت و جماعت آمده و بدان اعتراف کرده‏اند، اگر چه وقتی در برابر استدلال دانشمندان بزرگوار شیعه به این حدیث قرار گرفته و نتوانسته‏اند آن را انکار کنند در صدد تاویل و توجیه بر آمده و سخنانی دور از انصاف و عدالت گفته‏اند، که نقل آنها و تحقیق بیشتر در این باره از وضع تدوین این کتاب خارج است و خواننده محترم باید برای اطلاع بیشتر به کتابهای کلامی و استدلالی که درباره امامت نوشته شده و یا به تفاسیر شیعه در ذیل آیات برائت مراجعه کند. (2)

و به هر صورت علی(ع)به دنبال انجام ماموریت‏به مکه آمد و آنچه را مامور به ابلاغ آن شده بود با کمال شجاعت و ایمان و با صدایی رسا و محکم در اجتماعات مکه و منی به مردم ابلاغ کرد و با تمام خطرهایی که ابلاغ این ماموریت‏برای او داشت در میان نگاههای تند و خشم آلود و چهره‏های غضبناک مشرکین ماموریت‏خود را با شمشیر برهنه‏ای که در دست داشت‏به مردم ابلاغ نمود.

پی‏نوشت‏ها:

1. برای اطلاع کافی از مضمون کامل آیات مزبور لازم است آیات اول سوره برائت را بدقت مطالعه و به تفسیر و شرح آنها مراجعه کرد.

2. و شاید با مراجعه به کتاب تفسیر المیزان، ج 9، صص 165 به بعد و دقت در ایرادها و پاسخها از مراجعه به کتابهای دیگر بی‏نیاز شوید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 626

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:40  توسط هادی کردان  | 

هیئت نجران (1) و داستان مباهله

 

 

از جمله هیئتهایی که در این سال به مدینه آمدند هیئت نصارای نجران بودند که به دنبال نامه‏ای که پیغمبر اسلام به کشیش بزرگ آنجا نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود آنها به مدینه آمدند تا از حال آن حضرت از نزدیک تحقیق کنند.

و داستان ورود هیئت مزبور را به مدینه محدثین سنی و شیعه به اجمال و تفصیل در کتابهای سیره و تاریخ و حدیث نقل کرده‏اند که شاید جامعترین و در عین حال فشرده‏ترین نقلها نقل مرحوم طبرسی در اعلام الوری است که ما عینا با تلخیص مختصری برای شما ترجمه می‏کنیم.

هیئت نجران که شامل گروهی بیش از ده نفر از بزرگان آنها بود به ریاست و سرپرستی سه نفر یعنی عاقب، سید و ابو حارثه به مدینه آمدند.

عاقب که نامش عبد المسیح بود، سمت ریاست آنها را داشت که بدون نظر و رای او کاری نمی‏کردند. سید که نامش ایهم بود ملجا و تکیه گاه آنها در کارها بود و ابو حارثة کشیش بزرگ و اسقف اعظم ایشان بود که پادشاهان روم کلیساها به نام او ساخته بودند.

هنگامی که به سوی مدینه حرکت کردند ابو حارثه در کنار خود - در کجاوه - برادرش کرز یا بشر را سوار کرد و در راه که می‏آمدند قاطر آنها به زمین خورد و هم کجاوه او چون می‏دید این رنج‏سفر را برای دیدار پیغمبر اسلام متحمل شده‏اند، به صورت کنایه گفت: نابودی بر این مرد دور از خیر و سعادت باد - و منظورش پیغمبر(ص)بود - ابو حارثه که این حرف را شنید با ناراحتی بدو گفت:

نابودی بر خودت باد!

وی گفت: برای چه برادر؟!

ابو حارثه پاسخ داد: برای آنکه به خدا سوگند او همان پیغمبری است که ما چشم به‏راه آمدن او هستیم.

وی با تعجب گفت: پس چرا پیرویش نمی‏کنی؟

ابو حارثه گفت: این مقام و منصبی که این مردم به ما داده‏اند مانع از آن است که من پیرو او گردم و تازه اگر من هم پیرو او شوم اینان از من پیروی نمی‏کنند و سرانجام هم وقتی به مدینه آمد به دست پیغمبر اسلام مسلمان شد.

و به هر صورت آنها هنگام عصر بود که به شهر مدینه آمدند و با جامه‏های فاخر و زربفت که به تن کرده و انگشترهای طلا که در دست داشتند با تجملات و وضعی که تا به آن روز شهر مدینه به خود ندیده بود وارد شهر شدند، اما وقتی پیش پیغمبر اسلام رفتند و سلام کردند دیدند آن حضرت رو از ایشان گرداند و پاسخ سلامشان را نیز نداد و سخنی با آنها نگفت. (2)

هیئت مزبور که با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف سابقه آشنایی داشتند به نزد آن دو رفته گفتند: پیغمبر شما برای ما نامه‏ای نوشته بود و چون ما به نزد او آمده‏ایم پاسخ سلام ما را نداده و با ما سخن نمی‏گوید، چاره چیست؟

آن دو نفر برای تحقیق مطلب و راه چاره به نزد علی بن ابیطالب(ع)آمده گفتند: ای ابو الحسن به نظر شما چه باید کرد؟علی(ع)فرمود: به نظر من اگر اینها این جامه‏ها را از تن بیرون کرده و این انگشترهای طلا را از انگشتان خود بیرون آورند، پیغمبر آنها را می‏پذیرد و همین طور هم شد که چون جامه‏ها و انگشترهای طلا را بیرون کردند و به نزد آن حضرت رفتند پیغمبر اسلام پاسخ سلامشان را داد و آنها را پذیرفت، و آن گاه فرمود: سوگند بدانکه مرا به حق مبعوث فرموده اینان بار اول که پیش من آمدند شیطان همراهشان بود.

سپس برای تحقیق حال، سؤالاتی از آن حضرت کردند که از آن جمله سید پرسید: ای محمد درباره مسیح چه می‏گویی؟

فرمود: او بنده و رسول خدا بود. ولی سید سخن آن حضرت را نپذیرفته و بنای ردو ایراد را گذارد تا اینکه آیات سوره آل عمران - از نخستین آیه تا حدود 70 آیه - در این باره بر پیغمبر نازل شد که از آن جمله این آیه در پاسخ همین گفتارشان بود که خدا فرموده:

«ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب. . . » (3)

[همانا حکایت عیسی در نزد خدا حکایت آدم است که او را از خاک آفرید. . . ]

و در ضمن همین آیات دستور«مباهله‏»با آنها را نیز به پیغمبر داد که فرمود:

«فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الکاذبین‏» (4)

[و هر کس با وجود این دانش که برای تو آمده باز هم درباره عیسی با تو مجادله کند به آنها بگو: بیایید تا ما پسران خود را بیاوریم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نیز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را، آن گاه تضرع و لابه کنیم و لعنت‏خدا را بر دروغگویان قرار دهیم. ]

و بدین ترتیب پیغمبر اسلام به امر خدای تعالی نصارای نجران را به مباهله دعوت کرد و آنها نیز پذیرفته و گفتند: فردا برای مباهله می‏آییم.

سپس ابو حارثه به همراهان خود گفت: فردا که شد بنگرید اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خودداری کنید و اگر با اصحاب و پیروانش آمد به مباهله‏اش بروید.

و چون روز دیگر شد رسول خدا(ص)در حالی که دست‏حسن و حسین را در دست داشت و فاطمه(س)نیز دنبالش بود و علی(ع)از پیش رویش می‏رفت‏برای مباهله حاضر شد.

عاقب و سید هم نزد ابو حارثه آمدند و چون رسول خدا(ص)را دیدند ابو حارثه پرسید: اینها که همراه محمد هستند کیان‏اند؟

بدو گفتند: آن یک برادر زاده و داماد اوست، و آن دو کودک پسران دخترش‏هستند و آن زن نیز دختر او و عزیزترین و نزدیکترین افراد نزد او می‏باشد.

رسول خدا(ص)همچنان آمد و در جای مباهله دو زانو روی زمین نشست. (5)

ابو حارثه که آن منظره را دید گفت:

به خدا سوگند محمد به همان گونه که پیمبران برای مباهله روی زمین می‏نشینند نشسته است و از این رو از مباهله با پیغمبر اسلام خودداری کرده و سرباز زد و گفت: من مردی را می‏بینم که با تمام جدیت آماده مباهله است و ترس آن را دارم که در ادعای خود راستگو باشد و یک سال بر ما نگذرد که در دنیا نصرانی مذهبی به جای نماند و همگی هلاک شوند و به دنبال آن به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

ای ابا القاسم ما با تو مباهله نمی‏کنیم و حاضر به مصالحه و پرداخت جزیه هستیم، و رسول خدا(ص)برای آنها قراردادی نوشت که هر ساله دو هزار جامه که قیمت هر جامه چهل درهم خالص باشد بپردازند.

مرحوم طبرسی دنباله گفتار بالا نقل کرده که ابو حارثه در آخرین روز توقف در مدینه به دست آن حضرت مسلمان شد.

و در تاریخ یعقوبی و ارشاد مفید و کتابهای دیگر متن قرارداد را با تفصیل بیشتری نقل کرده و از جمله نوشته‏اند که از جمله مواد و شروطی که در قرارداد مزبور ذکر شد این بود که نصارای نجران متعهد شدند هرگاه در ناحیه یمن میان مسلمانان و مردم آنجا جنگی درگیر شد تعداد سی عدد زره، و سی راس اسب، و سی راس شتر به عنوان عاریه مضمونه در اختیار سربازان اسلام بگذارند، و دیگر آنکه نصارای مزبور از آن پس دیگر ربا نخورند و گرنه پیغمبر اسلام تعهدی در برابر آنها نخواهد داشت.

این بود داستان مباهله که با مختصر اختلافی مورخین و علمای اهل سنت مانند ابن اثیر و زمخشری و فخر رازی و سیوطی و ابن بطریق و دیگران نقل کرده‏اند، و چنانکه خواندید معلوم شد که منظور از«ابناءنا»در این آیه: حسن و حسین و از«نساءنا»فاطمه(س)و از«انفسنا»علی بن ابیطالب(ع)بوده است چنانکه واحدی یکی از نویسندگان و دانشمندان ایشان در کتاب اسباب النزول عین همین مطلب را از شعبی روایت کرده است و زمخشری و دیگران نیز همانند او روایاتی نقل کرده‏اند و بدین ترتیب بزرگان اهل سنت‏یکی از بزرگترین فضیلت‏خاندان اهل بیت و بخصوص علی بن ابیطالب و همسر بزرگوارش فاطمه(س)را ذکر کرده و با این نقل معتبر، سند برتری علی(ع)را پس از رسول خدا(ص)بر تمام امت‏بلکه همه مردم عالم و رهبری آن بزرگوار را بر امت اسلام پس از رحلت پیغمبر امضا کرده‏اند، زیرا با این بیان علی(ع)به منزله نفس رسول خدا(ص)است و بجز مقام نبوت و لوازم آن که به صریح قرآن کریم و دلیلهای قطعی دیگر مخصوص به رسول خدا است مقامهای دیگر آن حضرت برای امیر المؤمنین(ع)ثابت می‏شود که چون بحث در این باره از طرز تدوین و تالیف کتاب تاریخی خارج است‏شما را به کتابهای کلامی و استدلالی که در این باره نوشته شده است ارجاع داده و از ادامه بحث در این باره خودداری می‏کنیم و تنها به ذکر یک روایت که زمخشری در کشاف و مسلم در صحیح و حاکم در مستدرک در ذیل داستان‏«مباهله‏»نقل کرده‏اند اکتفا نموده به دنباله حوادث سال نهم باز می‏گردیم:

اینان از عایشه روایت کرده‏اند که در روز مباهله رسول خدا(ص)چهار تن همراهان خود را در زیر عبای مویی و مشکی رنگ خود گرد آورد و این آیه را تلاوت نمود:

«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» (6)

پی‏نوشت‏ها:

1. نجران نام قسمتی از سرزمین سرسبز حجاز بود که در نزدیکیهای مرز یمن قرار داشته و شامل بیش از پنجاه دهکده بود و سالها پیش از ظهور اسلام به دین نصرانیت درآمده بودند.

2. در برخی از تواریخ آمده که هدایایی هم برای آن حضرت آورده بودند که پیغمبر در ابتدا قبول نکرد و بعدا از ایشان پذیرفت.

3. آیه 59.

4. آیه 61.

5. در بسیاری از تواریخ آمده که رسول خدا جایی را در خارج شهر مدینه برای مباهله تعیین کرده بود و گروه زیادی از مهاجر و انصار برای مشاهده جریان مباهله بدانجا آمده بودند.

6. سوره الاحزاب، آیه 33.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 622

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:38  توسط هادی کردان  | 

هیئت ثقیف در محضر رسول خدا(ص)

 

 

لازم به تذکر است که سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها«شخصیتها و هیئتهایی که به نمایندگی قبایل و سایر ملتها به مدینه می‏آمدند»ـعام الوفودـنامیدند.شهر مدینه هر چند روز یک بار شاهد ورود این هیئتهای گوناگون بود که برخی با لباسهای محلی و هیئتهای جالبی وارد می‏شدند تا پیغمبر اسلام را از نزدیک ببینند و به دین اسلام در آمده و با رهبر اسلام پیمان دوستی بسته و پیوند خود را به آن حضرت اعلام دارند.

این بیشتر بدان خاطر بود که با فتح مکه مرکز قدرت بت پرستان و محور اصلی دشمنان اسلام سقوط کرد و سایه قدرت این آیین مقدس بر سراسر شبه جزیره افتاد و قبایل و گروههای مختلف و اقلیتهای مذهبی دیگر مانند مسیحیان ساکن عربستان دانستند که دیر یا زود اسلام در میان تمام افراد و قبیله‏های ساکن جزیرة العرب نفوذ خواهد کرد و بهتر آن است که زودتر به این آیین مقدس وارد شده و یا از نزدیک با رهبر عالی قدر اسلام آشنایی و دوستی برقرار سازند.

پیش از این گفته شد که لشکر اسلام پس از فتح مکه به حنین و از آنجا به طائف رفت و محاصره طائف مدتی طول کشید و رسول خدا(ص)مصلحت در آن دید که موقتا از فتح طائف و محاصره آنجا صرفنظر کند و از این رو به قصد عمره به سوی‏مکه حرکت کرد و پس از آن به مدینه آمد.

با پیشرفت اسلام و توسعه آن در سراسر جزیرة العرب،بزرگان طائف خود را در محاصره آیین اسلام دیدند و تصمیم گرفتند تا هیئتی را به نزد رسول خدا(ص)فرستاده و اسلام اختیار کنند .

ابتدا عروة بن مسعود ثقفی یکی از بزرگان ایشان به فکر افتاد تا خود به نزد پیغمبر آمده و ایمان آورد و به همین منظور از طائف حرکت کرده و هنگامی که پیغمبر اسلام در راه بازگشت از تبوک بود و هنوز به شهر مدینه نرسیده بود خود را به آن حضرت رسانده و مسلمان شد و سپس اجازه گرفت تا به شهر خود طائف بازگردد و آنها را به اسلام دعوت نماید.

رسول خدا(ص)به او فرمود:آنان به جنگ تو خواهند آمد و دعوتت را نخواهند پذیرفت و بدین وسیله از کشته شدن او به دست قبیله‏اش او را بیم داد،ولی عروه که خود را خیلی نزد آنها محترم می‏دانست و چنین چیزی را باور نمی‏کرد عرض کرد:آنها مرا از دیدگان خود بیشتر دوست دارند،و بدین ترتیب از رسول خدا اجازه گرفته به طائف آمد.

و روز دیگر در میان غرفه خود که در بلندی قرار داشت ایستاد و مردم را به آیین مقدس اسلام دعوت کرد اما همان‏طور که رسول خدا(ص)خبر داد و پیش بینی کرده بود قوم و قبیله‏اش به مخالفت با او برخاسته از اطراف تیربارانش کردند و سرانجام یکی از آن تیرها کارگر شده بر بدن عروه نشست و همان سبب شهادت و مرگ او گردید و هنگام مرگ به نزدیکانش گفت:

این کرامتی بود که خدا نصیب من کرد و پیغمبر به من خبر داد و سپس وصیت کرد جنازه او را در کنار قبور شهدای طائفـکه هنگام محاصره آن شهر به شهادت رسیده بودندـدفن کنند،و چون خبر قتل او به پیغمبر اسلام رسید فرمود:عروه در میان قوم خود همانند صاحب یاسین بود در میان قومش.

قبیله ثقیف پس از اینکه عروه را به قتل رساندند از این کار خود سخت پشیمان شدند و خود را در محذور سختی می‏دیدند،زیرا می‏دانستند از انتقام مسلمانان وقبایل اطراف طائف که تدریجا مسلمان شده و روز به روز بر تعدادشان افزوده می‏شد آسوده و ایمن نخواهند ماند،از این رو به فکر چاره افتادند و پس از مشورتی که با بزرگان خود کردند قرار شد عبد یالیل را که از نظر سن و مقام و منزلت همانند عروة بن مسعود بود به سمت نمایندگی و پذیرش اسلام و مصالحه به نزد رسول خدا(ص)بفرستند.

عبد یالیل که می‏ترسید پس از مراجعت به سرنوشت عروه دچار گردد گفت:من بتنهایی حاضر نیستم به دنبال این کار بروم مگر آنکه چند تن دیگر را نیز با من بفرستید و پس از گفتگو پنج نفر دیگر را نیز از تیره‏های مختلف قبیله ثقیف انتخاب کرده و همراه او فرستادند.

نمایندگان ثقیف به مدینه آمدند و مغیرة بن شعبه که در سلک مسلمانان و خود از قبیله ثقیف بود به آنها برخورد و طرز سلام را در اسلام به آنها یاد داد که هنگام ورود به محضر رسول خدا(ص)چگونه سلام کنند ولی آنها به همان وضع زمان جاهلیت سلام کرده و حاضر نشدند در آغاز ورود تسلیم آیین مقدس اسلام گردند.

برای آنها خیمه‏ای در مسجد زده شد و آنها در آن خیمه سکونت کردند و باب مذاکره میان ایشان و پیغمبر اسلام برای مصالحه آغاز گردید و نمایندگان ثقیف پذیرش اسلام خود را به دو چیز مشروط کردند یکی آنکه گفتند:تا سه سال بتکده«لات»به حال خود باشد و آن را ویران نکنند،دیگر آنکه قبیله ثقیف را از خواندن نماز معاف بدارد.

اینان خیال می‏کردند دین اسلام یک دین ساختگی و قراردادی و احکام آن احکامی اختیاری است که پیغمبر اسلام می‏تواند در اصول و یا فروع آن روی صلاح دید خود و یا روی تمایلات و تقاضای افراد دخل و تصرفی کند و آنها را کم و زیاد کرده و یا مدتی برای عمل و انجام آنها در نظر بگیرد و بخوبی معلوم می‏شود که به حقیقت اسلام و این آیین مقدس آسمانی پی نبرده بودند و چون با مخالفت شدید پیغمبر اسلام رو به رو شدند دانستند که چه تقاضای بی‏مورد و بیجایی کرده‏اند و از این رو سه سال را به یک ماه تنزل داده باز هم دیدند مورد قبول قرار نگرفت از این رو تقاضا کردند که خود آنها را از شکستن بتها و ویران کردن بتخانه معاف بدارد و این کار را به دیگری محول سازد که البته این تقاضا مورد موافقت رسول خدا(ص)قرار گرفت و چنانکه گفته‏اند آن حضرت ابو سفیان و مغیرة بن شعبه را مأمور این کار کرد و آنها به دستور آن حضرت به طائف رفته و بتکده لات را ویران کردند.

در رد پیشنهاد و تقاضای دوم آنها نیز رسول خدا(ص)آن جمله جالب و تاریخی را بیان فرمود که گفت:

«لا خیر فی دین لا صلاة فیه»

[دین و آیینی که نماز در آن نباشد خیری در آن دین نیست.]

نمایندگان ثقیف به ناچار اسلام را با تمام اصول و فروعش پذیرفته به شهر خود بازگشتند و در میان آنها مردی بود به نام عثمان بن ابی العاص که از همه جوانتر بود ولی به خاطر آنکه در مدت توقف در مدینه از آن پنج نفر دیگر بیشتر به اسلام علاقه‏مند شده بود و در یاد گرفتن قرآن و تعلیمات مقدس اسلام کوشش بیشتری داشت،رسول خدا(ص)او را امیر بر دیگران کرد و سمت نمایندگی خود را از نظر مذهبی و اجتماعی به او واگذار نمود و هنگامی که می‏خواستند از مدینه حرکت کنند سفارشاتی به او کرد و از آن جمله درباره نماز جماعت و رعایت حال ناتوانان از مأمومین این گونه فرمود:

«یا عثمان تجاوز فی الصلاة،و اقدر الناس بأضعفهم فان فیهم الکبیر و الصغیر و الضعیف و ذا الحاجة»

[ای عثمان در نماز زود بگذر،و حال ناتوانترین مردم را در نظر بگیر،زیرا در میان آنها بزرگ و کوچک و ناتوان و گرفتار وجود دارد(که نمی‏توانند زیاد صبر کنند).]

و بدین ترتیب سرسخت‏ترین قبایل عرب شبه جزیره و محکمترین شهرهای حجاز از نظر قلعه و برج و بارو در برابر اسلام خاضع و تسلیم گردید و آثار شرک و بت پرستی از آن سرزمین برچیده شد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 618

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:37  توسط هادی کردان  | 

داستان مسجد ضرار

 

 

در فصول گذشته شمه‏ای از کارشکنی‏های منافقان مدینه را در پیشرفت اسلام نقل کردیم، اینان در هر بار با شکست رو به رو می‏شدند و غالبا وحی آسمانی موجب رسوایی و سرافکندگی و کشف توطئه آنان می‏گردید، این بار به فکر افتادند برای پیاده کردن نقشه‏های خائنانه خود از همان نام دین و اسلام استفاده کنند و بدین منظور مسجدی در محله قبا بنا کنند و در زیر پوشش دین، محافل خود را در آنجا تشکیل دهند و مرکزی برای اجتماع هم مسلکان و طرح نقشه‏های خود داشته باشند.

کسی که بیشتر در بنای این مسجد کوشش داشت و به فکر این نقشه خطرناک افتاد، شخصی به نام ابو عامر راهب بود که خود در مدینه نبود ولی از خارج به وسیله نامه‏ها و پیامهایی که برای منافقان می‏فرستاد، رهبری آنها را به عهده داشت.

ابو عامر پدر همان حنظله غسیل الملائکة بود که شرح فداکاری و ایمان وسرانجام شهادت جانگداز او را در جنگ احد پیش از این ذکر کردیم، ابو عامر که در سلک مسیحیان به سر می‏برد در همان اوایل ورود اسلام به مدینه بنای مخالفت‏با اسلام و کارشکنی را در مدینه گذارد و چون نتیجه‏ای نگرفت و مطرود مسلمانان و مردم مدینه گردید به مکه رفت و از آتش افروزان جنگ احد و احزاب و از همان افرادی بود که در تحریک قریش و دشمنان اسلام به جنگ با مسلمین فعالیت زیادی داشت و با پیشرفت اسلام در جزیرة العرب و فتح مکه به طائف رفت و از آنجا نیز به شام گریخت ولی از فعالیتهای تخریبی خود دست‏بردار نبود.

ابو عامر در ضمن نامه‏ای که به منافقان نوشته بود دستور بنای این مسجد را در محله قباء داده بود و آنها نیز دستورش را عملی کرده و مسجد مزبور را ساختند و هنگامی که رسول خدا(ص)عازم تبوک بود پیش آن حضرت آمده معروض داشتند:

- ای رسول خدا ما برای بیماران و پیران و افراد زمین‏گیری که نمی‏توانند برای نماز به مسجد جامع بیایند و بخصوص در شبهای زمستانی، سردی هوا و دوری راه مانع حضور آنها در مسجد قباء است مسجدی ساخته‏ایم و میل داریم شما بدانجا بیایید و با خواندن یک نماز در آن مسجد آن را افتتاح فرمایید!

پیغمبر فرمود: من اکنون در جناح سفر هستم و اگر ان شاء الله از این سفر بازگشتم بدانجا خواهم آمد.

اکنون که رسول خدا(ص)باز می‏گشت در نزدیکی مدینه به آن حضرت خبر دادند که مسجد مزبور به اتمام رسیده و مرکز اجتماع منافقان گردیده است. رسول خدا(ص)به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پیش از ورود به مدینه، دو نفر از قبیله عمرو بن عوف را فرستاد تا آن مسجد را که خدای تعالی‏«مسجد ضرار»نامید ویران کنند و این بنای بظاهر مقدس را که در واقع به صورت مرکز دسته‏بندیهای سیاسی علیه اسلام و مسلمین در آمده و کانونی برای ایجاد دو دستگی میان مسلمانان شده بود با خاک یکسان سازند.

و از آن پس برای چندی به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و کثافات در آمد و منافقان نیز از آن پس نتوانستند مرکزی برای خود ترتیب دهند و پس از دو ماه نیزمرگ رئیس و بزرگ آنها یعنی عبد الله ابی پیش آمد و یکسره تشکیلات آنها را به هم زد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 615

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:35  توسط هادی کردان  | 

جنگ تبوک

 

 

به پیغمبر اسلام خبر رسید رومیان در صدد تهیه سپاه‏برای حمله به حدود مرزی عربستان و شمال کشور اسلام هستند و می‏خواهند نفوذ خود را در آن ناحیه توسعه داده و تثبیت کنند .

رسول خدا(ص)با شنیدن این خبر تصمیم گرفت با سپاهی گران شخصا به جنگ آنان برود و خیال تعرض و حمله به کشور اسلامی را از سر رومیان بیرون کند و به همین منظور بر خلاف جنگهای قبلی که مقصد جنگ را اعلام نمی‏کرد در این جنگ اعلام کرد قصد رفتن به تبوک و جنگ با رومیان را دارد و ثروتمندان مسلمان را نیز وادار کرد تا به هر اندازه می‏توانند برای تجهیز سپاه و تهیه آذوقه کمک کنند.چنانکه مورخین گفته‏اند:گروه زیادی چون عثمان،طلحه،عباس بن عبد المطلب،زبیر و عبد الرحمن بن عوف کمکهای مالی شایانی برای تجهیز سپاه کردند و برخی از منافقین نیز برای خود نمایی مبالغی پرداختند.

سختی کار

فاصله تبوک تا مدینه حدود یک صد فرسخ راه است و از دورترین سفرهای جنگی بود که پیغمبر خدا و مسلمانان می‏بایستی راه آن را طی کنند و دشمن نیز سپاه روم بود که از نظر افراد و لوازم جنگی تفوق کاملی بر مسلمانان داشت و به همین جهت نیز پیغمبر(ص)مقصد را اعلام کرد تا مسلمانان با آمادگی و تهیه بیشتری قدم در این راه نهند و آذوقه و لوازم بیشتری با خود بردارند.

اتفاقا آن ایام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرمای کشنده حجاز و برداشت محصول خرمای مدینه و از نظر خشکسالی و کم آبی نیز سالی استثنایی بود و راستی برای مسلمانان مسافرت دشوار و سختی بود و گرد آوردن سپاهی که بتواند در برابر سپاه مجهز و فراوان روم مقابله و برابری کند کاری بسیار مشکل و دشوار،اما عزم راسخ و ایمان کامل پیغمبر اسلام به کمک الهی و تعقیب هدف نهایی خود همه این مشکلات را حل کرد و روزی که لشکر اسلام از مدینه حرکت می‏کرد سی هزار سرباز که مرکب از ده هزار سواره و بیست هزار پیاده بود همراه داشت .

رسول خدا(ص)برای تجهیز این سپاه گران که تا به آن روز در اسلام سابقه نداشت‏از همه قبایل اطراف کمک گرفت و حتی نامه‏ای به مکه نوشت و«عتاب بن اسید»فرماندار خود را که در مکه منصوب کرده بود مأمور کرد تا قبایل اطراف را برای حرکت بسیج کند و برای هر قبیله‏ای پرچمی جدا و امیری مستقل تعیین کرد و مخارج عظیم آن را نیز از راه زکات و کمک مالی ثروتمندان تأمین نمود.

کارشکنی‏ها

ناگفته پیداست که در چنین شرایطی یک عده منفی باف و مخالف هم هستند که به واسطه علاقه مفرط به دنیا و نداشتن ایمان و نبودن روح فداکاری در آنان،برای خود بهانه‏ها می‏تراشند تا از زیر بار وظیفه دینی شانه خالی کنند و بلکه برای افراد دیگر نیز وظیفه تعیین کرده و دست به کار شکنی و مخالفت می‏زنند و تا جایی که بتوانند مانع پیشرفت کارها می‏شوند،بخصوص که در دل هم نفاق و عداوت و دشمنی با اصل هدف و مرام داشته باشند.

محیط مدینه هم که از نخستین روز ورود پیغمبر اسلام آلوده به چنین افراد منافقی بود و در فرصتهای مختلف از کارشکنی و مشوب ساختن اذهان عمومی نسبت به رهبر عالی‏قدر اسلام و اهداف عالیه او خودداری نمی‏کردند وقتی از ماجرا مطلع شدند به اقتضای طبیعت آلوده و ناپاک خود با تبلیغات مسموم و نیش زدن از شرکت افراد در این جهاد مقدس با هر وسیله و امکان،جلوگیری می‏نمودند و کم کم پا را فراتر نهاده به صورت گروهی و دسته جمعی به فعالیتهای مخفی و پنهانی علیه پیغمبر اسلام و منع از بسیج لشکر دست زدند.

از آن جمله شخصی است به نام جد بن قیس که وقتی پیغمبر اسلام به او پیشنهاد شرکت در جنگ با رومیان را داد برای تراشیدن بهانه و عذر و یا به صورت استهزا و تمسخر،در پاسخ آن حضرت گفت:من به زنان علاقه زیادی دارم و می‏ترسم وقتی زنان زیبای روم را ببینم نتوانم خودداری کنم و به فتنه دچار شوم!

این بهانه به قدری زننده و شرم‏آور بود که خدای تعالی گفتار او را در ضمن آیه‏ای در قرآن بیان فرموده و خود عهده‏دار پاسخ آن گردید که فرماید: «و منهم من یقول اذن لی و لا تفتنی ألا فی الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحیطة بالکافرین» (1)

[و برخی از آنها گویند به ما اجازه بده(تا در شهر بمانیم)و ما را دچار فتنه مکن!آگاه باش که اینان به فتنه در افتادند و همانا دوزخ به کافران احاطه دارد.]

و جمعی هم بودند که گرمای هوا را بهانه کرده و از رفتن به جنگ خودداری کردند و به دیگران نیز می‏گفتند:در این گرمای سخت به این سفر نروید که آنان را نیز خدای تعالی به آتش جهنم بیم داده و در پاسخشان فرموده:

«قل نار جهنم أشد حرا لو کانوا یفقهون،فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا جزاءا بما کانوا یکسبون» (2)

[به اینها بگو آتش جهنم گرمتر است اگر می‏فهمند،اینان باید کم بخندند و بسیار گریه کنند که به جزای سخت کردار خود خواهند رسید.]

و آیات زیاد دیگری که در مذمت بهانه جویان و متخلفان از جنگ تبوک و منافقانی که مانع شرکت و حرکت دیگران نیز بودند نازل شده و ضمن پاسخهای محکمی که به آنها داده شده وعده‏گاه آنها را آتش دوزخ و عدالت الهی قرار داده است. (3)

شدت عمل در برابر منافقان

کار از ایرادهای فردی و بهانه‏جوییهای شخصی به توطئه‏های دسته جمعی و فعالیتهای گروهی کشید و پیغمبر خدا اطلاع یافت که منافقان گذشته از اینکه خودشان حاضر به شرکت در جنگ نیستند در خانه یکی از یهودیان مدینه به نام سویلم که در محله«جاسوم»قرار داشت انجمن کرده تا مردم را از شرکت در جنگ باز دارند.برای سرکوبی آنان و تنبیه توطئه‏گران و عبرت دیگران،پیغمبر اسلام طلحة بن عبید الله را با گروهی از مجاهدان مأمور کرد تا خانه مزبور را آتش زده و ویران کنند.

منافقان بی‏خبر از همه جا دست به کار طرح نقشه علیه مسلمانان و جلوگیری از حرکت قبایل و شرکت سربازان در این جنگ بودند که شعله‏های آتش از گوشه و کنار خانه بلند شد و توطئه کنندگان بسرعت خود را از میان شعله‏ها بیرون انداخته فرار کردند و یکی از آنها نیز ناچار شد تا خود را از بام پرت کند که وقتی به زمین افتاد یک پایش شکست و این جریان،درس عبرتی برای سایر کارشکنان و منفی بافان گردید و جلوی تبلیغات مسموم کننده مخالفان را گرفت و دانستند که ممکن است با عکس العمل شدید پیغمبر اسلام روبه‏رو شوند.

گریه کنندگان(بکائین)

در برابر اینان افرادی هم بودند که دلباخته جانبازی در راه دین و عاشق شرکت در این جنگ بودند اما در اثر فقر و تنگدستی نتوانستند برای خود آذوقه و مرکبی تهیه کنند و به ناچار به نزد پیغمبر آمده و از آن حضرت خواستند تا مرکبی به آنها بدهد که در رکاب آن حضرت به جنگ رومیان بروند،و چون با پاسخ منفی پیغمبر رو به رو شدند و از آن بزرگوار شنیدند که فرمود:من مرکبی ندارم که در اختیار شما بگذارم از شدت غم و اندوه اشک در دیدگانشان گردش کرد و سرشکشان بر چهره جاری شد و در تاریخ اسلام به«بکائین»معروف شدند که نام یک یک آنها را نیز تاریخ نویسان در کتابهای خود ثبت کرده و نوشته‏اند. (4)

خدای تعالی نیز عذر آنها را از عدم شرکت در جنگ پذیرفت و در ضمن آیه 92 از سوره توبه به اطلاع پیغمبر خویش رساند تا آنان را از شرکت در این جنگ معاف دارد.

متخلفان از جنگ

یکی از سنتهای الهی در مورد مردمان دیندار و با ایمان سنت آزمایش و امتحان است که روی مصالح و حکمتهایی آنها را گاه و بی گاه به وسایط گوناگون و وسایل مختلف مورد ابتلا و آزمایش قرار می‏دهد تا مؤمنان واقعی و راستگو از منافقان و دورویان دروغگو متمایز و جدا گردند و این حقیقت را در آیاتی از قرآن کریم یادآوری کرده است.

و جنگ تبوک یکی از این صحنه‏ها بود که جمع زیادی از مردم در آن آزمایش شدند،برخی مانند همین بکایین از شدت ناراحتی و افسردگی که نمی‏توانستند در این جنگ شرکت کنند همچون ابر بهار می‏گریستند و جمعی نیز گرما و جمع‏آوری محصول خرما و غیره را بهانه کرده شانه از زیر بار این فریضه بزرگ الهی خالی می‏کردند و گروهی نیز که می‏خواستند جمع میان هر دو کار کنند و در دل نفاق و دورویی نداشتند به سرنوشت سخت و دشواری دچار گشتند.

از جمله افرادی که از رفتن به تبوک خود داری کردند این چهار نفرند:کعب بن مالک،مرارة بن ربیع،هلال بن امیة،ابو خیثمة.

ابو خیثمه پس از گذشتن یکی دو روز از حرکت سپاه اسلام که مدینه کاملا خلوت شده بود نزدیکیهای ظهر وارد باغ خود شد و دو همسر خود را مشاهده کرد که هر کدام سایبان حصیری مخصوص به خود را برای پذیرایی شوهر آب پاشیده و غذای لذیذ و آب سرد و گوارایی فراهم کرده و هر کدام برای پذیرایی بهتر از شوهر،خود را آرایش کرده‏اند.

ابو خیثمه با دیدن آن دو،ناگهان به یاد پیغمبر بزرگوار خود و رهبر اسلام افتاد که در آن گرمای سوزان در بیابانهای حجاز برای سرکوبی دشمنان دین پیش می‏رود و آن همه مرارت و رنج و سختی را بر خود هموار می‏سازد،با خود گفت:انصاف نیست که من در کنار زنان زیبای خود در زیر سایبان بیاسایم اما رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهای سوزان و گرمای کشنده بیابان باشد!

از این رو تصمیم به حرکت گرفت و به زنان خود گفت:شتر مرا حاضر کرده و توشه راه مرا مهیا سازید که من هم اکنون باید حرکت کنم.

ابو خیثمه در تبوک به پیغمبر اسلام رسید و از تأخیر خود اظهار ندامت وعذرخواهی کرد و رسول خدا نیز او را پذیرفت و همچنان با لشکر اسلام بود تا به مدینه بازگشت.

اما آن سه نفر دیگر یعنی کعب بن مالک و مراره و هلال بدون آنکه در دل نفاقی داشته باشند و از روی دشمنی با اسلام از سپاه عقب مانده باشند،بلکه روی تنبلی و گرفتاری امروز و فردا کردند و هر روز می‏گفتند فردا حرکت می‏کنیم تا یک روز هم مطلع شدند سپاه اسلام از تبوک بازگشته و نزدیکیهای مدینه است.اینان برای قبول شدن توبه خود به سرنوشت رقت بار و سختی دچار شدند و پس از محرومیتهای زیادی که کشیدندـبه شرحی که در صفحات آینده می‏خوانیدـتوبه‏شان پذیرفته شد و زندگی عادی خود را از سر گرفتند.

البته افراد زیاد دیگری هم بودند که در جنگ تبوک شرکت نکردند،اما چون افراد منافق و بی‏ایمانی بودند پس از مراجعت رسول خدا(ص)به مدینه به نزد آن حضرت آمده و برای تخلف خود عذرها تراشیدند و سوگندها خوردند و پیغمبر اسلام مأمور شد در ظاهر عذر آنها را بپذیرد و به همان حال نفاق و بی‏ایمانی خودشان واگذارشان نماید،اگر چه در پیشگاه خدای تعالی عذرشان مقبول نبود و توبه‏شان پذیرفته نشد.

رسول خدا(ص)علی را در این سفر همراه خود نبرد

برای نخستین بار بود که پیغمبر خدا(ص)به علی بن ابیطالب دستور داد در مدینه بماند و سرپرستی خانواده و خویشان او را به عهده بگیرد با اینکه در همه نبردها و سفرهای قبلی علی(ع)ملازم رکاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود و چون این مطلب تازگی داشت بهانه‏ای به دست منافقان افتاد تا به یاوه سرایی بپردازند و هر کس پیش خود نوعی تفسیر و تأویل کند و نسبت بهانه جویی به پیغمبر و یا علی بن ابیطالب(ع)بدهند.

برخی تن پروران که خود از ترس گرما و سختی،جمع‏آوری محصول را بهانه کرده و در مدینه مانده بودند گفتند:علی هم از ترس گرما و دوری راه و مشکلات آن‏بهانه جویی کرده و همراه پیغمبر نرفته است و جمعی دیگر گفتند:حضور علی در این سفر بر پیغمبر سنگین و دشوار بوده و از این رو پیغمبر برای بردن او بهانه‏جویی کرده و به عنوان سرپرستی خانواده و خویشان او را در شهر گذارده است.

اما پاسخی را که پیغمبر خدا بعدا به علی(ع)داد و علت این کار را بیان فرمود به صورت رمز و کنایه پرده از روی اغراض پلید و نیتهای فاسد و آلوده آنها برداشت و در همان سخنان،مقام علی(ع)را تا سر حد خلیفه بلافصل و جانشین واقعی خود بالا برد و با این بیانی که همه مورخین اهل سنت و محدثین آنها ذکر کرده‏اند،جلوی همه یاوه سرائیها را نیز گرفت.

مورخین مزبور مانند ابن هشام و طبری و ابن اثیر و دیگران و اهل حدیث نیز مانند بخاری و ترمذی و نسایی و دیگران (5) با مختصر اختلاف و اجمال و تفصیل از راویان مختلف نقل کرده‏اند که وقتی این سخنان به گوش علی بن ابیطالب(ع)رسید اسلحه خود را برداشته و به دنبال پیغمبر(ص)آمد و در«ثنیة الوداع»یا«جرف»به آن حضرت رسیده و سخن منافقان را به رسول خدا(ص)عرض کرد.

و در برخی از نقلها است که خود علی(ع)نیز به عنوان استفسار از این ماجرا عرض کرد:

«أتخلفنی مع الخوالف؟»

[آیا مرا با ماندگان و متخلفان قرار دادی؟]

پاسخی را که پیغمبر(ص)به علی(ع)داد این بود که فرمود:

«ان المدینة لا تصلح الا بی او بک»

[مدینه جز به وجود من یا تو اصلاح نخواهد شد.]

و جمله‏ای را که همگی نقل کرده‏اند این بود که فرمود:

«أما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی»؟[آیا خوشنود نیستی که مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسی باشد؟جز آنکه پس از من پیغمبری نیست.]

و بدین ترتیب یک سند مسلم و قطعی را برای خلافت بلافصل و جانشینی علی(ع)پس از خود بیان فرمود و جز مقام نبوت همه مقامهای دیگری را که هارون پس از موسی(ع)داشت یعنی مقام خلافت و وصایت و وزارت و برادری،همه را برای علی(ع)پس از خود اثبات فرمود،و ضمنا با بیان بالا یعنی جمله«ان المدینة لا تصلح الا بی او بک»فهماند که منافقان و دشمنان اسلام در کمین و فرصت هستند تا در این موقعیت حساس یعنی پس از فتح مکه و سرکوبی تمام دشمنان و تسلیم قبایل دیگر،در غیاب من ضربه خود را به مدینه بزنند و تنها کسی که می‏تواند غیبت مرا در مدینه جبران کند و جلوی این توطئه را بگیرد و اساسا وجود او در مدینه مانع انجام نقشه و توطئه آنهاست تو هستی و مدینه در این موقعیت جز به وجود من یا تو اصلاح پذیر نیست و مصلحت نیست که من و تو هر دو از مدینه خارج شویم!

علی(ع)که این سخنان را شنید و هدف پیغمبر را از این دستور فهمید به مدینه بازگشت و به کار خود مشغول شد.

خطابه پیغمبر برای لشکریان

هنگامی که می‏خواست لشکر به سوی تبوک حرکت کند پیغمبر اسلام خطبه زیر را که علی بن ابراهیم (ره)در تفسیر خود نقل کرده (6) ایراد فرمود:

«ایها الناس ان اصدق الحدیث کتاب الله،و اولی القول کلمة التقوی،و خیر الملل ملة ابراهیم،و خیر السنة سنن محمد،و اشرف الحدیث ذکر الله،و احسن القصص هذا القرآن،و خیر الامور عزائمها،و شر الامور محدثاتها،و احسن الهدی هدی الانبیاء،و اشرف القتل قتل الشهداء،و اعمی الضلالة الضلالة بعد الهدی،و خیر الاعمال ما نفع،و خیر الهدی ما اتبع و شر العمی عمی القلب،و الید العلیا خیر من الید السفلی،و ما قل و کفی خیر مما کثر وألهی،و شر المعذرة حین یحضر الموت،و شر الندامة یوم القیامة،و من اعظم الخطایا اللسان الکذب،و خیر الغنی غنی النفس،و خیر الزاد التقوی،و رأس الحکمة مخافة الله،و خیر ما القی فی القلب الیقین،و الارتیاب من الکفر،و التباعد من عمل الجاهلیة،و الغلول من جمر جهنم،و السکر جمر النار،و الشعر من ابلیس،و الخمر جماع الاثم،و النساء حبائل ابلیس،و الشباب شعبة من الجنون،و شر المکاسب کسب الربا،و شر المآکل اکل مال الیتیم،و السعید من وعظ بغیره،و الشقی فی بطن امه،و انما یصیر احدکم الی موضع اربعة اذرع و الامر الی آخره،و ملاک العمل خواتیمه،و أربی الربا الکذب،و کل ماهو آت قریب،و شنان المؤمن فسق،و قتال المؤمن کفر،و أکل لحمه من معصیة الله،و حرمة ماله کحرمة دمه،و من توکل علی الله کفاه،و من صبر ظفر،و من یعف یعف الله عنه،و من کظم الغیظ یأجره الله،و من یصبر علی الرزیة یعوضه الله،و من یتبع السمعة یسمع الله به،و من یصم یضاعف الله له،و من یعص الله یعذبه،اللهم اغفر لی و لامتی،اللهم اغفر لی و لامتی،استغفر الله لی و لکم».

[ای گروه مردم براستی که راست‏ترین داستانها کتاب خداست و برترین گفتارها کلمه تقوی و پرهیزکاری است و بهترین ملتها(و آیینها)ملت(و آیین)ابراهیم است،و بهترین سنتها(و روشها)سنت (و روش)محمد(ص)است،و شریفترین سخنان ذکر خدای یکتاست،و بهترین سرگذشتها همین قرآن است،و بهترین کارها واجبات آنهاست،و بدترین کارها بدعتهای آنهاست و بهترین راهنماییها راهنمایی پیغمبران الهی است،و شریفترین کشته شدنها کشته شدن شهیدان است،و تاریکترین گمراهی و ضلالت،گمراهی پس از هدایت است،و بهترین عملها آن عملی است که سود بخشد،و بهترین هدایتها آن است که پیروی شود،و بدترین کوریها کوری دل است،و دست بالا(یعنی دهنده)بهتر از دست پایین(یعنی گیرنده و درخواست کننده)است.

چیز اندک و به مقدار کفایت بهتر از چیز بسیاری است که غفلت آورد،بدترین عذرخواهیها عذر خواهی هنگام مرگ است و بدترین پشیمانی‏ها پشیمانی روز قیامت است،و از بزرگترین گناهان زبان دروغ گفتن است،و بهترین بی‏نیازیها بی‏نیازی جان است (7) و بهترین توشه‏ها پرهیزکاری است،و اساس و اصل حکمت(و فرزانگی)ترس از خداست،و بهتر چیزی که در دل افتد یقین است،و شک و تردید شعبه‏ای ازکفر است،و خیانت از آتشهای افروخته جهنم،و مستی از آتش دوزخ است،و شعر از شیطان است،شراب مجموعه بدیها است،و زنان دامهای ابلیس،و جوانی شعبه‏ای از دیوانگی است،و بدترین کسبها(و درآمدها)کسب ربا است،و بدترین خوردنیها خوردن مال یتیم(از روی ستم و ظلم)است.

خوشبخت آن است که از سرگذشت غیر خود پند گیرد،و بدبخت آن است که در شکم مادر بدبخت،هر یک از شما به چهار ذراع جا می‏رود،و(خوبی و بدی هر)کار به پایان آن است،و ملاک هر عملی خاتمه(و سرانجام)آن است،و دروغ بیش از هر گناهی رشد و نمو دارد،و هر چه آمدنی است نزدیک است،دشمنی و عداوت نسبت به مؤمن فسق و گناه است و جنگ با او کفر است،و خوردن گوشت وی (از راه غیبت)گناه و نافرمانی خداست،و حرمت(و احترام)مال او چون حرمت خون اوست.

هر کس بر خدا توکل کند خدا کفایتش کند،هر کس صبر کند پیروز گردد،و کسی که دیگری را ببخشد خدا او را عفو کند،و هر کس خشم خود را فرو برد خداوند پاداشش دهد،و هر کس در برابر مصیبتهای سخت صبر کند خدا عوضش دهد،و هر کس کاری را برای خودنمایی و نشان دادن به دیگران انجام دهد خدای تعالی کارهای بد او را مشهور سازد،و هر کس که روزه بگیرد خداوند چند برابر پاداشش دهد،و هر کس نافرمانی خدا کند پروردگارش عذاب کند.

بار خدایا مرا و امتم را بیامرز!بار خدایا مرا و امتم را بیامرز،من از خدا برای خود و شما آمرزش خواهم.]

حرکت«جیش العسره»به سوی تبوک

پیش از این اشاره شد که سفر تبوک سخت‏ترین و طولانی‏ترین سفرهایی بود که پیغمبر و سپاهیان اسلام بدان اقدام کرده و می‏رفتند،و با توجه به گرمای هوا و خشکسالی و فصلی که این سفر با آن مصادف شده بود کار را بسیار سخت و دشوار می‏کرد و از این رو در روایات و تواریخ نام این سپاه را«جیش العسره»ـیعنی سپاه سختیـگذارده‏اند و در قرآن کریم نیز در سیاق آیات مربوط به جنگ تبوک در سوره توبه بدان اشاره شده است.

با این همه احوال،روزی که سپاه،از لشکرگاه مدینهـکه جایی به نام«ثنیة الوداع»بودـحرکت کرد در مقدمه لشکر ده‏هزار سرباز و سپاهی بود که راه خطرناک و مخوف و بیابانهای بی سروته شمال حجاز را می‏شکافت و پیش می‏رفت و به دنبال آن پیغمبر اسلام با بیست هزار نفر به صورت صفوف منظم دیگر سپاه حرکت نمود.

سر راه به منزل«حجر»و ویرانه‏های قوم ثمود که آثاری از خانه‏های آنها در آنجا بود رسیدند و در کنار آن فرود آمدند و سر چاهی که در آنجا بود رفته مقداری آب از چاه کشیدند ولی شب که شد پیغمبر اسلام دستور داد کسی از آب آن چاه نخورد و وضو هم نگیرند و اگر آردی هم با آن آب خمیر کرده‏اند به شتران بدهند.

چون از بادهای تند و سوزان آن سرزمین که گاهی توده‏های شن را به صورت دریای مواج به حرکت در می‏آورد آگاهی داشت،دستور داد در آن شب کسی تنها از خیمه خود بیرون نیاید و دو نفر که با دستور آن حضرت مخالفت کرده و شب هنگام از خیمه خود خارج شدند به هلاکت رسیدند،یکی را باد برد و دیگری زیر توده‏های شن مدفون گردید.

و در سیره ابن هشام است که یکی از آنها به مرض خناق مبتلا شد و دیگری را باد به کوههای قبیله طی انداخت و چون پیغمبر از ماجرا مطلع شد فرمود:مگر من نگفته بودم کسی تنها از خیمه بیرون نیاید و سپس درباره آن کس که به خناق دچار شده بود دعا کرد و او شفا یافت و آن دیگری را نیز قبیله طی پس از بازگشت لشکر به مدینه به نزد پیغمبر اسلام آوردند .

و به هر صورت چون طبق دستور پیغمبر(ص)آبهایی را که از چاه برداشته بودند بر زمین ریختند پس از پیمودن مقداری راه دچار بی آبی و تشنگی شدند باز هم به مدد دعا و کمک الهی قطعه ابری آمد و به مقداری که مردم برای آشامیدن و ذخیره احتیاج داشتند باران بارید و از این نگرانی هم بیرون آمده و نجات یافتند.

یک خبر غیبی

پیش از این گفته شد که نشانه و دلیل بر صدق گفتار پیغمبر الهی که فرستاده خدای تعالی باشد معجزه است و معجزه بر چند نوع است که یکی از آنها خبرهای غیبی واطلاع از عالم غیب است که پیغمبر از خدا درخواست کند و بخواهد تا از ماجرایی یا ماجراهایی از پس پرده غیب آگاه شود و خدای تعالی او را آگاه می‏کند.

در سفر تبوک روزی شتر پیغمبر گم شد و اصحاب آن حضرت برای پیدا کردن آن شتر به این طرف و آن طرف رفته و به جستجو پرداختند،یکی از منافقان که همراه لشکریان بود از روی تمسخر گفت:او پندارد که پیغمبر است و از آسمانها به شما خبر می‏دهد اما اکنون نمی‏داند شترش کجاست؟رسول خدا(ص)این سخن را شنید و رو به افرادی که در حضورش بودند کرده گفت:

مردی از لشکریان سخنی گفته ولی به خدا سوگند من نمی‏دانم جز آنچه را خدا به من یاد دهد و هم اکنون خداوند مرا به جای آن شتر راهنمایی کرد و شتر در همین وادی و در فلان دره است که افسارش به درختی گیر کرده بروید و آن شتر را بیاورید!

باز هم یک خبر غیبی،و فضیلتی از ابی ذر غفاری

در میان لشکریان افرادی بودند که به خاطر کندی و یا ناتوانی مرکبشان و یا علل دیگر گاهی عقب می‏ماندند و نمی‏توانستند همراه دیگران راه را طی کنند و چون جریان را به پیغمبر معروض می‏داشتند رسول خدا(ص)می‏فرمود:او را واگذارید که اگر خیری در او باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و گرنه از وجود او آسوده خواهید شد.

ابوذر غفاری شتری داشت که از راه بازماند و در نتیجه از لشکریان عقب افتاد و چون به پیغمبر اسلام جریان را گفتند حضرت همان سخن را تکرار کرد،و از آن سو وقتی ابوذر دید شتر نمی‏تواند راه برود افسارش را به گردنش انداخت و او را در بیابان رها ساخته و توشه و اثاث خود را از روی شتر برداشت و به دوش گرفت و به دنبال سپاه پیاده به راه افتاد .

پیغمبر اسلام و لشکریان در یکی از منزلها فرود آمده بودند که ناگهان از دور شبحی پدیدار شد و کم کم شخصی را دیدند که بار خود را به دوش گرفته و تنها پیش می‏آید و چون به رسول خدا(ص)گزارش دادند فرمود:او ابوذر است...سپس دنبال گفتار خود را چنین ادامه داد:

«رحم الله اباذر یمشی وحده و یموت وحده و یبعث وحده».

[خدا رحمت کند ابو ذر را که تنها راه می‏رود و تنها می‏میرد و تنها محشور می‏گردد!]

و چون نزدیک شد دیدند أبوذر است،و آینده هم صدق گفتار رسول خدا(ص)را بخوبی نشان داد که چون عثمان بن عفان ابوذر غفاری رضوان الله علیه را به جرم حقگویی به سرزمین بد آب و هوای«ربذه»تبعید کرد پس از چندی ابوذر بیمار شد در آن سرزمین در حال تنهایی با وضع رقتباری به شهادت رسید به شرحی که همه مورخین نقل کرده‏اند.

و در نقل مرحوم قمی است که چون اباذر در سفر تبوک به سپاه اسلام نزدیک شد رسول خدا(ص)فرمود :

آب برای او ببرید که تشنه است و چون برای او آب بردند مشاهده کردند ظرف چرمی خود را آب کرده و در دست دارد،پیغمبر بدو فرمود:

ای اباذر آب همراه داری و با این حال تشنه‏ای؟

عرض کرد:آری ای رسول خداـپدر و مادرم به فدایتـدر راه که می‏آمدم به سنگی رسیدم که مقداری آب باران در آن جمع شده بود و چون چشیدم دیدم آب شیرین و گوارایی است،با خود گفتم از آن نمی‏آشامم تا حبیب من پیغمبر از آن بیاشامد،در اینجا بود که رسول خدا(ص)بدو فرمود :

«یا باذر رحمک الله تعیش وحدک،و تموت وحدک،و تبعث وحدک،و تدخل الجنة وحدک،یسعد بک قوم من اهل العراق،یتولون غسلک و تجهیزک و الصلاة علیک و دفنک.»

[ای اباذر خدا تو را رحمت کند که بتنهایی زندگی می‏کنی و تنها می‏میری و تنها وارد بهشت می‏شوی،گروهی از مردم عراق به وسیله تو سعادتمند شوند که متصدی کار غسل و تجهیز و نماز و دفن تو گردند... (8) ]

ورود به تبوک

سرانجام سپاهیان اسلام در رکاب رهبر بزرگوار و پیامبر الهی خود پس از تحمل دشواریها و سختیهای بسیار و پیمودن بیابانهای مخوف و راههای ناهموار به تبوک رسیدند،اما متوجه شدند که دشمنـیعنی لشکر رومـاز ترس مقابله با لشکر اسلام فرار کرده و به داخل مرزهای خود عقب نشینی کرده است،و احیانا با این عمل خود،می‏خواستند اساس این خبر راـکه بر ضد مسلمانان اجتماع کرده‏اندـتکذیب نمایند.

گرچه خود همین فرار دشمن و عقب‏نشینی آنها،از نظر سیاسی پیروزی بزرگی برای مسلمانان به شمار می‏رفت و به آنها و همه دشمنان نیرومند و مجاور مرزهای کشور اسلامی آن روز نشان می‏داد که مسلمانان آماده‏اند تا هر تجاوزی را در هر کجاـبه هر اندازه هم که راهش دور و پیمودن آن سخت و دشوار باشدـپاسخ دهند و به دفع آن اقدام نمایند،اما رسول خدا(ص)می‏خواست تا بهره زیادتری از این سفر برده باشد و از این رو برای ادامه پیشروی در داخل خاک دشمن یا بازگشت به مدینه،روی دستور خدای تعالی با سران سپاه به مشورت پرداخت و پس از مذاکره‏ای که انجام شد پیشروی در خاک دشمن را مصلحت ندیدند و از این رو پیغمبر اسلام مدت ده روزـو به گفته برخی بیست روزـدر همان تبوک توقف کرد و در این مدت با مرزداران آن نواحی که همگی مسیحی و عمال سیاست روم بودند قراردادها و پیمانهایی به عنوان عدم تعرض منعقد کرد تا از ناحیه آنها خیالش آسوده شود و دولت روم نتواند از وجود آنها به نفع خود استفاده کند و فکر حمله مجددی را به سرزمین حجاز طرح نماید.

و از آن جمله با فرمانروای«أذرح»،«جرباء»و«ایله»پیمانهایی منعقد کرد که متن قرار داد کتبی آن حضرت را با فرمانروای«ایله»که نامش یحنة بن رؤبه بود مورخین بدین شرح ضبط کرده‏اند :

[بسم الله الرحمن الرحیم،این امانی است از خدا و محمد پیامبر او برای یحنة بن رؤبة و مردم ایله که کشتی‏های آنها و کاروانهاشان در دریا و صحرا در امان باشد،آنها و هر که با ایشان است از مردم شام و یمن و مردم دریا در پناه خدا و رسول او هستند و کسی حق ندارد ایشان را از استفاده کردن از دریا و صحرا جلوگیری کند،و هر یک‏از آنها که مرتکب جرمی شود دارایی و ثروت او مانع و حایل مجازات او نخواهد بود و در این صورت مال او بهره کسی است که آن را به دست آورد...]

حاکم«ایله»گذشته از امضا کردن این پیمان حاضر شد سالیانه مبلغ سیصد دینار طلا به عنوان جزیه بپردازد و هر مسلمانی هم که از آن ناحیه عبور می‏کند از او پذیرایی به عمل آورد و هنگام ورود به تبوک نیز استر سفیدی به عنوان هدیه برای رسول خدا آورد.

با سایر فرمانروایان آن حدود نیز پیمانهایی مشابه پیمان فوق امضا کرد و برای تسلیم شدن برخی از فرمانروایان دیگر نیز که فاصله زیادی با تبوک داشتند گروههایی از سپاهیان را اعزام فرمود و خود آماده مراجعت به مدینه گردید و از آن جمله ابو عبیده جراح را با گروهی به سوی قبیله«جذام»گسیل داشت،که با مقداری غنیمت و اسیر بازگشت و نیز سعد بن عباده را با جمعی مأمور سرکوبی بنی سلیم نمود که چون سعد بن عباده به نزدیک سرزمین آنها رسید گریختند و از آن جمله گفته‏اند:خالد بن ولید را نیز مأمور رفتن به سوی دومة الجندل کرد .

دومة الجندل یکی از قلعه‏های محکم مرزی و مناطق سرسبز و خوش آب و هوای حدود شام و سوریه بود که حاکمی مسیحی به نام اکیدر بر آنجا حکومت می‏کرد.

گفته‏اند:رسول خدا(ص)خالد بن ولید را مأمور کرد تا با جمعی از سپاهیانـکه طبق برخی از تواریخ پانصد نفر بودندـبرای جنگ با او به دومة الجندل برود و خود با همراهان به سوی مدینه حرکت کرد.

خالد به دنبال مأموریت خود به دومة الجندل آمد و شب هنگام بدان ناحیه رسیده و اکیدر را که با چند تن از نزدیکان خود برای شکار از قلعه خارج شده بود دستگیر ساختند و همراهان او به داخل قلعه فرار کردند.

خالد بدو گفت:اگر مردم دومة الجندل درهای قلعه را باز کنند و اسلحه خود را تحویل دهند،از کشته شدن و اسارت مصون خواهند ماند و گرنه خونشان را خواهد ریخت،مردم دومة الجندل که از گفتار فرمانده سپاه مسلمانان مطلع شدند تسلیم شدند تا در ضمن اکیدر را نیز از خطر کشته شدن به دست سپاهیان اسلام برهانند وبدین ترتیب درهای قلعه گشوده شد و اسلحه خود را که عبارت از 400 زره و 500 شمشیر و 400 نیزه بود تحویل دادند و خالد آنها را به ضمیمه مقداری گندم و شتر و گوسفند برداشته با اکیدر روانه مدینه شد.

و دنباله ماجرا را مورخین این گونه نوشته‏اند که چون به مدینه آمد پیمانی را امضا کرد که بر ضد مسلمانان اقدامی نکند و سالیانه مبلغی به عنوان جزیه بپردازد و بدین ترتیب منظور رسول خدا(ص)عملی شد و او را آزاد کرده به دومة الجندل بازگشت.

داستان عقبه و نقشه قتل پیغمبر اسلام

حلبی در کتاب سیره خود و واقدی در کتاب مغازی و دیگر از مورخین سنی و شیعه با مختصر اختلافی از حذیفة بن یمان و دیگران روایت کرده‏اند که گروهی از منافقان توطئه کردند تا در مراجعت از تبوک پیغمبر اسلام را به قتل رسانده و به اصطلاح ترور کنند به این ترتیب که در یکی از گردنه‏هایی که سر راه است شتر آن حضرت را رم دهند تا رسول خدا(ص)را به دره افکند و در بسیاری از روایات است که آنها دوازده نفر بودند هشت تن از قریش و چهار تن از مردم مدینه (9) و به هر ترتیب تصمیم خود را برای این کار قطعی کردند و از آن سو خدای تعالی به وسیله جبرئیل جریان توطئه آنها را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانید و پیغمبر اسلام چون به گردنه نخست رسید به لشکریان دستور داد هر که می‏خواهد از وسط بیابان عبور کند چون بیابان وسیع است،ولی خود آن حضرت مسیرش را از بالای دره قرار داد و عمار بن یاسر را مأمور کرد تا مهار شتر را از جلو بکشد و به حذیفه نیز دستور داد از پشت سر شتر بیاید.

شب هنگام بود و رسول خدا(ص)تا بالای دره آمد بود،منافقانی که قبلا خود را آماده کرده تا نقشه خود را عملی سازند جلوتر خود را به اطراف آن گردنه رسانده و برای آنکه شناخته نشوند سر و صورت خود را با پارچه‏ای بسته بودند،همین که شتر به بالای گردنه رسید چند تن از آنها از عقب خود را به شتر پیغمبر رساندند،رسول‏خدا(ص)به آنها نهیبی زد و به حذیفه فرمود:

ـبا عصایی که در دست داری به روی شتران ایشان بزن.

حذیفه پیش رفت و عصای خود را به روی شتران آنها زد و آنان که پیش خود حدس زدند پیغمبر خدا از طریق وحی از توطئه آنها با خبر شده دچار وحشت و رعب شدند و درنگ را جایز ندانسته گریختند و در نقلی است که رسول خدا(ص)بر آنها نهیب زد و آنها گریختند.

و در سیره حلبیه است که شتر آن حضرت را نیز رم دادند و شتر از جا پرید و قسمتی از بار خود را نیز انداخت،در این وقت رسول خدا خشمناک شده به حذیفه دستور داد با عصای سرکج خود که از آهن بود مرکبهای آنها را از پیش رو بزند و آنها فرار کردند و بسرعت خود را به پایین کوه رسانده و در میان لشکریان خود را گم کردند و چون حذیفه بازگشت پیغمبر(ص)از او پرسید.

آنها را شناختی؟عرض کرد:

ـشترانشان را شناختم که یکی از آنها شتر فلانی و آن دیگر شتر فلانکس بود ولی خود آنها سر و صورتشان بسته بود و در تاریکی شب گریختند و من آنها را نشناختم!

فرمود:می‏دانی چه کار داشتند و منظورشان چه بود؟

عرض کرد:نه.

فرمود:اینها نقشه کشیده بودند تا به دنبال من به بالای گردنه بیایند و شتر مرا رم دهند و مرا به دره بیفکند!ولی خداوند مرا از توطئه آنها با خبر ساخت،حذیفه عرض کرد:ای رسول خدا!آیا دستور نمی‏دهی گردن آنها را بزنند؟

فرمود:خوش ندارم که مردم بگویند:محمد شمشیر در میان اصحاب و یاران خود نهاده است!

و طبق روایت مرحوم طبرسی(ره)در اعلام الوری پیغمبر(ص)نام یک یک آنها را برای حذیفه و عمار ذکر فرمود و سپس به آن دو دستور داد آن را مکتوم بدارند و به دیگران نگویند. (10)

یک مسلمان نمونه

عبد الله مزنی از مسلمانان نمونه‏ای بود که در مکه دعوت پیغمبر اسلام را پذیرفت و به دین اسلام در آمد،وقتی قبیله‏اش مطلع شدند که وی مسلمان شده او را تحت فشار قرار دادند تا دست از اسلام بردارد و از هر سو کار را بر او سخت گرفتند اما عبد الله همه دشواریها را تحمل می‏کرد و از آیین مقدس خود دست برنداشت،عمویش که سمت سرپرستی او را بر عهده داشت برای آنکه وی را به زانو درآورده تا تسلیم شود جامه او را بیرون آورد و پوشش او منحصر به یک پارچه مویی و خشن گردید که خطهای سفیدی در آن بود،اما عبد الله باز هم تحمل نمود و آن پارچه را دو قسمت کرد قسمتی را به کمر بست و قسمت دیگر را به شانه خود انداخت و دیگر نتوانست در مکه توقف کند و خود را به مدینه و نزد رسول خدا(ص)رسانید و به خاطر همان دو قطعه پارچه پشمین به«ذو البجادین»معروف شد،چون«بجاد»در لغت به معنای پارچه مویی خطدار و خشن است.

ذو البجادین در این جنگ شرکت کرده بود و چون به تبوک رسیدند نزد رسول خدا(ص)آمده گفت :ای رسول خدا درباره من دعا کن تا شهادت روزی من گردد!پیغمبر فرمود:پوست درختی برای من بیاور و چون آورد آن را به بازوی عبد الله بست و گفت:

«اللهم حرم دمه علی الکفار».

[خدایا خون او را بر کافران حرام گردان!]عبد الله با تعجب گفت:ای رسول خدا من که این را نخواستم!

فرمود:وقتی برای جنگ با دشمنان دین در راه خدا بیرون آمدی و تب تو را گرفت و همان تب سبب مرگ تو گردید تو شهید هستی!

عبد الله دیگر چیزی نگفت و چند روزی گذشت که ناگهان عبد الله تب کرد و به‏دنبال آن تب از دنیا رفت.

نیمه شبی بود که برخی از مجاهدان و سربازان دیدند در قسمتی از بیابان و کنار خیمه لشکریان آتشی افروخته شده و رفت و آمد و جنب و جوشی در روشنایی آتش به چشم می‏خورد،عبد الله بن مسعود گوید:حس کنجکاوی مرا وادار کرد به نزدیک آن روشنایی بروم و ببینم چه خبر است؟و چون نزدیک آمد پیغمبر اسلام را مشاهده کرد که با چند تن از اصحاب مشغول کندن قبری هستند تا جنازه ذو البجادین را در آن دفن کنند و چون قبر تمام شد خود پیغمبر به میان قبر رفت و به اصحاب فرمود:برادرتان را نزدیک آورید و سپس جنازه او را بغل کرد و به پهلو روی زمین قبر خوابانید آن گاه دست به دعا برداشت و گفت:

«اللهم انی امسیت راضیا عنه فارض عنه».

[خدایا من از این مرد خوشنود و راضی هستم تو نیز از او راضی باش.]

عبد الله بن مسعود گوید:من در آن وقت آرزو کردم که ای کاش من به جای ذو البجادین بودم !

در بازگشت پیامبر از تبوک داستان مسجد ضرار پیش آمد که در عنوان جداگانه‏ای به بحث آن می‏پردازیم.

سرنوشت سه تن متخلفان از جنگ

چنانکه پیش از این اشاره شد هنگامی که لشکر اسلام به سوی تبوک حرکت می‏کرد جمعی از منافقان به بهانه‏های مختلف از رفتن به همراه لشکریان تعلل کردند و سرانجام هم نرفتند و پس از مراجعت رسول خدا(ص)نیز به نزد آن حضرت آمده و برای نرفتن خود عذرها تراشیده و قسمها خوردند و پیغمبر اسلام نیز موظف بود در ظاهر گفتار آنها را قبول کند و باطن کارشان را به خدا واگذارد،ولی گروهی هم بودند که با اجازه پیغمبر اسلام و یا بدون کسب اجازه آن حضرت حرکت خود را موکول به بعد کردند و به خاطر سر و صورت دادن به کارها و ضبط محصول خرما و یا گرفتاریهای دیگری که داشتند در مدینه ماندند تا پس از انجام کارها خود را به تبوک برسانند،اما تنبلی و ترس از گرمای هوا و غیره مجال آن را که بتوانند به تبوک بروند به آنها نداد و یک روز هم خبردار شدند که لشکر اسلام مراجعت کرده و به نزدیکیهای مدینه رسیده‏اند.

اینان روی ایمانی که داشتند هیچ گونه بهانه‏ای برای غیبت و تأخیر خود ذکر نکردند و چنانکه در دل خود را مقصر می‏دانستند از اظهار آن نیز در نزد مردم باکی نداشتند و هر جا صحبت می‏شد علنا می‏گفتند:ما از اینکه به همراه مسلمانان به جنگ نرفته‏ایم شرمنده و مقصر هستیم و عذری جز تنبلی و امروز و فردا کردن و علاقه به مال دنیا نداشته‏ایم.

و از این رو وقتی پیغمبر اسلام به مدینه آمد و علت غیبت و خودداری آنها را از رفتن به تبوک سؤال کرد بدون ترس و واهمه حقیقت را اظهار کرده و گفتند:ما هیچ گونه بهانه‏ای جز تنبلی نداشتیم و از این رو خود را مقصر و گناهکار می‏دانیم و پیغمبر اسلام نیز فرمود :راست گفتید و اینک بروید تا خدا درباره شما حکم کند.

اینان سه نفر بودند که هر سه از مردان سرشناس مدینه و افرادی بودند که به‏شایستگی و صلاح شهرت داشتند:یکی مرارة بن ربیع،دیگری کعب بن مالک و سومی هلال بن امیة واقفی بود .

پیغمبر اسلام کم کم دستور داد مردم ارتباط خود را با این سه نفر متخلف قطع کنند و حتی از تکلم و معامله با آنها خودداری نمایند.پنجاه روز بر این منوال گذشت و در روزهای آخر حتی زنان آنها نیز مأمور شدند از آمیزش با آنان خودداری کنند.و خلاصه کارشان به جایی رسید که شهر مدینه با آن همه وسعت و جمعیت بر آنها تنگ شد،چون احدی با آنها سخن نمی‏گفت و پاسخشان را نمی‏داد و از آمیزش و مخالطت با آنان خودداری می‏کردند و از این رو برخی از آنها مانند کعب بن مالک به کوه و صحرا پناهنده شد و به کنار کوه«سلع»آمده و در آنجا خیمه و چادری زده و زندگی می‏کرد،تا سرانجام پس از گذشتن پنجاه روز توبه آنها قبول شد و خدای تعالی در ضمن آیه 117 و 118 سوره توبه قبولی توبه‏شان را به وسیله پیغمبر خود به اطلاع آنان رسانید. (11)

پی‏نوشتها:

1.سوره توبه،آیه .49

2.سوره توبه،آیه‏های 82ـ .81

3.آیات مزبور همگی در سوره برائت است و از آیه 38 شروع شده تا اواخر سوره و در خلال آنها ذکر شده است،و برای اطلاع بیشتر از تفسیر آیات و سخن منافقان می‏توانید به کتاب بحار الانوار،ج 21،ص 185 به بعد مراجعه کنید.

4.ترجمه سیره ابن هشام،ج 2،ص .323

5.برای اطلاع کامل از همه روایاتی که در این باره نقل شده به احقاق الحق،ج 5،صص 234ـ132 مراجعه شود.

6.خطبه فوق را صدوق(ره)نیز در من لا یحضر و از اهل سنت مقریزی در«الامتاع»با مختصر تفاوتی نقل کرده‏اند.

7.شاید منظور از غنای نفس بلند نظری و بی‏نیازی طبع،در برابر گدا طبعی و نظر تنگی باشد .

8.و ما تفصیل آن را در تاریخ زندگی امیر المؤمنین علی(ع)نگاشته‏ایم بدانجا مراجعه شود .

9.و در چند حدیث نیز عدد آنها چهارده نفر ذکر شده شش تن از قریش و بقیه از مردم مدینه .

10.و نظیر این ماجرا را در مراجعت رسول خدا(ص)از سفر حجة الوداع نیز نقل کرده‏اند،و نام برخی نیز از آنها که بعدا زمام امور مسلمانان را در دست گرفتند در میان توطئه‏گران ذکر شده،چنانکه در اینجا نیز در بعضی روایات نامشان به چشم می‏خورد!

11.و در تفسیر قمی است که آن هر سه وقتی متوجه شدند مردم از آنها دوری می‏کنند و حتی همسران ایشان نیز از نزدیک شدن با آنها خودداری می‏نمایند هر سه از شهر خارج شده به کنار کوه«سلع»رفتند،و در آنجا خیمه‏ای زده و روزها را روزه می‏گرفتند و کارشان گریه و زاری و توبه و استغفار به درگاه خدای تعالی بود،و هنگام افطار خانواده‏هاشان می‏آمدند و غذایی برای آنها آورده و بی آنکه با ایشان سخن بگویند غذا را گذارده و باز می‏گشتند و چون چندی بر این منوال گذشت،کعب بن مالک به آن دو رفیق دیگرش گفت:

وضع ما این گونه است که می‏بینید و خدا بر ما خشم کرده و رسول خدا و مردم مسلمان و حتی خانواده‏های ما نیز با ما قهر و غضب کرده‏اند،پس چرا ما خودمان با یکدیگر قهر نکنیم و به دنبال آن هر سه از یکدیگر فاصله گرفته و هر کدام جایی از اطراف آن کوه را برای خود انتخاب کرده و سوگند خوردند که با یکدیگر سخن نگویند تا آنکه بدان حال بمیرند و یا خدای تعالی توبه‏شان را بپذیرد.

و چون سه روز از این جریان گذشت خدای تعالی توبه‏شان را پذیرفت و آیات مزبور در این باره به پیغمبر(ص)نازل شد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 596

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:34  توسط هادی کردان  | 

فتح مکه

 

 

پیش از این در جریان صلح حدیبیه گفته شد که از جمله مواد قرارداد صلح این بودکه هر یک از قبایل عرب بخواهند با قریش و یا پیغمبر اسلام هم‏پیمان شوند آزاد باشند و از این رو دو دسته از قبایل مزبور به نام‏«بنی بکر»و«خزاعه‏»که سالها بود میانشان اختلاف و نزاع بود هر کدام در پیمان یکی از دو طرف در آمدند.

«خزاعة‏»با پیغمبر اسلام همپیمان شدند و«بنی بکر»با قریش.

نزدیک دو سال از این پیمان گذشته بود و این دو قبیله بدون جنگ با همدیگر روزگار را می‏گذراندند و اتفاقی میان آنها رخ نداد، ولی این وضع به هم خورد و بنی بکر در صدد حمله به‏«خزاعه‏»بر آمد و به دنبال این فکر به مکه رفتند و با برخی از بزرگان قریش مانند عکرمة بن ابی جهل و صفوان بن امیه در این باره مذاکره کرد آنها را نیز با خود همراه ساخته و نقشه حمله به‏«خزاعه‏»را با آنها طرح نموده از آنها نیز در این باره کمک گرفتند.

و برخی احتمال داده‏اند که عقب نشینی مسلمانان در جنگ مؤته سبب شد که بنی بکر به این فکر بیفتند زیرا فکر می‏کردند با عقب نشینی مسلمانان در مؤته نفوذ آنها در جزیرة العرب متزلزل گشته و می‏توانند ضربه‏ای بر آنها وارد کنند.

و به هر صورت شبی که خزاعه بی‏خبر از همه جا در منزلهای خود آرمیده بودند مورد حمله بنی بکر و دستیاران قریشی آنها واقع شده و مطابق نقلی بیست نفر آنها به دست‏بنی بکر کشته شد و با اینکه خود را به نزدیکی مکه رساندند و داخل حرم شدند باز هم بنی بکر دست‏بردار نبودند و به کشتار و جنگ با آنها ادامه دادند.

رسول خدا(ص)در مسجد مدینه نشسته بود که عمرو بن سالم خزاعی با گروهی سراسیمه وارد مسجد شد و خبر این حمله ناجوانمردانه و نقض پیمان بنی بکر - و قریش - را به اطلاع آن حضرت رسانید، و از او کمک و یاری طلبید.

رسول خدا(ص)که از شنیدن این خبر متاثر شده بود و عده یاری و کمک به آنها را به وی داد و آماده بسیج لشکر به سوی مکه و جنگ با قریش گردید.

ابو سفیان به مدینه می‏آید

از آن سو قریش از کرده خود پشیمان شده و فکر حمله متقابل پیغمبر اسلام آنهارا سخت مضطرب و نگران کرد و در صدد جبران و تلافی این عمل بر آمده و ابو سفیان را مامور کردند به مدینه برود و به هر ترتیب می‏تواند قرارداد صلح را تجدید کند و جلو حمله احتمالی مسلمانان را به مکه بگیرد.

به همین منظور ابو سفیان به مدینه آمد و روی حسابی که پیش خود کرده بود یکسر به خانه دخترش ام حبیبه که جزء همسران پیغمبر بود وارد شد.

ابو سفیان فکر کرده بود با ورود به خانه او می‏تواند به طور خصوصی پیغمبر اسلام را دیدار کرده و به ترتیبی کار را اصلاح کند، اما همین که وارد اتاق دخترش گردید با بی‏اعتنایی ام حبیبه مواجه گردید و چون خواست روی فرش بنشیند ام حبیبه بسرعت پیش رفت و فرش را از زیر پای او جمع کرد!

ابو سفیان با ناراحتی پرسید: دخترم آیا مرا لایق این فرش ندانستی یا آن را در خور من ندیدی؟

ام حبیبه پاسخ داد: نه، بلکه این فرش مخصوص پیغمبر اسلام است و تو مرد مشرک و نجسی هستی بدین جهت نخواستم روی آن بنشینی!

ابو سفیان با خشم گفت: ای دختر گویا پس از من به تو شری و گزندی رسیده است!

این سخن را گفت و از خانه او بیرون آمد و خود را به پیغمبر(ص)رسانده گفت: ای محمد خون قوم خود را حفظ کن و قریش را پناه ده و پیمان را تجدید کن!

پیغمبر فرمود: مگر پیمان شکنی کرده‏اید ای ابو سفیان؟گفت: نه، فرمود: پس ما سر همان پیمانی که بودیم هستیم!

ابو سفیان دیگر نتوانست‏سخنی بگوید و برخاسته پیش ابو بکر آمد و از وی خواست تا پیش پیغمبر وساطت کند ولی ابو بکر حاضر به این کار نشد، از این رو به نزد عمر رفت و او نیز با تندی ابو سفیان را از پیش خود براند، از آنجا به نزد علی بن ابیطالب(ع)رفت و به آن حضرت اظهار کرد: یا علی قرابت و خویشی تو از همه کس به من نزدیکتر است و من برای انجام حاجتی به این شهر آمده‏ام و از تو درخواست دارم نگذاری من ناامید از این شهر بروم و پیش پیغمبر در انجام کار من وساطت کنی!

علی(ع)بدو فرمود: ای ابو سفیان وای بر تو مگر نمی‏دانی که پیغمبر چون تصمیم به‏کاری گرفت کسی نمی‏تواند در آن باره با او سخنی بگوید.

ابو سفیان رو به فاطمه دختر رسول خدا(ص)که با دو فرزندش حسن و حسین(ع)در اتاق نشسته بودند کرده گفت: ای دختر محمد ممکن است‏به این کودکان خود دستور دهی تا کسی را در پناه خود گیرند و برای همیشه آقا و بزرگ عرب باشند؟

فاطمه(ع)فرمود: فرزندان من هنوز به آن مرتبه نرسیده‏اند که بدون اجازه پیغمبر کسی را در پناه خود گیرند.

کار بر ابو سفیان سخت‏شده بود و داشت راه چاره بر او مسدود می‏شد و نمی‏دانست چه باید بکند از این رو دوباره متوسل به علی(ع)شده گفت:

ای ابا الحسن راه چاره بر من بسته شده تو راهی پیش پای من بگذار و بگو تا من چه بکنم؟

علی(ع)که دید اگر بخواهد با ابو سفیان تندی کند و او را با خشونت از پیش خود براند یکی از دو زیان را دارد: یا ابو سفیان در مدینه می‏ماند و به وسایل دیگری متشبث می‏شود و ممکن است پیغمبر اسلام را در محذور بزرگی قرار دهد و مانع فتح مکه گردد و یا اینکه مایوس و خشمگین به مکه باز می‏گردد و با تحریک قریش و سایر قبایل همپیمان آنها، جنگ تازه‏ای به راه می‏اندازد و لااقل آنکه مشکلی سر راه نشر توحید و پاک کردن هر چه زودتر شهر مکه و خانه خدا از بت و بت پرستی ایجاد می‏کند.

از این رو کمی فکر کرده و بدو گفت: ای ابو سفیان به خدا سوگند من اکنون راهی را که برای تو سودمند باشد سراغ ندارم جز آنکه تو بزرگ بنی کنانه هستی اینک برخیز و به میان مردم برو و آنها را زنهار بده و در پناه خویش در آور و تمدید قرارداد صلح را از طرف خود به مردم اعلام کن و آن گاه به مکه باز گرد!

ابو سفیان پرسید: آیا این کار برای من سودی دارد؟

علی(ع)فرمود: گمان ندارم سودی داشته باشد اما چیز دیگری اکنون به نظرم نمی‏رسد.

ابو سفیان برخاسته به مسجد آمد و طبق راهنمایی علی(ع)در میان مردم ایستاده‏گفت: ای مردم من همه شما را در پناه خویش قرار داده و قرارداد صلح را تمدید کردم!این سخن را گفته و شتر خود را سوار شد و به مکه بازگشت.

بزرگان قریش که از آمدن ابو سفیان مطلع شدند، به نزد او آمده و پرسیدند: چه کردی؟گفت: به نزد محمد رفتم و با او گفتگو کردم ولی نتیجه‏ای نگرفتم، پس به نزد پسر ابی قحافه رفتم در او هم خیری ندیدم، آن گاه به نزد پسر خطاب رفتم او را نیز سخت دیدم، از آنجا به نزد علی رفتم و او را نرمتر از دیگران دیدم، و او راهی پیش پای من گذارد و من انجام دادم و به خدا هر چه فکر می‏کنم نمی‏دانم آیا کاری را که به دستور او انجام داده‏ام فایده‏ای دارد یا نه؟

از او پرسیدند: چه راهی؟

گفت: به من دستور داد مردم را پناه دهم و من هم این کار را کردم!

بدو گفتند: آیا محمد هم آن را امضا کرد؟

گفت: نه!

گفتند: به خدا علی تو را مسخره کرده، آخر این کار چه سودی داشت؟

ابو سفیان گفت: به خدا راهی جز این نداشتم.

تجهیز لشکر

پس از رفتن ابو سفیان رسول خدا(ص)به مردم دستور داد آماده سفر شوند و به خانواده خود نیز دستور داد وسایل سفر او را تهیه کنند اما مقصد را اظهار نکرد، و به قبایل اطراف و همپیمانان خود نیز دستور بسیج داد و چون آماده حرکت‏شدند مقصد را به آنها خبر داد که شهر مکه است و برای فتح مکه می‏رود و کوشش داشت که لشکر با جدیت و سرعت هر چه بیشتر بروند تا قریش از حرکت او آگاه نشود و در این باب دعا هم کرده از خدا نیز خواست که اخبار او را از قریش پنهان دارد و هنگام رکت‏سپاهی گران که مرکب از ده هزار لشکر بود آماده حرکت‏شد و نخستین بار بود که مدینه چنین سپاهی را به خود می‏دید.

نامه حاطب بن ابی بلتعه به قریش

اما از آن سو حاطب بن ابی بلتعه که در زمره مسلمانان در مدینه به سر می‏برد ولی زن و بچه‏اش در مکه بودند نامه‏ای برای قریش نوشت‏بدین مضمون:

«ان رسول الله جاءکم بجیش کاللیل یسیر کالسیل‏»

[پیغمبر خدا با لشکری همچون توده‏های تاریک شب و بسرعت‏سیل به سوی شما می‏آید. ]

این نامه را به زنی داد که نامش ساره بود و چنانکه نقل شده پیش از آن در مکه به خوانندگی روزگار می‏گذرانید ولی پس از جنگ بدر و عزادار شدن مردم در آن شهر کارش کساد شده بود و مشتری نداشت از این رو به مدینه آمد وی به آن زن ده دینار پول داد که آن را مخفیانه و بسرعت‏به مکه برساند.

ساره نامه را گرفت و در میان گیسوان خود پنهان کرد و راهی مکه شد.

از آن سو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و آن حضرت را از ماجرای نامه حاطب بن ابی بلتعه مطلع ساخت، پیغمبر بی‏درنگ علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام را به دنبال آن زن فرستاد و بدانها گفت: زنی به این نام و نشان برای قریش نامه می‏برد، نامه را از او بگیرید و او را به مدینه باز گردانید.

آن دو بسرعت آمدند و در ذی الحلیفه - یک فرسخی مدینه - یا جای دیگر به آن زن رسیدند و او را متوقف کرده و بار و اثاثش را جستجو کردند و چیزی نیافتند، در این وقت علی(ع)پیش رفت و از روی تهدید به آن زن فرمود: به خدا سوگند نه به رسول خدا(ص)دروغ گفته شده و نه او به ما دروغ گفته است اکنون یا خودت نامه را بده یا به ناچار جامه‏ات را بیرون می‏کنم و نامه را به دست می‏آورم، آن زن که علی(ع)را مصمم دید گفت: به کناری برو و سپس نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود بیرون آورد و به علی(ع)داد. (1) علی(ع)نامه را گرفت و آن زن را به مدینه بازگرداندند.

پیغمبر(ص)حاطب بن ابی بلتعه را خواست و بدو فرمود: چه سبب شد که تو این نامه را به قریش بنویسی؟عرض کرد: یا رسول الله به خدا سوگند من به خدا و رسول او ایمان دارم و هیچ گونه تزلزلی برای من در دین پیدا نشده ولی من در میان مردم این شهر عشیره و فامیلی ندارم و زن و فرزند من نیز در شهر مکه است‏خواستم از این راه خدمتی به آنها کرده باشم که احیانا(اگر جنگی پیش آمد و آنها پیروز شدند)در قت‏حاجت از آنها برای حفاظت زن و فرزند خود کمک بگیرم.

در روایت‏شیخ مفید(ره)است که چون علی(ع)نامه را آورد پیغمبر(ص)دستور داد مردم را به مسجد بخوانند و سپس به منبر رفت و فرمود: مردم!من از خدا درخواست کردم تا جریان حرکت ما را از قریش پنهان دارد ولی مردی از شما به مردم مکه نامه نوشته و خبر ما را به آنها گزارش داده اکنون آن کس که نامه نوشته برخیزد و خود را معرفی کند و یا آنکه وحی الهی او را معرفی کرده و رسوا خواهد شد!

کسی برنخاست و چون بار دوم تکرار کرد حاطب بن ابی بلتعه در حالی که همچون بید می‏لرزید از جا برخاست و عرض کرد: نویسنده نامه من هستم و به خدا سوگند این کار را از روی شک به نبوت شما و نفاق در دین انجام ندادم - و سپس همان سخنان را که در بالا ذکر کردیم اظهار داشت - .

در این وقت عمر بن خطاب پیش آمد و گفت: یا رسول الله این مرد منافق شده دستور می‏دهید تا من او را بکشم، پیغمبر او را از این کار منع کرد و سپس دستور داد او را از مسجد بیرون کنند و مردم برخاسته او را از مسجد بیرون کردند ولی حاطب بن ابی بلتعه با نگاههای معذرت خواهانه خود به آن حضرت نگاه می‏کرد از این رو رسول خدا(ص)دستور داد او را به مسجد بازگرداندند، و بدو فرمود: من تو رابخشیدم و از خطای تو در گذشتم از خدا بخواه که تو را بیامرزد و دیگر به چنین کاری دست نزنی!

و به گفته مفسران آیه ذیل در شان حاطب بن ابی بلتعه و در این ماجرا نازل شد:

«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودة و قد کفروا بما جاءکم من الحق. . . » (2) تا به آخر.

[ای مؤمنان دشمن من و دشمن خود را به دوستی نگیرید(و برای خود دوست انتخاب نکنید) که مودت خود را(از طریق مکاتبه)به آنها هدیه کنید، با اینکه بدان حقی که برای شما آمده کافر شدند. . . ]تا به آخر.

حرکت‏سپاه به سوی مکه

روز دهم ماه رمضان بود که سپاه ده هزار نفری اسلام، مدینه را به قصد فتح مکه ترک کرد و مردم مهاجر و انصار عموما در این سفر همراه رسول خدا(ص)حرکت کردند و از قبایل اطراف نیز گروه زیادی به آنها ملحق شده بودند، و تمام کوشش پیغمبر اسلام که می‏خواست‏خبر حرکت او به قریش نرسد برای آن بود که مقاومتی از قریش در برابر آنها نشود و قریش به جنگ و مقاومت‏برنخیزد و خونی در مکه ریخته نشود و بدین ترتیب حرمت‏خانه کعبه و حرم خدا شکسته نگردد، از این رو پس از حرکت نیز دستور داد لشکر بسرعت‏حرکت کنند و به نقل مورخین این فاصله زیاد را به یک هفته طی کردند، و شب هنگام به‏«مر الظهران‏»یک منزلی مکه رسیدند و در آنجا توقف کردند بی آنکه مردم مکه از ورود آنان اطلاعی داشته باشند.

عباس بن عبد المطلب عموی پیغمبر نیز با چند تن از خویشان آن حضرت که به قصد مهاجرت به مدینه از مکه بیرون آمده بودند در بین راه به رسول خدا رسیده و به آن حضرت ملحق شدند.

مورخین نوشته‏اند: در آن وقت عباس بن عبد المطلب به فکر افتاد تا به وسیله‏ای مردم مکه را از ورود این سپاه عظیم مطلع سازد و فکر جنگ و مقاومت را از سر آنها دور کند و آنها را برای ورود لشکر اسلام آماده سازد و به همین منظور از میان لشکراسلام بیرون آمده و به سمت مکه به راه افتاد تا به وسیله‏ای این خبر را به مردم مکه برساند و برخی احتمال داده‏اند که شاید در این باره با پیغمبر نیز مشورت کرده و از آن حضرت اجازه این کار را گرفته باشد، ولی به نظر می‏رسد این احتمال را تاریخ نویسانی که عموما جیره خواران خلفای بنی عباس بوده و یا از کانال آنها به مردم می‏رسید و کنترل می‏شد و به وسیله کنترل کنندگان در تاریخ آمده باشد، و الله العالم.

از آن سو ابو سفیان و برخی از سران قریش که از عکس العمل پیغمبر اسلام در نقض پیمان صلح حدیبیه واهمه و بیم داشتند برای کسب خبر و اطلاع از تصمیم و یا حرکت لشکر اسلام، شبها که می‏شد از مکه خارج می‏شدند و از مسافران و افرادی که از سمت مدینه به شهر وارد می‏شدند تفحص و جستجو می‏کردند تا اطلاعی به دست آورند و تا به آن شب از کسی در این باره چیزی نشنیده بودند.

رسول خدا(ص)در آن شب دستور داد لشکر در بیابان پراکنده شوند و هر یک آتشی برافروزند تا اگر کسی از قریش آنها را ببیند عظمت و کثرت آنها را بدانند و از این راه به هدف خود نیز - که فتح مکه بدون جنگ و خونریزی بود - کمک کرده باشد.

آن شب ابو سفیان با بدیل بن ورقاء خود را به بالای دره‏ای که مشرف به‏«مر الظهران‏»و محل توقف سپاهیان اسلام بود رساندند و ناگاه مشاهده کردند در سرتاسر آن بیابان پهناور آتش روشن شده و دانستند سپاه عظیمی در آن صحرا فرود آمده!

ابو سفیان با تعجب و وحشت رو به بدیل کرده گفت: به خدا سوگند تاکنون من این همه آتش و این قدر لشکر ندیده بودم!

بدیل بن ورقاء گفت: گمان می‏کنم اینان مردم قبیله خزاعه هستند که به منظور حمله به بنی بکر و انتقام از آنها بدینجا آمده‏اند!

ابو سفیان گفت: قبیله خزاعه کمتر از آن است که این همه آتش و چنین جمعیتی داشته باشد!

در این وقت عباس بن عبد المطلب که بر استر مخصوص رسول خدا(ص)سوار شده‏بود و در آن نزدیکی گردش می‏کرد صدای ابو سفیان را شنید و خود را بدو رسانده گفت: ای ابا حنظله!

ابو سفیان صدای عباس را شناخت و گفت: ای ابا فضل!

آن دو به هم نزدیک شده و به گفتگو پرداختند.

ابو سفیان پرسید: چه خبر است؟و اینها کیان‏اند؟

عباس گفت: اینها مسلمانان هستند که به همراه پیغمبر اسلام برای فتح مکه آمده‏اند!

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم به قربانت‏بگو اینک چاره چیست و چه باید کرد؟

عباس گفت: اگر تو را ببینند گردنت را می‏زنند چاره این است که پشت‏سر من سوار شوی تا تو را به نزد پیغمبر ببرم و از آن حضرت برای تو امان بگیرم.

ابو سفیان بی‏تامل پشت‏سر عباس بر استر پیغمبر سوار شد و عباس بسرعت‏به سوی اردوگاه بازگشت و راه خیمه پیغمبر اسلام را در پیش گرفت و به هر آتشی که می‏رسید لشکریان نگاه می‏کردند چون استر پیغمبر را می‏دیدند راه را باز کرده و متعرض سواران نمی‏شدند تا نزدیکی سراپرده رسول خدا(ص)به آتشی که عمر افروخته بود برخوردند، عمر در ابتدا وقتی استر پیغمبر و بر پشت آن عباس عموی آن حضرت را دید، راه را باز کرد ولی وقتی پشت‏سر عباس، ابو سفیان را مشاهده کرد با ناراحتی فریاد زد:

این دشمن خدا ابو سفیان است که بدون امان به دست ما افتاده باید او را کشت، این سخن را گفت و به سوی خیمه پیغمبر دوید تا اجازه قتل او را از پیغمبر بگیرد، عباس که متوجه موضوع شد بسرعت‏خود را به خیمه آن حضرت رسانید و داد زد: من ابو سفیان را امان داده‏ام و بدین ترتیب مشاجره سختی بین عباس و عمر در گرفت و سرانجام پیغمبر آن دو را آرام کرده و دستور داد عباس ابو سفیان را به خیمه خود ببرد و تا صبح نزد خود نگاه دارد و چون صبح شود او را به خیمه آن حضرت بیاورد. (3)

ابو سفیان در خیمه رسول خدا

همین که صبح شد و صدای بلال - مؤذن مخصوص - بلند شد ابو سفیان از عباس پرسید: این صدا چیست؟پاسخ داد: این صدای مؤذن پیغمبر است که برای نماز اذان می‏گوید و پس از آن ابو سفیان را به خارج خیمه آورد و ابو سفیان مشاهده کرد چگونه مسلمانان اطراف پیغمبر را گرفته و نمی‏گذارند آب وضوی او به زمین بریزد، ابو سفیان در شگفت‏شد و به عباس گفت:

- بالله لم ار کالیوم کسری و قیصر!.

[به خدا سوگند پادشاه ایران و امپراتور روم را این چنین بزرگ و عزیز ندیده‏ام!]و چون نماز بر پا شد و آن صفوف منظم را پشت‏سر پیغمبر دید و نماز به پایان رسید سخت تحت تاثیر عظمت و شکوه آنان قرار گرفته بود، پس از اتمام نماز او را به نزد رسول خدا(ص)بردند و پیغمبر در حالی که بزرگان مهاجر و انصار در حضورش بودند ابو سفیان را مخاطب ساخته فرمود:

وای بر تو ای ابا سفیان هنوز وقت آن نرسیده که بدانی معبودی جز خدای یگانه نیست؟

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم به قربانت. راستی که چه اندازه بردبار و کریم و نسبت‏به خویشاوندان خود مهربان و رئوف هستی!به خدا من فکر می‏کنم اگر به جز خدای یگانه معبودی بود تاکنون برای من کاری صورت داده بود.

پیغمبر فرمود: وای بر تو ای ابا سفیان هنوز وقت آن نشده که بدانی من فرستاده ازجانب خدا و پیغمبر او هستم؟

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم به فدای تو!چقدر رحیم و بزرگوار و نسبت‏به خویشان مهربانی و به خدا من هنوز در این باره اندیشه و فکر می‏کنم!

در اینجا عباس سخن او را قطع کرده و با پرخاش به او گفت: وای بر تو چرا معطلی تا گردنت را نزده‏اند مسلمان شو!

ابو سفیان از روی ناچاری مسلمان شد، و عباس (4) به رسول خدا عرض کرد: یا رسول الله ابو سفیان مرد جاه طلبی است‏خوب است او را افتخاری بدهید؟پیغمبر فرمود: آری هر کس به خانه ابو سفیان برود در امان است!و هر کس به مسجد الحرام پناه برد در امان است و هر کس به خانه خود برود و در را به روی خویش ببندد در امان است.

و همین که ابو سفیان برخاست که برود رسول خدا(ص)به عباس فرمود: او را در تنگه دره روی دماغه کوه نگهدارد تا لشکر اسلام از آنجا و از پیش روی ابو سفیان عبور کنند و آن وقت او را رها سازد.

رسول خدا(ص)باز هم به منظور همان هدفی که داشت و می‏خواست در جریان فتح مکه خونی ریخته نشود و قریش به فکر مقاومت نیفتند این دستور را داد تا ابو سفیان از نزدیک سپاه منظم و عظیم اسلام را ببیند و مرعوب گردد.

عباس کنار ابو سفیان نشست و دسته‏های منظم سپاه از پیش روی آن دو می‏گذشتند و عباس یک یک آنها را به ابو سفیان معرفی می‏کرد که اینها قبیله سلیم‏اند. . . اینها مزینه هستند. . . اینها کیان‏اند. . .

ابو سفیان سخت مرعوب شده بود بخصوص وقتی‏«کتیبة الخضراء»و محافظین مخصوص رسول خدا(ص)را که غرق در اسلحه بودند و فقط چشمانشان از زیر کله خود پیدا بود مشاهده کرد به عباس گفت: هیچ کس تاب مقاومت در برابر اینها را ندارد!به خدا سوگند ای عباس سلطنت‏برادر زاده‏ات عظیم گشته است!در این وقت عباس ابو سفیان را رها کرد و او بسرعت از لشکر اسلام جلو افتاده خود را به مکه رسانید و فریاد زد: ای گروه قریش این محمد است که با سپاهی گران می‏آید، سپاهی که هیچ یک از شما تاب مقاومت در برابر آنها را ندارید، و بدانید که هر کس به خانه من در آید در امان است!

هند - دختر عتبه - که همسر ابو سفیان بود وقتی این خبر را از شوهرش شنید برخاست و سبیلهای او را به دست گرفت و فریاد زد:

این انبانه پر از باد و بی‏خاصیت را بکشید!رویت زشت‏باد با این خبری که آوردی! ابو سفیان گفت: وای بر شما این زن شما را فریب ندهد که شما تاب مقاومت‏با این سپاه را ندارید بدانید هر کس داخل خانه من شود در امان است!

مردم گفتند: خدایت‏بکشد آخر خانه تو گنجایش ندارد!

گفت: هر کس هم که به خانه خود برود و در را بروی خود ببندد در امان است و هر کس نیز که به مسجد برود در امان است!

مردم دیگر درنگ نکرده و جمعی به خانه‏های خود و گروهی هم به مسجد رفتند.

در ذی طوی

سپاه مجهز اسلام به‏«ذی طوی‏»رسید - جایی که مکه نمایان می‏شد - از طرف قریش هیچ گونه مقاومت و عکس العملی دیده نمی‏شد و سکوت شهر مکه را فرا گرفته در این وقت رسول خدا(ص)دستور توقف داد و ناگهان به یاد روزی که تنها از ترس مشرکان از این شهر خارج شده بود افتاد و به عنوان شکر گزاری پیشانی خود را بر پالان شتر نهاد تا برای خدای بزرگ و مهربانی که او را به این عظمت رسانده سجده شکر گزارد و سپس لشکر را بر چهار دسته تقسیم کرد و هر دسته را مامور ساخت از سمتی وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با کسی جنگ و زد و خورد نکنند مگر آنکه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود، فقط چند نفر بودند که به خاطر سوابق سویی که داشتند و هیچ گونه امیدی به اصلاحشان نبود خونشان را هدر کرد و فرمان داد آنها را هر کجا یافتند بکشند و بعدا نیز چند تن از آنها را طبق دستور بعدی‏بخشید و مورد عفو قرار داد.

فرماندهان - چنانکه گفته‏اند - عبارت بودند از زبیر بن عوام، خالد بن ولید، ابو عبیده جراح و سعد بن عباده.

سعد بن عباده که یکی از فرماندهان بود پرچم را به دست گرفته و با خواندن این رجز

«الیوم یوم الملحمة

الیوم تسبی الحرمة‏» (5)

شعار جنگ را زنده کرد، اما وقتی پیغمبر آن را شنید به علی بن ابیطالب(ع)دستور داد خود را به سعد برساند و پرچم را از دست او گرفته و به جای آن بگوید«الیوم یوم المرحمة‏» (6) و بدین ترتیب این شعار هم خاموش شد.

گروههای چهارگانه از چهار سمت وارد مکه شدند، خود پیغمبر نیز از طریق‏«اذاخر»به شهر در آمد و در کنار قبر ابو طالب و خدیجه قبه و سراپرده‏ای برای آن حضرت نصب کردند که در آن سکونت کند.

مردم شهر به خانه‏های خود رفته و گروه زیادی هم به مسجد رفته بودند و مکه حالت تسلیم به خود گرفته بود تنها در یکی از محله‏های شهر که گروهی از قبیله هذیل و بنی بکر - یعنی همان قبیله‏ای که با شبیخون زدن به خزاعه سبب نقض پیمان حدیبیه شده بودند - سکونت داشتند به تحریک عکرمة بن ابی جهل و صفوان بن امیه سر راه را بر سپاهیان اسلام گرفته و آماده جنگ شدند، و در جایی به نام‏«خندمه‏»موضع گرفتند.

سپاهی که از آن محله می‏گذشت‏سپاهی بود که تحت فرماندهی خالد بن ولید پیش می‏رفت، خالد که از جریان مطلع شد دستور جنگ داد و شمشیرها کشیده شد و مشرکان را تا نزدیکی مسجد الحرام به عقب راندند و در این گیرودار بیست نفر از بنی بکر کشته شد و بقیه از جمله عکرمه و صفوان فرار کردند و رسول خدا(ص)که از دور چشمش به برق شمشیرها افتاد دانست که در آنجا درگیری و جنگ رخ داده و چون دستور داد تا به آنها پیغام دهند که دست از جنگ بردارند کار پایان پذیرفته بود و مشرکان پس از به جای گذاشتن بیست نفر کشته فرار کرده و تسلیم شده بودند. (7)

در کنار خانه کعبه

گروههای چهارگانه از چهار سمت مکه خود را به کنار مسجد الحرام رساندند، رهبر عالی قدر اسلام نیز پس از آنکه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل کرد از خیمه مخصوص بیرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجد الحرام حرکت کرد، شهر مکه که روزی تمام نیروی خود را برای مبارزه با دعوت الهی پیغمبر اسلام و در هم کوبیدن ندای مقدس آن بزرگوار به کار گرفته بود، اکنون سکوتی توام با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شکاف درهای خانه و گروهی از بالای کوهها آن همه عظمت و شکوه نواده عبد المطلب و پیامبر بزگوار اسلام را مشاهده می‏کردند.

خود پیغمبر نیز آن خاطرات تلخ و تمسخر و تکذیب‏هایی را که در این شهر از دست مشرکان و بت پرستان در طول سیزده سال دیده بود از نظر می‏گذراند و از این همه نعمت و قدرت که خدای تعالی به او ارزانی داشته با دل و زبان سپاسگزاری‏می‏کرد و گاهی هم اشک شوق در دیدگان حق بینش حلقه می‏زد و کوچه‏های مکه را یکی پس از دیگری پشت‏سر می‏گذارد و به سوی خانه کعبه که به دست قهرمان توحید در جهان، حضرت ابراهیم خلیل الرحمان جد امجدش بر پا شده بود، پیش می‏رفت.

لشکر اسلام آماده شد تا در رکاب پیشوای عالی قدر و آسمانی خود مراسم طواف خانه کعبه را انجام دهد، و برای ورود آن حضرت کوچه داده و راه باز کرده‏اند پیغمبر اسلام در حالی که مهار شترش در دست محمد بن مسلمه بود و جانبازان اسلام دورش حلقه زده بودند به کنار خانه رسید و همچنان که سواره بود طواف کرد و سپس با چوبدستی که در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پیاده شد و دست‏به کار پایین آوردن بتهایی که بر دیوار کعبه آویخته بودند گردید تا آنها را بشکند و چون در دسترس نبود به علی(ع)دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آنها را به زیر افکند (8) ، و در سیره حلبیه و بسیاری از کتابهای شیعه و اهل سنت آمده که از علی(ع) پرسیدند: هنگامی که بر شانه پیغمبر(ص)بالا رفتی خود را چگونه دیدی؟فرمود: چنان دیدم که اگر می‏خواستم ستاره ثریا را در دست‏بگیرم می‏توانستم. آن گاه عثمان بن طلحه را که کلیددار کعبه بود خواست تا در خانه را بگشاید سپس وارد خانه‏کعبه شد و تصویرهایی را که مشرکین از پیمبران و فرشتگان ساخته و در کعبه آویخته بودند با چوبدستی خود بر زمین ریخت و این آیه را تلاوت می‏کرد:

«قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا».

[بگو حق آمد و باطل نابود شد که براستی باطل نابود شدنی است. ]

مشرکان مکه و سرکردگان و سخنوران آنها مانند ابو سفیان و سهیل بن عمرو و دیگران در کنار مسجد الحرام صف کشیده‏اند و با خود فکر می‏کنند آیا اکنون که پیغمبر اسلام مکه را فتح کرده پاسخ آن همه شکنجه‏ها و تهمت و افتراها و تمسخر و تکذیبها و سرانجام آن همه لشکر کشی‏ها و توطئه‏هایی را که در طول بیست‏سال تمام بر ضد او کردند تا جایی که برای کشتن و قتل او همدست‏شدند و او را ناچار کردند شبانه از شهر و دیار و کعبه آمال خود فرار کند، چه خواهد داد و چه تصمیمی درباره آنها خواهد گرفت و از سوی دیگر ده هزار سپاهی اسلام که از طواف فراغت‏حاصل کرده فضای مسجد را پر نموده و جای ایستادن را بر مردم تنگ ساخته و همه سرکشیده‏اند تا سرانجام کار را ببینند، ناگهان دیدند چهره زیبا و درخشان محمد(ص)از میان درهای کعبه نمودار شد و دو دست‏خود را به دو طرف در گرفت و نگاهی به چهره‏های رنگ پریده و اجساد لرزان مکیان کرد و با یک نگاه ممتد همه را از زیر نظر گذرانید!

مردم می‏خواهند بدانند آیا این رادمرد الهی و قهرمان مبارزه با شرک و بت‏پرستی اکنون چه می‏خواهد بگوید و با دشمنان خود چه رفتاری می‏خواهد انجام دهد.

چشمها به لب پیغمبر دوخته شد و سکوت مبهمی سراسر مسجد را فرا گرفته، در یک قسمت مسجد که مشرکین صف زده‏اند دلها از ترس می‏تپد و قسمت دیگر را که لشکر پیروز اسلام پوشانده قلبها لبریز از شوق و پیروزی است، قرشیان مرگ و حیات خود را در میان لبان پیغمبر می‏بینند و خشم و رحمت را در چشمان رسول خدا(ص)و نگاههایش می‏خوانند.

آنان که اکثرا هنوز محمد(ص)را به نبوت نشناخته بودند و او را پیامبر الهی نمی‏دانستند حق داشتند وحشت و اضطراب داشته باشند، زیرا اگر آن روز پیغمبربزرگوار اسلام مانند سرداران فاتح دیگری که آنها سابقه‏شان را داشتند با گفتن یک جمله‏«القتل‏»، «النهب‏»و یا«الاسر»فرمان قتل و یا غارت و اسارت آنها را صادر می‏کرد، مردی از قریش زنده نمی‏ماند و خانه‏ای به جای نبود، اما نمی‏دانستند که او پیامبر الهی است و به تعبیر قرآن کریم‏«رحمة للعالمین‏»است، و در هنگام اقتدار و پیروزی مغرور قدرت نشده و تحت تاثیر هوا و هوسهای شخصی و نفسانی قرار نخواهد گرفت.

باری لحظه‏های پراضطراب و تاریخی آن روز برای آنان بکندی گذشت و انتظار به پایان رسید و صدای روح افزای فاتح مکه در فضا طنین انداز شد و با همان جمله‏ای که بیست‏سال پیش دعوت آسمانی خود را با آن آغاز کرد بود سخن را آغاز کرد و گفت:

«لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده‏».

[معبودی جز خدای یگانه نیست که شریکی ندارد، وعده‏اش راست در آمد و بنده‏اش را نصرت و یاری داد و احزاب را بتنهایی منهزم ساخت. . . ]

آن گاه برای آنکه خیال قرشیان را از هرگونه انتقامی که فکر می‏کردند پیغمبر از آنها بگیرد آزاد سازد و دلشان را آرام کند آنها را مخاطب ساخته فرمود:

«ماذا تقولون و ماذا تظنون؟»

[آیا در(باره من)چه می‏گویید و چه فکر می‏کنید؟]

و با این دو جمله کوتاه می‏خواست نظریه آنها را نسبت‏به خود و رفتارش با آنها بفهمد؟

قرشیان که سخت تحت تاثیر قدرت و شوکت پیامبر اسلام قرار گرفته بودند با زبانی تضرع آمیز و پوزش‏طلبانه گفتند:

«نقول خیرا و نظن خیرا، اخ کریم و ابن اخ کریم و قد قدرت‏»!

[ما جز خیر و خوبی درباره تو چیزی نمی‏گوییم و جز خیر و نیکی گمانی به تو نمی‏بریم!تو برادری مهربان و کریم هستی و برادرزاده(و فامیل)بزرگوار مایی که‏اکنون همه گونه قدرتی هم داری!]

دقت در همین چند جمله کوتاه کمال اضطراب و نگرانی آنها را بخوبی روشن می‏سازد و ضمنا با تعبیر بسیار کوتاه و جالبی با اقرار به پذیرفتن حاکمیت آن بزرگوار از رفتار گذشته خود پوزشخواهی کرده و انتظار گذشت و عفو خود را از آن حضرت درخواست نمودند. رسول خدا(ص)نیز با ذکر چند جمله نگرانیشان را برطرف کرد و فرمان عفو عمومی آنها را صادر فرمود، و بدانها گفت:

«فانی اقول لکم ما قال اخی یوسف: لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین‏».

[من همانی را به شما می‏گویم که برادرم یوسف(هنگامی که برادران او را شناختند)گفت: امروز ملامتی بر شما نیست‏خدایتان بیامرزد که او مهربانترین مهربانان است. ]

و سپس افزود:

[براستی که شما بد مردمانی بودید که پیغمبر خود را تکذیب کردید و او را از شهر و دیار خود آواره ساختید و به این راضی نشدید تا آنجا که در بلاد دیگر هم به جنگ من آمدید. ]

این سخنان شاید دوباره برخی دلها را مضطرب ساخت که نباشد پیغمبر اسلام دوباره به یاد آن همه آزارها و شکنجه‏ها افتاده و بخواهد تلافی کند، اما رسول خدا(ص)برای رفع این نگرانی هم بلادرنگ دنبال سخنان بالا فرمود:

«فاذهبوا فانتم الطلقاء»!

[بروید که همه‏تان آزادید!]

در تاریخ و روایات آمده است که وقتی رسول خدا این سخنان را گفت، مردم همانند مردگانی که از گورها سر بیرون آورده و آزاد شده‏اند از مسجد الحرام بیرون دویدند و همین بزرگواری و گذشت‏شگفت‏انگیز پیامبر اسلام سبب شد تا بیشتر آنان به دین اسلام در آیند و این آیین مقدس را بپذیرند.

فرازهایی از سخنان رسول خدا

در اینجا سخنانی از رسول خدا(ص)در تواریخ نقل شده که برخی را ظاهرا پیش از خروج مردم از مسجد و قسمتی را پس از رفتن به بالای صفا و یا جاهای دیگر ایراد فرمود که می‏توان گفت: سخنان مزبور عصاره و فشرده‏ای از سخنانی است که در سخنرانیهای گذشته در مکه و مدینه ایراد فرموده و خلاصه‏ای است از آنچه به خاطر آن مبعوث گشته و داروی نافعی است‏برای بیماریهای کشنده و مهلکی که جامعه آن روز و جامعه‏های بیمار دیگر بدان دچار و مبتلا گشته:

«ایها الناس ان الله قد اذهب عنکم نخوة الجاهلیة و تفاخرها بابائها، الا انکم من آدم و آدم من طین، ان العربیة لیست‏باب والد و لکنها لسان ناطق، فمن قصر به عمله لم یبلغ به حسبه، ان الناس من عهد آدم الی یومنا هذا مثل اسنان المشط لا فضل لعربی علی عجمی و لا للاحمر علی الاسود الا بالتقوی، الا ان کل مال و ماثرة و دم فی الجاهلیة کان تحت قدمی هاتین‏».

[ای گروه مردم خداوند نخوت و افتخارات دوران جاهلیت و مباهات کردن به پدران را از میان شما برده، هان بدانید که همگی شما از آدم آفریده شده‏اید و آدم نیز از گل(و خاک)خلق شده، آگاه باشید که بهترین بندگان خدا آن بنده‏ای است که از گناه و نافرمانی خدا پرهیز و خودداری کند.

«هان ای مردم!عرب بودن(هیچگاه)ملاک شخصیت‏شما نخواهد بود بلکه آن تنها زبانی است گویا!و هر کس در انجام وظیفه و عمل کوتاهی کند افتخارات فامیل، او را به جایی نمی‏رساند.

همه مردم از روز خلقت آدم تا به امروز همانند داندانه‏های شانه مساوی و یکسان‏اند، عرب بر عجم، و سرخ بر سیاه، فضیلت و برتری ندارد جز به تقوی و پرهیزکاری.

هان بدانید که هر ادعایی مربوط به جان و مال و افتخارات موهوم زمان جاهلیت است همه را زیر پای خود نهادم و پایان یافته و بی‏اساس می‏دانم. ]و در پاره‏ای از نقلها جمله زیر را نیز اضافه کرده‏اند که فرمود:

«المسلم اخو المسلم و المسلمون اخوة و هم ید علی من سواهم تتکافؤ دمائهم یسعی بذمتهم ادناهم‏».

[مسلمان برادر مسلمان است، و همه مسلمانان برادر یکدیگرند و در برابر دشمنان و بیگانگان حکم یک دست را دارند، خون هر یک با دیگری برابر است، کوچکترین فرد آنها اختیار دارد تا از طرف مسلمانان دیگر تعهد نماید. . . ]

و از آن جمله از مسجد بیرون آمد و به بلندی صفا بالا رفت و خویشان و نزدیکان خود را مخاطب ساخته فرمود:

«یا بنی هاشم، یا بنی عبد المطلب انی رسول الله الیکم و انی شفیق علیکم، لا تقولوا ان محمدا منا، فو الله ما اولیائی منکم و من غیرکم الا المتقون، فلا اعرفکم تاتونی یوم القیامة تحملون الدنیا علی رقابکم و یاتی الناس یحملون الآخرة، الا و انی قد اعذرت فیما بینی و بینکم و فیما بین الله عز و جل و بینکم و ان لی عملی و لکم عملکم‏».

[ای بنی هاشم و ای فرزندان عبد المطلب من پیامبر خدا به سوی شما هستم و سبت‏به شما دلسوز و مهربانم!نگویید محمد از ماست(و بدان مغرور شوید)که به خدا سوگند دوستان و نزدیکان من چه از شما و چه از دیگران تنها پرهیزکاران هستند، چنان نباشد که روز قیامت‏شما را ببینم که آمده‏اید و دنیا را بر گردنهای خود بار کرده(و زندگی دنیا را به جمع‏آوری مال دنیا و ثروت گذرانده و از توشه آخرت تهی دست‏باشید)و دیگران بیایند و آخرت را همراه آورده باشند(و از رهگذر دنیا برای آخرت خود توشه‏ای برگرفته باشند)آگاه باشید که من در برابر شما و خدای عز و جل وظیفه خود را انجام دادم و آنچه را لازم بود به شما تذکر دادم و همانا من در گرو عمل خویش و شما نیز در گرو عمل خود هستید!]

بلال اذان نماز را گفت

دیگر وقت نماز ظهر شده بود و پیغمبر خدا بلال را مامور کرد تا اذان نماز را بر فراز خانه کعبه بگوید و ندای توحید را از فراز خانه خدا پس از قرنها به گوش مردم مکه برساند و همین که صدای بلال بلند شد، آنها که هنوز در دل تسلیم نشده بودند سخنانی که حکایت از عناد و دشمنی‏شان می‏کرد بر زبان جاری کردند از آن جمله عکرمة بن ابی جهل گفت:

به خدا من که بدم می‏آید پسر رباح بر بام کعبه صدای الاغ کند!حارث بن هشام گفت: کاش قبل از این روز مرده بودم!

خالد بن اسید گفت: سپاس خدای را که پدرم ابو عتاب زنده نبود تا این روزگار را ببیند که پسر رباح بر بام کعبه رود!

سهیل بن عمرو گفت: این کعبه خانه خداست و او ماجرا را می‏بیند و اگر خدا بخواهد این وضع را دگرگون می‏سازد.

ابو سفیان گفت: من که چیزی نمی‏گویم، به خدا می‏ترسم اگر چیزی بر زبان آرم این دیوارها سخنم را به گوش محمد برساند!

در این وقت جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و سخنانی را که آنها گفته بودند به اطلاع آن حضرت رسانید و رسول خدا(ص)ایشان را خواست و آنچه را گفته بودند به آنها باز گفت، در این وقت‏خالد بن اسید و برخی دیگر مسلمان شده و از گفته خود توبه کردند و رسول خدا آنها را بخشید!

بیعت مردان و زنان قریش

سپس پیغمبر به صفا آمد و در آنجا نشست و مردان قریش یک یک می‏آمدند و با آن حضرت بیعت می‏کردند و اسلام اختیار می‏نمودند، آن گاه نوبت زنان رسید و چون پیغمبر اسلام از وضع اعمال زشت و آلودگی بسیاری از زنان قریش بخصوص اعیان و اشراف آنها اطلاع داشت دستور داد ظرف آبی حاضر کردند و دستهای خود را در آن آب کرد و آیه زیر را که در مورد بیعت زنان بر پیغمبر نازل شده و حاوی چند ماده بود برای بیعت آنها قرائت کرد:

«یا ایها النبی اذا جاءک المؤمنات یبایعنک علی ان لا یشرکن بالله شیئا و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یاتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینک فی معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم‏» (9) .

[ای پیغمبر چون زنان مؤمن پیش تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را با خدا شریک نسازند و دزدی نکنند و زنا نکنند و فرزندان خویش را نکشند و دروغ وبهتان نزنند و در کارهای شایسته عصیان و نافرمانی تو را نکنند، در این صورت با ایشان بیعت کن و از خدا برای آنها آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است. ]

پیغمبر اسلام پس از خواندن آیه فوق دست‏خود را از ظرف آب بیرون آورد و دستور داد زنانی که می‏خواهند بیعت کنند بیایند و دستهای خود را به نشانه بیعت‏با پیغمبر اسلام در ظرف آب کنند و برای انجام دستورهای فوق متعهد شوند.

زنان قریش بدین ترتیب می‏آمدند و دست‏خود را در ظرف آب کرده و بیعت می‏کردند و از جمله هند دختر عتبه و همسر ابو سفیان بود که به خاطر جنایتی که در جنگ احد کرده بود و به تحریک او وحشی حمزة سید الشهدا را به قتل رسانده بود به صورت ناشناس آمد و چون به گفتگو پرداخت پیغمبر او را شناخت و فرمود: تو هند هستی؟

هند نگران شد و گفت: اکنون مرا عفو فرما خدا تو را عفو کند!

ترس انصار از توقف پیغمبر در شهر مکه

انصار مدینه که این جریانات را یکی پس از دیگری مشاهده می‏کردند، و تسلیم شدن کامل شهر مکه و قریش را در برابر پیغمبر اسلام از نزدیک می‏دیدند کم کم به فکر فرو رفتند و نگران شدند که مبادا رسول خدا(ص)از این پس بخواهد در وطن اصلی و میان عشیره و فامیل خود بماند و توقف در مکه را بر مراجعت‏به مدینه ترجیح دهد، بخصوص که مکه قبله مسلمانان بود و خانه خدا و مسجد الحرام در آن قرار داشت و اقامت در آن شهر آرزوی هر مسلمانی بود چه رسد به رهبر اسلام و کسی که وطن اصلی او همان شهر بوده و روزگاری را به صورت اجبار و ناچاری در خارج آن شهر زیسته بود.

ولی مثل این بود که ماجرای پیمان عقبه را فراموش کرده بودند و قولی را که پیغمبر اسلام در مورد توقف در مدینه تا پایان عمر به آنها داده بود از یاد برده بودند از این رو نگرانی آنها زیاد شد تا جایی که پیغمبر اسلام از ماجرا با خبر شد و به نزد آنها آمده و برای اطمینان خاطر آنها فرمود: چنین چیزی نخواهد بود، زندگی من با شما و مرگم نیز با شما خواهد بود!

اعزام دسته‏هایی برای ویران کردن بتخانه‏ها و جنایتی که خالد کرد

رسول خدا(ص)پس از فتح مکه پانزده روز در آنجا ماند و در این مدت به مردم تازه مسلمان مکه دستور داد هر کس در خانه خود بتی دارد آن را از بین ببرد و ترتیبی داد که مردم می‏آمدند و مسائل و احکام دین را از آن حضرت می‏آموختند و در ضمن دسته‏هایی را به اطراف فرستاد تا بتخانه‏های اطراف را ویران کرده و مردم را به اسلام دعوت کنند. و به همه آنها دستور می‏داد با کسی جنگ و قتال نکنند.

که از آن جمله غالب بن عبد الله را به سوی بنی مدلج فرستاد، عمرو بن امیه ضمری را به سوی بنی الدیل اعزام کرد، عبد الله بن سهیل بن عمرو را به سوی بنی محارب بن فهر فرستاد و خالد بن ولید را نیز به سوی بنی جذیمه اعزام فرمود، که البته قبایل مزبور برخی مسلمان شده و فرامین پیغمبر اسلام را پذیرفتند و برخی هم زیر بار نرفته و یا در پذیرش اسلام تعلل کرده و به بعدها موکول نمودند و فرستادگان مزبور نیز به دستور پیغمبر هیچ جا دست‏به جنگ و کشتار نزدند.

از آن جمله عمرو بن عاص را برای ویران ساختن بتخانه‏«سواع‏»فرستاد و سعد بن زید را مامور ویران کردن‏«مناة‏»کرد، و آنها نیز بدون برخورد با مانع و دست زدن به جنگ، بتخانه‏های مزبور را ویران کرده و بازگشتند.

تنها در میان فرستادگان مزبور خالد بن ولید دست‏به کشتار بی‏رحمانه و جنایت هولناکی زد که سبب شد رسول خدا(ص)برای تلافی جنایت او علی(ع)را بفرستد و خونبهای کشتگان و سایر خسارتهای وارده را به تمامی بپردازد.

و ابتدای ماموریت‏خالد به گفته برخی از اهل تاریخ و سیره نویسان از اینجا شروع شد که می‏نویسند:

در اطراف مکه بتخانه معروفی بود به نام‏«عزی‏»که در سرزمین‏«نخله‏»واقع شده بود و مورد پرستش و احترام عموم قبایل و بخصوص قبیله‏های اطراف آن منطقه بود.

پیغمبر خدا برای ویران کردن آن بتکده، خالد بن ولید را مامور کرد بدان ناحیه‏برود و آن بتکده را ویران سازد (10) و در ضمن به او دستور داد به نزد قبیله بنی جذیمه برود و آنها را نیز به اسلام دعوت نماید و به او سفارش کرد که مبادا در این راه خونی از کسی بریزد و دست‏به خونریزی و کشتار بزند، و عبد الرحمن بن عوف را نیز به عنوان معاون و مشاور در کارها به همراه او گسیل داشت.

و به گفته شیخ مفید(ره)علت انتخاب خالد برای این ماموریت نیز سابقه خونریزی و دشمنی بود که میان خالد و عبد الرحمن بن عوف با قبیله مزبور وجود داشت (11) و گرنه خالد شایستگی امارت و فرماندهی مسلمانان را نداشت و در خور چنین مقامی نبود و پیغمبر خدا می‏خواست‏بدین وسیله با تماسی که از نزدیک میان آنها برقرار می‏شود در پرتو تعالیم اسلام کینه‏های دیرینه و سابقه‏ای که از زمان جاهلیت میان آنها وجود داشت‏برطرف گردد.

خالد ابتدا به سرزمین نخله رفت و بتکده عزی را ویران کرد و سپس به سوی بنی جذیمه رهسپار گردید.

همین که بنی جذیمه از ورود خالد مطلع شدند روی سابقه‏ای که با او داشتند از وی بیمناک گشته و مسلح شدند و به استقبال خالد آمدند و بدو گفتند: اینکه ما مسلح شده‏ایم نه به خاطر آن است که خواسته باشیم از اطاعت‏خدا و پیغمبرش سرپیچی کرده و نافرمانی کنیم بلکه احتیاط کار خود را کرده و از شخص تو روی سابقه زمان اهلیت‏بیمناکیم و ما مسلمان هستیم، اکنون اگر پیغمبر اسلام از ما چیزی می‏خواهد این شتران و گوسفندان ماست، بگو تا هر چه خواسته است از آنها بدهیم؟

خالد گفت: باید اسلحه را زمین بگذارید چون همگی مسلمان شده‏اند، در این وقت میان بنی جذیمه درباره خلع سلاح اختلاف شد و سرانجام به تصویب سران قبیله، قرار شد اسلحه را زمین بگذارند و تسلیم شوند.

اما وقتی تسلیم شدند خالد بن ولید با کمال بی رحمی و بر خلاف دستور صریح پیغمبر اسلام دستور داد دستهای آنها را از پشت‏بستند و سپس جمع زیادی از آنها راکشت.

همه اهل تاریخ نوشته‏اند وقتی این خبر به گوش پیغمبر اسلام رسید سخت متاثر و ناراحت‏شد و هماندم دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرده گفت:

«اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالد».

[خدایا من از کاری که خالد انجام داده به درگاه تو بیزاری می‏جویم(و هرگز به کار او راضی نبودم). ]

سپس برای تلافی و جبران این عمل ناهنجار و جنایت هولناک علی بن ابیطالب(ع)را مامور کرد به سوی قبیله مزبور برود و خونبهای افرادی را که به دست‏خالد کشته شده‏اند و خسارتهای مالی دیگری را که در این ماجرا به آنها رسیده دقیقا بپردازد. علی(ع)به نزد قبیله مزبور آمد و سران آنها را خواست و خونبهای تمام کشتگان و خسارتهای دیگر را پرداخت نمود، حتی می‏نویسند: قیمت ظرف چوبی که سگان قبیله در آن آب می‏خوردند و در ماجرای حمله خالد شکسته شده بود پرداخت نمود و پس از انجام این کارها مبلغی هم به طور رایگان به ایشان داد تا اگر ضررهای دیگری متوجه آنها شده و آگاهی ندارند جبران شود، حتی مبلغی نیز به افرادی که از حمله خالد وحشت کرده و ترسیده بودند پرداخت نمود و از افراد قبیله مزبور با کمال مهربانی دلجویی کرده به نزد پیغمبر بازگشت و گزارش کارهای خود را به آن حضرت داد، و رسول خدا(ص)ضمن تحسین و تقدیر او درباره‏اش دعا کرده گفت:

«ارضیتنی رضی الله عنک‏».

[ای علی تو رضایت مرا به دست آوردی خدا از تو راضی باشد!]

و به دنبال آن فرمود:

[ای علی تو راهنمای امت من هستی، براستی رستگار آن کسی است که تو را وست‏بدارد و راه تو را دنبال کند، و بدبخت کامل کسی است که با تو مخالفت کند و از راه تو منحرف گردد. ]

پی‏نوشتها:

1. و در ارشاد مفید است که ابتدا زبیر به نزد آن زن رفت و از او جریان نامه را پرسید و آن زن انکار کرد و سوگند یاد کرد که چنین نامه‏ای نزد او نیست و سپس گریست، زبیر گفت: یا ابا الحسن من گمان ندارم این زن نامه‏ای داشته باشد بیا تا به نزد پیغمبر بازگردیم، علی(ع)فرمود: پیغمبر خدا به ما خبر داده که نامه‏ای همراه این زن است و به ما دستور داده آن را از او بگیریم و تو می‏گویی: نامه‏ای همراه او نیست!سپس شمشیر خود را کشید و پیش آن زن آمده فرمود: یا نامه را بیرون آر و یا جامه‏ات را بیرون آورده و سپس گردنت را می‏زنم!زن که چنان دید نامه را از میان گیسوان خود بیرون آورد.

2. سوره ممتحنه، آیه 5.

3. و در اعلام الوری طبرسی و برخی تواریخ دیگر است که در آن شب پیغمبر به ابو سفیان فرمود:

ای ابو سفیان آیا هنوز وقت آن نرسیده که به یگانگی خدا و رسالت من از جانب او گواهی دهی؟

در جواب گفت: آری اگر خدایی جز او بود در جنگ بدر و احد به کار ما می‏خورد، اما در مورد رسالت تو هنوز در دلم چیزی هست؟

عباس با تندی بدو گفت: زود باش که هم اکنون عمر گردنت را می‏زند شهادتین را بر زبان جاری کن، ابو سفیان از روی ترس و اجبار و بریده بریده شهادتین را گفت ولی به دنبال آن رو به عباس کرده گفت: فما نصنع باللات و العزی؟

[پس با«لات‏»و«عزی‏» - آن دو بت‏بزرگ - چه کنیم؟]

عمر گفت: «اسلخ علیهما»!!

4. ما نمی‏دانیم اگر عباس یک مسلمان متعهدی بود چرا این قدر برای حفظ جان یک دشمن سرسخت اسلام و خطرناک و بهادادن به او می‏کوشد و چرا با او نرد عشق می‏بازد. . . و شگفت آنکه چگونه این اخبار حدود سه قرن از کانال خبری بنی عباس که سعی داشتند بهترین چهره را از عباس در اسلام بسازند عبور کرده و بدون حذف و اسقاط به دست ما رسیده است!

5. [امروز روز کشتار و جنگ است، امروز روز اسارت پرده نشینان است!]

6. [امروز روز مرحمت و مهربانی است!]

7. از داستانهای جالبی که ابن هشام در این باره نقل کرده می‏گوید: هنگامی که مشرکان مزبور می‏خواستند در«خندمه‏»موضع گیرند مردی بود به نام حماس بن قیس قبل از ورود لشکر اسلام خود را برای جنگ آماده می‏کرد و در میان خانه شمشیر خود را اصلاح می‏نمود، زنش که چنان دید پیش آمده از او پرسید: برای چه شمشیرت را اصلاح می‏کنی؟گفت: برای محمد و یارانش!

زن گفت: گمان ندارم امروز کسی بتواند در برابر محمد و سپاهیانش مقاومت کند!

حماس در جوابش گفت: ولی من به خدا انتظار آن ساعتی را می‏کشم که یکی از یاران او را برای خدمتکاری تو(به صورت اسارت)به خانه آورم!

حماس بیرون رفت و ناگهان با عجله و سراسیمه حال پشت در خانه آمد و بشدت در را کوبید، زن بسرعت دوید و در را باز کرد و چون به خانه وارد شد بدو گفت:

پس چه شد آنچه می‏گفتی؟

در پاسخش گفت:

انک لو شهدت یوم الخندمة

اذفر صفوان و فر عکرمة

و بو یزید قائم کالمؤتمة

و استقبلتهم بالسیوف المسلمة

یقطعن کل ساعد و جمجمة

ضربا فلا یسمع الا غمغمة

لهم نهیت‏خلفنا و همهمة

لم تنطقی فی اللوم ادنی کلمة

[اگر تو در خندمه بودی و مشاهده می‏کرد که چگونه عکرمه و صفوان گریختند و ابو یزید(سهیل بن عمرو)مانند ستونی(بی‏حرکت)ایستاده بودند، و شمشیرهای مسلمانان را رو به رویشان می‏دیدی که چگونه سرها و بازوها را روی هم می‏ریختند و چنان شمشیر می‏زدند که جز هیاهو و صدای همهمه آنها چیزی شنیده نمی‏شد کوچکترین کلمه و سخنی درباره ملامت و سرزنش من بر زبان جاری نمی‏کردی؟]

8. داستان پا نهادن علی(ع)را بر شانه پیغمبر(ص)بسیاری از محدثین اهل سنت نقل کرده‏اند از آن جمله احمد بن حنبل در مسند(ج 1، ص 84)و نسائی در خصائص(ص 31)و ابن جوزی در صفوة الصفوة و دیگران که حدود 34 نفر هستند به شرحی که در احقاق الحق ج 8، صص 691 - 680 ذکر شده با این تفاوت که جمعی چون احمد بن حنبل، نسایی، ابن جوزی، طبری، هیثمی، قندوزی و دیگران آن را مربوط به قبل از هجرت دانسته و با مختصر اختلافی از خود علی(ع)نقل کرده‏اند که آن حضرت فرمود: من و رسول خدا با هم به مسجد رفتیم و من پا بر دوش پیغمبر گذاردم و بتی را که به کعبه آویزان بود بر زمین افکندم و صدای شکستن آن همچون شکستن شیشه بلند شد و من و رسول خدا(ص)پس از این کار گریختیم و در یکی از خانه‏ها پنهان شدیم.

و جمعی نیز مانند ابن مغازی و شیخ عبد الله حنفی و عبد الله شافعی و دیگران آن را در داستان فتح مکه ذکر کرده‏اند - چنانکه در بالا نقل شد - و از حسان بن ثابت اشعار زیر را نیز نقل کرده‏اند که در این باره گوید:

قیل لی قل لعلی مدحا

مدحه یخمد نارا مؤصدة

قلت لا اقدم فی مدح امرء

ضل ذو اللب الی ان عبده

و النبی المصطفی قال لنا

لیلة المعراج لما صعده

وضع الله بظهری یده

فاحس القلب ان قد ابرده

و علی واضح اقدامه

فی محل وضع الله یده

9. سوره ممتحنه آیه 12.

10. به گفته برخی این ماموریت پس از رفتن او به سوی بنی جذیمه بود و به تعبیر دیگر دو ماموریت‏بود نه یکی.

11. برای اطلاع بیشتر از اصل ماجرا و سابقه خونریزی میان آنها به ترجمه سیره ابن هشام، ج 2، ص 287 مراجعه شود.

 

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 539

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:12  توسط هادی کردان  | 

ولادت ابراهیم فرزند رسول خدا(ص)

 

 

از حوادث سال هشتم یکی هم ولادت ابراهیم است که از«ماریه‏» - همان کنیزی که نجاشی یا مقوقس فرماندار مصر برای آن حضرت فرستاده بود - متولد شد و ولادت او در ماه ذی حجه اتفاق افتاد و قابله او زنی بود به نام سلمی که این مژده را به شوهرش ابو رافع داد و اونیز به نزد رسول خدا(ص)رفته و مژده مولود جدید را به آن حضرت داد و پیغمبر خدا به خاطر این مژده بنده‏ای به او بخشید و نام مولود را ابراهیم گذارد که نام جدش ابراهیم خلیل بود و چون روز هفتم ولادتش شد گوسفندی برای ابراهیم عقیقه کرد و موی سر نوزاد را تراشید و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق کرد و او را به زنی به نام ام بردة سپرد تا شیرش دهد.

ولادت ابراهیم سبب شد تا ماریه از عنوان کنیزی به مقام همسری پیغمبر ارتقاء یابد و مقام بیشتری نزد آن حضرت پیدا کند.

اما همین امر سبب حسادت برخی از زنان پیغمبر چون عایشه و حفصه گردید و برای اینکه ماریه و فرزندش را از چشم پیغمبر بیندازند به کارهای ناشایست و سخنان ناروایی دست زدند که نگارنده از نقل آنها خودداری کرده و برای اطلاع بیشتر خواننده محترم را به کتابهای دیگر مانند زندگانی محمد، تالیف دکتر محمد حسین هیکل، نویسنده مصری حواله می‏دهیم و به دنبال آن ماجراهایی پیش آمد که بهتر است آنها را در همان کتابها بخوانید و درباره عایشه و حفصه از روی سخنان نویسندگان اهل سنت، خودتان قضاوت کنید که این دو به دنبال این داستان چه تحریکاتی انجام دادند و چه توطئه‏هایی کردند و تا چه حد رسول خدا(ص)را آزار کردند و چه سخنانی گفتند تا آنجا که پیغمبر خدا مدتی از آنها دوری کرد و سرانجام ابو بکر و عمر دخالت کردند. . . و تا به آخر (1) . و قبل از این نیز در داستان افک بدان‏اشاره کردیم و گفته شد: که بر طبق روایات زیادی داستان افک در مورد ماریه بوده نه درباره عایشه و شواهدی نیز بر این مطلب ذکر کردیم.

پی‏نوشت:

1. ترجمه کتاب مزبور، ج 2، صص 612 - 602.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 587

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:30  توسط هادی کردان  | 

عمره پیامبر

 

 

در نیمه ماه ذی‏القعدة الحرام سال هشتم هجرت،پیامبر«ص‏»از تقسیم غنائم‏«حنین‏»،در نقطه‏«جعرانه‏»فارغ شد.موسم حج نزدیک بود،و نخستین سالی بود که ملت عرب از مسلمان و مشرک،باید به رهبری حکومت اسلامی مکه،مراسم حج را انجام دهند.شرکت پیامبر در این مراسم بر عظمت و شکوه حج می‏افزود و به رهبری خردمندانه وی،ممکن بود که تبلیغات صحیح و اساسی برای اسلام،در آن اجتماع باشکوه انجام بگیرد.

از طرف دیگر،پیامبر اسلام در مرکز(مدینه)وظائفی بر عهده داشت و مدت سه ماه بود که آنجا را ترک گفته،و اموری را که باید شخصا انجام دهد،کاملا بی‏سرپرست مانده بود.پیامبر پس از بررسی جوانب کار،مصلحت در این دید که با انجام یک عمره، سرزمین مکه را ترک گوید،و هر چه زودتر به مدینه بازگردد.

لازم بود برای اداره امور سیاسی و مذهبی منطقه نوگشوده،افرادی را تعیین کند تا در غیاب وی،بحرانی پیش نیاید،و امور منطقه به طرز صحیحی اداره گردد.

از این نظر،«عتاب بن اسید»را که جوانی بردبار و خردمند بود،و بیش از بیست‏بهار از عمر وی نگذشته بود،در مقابل یک درهم به حکومت و فرمانداری مکه نصب نمود.و با این عمل،که یک جوان تازه مسلمان را به فرمانداری مکه نصب کرد،و او را بر بسیاری از پیران و کهنسالان ترجیح داد،سدی از اوهام را شکست.پیامبر،با این عمل ثابت نمود که نیل به مقامات و مناصب اجتماعی،فقط و فقط در گرو لیاقت و شایستگی است،و هرگز کمی سن،مانع از آن نیست که در صورت شایستگی،جوانی بزرگترین مقام و منصب اجتماعی را به دست آورد.

فرماندار مکه،در یک اجتماع بزرگ رو به مردم کرد و گفت:پیامبر اسلام برای من حقوقی تعیین کرده است،و من در سایه آن از هر نوع هدیه و کمک شما بی‏نیازم... (1)

حسن انتخاب دیگر پیامبران این بود،که معاذ بن جبل را برای تعلیم احکام و قرآن تعیین نمود.وی در میان اصحاب پیامبر به فقاهت و آشنائی به احکام قرآن معروفیت داشت.حتی وقتی پیامبر او را برای داوری به سرزمین یمن اعزام نمود، از وی پرسید،مدرک داوری شما در گشودن اختلافات چه خواهد بود؟وی گفت:کتاب خدا، «قرآن‏».پیامبر گفت:اگر در آن موضوع،تصریحی در کتاب خدا نباشد،از روی چه قضاوت می‏کنید؟وی گفت:از روی قضاوتهای رسول خدا،زیرا من تمام داوریهای شما را در موضوعات گوناگون دیده و ثبت‏خاطر نموده‏ام.اگر جریانی پیش آید که موضوع آن با یکی از داوریهای شما همانند باشد،از داوریهای پیامبر استفاده نموده و بر طبق آن قضاوت می‏کنم.

رسول خدا،بار سوم افزوده گفت:اگر جریانی پیش آید و درباره آن تصریحی در کتاب خدا،و قضاوتی از من نباشد،در این صورت چه می‏کنی؟گفت:اجتهاد و کوشش می‏کنم و بر طبق قاعده و عدل و انصاف داوری می‏کنم.پیامبر فرمود:شکر خدا را که پیامبر خود را موفق نمود که شخصی را برای داوری انتخاب کند که عمل وی مورد رضایت اوست. (2)

پی‏نوشت‏ها:

1. «سیره ابن هشام‏»،ج 2/500.

2. «طبقات‏»ج 2/347.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت ج 2، ص 371

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:29  توسط هادی کردان  | 

جنگ طائف و حوادث بعد از آن

 

 

رسول خدا(ص)چنانکه گفته شد دستور داد اسیران هوازن را با غنایم در«جعرانه‏»جای دهند و خود در ماه شوال سال هشتم با سپاهیان اسلام به قصد تعقیب دشمن به سوی طائف حرکت کرد، در سر راه به قلعه مالک به عوف رسید و دستور داد آن را که خالی از سکنه بود ویران کنند تا پشت‏سر آنها پایگاهی برای دشمن نباشد و در وقت ضرورت نتوانند از آن به نفع خود استفاده کنند و همچنان تا پای قلعه‏های طائف پیش رفت.

مردم طائف که از قبایل ثقیف بودند مردمی ثروتمند و جنگجو و قلعه‏های محکمی داشتند و چون از ورود سپاهیان اسلام مطلع شدند از بالای برجها شروع به‏تیراندازی به سوی لشکر اسلام نمودند و در همان روز اول هیجده نفر از مسلمانان در اثر تیرهای ایشان به قتل رسیدند، از این رو پیغمبر اسلام دستور داد لشکریان عقب نشینی کنند و اردوگاه خود را در جایی که از تیررس دشمن دورتر بود قرار دهند، که پس از اسلام اهل طائف، مردم شهر در آنجا مسجدی بنا کردند و هم اکنون بنای آن باقی است.

محاصره قلعه‏های مزبور بیش از بیست روز طول کشید و چون آذوقه فراوان در شهر و قلعه‏ها اندوخته شده بود و دیوار و برج و باروی آنها نیز محکم بود و افراد قبیله ثقیف نیز مردمانی جنگجو و سخت‏بودند کاری از پیش نمی‏رفت.

مورخین نوشته‏اند: مسلمانان از منجنیق، «دبابه‏»و«ضبر» (1) نیز استفاده کردند اما قلعه‏داران ثقیف با ریختن آهنهای گداخته و مفتولهای آتشین بر روی‏«ضبر»ها از پیشروی سربازان اسلام به کنار برج و باروها جلوگیری می‏کردند و آنها را ناچار به عقب نشینی می‏ساختند.

محاصره طول کشید قلعه‏ها گشوده نشد و پیغمبر اسلام برای تسلیم دشمن اعلام کرد هر کس از حصار بیرون آید در امان است، به این امید که لااقل غلامان و بردگان ثقیف که جمعیت زیادی را تشکیل می‏دادند و افراد دیگری که نگران اسارت زنان و فرزندان خود بودند تسلیم شوند، اما بیش از بیست نفر کسی تسلیم نشد و هم آنها به پیغمبر گزارش دادند که آذوقه بسیاری در انبارها ذخیره شده و قبایل ثقیف تصمیم به مقاومت زیادی گرفته‏اند.

تهدید به ویران کردن تاکستانها و انهدام باغها

در اطراف قلعه‏های طائف تاکستانهای زیادی بود که متعلق به سران قبایل ثقیف و قریش بود و منبع در آمد بزرگی برای آنها به شمار می‏رفت و یکی از رقمهای مهم مال التجاره آنها، محصول کشمش همان تاکستانها بود که هر ساله به خارج صادر می‏شد. جمعی از مورخین نوشته‏اند: به منظور تسلیم شدن مردم طائف پیغمبر اسلام برای آنها پیغام داد اگر تسلیم نشوید تاکستانها دستخوش حریق و ویرانی خواهد شد ولی آنها اعتنایی نکردند و ناگهان دیدند مسلمانان دست‏به کار تخریب و کندن تاکستانها شدند از این رو پیغام دادند به خاطر خدا و خویشاوندی از این کار دست‏باز دارد و اگر مایل است آن تاکستانها را برای خود بردارد اما ویران نکند، پیغمبر دستور داد از ویران کردن تاکستانها خودداری کنند!اما چنانکه در داستان جنگ بنی النضیر گفته شد این کار از جهاتی مورد تردید است و پذیرفتن آن دشوار است، و بعید نیست ماجرا در همان محدوده و مقدار تهدید بوده و جنبه ارعابی داشته و کاری در این باره صورت نگرفته باشد.

ادامه محاصره با آن موقعیت که پیش آمده بود بی‏فایده می‏نمود، زیرا پیغمبر اسلام از طرفی متوجه شد که آذوقه و خوار و بار لشکریان اسلام رو به اتمام است و جنگهای بی‏ثمر آن مدت روح یاس و خستگی در توده لشکریان ایجاد کرده و از سوی دیگر بیشتر سپاهیان برای بازگشت‏به‏«جعرانه‏»و تقسیم غنایم جنگ حنین بی‏تابی می‏کنند و قبایل ثقیف نیز خود را برای یک محاصره طولانی آماده کرده و به این زودی تسلیم نخواهد شد و از سوی دیگر ماههای حرام در پیش است و جنگ در آن ماهها روا نبود و اگر محاصره و جنگ به ماه ذی قعده بکشد دشمن از یک حربه تبلیغاتی - یعنی جنگ در ماه حرام - علیه پیغمبر اسلام در میان اعراب استفاده خواهد کرد، از این رو تصمیم به بازگشت‏به مکه و«جعرانه‏»گرفت و جنگ طائف را به وقت دیگری موکول کرده دستور حرکت لشکریان به سوی مکه صادر شد و اعلان شد که چون ماه ذی قعده در پیش است پیغمبر اسلام به قصد عمره به سوی مکه حرکت می‏کند و پس از انجام عمره و گذشتن ماههای حرام دوباره به طائف باز خواهد گشت.

از حوادث ایام محاصره

شیخ مفید(ره)و طبرسی و دیگران از محدثین شیعه رضوان الله علیهم روایت‏کرده‏اند که در ایام محاصره طائف، رسول خدا(ص)علی بن ابیطالب(ع)را مامور کرد تا برای ویران کردن بتخانه‏ها و شکستن بتهای آن حدود به اطراف طائف برود و علی(ع)با جمعی که در میان آنها ابو العاص بن ربیع داماد پیغمبر - شوهر زینب - بود به دنبال ماموریت رفت و همچنان در هر جا با بت‏یا بتخانه‏ای رو به رو می‏شد آن را شکسته و ویران می‏کرد و در یکی از جاها با مقاومت گروهی از قبیله‏«خثعم‏»مواجه شد و یکی از دلیران و شجاعان آنان به نام‏«شهاب‏»برای جنگ بیرون آمد و مبارز طلبید و کسی از مسلمانان به جنگ او نرفت تا اینکه خود علی(ع)به میدان جنگ او آمد و ابو العاص پیش آمده خواست تا مانع از مقاتله حضرت با آن مرد شود ولی امیر المؤمنین(ع)حاضر نشده پیش رفت و او را به قتل رسانیده همراهانش گریختند.

چون به نزد رسول خدا(ص)بازگشت پیغمبر که او را دید تکبیر گفت و دست او را گرفته به کناری برد و با یکدیگر خلوت کرده مشغول گفتگو شدند و چون گفتگوی خصوصی آن حضرت با علی بن ابیطالب(ع)به طول انجامید عمر بن خطاب پیش رفته و از روی اعتراض گفت:

آیا با او تنها خلوت کرده‏ای و ما را در گفتگوی با او دخالت نمی‏دهی؟

پیغمبر(ص)در پاسخ او فرمود:

«ما انا انتجیته بل الله انتجاه‏»!

[من نیستم که با او گفتگوی خصوصی دارم بلکه خداست که با وی گفتگوی خصوصی دارد؟]

عمر با ناراحتی روی خود را برگرداند و گفت: آری این سخن مانند همان سخنی است که پیش از واقعه حدیبیه به ما گفتی: که ما در حال امنیت‏با سر تراشیده به مسجد الحرام خواهیم رفت و آخر هم نرفتیم؟

حضرت فرمود: من که نگفتم همان سال خواهیم رفت!

ورود به‏«جعرانه‏»و استرداد اسیران

باری لشکر اسلام قلعه‏های طائف را به حال خود واگذارد و به سوی مکه بازگشت و چون به‏«جعرانه‏»رسیدند فرود آمده تا درباره غنایم و اسیران بسیاری که در آنجا بود، تصمیم بگیرند.

اسیران تقسیم شدند ولی غنایم هنوز تقسیم نشده بود که گروهی از قبیله بنی سعد (2) - که جزء هوازن بودند - و اسلام اختیار کرده بودند به نزد پیغمبر اسلام آمده معروض داشتند: ای رسول خدا ما اصل و عشیره تو هستیم و اکنون دچار چنین بلا و مصیبتی شده‏ایم که خود می‏دانی(و همه مال و زن و فرزندان از دست رفته)و با این سخنان تقاضای استرداد آنها و نیکی از آن حضرت را کردند!

و یکی از افراد آنها که نامش زهیر و مرد سخنوری بود برخاسته و معروض داشت: ای رسول خدا در میان این اسیران عمه‏ها و خاله‏ها و پرستاران تو هستند (3) و اگر ما حارث بن ابی شمر - پادشاه غسانی شام - یا نعمان بن منذر - پادشاه حیره - را شیر داده و پرستاری کرده بودیم در چنین وضعی انتظار لطف و کرم از او داشتیم و تو از همه کس به بزرگواری و لطف سزاوارتری؟!

رسول خدا پرسید: آیا زنان و کودکان پیش شما محبوبترند یا اموال و دارایی‏تان؟ گفتند: یا رسول الله تو ما را میان اموال و زن و فرزند مخیر ساختی؟ما همان زن و فرزند را اختیار می‏کنیم، و آنها از مال و دارایی پیش ما محبوبتر است.

حضرت فرمود: اما آنچه سهم من و فرزندان عبد المطلب است همه را به شما واگذار می‏کنم و اما سهم دیگران مربوط به خود آنهاست.

سپس راهی نشان آنها داد تا رضایت دیگران را نیز درباره استرداد اسیران جلب کنند و آنها نیز روی میل و رغبت، اسیران هوازن را به صاحبانشان باز گردانند. و به همین منظور پیغمبر اسلام دنباله سخنان خود را ادامه داد و به آنها فرمود:

چون نماز ظهر تمام شد شما برخیزید و درخواست‏خود را در میان مردم تکرار کنید و مرا واسطه و شفیع میان خود و آنها قرار دهید تا من در حضور آنها سهم خودرا به شما واگذار کنم و از مردم نیز بخواهم تا این کار را نسبت‏به شما انجام دهند آنها به دستور پیغمبر عمل کردند و چون درخواست‏خود را اظهار کردند، پیغمبر فرمود: من سهم خود و فرزندان عبد المطلب را به شما واگذار کردم!

مهاجرین گفتند: ما هم سهم خود را واگذار کردیم.

انصار نیز از آنها پیروی کرده و سهمشان را بخشیدند.

اما اقرع بن حابس - رئیس قبیله بنی تمیم - گفت: اما من و بنی تمیم سهممان را واگذار نمی‏کنیم، عیینة بن حصن نیز - که رئیس بنی فزاره بود - گفت: من و بنی فزاره هم واگذار نمی‏کنیم، عباس بن مرداس - رئیس بنی سلیم - هم از آن دو پیروی کرده گفت: من و بنی سلیم نیز سهممان را نمی‏بخشیم، ولی بنی سلیم حرف او را قبول نکرده گفتند: ما سهممان را می‏بخشیم، و عباس بن مرداس ناراحت‏شده گفت: شما مرا خوار و زبون کردید!

رسول خدا(ص)به آنها که حاضر نشدند اسیران را برگردانند فرمود: شما اسیران اینها را برگردانید تا من در برابر هر یک از این اسیران از نخستین اسیرانی که به دست آید شش اسیر به شما بدهم و بدین ترتیب همگی حاضر شدند اسیران هوازن را به صاحبانشان بازگردانند تنها عیینة بن حصن بود که پیرزنی سهمش شده بود و حاضر نشد آن را بازگرداند و او نیز سرانجام پس از گفتگویی که زهیر با وی انجام داد آن پیرزن را به قبیله‏اش بازگرداند. (4)

بدین ترتیب بزرگترین قبایل اطراف مکه دلشان نسبت‏به اسلام نرم شد و شنیدن این گذشت و بزرگواری از طرف پیغمبر اسلام برای قبایل و دشمنان دیگر پیغمبر اسلام نیز مؤثر بود و آنها را نیز متمایل به اسلام نمود.

خواهر رضاعی پیغمبر در میان اسیران

مورخین نوشته‏اند در میان اسیران هوازن که در همان معرکه حنین و یا ایام‏محاصره طائف به اسارت مسلمانان درآمده بودند، یکی هم شیماء خواهر رضاعی آن حضرت بود که چون به اسارت در آمد به سربازانی که نگهبان او بودند گفت: من خواهر رضاعی فرمانروا و پیغمبر شما هستم و چون او را به نزد پیغمبر آوردند و سخنش را به آن حضرت گفتند حضرت از او نشانه‏ای خواست و ردای خود را برای نشستن او پهن کرد و او را روی ردا نشانید و اشک در دیدگان آن حضرت حلقه زد آن گاه بدو فرمود: اکنون اگر می‏خواهی نزد ما بمان و اگر هم می‏خواهی تو را به نزد قبیله‏ات بازگردانم و او بازگشت‏به میان قبیله را انتخاب کرد و مسلمان شد و رسول خدا(ص) نیز چند گوسفند و شتر و غلام و کنیزی بدو داده و یکی دو نفر را برای حفاظت وی مامور کرده و او را به سوی قبیله بنی سعد فرستاد.

و در پاره‏ای از تواریخ نظیر داستان فوق را درباره حلیمه نوشته‏اند ولی به گفته بعضی: زنده ماندن حلیمه تا آن زمان بعید به نظر می‏رسد و ظاهرا داستان مربوط به همان شیماء بوده و در نقل برای برخی این اشتباه رخ داده است.

مرحوم طبرسی(ره)در اعلام الوری می‏نویسد: شیماء پس از آنکه خواست‏به سوی بنی سعد برود و پیغمبر او را شناخته بود درباره مالک بن عوف - که هنوز در حصار طائف به سر می‏برد - گفتگو و وساطت کرد و رسول خدا(ص)فرمود: اگر نزد من بیاید در امان خواهد بود.

تسلیم شدن مالک بن عوف

در تواریخ دیگر است که خود رسول خدا(ص)از نمایندگان بنی سعد حال مالک را پرسید و آنها گفتند: وی در قلعه‏های طائف نزد ثقیف به سر می‏برد، حضرت به وسیله آنها برای مالک پیغام فرستاد که اگر تسلیم شود خانواده و ثروتش را به او باز می‏گرداند و علاوه بر آن صد شتر هم به او خواهد داد.

و چون این پیغام به مالک بن عوف رسید با آنچه از بزرگواری و گذشت پیغمبر اکرم نسبت‏به اسیران شنیده بود سبب نرم شدن دل او نسبت‏به اسلام و آن پیغمبر بزرگوار گردید و تصمیم گرفت از طائف خارج شده و خود را به پیغمبر اسلام برساندو مسلمان شود، اما از قبیله ثقیف و مردم طائف وحشت داشت که اگر از تصمیم او مطلع شوند مانع خروج او گردند از این رو با طرح نقشه قبلی، دستور داد اسب او را بیرون از شهر طائف در نقطه‏ای زین کرده و آماده نگاه دارند، و چون شب شد به بهانه‏ای از قلعه طائف خارج شد و به وسیله همان اسب بسرعت‏خود را در«جعرانه‏»به آن حضرت رسانده و اسلام آورد و رسول خدا(ص)نیز طبق وعده‏ای که داده بود عمل کرد و سپس او را سرپرست چند قبیله از قبایل اطراف گردانید و همین گذشت و بزرگواری پیغمبر اسلام او را چنان فریفته و شرمنده کرد که خود یکی از مدافعان اسلام گردید و تدریجا زندگی را بر مردم مشرک طائف تنگ کرد تا ناچار شدند پس از چندی مسلمان شوند و گروهی را به عنوان نمایندگی و تسلیم، به مدینه و نزد رسول خدا(ص)اعزام نمایند - به شرحی که خواهد آمد.

تقسیم غنایم

با استرداد اسیران هوازن شاید برای برخی از لشکریان این فکر پیش آمد که ممکن است نوبت استرداد اموال نیز برسد از این رو پیغمبر(ص)را برای تقسیم غنایم تحت فشار قرار داده و خواستند تا هر چه زودتر دست‏به کار تقسیم شترها و گوسفندان و اموال دیگر شود و حتی ابن هشام و دیگران نوشته‏اند: رسول خدا(ص)سوار بر شتر خویش شده بود که مردم اطراف آن حضرت را گرفته و فریاد می‏زدند: یا رسول الله غنایم را تقسیم کن و سهم ما را بده و همچنان حضرت را تا پای درختی بردند و در آنجا ردای پیغمبر را از دوشش کشیدند و رسول خدا(ص)به آنها فرمود: مردم ردای مرا بدهید که اگر به شماره درختان تهامه شتر و گوسفند داشته باشید همه آنها را میان شما تقسیم خواهم کرد و مرا شخص بخیل و ترسو و دروغگویی ندیده‏اید.

آن گاه به کناری رفته و اندکی از پشم کوهان شتری را که در آنجا ایستاده بود برکند و میان دو انگشت‏خود گرفت و دست‏خود را بلند کرده فرمود:

ای مردم به خدا سوگند من از این غنایم و حتی از این مختصر پشم جز خمس آن حقی ندارم و آن را هم به شما واگذار می‏کنم، اکنون هر چه از این غنیمتها برداشته‏ایدبرگردانید اگر چه سوزن و نخی باشد تا آنها را از روی عدالت میان شما تقسیم کنم.

در حدیث است که مردی از انصار در این وقت پیش آمد و مشتی نخ مویی در دست داشت و عرض کرد: یا رسول الله!من این نخهای مویی را برداشته بودم تا برای شترم که پشتش زخم شده پلاسی بدوزم، رسول خدا(ص)فرمود: اما آنچه سهم من است از آن تو باشد! مرد انصاری گفت: حال که چنین است و کار به اینجا کشیده مرا هم بدان نیازی نیست، این را گفت و نخها را به زمین انداخت.

و سپس رسول خدا شروع به تقسیم غنایم کرد و در این میان به اشراف و بزرگان قریش که تازه مسلمان شده بودند و یا مانند صفوان بن امیه هنوز در حال کفر بودند ولی در این جنگ به مسلمانان کمک کرده بودند، سهم بیشتری داد تا دل آنها را نسبت‏به اسلام نرم کند و تالیف قلبی از ایشان بشود و بعدا نیز در زکات سهمی برای این گونه افراد به عنوان‏«مؤلفة قلوبهم‏»مقرر شد و در اینکه آیا این بخش اضافی بر این گروه از سهم خود رسول خدا یعنی خمس بوده و یا از روی همه غنایم، اختلافی در تواریخ دیده می‏شود و به عقیده ابن سعد در طبقات آن قسمت را رسول خدا از سهم خمس خود به آنها داد و گرنه حق دیگران را طبق سهمی که داشتند بدون کم و زیاد به آنها پرداخت کرده ولی طبق عقیده دیگران رسول خدا در هنگام تقسیم اصل غنایم نیز سهم بیشتری برای آنها منظور فرمود (5) و به هر صورت این تفاوت در تقسیم، موجب ایراد و اعتراض جمعی از لشکریان و بخصوص مردم مدینه و انصار گردید و از گوشه و کنار زمزمه‏هایی به عنوان گله و اعتراض برخاست.

اعتراض ذو الخویصرة تمیمی

ذو الخویصرة مرد گستاخ و سرشناسی در قبیله بنی تمیم بود و بعدها نیز در زمان خلافت علی(ع)گروه خوارج را تشکیل داد و در جنگ نهروان به قتل رسید. وی پس از آنکه غنایم تقسیم شد پیش رسول خدا(ص)آمده و گفت:

یا محمد من امروز تقسیم تو را دیدم!فرمود: خوب، چگونه دیدی؟

گفت: عدالت را مراعات نکردی!

رسول خدا(ص)با ناراحتی فرمود: اگر عدالت پیش من نباشد پس نزد چه کسی خواهد بود؟

عمر بن خطاب برخاسته گفت: برای این گستاخی او را نکشم؟

فرمود: نه، او را به حال خود واگذار که بزودی پیروانی پیدا خواهد کرد و همگی از دین خارج خواهند شد چنانکه تیر از کمان خارج می‏شود (6) .

و همان طور که پیغمبر اسلام فرمود: - و در بالا اشاره کردیم - بعدها همین مرد گروه خوارج را تشکیل داد و از اطاعت امیر مؤمنان بیرون رفت و جنگ نهروان را به راه انداخت. به شرحی که ان شاء الله در زندگی امیر المؤمنین(ع)نگارش خواهد شد.

گله انصار و سخن رسول خدا(ص)

اعتراض و گله در میان انصار به صورت عمومی در آمد تا جایی که برخی گفتند: پیغمبر چون به قوم قبیله خود رسید ما را فراموش کرد!سعد بن عباده - رئیس انصار - که چنان دید نزد آن حضرت آمد و سخن آنها را به عرض رسانید.

پیغمبر فرمود: تو خودت در این باره چه فکر می‏کنی؟

عرض کرد: من هم یکی از آنها هستم!

و با این جمله به آن حضرت فهماند که من هم مانند آنها از این تقسیم گله‏مند هستم و گفتار آنها را تایید کرد. رسول خدا که چنان دید فرمود: پس قوم خود را در این‏جا جمع کن.

سعد بن عباده طبق دستور آن حضرت انصار را در مکانی که اطراف آن را دیواری کوتاه به صورت حصار احاطه کرده بود جمع کرد، آن گاه رسول خدا(ص)به اتفاق علی بن ابیطالب(ع)به نزد آنها رفت و اجازه نداد شخص دیگری از مهاجرین و یا مردم مکه همراه او بروند، سپس بیامد تا در وسط اجتماع آنها نشست و بدانها فرمود:

من از شما سؤالی دارم پاسخ مرا بدهید؟

عرض کردند: بگو ای رسول خدا!

فرمود: آیا وقتی من به نزد شما آمدم گمراه نبودید و خدا به وسیله من شما را هدایت کرد؟

گفتند: چرا، و این منتی بود که خدا و رسول او بر ما دارند.

فرمود: آیا بر لب پرتگاه عذاب و آتش(نفاق و اختلاف)نبودید و خدا به وسیله من شما را از آن نجات داد؟گفتند: چرا و این هم فضل خدا بود بر ما!

فرمود: آیا شما اندک نبودید و خداوند به واسطه من جمعیت‏شما را زیاد کرد؟

همان گونه پاسخ دادند، باز فرمود: آیا شما با یکدیگر دشمن نبودید و خدا به وسیله من شما را با همدیگر مهربان ساخت؟

عرض کردند: چرا یا رسول الله و این فضل و منتی است که خدا بر ما دارد.

در اینجا لختی سکوت کرد آن گاه سربلند کرده فرمود:

چرا پاسخ مرا نمی‏دهید؟

عرض کردند: پدر و مادرمان به فدایت پاسخ ما همان بود که گفتیم: این منت و فضل خدا بود بر ما که این نعمتها را به وسیله شما به ما ارزانی داشت.

فرمود: ولی به خدا سوگند شما می‏توانستید در پاسخ من این گونه بگویید - و اگر هم می‏گفتید به حقیقت و راستی سخن گفته بودید - که: تو نیز وقتی به سوی ما آمدی که دیگران تو را تکذیب کرده بودند و ما تصدیقت کردیم، مردم دست از یاری تو برداشته بودند و ما یاریت کردیم، آواره بودی ما به تو پناه دادیم، فقیر بودی ما تو را همانند خود قرار داده و با تو مواسات کردیم؟ای گروه انصار آیا به خاطر مختصر مالیه دنیا که می‏خواستم به وسیله آن دل جمعی را به اسلام نرم کنم شما از من گله‏مند شدید؟در صورتی که من شما را به همان اسلامتان واگذاشتم؟

آیا شما خوشنود نیستید که دیگران با گوسفند و شتر از اینجا بروند و شما پیغمبر خدا را همراه ببرید؟

به خدا سوگند اگر عنوان هجرت در کار نبود من نیز یکی از انصار بودم، و اگر مردم همگی به راهی بروند و انصار به راهی، من به همان راه انصار می‏روم. سپس دست‏به دعا برداشته و گفت:

خدای انصار را رحمت کن، و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان ایشان را نیز رحمت فرما.

پیغمبر اسلام این سخنان را طوری با تاثر و علاقه نسبت‏به آنها ادا می‏کرد که عواطف آنها بسختی نسبت‏به آن حضرت تحریک شده صداهاشان به گریه بلند شد و گفتند: ما راضی شدیم که رسول خدا سهم ما باشد و دیگر گله‏ای نداریم.

مطابق نقل جمعی در این وقت‏بزرگان و پیرمردان آنها برخاسته به دست و پای پیغمبر افتاده و می‏بوسیدند و ضمن عذرخواهی از گفتار خود عرض کردند: ای رسول خدا این اموال ماست که در اختیار شما قرار دارد هر گونه می‏خواهی آن را به مصرف برسان و اگر کسی از ما سخنی گفته از روی دشمنی و کینه نبوده بلکه اینها خیال کردند مورد بی‏مهری و خشم شما قرار گرفته‏اند که سهم کمتری به آنها دادی و اکنون از این گناه خود به درگاه خدا پوزش طلبیده و استغفار می‏کنند، و تو نیز برای آنها از خدا آمرزش بخواه. رسول خدا(ص)برای آنها از خدای تعالی طلب آمرزش کرد.

پی‏نوشتها:

1. ضبر و دبابه نوعی وسایل جنگی بوده که به صورت نوعی کندو از چوب می‏ساختند و روی سرپوش آن را با چرمهای ضخیم می‏پوشانیدند و سربازان برای رخنه کردن به قلعه‏های دشمن به داخل آن می‏رفته و خود را به پای دیوار قلعه می‏رسانده‏اند، و به اصطلاح زره پوشهای آن روز بوده است.

2. قبیله بنی سعد همان قبیله‏ای بود که رسول خدا(ص)دوران شیرخوارگی و طفولیت‏خود را در میان آنها گذارنده بود به شرحی که در بخش دوم گذشت.

3. در بخش دوم گذشت که در جریان محاصره طائف‏«و یا به گفته برخی در همان جنگ حنین‏»شیماء خواهر رضاعی رسول خدا(ص)به نزد آن حضرت آمده و مورد لطف و محبت آن بزرگوار قرار گرفت، چنانکه در صفحات آینده نیز خواهید خواند.

4. و در مجمع البیان مرحوم طبرسی است که پیغمبر(ص)فرمود: اگر کسی هم برای آزاد ساختن اسیر خود فدیه می‏خواهد من حاضرم فدیه او را بدهم تا او را آزاد کند و اندکی از مردم فدیه خواستند و آن حضرت فدیه به آنها داد و آنها را در برابر فدیه، اسیران را آزاد کردند.

5. و از گفتار برخی از مورخین هم استفاده می‏شود که همه غنایم را میان قریش تقسیم کرد و به انصار چیزی نداد.

6. در نقل مرحوم طبرسی در اعلام الوری و دیگران است که ذو الخویصره وقتی آن سخن را گفت مسلمانان خواستند او را بکشند رسول خدا(ص)فرمود: او را واگذارید که بزودی پیروانی پیدا خواهد کرد و از دین بیرون روند همان گونه که تیر از کمان بیرون می‏رود، و خدای تعالی آنان را به دست محبوبترین خلق خود پس از من خواهد کشت.

نگارنده گوید: داستان ذو الخویصره را که نامش حرقوص بوده و به ذو الثدیة نیز معروف است‏با مختصر اختلافی چنانکه در متن و پاورقی ذکر شد بیشتر اهل حدیث و تاریخ نقل کرده‏اند که جمعا متجاوز از پنجاه حدیث می‏باشد که از ابی سعید خدری و انس بن مالک و قیس بن عباد و عایشه و ابی ذر و دیگران نقل شده و برای اطلاع از متن تمامی آنها طالبین می‏توانند به جلد هشتم احقاق الحق صص 522 - 475 مراجعه کنند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 575

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:27  توسط هادی کردان  | 

جنگ حنین

 

 

چنانکه گفته شد پیغمبر اسلام پس از فتح مکه پانزده روز در مکه ماند و در این مدت به نشر تعالیم اسلام و محو آثار شرک و بت پرستی که قرنها بر آن سرزمین حکومت کرده و پایگاه توحید را به صورت مرکز شرک در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خویشان خود نیز تجدید عهدی کرده و در سایه اسلام همه کدورتها و اختلافات برطرف گردید و محیط انس و الفتی در کنار بنای با عظمت کعبه برای همه افرادی که در مکه بودند و یا از مدینه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.

اما نیروی اهریمنی شیطان که حاضر نبود به این آسانی در برابر نیروی توحید و اسلام تسلیم گردد این بار فکر خود را به سوی قبایل اطراف مکه متوجه کرد و آنجا را دامنه فعالیت‏خویش قرار داد و گروهی از بت پرستان و سرکردگان آن حدود را که هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان یک کشور گشایی که می‏خواهد همه قبایل را تحت تسلط خویش در آورد و بر آنها حکومت کند می‏شناختند تحریک کرد تا جبهه واحدی بر ضد پیغمبر اسلام تشکیل دهند و پیش از آنکه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گیرند آنها برای جنگ و حمله آماده شوند.

در میان سران قبایل مزبور مالک بن عوف نصری بیش از دیگران جنب و جوش داشت و برای گرد آوردن قبایل فعالیت می‏کرد و با اینکه حدود سی سال بیشتر از عمر او نمی‏گذشت‏به خاطر شجاعت و سلحشوری که داشت مورد احترام قبایل پرجمعیت آن اطراف بود و از وی حرف شنوایی داشتند. وی تا جایی که توانست قبیله‏های ساکن کوههای جنوبی مکه را که از هوازن بودند مانند بنی سعد (2) ، بنی جشم، بنی هلال و همچنین قبیله ثقیف را که در طائف سکونت داشتند با خود همراه کرده و به نقل برخی از مورخان نزدیک به سی هزار نفر از آنها را در جایی به نام‏«اوطاس‏» (3) برای جنگ بامسلمانان و زدن یک ضربه کاری به لشکر اسلام جمع کرد و خود او نیز فرماندهی آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوی حنین حرکت کردند.

مالک دستور داده هر کس می‏خواهد در این جنگ شرکت کند باید زن و فرزند و اموال خود را نیز همراه بیاورد و منظورش این بود که مردان در هنگامه جنگ بهتر پایداری کنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم که شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در میان لشکریان مزبور پیرمردی سالخورده و با تجربه در فنون جنگی وجود داشت که نامش درید بن صمة بود و از قبیله بنی جشم محسوب می‏شد و با اینکه کاری از او ساخته نبود و کهولت و پیری مانع از آن بود که بتواند جنگ کند و بخصوص که بنا بر نقل جمعی از مورخین نابینا نیز شده بود، اما قبیله‏های هوازن معمولا او را در جنگها همراه می‏بردند تا از تجربیات و اطلاعات جنگی او استفاده کنند.

درید بن صمه وقتی صدای زن و بچه و چهارپایان به گوشش خورد و دانست که به دستور مالک آنها را همراه آورده‏اند، او را خواست و به وی پرخاش کرده گفت: تو را به جنگ چه کار؟تو گوسفند چرانی بیش نیستی؟آخر این چه کاری است کرده‏ای؟مگر از لشکر فراری چیزی می‏تواند جلوگیری کند؟اگر جنگ به پیروزی تو انجام شود که همان مردان جنگی و شمشیر و نیزه‏شان به کار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شکست تو منجر گردد آن وقت است که همه چیز را از دست داده و تمام دارایی و ما یملک خود را تسلیم دشمن کرده‏ای و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهی شد؟مصلحت در آن است که زن و فرزند و اموال را بازگردانی و همان مردان جنگی را با خود ببری!

مالک بن عوف که به فکر خود مغرور بود حاضر نشد سخن درید را بشنود و چون درید سخن خود را تکرار کرد و یکی دو تذکر دیگر نیز به او داد مالک بن عوف با بی‏اعتنایی و تمسخر بدو گفت: تو پیر و فرتوت شده‏ای و افکارت نیز فرسوده شده و به کار ما نمی‏خورد، و چون پافشاری درید بن صمه را دید رو به لشکریان کرد و گفت:

ای گروه هوازن یا از من اطاعت و پیروی کنید و یا هم اکنون نوک شمشیر را بر سینه‏ام می‏گذارم و آن قدر فشار می‏دهم تا از پشت‏سرم بیرون آید و بدین ترتیب به‏زندگی خود خاتمه می‏دهم!

قبایل هوازن که چنان دیدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستیم، و درید که چنان دید آه سردی از دل کشید و گفت: باشد تا این روز را که ندیده‏ایم از نزدیک ببینیم و سپس یک رباعی گفت که حکایت از افسردگی و پشیمانی او در حضور این معرکه می‏کرد.

تجهیز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در«اوطاس‏»به سمع پیغمبر اسلام رسید و برای درهم کوبیدن آخرین سنگر مشرکان و دفع باقیمانده پیروان شیطان، آماده تجهیز سپاه و حرکت‏به سوی حنین گردید. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگی نگرانی در کار نبود ولی احتیاج به مقداری زره و لوازم جنگی داشتند، در این خلال رسول خدا(ص)مطلع شد که صفوان بن امیه مقداری زره و اسلحه جنگی در خانه دارد که در برخوردها و جنگهایی که قریش با قبایل دیگر داشته‏اند آنها را در اختیار قریش قرار می‏داده، از این رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاریه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختیار لشکر اسلام قرار دهد به این معنی که اگر چیزی از آنها از بین رفت عوض آن را بدهد و بدون کم و زیاد به او بازگرداند.

صفوان قبول کرد و یک صد زره و مقداری لوازم جنگی دیگر در اختیار آن حضرت گذارد و روز بعد لشکر اسلام با دوازده هزار مرد جنگی - که ده هزار نفرشان از مدینه به همراه پیغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نیز از مردم تازه مسلمان مکه تحت فرماندهی ابو سفیان - به سوی وادی حنین حرکت کرد.

هنگامی که چشم ابو بکر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از کثرت سپاهیان دچار غرور شده گفت: ما دیگر مغلوب نخواهیم شد و این غرور به برخی افراد دیگر نیز سرایت کرد و همگی از پیروزی و شکست دشمن سخن می‏گفتند. ولی همین غرور بیجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانی دشمن موجب هزیمت آنان شد و این ایمان به خدا و پیغمبر اسلام بود که آنان را دوباره گرد یکدیگر جمع کرد و جلو شکست‏قطعی و پاشیدگی لشکر را گرفت.

لشکر اسلام همچنان تا نزدیک وادی حنین پیش رفت (4) و شب را به دستور پیغمبر اسلام در همانجا توقف کردند تا چون صبح شود به وادی حنین در آیند.

مالک بن عوف پیش از آنکه لشکر اسلام بدان حدود برسد با لشکریانش به وادی حنین وارد شده بود و به لشکریان خود دستور داده بود زنان و کودکان و چهارپایان و احشام را پشت‏سر خود قرار دهند و غلاف شمشیرها را بشکنند. سپس در اطراف دره در شت‏سنگها و شیارها و گودیهای سر راه و دامنه کوه و سایه درختها کمین کنند تا وقتی لشکر اسلام از دره سرازیر شد ناگهان یکپارچه بر آنها حمله کنند و آنها را منهزم سازند.

پس از ادای نماز صبح هنوز هوا تاریک بود که سربازان اسلام به سوی دره حنین سرازیر شدند. و پیشاپیش لشکر، خالد بن ولید با بنی سلیم حرکت می‏کرد و به دنبال او گروههای دیگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پیش می‏رفت که ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن که با نقشه قبلی کاملا خود را آماده چنین حمله‏ای کرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تیرها به صورت رگبار بر آنها باریدن گرفت و در پناه تیرها نیز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشیرهای برهنه، آنها را محاصره کردند.

این حمله چنان سخت و غافلگیرانه بود که مسلمانان تا خواستند به خود آیند و ست‏به اسلحه و سپر و نیزه ببرند عده‏ای از آنها کشته شدند و راهی جز فرار و زیمت‏برای خود ندیدند. پیغمبر اسلام که در عقب سپاه بر استر سفیدی سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان دید سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار می‏کنند و این سپاه منظم دوازده هزار نفری که چون رودخانه‏ای به پیش می‏رفت ناگهان در هم ریخت و هر قسمت آن به سویی رهسپار گشته و گریزان است.

رسول خدا(ص)که چنان دید بسرعت‏خود را به سمت راست دره حنین رسانید و فریاد زد: مردم به کجا می‏روید؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آیید!

ولی هیچ کس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگی می‏گریختند و در این وقت‏بود که کینه‏ها ظاهر گردید و نفاقهای درونی افراد آشکار شد و منافقان از این منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا که ابو سفیان از روی تمسخر به رفیق خود شیبة بن عثمان گفت: اینها تا لب دریا فرار خواهند کرد و دیگر باز نمی‏گردند.

و کلدة بن حنبل - یکی دیگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!

شیبة بن عثمان بن ابی طلحه - که پدرش در جنگ احد کشته شده بود - در آن لحظه تصمیم گرفت پیغمبر اسلام را بکشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگیرد و به همین قصد نزدیک رفت و چرخی هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولی چنانکه بعدها خودش می‏گوید: حائلی میان من و آن حضرت پیدا شد که دیدم نمی‏توانم این کار را بکنم.

در این لحظه تاریخی، پیغمبر اسلام می‏دید زحمات بیست و یک ساله‏اش در راه تبلیغ اسلام و پیروزیهای بزرگی که در این راه نصیبش شده همگی به مخاطره افتاده و چیزی نمانده است که در این هوای نیمه روشن در دره مخوف حنین دفن شود، سپاه از هم گسیخته و فراری اسلام نیز به فریاد او توجهی نمی‏کنند، دشمن نیز با پیروزی چشمگیری که در آغاز حمله خود به دست آورد وادی حنین را جولانگاه خویش قرار داده و همچنان پیش می‏آید، باید اقدامی فوری جلوی این شکست و هزیمت را بگیرد، از یک سو دست‏به دعا برداشت و به درگاه یاور حقیقی و پشتیبان واقعی خود که همه جا از ورطه‏های سخت او را نجات داده بود معروض داشت:

«اللهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان‏»

[خدایا تو را سپاس و شکوه حال خود را به درگاه تو می‏آورم و تویی تکیه گاه!]و به دنبال آن گفت:

«اللهم ان تهلک هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!

[خدایا اگر این جماعت نابود گردد کسی تو را پرستش نخواهد کرد و اگر هم براستی مشیت و اراده‏ات بدان تعلق گرفته باشد که کسی تو را پرستش نکند پرستش نخواهی شد!(و بسته به مشیت و اراده توست). ]

و سپس به ابو سفیان - فرزند حارث بن عبد المطلب - که در کنار او قرار داشت فرمود: مشتی خاک به من بده آن خاک را به روی دشمن پاشید و فرمود: روهایتان شت‏باد!

آن گاه از آنجا که دعا جای عمل را نمی‏گیرد و لازم بود دست‏به کاری زند تا جلوی فرار و از هم پاشیدگی لشکر را بگیرد، در اینجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده که گوید: نخست رسول خدا به من که صدای رسا و بلندی داشتم فرمود: فراریان را به این گونه صدا بزن:

«یا معشر الانصار و یا اصحاب سورة البقرة، و یا اصحاب بیعة الشجرة، الی این تفرون؟اذکروا العهد الذی عاهدتم علیه رسول الله‏»!

[ای گروه انصار و ای یاران سوره بقره و ای کسانی که در بیعت‏شجره پیمان بستید، به کجا می‏گریزید؟پیمانی را که با رسول خدا بسته‏اید به یاد آرید!]و من با بلندترین صدایی که داشتم مردم را صدا می‏زدم و خود رسول خدا نیز چنان بی‏تاب شهادت و جنگ بود که استر خود را به سوی میدان جنگ رکاب زد و می‏خواست‏خود را به قلب دشمن بزند ولی ابو سفیان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوی استر پرید و دهانه آن را محکم نگه داشت و نگذاشت‏به جلو برود.

و در برخی از تواریخ است که سرانجام پیغمبر اسلام تاب نیاورد و یک تنه به دشمن حمله کرد و این رجز را نیز می‏خواند:

انا النبی لا کذب

انا ابن عبد المطلب

و گفته‏اند: تنها در این جنگ بود که پیغمبر اسلام شخصا به میدان رفت و به دشمن‏حمله برد. (5)

و بعید نیست این حمله وقتی که انصار به میدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبری حمله را به دست گرفته و پیشاپیش آنها حمله می‏افکند و رجز می‏خواند و آنها نیز به دنبال آن حضرت حمله می‏کرده‏اند.

افرادی که با رسول خدا(ص)ماندند

مورخین مانند یعقوبی و دیگران نوشته‏اند: در آن گیر و دار تنها ده نفر بودند که با پیغمبر ماندند و فرار نکردند و این ده نفر عبارت بودند از علی(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربیعة بن حارث، عبد الله بن زبیر، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ایمن بن ام ایمن و در این میان علی(ع)از همه بیشتر دلاوری و تلاش داشت و دشمن را از جلوی پیغمبر دور می‏نمود، گاهی خود را به عقب دشمن می‏زد و گاهی به سوی پیغمبر باز می‏گشت تا از حال آن حضرت و سلامتی او مطمئن گردد، و در این گیر و دار چهل تن از دشمنان را به خاک هلاک افکند و همه را از وسط دو نیم کرد.

ابن هشام در کتاب سیره از جابر بن عبد الله روایت کرده که گفت: در میان لشکر هوازن مرد شجاع و تنومندی بود که بر شتری سرخ مو سوار بود و پرچم سیاه رنگی در دست داشت و آن را بر سر نیزه بلندی که داشت زده بود و آن پرچم را پیشاپیش هوازن می‏کشید و هر کس جلوی او می‏رفت‏با آن نیزه بر او حمله می‏کرد و چون فرار می‏کرد دوباره آن نیزه را بر سر دست‏بلند می‏کرد تا هوازن به دنبال او بیایند.

این مرد همچنان به کار خود مشغول بود که ناگاه علی بن ابیطالب با مردی از انصار به قصد کشتن او پیش رفتند و علی(ع)از پشت‏سر بدو حمله کرد و شترش را پی کرد و آن مرد به زمین افتاد، سپس مرد انصاری با شمشیر او را از پای در آورد.

و در ارشاد مفید نام این مرد هوازنی را ابو جرول ذکر کرده و قتل او را به علی(ع) بتنهایی نسبت می‏دهد، چنانکه ابن اثیر نیز قاتل او را علی(ع)ذکر کرده است.

دو تن از زنان فداکار

در تواریخ و روایات نام دو زن نیز در لشکر اسلام ذکر شده که در جنگ حنین بودند و با رسول خدا(ص)پایداری کرده و منهزمین را ملامت و سرزنش می‏کردند یکی نسیبه دختر کعب و دیگری ام سلیم دختر ملحان.

در تفسیر قمی آمده که نسیبه وقتی دید مردم فرار می‏کنند خاک به روی منهزمین می‏پاشید و می‏گفت: به کجا فرار می‏کنید؟آیا از خدا و رسول او می‏گریزید؟و در این وقت عمر را دید که می‏گریزد، بدو گفت: وای بر تو این چه کاری است که می‏کنی؟عمر گفت: این امر خداست!

و در سیره ابن هشام آمده که رسول خدا در آن وقت نظر کرد و چشمش به ام سلیم دختر ملحان افتاد که با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابی طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)دید این زن به وسیله بردی - و پارچه بلندی - کمر خود را بسته و برای آنکه شترش از دست او فرار نکند انگشتان خود را در سوراخ بینی شتر فرو برده و محکم آن شتر را نگاه داشته است و در دست دیگرش خنجری است.

پیغمبر فرمود: ام سلیم هستی؟

گفت: آری ای رسول خدا پدر و مادرم به فدایت، امروز همان گونه که دشمنان تو را باید کشت این مردمی را نیز که تو را واگذارده و فرار کردند باید کشت و من می‏خواهم آنها را به قتل برسانم زیرا اینان نیز سزاوار کشته شدن هستند. پیغمبر فرمود: ای ام سلیم خدا ما را کفایت می‏کند.

ابو طلحه شوهرش پرسید: این خنجر چیست که در دست داری؟

ام سلیم گفت: آن را به دست گرفته‏ام تا اگر مشرکی به من نزدیک شد شکمش را با آن پاره کنم.

کمک الهی و مراجعت منهزمین

قرآن کریم در سوره مبارکه توبه وقتی اشاره به داستان جنگ حنین می‏کند و سختی کار و فرار مسلمانان را بیان می‏دارد به دنبال آن فرماید:

«ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین و انزل جنودا لم تروها و عذب الذین کفروا و ذلک جزاء الکافرین؟»

[سپس خدای تعالی آرامش خود را بر پیغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشکریانی که شما نمی‏دیدید فرو فرستاد و کافران را معذب ساخت و جزای کافران این چنین است. ]

باری نصرت الهی فرود آمد و صدای بلند و پی در پی و رسای عباس بن عبد المطلب به گوش فراریان رسید و انصار را به خود آورد که پس از آن همه فداکاریها که در راه اسلام داشتند این چه فرار ننگینی است که در این معرکه می‏کنند و از این رو به سوی دره حنین بازگشته غلاف شمشیرها را شکستند و صداها را به‏«لبیک، لبیک‏»بلند کردند و با شمشیرهای برهنه از هر سو به دشمن حمله‏ور شدند، صحنه جنگ که داشت‏به سود دشمن پایان می‏یافت تدریجا عوض شد و مسلمانانی که غالبا از انصار مدینه بودند و به میدان جنگ باز می‏گشتند به جبران فراری که کرده بودند بسختی در برابر دشمن پایداری کرده و صفوف آنها را به هم ریختند و جنگ سختی از نو در گرفت.

رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اینها کیان‏اند؟عرض کرد: انصار هستند، پیغمبر فرمود: «اکنون تنور جنگ گرم شد»!

هوا دیگر روشن شده بود و معرکه جنگ بخوبی دیده می‏شد و برق شمشیرها به چشم می‏خورد و صدای چکاچک ابزار جنگی و سپرها به گوش می‏رسید، قبایل هوازن که به این زودی حاضر نبودند پیروزی به دست آورده را از دست‏بدهند سخت مقاومت می‏کردند، از آن سو از طرف پیغمبر اسلام اعلام شد«هر کس کافری را بکشد جامه و اسلحه‏اش از آن اوست‏»و این خبر برای مقاومت تازه مسلمانان مکه که اکثرا به فکر غنیمت‏به جنگ حنین آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نیروی امدادی از پشت جبهه جنگ باز گرداند، دیگر نیروی دشمن ضعیف شده بود و با دادن تلفات‏سنگین تاب مقاومت نیاورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جای نهادند و به سه دسته تقسیم شده و هر دسته از آنها به سویی گریختند.

تنها از یکی از قبایل ثقیف به نام‏«بنی مالک‏»هفتاد نفر کشته شد و از قبیله‏های دیگر نیز گروهی به قتل رسیده و در آن میان درید بن صمه نیز به دست‏یکی از جوانان مسلمان به نام ربیعة بن رفیع سلمی به قتل رسید.

غنایم جنگ و کشتگان

در این جنگ بزرگترین غنیمت‏به دست مسلمانان آمد، زیرا همان طور که گفته شد مالک بن عوف دستور داده بود لشکریان هر چه دارند همراه خود بردارند که به خاطر آنها بهتر پایداری و مقاومت کنند از این رو مورخین می‏نویسند در این جنگ 6000 اسیر، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقیه نقره(که هر وقیه 213 گرم است)نصیب مسلمانان گردید و چون رسول خدا(ص)برای تعقیب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامی غنایم را در«جعرانة‏» (6) بگذارند و اسیران را نیز در خانه‏ای نگهداری کنند و چند نفر را نیز برای حفاظت و نگهبانی آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسیم کند.

اما کشتگان چنانکه از برخی تواریخ بر می‏آید از دو طرف بسیار بوده، اما از هوازن و ثقیف تنها از یک قبیله هفتاد نفر به قتل رسیدند - چنانکه در بالا نیز ذکر شد - و از مسلمانان نیز همان طور که از برخی تواریخ نقل شده جمع زیادی به شهادت رسیدند (7) ، اما ابن هشام و یعقوبی و طبری نام شهدای مسلمانان را چهار تن ذکر کرده بدین شرح:

ایمن بن ام ایمن - از بنی هاشم - یزید بن زمعة بن اسود - از اهل مکه - ، سراقة بن‏حارث - از انصار مدینه - و ابو عامر اشعری.

تعقیب از دشمن

همین که قبیله‏های هوازن و ثقیف با دادن تلفات سنگین و به جای گذاردن غنایم بسیار فرار کردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقیب کنند و تا شکست کامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعری با برادرش ابو موسی اشعری به دنبال گروههایی از دشمن که خود را به‏«اوطاس‏»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختی میان ایشان و فراریان درگرفت که ابو عامر فرمانده لشکر اسلام در اثر اصابت تیری به قتل رسید و برادرش ابو موسی به جای او پرچم جنگ را گرفت و جنگید تا وقتی که دشمن را بسختی شکست داد و تار و مار کرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.

مالک بن عوف نیز با گروه بسیاری به سوی طائف فرار کرد و چون دید سپاهیان اسلام او را تعقیب می‏کنند یکی دو جا نیز مقاومت کرد و چون دید تاب مقاومت در آنها نیست‏خود را به طائف رسانده و بر قبایل ثقیف در قلعه‏های محکمی که در طائف بود وارد شدند و چون می‏دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت‏به استحکام قلعه‏های مزبور پرداختند.

پی‏نوشت‏ها:

1. حنین - بر وزن حسین - نام وادی است در نزدیکی طائف.

2. بنی سعد همان قبیله‏ای بود که رسول خدا(ص)سنین کودکی خود را در میان آنها گذرانده و حلیمه سعدیه حدود پنج‏سال افتخار دایگی آن حضرت را در آن قبیله به عهده گرفته بود به شرحی که در بخش دوم این کتاب گذشت.

3. اوطاس، نام جایی است در سه منزلی مکه.

4. از داستانهای جالبی که ابن هشام در سیره از یکی از تازه مسلمانان مکه به نام حارث بن مالک نقل کرده آن است که گوید: چون از مکه به سوی حنین حرکت کردیم به درخت‏سدر بزرگی برخوردیم و چون کفار قریش درخت مقدسی به نام‏«ذات انواط‏»داشتند که هر ساله روزی به نزد آن می‏آمدند و اسلحه بر آن می‏دوختند و برای آن قربانی می‏کردند، ما از عقب صدا زدیم:

یا رسول الله همان‏طور که مشرکان‏«ذات انواط‏»دارند شما نیز برای ما«ذات انواطی‏»معین کن!

پیغمبر گفت: «الله اکبر»به حق آن خدایی که جان محمد به دست اوست همان سخنی را که قوم موسی‏«در وقت‏خروج از مصر»به موسی گفتند شما نیز به من گفتید. آنها به موسی گفتند: «ای موسی برای ما خدایی قرار بده چنانکه اینان خدایانی دارند!موسی گفت: شما مردمی جهالت پیشه هستید»و براستی که اینها سنتهای گذشتگان است و شما نیز به همان سنتها می‏روید.

5. ولی این سخن با آنچه مورخین در داستان جنگ احد ذکر کرده‏اند سازگار نیست، و چنانکه قبلا ذکر شد گفته‏اند: آن حضرت در جنگ احد و برخی جنگهای دیگر نیز شخصا جنگ کرد به شرحی که در جای خود گذشت.

6. نام جایی است‏بین مکه و طائف و به مکه نزدیکتر است تا به طائف.

7. در کتاب زندگی محمد(ص)دکتر هیکل نقل شده که دو قبیله از قبایل مسلمان به قدری از مردانشان کشته شده بود که نابود شدند یا نزدیک بود نابود شوند و روی قاعده نیز بعید نیست این قول صحیحتر باشد تا قول ابن هشام و دیگران.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 565

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:25  توسط هادی کردان  | 

سریه ذات السلاسل

 

 

اهل تاریخ عموما این سریه را پس از جنگ مؤته نقل کرده‏اند و در کیفیت نقل هم اختلاف بسیاری در تواریخ دیده می‏شود که ما نقل شیخ مفید(ره)را در کتاب ارشاد از نظر جامعیت نزدیکتر بودن به صحت انتخاب کرده و ملخص آن را در زیر برای شما نقل می‏کنیم:

مرد عربی نزد پیغمبر آمد و پیش روی آن حضرت زانو زده نشست و عرض کرد: آمده‏ام تا تو را نصیحتی کنم حضرت پرسید: نصیحتت چیست؟عرض کرد: گروهی از عرب در وادی رمل اجتماع کرده و می‏خواهند به شما در مدینه شبیخون بزنند و سپس خصوصیات آنها را برای پیغمبر بیان داشت، رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت کنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانید و فرمود: کیست که برای دفع آنها برود، جماعتی از اهل‏«صفه‏» (1) برخاستند و گفتند: ما به جنگ ایشان می‏رویم فرماندهی برای ما تعیین فرما تا در تحت فرماندهی او حرکت کنیم، پیغمبر خدا از روی قرعه هشتاد نفر از ایشان را انتخاب کرد و سپس ابو بکر را به فرماندهی آنها انتخاب نمود و فرمود: به نزد بنی سلیم برو!

ابو بکر حرکت کرد و به نزدیک اعراب مزبور که در وسط دره‏ای جای داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه کرده بود رسید و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازیر شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله کردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بکر را فراری دادند. چون به مدینه بازگشتند پیغمبر خدا این بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور این مرتبه در پشت درختها و سنگها کمین کرده و چون عمر با لشکریان از دره سرازیر شدند ناگهان از کمینگاهها بیرون آمده و او را نیز فراری دادند.

رسول خدا(ص)از این ماجرا ناراحت‏شد و عمرو بن عاص گفت: ای رسول خدا مرا به این جنگ بفرست زیرا جنگ خدعه و نیرنگ است‏شاید من بتوانم با خدعه و نیرنگ آنها را سرکوب کنم، پیغمبر(ص)او را با جمعی فرستاد ولی او نیز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت کند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار کرد. پیغمبر که چنان دید چند روز صبر کرد و سپس علی(ع)را طلبید و پرچم جنگ را برای او بست و در حق او دعا کرده او را به سوی دشمن فرستاد و ابو بکر و عمر و عمرو بن عاص را نیز همراه او کرد.

علی(ع)لشکر را برداشته و راه عراق را پیش گرفت و از راه سختی آنها را عبور داد و برای آنکه دشمن را غافلگیر کند شبها راه می‏پیمود و روزها پنهان می‏شد تا وقتی که خود را به دهانه آن دره که دشمن در آن منزل کرده بود رسانید و چون بدانجا رسید به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جایی متوقف کرد و خود در سویی قرار گرفت، عمرو بن عاص که چنان دید دانست که با این تدبیر شکست دشمن حتمی است - در صدد کارشکنی بر آمده - به ابی بکر گفت: من به این بیابانها از علی آشناترم، در اینجا درندگانی چون گرگ و کفتار وجود داد که خطرشان برای سربازان ما بدتر از دشمن است اکنون تو به نزد علی برو و از او اجازه بگیر تا به بالای دره برویم.

ابو بکر پیش علی(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وی گفت ولی علی(ع)هیچ پاسخی نداد، ابو بکر بازگشت و به آنها گفت: علی به من پاسخی نداد. عمرو بن عاص این بار عمر را فرستاد و به او گفت: تو قدرت بیشتری در سخن داری، ولی عمر نیز وقتی سخن عمرو بن عاص را برای علی(ع)اظهار کرد با سکوت آن حضرت مواجه‏شد. عمرو بن عاص که چنان دید به سربازان اظهار کرد ما نمی‏توانیم خود را به هلاکت اندازیم بیایید تا به بالای دره برویم ولی با مخالفت‏شدید سربازان مواجه شده و همگی گفتند: ما دست از اطاعت و فرمانبرداری فرمانده خود بر نمی‏داریم.

بدین ترتیب در همانجایی که علی(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزدیکیهای سپیده صبح شد علی(ع)دستور حمله داد و لشکریان از هر سو به دشمن حمله کردند و اعراب بنی سلیم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شکست‏خورده و مسلمانان بر آنها پیروز شدند، و در این باره آیات سوره‏«و العادیات ضبحا» - تا به آخر - نازل گردید. (2)

و چون به مدینه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان دیگر به استقبال علی(ع)آمدند و چون چشم علی(ع)به پیغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پیاده شد، پیغمبر بدو فرمود: سوار شو که خدا و رسول او از تو خوشنودند.

علی(ع)از خوشحالی گریان شد، پیغمبر(ص)بدو فرمود: ای علی اگر نمی‏ترسیدم که گروههایی از امت من درباره تو همان سخنی را بگویند که نصاری درباره مسیح عیسی بن مریم گفتند، امروز درباره تو سخنی می‏گفتم که بر هیچ دسته‏ای از مردم عبور نکنی جز آنکه خاک زیر پایت را(به منظور تبرک)بردارند.

پی‏نوشت‏ها:

1. اصحاب صفه افرادی بودند که از مکه به مدینه مهاجرت کرده بودند و چون خانه و مسکنی نداشتند رسول خدا(ص)آنها را در مسجد جای داده بود و از در آمد عمومی بیت المال جیره‏ای برای آن‏ها مقرر داشته و روزانه به آنها می‏دادند و بر طبق برخی از روایات شماره آنها به چهارصد نفر می‏رسید.

2. و در نقل دیگری است که چون علی(ع)بدانجا رسید هنگام سحر بود و صبر کرد تا صبح شد و نماز را با لشکریان خواند و سپس لشکر خود را چند صف کرد و آن گاه به شمشیر خود تکیه زد و رو به دشمن ایستاده گفت:

ای مردم من فرستاده پیغمبر خدا به سوی شما هستم تا به شما بگویم: شهادت به یگانگی خدا و رسالت محمد(ص)دهید و گرنه با شمشیر بسختی با شما جنگ خواهم کرد. بنی سلیم بدو گفتند: از راهی که آمده‏ای باز گرد همان گونه که رفیقانت‏بازگشتند!

علی(ع)فرمود: من باز نمی‏گردم!نه به خدا، تا مسلمان نشوید یا شما را با این شمشیر نزنم باز نخواهم گشت!من علی بن ابیطالب بن عبد المطلب هستم!

اعراب مزبور که آن حضرت را شناختند خود را باختند و پریشان حال گشتند اما با این حال تصمیم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفین شروع شد و پس از آنکه شش یا هفت تن از آنها کشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پیروز شدند و غنایمی از ایشان به دست آورده به مدینه بازگشتند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 537

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:46  توسط هادی کردان  | 

جنگ مؤته

 

 

سه هزار مرد جنگی آماده حرکت به مؤته شدند و پیغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سرکردگی آنها را چنانکه در روایات شیعه آمده است به جعفر بن ابیطالب واگذار کرد و فرمود اگر برای جعفر اتفاقی افتاد،زید بن حارثه امیر لشکر باشد و اگر او هم کشته شد عبد الله بن رواحه و طبق روایات اهل سنت فرماندهی لشکر را به«زید بن حارثه»واگذار کرد و فرمود:اگر زید کشته شد فرماندهی لشکر با جعفر بن ابیطالب باشد و اگر او نیز کشته شد عبد الله بن رواحه فرمانده سپاه باشد!

در برخی از تواریخ آمده که به دنبال آن فرمود:اگر او نیز کشته شد مسلمان با نظر خویش فرماندهی از میان خود انتخاب کنند.

مردی از یهود به نام نعمان که این ماجرا را شنید گفت:ای ابا القاسم اگر تو براستی پیغمبر خدا باشی اینان را که نام بردی همگی کشته خواهند شد،زیرا انبیاء بنی اسرائیل هرگاه لشکری را به جایی می‏فرستادند و این گونه فرمانده جنگ تعیین می‏کردند اگر صد نفر را نیز به دنبال یکدیگر نام می‏بردند همگی در آن جنگ کشته می‏شدند و به دنبال آن پیش زید بن حارثه رفت و بدو گفت:با پیغمبر و خاندانت وداع کن که اگر او براستی پیغمبر باشد تو دیگر زنده بر نخواهی گشت و زید بن حارثه گفت:

به راستی گواهی می‏دهم که او پیغمبر صادق و فرستاده خداست.

و چون خواستند از مدینه حرکت کنند پیغمبر برای آنها خطبه‏ای ایراد فرمود که بااختلاف نقل شده و ما متن یکی از آنها را در اینجا انتخاب می‏کنیم:

«اغزوا بسم الله فقاتلوا عدو الله و عدوکم بالشام ستجدون فیها رجالا فی الصوامع معتزلین الناس فلا تعرضوا لهم،و ستجدون آخرین للشیطان فی رؤسهم مفاحص فاقلعوها بالسیوف،لا تقتلن امرأة و لا صغیرا ضرعا و لا کبیرا فانیا و لا تقطعن نخلا و لا شجرا و لا تهدمن بناءا» .

[به نام خدا به جنگ بروید و با دشمنان خدا و دشمنان اسلام کارزار کنید،و البته مردانی را در دیرها خواهید یافت که از مردم کناره گرفته(و به عبادت مشغول)اند مبادا متعرض آنها شوید،ولی مردان دیگری را خواهید یافت که شیطان در مشاعر و دماغ آنان جای گرفته آن سرها را با شمشیر برکنید!مبادا زنی یا کودک شیرخواری را به قتل رسانید و نه پیر فرتوتی را بکشید،و نه نخل خرما یا درختی را قطع کنید،و مبادا خانه‏ای را ویران سازید!]

و در حدیث است که چون مردم خواستند با عبد الله بن رواحهـیکی از سرکردگان لشکرـخداحافظی کنند او را دیدند که گریه می‏کند و چون سبب گریه‏اش را پرسیدند گفت:به خدا من علاقه‏ای به دنیا ندارم و گریه من برای آن است که از رسول خدا(ص)شنیدم که این آیه را درباره دوزخ می‏خواند که خدای تعالی فرمود:

«و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا» (1)

[هیچ یک از شما نیست جز آنکه وارد دوزخ می‏شود و این حکم پروردگار تو است!]

و با این ترتیب من نمی‏دانم پس از ورود به دوزخ چگونه از آن بیرون خواهم آمد.

باری لشکر مجهز اسلام به سوی شام حرکت کرد و سربازان اسلام با شور و ایمان عجیبی بیابان خشک و سوزان عربستان را به سوی سرزمین حاصلخیز و خوش آب و هوای شام پشت سر می‏گذارد و در این سفر مسیری طولانی‏تر از تمام سفرهای جنگی را باید طی کنند و بیش از صد و پنجاه فرسخ راه بروند و خالد بن ولید نیز که تازه‏مسلمان شده بود در این سفر به طور داوطلب همراه لشکر اسلام برفت.

مسلمانان تا«معان»ـکه اکنون در جنوب کشور اردن قرار داردـپیش رفتند و در آنجا توقف کردند،در آن هنگام خبر به آنها رسید که هرقل،امپراتور روم،با صد هزار سپاه برای جنگ با مسلمانان به سرزمین«مآب»آمده و صد هزار سپاه دیگر نیز از اعراب«لخم»،«جذام»،«قین»و«بهراء»که در آن حدود سکونت داشتند به کمک وی آمده و جمعا با دویست هزار لشکر آماده جنگ با مسلمانان شده‏اند.

این خبر که به مسلمانان رسید به مشورت پرداختند که چه بکنند؟آیا بازگردند یا به پیغمبر اسلام جریان را بنویسند و از آن حضرت کسب تکلیف کنند و یا با همان سپاه اندک با لشکر روم بجنگند؟

در اینجا نیز نیروی ایمان و شوق شهادت کار خود را کرد و عبد الله بن رواحه که هم مردی شجاع و دلاور بود و هم شاعری فصیح و زبان آور بود به پا خاسته و سپاه اسلام را مخاطب قرار داده گفت:

ای مردم به خدا سوگند اینکه اکنون آن را خوش ندارید،همان است که به شوق آن بیرون آمده‏اید و این همان شهادتی است که طالب آن هستید!ما که با دشمن به عدد زیاد و کثرت سپاه نمی‏جنگیم،ما با نیروی این آیینی جنگ می‏کنیم که خدا ما را بدان گرامی داشته،برخیزید و به راه افتید که یکی از دو سرانجام نیک در جلوی ماست:یا فتح و پیروزی،یا شهادت...!

این سخنان پرشور که از دلی سرشار از ایمان بر می‏خاست در دل دیگران نیز اثر کرد و همگی گفتند:به خدا عبد الله راست می‏گوید و به دنبال آن همگی برخاسته و به راه افتادند و در«بلقاء»به سپاه روم برخوردند و راه خود را به جانب قریه«مؤته»که در آن نزدیک بود و از نظر موضعگیری جنگی مناسبتر بود کج کردند.

جنگ شروع شد

همان گونه که گفته شد:بنا بر نقل محدثین شیعه نخست جعفر بن ابیطالب پرچم جنگ را به دست گرفته و به عنوان فرمانده نخست به میدان آمد ولی به گفته مورخین اهل سنت:نخست زید بن حارثه پرچم اسلام را در میان لشکر به اهتزاز در آورد وسپس چون صاعقه‏ای خود را به قلب سپاهیان روم زد و به دنبال او مجاهدان دیگر اسلام هر یک چون شهابی در سپاه بی‏کران سپاه روم فرو رفتند.

منظره با شکوهی بود:سه هزار نفر مجاهد از جان گذشته برای مرگ پرافتخار و رسیدن به شهادت خود را به قلب دویست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نیزه‏ها و شمشیرها و رگبار تیرهایی که به سویشان می‏آمد هراس نداشتند و دست از جان شسته هر یک خود را به یکی از صفوف منظم دشمن می‏زد و همچون شهابی سوزان تا جایی که می‏توانست پیش می‏رفت.راستی برای سپاه روم این شهامت و فداکاری باور نکردنی بود ولی از نزدیک می‏دیدند چگونه سربازان با ایمان اسلام در راه پیشرفت آیین و هدف مقدس خود تلاش می‏کنند و مختصر خونی را که در کالبد خود دارند در این راه نثار می‏نمایند!

در این گیرودار زید بن حارثه در میان حلقه نیزه‏های دشمن از پای در آمد و به گفته اینان به دنبال او جعفر بن ابیطالب بسرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله کرد و همچنان جنگید تا وقتی که دید در میان حلقه محاصره دشمن قرار گرفته از اسب سرخ رنگ خود پیاده شد و برای آنکه آن اسب به دست دشمن نیفتد آن را پی کرد و سپس پیاده به جنگ پرداخت.

دشمن که می‏کوشید هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشیر دست راست جعفر را قطع کرد ولی جعفر با مهارت خاصی پرچم را به دست چپ گرفت ولی دست چپش را هم از بدن جدا کردند و او پرچم را به سینه گرفت و با دو بازوی خود نگاه داشت تا وقتی که شمشیر دشمن،او را به زمین افکند و به درجه شهادت نایل آمد و سن آن مجاهد بزرگ و نامی را در آن روز برخی سی و سه سال نوشته‏اند و برخی دیگر مانند ابن عبد البر در استیعاب گفته است:در آن روز چهل و یک سال داشت و این قول صحیحتر به نظر می‏رسد،زیرا با توجه به اینکه طبق روایات جعفر بن ابیطالب ده سال از علی(ع)بزرگتر بوده در سال هفتم حدود چهل سال از عمر وی گذشته است.

از عبد الله بن عمر نقل شده که گوید:من در آن جنگ مأمور رساندن آب به زخمیها بودم و چون جعفر به زمین افتاد خود را به وی رسانیده و آب به او عرضه‏کردم،جعفر گفت:من نذر کرده‏ام روزه باشم آب را بگذار تا شام اگر زنده ماندم بدان افطار می‏کنم من آب را در سپری ریختم و نزد او گذاردم ولی قبل از غروب جعفر از دنیا رفت.

و همچنین از او نقل شده که گفته است:در بدن جعفر بن ابیطالب پس از شهادت اثر هفتاد زخم شمشیر و نیزه و تیر یافتند.در نقل دیگری است که گفته‏اند:بیش از نود جراحت در بدن او بود و همگی آنها در جلوی بدن بود و در پشت سر اثری از زخم دیده نشد. (2)

نگارنده گوید:در روایات زیادی از رسول خدا(ص)نقل شده که فرمود:خداوند به جای دو دست جعفر که در جنگ مؤته جدا شد دو بال در بهشت به او عنایت می‏کند که با فرشتگان پرواز می‏کند و از این رو به«جعفر طیار»موسوم گردید.

و پس از شهادت این دو فرمانده دلاور و رشید عبد الله بن رواحه پیش رفت و پرچم را به دست گرفت و پس از لختی تأمل که کرد این رجز را خواند:

یا نفس الا تقتلی تموتی‏ 
هذا حمام الموت قد صلیت‏ 
و ما تمنیت فقد اعطیت‏ 
ان تفعلی فعلهما هدیت

[ای نفس اگر کشته نشوی سرانجام خواهی مرد،این سرنوشت مرگ است که پیش آمده!و آنچه آرزوی آن را داشتیـیعنی شهادتـاکنون به تو داده‏اند و اگر کاری که آن دو(شهید)انجام دادند انجام دهی به هدایت و رستگاری رسیده‏ای.]

در این وقت از اسب خود پیاده شد و پسر عموی او استخوانی را که مختصر گوشتی در آن بود به او داده گفت:بخور تا رمقی پیدا کنی،عبد الله آن را به دست گرفته و دندان زد،ناگاه صدای شکستن شمشیری به گوشش خورد،بی‏تابانه بر خود فریاد زد:تو زنده‏ای؟استخوان را انداخت و سپس شمشیر کشیده چون شعله‏ای جواله خود را به دشمن زد و پس از شهامت بی‏نظیری به شهادت رسید.

پس از شهادت عبد الله مسلمانان خالد بن ولید راـکه تازه مسلمان شده بود (3) و به بی‏باکی معروف بودـبه فرماندهی خود انتخاب کردند و او نیز آن روز را تا شب به زدو خوردهای محتاطانه سپری کرد و چون شب شد عده‏ای از سپاهیان را به عقب لشکر فرستاد و چون صبح شد آنا با هیاهو به نزد لشکریان آمدند به طوری که دشمن خیال کرد نیروی امدادی از مدینه رسیده از این رو دست به حمله نزدند و لشکر اسلام نیز حمله را متوقف کرد و عملا جنگ متارکه شد و برای سپاه روم با آن شهامتی که روز قبل از جنگجویان اسلام دیده بودند همین پیروزی به شمار می‏رفت که لشکر اسلام حمله نکند و از این رو هر دو لشکر به سوی دیار خود بازگشتند.

پیغمبر(ص)از میدان جنگ خبر می‏دهد

ابن هشام و دیگران با مختصر اختلافی نوشته‏اند:در آن روزی که مسلمانان در مؤته جنگ می‏کردند رسول خدا(ص)بر فراز منبر بود و ناگهان شروع کرد به خبر دادن از میدان جنگ و فرمود:اکنون برادران مسلمان شما با دشمنان مشغول جنگ شدند.سپس شروع کرد به خبر دادن از جنگ و گریز مسلمانانـمانند کسی که خود در میدان جنگ حضور داردـتا آنکه فرمود:زید بن حارثه پرچم را به دست گرفت و همچنان جنگید تا کشته شد،و پس از او جعفر پرچم را به دست گرفت و او نیز جنگ کرد تا به شهادت رسید. (4)

در اینجا رسول خدا کمی درنگ کردـبه طوری که انصار مدینه رنگشان تغییر نمودـو خیال کردند از عبد الله بن رواحه که از آنها بودـعملی سر زده که موجب سرافکندگی آنان شده،ناگاه پیغمبر(ص)ادامه داد و فرمود:

عبد الله بن رواحه پرچم را به دست گرفت و جنگید تا کشته شد!

و از اسماء بنت عمیسـهمسر جعفرـنقل کرده‏اند که گفت:در آن روزی که جعفر در«مؤته»شهید شد من در خانه نان تهیه کرده بودم و بچه‏های خود را شستشو دادم که ناگاه پیغمبر را دیدم به خانه ما آمد و فرمود:پسرانم کجا هستند؟من آنها را به نزد آن حضرت بردم (5) پیغمبر نشست و آن بچه‏ها را در بغل گرفت و دست به سرشان‏کشید،اسماء گوید:عرض کردم:یا رسول الله گویا دست یتیم نوازی به سر ایشان می‏کشی در این وقت اشک از دیدگان آن حضرت جاری شد و فرمود:آری جعفر به شهادت رسید!

با شنیدن این گفتار رسول خدا(ص)صدای من به گریه بلند شد و زنان دیگر نیز اطرافم را گرفته و شروع به گریه کردند،رسول خدا(ص)برخاسته به خانه رفت و به فاطمه(س)دستور داد غذایی برای خاندان جعفر تهیه کنید و برای آنها ببرید و به زنان خود دستور داد به خانه جعفر بروند و در مراسم عزاداری با آنها شرکت جویند.در برخی از روایات آمده که این کار را سه روز تکرار کرد و از این رو سنت بر این جاری شد که پس از آن حضرت نیز این برنامه را برای افراد مسلمانی که عزادار می‏شوند انجام دهند و تا سه روز غذای گرم تهیه کرده برای ایشان بفرستند.

مراجعت سپاه به مدینه

چنانکه گفته شد:خالد بن ولید سپاه اسلام را برداشته به مدینه آمد و چون خبر آمدن آنها به شهر رسید مردم برای دیدار آنها از مدینه بیرون آمدند و پیغمبر اسلام نیز بر چهار پایی سوار شد و با مسلمانان دیگر به استقبالشان رفت،اما وقتی مردم آنها را دیدند خاک بر روی آنها ریخته و ملامتشان می‏کردند که چرا در برابر دشمن استقامت نکردید و از میدان جنگ فرار کردید؟

پیغمبر اسلام جلوی مردم را از این کار گرفت و گفت:نه!اینها فراری نیستند بلکه به خواست خدا(از این پس)حمله افکنها خواهند بود!

مسلمانان به خانه‏های خود رفتند ولی بیشتر آنها با چهره‏های گرفته و خشمگین و زبانهای سرزنش‏آمیز خاندان خود رو به رو می‏شدند تا جایی که برخی حاضر نبودند در را به روی بازگشتگان از جنگ باز کنند و به آنها می‏گفتند:

ـچرا با برادران مسلمان خود پایداری نکردید تا کشته شوید؟

کار به جایی رسید که بسیاری از سرشناسان و بزرگان شهر از ترس ملامت مردم جرئت نمی‏کردند از خانه‏ها بیرون آیند و حتی برای نماز به مسجد نمی‏آمدند تا آنکه‏پیغمبر اسلام به دنبال آنان فرستاد و یک یک را از خانه بیرون آورد و جلوی سرزنش مردم را گرفت و آنها آرام کرد .

و مطابق نقل ابن هشام در این جنگ دوازده نفر از مسلمانانـاز مهاجر و انصارـبه شهادت رسیدند به نامهای:جعفر بن ابیطالب،زید بن حارثه،عبد الله بن رواحه،مسعود بن اسود،وهب بن سعد،عباد بن قیس،حارث بن نعمان،سراقة بن عمرو،ابو کلیب و جابر پسران عمرو بن زید،عمرو و عامر پسران سعد بن حارث.

افسانه به جای تاریخ:

از آنجا که امیرمؤمنان علی بن ابی طالب«ع»در میان مسلمانان لقب«اسد اللّه»را دارد،برخی خواسته‏اند در برابر او سرداری بتراشند و به او لقب «سیف اللّه»بدهند و این کس جز خالد بن ولید نخواهد بود.از این نظر،می‏گویند پیامبر به وی،پس از بازگشت از جنگ«موته»لقب«سیف اللّه»داد.

اگر پیامبر به مناسبت دیگری به وی لقب مزبور را می‏بخشید،جای گفتگو نبود.اما اوضاع و احوال پس از بازگشت از نبرد«موته»،ایجاب نمی‏کرد که پیامبر به او چنین لقبی را ببخشد .آیا کسی که در رأس گروهی قرار می‏گیرد که مسلمانان به آنان لقب«فراریان»می‏دهند و از آنها با پاشیدن خاک به سر و صورت،از آنان استقبال می‏کنند،آیا در چنین موقع شایسته است که پیامبر به او لقبی مانند«سیف الله»بدهد؟!و اگر او در نبردهای دیگر مظهر کامل سیف‏اللهی باشد،ولی در این نبرد مظهر چنین لقبی نبود و جز یک تدبیر نظامی قابل تحسین از وی چیزی سر نزد،وگرنه به او و زیر دستانش لقب«فراریان»نمی‏دادند.که ابن‏سعد می‏نویسد:موقع عقب‏نشینی،گروهی از سربازان روم،سربازان اسلام را تحت تعقیب قرار داده و دسته‏ای را به قتل رسانیدند . (6)

سازندگان افسانه لقب«سیف اللّه»،برای تحکیم مطلب خود این جمله را نیز افزوده‏اند:«موقعی که خالد به مقام فرماندهی رسید،دستور حمله داد و خود نیز شجاعانه حمله کرد و نه شمشیر در دست او شکست و یک سپر در دست او باقی ماند».سازنده این دروغ دیگر غفلت کرده که اگر خالد و سربازان او در صحنه نبرد،چنین هنرنمائی را از خود نشان داده بودند،چرا مردم مدینه به آنان لقب«فراریان»دادند و چرا با افشاندن خاک از آنان استقبال نمودند؟در این صورت،لازم بود با کشتن گوسفند و افشاندن عطر و گلاب از آنان استقبال به عمل آورند.

پی‏نوشت‏ها:

1.سوره مریم،آیه .71

2.کنایه از این است که تا آخرین لحظه پشت به دشمن نکرده تا به زمین افتاد.

3.سال هفتم هجرت سپری گردید،و مسلمانان در پرتو پیمان حدیبیه توانستند بطور دستجمعی به زیارت خانه خدا(کعبه)بروند،و در قلب حکومت بت‏پرستان،شعارهای جانانه و تکان‏دهنده‏ای به نفع آئین یکتاپرستی بدهند،تا آنجا که دلهای برخی از سرداران قریش را مانند:«خالد بن ولید»،«عمرو عاص» (واقدی، در مغازی ج 2/743ـ745، انگیزه گرایش این سردار را به اسلام، به گونه دیگر نوشته است.) و«عثمان بن طلحه»،متوجه اسلام سازند.چیزی نگذشت که آنان به مدینه آمده،علاقه خود را به حضرت محمد«ص» و آئین وی ابراز داشتند، و ارتباط خود را با حکومت مکه که فقط اسکلتی بی‏روح از آن باقی مانده بود،قطع نمودند. (طبقات ابن سعد، ج 2/394).

برخی از سیره‏نویسان،اسلام خالد و یا عمروعاص را در سال پنجم هجرت ضبط نموده‏اند،ولی بطور مسلم اسلام آنها در آن سال نبوده است،زیرا خالد در جنگ حدیبیه که در سال ششم رخ داد،فرمانده قسمتی از سپاه قریش بوده،و اسلام این دو سردار مقارن یکدیگر بوده است. فروغ ابدیت ج،2 ص، 683

4.البته این نقل روی همان عقیده اهل سنت و سیره نویسان آنهاست که گفته‏اند:امیر اول لشکر زید بن حارثه بوده است.

5.در روایت محاسن است که فرزندان جعفر در آن روز سه تن بودند به نامهای عبد الله،عون و محمد.

6ـ طبقات، ج 2/ .129

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 530

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:39  توسط هادی کردان  | 

ازدواج با میمونه

 

 

آخرین ازدواج پیغمبر ازدواج با میمونه دختر حارث بن حزن - و خواهر زن عباس بن عبد المطلب - بود که در سفر عمره قضا اتفاق افتاد، و به پیشنهاد عباس بن عبد المطلب عموی آن حضرت انجام شد و سبب این ازدواج آن بود که میمونه اختیار ازدواج خود را به عباس واگذار کرده بود و عباس نیز با ورود پیغمبر به مکه علاقه میمونه را به این ازدواج درک کرد و بلکه مطابق گفته بسیاری از مفسرین میمونه همان زنی است که خود را به پیغمبر بخشید و خدا در قرآن داستان او را نقل کرده و قبلا نیز دو شوهر کرده بود و چون زن با ایمانی بود و این علاقه او به پیغمبر فقط منشا ایمانی داشت پیغمبر اسلام به پاسخ این محبت او را به ازدواج خویش در آورد و بخصوص که میمونه از نظر خانوادگی موقعیت‏خاصی داشت و این ازدواج می‏توانست میان پیغمبر و قبایل بزرگ مکه و قریش را مرتبط سازد از این رو با این پیشنهاد موافقت فرمود. روز سوم توقف در مکه این کار انجام شد ولی مراسم زفاف در خارج مکه در جایی به نام‏«سرف‏»صورت گرفت.

رسول خدا(ص)در نظر داشت‏به عنوان عروسی با آن زن، مهمانی ترتیب دهد و بزرگان قریش و خویشان میمونه را دعوت نماید و از نزدیک با آنها گفتگو کند و به دشمنیها و اختلافات پایان دهد، ولی قریش حاضر به این کار نشده و چون روز سوم شد سهیل بن عمرو با چند تن از قریش به عنوان نمایندگی از طرف آنها پیش پیغمبر آمده و گفتند: مهلت تو پایان یافت و دیگر در مکه نمان!

و چون رسول خدا(ص)به آنها فرمود: چه ضرر دارد که من در شهر شما عروسی کنم و ولیمه و غذایی به شما بدهم؟گفتند:

«لا حاجة لنا فی طعامک فاخرج عنا»!

[ما را به غذا و میهمانی تو احتیاجی نیست هر چه زودتر از شهر ما خارج شو!] رسول خدا(ص)که چنان دید - طبق قرارداد حدیبیه - از مکه بیرون رفت و ابو رافع - غلام خویش - را در مکه گذارد تا میمونه را با خود بیاورد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 525

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:38  توسط هادی کردان  | 

عمره قضاء

 

 

پس از جنگ خیبر تا ماه ذی قعده که پیغمبر خدا به قصد انجام عمره - طبق قرارداد حدیبیه - حرکت کرد اتفاق مهم دیگری در مدینه نیفتاد جز چند ماموریت کوتاه مدت و سپاههای کوچکی که پیغمبر خدا برای سرکوبی برخی از قبایل اطراف مدینه که قصد تجاوز یا خیانتی داشتند فرستاد و خود با آنها نبود و در مدینه برای سر و صورت دادن به وضع مسلمانان توقف فرمود و از جمله حوادث، اسلام سه تن ازنامداران قریش - یعنی خالد بن ولید عمرو بن عاص و عثمان بن طلحه - بود که در این چند ماه اتفاق افتاد و به صف مسلمانان در مدینه پیوستند و برخی اسلام آنها را پس از«عمرة القضاء»ذکر کرده‏اند.

و چون ماه ذی قعده شد آماده حرکت‏به سوی مکه و انجام عمره‏ای که در اثر مخالفت قریش سال گذشته از او قضا شده بود گردید، و با دو هزار نفر از مسلمانان بدان سو حرکت کرد و طبق قراردادی که با قریش داشت اسلحه‏ای جز شمشیر غلاف شده همراه برنداشتند، ولی رسول خدا(ص)احتیاط کار را کرده برای آنکه مبادا قریش پیمان شکنی کنند محمد بن مسلمه را با صد سوار از جلو فرستاد و دستور داد تا«مر الظهران‏» - دره‏ای که مشرف به شهر مکه است - پیش برود و در آنجا توقف کند تا او و مسلمانان برسند.

پیغمبر به‏«ذی الحلیفه‏» - و مسجد شجره - رسید و لباس احرام پوشیده‏«لبیک‏»گفت، همه مسلمانانی که همراه آن حضرت بودند لباسهای احرام پوشیده با شور و هیجان و شوق بسیار با آن حضرت لبیک گفتند.

قریش طبق قرارداد حدیبیه وقتی از حرکت پیغمبر اسلام آگاه شدند شهر مکه را خالی کرده به کوهها رفتند، فقط عباس بن عبد المطلب و چند تن دیگر در کنار دار الندوه ایستادند تا صفوف مسلمانان را از نزدیک مشاهده کنند.

قرشیان نیز روی تپه‏ها و کوههای مجاور چادر زده بودند و بخوبی زایران خانه خدا و گروههای منظم مسلمانان را می‏دیدند.

پیغمبر اسلام با همراهان لبیک گویان با جامه‏های احرام در حالی که صت‏شتر برای قربانی همراه آورده بودند به اولین نقطه شهر مکه رسیدند، مهاجرینی که سالها بود این شهر مقدس و وطن مالوف خود را از ترس آزار و شکنجه قریش ترک کرده و آرزوی زیارت آن را داشتند اکنون از نزدیک می‏بینند و با کمال آسایش خاطر و شوکت و عظمت‏خاصی وارد این شهر می‏گردند. مسلمانان مدینه و انصار نیز که مدتها بود آرزوی زیارت خانه کعبه و طواف و عمره را داشتند ولی به خاطر جنگ با قریش و سایر درگیریها نمی‏توانستند بدانجا بیایند، اکنون در رکاب رهبر بزرگوار و پیغمبرعالی قدر خویش توفیق چنین زیارت و طوافی با این همه قدرت و ابهت نصیبشان شده، خود رسول خدا(ص)نیز که نسبت‏به این شهر عشق می‏ورزید و به گفته خود آن حضرت که به صورت خطاب به مکه فرموده بود:

اگر از ترس خویشاوندانم نبود هیچ جا را بر تو ترجیح نمی‏دادم!

باری همه دلها می‏تپید و اشک شوق در بیشتر چشمها حلقه می‏زد، رسول خدا(ص)در حالی که بر ناقه‏«قصوی‏»سوار بود بسرعت از سمت‏شمال وارد شهر گردید، عبد الله بن رواحه مهار ناقه آن حضرت را به دست داشت و رجز می‏خواند:

خلوا بنی الکفار عن سبیله

خلوا فکل الخیر فی رسوله

یا رب انی مومن بقیله

اعرف حق الله فی قبوله (1)

مسلمانان به همراه رسول خدا به مسجد الحرام آمدند و طواف خانه کعبه را انجام دادند و سپس ما بین صفا و مروه سعی کرده آن گاه موی سر را کوتاه نموده و شتران را در نزدیکی مروه قربانی کردند.

و بدین ترتیب سه روز در مکه بودند و در هنگام نماز به مسجد الحرام می‏آمدند و نماز می‏خواندند و مهاجرین در این سه روز به خانه‏های خود رفته و در کوچه‏های شهر آزادانه رفت و آمد داشتند و قریش نیز از دور و نزدیک شاهد اعمال و کردار آنان بودند و جمع زیادی از آنان وقتی در همین فاصله کوتاه آن صمیمیت و صفا را از مسلمانان دیدند و بر خلاف تبلیغات سوء مشرکین و دشمنان اسلام که می‏گفتند: مسلمانان برای خانه کعبه چندان احترامی قایل نیستند و افرادی جنگجو و کینه توز هستند، مشاهده کردند چگونه پیغمبر اسلام در تجلیل و احترام کعبه می‏کوشد و تا چه اندازه مهر و محبت و صفا و صمیمیت در میان مسلمانان حکمفرماست در دل متمایل به اسلام گشته و پس از رفتن مسلمانان از شهر مکه به دین اسلام در آمدند و این سفر سه روزه اثر عمیق خود را در دلهای مردم مکه به جای گذارد و در فتح مکه وماجراهای بعدی کمک بزرگی به پیشرفت اسلام و فتح شهر مکه و پیروزی در سایر جنگها و غزوات نمود.

پی‏نوشت:

1. ای کافرزادگان راه خدا را(برای پیغمبر و فرستاده او)باز کنید، راه دهید که هر چه خیر است در نزد پیغمبر خداست. پروردگارا من به گفتارش ایمان دارم، و حق خدا را در پذیرفتن گفتار او می‏دانم.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 522

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:37  توسط هادی کردان  | 

رد شمس

 

 

از حوادث سال هفتم یکی هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشید است‏به دعای رسول خدا(ص)که کازرونی و دیگران نقل کرده‏اند، و حافظ گنجی شافعی آن را در فتح خیبر و هنگام تقسیم غنایم ذکر کرده است. ما آن را از روی مشکل الآثار علامه طحاوی(به نقل احقاق الحق)برای شما نقل می‏کنیم، که او به سند خود از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که روزی هنگام عصر رسول خدا(ص)سرش را در دامان علی(ع)نهاد و حالت وحی بر آن حضرت عارض شد و طول کشید تا غروب شد و علی نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پیغمبر نتوانست از جا برخیزد و چون پیغمبر برخاست‏به علی(ع)فرمود: آیا نماز عصر خوانده‏ای؟عرض کرد: نه.

پیغمبر دعا کرده گفت:

«اللهم ان علیا کان فی طاعتک و طاعة رسولک فاردد علیه الشمس‏»

[پروردگارا علی(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبرداری رسول تو بوده پس خورشید را برای او بازگردان. ]اسماء گوید: در این وقت‏خورشید را دیدم که بازگشت و دیوارها را دوباره آفتاب گرفت تا علی(ع)وضو گرفت و نمازش را خواند، آن گاه غروب کرد. (1)

پی‏نوشت:

1. نگارنده گوید: داستان‏«رد شمس‏»را بیش از بیست نفر از بزرگان اهل سنت‏با اختلاف مختصری از اسماء بنت عمیس، ابو رافع، ام سلمه، جابر، ابو سعید خدری، ابو هریره و دیگر از صحابه نقل کرده‏اند که برای اطلاع از متون آنها می‏توانید به جلد پنجم کتاب احقاق الحق، صص 540 - 521 مراجعه کنید و شاید برای برخی داستان مزبور مستبعد باشد اما باید دانست که داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چیز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهی جای هیچ گونه استبعادی باقی نخواهد ماند.

جالب اینجاست که سبط بن جوزی، یکی از بزرگان عامه، به دنبال داستان حدیث رد شمس داستان جالب دیگری نقل کرد و می‏گوید:

جمعی از مشایخ و بزرگان ما در عراق نقل کرده‏اند که هنگام عصری بود که ابو منصور مظفر بن اردشیر عبادی واعظ در محله ناجیه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذکر فضایل اهل بیت و نقل داستان رد شمس بود و با بیان شیوا و سحرآمیز خود دلها را به خود جذب کرده بود که ناگاه ابر سیاه و غلیظی قسمت مغرب را پوشاند و خورشید را از نظرها پنهان کرد و چندان طول کشید و هوا تاریک شد که مردم گمان کردند خورشید غروب کرده، در این وقت ابو منصور واعظ روی منبر ایستاد و با دست‏خود به سوی خورشید اشاره کرد و گفت:

لا تغربی یا شمس حتی ینتهی

مدحی لآل المصطفی و لنجله

و اثنی عنانک ان اردت ثنائهم

انسیت ان کان الوقوف لاجله

ان کان للمولی وقوفک فلیکن

هذا الوقوف لخیله و لرجله

[ای خورشید غروب نکن تا مدح من درباره اهل بیت پیغمبر و فرزندان او پایان یابد، و عنان خود باز گردان اگر بیان ثنای آنها را خواهی؟آیا فراموش کرده‏ای توقف خود را برای پیغمبر؟اگر برای مولی توقف کردی و ایستادی برای پیروان و نزدیکان او نیز باید بایستی. ]

راویان مزبور گفته‏اند: در این وقت ناگهان دیدند ابرها به یکسو رفت و خورشید بیرون آمد.

و ابن حجر عسقلانی - با شدت تعصبی که دارد - داستان رد شمس را در کتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)، ص 126، ذکر کرده و آن را از کرامات علی(ع)دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نیز از تذکرة الخواص نقل نموده است.

و از روایات زیادی که در کتابهای شیعه و سنی در این باره وارد شده معلوم می‏شود که داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و برای تحقیق بیشتر لازم است‏به کتاب کفایة الموحدین، ج 2 صص 413 - 411 نیز رجوع کنید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 521

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:35  توسط هادی کردان  | 

سرگذشت فدک

 

 

«فدک‏»،سرزمین آباد و حاصل‏خیزی بود که در نزدیکی‏«خیبر»قرار داشت.و فاصله آن با مدینه،در حدود 140 کیلومتر بود،که پس از دژهای خیبر،نقطه اتکاء یهودیان حجاز به شمار می‏رفت، (1) سپاه اسلام،پس از آنکه یهودیان را در«خیبر»و«وادی القری‏»و«تیما»درهم شکست،و خلائی را که در شمال مدینه احساس می‏شد،با نیروی نظامی اسلام پرنمود،برای پایان دادن به قدرتهای یهودی در این سرزمین-که برای اسلام و مسلمانان کانون خطر و تحریک بر ضد اسلام به شمار می‏رفتند-سفیری به نام‏«محیط‏»پیش سران فدک فرستادند.«یوشع بن نون‏»که ریاست منطقه را بر عهده داشت،صلح و تسلیم را بر نبرد ترجیح داد،و تعهد کرد که نیمی از حاصل را هر سال در اختیار پیامبر اسلام بگذارد و از این پس،زیر لوای اسلام زندگی کند.همچنین،بر ضد مسلمانان دست‏به توطئه نزند،و حکومت اسلام در برابر این مبلغ امنیت منطقه آنها را تامین نماید.

سرزمینهائی که در اسلام به وسیله جنگ و قدرت نظامی گرفته می‏شود، متعلق به عموم مسلمانان است،و اداره آن به دست فرمانروای اسلام می‏باشد،ولی سرزمینی که بدون هجوم نظامی و اعزام نیرو به دست مسلمانان می‏افتد،مربوط به شخص پیامبر و امام پس از وی می‏باشد،و اختیار این نوع سرزمینها با او است.می‏تواند آن را ببخشد،می‏تواند اجاره دهد.یکی از آن موارد اینست که از این املاک و اموال، نیازمندیهای مشروع نزدیکان خود را به شکل آبرومندی برطرف سازد. (2)

روی این اساس پیامبر«فدک‏»را به دختر گرامی خود حضرت زهرا«ع‏»بخشید.منظور از بخشیدن این ملک-چنانکه قرائن گواهی می‏دهد-دو چیز بود:

1-زمامداری مسلمانان پس از درگذشت پیامبر اسلام طبق تصریح مکرر پیامبر،با امیرمؤمنان بود و چنین مقام و منصبی به هزینه سنگینی نیاز دارد.

علی‏«ع‏»برای حفظ این مقام و منصب،می‏توانست از درآمد«فدک‏»،حداکثر استفاده را بنماید.گویا دستگاه خلافت از این پیش‏بینی مطلع شده بود،که در همان روزهای نخست، «فدک‏»را از دست‏خاندان پیامبر بیرون آورد.

2-دودمان پیامبر-که فرد کامل آن یگانه دختر وی و نور دیدگانش حضرت حسن و حضرت حسین(ع)بود-باید پس از فوت پیامبر،به صورت آبرومندی زندگی کنند و حیثیت و شرف پیامبر محفوظ بماند.برای این هدف پیامبر«فدک‏»را به دختر خود بخشید.

محدثان و مفسران شیعه و گروهی از دانشمندان سنی می‏نویسند:وقتی آیه «و آت ذا القربی حقه و المسکین و ابن السبیل‏» نازل گردید، (3) پیامبر دختر خود فاطمه را خواست و فدک را به وی واگذار نمود. (4) ناقل این مطلب،ابو سعید خدری است که یکی از صحابه بزرگ رسول خدا می‏باشد.

همه مفسران اعم از شیعه و سنی قبول دارند که این آیه،در حق نزدیکان و خویشاوندان پیامبر نازل گردیده و دختر وی روشنترین مصداق‏«ذی القربی‏»است.حتی در شام هنگامی که مرد شامی به علی بن الحسین حضرت زین العابدین گفت:خود را معرفی نمای!آن حضرت برای شناساندن خود آیه یاد شده را تلاوت نمود،و این مطلب آنچنان در میان مسلمانان روشن بود که آن مرد شامی در حالی که سر خود را بعنوان تصدیق حرکت می‏داد،به آن حضرت چنین عرض کرد:بخاطر نزدیکی و خویشاوندی خاصی که با حضرت رسول دارید،خدا به پیامبر خود دستور داده که حق شما را بپردازد. (5)

خلاصه گفتار آنکه:در اینکه این آیه در حق حضرت زهرا و فرزندان وی نازل گردیده، میان علماء اسلام اتفاق نظر است،ولی در اینکه هنگام نزول این آیه،پیامبر فدک را به دختر گرامی خود بخشید،میان جامعه دانشمندان شیعه اتفاق نظر وجود دارد و برخی از دانشمندان سنی نیز با آن موافق می‏باشند.

و مامون(به هر علتی بود)خواست فدک را به فرزندان زهرا برگرداند،به یکی از محدثان معروف،«عبد الله بن موسی‏»نامه‏ای نوشت،و از او درخواست نمود که او را در این مساله راهنمائی کند.او حدیث‏بالا را که در حقیقت‏شان نزول آیه است،به وی نوشت،و مامون نیز فدک را به فرزندان حضرت فاطمه بازگردانید. (6) خلیفه عباسی به فرماندار خود در مدینه نوشت،پیامبر اسلام دهکده‏«فدک‏»را به دختر خود فاطمه بخشیده و این یک مساله مسلمی است،و میان فرزندان زهرا در این مساله اختلاف نیست. (7)

روزی که مامون برای رفع شکایت و مظالم،بر کرسی خاصی نشست،نخستین نامه‏ای که به دست وی رسید،نامه‏ای بود که نویسنده آن خود را مدافع حضرت فاطمه‏«ع‏»معرفی کرده بود.«مامون‏»نامه را خواند و مقداری گریه کرد و گفت مدافع آن حضرت کیست؟! پیرمردی برخاست،و خود را مدافع او معرفی نمود.جلسه قضاوت به جلسه مناظره میان او و مامون مبدل گردید.سرانجام مامون خود را محکوم دید و به رئیس دیوان دستور داد،نامه‏ای تحت عنوان‏«رد فدک به فرزندان زهرا»بنویسد.نامه نوشته شد و به توشیح مامون رسید.در این موقع،«دعبل‏»که در جلسه مناظره حاضر بود برخاست و اشعاری سرود که آغاز آن اینست:

اصبح وجه الزمان قد ضحکا

برد مامون هاشم فدکا (8)

شیعه در اثبات این مطلب،که فدک ملک طلق زهرا«ع‏»بود،به مدارکی که ارائه شد،نیازمند نیست،زیرا صدیق اکبر اسلام،امیر مؤمنان در یکی از نامه‏های خود که به استاندار بصره‏«عثمان حنیف‏»نوشته،صریحا مالکیت‏«فدک‏»را یادآور شده و می‏فرماید:«بلی کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم،و سخت عنها نفوس قوم آخرین،و نعم الحکم الله‏»: (9)

آری!از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است،فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه دهکده فدک بود.گروهی بر آن بخل ورزیدند،و نفوس بزرگی روی مصالحی از آن چشم پوشیدند و خدا بهترین داور است.

آیا با این تصریح می‏توان در صدق مطلب شک نمود؟!

سرگذشت فدک پس از پیامبر

پس از درگذشت پیامبر،روی اغراض سیاسی،دختر عزیز پیامبر از ملک طلق خود محروم گردید،و عمال و کارگران او را از آنجا اخراج کردند.او درصدد برآمد،که از طریق قانون،حق خود را از دستگاه خلافت‏باز گیرد.

در درجه اول،دهکده فدک در اختیار او بود،و همین تسلط نشانه مالکیت او بود،با این حال،بر خلاف تمام موازین قضائی اسلام،دستگاه خلافت از او گواه طلبید.در صورتی که در هیچ جای دنیا از کسی که بر یک مال مسلط است، و به اصطلاح‏«ذوالید»می‏باشد،گواه نمی‏خواهند.او بناچار،شخصیتی مانند علی‏«ع‏»و زنی را به نام‏«ام ایمن‏»که پیامبر گواهی داده بود که او از زنان بهشت است،و بنا به نقل بلاذری، (10) آزاد شده پیامبر به نام‏«رباح‏»را برای شهادت پیش خلیفه برد.دستگاه خلافت،به شهادت آنها ترتیب اثر نداد و محرومیت دختر پیامبر از ملکی که پدرش به او بخشیده بود،قطعی گردید.

به حکم آیه‏«تطهیر» (11) ،حضرت زهرا و علی و فرزندان او از هر نوع آلودگی پیراسته‏اند و اگر آیه شامل زنان پیامبر بشود،بطور قطع دختر پیامبر از مصادیق واضح آن می‏باشد،ولی با کمال تاسف این قسمت نیز نادیده گرفته شد،و خلیفه وقت ادعای وی را غیر رسمی شناخت.

در مقابل،دانشمندان شیعه معتقدند که خلیفه سرانجام تسلیم نظر دختر پیامبر گردید، و نامه‏ای در پیرامون فدک-که آن ملک طلق فاطمه است-نوشت،و به وی داد.در نیمه راه دوست دیرینه خلیفه،با دختر گرامی پیامبر تصادف نمود،و از جریان نامه آگاه گردید و نامه را گرفت و آن را پیش خلیفه آورد،و به او چنین گفت:از آنجا که علی در این جریان ذی نفع است‏شهادت او قبول نیست،و«ام ایمن‏»زن است،و شهادت یک زن ارزش نخواهد داشت.سپس در محضر خلیفه نامه را پاره کرد. (12)

«حلبی‏»،در سیره خود مطلب را به گونه‏ای دیگر نقل کرده و می‏گوید:خلیفه مالکیت فاطمه را تصدیق نمود،ناگهان دوست وی‏«عمر»وارد شد،و گفت نامه چیست؟!وی گفت: مالکیت فاطمه را در این ورقه تصدیق نموده‏ام.وی گفت:تو به درآمد فدک نیازمند هستی،زیرا اگر فردا مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کردند،از کجا هزینه جنگی آنها را تامین خواهی نمود!و بعدا نامه را گرفت و پاره نمود. (13)

اینجاست که انسان به واقعیت‏سخن یکی از متکلمان شیعه اذعان پیدا می‏کند،و آن اینست که:ابن ابی الحدید می‏گوید:من به یکی از متکلمان امامیه،به نام‏«علی بن نقی‏»گفتم:دهکده فدک آنچنان وسعت نداشت،و سرزمین به این کوچکی که جز چند نخل بیشتر در آنجا نبود،اینقدر ارزش نداشت که مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند! (14)

او در پاسخ من گفت:تو در این عقیده اشتباه می‏کنی.شماره نخلهای آنجا از نخلهای کنونی کوفه کمتر نبود.بطور مسلم،ممنوع ساختن خاندان پیامبر از این سرزمین حاصلخیز،برای این بود که مبادا امیرمؤمنان از درآمد آنجا برای مبارزه با دستگاه خلافت کمک بگیرد.از اینرو،نه تنها فاطمه را از فدک محروم ساختند،بلکه کلیه بنی هاشم و فرزندان عبد المطلب را از حقوق مشروع خود،یعنی خمس غنائمی که سپاهیان اسلام در زمان خلفاء به دست می‏آوردند،هم بی‏نصیب نمودند.

بی‏تردید،جمعیتی که باید دنبال زندگی بروند،و با کمال نیازمندی بسر ببرند،هرگز اندیشه مبارزه با وضع موجود را در دماغ خود نمی‏پرورانند. (15)

باز همین نویسنده در صفحه 284 کتاب خود،از یکی از مدرسین بزرگ مدرسه غربی بغداد،«علی بن الفارقی‏»این جمله را نقل می‏کند و می‏گوید:من به وی گفتم:آیا دختر پیامبر در ادعای خود راستگو بود؟گفت‏بلی.گفتم:آیا خلیفه می‏دانست او زنی راستگو است؟ گفت‏بلی.گفتم چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟در این موقع،استاد لبخندی زد و با کمال وقار گفت:اگر خلیفه سخن فاطمه را از این جهت که زنی راستگو است،می‏پذیرفت،و بدون درخواست‏شاهد،فدک را به وی رد می‏نمود،فردا از این موقعیت‏به سود شوهر خود علی استفاده می‏کرد و می‏گفت:خلافت مربوط به شوهرم علی است،و او در این موقع ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند،زیرا او را راستگو می‏داند.اما خلیفه برای اینکه راه این تقاضاها و مناظرات بسته شود،او را از حق مسلم وی ممنوع ساخت.

ممنوعیت فرزندان فاطمه از فدک،در زمان خلیفه اول پی‏ریزی گردید،و پس از درگذشت علی،معاویه زمام امور را به دست گرفت،و فدک را میان سه نفر(مروان و عمرو بن عثمان و فرزندش یزید)تقسیم نمود.در دوران خلافت مروان،همه سهام در اختیار او قرار گرفت و وی آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید.او نیز آن را به فرزندش‏«عمر بن عبد العزیز»داد.از آنجا که او در میان خلفاء بنی امیه مردی میانه‏رو بود،نخستین بدعتی را که برداشت این بود که فدک را به فرزندان زهرا بازگردانید.پس از فوت وی،خلفاء بعدی فدک را از دست‏بنی‏هاشم گرفتند و تا روزی که طومار زندگی خلفای بنی‏امیه در هم پیچیده شد،فدک در اختیار آنان باقی بود.

در دوران خلافت‏بنی‏عباس،مساله فدک نوسان عجیبی داشت.مثلا سفاح،آن را به عبدالله بن الحسن واگذار نمود،و پس از وی‏«منصور دوانقی‏»آن را باز گرفت،ولی فرزند او مهدی آن را به اولاد زهرا بازگردانید،و پس از وی موسی و هارون روی مصالح سیاسی از دست آنها در آوردند،تا آنکه نوبت‏خلافت‏به مامون رسید.او رسما طی تشریفاتی حق را به صاحبانش واگذار نمود و پس از فوت وی باز وضع فدک نوسان پیدا کرد و گاهی مردود و گاهی ممنوع گشت.در عصر خلفاء بنی امیه و بنی العباس،فدک بیش از آنکه جنبه انتفاعی داشته باشد،جنبه سیاسی بخود گرفته بود.خلفاء صدر اسلام به درآمد آن نیازمند بودند،ولی در زمانهای بعدی ثروت و پول در میان امرا و خلفا به قدری بود،که هرگز به درآمد فدک نیازی نبود.از این جهت،وقتی عمر بن عبد العزیز،فدک را به اولاد فاطمه واگذار نمود،بنی امیه او را توبیخ کردند و گفتند:تو با این عملت‏شیخین:ابی بکر و عمر را تخطئه نمودی و او را وادار نمودند که درآمد آن را میان فرزندان فاطمه قسمت کند،و اصل مالکیت آن را در اختیار خود داشته باشد. (16)

فدک در سنجش داوری

بررسی پرونده‏«فدک‏»،به روشنی ثابت می‏کند که بازداری دخت پیامبر از حق مشروع خود،یک جریان سیاسی بود و مساله روشن‏تر از آن بود که برای حاکم وقت،مستور و پنهان بماند.از این جهت،دخت پیامبر در خطابه آتشین و سراسر فصاحت و بلاغت‏خود چنین می‏فرماید:

«هذا کتاب الله حکما و عدلا و ناطقا و فضلا یقول‏«یرثنی و یرث من آل یعقوب‏» (17) «و ورث سلیمان داود» (18) و بین عز و جل فی ماوزع من الاقساط و شرع من الفرائض‏» (19) :

این کتاب خدا،«قرآن‏»که حاکم و دادگری گویا و فیصله‏بخش است،می‏گوید:حضرت زکریا از خدا درخواست کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند،که از او و خاندان یعقوب ارث ببرد،و نیز می‏گوید:سلیمان از داود ارث برد.خداوند،سهام را در کتاب خود بیان کرده و فریضه‏هایی را روشن ساخته است.

بحث پیرامون دلالت دو آیه بر وراثت فرزندان پیامبران از آنها،و حدیثی که تنها خلیفه ناقل آن بود،مایه گستردگی سخن است.علاقمندان به کتابهای تفسیر مراجعه فرمایند. (20)

تسخیر«وادی القری‏»

پیامبر نه تنها در این نقطه به قدرتهای ضد اسلامی پایان بخشید،بلکه لازم دید به‏«وادی القری‏»که آنجا نیز نقطه اتکاء یهودیان بود،رهسپار شود.وی شخصا چند روز دژ آنان را محاصره کرد،و پس از فتح و پیروزی،قراردادی را که با مردم‏«خیبر»بسته بود،با آنان نیز بست،و از این طریق سرزمین‏«حجاز»را از شر فتنه‏گران یهود پاک ساخت و همه آنها را«خلع سلاح‏»نموده،تحت الحمایه مسلمانان قرار داد. (21)

پی‏نوشت‏ها:

1. به کتاب‏«مراصد الاطلاع‏»،ماده‏«فدک‏»مراجعه شود.

2. سوره حشر،آیه‏های 6 و 7،این مطلب در کتابهای فقهی در بخش‏«جهاد»،تحت عنوان‏«فی‏ء»و«انفال‏»مورد بحث واقع شده است.

3. سوره اسراء/26.یعنی حق خویشاوندان و مساکین و به راه ماندگان را بپرداز.

4. «مجمع البیان‏»،ج 3/411،«شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/248.

5. «الدر المنثور»،ج 4/176.

6. «مجمع البیان‏»،ج 2/411،«فتوح البلدان‏»/45.

7. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 15/217.

8. «شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید»،ج 16.

9. «نهج البلاغه‏»،نامه 45.

10. «فتوح البلدان‏»/43.

11. انما یرید الله ان لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا -سوره احزاب/33.

12. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/374.

13. «سیره حلبی‏»،ج 3/400.

14. ما موقعیت‏حاصلخیزی فدک را،در اول مقاله از کتاب مراصد الاطلاع بطور اجمال نقل کردیم.

15. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/236.

16. «شرح ابن ابی الحدید»،ج 16/278.

17. سوره مریم/6.

18. سوره نمل/16.

19. «احتجاج طبرسی‏»،ج 1/145،ط نجف.

20. در این مورد به کتاب‏«فرازهایی حساس از زندگانی علی‏»ج 1/325-349 مراجعه فرمائید.

21. «تاریخ کامل‏»،ج 2/150.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 271

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:33  توسط هادی کردان  | 

جنگ خیبر

 

 

روزی که ستاره فروزان اسلام در سرزمین «مدینه‏» درخشید، ملت‏یهود بیش از قریش، عداوت پیامبر و مسلمانان را به دل گرفتند، و با تمام دسیسه‏ها و قوای خود، بر کوبیدن آن کمر بستند.

یهودیانی که در مدینه و اطراف آن سکونت داشتند، به سرنوشت‏شومی که نتیجه مستقیم اعمال و حرکات ناشایسته خود آنها بود، دچار شدند.گروهی از آنها اعدام و برخی مانند قبیله‏های «بنی قین قاع‏» و «بنی النضیر» ، از سرزمین مدینه رانده شدند و در «خیبر» و «وادی القری‏» و یا «اذرعات شام‏» سکونت گزیدند.

جلگه وسیع حاصلخیزی را که در شمال مدینه، به فاصله سی دو فرسنگی آن قرار دارد، «وادی خیبر» می‏نامند و پیش از بعثت پیامبر، ملت‏یهود برای سکونت و حفاظت‏خویش در آن نقطه، دژهای هفتگانه محکمی ساخته بودند.از آنجا که آب و خاک این منطقه برای کشاورزی آمادگی کاملی داشت، ساکنان آنجا در امور زراعت و جمع ثروت و تهیه سلاح و طرز دفاع، مهارت کاملی پیدا کرده بودند، و آمار جمعیت آنها بالغ بر بیست هزار بود، و در میان آنها مردان جنگاور و دلیر فراوان به چشم می‏خورد. (1)

جرم بزرگی که یهودیان خیبر داشتند، این بود که تمام قبائل عرب را برای کوبیدن حکومت اسلام تشویق کردند، و سپاه شرک با کمک مالی یهودان خیبر، در یک روز از نقاط مختلف عربستان حرکت کرده خود را به پشت مدینه رسانیدند.در نتیجه، جنگ احزاب که شرح آن را خواندید، رخ داد، و سپاه مهاجم با تدابیر پیامبر و جانفشانی یاران او، پس از یکماه توقف در پشت‏خندق، متفرق شدند و به وطن خود - از آن جمله یهودان خیبر به خیبر - بازگشتند و مرکز اسلام آرامش خود را بازیافت.

ناجوانمردی یهود خیبر، پیامبر را بر آن داشت که این کانون خطر را برچیند، و همه آنها را خلع سلاح کند.زیرا بیم آن می‏رفت که این ملت لجوج و ماجراجو، بار دیگر با صرف هزینه‏های سنگین، بت‏پرستان عرب را بر ضد مسلمانان برانگیزند، و صحنه نبرد احزاب بار دیگر تکرار شود.بخصوص که تعصب یهود نسبت‏به آئین خود، بیش از علاقه مردم قریش به بت‏پرستی بود، و برای همین تعصب کور بود که هزار مشرک اسلام می‏آورد، ولی یک یهودی حاضر نبود دست از کیش خود بردارد!

عامل دیگری که پیامبر را مصمم ساخت قدرت خیبریان را در هم شکند، و همه آنها را خلع سلاح نماید و حرکات آنان را زیر نظر افسران خویش قرار دهد، این بود که او با ملوک و سلاطین و رؤساء جهان مکاتبه نموده و همه آنها را با لحن قاطع به اسلام دعوت کرده بود.در این صورت هیچ بعید نبود که ملت‏یهود آلت دست کسری و قیصر شوند و با کمک این دو امپراتور، برای گرفتن انتقام، کمر ببندند، و نهضت اسلامی را در نطفه خفه سازند و یا خود امپراتوران را بر ضد اسلام بشورانند، چنانکه مشرکان را بر ضد اسلام جوان شورانیدند.

خصوصا که در آن زمان ملت‏یهود در جنگهای ایران و روم، با یکی از دو امپراتور همکاری داشت.از اینرو، پیامبر لازم دید، که هر چه زودتر این آتش خطر را برای ابد خاموش سازد.

بهترین موقعیت‏برای این کار همین موقع بود.زیرا، فکر پیامبر با بستن پیمان حدیبیه، از ناحیه جنوب (قریش) آسوده بود.وی می‏دانست که اگر دست‏به ترکیب تشکیلات یهود بزند، قریش دست کمک به سوی یهود دراز نخواهد کرد و برای جلوگیری از کمک کردن سائر قبائل شمال، مانند تیره‏های «غطفان‏» که همکار و دوست‏خیبریان در جنگ احزاب بودند، نقشه‏ای داشت که بعدا خواهیم گفت.

روی این انگیزه‏ها، پیامبر گرامی فرمان داد که مسلمانان برای تسخیر آخرین مراکز یهود در سرزمین عربستان، آماده شوند و فرمود: فقط کسانی می‏توانند افتخار شرکت درین نبرد را بدست آورند که در صلح «حدیبیه‏» حضور داشته‏اند، و غیر آنان می‏توانند بعنوان داوطلب شرکت کنند، ولی از غنائم سهمی نخواهند داشت.پیامبر «غیله لیثی‏» را جانشین خود در مدینه قرار داد، و پرچم سفیدی به دست علی «ع‏» داد و فرمان حرکت صادر نمود.برای اینکه کاروان آنها زودتر به مقصد برسد، اجازه داد که «عامر بن اکوع‏» ، ساربان آن حضرت، موقع راندن شتران سرود (حداء) بخواند.او اشعار زیر را که متن آن را در پاورقی مطالعه می‏فرمائید، ترنم می‏کرد: (2)

به خدا سوگند اگر عنایات و الطاف خدا نبود، ما گمراه بودیم نه صدقه می‏دادیم و نه نماز می‏خواندیم.ما ملتی هستیم که اگر قومی بر ما ستم کنند و یا فتنه‏ای بر پا نمایند، ما زیر بار آنها نمی‏رویم.خداوندا پایداری را نصیب ما بفرما و ما را در این راه ثابت قدم گردان.

مضمون این سرودها، انگیزه این نبرد را به گونه‏ای روشن بیان می‏کند و می‏رساند: از آنجا که ملت‏یهود بر ما ستم نموده و آتش فتنه را در آستانه خانه ما روشن ساخته‏اند، ما برای خاموش ساختن این کانون، رنج‏سفر را بر خود هموار نموده‏ایم.

مضامین سرود، آنچنان پیامبر را راضی و مسرور ساخت که آن حضرت درباره «عامر» دعا فرمود.اتفاقا «عامر» ، در این جنگ شربت‏شهادت نوشید.

پیامبر، به هنگام حرکت دادن سپاه اسلام، توجه خاصی به شیوه استتار نظامی داشت.او علاقمند بود که کسی از مقصد وی آگاه نشود تا دشمن را غافلگیر نموده و قبل از هرگونه اقدامی، محوطه آنها را محاصره نماید.علاوه بر این، متحدان دشمن تصور کنند، که مقصد پیامبر بسوی آنها است، و برای احتیاط در خانه‏های خود بمانند، و به یکدیگر نپیوندند.

شاید گروهی تصور کردند که منظور پیامبر از این راه‏پیمائی بسوی شمال، سرکوبی قبائل «غطفان‏» و «فزاره‏» - که همدستان یهود در جنگ احزاب بودند - می‏باشد.پیامبر، وقتی به بیابان «رجیع‏» رسید، محور حرکت‏ستون را به سوی خیبر قرار داد، و بدینوسیله ارتباط این دو متحد را از هم گسست، و از اینکه قبائل مزبور به یهودان خیبر کمک کنند، جلوگیری نمود.با اینکه محاصره خیبر قریب یک ماه طول کشید، با این حال، قبائل مزبور نتوانستند متحدان خود را یاری نمایند. (3)

رهبر بزرگ اسلام با هزار و ششصد سرباز - که دویست‏سوار نظام در میان آنها بود - به سوی خیبر پیشروی کرد. (4)

هنگامی که به سرزمین خیبر نزدیک شد، دعای زیر را که حاکی از نیت پاک او ست‏خواند: بارالها! توئی خدای آسمانها و آنچه زیر آنها قرار گرفته، و خدای زمین و آنچه بر آن سنگینی افکنده.من از تو خوبی این آبادی و خوبی اهل آن و آنچه در آن هست، می‏خواهم و از بدیهای آن و بدی آنچه در آن قرار گرفته، به تو پناه می‏برم. (5)

این دعا در حال تضرع، آن هم در برابر هزار و ششصد سرباز دلیر که هر کدام کانون سوزانی از عشق و شور به جنگ و نبرد بودند، حاکیست که او به منظور کشورگشائی، و توسعه‏طلبی و انتقام‏جوئی پا به این سرزمین نگذاشته است.او برای این آمده است که این کانون خطر را که هر لحظه ممکن است، پایگاهی برای مشرکان بت‏پرست، قرار بگیرد، در هم بکوبد، تا نهضت اسلامی از این ناحیه تهدید نشود.شما خواننده گرامی، خواهید دید که پیامبر پس از فتح دژها و خلع سلاح، اراضی و مزارع آنها را به خود آنها واگذار نمود، و تنها به اخذ «جزیه‏» در برابر حفظ جان و مال آنها، اکتفاء کرد.

نقاط حساس و راهها شبانه اشغال می‏شود.

دژهای هفتگانه «خیبر» ، هر کدام نام مخصوصی داشتند و نامهای آنها به قرار زیر بود: ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح، سلالم.برخی از این دژها گاهی به یکی از سران آن دژ منسوب می‏شد، مثلا می‏گفتند: دژ «مرحب‏» و..

همچنین، برای حفاظت و کنترل اخبار خارج دژ، در کنار هر دژی، برج مراقبت‏ساخته شده بود، تا نگهبانان برجها، جریان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند، و طرز ساختمان برج و دژ طوری بود، که ساکنان آنها بر بیرون قلعه کاملا مسلط بودند و با منجنیق و غیره می‏توانستند دشمن را سنگباران کنند. (6) در میان این جمعیت‏بیست هزاری، دو هزار مرد جنگی و دلاور بود که فکر آنها از نظر آب و ذخائر غذائی کاملا آسوده بود، و در انبارها، ذخایر زیادی داشتند.این دژها آنچنان محکم و آهنین بودند که سوراخ کردن آنها امکان نداشت، و کسانی که می‏خواستند خود را به نزدیکی دژ برسانند، با پرتاب سنگ مجروح و یا کشته می‏شدند.این دژها سنگرهای محکمی برای جنگاوران یهود به شمار می‏رفت.

مسلمانان، که در برابر چنین دشمن مجهز و نیرومندی قرار گرفته بودند، باید در تسخیر این دژها از هنرنمائی نظامی و تاکتیکهای جنگی حداکثر استفاده را بنمایند. نخستین کاری که انجام گرفت، این بود که شبانه تمام نقاط حساس و راهها، به وسیله سربازان اسلام اشغال گردید.اینکار بقدری مخفیانه و در عین حال سریع انجام گرفت، که نگهبانان برجها نیز از این کار آگاهی نیافتند.صبحگاهان که کشاورزان «خیبر» ، با لوازم کشاورزی از قلعه‏ها بیرون آمدند، چشمهای آنها به سربازان دلیر و مجاهد اسلام افتاد، که در پرتو قدرت ایمان و بازوان نیرومند و سلاحهای برنده، تمام راهها را به روی آنها بسته‏اند، که اگر قدمی فراتر بگذارند، فورا دستگیر خواهند شد.این منظره آنچنان آنها را خائف و مرعوب ساخت، که بی‏اختیار پا به فرار گذاردند، و همگی گفتند که: محمد با سربازانش اینجاست و فورا درهای دژها را سخت‏بسته و در داخل دژها شورای جنگی تشکیل گردید.وقتی چشم پیامبر به لوازم تخریبی مانند بیل و کلنگ افتاد، آن را به فال نیک گرفت و برای تقویت روحیه سربازان اسلام فرمود: «الله اکبر خربت‏خیبر انا اذا نزلنا بساحة قوم فساء صباح المنذرین‏»: «ویران باد خیبر! وقتی بر قومی فرود آئیم چه قدر بد است روزگار بیم‏داده‏شدگان‏» .نتیجه شورا این بود که زنان و کودکان را در یکی از دژها، و ذخائر غذائی را در دژ دیگر جای دهند و دلیران و جنگاوران هر قلعه با سنگ و تیر از بالا دفاع کنند و قهرمانان هر دژ در مواقع خاصی از دژ بیرون آیند و در بیرون دژ با دلیران اسلام بجنگند.دلاوران یهود از این نقشه تا آخر نبرد دست‏برنداشته، از این جهت، توانستند مدت یک ماه در برابر ارتش نیرومند اسلام مقاومت کنند، به طوریکه گاهی برای تسخیر یک دژ ده روز تلاش انجام می‏گرفت و نتیجه‏ای به دست نمی‏آمد.

سنگرهای یهود فرو می‏ریزد

نقطه‏ای را که از نظر اصول نظامی چندان حائز اهمیت نبود، و سربازان یهود کاملا بر آنجا تسلط داشتند، و حاجب و مانعی از هدف گیری و تیراندازی دشمن و سنگباران کردن مرکز اردوی اسلام نبود.روی این جهت، یکی از دلاوران کارآزموده اسلام، به نام «حباب بن منذر» ، حضور پیامبر رسید و چنین گفت: اگر شما به فرمان خدا در این نقطه فرود آمده‏اید، من کوچکترین اعتراضی بر این مطلب ندارم.زیرا دستور خداوند بالاتر از هرگونه نظر و پیش‏بینی ما است، ولی اگر فرود در این نقطه یک امر عرفی و عادی است، بطوری که افسران می‏توانند در آن اظهار نظر کنند، در این صورت ناچارم بگویم که این نقطه، چشم‏انداز دشمن است، و در نزدیکی دژ «نسطاة‏» قرار گرفته، و تیراندازان دژ بر اثر نبودن نخل و خانه، می‏توانند قلب لشکر را هدف‏گیری کنند.

پیامبر با استفاده از یکی از اصول بزرگ اسلام (اصل مشاوره) و احترام به افکار دیگران چنین فرمود: اگر شما نقطه بهتری را معرفی نمائید، آنجا را اردوگاه خود قرار می‏دهیم. «حباب‏» ، پس از بررسی اراضی خیبر، نقطه‏ای را تعیین نمود، که در پشت نخل‏ها قرار گرفته بود.در نتیجه، ستاد جنگ به آنجا انتقال یافت، و در طول مدت تسخیر خیبر، هر روز افسران و پیامبر از آنجا بسوی دژها می‏آمدند و شبانگاه به ستاد ارتش باز می‏گشتند. (7)

درباره جزئیات نبرد خیبر نمی‏توان نظر قاطع ابراز کرد، ولی از مجموع کتابهای تاریخ و سیره چنین استفاده می‏شود که سربازان اسلام، دژها را یک یک محاصره می‏کردند، و کوشش می‏نمودند که ارتباط دژ محاصره شده را از دژهای دیگر قطع نمایند، و پس از گشودن آن دژ، به محاصره دژ دیگر می‏پرداختند.دژهائی که با یکدیگر ارتباط زیرزمینی داشتند و یا رزمندگان و دلاوران آنها به دفاع سرسختانه برمی‏خاستند، گشودن آنها به کندی صورت می‏گرفت، ولی دژهائی که رعب و ترس بر فرماندهان آنها مستولی گشته، و یا روابط آنها با خارج به کلی بریده شده بود، تسلط بر آنها به آسانی انجام می‏گرفت و قتل و خونریزی کمتر اتفاق می‏افتاد و کار به سرعت زیاد پیش می‏رفت.

به عقیده گروهی از تاریخ‏نویسان، نخستین دژی که از خیبر پس از رنجهای فراوان، به دست ارتش اسلام افتاد، دژ «ناعم‏» بود.گشودن این دژ به قیمت کشته شدن یکی از سرداران بزرگ اسلام، به نام «محمود بن مسلمة انصاری‏» و زخمی گشتن پنجاه تن از سربازان اسلام تمام شد.افسر مزبور به وسیله سنگ بزرگی که از بالا پرتاب کرده بودند، کشته شد، و همان لحظه جان سپرد و بنا به نقل ابن‏اثیر، در «اسد الغابه‏» (8) پس از سه روز جان سپرد و پنجاه سرباز زخمی برای پانسمان به نقطه‏ای که در لشکرگاه برای اینکار اختصاص داده شده بود، انتقال یافتند و همگی پانسمان شدند. (9) همچنین، دسته‏ای از زنان «بنی الغفار» که به اجازه پیامبر به خیبر آمده بودند، در یاری مسلمانان، و پانسمان مجروحان و سائر خدماتی که برای زن در اردوگاه مشروع بود، فداکاری و جانبازی عجیبی از خود نشان می‏دادند. (10)

شورای نظامی تصویب نمود که پس از فتح دژ «ناعم‏» ، سربازان متوجه قلعه «قموص‏» شوند و ریاست این دژ با فرزندان «ابی الحقیق‏» بود.این دژ با فداکاری سربازان اسلام گشوده شد، و «صفیه‏» ، دختر «حیی بن اخطب‏» که بعدها در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت، اسیر گردید.

این دو پیروزی بزرگ روحیه سربازان اسلام را تقویت کرد، و رعب و وحشت‏بر قلوب یهودیان مستولی گشت.ولی مسلمانان از نظر مواد غذائی در مضیقه عجیبی قرار گرفته بودند، بطوری که برای رفع گرسنگی، از گوشت‏برخی از حیوانات که خوردن گوشت آنها مکروه است استفاده می‏نمودند.و دژی که مواد غذائی فراوانی در آنجا بود، هنوز به دست مسلمانان نیافتاده بود.

پرهیزکاری در عین گرفتاری

در این حالت که گرسنگی شدید، بر مسلمانان مستولی گردیده بود و آنان با خوردن گوشت‏حیواناتی که خوردن آنها مکروه است، گرسنگی را برطرف می‏کردند، چوپان سیاه چهره‏ای که برای یهودیان گله‏داری می‏کرد، حضور پیامبر شرفیاب گردید و درخواست نمود که حقیقت اسلام را بر او عرضه بدارد.او در همان جلسه بر اثر سخنان نافذ پیامبر ایمان آورد، و گفت: این گوسفندان همگی در دست من امانت است، و اکنون که رابطه من با صاحبان گوسفندان بریده شد، تکلیف من چیست؟ !

پیامبر در برابر دیدگان صدها سرباز گرسنه، با کمال صراحت فرمود: «در آئین ما خیانت‏به امانت‏یکی از بزرگترین جرمها است.بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببری و همه را به دست صاحبانشان برسانی‏» .او دستور پیامبر را اطاعت نمود و بلافاصله در جنگ شرکت کرد و در راه اسلام جام شهادت نوشید. (11)

آری، پیامبر نه تنها در دوران جوانی، لقب «امین‏» گرفته بود، بلکه در تمام حالات امین و درستکار بود.در تمام دوران محاصره، رفت و آمد گله‏های قلعه، در صبح و عصر، کاملا آزاد بود، و یک نفر از مسلمانان در فکر ربودن گوسفندان دشمن نبود. زیرا آنان در پرتو تعالیم عالی رهبر خود، امین و درستکار بار آمده بودند.تنها یک روز که گرسنگی شدیدی بر همه آنها غالب گردیده بود، دستور داد، دو راس گوسفند از گله بگیرند، و باقیمانده را رها کنند، تا آزادانه وارد دژ شوند، و اگر اضطرار شدید در کار نبود، هرگز دست‏به چنین کار نمیزد.از اینرو، هر موقع شکایت‏سربازان خود را از گرسنگی می‏شنید، دست‏به دعا بلند می‏کرد و می‏گفت: بارالها! دژی که مرکز غذا است، به روی سربازان بگشا و هرگز اجازه نمی‏داد، بدون فتح و پیروزی به اموال مردم دستبرد زنند. (12)

با در نظر گرفتن این مراتب، غرض‏ورزی گروهی از خاورشناسان تاریخ معاصر روشن می‏گردد.آنان برای کوچک کردن اهداف عالی اسلام، سعی می‏کنند اثبات کنند که نبردهای اسلام برای غارتگری و گردآوردن غنائم بوده و سربازان اسلام در موقع جنگ و نبرد خود را ملزم به اجراء اصول عدالت نمی‏دانسته‏اند.ولی جریان فوق و امثال آن که در صفحات تاریخ ثبت گردیده است، گواه گویایی بر دروغ‏پردازی آنان می‏باشد.زیرا پیامبر در سخت‏ترین لحظات، لحظاتی که سربازان فداکار وی با مرگ و گرسنگی دست‏به گریبان بودند، اجازه نمی‏دهد چوپان گله به صاحبان یهودی خود خیانت ورزد، در صورتی که می‏توانست همه آنها را یکجا مصادره کند.

دژها یکی پس از دیگری گشوده می‏شود

پس از فتح قلعه‏های مزبور، سپاهیان اسلام به طرف دژهای «وطیح‏» و «سلالم‏» یورش آوردند.ولی مسلمانان با مقاومت‏سرسختانه یهود، در بیرون قلعه روبرو شدند.از اینرو، سربازان دلیر اسلام با جانبازی و فداکاری و دادن تلفات سنگین - که سیره‏نویس بزرگ اسلام «ابن هشام‏» آنها را در ستون مخصوص گرد آورده است - نتوانستند پیروز شوند و بیش از ده روز با جنگاوران یهود، دست و پنجه نرم کرده، و هر روز بدون نتیجه به لشکرگاه باز می‏گشتند.

در یکی از روزها، «ابی بکر» مامور فتح گردید و با پرچم سفید تا لب دژ آمد. مسلمانان نیز به فرماندهی او حرکت کردند، ولی پس از مدتی بدون نتیجه بازگشتند و فرمانده و سپاه هر کدام گناه را به گردن یکدیگر انداخته و همدیگر را به فرار متهم نمودند.

روز دیگر فرماندهی لشکر به عهده «عمر» واگذار شد.او نیز داستان دوست‏خود را تکرار نمود و بنا به نقل طبری، (13) پس از بازگشت از صحنه نبرد، با توصیف دلاوری و شجاعت فوق‏العاده رئیس دژ «مرحب‏» ، یاران پیامبر را مرعوب می‏ساخت.این وضع، پیامبر و سرداران اسلام را سخت ناراحت کرده بود.در این لحظات پیامبر، افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد، و جمله ارزنده زیر را که در صفحات تاریخ ضبط است، فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله یفتح الله علی یدیه لیس بفرار»: (14)

این پرچم را فردا به دست کسی می‏دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست می‏دارند و خداوند این دژ را به دست او می‏گشاید.او مردیست که هرگز پشت‏به دشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نمی‏کند و بنا به نقل طبرسی و حلبی چنین فرمود: کرار غیر فرار، یعنی به سوی دشمن حمله کرده، و هرگز فرار نمی‏کند. (15)

این جمله که حاکی از فضیلت و برتری معنوی و شهامت آن سرداری است که مقدر بود فتح و پیروزی به دست او صورت بگیرد، غریوی از شادی توام با اضطراب و دلهره در میان ارتش و سرداران سپاه برانگیخت.هر فردی آرزو می‏کرد (16) که این مدال بزرگ نظامی نصیب وی گردد، و این قرعه به نام او افتد.

سیاهی شب همه جا را فرا گرفت.سربازان اسلام به خوابگاه خود رفتند.

نگهبانان در مواضع مرتفع، مراقب اوضاع دشمن بودند.آفتاب با طلوع خود، سینه افق را شکافت، خورشید با اشعه طلائی خود دشت و دمن را روشن ساخت.سرداران گرد پیامبر آمده و دو سردار شکست‏خورده، با گردنهای کشیده متوجه دستور پیامبر شده و می‏خواستند هر چه زودتر بفهمند که این پرچم پرافتخار به دست چه کسی داده خواهد شد. (17)

سکوت پرانتظار مردم، با جمله پیامبر که فرمود: «علی کجا است؟ !» درهم شکست.در پاسخ او گفته شد که او دچار درد چشم است، و در گوشه‏ای استراحت نموده است.پیامبر فرمود او را بیاورید.طبری می‏گوید: علی را بر شتر سوار نموده و در برابر خیمه پیامبر فرود آوردند.این جمله حاکی است که عارضه چشم به قدری سخت‏بوده که سردار را از پای درآورده بود.پیامبر دستی بر دیدگان او کشید، و در حق او دعا نمود.این عمل و آن دعا، مانند دم مسیحائی، آنچنان اثر نیک در دیدگان او گذارد که سردار نامی اسلام تا پایان عمر به درد چشم مبتلا نگردید.

پیامبر به علی دستور پیشروی داد.همچنین، یادآور شد که قبل از جنگ نمایندگانی را بسوی سران دژ اعزام بدارد و آنها را به آئین اسلام دعوت نماید.اگر آن را نپذیرفتند، آنها را به وظایف خویش تحت لوای حکومت اسلام آشنا سازد که باید خلع سلاح شوند و با پرداخت جزیه در سایه حکومت اسلامی آزادانه زندگی کنند. (18) و اگر به هیچ کدام گردن ننهادند، با آنان بجنگد.جمله زیر، آخرین جمله‏ای بود که مقام فرماندهی بدرقه راه علی ساخت و گفت: «لئن یهدی الله بک رجلا واحدا خیر من ان یکون لک حمر النعم‏»: هرگاه خداوند یک فرد را به وسیله تو هدایت کند، بهتر از این است که شتران سرخ موی مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف کنی. (19)

آری، پیامبر عالیقدر در بحبوحه جنگ، باز در فکر راهنمائی مردم بوده و همین، می‏رساند که تمام این نبردها برای هدایت مردم بوده است.

پیروزی بزرگ در خیبر

هنگامی که امیرمؤمنان «ع‏» ، از ناحیه پیامبر مامور شد که دژهای «وطیح‏» و «سلالم‏» را بگشاید (دژهائی که دو فرمانده قبلی موفق به گشودن آنها نشده بودند، و با فرار خود ضربه جبران‏ناپذیری بر حیثیت ارتش اسلام زده بودند) زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود، «ذو الفقار» را حمایل نموده، «هروله‏» کنان و با شهامت‏خاصی که شایسته قهرمانان ویژه میدانهای جنگی است، بسوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود، در نزدیکی خیبر بر زمین نصب نمود.در این لحظه در خیبر باز گردید، و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند.نخست‏برادر «مرحب‏» به نام «حارث‏» ، جلو آمد هیبت نعره او آنچنان مهیب بود که سربازانی که پشت‏سر علی «ع‏» بودند، بی‏اختیار عقب رفتند، ولی علی مانند کوه پای بر جا ماند.لحظه‏ای نگذشت که جسد مجروح «حارث‏» ، به روی خاک افتاد و جان سپرد.

مرگ برادر، «مرحب‏» را سخت غمگین و متاثر ساخت.او برای گرفتن انتقام برادر در حالی که غرق سلاح بود، و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بود بر سر داشت، در حالی که «کلاه خود» را روی آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز زیر را می‏خواند:

قد علمت‏خیبر انی مرحب شاکی السلاح بطل مجرب:

در و دیوار خیبر گواهی می‏دهد که من مرحبم، قهرمانی کارآزموده و مجهز با سلاح جنگی هستم.

ان غلب الدهر فانی اغلب و القرن عندی بالدماء مخضب (20)

اگر روزگار پیروز است، من نیز پیروزم، قهرمانانی که در صحنه‏های جنگ با من روبرو می‏شوند، با خون خویشتن رنگین می‏گردند.

علی نیز رجزی در برابر او سرود، و شخصیت نظامی و نیروی بازوان خود را به رخ دشمن کشید و چنین گفت:

انا الذی سمتنی امی حیدرة ضرغام آجام و لیث قسورة:

من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر (شیر) خوانده، مرد دلاور و شیر بیشه‏ها هستم.

عبل الذراعین غلیظ القصره کلیث غابات کریه المنظرة:

بازوان قوی و گردن نیرومند دارم، در میدان نبرد مانند شیر بیشه‏ها صاحب منظری مهیب هستم.

رجزهای دو قهرمان پایان یافت.صدای ضربات شمشیر و نیزه‏های دو قهرمان اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظران پدید آورد.ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را تا دندان دو نیم ساخت. این ضربت آنچنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت‏سر مرحب ایستاده بودند، پا به فرار گذارده به دژ پناهنده شدند.و عده‏ای که فرار نکردند، با علی تن به تن جنگیده و کشته شدند.علی یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب نمود.در این کشمکش، یکنفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سپر علی زد و سپر از دست وی افتاد.علی فورا متوجه در دژ گردید، و آن را از جای خود کند، و تا پایان کارزار به جای سپر به کار برد.پس از آنکه آن را بروی زمین افکند، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام از آنجمله ابو رافع، سعی کردند که آن را از این رو به آن رو کنند، نتوانستند. (21) در نتیجه قلعه‏ای که مسلمانان ده روز پشت آن معطل شده بودند، در مدت کوتاهی گشوده شد.

یعقوبی، در تاریخ خود (22) می‏نویسد: در حصار از سنگ و طول آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود.شیخ مفید، در ارشاد (23) به سند خاصی از امیر مؤمنان، سرگذشت کندن در خیبر را چنین نقل می‏کند: من در خیبر را کنده به جای سپر به کار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل به روی خندقی که یهودیان کنده بودند، قرار دادم.سپس آن را میان خندق پرتاب کردم مردی پرسید آیا سنگینی آن را احساس نمودی؟ گفتم به همان اندازه سنگینی که از سپر خود احساس می‏کردم.

نویسندگان سیره مطالب شگفت‏انگیزی درباره کندن باب خیبر و خصوصیات آن و رشادت‏های علی «ع‏» که در فتح این دژ انجام داده، نوشته‏اند.این حوادث، هرگز با قدرتهای معمولی بشری وفق نمی‏دهد.امیرمؤمنان، خود در این باره توضیح داده و شک و تردید را از بین برده است.آن حضرت در پاسخ شخصی چنین فرمود: «ما قلعتها بقوة بشریة و لکن قلعتها بقوة الهیة و نفس بلقاء ربها مطمئنة رضیة‏» (24) یعنی من هرگز آن در را با نیروی بشری از جای نکندم، بلکه در پرتو نیروی خداداد و با ایمانی راسخ به روز باز پسین این کار را انجام دادم.

تحریف حقایق

اگر از حق نگذریم، باید بگوئیم «ابن هشام‏» ، در سیره خود و «ابو جعفر طبری‏» ، در تاریخ خویش، مشروح مبارزه علی «ع‏» را در خیبر آورده و جزئیات جریان را مو به مو تشریح نموده‏اند، ولی در پایان بحث احتمال موهومی را - که قتل مرحب وسیله محمد بن مسلمه بود - ذکر کرده و می‏گویند:

برخی معتقدند که مرحب، به وسیله محمد بن مسلمه کشته شد، زیرا او برای گرفتن انتقام برادر خود که در فتح دژ «ناعم‏» وسیله یهودیان کشته شده بود، از طرف پیامبر ماموریت‏یافت، و در این کار نیز موفق گردید.این احتمال آن چنان بی‏پایه است که هرگز با تاریخ مسلم و متواتر اسلام نمی‏تواند برابری کند.علاوه بر این، این افسانه تاریخی یک سلسله اشکالاتی دارد که از نظر خوانندگان می‏گذرانیم:

1- طبری و ابن هشام، این افسانه تاریخی را از صحابی بزرگ جابر بن عبد الله نقل کرده‏اند (25) و ناقل این داستان این مطلب خلاف را از زبان این مرد بزرگ نقل کرده، در صورتی که جابر در تمام غزوات افتخار رکاب پیامبر را داشته، جز در این غزوه، که توفیق شرکت در آن را نیافت.

2- محمد بن مسلمه آن چنان شجاع و دلاور نبود که فاتح خیبر گردد و در طول تاریخ خود، نمونه بارزی از شجاعت ندارد تنها او در سال سوم هجرت، از طرف پیامبر مامور شد کعب بن الاشرف یهودی را - که پس از جنگ بدر، مشرکان را برای تجدید جنگ با مسلمانان تحریک می‏کرد - به قتل برساند.او از ترس، سه شبانه روز آب و غذا نخورد، و وحشت او مورد اعتراض پیامبر قرار گرفت، و او در پاسخ گفت: نمی‏دانم آیا در این قسمت موفقیت‏به دست‏خواهم آورد یا نه؟ پیامبر پس از مشاهده این وضع، چهار نفر همراه او فرستاد که با کمک آنها شر کعب را که خواهان تجدید جنگ میان مسلمانان و مشرکان بود، قطع کند.آنان در نیمه شب با نقشه خاصی، دشمن خدا را کشتند، ولی محمد بن مسلمه از کثرت ترس و وحشت، یکی از یاران خود را مجروح ساخت. (26) بطور مسلم، صاحب چنین روحیه‏ای نمی‏تواند دلاوران خیبر را عقب زند.

3- فاتح خیبر نه تنها با مرحب دست و پنجه نرم کرد و او را مقتول ساخت، بلکه پس از کشته شدن مرحب، عده‏ای فرار کرده و عده دیگر یک یک به میدان نبرد آمده و تن به تن با او نبرد کرده‏اند.اینک نام دلاوران یهود که پس از کشته شدن مرحب با علی به جنگ برخاسته‏اند:

1- داود بن قابوس 2- ربیع بن ابی الحقیق 3- ابو البائت 4- مرة بن مروان 5- یاسر خیبری 6- ضجیج‏خیبری.همه این شش تن، از ابطال و دلاوران یهود در بیرون خیبر بودند و بزرگترین سد و مانع در برابر گشودن دژهای دشمن شمرده می‏شدند.اینان در حالی که رجز می‏خواندند و مبارز می‏طلبیدند، به دست قهرمان بزرگ اسلام امیرمؤمنان از پای درآمدند.داوری کنید آیا با این وضع فاتح خیبر و کشنده مرحب کیست؟ اگر کشنده مرحب، محمد بن مسلمه بود، او نمی‏توانست پس از کشتن مرحب بسوی لشکرگاه اسلام برگردد و وجود این دلاوران را در پشت‏سر مرحب نادیده بگیرد بلکه باید با اینها نبرد کند، در صورتی که به اتفاق تمام تواریخ این افراد فقط با علی مبارزه کرده و به دست او از پای درآمدند.

4- این افسانه تاریخی با حدیث متواتری که از پیامبر نقل شده مخالف است، زیرا او درباره علی فرمود: «یفتح الله علی یدیه‏» ، یعنی این پرچم را به دست کسی می‏دهم که فتح و پیروزی به دست او صورت می‏گیرد، و فردای آن روز پرچم فتح را به دست او سپرد.از طرف دیگر، یکی از بزرگترین موانع پیروزی، وجود مرحب خیبری بود که شجاعت او دو فرمانده اسلام را مجبور به فرار نمود.اگر کشنده مرحب، محمد بن مسلمه باشد، پیامبر باید این جمله را درباره او بفرماید نه درباره علی.

«حلبی‏» ، سیره‏نویس معروف می‏گوید: (27) در اینکه مرحب به دست علی «ع‏» از پای درآمد، شکی نیست.همچنین «ابن اثیر» می‏گوید: سیره‏نویسان و محدثان علی «ع‏» را کشنده مرحب می‏دانند و روایات متواتر در این باره نقل شده است.

«طبری‏» در تاریخ و «ابن هشام‏» در سیره خود، اندکی دچار آشفتگی شده و جریان شکست و بازگشت دو فرماندهی را که پیش از علی «ع‏» ، ماموریت فتح دژهای یهود یافته بودند، طوری نوشته‏اند که هرگز با مفهوم جمله‏ای که پیامبر اسلام درباره علی فرمود، تطبیق نمی‏کند.

پیامبر در این باره چنین فرمود: «و لیس بفرار» ، یعنی او فرماندهی است که هرگز فرار نمی‏کند.مفاد و مفهوم این جمله این است که علی بسان دو فرمانده گذشته نیست و هرگز او فرار نخواهد کرد، یعنی آن دو فرمانده قبلی پا به فرار گذارده و سنگر را خالی کرده بودند.در صورتی که دو نویسنده نامبرده، این نکته را تذکر نداده‏اند و جریان بازگشت آنان را طوری نوشته‏اند که آن دو کاملا انجام وظیفه نمودند، ولی موفق به فتح نشدند. (28)

سه نقطه درخشان در زندگی علی «ع‏»

در اینجا مطلب را با ذکر سه فضیلت درباره فاتح خیبر به پایان می‏رسانیم: روزی معاویه به سعد وقاص اعتراض نمود که چرا به علی ناسزا نمی‏گوئی؟ او در پاسخ وی چنین گفت: من هر موقع به یاد سه فضیلت از فضائل علی می‏افتم، آرزو می‏کنم ای کاش من یکی از این سه فضیلت را داشتم:

1- روزی که پیامبر او را در مدینه جانشین خود قرار داد و خود به جنگ تبوک رفت و به علی چنین گفت: تو نسبت‏به من همان منصب را داری که هارون نسبت‏به موسی داشت، جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد آمد.

2- روز خیبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی می‏دهم که خدا و پیامبر او را دوست دارند.افسران و فرماندهان عالیقدر اسلام در آرزوی نیل به چنین مقامی بودند.فردای آن روز، پیامبر علی را خواست و پرچم را به او داد و خدا در پرتو جانبازی علی پیروزی بزرگی نصیب ما نمود.

3- روزی که قرار شد پیامبر با سران نجران به مباهله بپردازد، پیامبر دست علی و فاطمه و حسن و حسین را گرفت و گفت: «اللهم هؤلاء اهلی‏» . (29)

عوامل پیروزی

دژهای خیبر فتح شد و یهودیان با شرایط خاصی در برابر ارتش اسلام سر تسلیم فرود آوردند.ولی باید دید که عوامل پیروزی چه بوده است؟ ! و نکات برجسته این بخش همین است.پیروزی فوق‏العاده مسلمانان در این نبرد، در گرو عواملی بود که اکنون به طور اجمال به آنها اشاره می‏شود و بعدا به شرح آنها می‏پردازیم:

1- نقشه و تاکتیک نظامی.

2- کسب اطلاعات و تحصیل اسرار داخلی دشمن.

3- جانبازی و فداکاری همه جانبه امیرمؤمنان.اینک ما هر سه قسمت را مورد بررسی قرار می‏دهیم:

1- نقشه و تاکتیک نظامی

ارتش اسلام در نقطه‏ای فرود آمد، که روابط یهودیان را با دوستان آنان (قبائل غطفان) قطع نمود.به طور کلی در میان تیره‏های غطفان مردان شمشیرزن و بی‏پروا فراوان بود، و اگر آنها به کمک یهودیان شتافته و دست‏به دست هم داده بودند، فتح دژهای خیبر غیر ممکن بود.قبیله «غطفان‏» ، وقتی از حرکت ارتش اسلام آگاهی یافتند، با تجهیزات کافی برای نجات متحدان خود حرکت کردند، ولی هنوز چیزی راه نپیموده بودند، که در میان آنان شایع شد که یاران محمد «ص‏» از یک راه انحرافی متوجه سرزمین آنها شده‏اند.این شایعه به قدری قوت گرفت که آنان از نیمه راه بازگشتند، و تا پایان فتح خیبر از جایگاه خود حرکت نکردند.

تاریخ‏نویسان، این شایعه را معلول ندای غیبی می‏دانند، ولی هیچ بعید نیست که این شایعه از ناحیه مسلمانان تیره‏های غطفان درست‏شده، و طراحان این شایعه مسلمانان واقعی تیره‏های غطفان بوده باشند که به دستور پیامبر مامور بودند در لباس کفر، میان قبائل خود به سر ببرند.آنان به قدری در طرح این نقشه ماهر بودند که نگذاشتند ستونهای تیره‏های «غطفان‏» به سوی متحدان خود حرکت نمایند، و این مطلب در جنگ احزاب سابقه دارد، زیرا در پرتو شایعه‏سازی یک مسلمان غطفانی، به نام «نعیم بن مسعود» آرتش کفر متفرق شده و دست از حمایت‏یهودیان برداشتند.

2- کسب اطلاعات

پیامبر اسلام در نبردها به کسب اطلاعات اهمیت فراوان می‏داد، و پیش از محاصره خیبر بیست تن از پیشتازان جنگ را به سرپرستی «عباد بن بشیر» ، بسوی خیبر روانه ساخت.آنان با یک نفر از یهودیان در نزدیکی خیبر روبرو شدند.عباد پس از مذاکره با او دریافت که وی از کارآگاهان یهود است.فورا دستور داد او را دستگیر کرده به حضور پیامبر بردند.او وقتی به مرگ تهدید شد، همه اسرار یهودیان خیبر را بیرون ریخت.در نتیجه، معلوم شد که خیبریان پس از گزارش رهبر منافقان، «عبد الله بن سلول‏» روحیه خود را سخت‏باخته‏اند، و هنوز از قبیله غطفان کمکی به آنها نرسیده است.

نمونه دیگر از کسب اطلاعات: در ششمین شب جنگ، پاسداران ارتش اسلام یک نفر یهودی را دستگیر کرده خدمت پیامبر آوردند.پیامبر اوضاع و احوال یهودیان را از وی پرسید.وی گفت: اگر تامین جانی دارم، بگویم.او پس از اخذ «تامین‏» چنین گفت: امشب دلاوران خیبر از دژ «نسطاة‏» به دژ «شق‏» انتقال می‏یابند، تا از آنجا از خود دفاع کنند.شما ای ابا القاسم (کنیه پیامبر است) فردا دژ نسطاة را فتح می‏نمائی (پیامبر فرمود ان شاء الله)، در زیرزمینهای آنجا مقادیر زیادی منجنیق، ارابه جنگی، زره و شمشیر موجود است و شما می‏توانید با استفاده از این وسائل، دژ «شق‏» را سنگباران کنید. (30) پیامبر، اگرچه از این وسائل تخریبی استفاده نکرد، ولی اطلاعاتی که این فرد دستگیر شده در اختیار او گذارد، جالب بود.زیرا نقطه حمله فردا را روشن ساخت، و معلوم شد که فتح دژ «نسطاة‏» ، نیروی بیشتری نخواهد برد و در گشودن دژ «شق‏» ، باید احتیاط بیشتری بکار برد.

باز نمونه دیگر: در گشودن یکی از قلعه‏ها پس از سه روز معطلی، شخصی از یهودیان - شاید برای استخلاص جان خود بود که - شرفیاب خدمت پیامبر گردیده و چنین گفت: اگر یک ماه در این نقطه توقف کنی، هرگز دست‏بر آنها نخواهی یافت، ولی من مجرای آب این قلعه را نشان می‏دهم، و شما می‏توانید آب را به روی آنها ببندید.پیامبر با بستن آب به روی دشمن موافقت نکرد، و گفت من هرگز آب را بر روی کسی نمی‏بندم تا از تشنگی بمیرند، ولی دستور داد برای تضعیف روحیه دشمن بطور موقت آب را ببندند. بستن آب آنچنان آنان را مرعوب ساخت، که بلافاصله پس از جنگ کوتاهی تسلیم شدند. (31)

3- فداکاری امیرمؤمنان «ع‏»

ما مشروح فداکاری آن حضرت را به طور اجمال نوشتیم و اکنون جمله‏ای از خود آن حضرت نقل می‏نمائیم:

«ما در برابر ارتش بزرگ یهود و دژهای آهنین آنها قرار گرفتیم.دلاوران آنها هر روز از دژها بیرون آمده مبارز می‏طلبیدند، و گروهی را می‏کشتند.در این لحظه، پیامبر خدا به من دستور داد تا برخیزم و به سوی دژ بروم.من با قهرمانان آنها روبرو شدم، گروهی را کشته و گروهی را عقب راندم.آنان به دژ پناهنده شدند و در را بستند.من در دژ را کنده و تنها وارد شدم، و کسی در برابر من مقاومت نکرد و من در این راه کمکی جز خدا نداشتم‏» . (32)

مهر و عاطفه در صحنه نبرد

هنگامی که دژ «قموص‏» گشوده شد، «صفیه‏» دختر حیی ابن اخطب با زن دیگری اسیر گردیدند. «بلال‏» ، این دو نفر را از کنار کشتگان یهود عبور داد و خدمت پیامبر آورد. پیامبر از جریان آگاه گردید، از جای برخاست و عبا بر سر «صفیه‏» افکند و از او احترام کرد و برای استراحت او نقطه‏ای را در لشکرگاه معین کرد، سپس با لحن تند به بلال گفت: «مگر مهر و عاطفه از دل تو رخت‏بربسته که این دو زن را از کنار اجساد عزیزان خود عبور دادی‏» ؟ ! حتی به همین اندازه اکتفا نکرد، «صفیه‏» را از میان اسیران به خود اختصاص داد، و رسما در ردیف زنان خود درآورد، و از این طریق شکست روحی او را جبران نمود.اخلاق و عواطف پیامبر اثر بسیار نیکی در روان «صفیه‏» گذارد، که بعدها در زمره زنان علاقمند و باوفای پیامبر درآمد، و در موقع احتضار پیامبر بیش از زنان دیگر اشگ می‏ریخت. (33)

کنانة بن ربیع به قتل می‏رسد: از موقعی که یهودیان «بنی النضیر» ، از مدینه رانده شدند و در خیبر سکنی گزیدند، صندوق تعاونی مشترکی برای امور همگانی و هزینه‏های جنگی و پرداخت‏خونبهای کسانی که به دست افراد قبیله «بنی النضیر» کشته می‏شدند تشکیل داده بودند.گزارشهای رسیده به پیامبر حاکی بود که این اموال در اختیار «کنانه‏» ، شوهر «صفیه‏» است.پیامبر «کنانه‏» را احضار نمود، و خواستار تعیین جایگاه این صندوق گردید.او اصل مطلب را انکار کرد و گفت هرگز از چنین امری آگاهی ندارم.دستور توقیف «کنانه‏» صادر گردید و قرار شد در این باره اطلاعات بیشتری بدست آورند.تحقیقات ماموران برای پیدا کردن جای این اموال آغاز گردید. سرانجام یک نفر گفت من فکر می‏کنم که جای این گنج فلان نقطه خاص (خرابه) باشد، زیرا من در ایام جنگ و پس از آن، شاهد رفت و آمد زیاد «کنانه‏» به این نقطه بودم. پیامبر بار دیگر کنانه را خواست و گفت: می‏گویند جای صندوق در فلان نقطه است، اگر در آنجا گنج‏به دست آید، شما کشته خواهی شد.او باز خود را به بی‏اطلاعی زد.به دستور پیامبر حفاری در آن آغاز گردید، و گنج «بنی النضیر» به دست‏سربازان اسلام افتاد.اکنون باید کنانه به سزای اعمال خود برسد، اوعلاوه بر جرم کتمان چنین امری، یکی از افسران اسلام را ناجوانمردانه ترور کرده بود.یعنی سنگ بزرگی را غافلگیرانه بر سر «محمود بن مسلمه‏» افکنده و او را کشته بود.پیامبر برای اخذ انتقام و ادب کردن سائر یهودیان - که بار دیگر با حکومت اسلامی از در حیله و تزویر و دروغ وارد نشوند - او را به دست‏برادر مقتول داد، و برادر مقتول، «کنانه‏» را به انتقام برادر خویش کشت. (34) «کنانه‏» آخرین فردی بود که به جرم ترور یک سردار بزرگ به قتل رسید.

غنائم جنگی تقسیم می‏شود: پس از گشودن دژهای دشمن و خلع سلاح عمومی و گردآوری غنائم، پیامبر دستور داد که همه غنائم در نقطه خاصی جمع‏آوری شود.یک نفر به دستور پیامبر در میان سربازان اسلام ندا داد که: بر هر فرد مسلمانی لازم است هر چه از غنائم به دست آورده - حتی نخ و سوزن را - به بیت المال بازگرداند، زیرا خیانت مایه ننگ است و روز رستاخیز آتش بر جانش می‏شود. (35)

پیشوایان حقیقی اسلام در مساله امانت فوق‏العاده سختگیری نموده، حتی بازگردانیدن امانت را یکی از علائم ایمان دانسته و خیانت را از علائم نفاق شمرده‏اند. (36) از این جهت، روزی که از میان باقیمانده اموال یک سرباز، اموال دزدی به دست آمد، پیامبر بر جنازه او نماز نخواند.تفصیل جریان چنین است:

روز حرکت از سرزمین خیبر، ناگهان بر غلامی که مامور بستن کجاوه‏های پیامبر بود، تیری اصابت کرد و همان دم جان سپرد.ماموران به جستجو پرداختند، تحقیقات آنها به جائی نرسید، همگی گفتند: بهشت‏بر او گوارا باشد.ولی پیامبر فرمود: من با شما در این جریان هم عقیده نیستم، زیرا عبائی که بر تن او است از غنائم است و او آن را به خیانت‏برده و روز رستاخیز به صورت آتش او را احاطه خواهد کرد.در این لحظه یک نفر از یاران پیامبر گفت من دو بند کفش از غنائم بدون اجازه برداشته‏ام، پیامبر فرمود: آن را برگردان وگرنه روز رستاخیز به صورت آتش در پای تو قرار می‏گیرد. (37)

این رویداد نیز، غرض‏ورزی گروهی از خاورشناسان را آشکار می‏سازد، زیرا آنان نبردهای اسلام را غارتگری قلمداد نموده و از اهداف معنوی آن چشم پوشیده‏اند، و حال آنکه چنین نظم و انضباطی در یک ملت غارتگر و یغماگر قابل تصور نیست.رهبر یک ملت‏یغماگر، هرگز نمی‏تواند رد امانت را نشانه ایمان بشمارد، و آنچنان سربازان خود را تربیت کند که آن را از بردن یک بند کفش از بیت المال باز دارد.

کاروانی از سرزمین خاطره‏ها

پیش از آنکه پیامبر عازم خیبر شود، «عمرو بن امیه‏» را به دربار نجاشی فرستاده بود.هدف از اعزام سفیر به دربار حبشه این بود که پیام پیامبر را به شاه حبشه برساند و از او بخواهد که وسائل حرکت کلیه مسلمانان مقیم حبشه را فراهم آورد.نجاشی دو کشتی برای حرکت آنها ترتیب داد و کشتی مهاجران در سواحل نزدیک مدینه لنگر انداخت.مسلمانان مهاجر آگاه شدند که پیامبر رهسپار سرزمین خیبر شده، آنان نیز بی‏درنگ به سرزمین خیبر آمدند.مسافران حبشه موقعی رسیدند که مسلمانان تمام دژها را فتح کرده بودند.پیامبر اکرم 16 گام به استقبال جعفر بن ابیطالب رفت و پیشانی او را بوسید و فرمود نمی‏دانم به کدام بیشتر خوشحال شوم، از اینکه پس از سالیان درازی، موفق به ملاقات شما شده‏ام، یا از اینکه خداوند به وسیله برادر تو علی «ع‏» دژهای یهود را به روی ما گشود. (38) سپس فرمود: می‏خواهم امروز به تو چیزی را هدیه کنم.مردم تصور کردند که این هدیه از قماش هدایای مردم مادی است، یعنی طلا و نقره است.ناگهان پیامبر سکوت خود را در هم شکست و نماز مخصوصی را که بعدها به نام نماز جعفر طیار معروف گردید، تعلیم جعفر نمود. (39) آمار تلفات: تلفات مسلمانان در این نبرد از 20 نفر تجاوز ننمود، ولی تلفات یهودیان زیادتر بود و اسامی 93 نفر از آنها در تاریخ ضبط شده است. (40)

گذشت در هنگام پیروزی

مردان الهی و جوانمردان بزرگ جهان، به هنگام فتح و پیروزی، با دشمن ناتوان و رنجور، با کمال لطف و محبت معامله می‏نمایند.اغماض و گذشت آنان بر سر دشمن، سایه می‏افکند و از لحظه‏ای که دشمن تسلیم می‏شود، از در عطوفت وارد شده، انتقام‏جوئی و کینه‏توزی را کنار می‏گذارند.

پیشوای بزرگ مسلمانان پس از فتح خیبر، بالهای عطوفت‏خود را بر سر مردم خیبر گشود، (مردمی که با صرف هزینه‏های زیاد، اعراب بت‏پرست را بر ضد او شورانیده و مدینه را مورد تهاجم و در آستانه سقوط قرار داده بودند) و تقاضای یهودیان خیبر را، مبنی بر اینکه آنان در سرزمین خیبر سکنی گزینند، و اراضی و نخلهای خیبر در اختیار آنها باشد و نیمی از درآمد را به مسلمانان بپردازند، پذیرفت. (41) حتی به نقل ابن هشام (42) ، مطلب یاد شده را خود پیامبر پیشنهاد کرد، و دست‏یهود را در امور کشاورزی و غرس نهال و پرورش درختان باز گذارد.

پیامبر می‏توانست‏خون همه آنها را بریزد و یا آنان را از سرزمین خیبر براند، و یا مجبورشان سازد که آئین اسلام را بپذیرند.اما بر خلاف پندار یک شت‏خاورشناس مغرض و سربازان علمی استعمار، که تصور می‏کنند: «آئین اسلام، آئین زور و شمشیر است، و مسلمانان به زور سر نیزه ملل مغلوب را وادار کردند که آئین اسلام را بپذیرند» ، هرگز چنین کاری نکرد، بلکه آنان را در اقامه شعائر دینی خود و اصول و فروع مذهب خویش آزاد گذارد.

اگر پیامبر با یهود خیبر نبرد کرد، از این نظر بود که: خیبر و ساکنان آن، کانون خطری برای اسلام و آئین توحید بودند، و پیوسته با مشرکان در براندازی حکومت نوبنیاد اسلام همکاری می‏کردند.روی این نظر، پیامبر ناچار بود با آنها نبرد کند و همه آنها را خلع سلاح نماید، تا زیر حکومت اسلامی، با کمال آزادی به امور کشاورزی و اقامه شعائر مذهبی خود بپردازند.در غیر این صورت، زندگی برای مسلمانان مشکل بود، و پیشرفت آئین اسلام متوقف می‏گردید.

اگر از یهودیان جزیه گرفت، برای این بود که آنان از امنیت‏حکومت اسلامی بهره‏مند بودند و حفظ جان و مال آنها برای مسلمانان لازم بود.و طبق محاسبات دقیق، مقدار مالیاتی که هر مسلمان موظف بود، به حکومت اسلامی بپردازد، بیشتر از جزیه‏ای بود که دولت اسلام از ملت‏های یهود و نصاری می‏گرفت.مسلمانان باید خمس و زکات بدهند و گاهی از اصل اموال خود نیازمندیهای دولت اسلامی را برطرف سازند و در برابر آن یهود و مسیحیانی که زیر لوای اسلام زندگی می‏کنند، و از حقوق فردی و اجتماعی بهره‏مند می‏شوند، باید در برابر این حقوق مانند سائر مسلمانان مبلغی تحت عنوان جزیه بپردازند، و حساب «جزیه‏» اسلامی از «باج گرفتن‏» جدا است.

نماینده‏ای که هر سال از طرف پیامبر برای ارزیابی محصول خیبر و تنصیف آن معین می‏شد، فردی ارزنده و دادگر بود، که عدالت و دادگستری او مورد اعجاب یهود قرار می‏گرفت.این شخص، «عبد الله رواحه‏» بود که بعدها در جنگ «موته‏» کشته شد.او سهمیه مسلمانان را از محصول خیبر تخمین می‏زد.و گاهی یهود تصور می‏کردند که او در حدس خود اشتباه کرده و زیاد تخمین زده است.او در پاسخ آنها می‏گفت: من حاضرم قیمت تعیین شده را به شما بپردازم، و باقیمانده، مال مسلمانان باشد.

یهود در برابر این دادگری می‏گفتند: بهذا قامت السموات و الارض: در سایه اینگونه عدل و داد، آسمانها و زمین استوار گردیده است. (43)

در اثناء گردآوری غنائم جنگ، قطعه‏ای از تورات به دست مسلمانان افتاد. یهودیان از پیامبر درخواست نمودند که آن قطعه را به خود آنها بازگرداند.پیامبر به مسؤل بیت المال دستور داد که آن را رد کند.

رفتار لجوجانه یهود:

در برابر این عواطف سرشار، یهود از خودسری و خیانت‏خود دست‏برنداشته و در کمین پیامبر و یاران او نشسته و نقشه‏هائی می‏کشیدند.اینک به دو نمونه از رفتار یهود اشاره می‏نمائیم:

1- گروهی، زن یکی از اشراف یهود را به نام «زینب‏» فریب دادند که پیامبر را از طریق غذا مسموم سازد.نقشه وی از این قرار بود که آن زن، کسی را خدمت‏یکی از یاران پیامبر فرستاد و از او پرسید که پیامبر اسلام کدام عضو از گوسفند را دوست می‏دارد.او در پاسخ گفت: ذراع گوسفند مطبوعترین عضو برای او است.زینب، گوسفندی را بریان کرد و آن را مسموم ساخت، و بیش از همه در ذراع آن سم داخل نمود و بعنوان هدیه خدمت پیامبر فرستاد.پیامبر نخستین لقمه‏ای را که به دهان خود گذارد، احساس کرد که مسموم است.فورا آن را از دهان درآورد، ولی هم غذای او، «بشر بن براء معرور» که از روی غفلت چند لقمه از آن خورده بود، پس از مدتی بر اثر سم درگذشت.پیامبر دستور داد که زینب را احضار کنند.سپس به او گفت: چرا چنین جفائی را بر من روا داشتی؟ ! وی در پاسخ به عذر کودکانه‏ای متمسک شد و گفت تو اوضاع قبیله ما را بر هم زدی، من با خود فکر کردم که اگر فرمانروا باشی، با خوردن این سم از بین خواهی رفت، و اگر پیامبر خدا باشی قطعا از آن اطلاع یافته و از خوردن آن خودداری خواهی نمود.پیامبر از سر تقصیر او درگذشت، و گروهی را که او را به این کار وادار کرده بودند تعقیب ننمود.بدون شک اگر چنین حادثه‏ای برای غیر پیامبر از فرمانروایان دیگر رخ داده بود، زمین را با خون آنان رنگین می‏ساختند و دسته‏ای را به حبسهای طولانی محکوم می‏نمودند. (44) این سوء قصد، که از طرف یک زن یهودی صورت گرفت، بسیاری از یاران پیامبر را نسبت‏به «صفیه‏» یهودی که در شمار زنان پیامبر درآمده بود، بدگمان ساخت.آنان چنین می‏پنداشتند که وی ممکن است‏شبانه به جان پیامبر آسیب برساند.از اینرو، ابو ایوب انصاری در خیبر و اثناء راه، حفاظت‏خیمه پیامبر را بر عهده داشت، و خود پیامبر از این دلسوزی آگاه نبود.بامدادان، که پیامبر از خیمه بیرون آمد، دید، ابو ایوب با شمشیر کشیده دور خیمه قدم می‏زند.علت را پرسید او گفت هنوز آثار عصبیت و کفر از دل این زن (صفیه) که اکنون در شمار همسران شما است، بیرون نرفته و از سوء قصد او مطمئن نبودم.از این جهت، شب را تا به صبح گرد این خیمه قدم می‏زدم که جان شما را حفاظت نمایم.پیامبر از عواطف دوست دیرینه خود خوشحال شد و در حق وی دعا کرد. (45)

2- نمونه دیگر از جفا و ستم یهود، در برابر محبتهای بزرگ پیامبر اینست که: در یکی از سالها «عبد الله بن سهل‏» ، از طرف پیامبر ماموریت‏یافت که محصول خیبر را به مدینه انتقال دهد.او موقعی که انجام وظیفه می‏کرد، مورد حمله دسته ناشناسی از یهود قرار گرفت.در این حمله، او از ناحیه گردن سخت آسیب دید، و با گردن شکسته به روی زمین افتاد و جان سپرد.دسته مهاجم جسد او را در میان چشمه‏ای افکندند، سران قوم یهود عده‏ای را خدمت پیامبر فرستادند و او را از مرگ مرموز نماینده‏اش آگاه ساختند.برادر مقتول «عبد الرحمن بن سهل‏» ، با پسر عموهای خود خدمت پیامبر رسیدند، و جریان را به عرض وی رسانیدند.برادر مقتول خواست آغاز به سخن کند.از آنجا که سن او از سائر حضار کمتر بود، پیامبر به یکی از دستورات اجتماعی اسلام اشاره کرد و فرمود: کبر کبر یعنی اجازه بده افراد بزرگتر از شما سخن بگویند.سرانجام پیامبر فرمود: اگر قاتل «عبد الله‏» را می‏شناسید و می‏توانید سوگند یاد کنید که او قاتل است، من او را گرفته در اختیار شما می‏گذارم، آنان از در تقوی و پرهیزگاری وارد شده و در حال خشم حقیقت را زیر پا ننهادند، و گفتند: ما هرگز قاتل را نمی‏شناسیم.پیامبر فرمود: حاضرید ملت‏یهود سوگند یاد کنند که ما هرگز او را نکشته‏ایم، و قاتل او را نمی‏شناسیم تا در سایه این قسم، ذمه آنان از خون عبد الله بری شود؟ آنان گفتند عهد و پیمان و قسم ملت‏یهود، پیش ما اعتبار ندارد. پیامبر در این صورت دستور داد نامه‏ای به سران یهود نوشته شود که جسد کشته مسلمانی در سرزمین شما پیدا شده است، باید دیه آن را بپردازید.آنان در پاسخ نامه پیامبر سوگند یاد کردند که هرگز دست ما به خون وی آلوده نیست و از قاتل وی نیز اطلاع نداریم.پیامبر دید کار به بن‏بست رسیده، برای اینکه خونریزی مجدد راه نیافتد، خود شخصا دیه عبد الله را پرداخت. (46) و بار دیگر از این راه به ملت‏یهود اعلام نمود، که او یک مرد ماجراجو و جنگجو نیست.اگر او سیاستمداری معمولی بود، جریان «عبد الله‏» را دستاویز خویش قرار داده و به زندگی گروهی از آنان خاتمه می‏داد.و - همانطوری که قرآن معرفی می‏نماید - پیامبر رحمت و مظهر لطف خدا است، تا مجبور نشود و کارد به استخوان نرسد، دست‏به قبضه شمشیر نمی‏برد. (47)

دروغ مصلحت‏آمیز

بازرگانی به نام «حجاج بن علاط‏» ، در سرزمین خیبر حاضر بود، که با مردم مکه داد و ستد داشت.عظمت چشمگیر اسلام و رفتار عطوفانه پیامبر با این ملت لجوج، قلب او را روشن ساخت.از اینرو، خدمت پیامبر رسید و اسلام آورد.سپس برای گردآوری مطالبات خود از مردم مکه، نقشه زیرکانه‏ای کشید.او از دروازه مکه وارد شد، دید سران قریش در انتظار خبرند، و از جریان خیبر سخت نگران می‏باشند.همگی دور شتر او را گرفته، و با بی‏صبری هر چه تمامتر از اوضاع «محمد» سؤال می‏کردند.او در پاسخ آنها گفت: «محمد» شکستی خورد که مانند آن را نشنیده‏اید و یاران او کشته و یا دستگیر شدند، و خود او دستگیر شده و سران یهود تصمیم دارند که او را به مکه آورند و در برابر دیدگان قریش اعدام نمایند.این گزارش دروغ آنچنان آنها را خوش حال ساخت، که از فرط سرور در پوست نمی‏گنجیدند.سپس رو به مردم کرد و گفت: در برابر این بشارت خواهش می‏کنم هر چه زودتر مطالبات مرا بدهید تا من، پیش از سوداگران دیگر به سرزمین خیبر روم، و اسیران را خریداری کنم.مردم فریب خورده که دست از پا نمی‏شناختند، در مدت کمی تمام مطالبات او را پرداختند.

انتشار این خبر «عباس‏» ، عموی پیامبر را ناراحت‏ساخت.او خواست‏با «حجاج‏» ملاقات کند.اما وی با اشاره چشم و ابرو، به عباس رسانید که حقیقت را بعدا به او خواهد گفت.حجاج در آخرین لحظات حرکت، با عموی پیامبر مخفیانه ملاقات کرد و گفت من اسلام آورده‏ام و این نقشه برای این بود که طلبهای خود را گرد آورم، و خبر صحیح اینست که:

روزی که من از خیبر حرکت کردم، تمام دژهای خیبر به دست مسلمانان افتاده بود، و «صفیه‏» دختر پیشوای آنها، حیی بن اخطب اسیر گردید، و در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت و این مطلب را سه روز پس از حرکت من انتشار بده.سه روز بعد، عباس بهترین لباس خود را پوشید، و با گرانترین عطرها خود را خوشبو ساخت، و عصا به دست گرفته وارد مسجد شد، و شروع به طواف کعبه نمود.قریش از تظاهر عباس به فرح و سرور در تعجب فرو ماندند، زیرا در برابر این مصیبت‏بزرگی که به برادرزاده‏اش وارد آمده، باید لباس عزا بر تن کند.او تعجب آنان را با گفتار زیر از بین برده گفت: گزارشی که «حجاج‏» به شما داد، نقشه زیرکانه‏ای بود که مطالبات خود را از شما وصول کند.او اسلام آورده و موقعی از خیبر حرکت نموده بود، که بزرگترین پیروزی نصیب «محمد» شده و یهودیان خلع سلاح شده، گروهی از آنها کشته و دسته‏ای اسیر گردیده بودند.سران قریش از شنیدن این خبر بیش از حد ملول گشتند و چیزی نگذشت که خبر فتح و پیروزی مسلمانان به گوش آنان رسید. (48)

 

پی‏نوشت‏ها:

 

1. «سیره حلبی‏» ، ج 3/36، «تاریخ یعقوبی‏» ، ج 2/46.

2. و الله لو لا الله ما اهتدینا و لا تصدقنا و لا صلینا انا اذا قوم بغوا علینا و ان اراد وافتنة ابینا فانزلن سکینة علینا و ثبت الاقدام ان لاقینا

3. «سیره ابن هشام‏» ، ج 2/330.

4. «امالی طوسی‏» /164- ابن هشام در سیره خود ج 2/328.تاریخ حرکت‏سربازان اسلام را ماه محرم و ابن سعد در طبقات ج 2/77، تاریخ آنرا جمادی الاولی سال هفتم می‏دانند.و چون اعزام سفیران در ماه محرم همان سال انجام گرفت، از این جهت نظریه دوم استوارتر به نظر می‏رسد.بخصوص که مهاجران حبشه پس از نامه پیامبر به «نجاشی‏» به وسیله «عمرو بن امیه‏» ، در خیبر به پیامبر رسیدند.زیرا مدت زمانی لازم است که سفیر پیامبر از مدینه به حبشه برود و از آنجا همراه مهاجران به مدینه و خیبر بازگردد.و چون حرکت‏سفیران در ماه محرم بود، طبعا، باید نبرد خیبریان در ماههای بعد انجام گرفته باشد.

5. اللهم رب السموات و ما اظللن و رب الارضین و ما اقللن...نسالک خیر هذه القریة و خیر اهلها و خیر ما فیها، و نعوذ بک من شرها و شر اهلها و شر ما فیها - «کامل‏» ، ج 2/147.

6. «سیره حلبی‏» ، ج 3/38.

7. «سیره حلبی‏» ، ج 3/39.

8. «اسد الغابه‏» ، ج 4/334.

9. «سیره حلبی‏» ، ج 3/40.

10. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/342.

11. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/345.

12. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/346 و 350.

13. «تاریخ طبری‏» ، ج 2/300.

14. «مجمع البیان‏» ، ج 9/120، «سیره حلبی‏» ، ج 2/43، «ج 2/43، «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/349.

15. مورخ بزرگ اسلام، ابن ابی الحدید از سرگذشت فرار این دو سردار، سخت متاثر گشته و در قصیده معروف خود چنین می‏گوید:

و ما انس لا انس اللذین تقدما و فرهما و الفر، قد علما

خوب اگر همه چیز را فراموش کنم که هرگز سرگذشت این دو سردار را فراموش نخواهم کرد، زیرا آنان شمشیر به دست گرفته و به سوی دشمن رفتند و با اینکه می‏دانستند فرار از جهاد حرام است، پشت‏به دشمن کرده فرار نمودند.

و للرایة العظمی و قد ذهبابها ملابس ذل فوقها، و جلابیب

آنها پرچم بزرگ را به سوی دشمن بردند، ولی در عالم معنی پرده‏هائی از ذلت و خواری آن را پوشانیده بود.

یشلهما من آل موسی شمر دل طویل نجاد السیف، اجید یعبوب

یک جوان تندرو از فرزندان موسی آنان را طرد می‏کرد، جوان بلندبالا که بر اسب تندرو سوار بود.

16. هنگامی که علی در خیمه سخن فوق را از پیامبر شنید، با دلی پر از شوق چنین گفت: اللهم لا معطی لما منعت و لا مانع لما اعطیت - «سیره حلبی‏» ، ج 3/41.

17. عبارت تاریخ طبری در این بحث چنین است: فتطاول ابو بکر و عمر.

18. «بحار» ، ج 21/28.

19. «صحیح مسلم‏» ، ج 5/195، «صحیح بخاری‏» ، ج 5/22 و 23.

20. ابن هشام، در سیره خود، رجز «مرحب‏» را به گونه دیگر نقل کرده است.

21. «تاریخ طبری‏» ، ج 2/94، «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/349.

22. ج 2/46.

23. «ارشاد» /59.

24. «بحار» ، ج 21/21.

25. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/348.

26. «سیره ابن هشام‏» ، ج 2/65.

27. «سیره حلبی‏» ، ج 3/44.

28. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/349.

29. «صحیح مسلم‏» ، ج 7/120.

30. «سیره حلبی‏» ، ج 3/41.

31. همان مدرک/47.

32. «خصال‏» ، ج 2/16.

33. «تاریخ طبری‏» ، ج 3/302.

34. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/337، «بحار» ، ج 21/33.

35. ردوا الخیاط و المخیط فان الغلول عار و شنار و نار یوم القیامة.

36. «وسائل الشیعة‏» ، باب جهاد نفس، حدیث 4.

37. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/339.

38. بایهما اشد سرورا؟ بقدومک یا جعفر ام بفتح الله علی ید اخیک خیبر.

39. «خصال‏» ، ج 2/86، «فروع کافی‏» ، ج 1/129.

40. «بحار» ، ج 21/32.

41. «سیره ابن هشام‏» ، ج 1/337.

42. همان مدرک/356.

43. «سیره ابن هشام‏» ، ج 2/354، «فروع کافی‏» ، ج 1/405.

44. معروف اینست که پیامبر در کسالت وفات خود می‏فرمود: این بیماری از آثار غذای مسمومی است که آن زن یهودی پس از فتح برای من آورد.اگرچه پیامبر اولین لقمه را بیرون انداخت، ولی آن زهر خطرناک با آب دهان پیامبر کمی مخلوط شد و روی دستگاههای بدن آن حضرت اثر خود را گذارد.

45. «سیره ابن هشام‏» ، ج 2/339- 340، «بحار» ، ج 21/6.

46. «سیره ابن هشام‏» ، ج 3/369- 370.

47. تجاوز یهود منحصر به اینها نبود.آنان، گاهگاهی با نقشه‏های مختلفی به مسلمانان آسیب می‏رساندند، اینکه در دوران خلافت عمر، فرزند او عبد الله که با گروهی برای بستن قرارداد به خیبر رفته بود، از ناحیه یهود آسیب دید.خلیفه وقت از جریان آگاه گردید، و در فکر چاره برآمد.سپس به استناد حدیثی که بعضی از پیامبر نقل کرده بودند، به اصحاب پیامبر گفت: هر کسی طلبی از مردم خیبر دارد، بگیرد، زیرا من دستور خواهم داد، که آنان این سرزمین را ترک گویند.چیزی نگذشت که یهود خیبر به جرم تجاوزهای مکرر از خیبر رانده شده و شبه جزیره را ترک گفتند.

48. «بحار» ، ج 21/34.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 239

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:28  توسط هادی کردان  | 

دعوت سران جهان به اسلام

 

 

پیمان‏«حدیبیه‏»،فکر پیامبر را از ناحیه جنوب(مکه)آسوده ساخت و در پرتو این آرامش،گروهی از سران عرب به آئین اسلام گرویدند.در این هنگام،رهبر گرامی مسلمانان فرصت را مغتنم شمرد،و با زمامداران وقت و رؤساء قبایل و رهبران مذهبی مسیحیان جهان آن روز،باب مکاتبه را باز نمود،و آئین خود را(که در آن روز از دائره یک عقیده ساده گام فراتر نهاده و می‏توانست همه بشر را زیر لوای توحید و تعالیم عالی اجتماعی و اخلاقی خود گرد آورد)به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت.

این نخستین گامی بود که پیامبر پس از 19 سال کشمکش با قریش لجوج،برداشت.اگر دشمنان داخلی،با نبردهای خونین خود او را مشغول نمی‏ساختند،پیامبر پیش از این، به دعوت ملل جهان دست می‏زد.ولی حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخت،که قسمت مهمی از وقت‏خود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نماید.

نامه‏هائی که پیامبر گرامی،به عنوان دعوت اسلام به امراء و سلاطین،و رؤساء قبائل و شخصیتهای برجسته معنوی و سیاسی نوشته است،از شیوه دعوت او حکایت‏می‏کند. اکنون 185 (1) نامه،از متون نامه‏های پیامبر که برای تبلیغ و دعوت به اسلام و یا به عنوان میثاق و پیمان نوشته است،در دست داریم،که محدثان و تاریخ‏نویسان آنها را ضبط کرده‏اند.همه این نامه‏ها حاکی است که روش اسلام در دعوت و تبلیغ، منطق و برهان بوده است،نه جنگ و شمشیر.روزی که پیامبر از حملات قریش مطمئن گردید، با فرستادن نامه و اعزام مبلغان،ندای خود را به گوش جهانیان رسانید.

متون این نامه‏ها و اشاراتی که در لابلای آنها نهفته است،نصایح و اندرزها و تسهیلات و نرمشهائی که پیامبر در موقع بستن پیمان با ملل بیگانه از خود نشان داده،همه و همه گواه زنده بر ضد نظریه خاورشناسانی است که خواسته‏اند چهره اسلام را با تهمتهای ناروای خود بپوشانند و پیشرفت اسلام را زائیده نیزه و شمشیر دانند. ما امیدواریم که روزی بتوانیم ترجمه متون تمام این نامه‏ها و حوادثی را که پیرامون آنها رخ داده و یا نوشتن آنها را ایجاب کرده،به گونه‏ای به رشته تحریر درآوریم،و از این طریق روش اسلام را در نشر آئین خود در نقاط مختلف جهان روشن سازیم.

 

رسالت پیامبر جهانی بود

 

گروهی از بی‏خردان به رسالت جهانی پیامبر اسلام از دریچه تردید و شک می‏نگرند، و در این تردید،از یک سلسله نغمه‏هائی که برخی از نویسندگان مزدور سر می‏دهند،پیروی می‏نمایند.سردسته این گروه،خاورشناسی مانند«سر ویلیام مویر»است که می‏گوید:موضوع عمومیت رسالت‏«محمد»، (2) بعدها به وجودآمد،و محمد از هنگام بعثت تا زمان وفات خود فقط عربها را به اسلام دعوت می‏کرد،و محمد جز عربستان جائی را نمی‏شناخت.

این نویسنده از شیوه نیاکان انگلیسی خود پیروی کرده،و در برابر آیات زیادی که گواهی می‏دهند که او عموم جهانیان را به توحید و رسالت‏خود دعوت می‏کرد،پرده بر روی حقائق افکنده و می‏گوید:او فقط عربها را دعوت می‏کرد.ما در اینجا برخی از آیات را که شهادت می‏دهد که رسالت پیامبر اسلام،دعوت جهانی بوده،می‏آوریم و شما می‏توانید مشروح این قسمت را در کتابهای عقائد مطالعه بفرمائید.اینک ترجمه آیات:

1-ای مردم(دقت‏بفرمائید:نمی‏گوید ای عربها!)من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم. طرف خطاب در آیه،همه مردم است،چنانکه می‏فرماید: «قل یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعا» . (3)

2-ای محمد«ص‏»ما ترا برای همه مردم مبشر و منذر(بشارت‏دهنده و بیم‏دهنده) فرستاده‏ایم. (4)

3-ما کتاب ترا وسیله یادآوری برای جهانیان قرار داده‏ایم. (5)

4-ای محمد!باید هر انسانی را از خشم خداوند بترسانی. (6)

5-اوست که پیامبر خود را با هدایت و دین پایداری فرستاد،تا پیامبر خود و آئین پایدار او را بر تمام ادیان غالب سازد و اگر چه مشرکان نخواهند. (7)

اکنون ما از این نویسنده انگلیسی سؤال می‏کنیم:با این دعوتهای جهانی که‏در این آیات منعکس است،چگونه او می‏گوید:موضوع عمومیت جهانی بعدها پیش آمده است؟! آیا با وجود این آیات و آیه‏های دیگر و با بودن سفیران پیامبر اسلام،در سرزمینهای دور،و متون نامه‏های آن حضرت که در صفحات تاریخ ضبط است،(حتی عین برخی از نامه‏های آن حضرت که برای دعوت اجانب به نقاط دور دست نوشتند تاکنون محفوظ مانده،و زینت‏بخش موزه‏های جهان است)باز جا دارد که انسان در جهانی بودن رسالت او تردید کند؟!

نویسنده با کمال وقاحت می‏نویسد:محمد جز عربستان(حجاز)جای دیگر را نمی‏شناخت.در صورتی که او در سن 16 سالگی همراه عموی خود به شام رفته و در سنین جوانی بازرگانی خدیجه را از مکه تا شام بر عهده داشت و همراه کاروان بازرگانی قریش به شام رفت.

راستی ما هر موقع در تاریخ می‏خوانیم که یک جوان یونانی(اسکندر مقدونی)می‏خواست فرمانروای جهان شود،و یا می‏شنویم که ناپلئون در سر می‏پروراند که امپراطوری جهانی تشکیل دهد،هرگز اعجاب و استغراب به ما دست نمی‏دهد.ولی هر موقع دسته‏ای از خاورشناسان می‏شنوند که رهبر بزرگ مسلمانان به فرمان خداوند،دو امپراطور بزرگ جهانی را که قوم وی با ملت هر دو امپراطور روابط بازرگانی داشتند،به آئین توحید دعوت کرده است،با لجاجت و سخنان بی‏اساس،آن را یک امر محال و ممتنع قلمداد می‏کنند.

 

پیک رسالت در نقاط دور دست

 

پیامبر اسلام،مساله دعوت زمامداران را مانند سایر مسائل مهم،در یک شورای بزرگ مطرح ساخت.روزی به یاران خود چنین فرمود:بامدادان همگی حاضر شوید تا امر مهمی را با شما در میان بگذارم.فردای آن روز،پس از ادای فریضه صبح پیامبر به یاران خود چنین فرمود:

«بندگان خدا را نصیحت کنید!کسی که سرپرست امور مردم شد و در هدایت و راهنمائی آنان نکوشید،خدا بهشت را بر او حرام کرده است.برخیزید و پیک‏رسالت،در نقاط دور دست‏شوید،و ندای توحید را به سمع جهانیان برسانید،ولی هرگز مانند شاگردان حضرت عیسی با من مخالفت نکنید.از حضرتش سؤال کردند که آنها چگونه با عیسی‏«ع‏»از در مخالفت وارد شدند؟فرمود:او نیز مانند من گروهی را مامور ساخت که پیک رسالت در نقاطی باشند،دسته‏ای که راه آنها نزدیک بود،فرمان او را پذیرفتند،ولی کسانی که راه آنها دور بود،از پذیرفتن فرمان وی سرپیچی کردند».

سپس،پیامبر شش نفر از ورزیده‏ترین افراد را طی نامه‏هائی-که رسالت جهانی آن حضرت در آنها منعکس بود-به نقاط مختلف روانه کرد.بدین ترتیب،سفیران هدایت در یک روز رهسپار سرزمینهای ایران،روم،حبشه،مصر،یمامه،بحرین و حیره(اردن)شدند.مشروح جریان نامه‏ها را در آینده خواهید خواند. (8)

وقتی نگارش و تنظیم نامه‏های پیامبر پایان یافت،افرادی که از وضع دربارهای آن روز اطلاع داشتند،به پیامبر عرض کردند که باید نامه‏ها را مهر بفرمائید،زیرا زمامداران جهان نامه بی‏امضاء را(امضاء آن روز بوسیله مهر بود)نمی‏خوانند.از این نظر به دستور پیامبر،انگشتری از نقره برای او تهیه گردید که جمله‏«محمد رسول الله‏»در سه سطر بر آن حک شده بود.شکل حکاکی آن از این قرار بود که:لفظ‏«الله‏»در بالا و«رسول‏»در وسط و«محمد»در زیر قرار گرفته بود،و این دقت‏برای حفظ از جعل و تزویر بود و خواننده باید امضاء را از پائین شروع کرده به لفظ الله برسد.حتی به این اکتفاء نکرد،پاکت نامه را به وسیله موم خاصی(بجای‏«لاک‏»امروز)چسبانید و روی آن را مهر زد. (9)

 

اوضاع جهان در روز ابلاغ رسالت

 

قدرت جهان در آن روز در قبضه دو امپراطوری بزرگ بود،و رقابت و جنگ میان این دو قطب سابقه ممتدی داشت.نبرد و ستیزه میان ایران و روم،از دوره‏هخامنشیان آغاز گردید و تا عهد ساسانیان ادامه داشت.خاور زمین زیر سیطره امپراطوری ایران بود،و سرزمین عراق و یمن و بخشی از آسیای صغیر نیز از اقمار و مستعمرات ولت‏شاهنشاهی ایران به شمار می‏رفت.دولت روم در آن روز به دو بلوک شرقی و غربی تقسیم شده بود.زیرا در سال 395 میلادی‏«تئودوز کبیر»امپراتور روم،کشور خود را میان دو پسرش تقسیم کرد و دو کشور به نام روم شرقی و غربی پدید آمد.روم غربی در سال 476 به دست وحشیان و بربرهای شمال اروپا منقرض گردید.ولی روم شرقی که مرکز آن‏«قسطنطنیه‏»بود و شام و مصر را نیز در اختیار داشت،در زمان ظهور اسلام رشته سیاست را در بخش اعظم جهان در دست داشت،تا اینکه در سال 1453 که قسطنطنیه به ست‏سلطان محمد دوم(فاتح)گشوده شد،آفتاب عمر دولت روم شرقی غروب کرد و به کلی متلاشی گردید.سرزمین عربستان نیز میان این دو قطب محصور بود،ولی از آنجا که اراضی حاصل‏خیز نداشت،و مردم آن چادرنشین و متفرق بودند،هر دو امپراتور رغبتی در تسخیر آن از خود نشان نمی‏دادند.نخوت و بیدادگری و جنگهای آنها مانع از آن بود که از انقلاب و تحولات اساسی که در این کشور رخ می‏دهد،آگاه شوند.آنان،هرگز تصور نمی‏کردند که ملت دور از تمدنی بر اثر قدرت ایمان،به امپراتوری آنها خاتمه خواهد داد و نقاطی که در سایه‏های بیدادگری آنها در تاریکی فرو رفته،با فجر روشن اسلام منور خواهد شد.اگر از وجود این مشعل فروزان آگاهی پیدا می‏کردند در همان آغاز،آن را نابود می‏ساختند.

 

پیک اسلام در سرزمین روم

 

«قیصر»،پادشاه روم با خدا پیمان بسته بود که هرگاه در نبرد با ایران پیروز گردد،به شکرانه این پیروزی بزرگ،از مقر حکومت‏خود(قسطنطنیه)پیاده به زیارت‏«بیت المقدس‏»برود.او پس از پیروزی به نذر خود جامه عمل پوشانید و پای پیاده رهسپار«بیت المقدس‏»گردید.

«دحیه کلبی‏»،مامور شد که نامه پیامبر را به قیصر برساند.او سفرهای متعددی به شام داشت و به نقاط مختلف آن کاملا آشنا بود.قیافه گیرا،صورت زیبا،و سیرت نیکوی وی شایستگی همه جانبه‏ی او را برای انجام این وظیفه خطیر ایجاب می‏نمود.وی پیش از آنکه شام را،به قصد قسطنطنیه ترک کند،در یکی از شهرهای شام یعنی‏«بصری‏» (10) اطلاع یافت،که قیصر عازم بیت‏المقدس است.از اینرو فورا با استاندار«بصری‏»،«حارث بن ابی شمر»تماس گرفت و ماموریت‏خطیر و پراهمیت‏خود را به او ابلاغ کرد.مؤلف طبقات (11) می‏نویسد:پیامبر دستور داده بود،که نامه را به حاکم‏«بصری‏»بدهد تا او نامه را به قیصر برساند.شاید این دستور از این نظر بود،که پیامبر شخصا از مسافرت‏«قیصر»آگاهی داشت،و یا از این جهت که شرائط و امکانات دحیه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنیه خالی از اشکال و مشقت نبوده است.در هر صورت،سفیر پیامبر اسلام با حاکم‏«بصری‏»تماس گرفت.استاندار نیز،«عدی بن حاتم‏»را خواست و او را مامور کرد تا همراه سفیر پیامبر به سوی بیت المقدس بروند،و نامه پیامبر را به حضور قیصر برسانند.

سفیر پیامبر در شهر«حمص‏»با قیصر ملاقات کرد.او وقتی خواست‏به حضور«قیصر»باریابد، کارپردازان دربار به او گفتند:باید در برابر قیصر سجده کنی،در غیر این صورت به تو اعتنا نکرده و نامه ترا نخواهد گرفت.«دحیه‏»،سفیر خردمند پیامبر اسلام گفت:من برای کوبیدن این سنتهای غلط رنج این همه راه را بر خود هموار کرده‏ام،من از طرف صاحب رسالتی به نام محمد«ص‏»مامورم به قیصر ابلاغ کنم،که بشرپرستی باید از میان برود،و جز خدای یگانه کسی مورد پرستش واقع نگردد.آیا با این ماموریت،با این عقیده و اعتقاد چگونه می‏توانم تسلیم نظریه شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کنم؟.

منطق نیرومند و پرصلابت‏سفیر،مورد اعجاب کارکنان دربار قرار گرفت.یک نفر از درباریان خیراندیش به‏«دحیه‏»گفت:شما می‏توانی نامه را روی میز مخصوص‏«سلطان‏»بگذاری و برگردی و کسی جز«قیصر»دست‏به نامه‏های‏روی میز نمی‏زند،و هر موقع قیصر نامه را خواند،شما را به حضور می‏طلبد.«دحیه‏»،از راهنمائی آن مرد تشکر کرد، و نامه را روی میز«قیصر»گذارد و بازگشت.

«قیصر»نامه را گشود.ابتداء نامه که با«بسم الله‏»شروع شده بود.توجه قیصر را جلب کرد و گفت:من از غیر سلیمان‏«ع‏»تاکنون چنین نامه‏ای ندیده‏ام.سپس مترجم ویژه عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند.او نامه پیامبر را چنین ترجمه کرد:

(نامه‏ایست) (12) از محمد فرزند عبد الله،به‏«هرقل‏»بزرگ روم.درود بر پیروان هدایت،من ترا به آئین اسلام دعوت می‏کنم.اسلام آور تا در امان باشی،خداوند به تو دو پاداش می‏دهد،(پاداش ایمان خود،و پاداش ایمان کسانی که زیردست تو هستند).اگر از آئین اسلام روی گردانی گناه‏«اریسیان‏» (13) نیز بر تو است.ای اهل کتاب!ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‏کنیم:غیر خدا را نپرستیم،کسی را انباز او قرار ندهیم، بعض از ما بعضی دیگر را به خدائی نپذیرد،هرگاه(ای محمد)آنان از آئین حق سربرتافتند بگو:گواه باشید که ما مسلمانیم.

 

قیصر از حالات پیامبر تحقیق می‏کند

 

زمامدار خردمند روم،احتمال داد که نویسنده نامه همان محمد موعود تورات و انجیل باشد.از این جهت درصدد برآمد که از خصوصیات زندگی وی،اطلاعات‏دقیق به دست آورد.فورا مسئولی را به حضور طلبید و گفت:سراسر شام را زیر پا بگذار،شاید از خویشاوندان و نزدیکان‏«محمد»،و یا از کسانی که از اوضاع وی اطلاع دارند،افرادی را پیدا کنی،تا من وسیله آنها درباره‏«محمد»یک سلسله اطلاعاتی به دست آورم.از حسن تصادف،در همان ایام ابوسفیان با گروهی از قریش برای بازرگانی به شام آمده بودند.مامور قیصر با آنها تماس گرفت و همه را به بیت‏المقدس برد،و به حضور او باریافتند.قیصر از آنها پرسید:آیا در میان شما کسی هست که با«محمد»پیوند خویشاوندی داشته باشد؟ابوسفیان به خود اشاره کرد و گفت:ما با او از یک طایفه هستیم،و در جد چهارم(عبد مناف)بهم می‏رسیم.«قیصر»دستور داد که ابوسفیان،پیش روی او بایستد و دیگران پشت‏سر او قرار گیرند و مراقب سخنان ابوسفیان شوند،که هر گاه وی در پاسخ پرسشهای قیصر،غرض‏ورزی کرد،فورا به خطا و یا دروغ او اشاره نمایند.با این اوضاع،قیصر سؤلات زیر را از ابوسفیان پرسید و او نیز به ترتیب پاسخ داد:

1-حسب‏«محمد»چگونه است؟

:خانواده او شریف و بزرگ‏اند.

2-در نیاکان وی کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟

:نه هرگز.

3-آیا پیش از آنکه ادعای نبوت کند،از دروغ پرهیز داشت‏یا نه؟

:بلی محمد مرد راستگوئی بود.

4-چه طبقه‏ای از مردم از وی طرفداری می‏کنند و به آئین او می‏گروند؟

:اشراف با او مخالفند،و افراد عادی و متوسط هوادار جدی او هستند.

5-پیروان وی رو به فزونی است؟

:بلی رو به افزایش است.

6-کسی از پیروان او تا حال،مرتد شده است؟

:خیر.

7-آیا او در نبرد با مخالفان پیروز است‏یا مغلوب؟

:گاهی غالب و گاهی با شکست روبرو است.«قیصر»،به مترجم گفت که:به ابوسفیان و دوستان وی بگوید که اگر این گزارشها دقیق و صحیح باشد،حتما او پیامبر موعود آخر الزمان است،و در پایان افزود که من اطلاع داشتم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد،و نمی‏دانستم که از قوم‏«قریش‏»خواهد بود.ولی من حاضرم در برابر او خضوع کنم،و به عنوان احترام پاهای او را شستشو دهم،و در همین نزدیکیها قدرت و شوکت او سرزمین روم را خواهد گرفت.

برادرزاده قیصر،گفت:محمد در نامه اسم خود را بر نام تو مقدم داشته است.در این موقع،قیصر به او پرخاش کرد و گفت:کسی که ناموس اکبر(فرشته وحی)بر او نازل می‏شود،شایسته است نام او بر نام من مقدم باشد.

ابوسفیان می‏گوید:طرفداری جدی قیصر از محمد،سر و صدائی در دربار به وجود آورد،و من از این پیش‏آمد سخت ناراحت‏بودم،که کار محمد به قدری بالا بگیرد که ملت روم از او بترسند.با اینکه من در آغاز سؤال و جواب کوشش کردم که محمد را در نظر قیصر کوچک کنم و می‏گفتم که محمد کوچکتر از آنست که شنیده‏ای،ولی قیصر به تحقیر من گوش نکرد و گفت:آنچه من از تو سؤال می‏کنم به آن پاسخ بده! (14)

 

تاثیر نامه پیامبر در قیصر

 

 

قیصر به گزارشهای کسب شده از ناحیه ابوسفیان اکتفا نکرده،موضوع را بوسیله نامه، با یکی از دانشمندان روم در میان گذارد.وی در جواب نوشت:این همان پیامبر است که جهان در انتظار او است.قیصر برای به بدست آوردن طرز تفکر سران روم،اجتماع عظیمی در یکی از صومعه‏ها تشکیل داد،و نامه پیامبر را بر آنها خواند،و گفت:آیا حاضرید با برنامه و آئین او موافقت کنیم؟!چیزی نگذشت که تشنج‏بزرگی در مجلس پدید آمد،به طوری که قیصر از اختلاف و مخالفت آنان بر جان خود ترسید.فورا از جایگاه خود که نقطه بلندی بود،رو به مردم کردو گفت:نظر من از این پیشنهاد آزمایش شما بود،صلابت و استقامت‏شما در آئین مسیح مورد اعجاب و تقدیر من قرار گرفت.

قیصر،دحیه را خواست و او را احترام کرد،و پاسخ نامه پیامبر را نوشت،و هدیه‏ای نیز به وسیله‏«دحیه‏»ارسال کرد،و مراتب ایمان و اخلاص خود را در آن منعکس نمود. (15)

 

سفیر پیامبر در دربار ایران

 

روزی که سفیر پیامبر اسلام عازم دربار ایران گردید،زمامدار این سرزمین وسیع،«خسرو پرویز»بود.وی دومین زمامدار ایران پس از انوشیروان بود که 32 سال پیش از هجرت پیامبر،بر تخت‏سلطنت نشست.حکومت وی،در این مدت با حوادث تلخ و شیرین بی‏شماری روبرو گردید.قدرت ایران در دوران زمامداری وی کاملا در نوسان بود.روزی نفوذ ایران،آسیای صغیر را فرا گرفت و تا نزدیکی قسطنطنیه گسترش یافت و صلیب عیسی که چیزی مقدستر از آن نزد مسیحیان نبود،به‏«تیسفون‏»(مدائن) آورده شد و سلطان روم درخواست صلح نمود و سفیری برای بستن پیمان صلح به دربار ایران گسیل داشت و حدود ایران به حدود شاهنشاهی هخامنشی رسید.ولی روز دیگر بر اثر سوء تدبیر و غرور بی‏حد و خوشگذرانی زمامدار وقت،ایران در لب پرتگاه سقوط قرار گرفت.نقاط فتح شده یکی پس از دیگری از زیر نفوذ درآمد،و سپاه دشمن تا قلب سرزمین ایران،یعنی‏«دستگرد»نزدیک‏«تیسفون‏»رسید و کار به جائی رسید که خسرو پرویز از بیم رومیان پا به فرار گذارد.این عمل ننگین خشم ملت را برانگیخت و سرانجام به دست فرزند خود شیرویه کشته شد.

آسیب‏شناسان تاریخ،علت عقب گرد قدرت ایران را معلول غرور و خودخواهی زمامدار وقت و تجمل‏طلبی و خوش‏گذرانی وی می‏دانند.اگر او پیام سفیر صلح را پذیرفته بود،شکوه ایران در پناه صلح محفوظ می‏ماند.اگر نامه پیامبر در روحیه خسرو پرویز اثر خوبی نبخشید،تقصیر نامه و یا نامه‏رسان نبود،بلکه روحیات خاص و خودخواهی مفرط او مهلت نداد که پیرامون دعوت پیامبر چند دقیقه بیندیشد.هنوز مترجم نامه را به پایان نرسانیده بود که فریاد کشید و نامه را گرفت و پاره کرد.اینک تفصیل جریان:

در آغاز سال هفتم هجرت،پیامبر (16) یکی از افسران ارشد خود،یعنی‏«عبد الله حذافه سهمی قرشی‏»را مامور کرد که نامه وی را به دربار ایران ببرد،و آن را به خسرو پرویز برساند،تا او را به وسیله نامه به آئین توحید دعوت نماید.ما ترجمه نامه را در اینجا و متن آن را در پاورقی می‏نگاریم.

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

«از محمد،فرستاده خداوند به کسری بزرگ ایران.درود بر آنکس که حقیقت جوید و به خدا و پیامبر او ایمان آورد،و گواهی دهد که جز او خدائی نیست،و شریک و همتائی ندارد و معتقد باشد که‏«محمد»بنده و پیامبر او است.من به فرمان خداوند ترا به سوی او می‏خوانم.او مرا به هدایت همه مردم فرستاده است تا همه مردم را از خشم او بترسانم،و حجت را بر کافران تمام کنم.اسلام بیاور تا در امان باشی،و اگر از ایمان و اسلام سربرتافتی،گناه ملت مجوس بر گردن تو است‏». (17)

شاعر سخن‏ساز و شیرین‏زبان ایران‏«حکیم نظامی‏»،این حقایق تاریخی را به نظم درآورده و چنین می‏گوید:

تو ای عاجز که خسرو نام داری

و گر کیخسروی صد جام داری

مبین در خود که خودبین را بصر نیست

خدابین شو که خود دیدن هنر نیست

گواهی ده که عالم را خدائی است

نه بر جا و نه حاجتمند جائی است

خدائی کادمی را سروری داد

مرا بر آدمی پیغمبری داد

سفیر پیامبر وارد دربار گردید.خسرو پرویز دستور داد تا نامه را از او بگیرند، ولی او گفت:باید نامه را شخصا خودم برسانم و نامه پیامبر را به خسرو تسلیم کرد.خسرو پرویز مترجم خواست.مترجم نامه را باز کرد و چنین ترجمه نمود. نامه‏ایست از محمد رسولخدا به‏«کسری‏»بزرگ ایران.هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود که زمامدار ایران سخت‏برآشفت و داد زد و نامه را از مترجم گرفت،و پاره کرد و فریاد کشید:این مرد را ببینید که نام خود را پیش‏تر از نام من نوشته است.فورا دستور داد که عبدالله را از قصر بیرون کنند.عبدالله از قصر بیرون آمد،و بر مرکب خود سوار شد و راه مدینه را پیش گرفت.او جریان کار خود را گزارش داد، پیامبر از بی‏احترامی‏«خسرو»سخت ناراحت گردید و آثار خشم در چهره او دیده شد و در حق وی چنین نفرین کرد:

«اللهم مزق ملکه‏»:

خداوندا رشته سلطنت او را پاره کن. (18)

باز حکیم نظامی شاعر و سخنور معروف ایران چنین سروده است:

چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو

بجوشید از سیاست‏خون خسرو

خطی دید از سواد هیبت‏انگیز

نوشته از محمد سوی پرویز کرا

زهره که با این احترامم

نویسد نام خود بالای نامم

درید آن نامه گردن‏شکن را

نه نامه بلکه نام خویشتن را

 

نظریه یعقوبی

 

«ابن واضح‏»،اخباری معروف به‏«یعقوبی‏»،در تاریخ خود بر خلاف اتفاق عموم تاریخ‏نویسان می‏نویسد:«خسرو پرویز نامه پیامبر را خواند و برای احترام پیامبر مقداری مشک و ابریشم وسیله سفیر پیامبر فرستاد».پیامبر عطر را تقسیم‏کرده و فرمود:ابریشم شایسته مردان نیست و فرمود:قدرت اسلام وارد سرزمین او می‏شود«و امر الله اسرع من ذلک‏» (19) .

ولی با این وصف،نظر هیچ یک از تاریخ‏نویسان با نظر یعقوبی موافق نیست،جز اینکه احمد بن حنبل (20) می‏نویسد:خسروپرویز،هدیه‏ای برای پیامبر فرستاد.

 

فرمان خسروپرویز به فرماندار یمن

 

سرزمین حاصل‏خیز«یمن‏»،در جنوب مکه قرار دارد،و حکمرانان آنجا همواره دست‏نشانده شاهان ساسانی بودند.در آن روز«باذان‏»،حکمران آنجا بود.شاه ساسانی،از شدت غرور نامه‏ای به فرماندار«یمن‏»،به شرح زیر نوشت:

به من گزارش رسیده است که مردی از قریش در مکه مدعی نبوت است.

دو نفر از افسران ارشد خود را به سوی او اعزام کن تا او را دستگیر کرده به سوی من بیاورند. (21) و بنا به نقل ابن حجر در«الاصابه‏»،«باذان‏»دستور داد که این دو افسر،او را وادار کنند تا به آئین نیاکان خود برگردد،و اگر نپذیرفت‏سر او را از تن جدا کرده برای او بفرستند.

این نامه حاکی از بی‏اطلاعی زمامدار وقت است.او به قدری بی‏اطلاع بود که نمی‏دانست که این شخص مدعی نبوت بیش از شش سال است که از مکه به مدینه مهاجرت نموده است.وانگهی شخصی را که در نقطه‏ای داعیه نبوت دارد،و نفوذ او به قدری گسترش یافته که پیک برای دربار شاهان جهان می‏فرستد،نمی‏توان با اعزام دو افسر دستگیر کرد و او را به یمن احضار نمود.

فرماندار«یمن‏»طبق دستور مرکز،دو افسر ارشد و نیرومند خود را به نامهای‏«فیروز»و«خرخسره‏»،روانه حجاز کرد.این دو مامور نخست در«طائف‏»،با یک مرد قرشی تماس گرفتند.وی آنها را راهنمائی کرد و گفت:شخصی که‏مورد نظر شما است، اکنون در مدینه است.آنان راه مدینه را پیش گرفتند،و شرفیاب محضر پیامبر شدند. نامه باذان را تقدیم کرده و چنین گفتند:ما به دستور مرکز از طرف فرماندار یمن ماموریم شما را به یمن جلب کنیم و تصور می‏کنیم که‏«باذان‏»،در خصوص کار شما با خسرو پرویز مکاتبه کند و موجبات رضایت او را جلب نماید.در غیر این صورت،آتش جنگ میان ما و شما روشن می‏شود،و قدرت ساسان خانه‏های شما را ویران می‏سازد و مردان شما را می‏کشد...

پیامبر،با کمال خونسردی سخنان آنان را شنید.پیش از آنکه به پاسخ گفتار آنها بپردازد،نخست آنها را به اسلام دعوت نمود،و از قیافه آنها که دارای شاربهای بلندی بودند،خوشش نیامد. (22) عظمت و هیبت پیامبر و خونسردی او،آنچنان آنها را مرعوب ساخته بود که وقتی پیامبر آئین اسلام را به آنها عرضه داشت،بدنشان می‏لرزید.

سپس به آنها فرمود:امروز بروید،من فردا نظر خود را به شما می‏گویم.

در این هنگام،وحی آسمانی نازل گردید و فرشته وحی پیامبر را،از کشته شدن‏«خسرو پرویز»آگاه ساخت.فردای آن روز که افسران(فرماندار)یمن،برای گرفتن جواب به حضور پیامبر رسیدند،پیامبر فرمود:پروردگار جهان مرا مطلع ساخت که دیشب، «خسرو پرویز»،وسیله پسرش‏«شیرویه‏»کشته شد و پسر بر تخت‏سلطنت نشست.شبی را که پیامبر معین نمود،شب سه‏شنبه دهم جمادی الاولی سال هفت هجری بوده است. (23) ماموران باذان،از شنیدن این خبر سخت وحشت‏زده شده گفتند:مسئولیت این گفتار شما به مراتب بالاتر از ادعاء نبوت است که شاه ساسان را به خشم درآورده است.ما ناچاریم جریان را به حضور باذان برسانیم و او به‏«خسرو پرویز»گزارش خواهد داد.

پیامبر فرمود:من خوشوقتم که او را از جریان آگاه سازید،و نیز به او بگوئید: «ان دینی و سلطانی سیبلغ الی منتهی الخف و الحافر»یعنی:«آئین و قدرت من به آن‏نقطه‏ای که مرکبهای تندرو به آنجا می‏رسند،خواهد رسید».

و اگر تو اسلام آوری ترا در این حکومت که اکنون در اختیار داری باقی می‏گذارم.سپس پیامبر،برای تشویق ماموران،کمربند گرانبهائی را که برخی از رؤسای قبائل به او هدیه کرده و در آن طلا و نقره به کار رفته بود،به ماموران باذان داد،و هر دو نفر با کمال رضایت از محضرش مرخص شده راه یمن را پیش گرفتند و«باذان‏»را از خبری که پیامبر به آنها داده بود،مطلع ساختند.

«باذان‏»گفت:اگر این گزارش درست‏باشد،حتما او پیامبر آسمانی است و باید از او پیروی کرد.چیزی نگذشت که نامه‏ای از«شیرویه‏»،به مضمون زیر به فرماندار یمن رسید:آگاه باش!من‏«خسرو پرویز»را کشتم،و خشم ملت‏باعث‏شد که من او را بکشم.زیرا او اشراف(فارس)را کشت و بزرگان را متفرق ساخت هر موقع نامه من به دست‏شما رسید از مردم برای من بیعت‏بگیر و هرگز با شخصی که ادعاء نبوت می‏کند و پدرم بر ضد او دستور داده بود،با خشونت رفتار مکن تا دستور مجدد من به تو برسد.

نامه‏«شیرویه‏»،موجبات اسلام آوردن باذان و کلیه کارمندان حکومت وقت را که همگی ایرانی بودند،فراهم آورد.در این باره،باذان با پیامبر مکاتبه کرد و اسلام خود و کارمندان حکومت را بحضرتش ابلاغ نمود.

 

پیک اسلام در سرزمین مصر

 

 

سرزمین مصر،نقطه پیدایش تمدنهای کهن،و مرکز سلطنت‏«فراعنه‏»و محل قدرت قبطیان بود. روزی که ستاره اسلام در حجاز درخشید،سرزمین مصر قدرت و استقلال خود را از دست داده بود.«مقوقس‏»،از جانب قیصر روم،استانداری مصر را در برابر پرداخت 19 میلیون دینار در سال،پذیرفته بود.

«حاطب بن ابی بلتعه‏»،مرد دلاور و سوارکار چابکی بود،و در تاریخ اسلام حادثه معروفی دارد که در رویدادهای سال هشتم خواهد آمد.

او یکی از آن شش نفری بود که ماموریت‏یافتند نامه‏های تبلیغی پیامبر را به دست زمامداران بزرگ جهان آن روز برسانند.پیامبر او را مامور ساخت که نامه وی را به‏«مقوقس‏»،حکمران مصر برساند.اینک ترجمه نامه پیامبر:

به نام خداوند بخشنده مهربان،(نامه‏ایست)از محمد فرزند عبدالله،به‏«مقوقس‏»بزرگ قبطیان.درود بر پیروان حق،من ترا به آئین اسلام دعوت می‏کنم.اسلام آور(تا از خشم خداوند)در امان باشی.اسلام آور تا خداوند به تو دو پاداش بدهد و اگر از آئین اسلام روی گردانی،گناه قبطیان نیز بر تو است.

«ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‏کنیم:غیر خدا را نپرستیم،کسی را انباز او قرار ندهیم و نباید برخی از ما بعضی دیگر را به خدائی بپذیرد(هرگاه ای محمد)آنان از آئین حق سر برتابند،بگو گواه باشید که ما مسلمانیم‏». (24)

سفیر پیامبر اسلام رهسپار کشور مصر گردید و اطلاع یافت که فرمانروا در یکی از کاخهای بلند لب دریا،در شهر«اسکندریه‏»بسر می‏برد.او رهسپار«اسکندریه‏»گردید و با زورق،خود را به داخل کاخ مقوقس رسانید.وی‏«حاطب‏»را به حضور خود پذیرفت،و نامه را باز کرد و خواند و مقداری در مضمون نامه فکر کرد سپس سر خود را بلند نمود و به سفیر اسلام چنین گفت:

اگر راستی‏«محمد»پیامبر خداست،چرا مخالفان او توانستند که وی را از زادگاه خود بیرون کنند و ناچار شد که در«مدینه‏»مسکن گزیند.چرا بر آنها نفرین نمی‏فرستد تا آنها نابود شوند؟!

سفیر فهمیده و توانای اسلام به او چنین گفت:حضرت عیسی پیامبر خدا بود و شما نیز به رسالت او گواهی می‏دهید،موقعی که بنی‏اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند چرا وی درباره آنها نفرین نکرد تا خدا آنها را نابود سازد؟

فرماندار که انتظار چنین پاسخ دندانشکنی را نداشت،در برابر منطق محکم‏سفیر به زانو درآمد و زبان به تحسین گشود و گفت:«احسنت انت‏حکیم جئت من عند حکیم‏»:آفرین بر تو مرد فهمیده‏ای هستی و از طرف شخص فهمیده و با کمالی پیغام آورده‏ای. (25)

سفیر از حسن استقبال استاندار مصر جرات پیدا کرد و زبان به تبلیغ گشود،و گفت: پیش از شما کسی(فرعون)در این کشور حکمرانی می‏کرد،که مدتها به مردم خدائی می‏فروخت‏خدا او را نابود ساخت،تا زندگی وی،برای شما مایه عبرت شود،و شما باید کوشش کنید که زندگی شما برای دیگران مایه عبرت نباشد.

پیامبر ما مردم را به آئین پاک دعوت نمود.قریش سرسختانه با او پیکار کردند،و ملت‏یهود با کینه‏توزی خاصی با او به مقابله برخاستند،و نزدیکترین افراد به وی ملت نصاری است.به جانم سوگند،همان طوری که‏«موسی بن عمران‏»،نبوت حضرت مسیح را به مردم بشارت داده،همان طور نیز حضرت عیسی مبشر نبوت محمد«ص‏»بوده است.

شما را به آئین اسلام و کتاب آسمانی خود(قرآن)دعوت می‏نمائیم،همان طور که شما، اهل تورات را به انجیل دعوت نموده‏اید.هر ملتی که دعوت پیامبری را بشنود،باید از او پیروی نماید،و من ندای این پیامبر را به سرزمین شما رسانیدم.شایسته است که شما و ملت مصر از آئین او پیروی نمائید،و من هرگز شما را از اعتقاد به آئین مسیح باز نمی‏دارم،بلکه به تو می‏گویم به دنبال آئین او بروید ولی بدانید، صورت کامل آئین حضرت مسیح،همان آئین اسلام است. (26)

مذاکرات سفیر با حکمران مصر به پایان رسید،ولی‏«مقوقس‏»پاسخ قطعی به وی نداد. «حاطب‏»باید مدتی توقف کند تا پاسخ نامه را بگیرد و برای پیامبر اسلام ببرد. روزی‏«مقوقس‏»،«حاطب‏»را خواست و با او در کاخ خود خلوت کرده و از برنامه و آئین پیامبر پرسید.سفیر در پاسخ وی چنین گفت:او مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت می‏کند.امر می‏کند که مردم در شبانه روز،پنج‏بار نماز بخوانند،و ماه رمضان روزه بگیرند،خانه خدا را زیارت کنند،و به پیمان خود پای‏بند باشند،از خوردن مردار و خون، خودداری نمایند و...«حاطب‏»سخنان خود را با شرح حالات و خصوصیات زندگی پیامبر خاتمه داد.زمامدار مصر به او چنین گفت:اینها نشانه نبوت او است،و من می‏دانستم که خاتم پیامبران هنوز ظهور نکرده است،تصور می‏کردم که او از سرزمین شام،که مرکز ظهور پیامبران است‏برانگیخته خواهد شد،نه از سرزمین‏«حجاز».ای سفیر محمد!بدان و آگاه باش اگر من به آئین او ایمان بیاورم، ملت‏«قبط‏»با من همراهی نمی‏کنند.امیدوارم که قدرت این پیامبر به سرزمین مصر کشیده شود،و یاران او در کشور ما منزل نمایند و بر قدرتهای محلی و عقائد باطل پیروز آیند.من از شما درخواست می‏کنم که این مذاکرات را سری تلقی کنید و کسی از قبطیان از این گفتگو آگاه نشود. (27)

 

مقوقس به پیامبر نامه می‏نویسد

 

حکمران مصر،نویسنده عربی خود را خواست و دستور داد که نامه‏ای به شرح زیر به پیامبر گرامی بنویسد:نامه‏ایست‏به‏«محمد»فرزند«عبد الله‏»از«مقوقس‏»بزرگ‏«قبط‏»،درود بر تو،من نامه ترا خواندم و از مقصد تو آگاه شدم و حقیقت دعوت ترا یافتم.من می‏دانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد ولی تصور می‏نمودم که از نقطه شام برانگیخته خواهد شد.من مقدم سفیر تو را گرامی شمردم.

سپس در نامه خود به هدایائی که برای پیامبر فرستاده اشاره کرد و نامه را با جمله‏«سلام بر تو»ختم نمود (28)

احترامی که مقوقس در انشاء نامه به کار برده و نام‏«محمد»را بر نام خود مقدم داشته بود و نیز هدایای گرانبهائی که برای پیامبر فرستاده،و احترام شایسته‏ای که‏از سفیر«محمد»به جا آورده بود،همگی حاکی است،که مقوقس دعوت پیامبر را در باطن پذیرفته بود،ولی علاقه به حکومت و ریاست او را از تظاهر به اسلام و انقیاد عملی بازداشت.

«حاطب‏»،با همراهی و محافظت دسته‏ای از ماموران‏«مقوقس‏»،به سرزمین شام وارد گردید،و ماموران را مرخص کرد،و خود با کاروانی رهسپار مدینه شد.نامه مقوقس را تسلیم پیامبر نمود و پیام او را رسانید.پیامبر فرمود او از حکومت‏خود ترسیده و اسلام را نپذیرفته است ولی قدرت و ریاست او به زودی نابود خواهد شد.

 

مغیرة بن شعبه در دربار مصر

 

مغیرة بن شعبه،که بعدها یکی از سیاستمداران بزرگ عرب و بازیگران صحنه سیاست‏شد،و به عقل و درایت و پختگی اشتهار داشت،با جمعی از قبیله‏«ثقیف‏»رهسپار دربار مصر شد. بزرگ مصریان از آنها پرسید،چگونه به مصر وارد شدید،با آنکه مسیر شما به وسیله نیروهای اسلام اشغال شده است؟وی گفت:از طریق دریا آمده‏ایم.گفت:طائفه‏«ثقیف‏»با دعوت محمد چه کردند؟پاسخ داد:کسی از ما آئین او را نپذیرفته است.گفت:قوم محمد با او چگونه معامله نمودند؟جواب داد:جوانان قریش دل به آئین او بسته‏اند،ولی پیران از دعوت او روی گردانند:گفت:می‏توانی آئین او را به طور اجمال بیان کنی؟ مغیره گفت:او ما را به پرستش خدای یگانه دعوت کرده و دستور می‏دهد که بتها را از قدرت و مقام منیعی که دارند خلع کنیم.دستور می‏دهد که نماز بخوانیم و زکات بدهیم، و به ارحام نیکی کنیم و به پیمان خویش وفادار باشیم،از زنا و شراب و ربا بپرهیزیم...

مقوقس سخن او را قطع کرد و گفت:مردم ثقیف بدانند که محمد پیامبر آسمانی است و برای هدایت همه مردم برانگیخته شده و اگر ندای دعوت او به سرزمین قبطیان و رومیان برسد،از او پیروی خواهند نمود،و حضرت مسیح دستور داده که از چنین پیامبری پیروی نمائیم.آنچه شما از برنامه و آئین او نقل‏می‏کنید،بدون کم و زیاد برنامه پیامبران گذشته است،و سرانجام قدرت به دست وی خواهد افتاد و کسی را یارای نزاع و نبرد با او نخواهد بود.

سخنان‏«مقوقس‏»آنان را ناراحت کرد و با کمال بیشرمی گفتند:اگر همه مردم آئین او را بپذیرند،ما هرگز نخواهیم پذیرفت.ولی‏«مقوقس‏»برای خاموش ساختن آنها،سر به زیر افکند و گفت:این افکار،کاملا کودکانه است. (29)

این جریان با سایر مدارک تاریخی وفق نمی‏دهد،زیرا پیامبر به سلاطین و زمامداران جهان در سال هفتم هجرت نامه نوشت،در صورتی که مغیره در جنگ خندق ایمان آورده و در حدیبیه در صفوف مسلمانان بود.حتی در محضر پیامبر با نماینده قریش عروة بن مسعود ثقفی مشاجره‏ای دارد که در صلح حدیبیه،گفته شد.و در صورت صحت جریان،باید بگوئیم‏«مغیره‏»در آن جمعیت نبوده است.

در پایان یادآور می‏شویم که‏«واقدی‏» (30) ،متن نامه پیامبر را طوری دیگر نقل کرده است،و طرز انشاء نامه حاکی است که اساس صحیحی ندارد.زیرا در آن نامه پیامبر وی را تهدید به جنگ کرده و می‏گوید:«خداوند به من دستور تبلیغ داده،و اگر از راه تبلیغ دعوت مرا نپذیرفتید،به من امر کرده که با کافران بجنگم‏».

این مضمون قطعا بی‏اساس است،زیرا امکانات مسلمانان آنروز اجازه نمی‏داد که با مکیان از در جنگ و نبرد وارد شوند،چه رسد،که به سرزمین مصر و نقطه دورافتاده لشکرکشی نمایند.از این گذشته،یک چنین سخن در نخستین دعوت با روح بزرگ مرد جهان انسانیت،که بیش از دیگران موقع‏شناس بود،هرگز مناسب نیست.

 

پیک اسلام در سرزمین خاطره‏ها«حبشه‏»

 

سرزمین حبشه در انتهای آفریقای شرقی قرار دارد و وسعت‏خاک آن 18000 کیلومتر مربع، و پایتخت فعلی آن شهر«آدیس‏آبابا»است.

شرقیان،بیش از یک قرن قبل از اسلام با این سرزمین آشنا شده بودند.این آشنائی بر اثر حمله ارتش ایران،در دوران شهریاری انوشیروان صورت پذیرفت،و با مهاجرت مسلمانان از مکه به حبشه تکمیل شد.

روزی که پیامبر تصمیم گرفت‏شش تن از ماموران زبده و دلاور خود را به عنوان سفیران ابلاغ نبوت جهانی به نقاط دور بفرستد،«عمرو بن امیه ضمری‏»را مامور ساخت، که با نامه‏ای رهسپار حبشه گردد،و پیام او را به‏«نجاشی‏»،زمامدار دادگر آن سرزمین برساند.نامه زیر نخستین نامه‏ای نیست که پیامبر اسلام به زمامدار حبشه نوشته است،بلکه پیش از این نامه،نامه‏ای درباره مهاجران مسلمان نوشته و آنها را به فرمانروای حبشه توصیه کرده و از«نجاشی‏»خواسته بود که عنایات خاص خود را در حق آنان مبذول دارد و متن این نامه در تواریخ اسلام موجود است. (31) گاهی میان این دو نامه(نامه‏ای که بعنوان ابلاغ رسالت جهانی نوشته شده،و نامه‏ای که برای توصیه مهاجران نگارش یافته)اشتباه رخ می‏دهد و عبارات هر دو نامه بهم آمیخته می‏شود.

روزی که پیامبر،سفیر خود را همراه نامه‏ای رهسپار کشور حبشه ساخت،هنوز دسته‏ای از مسلمانان مهاجر در آنجا به سر می‏بردند.گروهی نیز به مدینه بازگشته بودند،و از رعیت‏پروری و دادگستری آن زمامدار بزرگ،خاطره شیرینی داشتند.از اینرو سرزمین حبشه برای مسلمانان مهاجر سرزمین خاطره‏ها بود،و زمامدار آنجا را بسان یک رهبر دادگر ستایش می‏کردند،و اگر ما،در نامه پیامبر گرامی که به زمامدار آنجا نوشته،یک نوع انعطاف و نوازش و نرمی در سخن مشاهده می‏کنیم،برای اینست که روحیه زمامدار آنجا برای پیامبر مشخص و روشن بود.

وی در نامه‏های دیگر،زمامداران وقت را با عقوبت الهی تهدید می‏کرد و می‏فرمود: اگر ایمان نیاورید،گناه ملتها که از ترس شما ایمان نیاوردند،بر گردن شما است، ولی در این نامه از این گفتار خبری نیست.

 

اینک ترجمه نامه (32)

 

به نام خداوند بخشنده مهربان،نامه‏ایست از محمد پیامبر خدا به نجاشی زمامدار حبشه.درود بر شما!من خدائی را که جز او خدائی نیست‏ستایش می‏کنم.خدائی که از عیب و نقص منزه است،و بندگان فرمانبردار او از خشم او درامانند،و او به حال بندگان ناظر و گواه است،گواهی می‏دهم که عیسی فرزند مریم،روحی است از جانب خدا و کلمه‏ایست که در رحم مریم زاهد و پاکدامن قرار گرفته است.خداوند با همان قدرت و نیروئی که آدم را بدون پدر و مادر آفرید،او را نیز بدون پدر در رحم مادرش پدید آورد،من ترا به سوی خدای یگانه که شریک ندارد دعوت می‏کنم،و از تو می‏خواهم که همیشه مطیع و فرمانبردار او باشید و از آئین من پیروی نمائید،ایمان به خدائی آورید که مرا به رسالت‏خود مبعوث فرمود.زمامدار حبشه آگاه باشد که من پیامبر خدا هستم.من شما و تمام لشکریانت را به سوی خدای عزیز دعوت می‏کنم،و من وسیله این نامه و اعزام سفیر به وظیفه خطیری که بر عهده داشتم عمل کردم و ترا پند و اندرز دادم، درود بر پیروان هدایت. (33)

پیامبر نامه خود را با سلام آغاز کرده و شخصا به زمامدار حبشه درود فرستاده‏است ولی در نامه‏های دیگر،درود شخصی به‏«کسری‏»و«قیصر»و«مقوقس‏»زمامداران ایران و روم و مصر نفرستاده،بلکه نامه را با درود کلی(سلام بر پیروان هدایت) آغاز کرده است.ولی در این نامه،شخصا به زمامدار حبشه سلام فرستاده و از این طریق در حق او احترام خاصی نسبت‏به سائر زمامداران معاصر وی قائل شده است.

در این نامه به یک سلسله از صفات برجسته خداوند که همگی از نزاهت و عظمت او حاکی است،اشاره شده است.سپس،موضوع‏«الوهیت‏»(خدا بودن مسیح)را که زائیده افکار منحط کلیسا است،مطرح کرده و با برهان مخصوصی که از قرآن الهام گرفته آن را رد کرده است.همچنین،ولادت حضرت عیسی را با تولد حضرت آدم مقایسه کرده و اثبات نموده که اگر پدر نداشتن دلیل بر خدا بودن و یا فرزندی او باشد،آدم ابو البشر نیز چنین بوده در صورتی که درباره وی چنین عقیده‏ای وجود ندارد.

در پایان نامه،دعوت خود را به لباس پند و اندرز درآورده و از این طریق از ابراز شخصیت و بزرگی خودداری شده است.

 

گفتگوی سفیر پیامبر با زمامدار حبشه

 

سفیر اسلام با تشریفات خاص به حضور زمامدار حبشه رسید و به او چنین گفت:

من وظیفه دارم که پیام رهبر خود را برسانم،و سرشت پاک شما نیز داوری می‏کند که به عرایض من بذل عنایت فرمائید.

ای زمامدار دادگر حبشه!دلسوزیهای شما درباره مسلمانان مهاجر،فراموش شدنی نیست و این عواطف آنچنان باعث‏خرسندی ما گردیده که شما را از خود می‏دانیم.ما آنچنان به شما اعتماد و اطمینان داریم که گویا از یاران شما هستیم.

کتاب آسمانی شما انجیل،گواه محکم و غیر مردود است.این کتاب،دادرس دادگریست، که ستم نمی‏کند و این داور عادل صریحا به نبوت پیامبر ما گواهی می‏دهد.اگر از این فرستاده جهانی و پیامبر خاتم پیروی نمودید،به خیر بزرگی نائل خواهید آمد. در غیر این صورت،مثل شما مثل یهود خواهد بود،که آئین مسیح را که ناسخ آئین‏«کلیم‏»بود،نپذیرفته و بر دین منسوخ باقی ماندند.و آئین اسلام بسان آئین مسیح،ناسخ و بیک معنی تکمیل کننده شرایع پیشین است.

زمامدار دادگر حبشه به سفیر پیامبر اسلام چنین گفت:من گواهی می‏دهم که‏«محمد»، همان پیامبریست که اهل کتاب در انتظار او هستند.و عقیده دارم که همان طوری که حضرت موسی از نبوت حضرت مسیح خبر داده،مسیح نیز علائم و نشانه‏های پیامبر آخر الزمان را گزارش کرده است.من حاضرم،نبوت وی را برای عموم مردم اعلام کنم، ولی از آنجا که فعلا زمینه برای اعلام آماده نیست،و نیروی من کم است،باید زمینه را آماده ساخت،تا دلها به سوی اسلام متوجه گردد.اگر برای من امکان داشت،هم اکنون به سوی پیامبرتان می‏شتافتم. (34) سپس نامه‏ای در پاسخ نامه پیامبر نوشت که آن را در اینجا منعکس می‏سازیم.

 

نامه نجاشی به پیامبر

 

به نام خداوند بخشنده مهربان،نامه‏ایست‏به سوی‏«محمد»رسولخدا از«نجاشی‏»درود کسی که جز او خدائی نیست،درود کسی که مرا به اسلام هدایت نمود،بر شما باد!نامه شما را پیرامون نبوت و بشریت‏حضرت عیسی زیارت نمودم.به خدای زمین و آسمان سوگند آنچه بیان نموده بودید عین حقیقت است و من هیچ مخالفتی با آن ندارم،و از حقیقت آئین شما نیز آگاهی یافتم و درباره مسلمانان مهاجر،تا آنجا که مقتضیات ایجاب می‏کرد،خدمات لازم به عمل آمد،و من اکنون به وسیله این نامه گواهی می‏دهم که شما فرستاده خدا و شخص راستگو که کتابهای آسمانی او را تصدیق می‏کنند می‏باشید،و من در حضورپسر عموی شما(جعفر بن ابی طالب)مراسم اسلام و ایمان و بیعت را انجام دادم.

من برای ابلاغ پیام و اسلام خود،فرزندم‏«رارها»را رهسپار محضر مقدستان کرده و صریحا اعلام می‏دارم که من جز خود،ضامن کسی نیستم،و اگر دستور فرمائید خودم رهسپار خدمت پرفیضتان شوم،درود بر شما ای پیامبر خدا. (35)

نجاشی هدایای مخصوصی برای پیامبر گرامی فرستاد و پیامبر هم بعدا دو نامه دیگر برای نجاشی فرستاد.

 

نامه‏های به زمامداران شام و یمامه

 

شاید به نظر برخی از متفکران سیاسی آن روز،دعوت جهانی پیامبر از زمامداران وقت‏یک نوع کار خارج از متعارف بود،ولی مرور زمان ثابت کرد که آنحضرت وظیفه‏ای جز این نداشت.

اولا:اعزام شش سفیر در یک روز به اطراف جهان،آنهم با نامه‏هایی محکم و مستدل، هرگونه تردیدی را به روی مخالفان در آینده بست.امروز،دیگر کسی نمی‏تواند با این عمل بزرگ،در جهانی بودن دعوت آن حضرت شک و تردیدی به خود راه دهد.علاوه بر آیاتی که در این زمینه وارد شده،خود اعزام سفیر،بزرگترین دلیل جهانی بودن رسالت او است.

ثانیا:عموم زمامداران وقت جز خسروپرویز که مرد متکبر و مستبدی بود،تحت تاثیر دعوت و نامه‏های وی قرار گرفته،از نمایندگان پیامبر کمال احترام را به عمل آوردند.همچنین،ظهور پیامبر عربی در محافل مذهبی محور بحث و مذاکره قرار گرفت.این نامه‏ها خفتگان را بیدار کرد،افراد غافل را سخت تکان داد،و شعور ملل متمدن جهان را برانگیخت،تا درباره موعود تورات و انجیل به بحث و تحقیق بپردازند و دانشمندان ربانی و اسقفها و کشیشان بی‏غرض،با طرق مختلفی با آئین جدید در تماس باشند.از این نظر،دسته‏های زیادی از پیشوایان مذهبی شرایع آن روز،در اواخر زندگانی پیامبر و پس از فوت وی،راه مدینه را در پیش‏گرفته و از نزدیک،وضع آئین او را مورد بررسی قرار دادند.

ما در فصول گذشته به طور مشروح تاثیر نامه‏های آن حضرت را در نفوس زمامداران‏«روم‏»و«مصر»و«حبشه‏»یادآور شدیم.اکنون به دنباله تاثیر نامه آن حضرت در«نجاشی‏»توجه کنید.

او پس از تقدیم هدایائی به نماینده پیامبر برای آشنا ساختن مبلغان مذهبی‏«حبشه‏»به حقانیت آئین پیامبر،سی تن از کشیشان ورزیده را رهسپار سرزمین مدینه ساخت،تا زندگی زاهدانه و ساده پیامبر اسلام را از نزدیک ببینند،و تصور نکنند که او نیز مانند سلاطین روزگار،دستگاهی دارد.

اعزامیان زمامدار حبشه،به حضور پیامبر باریافتند،و عقیده پیامبر را درباره حضرت مسیح خواستند.پیامبر عقیده خود را درباره حضرت مسیح با خواندن یک آیه از سوره مائده روشن نمود.مضمون این آیه،آنچنان آنها را تکان داد که بی‏اختیار اشک از دیدگانشان جاری گشت.اینک ترجمه آیه:

«هنگامی که خداوند به عیسی بن مریم چنین گفت:به یاد آر ای عیسی!نعمتی را که به تو و مادرت مبذول داشتیم،ترا با روح القدس(فرشته بزرگ)کمک کردیم،در پرتو این عنایات،در کودکی و در بزرگی با مردم سخن می‏گفتی،کتاب و حکمت،تورات و انجیل را به تو تعلیم کردیم،به فرمان خداوند از گلها صورت مرغ درست می‏کردی،سپس به اذن خداوند مرغ حقیقی می‏شدند،نابینایان مادرزاد و بیماران‏«برص‏»را شفا می‏بخشیدی،و مردگان را زنده می‏کردی.«بیاد آر»هنگامی را که با دلایل روشن به سوی ملت اسرائیل برانگیخته شدی و من ترا از گزند آنها مصون داشتم،ولی کسانی که کافر(یهود) بودند در برابر این آیات روشن،کارهای ترا سحر و جادو می‏دانستند». (36)

این گروه،پس از بررسی دقیق درباره دعوت پیامبر بسوی حبشه بازگشته،و جریان را به عرض سلطان رسانیدند.او نیز مانند مبلغان،اشک در چشمانش حلقه زد. (37) ابن اثیر، (38) سرگذشت اعزام‏شدگان را به گونه‏ای دیگر نوشته است.وی گوید:همه آنها در دریا غرق شدند و پیامبر نامه‏ای به عنوان تسلیت‏به نجاشی نوشت.ولی مضمون نامه‏ای که‏«ابن اثیر»به آن اشاره کرده،هرگز گواه بر آن نیست که مصیبتی متوجه نجاشی گردیده است.

 

نامه پیامبر به امیر غسانیان

 

غسانیان،تیره‏ای از قبیله‏«ازد»قحطانند که مدتها در سرزمین‏«یمن‏»زندگی می‏کردند و اراضی آنها از سد«مارب‏»مشروب می‏شد.پس از ویرانی سد،مجبور به کوچ شده در سرزمین شام فرود آمدند.قدرت نفوذ آنان،بومیان آن منطقه را تحت الشعاع قرار داد،و سرانجام دولتی به نام دولت‏«غسانیه‏»تشکیل گردید،که در آن منطقه،زیر نظر قیصرهای روم فرمانروائی داشتند.روزی که اسلام نظام حکومتی آنها را برچید،سی و دو نفر از آنها در سرزمینهای‏«جولان‏»و«یرموک‏»و«دمشق‏»حکمرانی کرده بودند.

«شجاع بن وهب‏»،یکی از شش سفیری بود که برای ابلاغ پیام جهانی اسلام،عازم سرزمین غسانیها شد.او نامه پیامبر را به حکمران آنان،یعنی‏«حارث بن ابی شمر»،در نقطه‏«بعوظه‏»تسلیم نمود.هنگامی که سفیر پیامبر به سرزمین‏«حارث‏»رسید،مطلع شد که زمامدار وقت مشغول تهیه مقدمات استقبال از«قیصر»است و قیصر به شکرانه پیروزی بر دشمن(ایران)،از مقر حکومت‏خود قسطنطنیه،پیاده به زیارت‏«بیت المقدس‏»می‏آمد و می‏خواست‏به نذر خود جامه عمل بپوشاند.

از این نظر،او مدتی انتظار کشید تا به وی وقت ملاقات داده شد.وی در این مدت، با«حاجب‏»(رئیس تشریفات)طرح رفاقت ریخت،و او را از خصوصیات زندگی پیامبر و آئین پاک وی آگاه ساخت.بیانات نافذ و مؤثر سفیر انقلاب فکر عجیبی در او پدید آورد،که بی‏اختیار اشک از دیدگان او سرازیر گردید،و گفت: من انجیل را دقیقا مطالعه کرده‏ام و اوصاف پیامبر را خوانده و هم‏اکنون به او ایمان آوردم،ولی از«حارث‏»می‏ترسم که مرا بکشد و خود«حارث‏»نیز از قیصر ترس دارد و اگر سخنان ترا نیز از صمیم دل باور کند باز هم نخواهد توانست تظاهر نماید،زیرا وی و نیاکان این سلسله همگی دست‏نشاندگان‏«قیصر»هستند.

وقتی او به حضور زمامدار وقت‏باریافت،وی روی تخت نشسته و تاجی بر سر داشت.او نامه حضرت را که به شرح زیر بود،به وی تسلیم نمود:

«بنام خداوند بخشنده مهربان،نامه‏ایست از محمد رسولخدا،به حارث بن ابی شمر.سلام بر پیروان حق و هادیان و مؤمنان واقعی.ای حارث!من ترا به خدای یگانه‏ای که شریک ندارد،دعوت می‏کنم،اگر اسلام بیاوری سلطنت تو باقی خواهد ماند». (39)

آخرین قسمت نامه،حارث را سخت ناراحت کرد و گفت:هیچ کس نمی‏تواند،قدرت را از من سلب کند،من باید این پیامبر نوظهور را دستگیر کنم.سپس برای ارعاب سفیر دستور داد که لشگر در برابر او رژه روند تا نماینده پیامبر قدرت نظامی او را از نزدیک ببیند.همچنین برای خودنمائی نامه‏ای به قیصر نوشت و او را از تصمیم خود،دائر بر دستگیری پیامبر اسلام آگاه ساخت.اتفاقا،نامه وی موقعی به دست قیصر رسید،که سفیر دیگر پیامبر«دحیه کلبی‏»،در حضور قیصر بود،و سلطان روم آئین پیامبر اسلام را بررسی می‏کرد.قیصر از تندروی حاکم غسانی ناراحت‏شد،در پاسخ نامه او نوشت،از تصمیم خود منصرف شو،و در شهر«ایلیا»با من ملاقات کن.

از طرفی به حکم‏«الناس علی دین ملوکهم‏»،پاسخ قیصر طرز تفکر حارث را دگرگون ساخت و روش خود را با نماینده پیامبر تغییر داد و به وی خلعت‏بخشیده و او را رهسپار مدینه ساخت و گفت‏سلام مرا به پیامبر برسان و بگو من از پیروان واقعی او هستم.ولی پیامبر به پاسخ دیپلماسی وی وقعی نگذاشت و گفت:در آینده نزدیک رشته قدرت او از هم خواهد گسست.حارث در سال 8 هجرت،یعنی پس از یکسال درگذشت. (40)

 

ششمین سفیر در سرزمین یمامه

 

آخرین سفیر پیامبر،به سرزمین‏«یمامه‏»که میان نجد و بحرین قرار دارد،رهسپار گردید و نامه پیامبر را به امیر یمامه‏«هوذة بن علی الحنفی‏»تسلیم نمود.متن نامه آن حضرت چنین بود:به نام خدا،سلام بر پیروان هدایت،بدان آئین من به آخرین نقطه‏ای که مرکبهای تندرو بآنجا می‏رسد،«شرق و غرب‏»خواهد رسید.اسلام آور تا در امان باشی و قدرت و سلطنت تو باقی بماند». (41)

از آنجا که زمامدار یمامه مسیحی بود،سفیری که برای آن نقطه در نظر گرفته شده بود،مردی بود که مدتها در حبشه بسر برده و از منطق و رسوم مسیحیان آگاهی داشت. این مرد«سلیط بن عمرو»بود،که در دوران فشار بت‏پرستان مکه به فرمان پیامبر به سرزمین حبشه مهاجرت نموده بود.تعالیم عالی اسلام و برخورد با طبقات مختلف در مسافرتها،آنچنان او را شجاع و نیرومند بار آورده بود،که با سخنان خود زمامدار یمامه را تحت تاثیر قرار داد.او به حاکم یمامه چنین گفت:«بزرگوار کسی است که لذت ایمان را بچشد و از تقوی توشه بگیرد.ملتی که در پرتو سیادت تو، به سعادت رسیدند،هرگز بدفرجام نخواهند شد. من ترا به بهترین چیزها دعوت نموده و از بدترین اعمال باز می‏دارم.من ترا به پرستش خداوند می‏خوانم و از پرستش شیطان و پیروی از هوی و هوس جلوگیری می‏کنم.نتیجه پرستش خدا بهشت و سرانجام پیروی از شیطان آتش است.اگر به غیر آنچه من گفتم گوش فرا دادی،صبر کن تا پرده برافتد و سیمای حقیقت ظاهر گردد».قیافه متاثر زمامدار«یمامه‏»،حاکی از آن بود که سخنان سفیر در روان او اثر خوبی گذارده است.از اینرو،مهلت‏خواست،تا درباره رسالت پیامبر فکر کند.اتفاقا همان روزها یکی از اسقفهای بزرگ روم وارد سرزمین‏«یمامه‏»گردید.امیر«یمامه‏»،موضوع را با او در میان گذارد.اسقف گفت:چرا از تصدیق او سرباز زدید؟گفت:من از سرانجام سلطنت و قدرت خود می‏ترسم.اسقف گفت: مصلحت در اینست که از او پیروی کنی.این همان پیامبر عربی است که مسیح از ظهور او خبر داده و در انجیل نوشته است که محمد پیامبر خدا است.

پند و اندرز اسقف روحیه او را تقویت کرد و سفیر پیامبر را خواست و نامه‏ای به شرح زیر به او نوشت.

اینک مضمون نامه:

مرا به زیباترین آئین دعوت نمودی.من شاعر و سخنران و سخن‏ساز ملت‏خود هستم،و در میان ملت عرب موقعیتی دارم که همه از آن حساب می‏برند.من حاضرم از آئین تو پیروی نمایم،مشروط بر اینکه در برخی از مقامات بزرگ مذهبی(خلافت و نیابت)مرا شریک سازی.او به این مقدار اکتفا نکرد،بلکه هیئتی را به سرپرستی‏«مجاعة بن مرارة‏»رهسپار مدینه ساخت،تا پیام او را به پیامبر برسانند و بگویند:اگر رشته این زعامت دینی پس از مرگ او در دست او باشد،او حاضر است اسلام بیاورد و او را یاری کند،والا با او از در جنگ وارد خواهد شد.این هیات به حضور پیامبر بار یافتند و نمایندگان ایمان خود را بدون قید و شرط ابراز نمودند و پیامبر در جواب پیام زمامدار یمامه گفت:

اگر ایمان او مشروط است،او شایستگی حکومت و خلافت را ندارد،و خدا مرا از شر او حفظ خواهد نمود. (42)

نامه دیگر پیامبر اسلام

 

نامه‏هائی که پیامبر برای دعوت امرا و سلاطین و فرمان‏داران و شخصیتهای مذهبی فرستاده است،بیش از اینهاست.هم اکنون دانشمندان متتبع،صورت بیست و نه نامه از نامه‏های دعوتی آن حضرت را در کتابهای خود نقل کرده‏اند و ما برای رعایت اختصار به همین اندازه اکتفا می‏کنیم.

 

مجموع نامه‏های پیامبر

 

برخی گفته‏اند مجموع نامه‏های حضرت قریب به چهل نامه است که به افراد مختلف و کشورها و قبایل نگاشته و فرستاده است. (در این رابطه می‏توانید به ص 35 تا 59 کتاب مکاتیب الرسول مراجعه نمایید).

نهرو در کتاب خود،نگاهی به تاریخ جهان می‏نویسد:

محمد(ص)از شهر مدینه پیامی برای حکمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خدای یگانه و رسول او دعوت کرد،لابد این پادشاهان وحکمرانان حیرت کردند که این مرد گمنام کیست که جرئت کرده است‏برای آنها دستور صادر کند.

از فرستادن همین پیامها می‏توان تصور کرد که حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمینان فوق العاده‏ای به خود و رسالتش داشته است و توانست همین اعتماد و ایمان را در مردم کشورش نیز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طوری که آن مردان توانستند بدون دشواری بر نیمی از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ایمان و اعتماد به نفس چیز بزرگی است و این ثمرات عالی را به وجود می‏آورد. (43)

 

پی‏نوشت‏ها:

 

1. دانشمندان بزرگ اسلام،کلیه نامه‏های آن حضرت را تا آنجا که توانسته‏اند گرد آورده‏اند.از نظر کلیت و وسعت اطلاع و زیادی تتبع،دو کتاب یاد شده زیر ارزش زیادی دارند:

الف-«الوثائق السیاسیة‏»،نگارش پرفسور محمد حمید الله حیدرآبادی،استاد دانشگاه پاریس.

ب-«مکاتیب الرسول‏»،نگارش دانشمند محترم،آقای علی احمدی.

2. در اینجا دو مساله را باید از یکدیگر جدا ساخت:1-رسالت جهانی پیامبر اسلام. 2-خاتمیت آئین او.

در مساله نخست،جهانی و عدم جهانی بودن آئین او مطرح است و اینکه آیا او برای خصوص مردم شبه جزیره عربستان برانگیخته شده یا برای عموم مردم.در حالی که ملاک نخست در مساله دوم،آخرین پیامبر بودن او مطرح می‏باشد.ممکن است‏برخی بگویند:آئین او جهانی است ولی خود او و یا آئین وی خاتم نیست و پس از او پیامبر و با شریعت دیگری خواهد آمد.از این جهت،باید در بحث‏«نبوت خاصه‏»پیرامون هر دو مساله به صورت جداگانه بحث نمود و ما در کتاب‏«مفاهیم القرآن‏»ج 3 پیرامون هر دو مساله به صورت گسترده بحث کرده‏ایم،و بحث‏خاتمیت آن به زبان پارسی نیز برگردانده شده است.علاقمندان می‏توانند از متن عربی و یا ترجمه فارسی آن بهره بگیرند.

3. سوره اعراف/158.

4. و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا -سوره سبا/28.

5. و ما هو الا ذکر للعالمین -سوره قلم/52.

6. لینذر من کان حیا .سوره یس/70.

7. هو الذی ارسل بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون -سوره توبه/33.

8. «سیره ابن هشام‏»،ج 2/606،«طبقات ابن سعد»،ج 1/264،«سیره حلبی‏»،ج 3/271.

9. «طبقات کبری‏»،ج 1/258،«سیره حلبی‏»،ج 3/271.

10. بصری مرکز استانداری استان‏«حوران‏»بود که از مستعمرات قیصر به شمار می‏رفت،و حارث بن ابی شمر و بطور کلی ملوک‏«غسان‏»به صورت دست نشاندگی از قیصر در آنجا حکومت می‏کردند.

11. «طبقات کبری‏»،ج 1/259.

12. «بسم الله الرحمن الرحیم من محمد بن عبد الله الی هرقل عظیم الروم،سلام علی من اتبع الهدی.اما بعد،فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم یؤتک الله اجرک مرتین.فان تولیت فانما علیک اثم‏«الاریسین‏»،و یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون،محمد رسول الله.

13. درباره تفسیر این لفظ،میان دانشمندان اختلاف است.ابن اثیر در«نهایه‏»،ج 1/31 می‏نویسد:مراد،کارمندان دربار است.برخی می‏گویند:مراد کشاورزان است،زیرا اکثریت مردم آنروز را طبقه کشاورز تشکیل می‏داد.مؤید این نظر اینست که در برخی از نسخه‏ها(کامل ج 2 ص 145)به جای لفظ یاد شده کلمه‏«اکارین‏»موجود آمده و«اکار»همان کشاورز است.گاهی احتمال می‏دهند که‏«اریس‏»نام طائفه‏ای باشد که در روم زندگی می‏کردند.

14. «تاریخ طبری‏»،ج 2/290،«بحار الانوار»،ج 20/378-380.

15. «طبقات کبری‏»،ج 1/259،«سیره حلبی‏»،ج 2/277،«کامل‏»،ج 2/444،«بحار»،ج 20/379.

16. ابن سعد در«طبقات‏»،ج 1/285 تاریخ اعزام سفیران را محرم سال هفت هجرت می‏داند.

17. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله الی کسری عظیم فارس.سلام علی من اتبع الهدی و آمن بالله و رسوله و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله،ادعوک بدعایة الله فانی انا رسول الناس کافة لا نذر من کان حیا و یحق القول علی الکافرین اسلم تسلم،فان ابیت فعلیک اثم المجوس؟«طبقات کبری‏»،ج 1/260،«تاریخ طبری‏»،ج 2/295 و 296،«کامل‏»،ج 2/81،«بحار»،ج 20/389.

18. «طبقات کبری‏»،ج 1/260.

19. «تاریخ یعقوبی‏»،ج 2/62.

20. «مسند احمد»،ج 1/96.

21. «سیره حلبی‏»،ج 3/278.

22. و به آنها چنین فرمود:امرنی ربی ان اعفی لحیتی و اقص شاربی:خدایم به من دستور داده که ریش را بلند،و شاربها را کوتاه سازم-«کامل‏»،ج 2/106.

23. «طبقات کبری‏»،ج 1/260،«بحار»،ج 20/382.

24. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد بن عبد الله الی المقوقس عظیم القبط،سلام علی من اتبع الهدی.اما بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم و اسلم یؤتک الله اجرک مرتین.فان تولیت فانما علیک اثم القبط‏«و یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون‏»-«سیره حلبی‏»،ج 3/280،«در منثور»،ج 1/40،«اعیان الشیعه‏»،ج 1/142.

25. «اسد الغابة‏»،ج 1/362.

26. «سیره حلبی‏»،ج 3/28.

27. «سیره زینی دحلان‏»،ج 3/73.

28. «طبقات کبری‏»،ج 1/260.

29. «سیره زینی دحلان‏»،ج 3/71.

30. «فتوح الشام‏»،ج 2/23.

31. «تاریخ طبری‏»،ج 2/294.

32. متن نامه چنین است:بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله الی النجاشی ملک الحبشه،سلام علیک فانی احمد الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن،و اشهد ان عیسی بن مریم روح الله و کلمته القاها الی مریم البتول الطیبة الحصینة فحملت‏بعیسی،حملته من روحه و نفخه کما خلق آدم بیده. و انی ادعوک الی الله وحده لا شریک له و الموالاة علی طاعته،و ان تتبعنی و توقن بالذی جائنی،فانی رسول الله و انی ادعوک و جنودک الی الله عز و جل،و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصیحتی و السلام علی من اتبع الهدی.

33. «سیره حلبی‏»،ج 3/279،«طبقات کبری‏»،ج 1/259.

34. «سیره حلبی‏»،ج 3/279،«طبقات کبری‏»،ج 1/259.

35. «تاریخ طبری‏»،ج 2/294،«بحار»،ج 20/392.

36. سوره مائده/110.

37. «اعلام الوری‏»/31.

38. «اسد الغابة‏»،ج 2/62.

39. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله الی الحارث بن ابی شمر،سلام علی من اتبع الهدی آمن به و صدق و انی ادعوک ان تؤمن بالله وحده لا شریک له یبقی ملکک.

40. «سیره حلبی‏»،ج 3/286،«طبقات ابن سعد»،ج 1/261.

41. بسم الله الرحمن الرحیم،من محمد رسول الله الی هوذة بن علی،سلام علی من اتبع الهدی و اعلم ان دینی سیظهر الی منتهی الخف و الحافر،فاسلم تسلم و اجعل لک ما تحت‏یدیک.

42. «الکامل‏»،ج 2/83،«طبقات کبری‏»،ج 1/262.

43. نگاهی به تاریخ جهان،ج 1،ص 320.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 207

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:47  توسط هادی کردان  | 

مزایای سفری که منجر به صلح حدیبیه شد

 

 

این مسافرت روحانی علاوه بر مزایای معنوی و روحی،یک سلسله مصالح اجتماعی و سیاسی را دربرداشت و موقعیت مسلمانان را در شبه جزیره بالا می‏برد و باعث انتشار آئین یکتاپرستی در میان ملت عرب می‏گشت.اولا:قبائل مشرک عرب تصور می‏کردند که پیامبر با تمام عقائد و مراسم ملی و مذهبی آنان،حتی فریضه‏«حج‏»و«عمره‏»که یادگار نیاکان آنها است،مخالف است.از این جهت،از محمد و آئین او وحشت و اضطراب داشتند.در این موقع شرکت محمد«ص‏»و یاران او در مراسم‏«عمره‏»،توانست تا حدی از وحشت و اضطراب قبائل مشرک بکاهد،و در عمل روشن کند که پیامبر هرگز با زیارت خانه خدا و فریضه یاد شده که از شعائر مذهبی و رسوم مذهبی آنها است،نه تنها مخالف نیست،بلکه آن را یک فریضه لازم می‏داند،و او بسان پدر بزرگ عرب حضرت‏«اسماعیل‏»،در احیاء و ابقاء آنها کوشا است و از این راه می‏تواند قلوب گروهی را که آئین آن حضرت را با شئون ملی و مذهبی خود صد در صد مخالف می‏دانستند، به سوی خود جلب نماید و از وحشت آنها بکاهد.

ثانیا:اگر مسلمانان در این راه با موفقیت روبرو شوند،و فرائض عمره را آزادانه در مسجد الحرام،در برابر دیده هزاران عرب مشرک انجام دهند،این عمل، تبلیغ عظیمی از آئین اسلام خواهد بود.زیرا در این ایام که مشرکان،از تمام نقاط عربستان در آن سرزمین گرد خواهند آمد،اخبار مسلمانان را به وطن خود خواهند برد و از این طریق ندای اسلام به نقاطی که پیامبر نمی‏توانست در آن روز به آن نقاط مبلغ اعزام کند،خودبخود خواهد رسید،و اثر خواهد گذاشت.

ثالثا:پیامبر،احترام ماههای حرام را در مدینه یادآور شد و فرمود:«ما فقط برای زیارت خانه خدا می‏رویم‏»،و به مسلمانان دستور داد که از حمل هر نوع اسلحه، جز شمشیری که مسافر در حال سفر همراه خود حمل می‏کند خودداری کنند.این مطلب،عواطف و تمایلات بسیاری از اجانب را به سوی اسلام جلب نمود،زیرا بر خلاف تبلیغات سوئی که قریش درباره اسلام انجام داده بود،همگی مشاهده کردند که پیامبر گرامی همانند دیگران،جنگ را در این ماهها حرام دانسته و خود طرفدار بقاء این سنت دیرینه است.

رهبر عالیقدر اسلام با خود می‏اندیشید که اگر در این راه توفیقی نصیب مسلمانان گردد،مسلمانان به یکی از آرزوهای دیرینه خود نائل خواهند شد.همچنین، دورافتادگان از وطن،از خویشان و دوستان خود،تجدید دیدار خواهندکرد،و اگر قریش از ورود آنها به سرزمین حرم جلوگیری نمایند،در این صورت حیثیت‏خود را در جهان عرب از دست می‏دهند.

زیرا نمایندگان عموم قبائل بی‏طرف خواهند دید که قریش با دسته‏ای که عازم زیارت کعبه و انجام فرائض عمره بودند،و سلاحی جز سلاح مسافر همراه نداشتند، چگونه معامله کردند،در صورتی که‏«مسجد الحرام‏»به عموم عرب تعلق دارد،و قریش فقط تولیت مناصب آنجا را دارند.

در این لحظه حقانیت مسلمانان به گونه‏ای روشن تجلی نموده و زورگوئی قریش آشکار خواهد شد و بار دیگر قریش نخواهند توانست‏با قبائل عرب بر ضد اسلام پیمان نظامی تشکیل دهند،زیرا آنها در برابر دیده هزاران زائر،مسلمانان را از حق مشروع خود بازداشتند.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 183

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:46  توسط هادی کردان  | 

صلح حدیبیة

در ماه ذی قعده سال ششم بود که رسول خدا(ص)در خواب دید با یارانش به مکه رفته و به طواف خانه خدا و انجام مناسک عمره موفق گشته‏اند. پیغمبر این خواب را برای اصحاب نقل کرده و وعده آن را به آنها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبایل اطراف مدینه دعوت کرد با او برای انجام عمره به سوی مکه حرکت کنند.

قبایل مزبور بجز عده معدودی دعوت آن حضرت را نپذیرفتند و تنها همان مهاجر و انصار مدینه بودند که اکثرا آماده حرکت‏شدند و به همراه آن حضرت از مدینه بیرون رفتند.

همراهان آن حضرت را در این سفر برخی هفتصد نفر و برخی یک هزار و چهارصد نفر نوشته‏اند.

پیغمبر اسلام مقداری که از مدینه بیرون رفت و به‏«ذی الحلیفة‏» - که اکنون به نام مسجدی که در آنجا بنا شده به‏«مسجد شجره‏»معروف است - رسید جامه احرام پوشید و هفتاد شتر نیز که همراه برداشته بود نشانه قربانی بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادی که خبر حرکت او را به قریش می‏رسانند بفهماند که به قصد جنگ بیرون نیامده بلکه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.

پیغمبر اسلام و همراهان همچنان‏«لبیک‏»گویان تا«عسفان‏»که نام جایی است در دو منزلی مکه پیش راندند و در آنجا به مردی بشیر نام - که از قبیله خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جویا شد و بشیر در پاسخ آن حضرت عرض کرد: قریش که‏از رکت‏شما مطلع شده‏اند برای جلوگیری از شما همگی از شهر خارج شده و زن و بچه‏های خود را همراه آورده‏اند و سوگند یاد کرده‏اند تا نگذارند به هیچ قیمتی شما داخل مکه شوید و خالد بن ولید را با دویست نفر از جلو فرستاده تا خود نیز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا«کراع الغمیم‏» (1) آمده‏اند.

پیغمبر فرمود: وای بر قریش که هستی خود را در این کینه توزیها از دست داده‏اند چه می‏شد که اینها از همان آغاز مرا با سایر قبایل عرب وا می‏گذاردند تا اگر آنها بر من پیروز می‏شدند مقصودشان حاصل می‏شد، و اگر من بر آنها غالب می‏شدم قریش اسلام را می‏پذیرفتند اگر این کار را هم نمی‏کردند با نیرو و قوه با من می‏جنگیدند، اینها چه می‏پندارند؟به خدا سوگند من در راه این دینی که خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر می‏جنگم تا خدا آن را پیروز گرداند یا جان خود را بر سر این کار گذارده و کشته شوم!

به دنبال آن، رو به همراهان کرده فرمود: کیست تا ما را از راهی ببرد که با قریش برخورد نکنیم؟

مردی از قبیله اسلم که راههای حجاز را خوب می‏دانست پیش آمده و انجام این کار را بر عهده گرفت‏سپس جلو افتاده و مهار شتر پیغمبر را به دست گرفت و از میان دره‏ها و سنکلاخهای سخت آنها را عبور داده و پس از اینکه راههای دشوار و سختی را پشت‏سر گذاردند به فضای باز و وسیعی رسیدند و همچنان تا«حدیبیه‏»که نام دهی است در نزدیکی مکه - و فاصله آن تا مکه یک منزل راه بود - پیش رفتند.

در آنجا به گفته ابن اسحاق - ناگهان شتر از رفتن ایستاد و دیگر پیش نرفت. پیغمبر دانست که در این کار سری است و از این رو وقتی اصحاب گفتند: شتر وامانده و نمی‏تواند راه برود؟فرمود: نه، وانمانده بلکه آن کس که فیل را از رفتن به سوی مکه بازداشت این شتر را هم از حرکت‏باز داشته است و من امروز هر پیشنهادی قریش بکنند که دایر بر مراعات جنبه خویشاوندی باشد می‏پذیرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پیاده شوند و در آنجا منزل کنند. لشکر اسلام در آن سرزمین فرود آمد اما از نظر بی‏آبی رنج می‏بردند و از این رو به رسول خدا(ص)عرض کردند: در این سرزمین آبی یافت نمی‏شود؟پیغمبر اسلام از تیردان چرمی خود، تیری بیرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: آن را در ته یکی از این چاهها فرو بر، و او چنان کرد و به دنبال آن آب بسیاری از چاه خارج شد و همگی سیراب شدند.

رفت و آمد فرستادگان قریش و رد و بدل پیامهای صلح

قرشیان که تصمیم گرفته بودند به هر قیمتی شده نگذارند پیغمبر اسلام به آن صورت وارد مکه شود و آن را برای خود خواری و ذلت و ننگ می‏دانستند و می‏گفتند: اگر محمد بدین ترتیب به مکه در آید صولت و قدرت ما در نزد عرب شکسته خواهد شد و حرمت ما از میان خواهد رفت، با لشکری انبوه از مکه بیرون آمده بودند و پیغمبر اسلام نیز همه جا با گفتار و رفتار خود می‏خواست‏بفهماند که برای جنگ با قریش بیرون نیامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانی منظور دیگری ندارد، از این رو وقتی بدیل بن ورقاء خزاعی، مکرز بن حفص و حلیس بن علقمه رئیس‏«احابیش‏» (2) و به دنبال همه عروة بن مسعود ثقفی که شخصیت‏بزرگی بود به نزد رسول خدا(ص)آمدند و با آن حضرت مذاکره کرده و هدف او را از این سفر و آمدن تا پشت دروازه مکه می‏پرسیدند پاسخ همه را به یک گونه می‏داد و به طور خلاصه به همه می‏فرمود:

- ما برای جنگ نیامده‏ایم بلکه منظورمان زیارت خانه خدا و انجام عمره است، سپس می‏خواهیم این شتران را قربانی کرده گوشت آنها را برای شما واگذاریم و باز گردیم!

فرستادگان که این سخنان را می‏شنیدند و وضع مسلمانان را نیز مشاهده می‏کردند که همگی در حال احرام هستند و اسلحه‏ای جز یک شمشیر که آن هم در غلاف است‏همراه نیاورده‏اند و شتران را نیز که همگی نشانه قربانی داشتند از نزدیک می‏دیدند خشمناک به سوی قریش باز می‏گشتند و هر کدام به نوعی آنها را ملامت کرده و به دفاع از مسلمین برخاسته و می‏گفتند:

- چرا مانع زیارت زائرین خانه خدا می‏شوید؟و چرا هر آدم بی‏نام و نشانی حق دارد به زیارت خانه خدا بیاید ولی زاده عبد المطلب با آن همه عظمت و شرافت‏خانوادگی و دودمان سادات مکه حق زیارت ندارد؟ما از نزدیک مشاهده کردیم که اینان لباس جنگ نپوشیده و هر کدام دو جامه احرام بیش در تن ندارند، شتران قربانی را که همگی علامت قربانی داشتند و در اثر طول کشیدن زمان قربانی کرکهای خود را خورده بودند به چشم خود دیدیم!چرا دست از لجاجت و کینه توزی بر نمی‏دارید؟

قریش در محذور سختی گرفتار شده بودند، از طرفی ورود مسلمانان را به مکه که دشمنان سر سخت‏خود می‏دانستند و بزرگان و پهلوانان نامی آنها به دست ایشان کشته شده بودند برای خود بزرگترین ننگ و شکست می‏دانستند و حاضر نبودند به چنین خفت و خواری تن دهند و زبان شماتت عربها را به روی خود باز کنند، از سوی دیگر روی هیچ قانونی حق نداشتند از زایرین خانه خدا - هر کس که باشد - جلوگیری کنند و او را از انجام مراسم عمره یا حج‏باز دارند، از این رو در کار خود سخت متحیر بودند.

بخصوص که بسختی مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نیز قرار گرفته بودند تا آنجا که بیم یک اختلاف داخلی و محلی نیز میان آنها می‏رفت. حلیس بن علقمه - رئیس احابیش - وقتی از نزد محمد(ص)بازگشت‏به قریش گفت: به خدا سوگند اگر جلوی محمد را رها نکنید و مانع زیارت او شوید من با شما قطع رابطه خواهم کرد و احابیش را از دور شما پراکنده خواهم ساخت.

و نیز عروة بن مسعود ثقفی - که مورد احترام همه قریش بود - وقتی از نزد رسول خدا(ص) بازگشت و به چشم خود دیده بود که پیغمبر اسلام چه احترام و عظمتی در نظر مسلمانان دارد تا آنجا که اگر تار مویی از سر و صورت او بر زمین می‏افتد فورا آن را از زمین برداشته و نگهداری می‏کنند و یا در وقت وضو نمی‏گذارند قطره آبی ازوضوی آن حضرت بر زمین بریزد و هر قطره آن را شخصی از آنها برای تبرک می‏برد و به سر و صورت و بدن خود می‏مالد. . . به قریش گفت:

- ای گروه قریش من به دربار پادشاهان ایران و امپراتوران روم و سلاطین حبشه رفته‏ام و چنین احترامی که پیروان محمد از او می‏کنند در هیچ کدام یک از دربارهای آنها ندیده‏ام و با این ترتیب هرگز او را تسلیم شما نخواهند کرد و از دورش پراکنده نخواهند شد، اکنون هر فکری دارید بکنید!و هر تصمیمی که می‏خواهید بگیرید!

رسول خدا(ص)نیز که مامور به جنگ نبود، می‏کوشید تا کمترین بهانه‏ای برای جنگ به دست قریش ندهد و به هر ترتیبی شده می‏خواست‏خونی ریخته نشود و شمشیری کشیده نشود و حرمت ماه محرم شکسته نگردد، و اگر چنین کاری هم می‏شود از طرف قریش شروع شود تا آنها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.

اسارت مکرز بن حفص به دست مسلمانان

قرشیان که سخت در محذور افتاده بودند مکرز بن حفص را که به شجاعت و بی‏باکی معروف بود با چهل پنجاه نفر از سوارکاران ورزیده مامور کردند تا در اطراف لشکر مسلمانان جولانی بزنند و اگر بتوانند کسی را از ایشان دستگیر ساخته به نزد قریش ببرند تا گروگانی از مسلمانان در دست قریش باشد و بلکه از این راه بتوانند پیشنهادهای خود را برایشان بقبولانند، اما مکرز و همراهان نیز نتوانستند کاری انجام دهند و همگی به دست نگهبانان لشکر اسلام اسیر گشته و آنها را به نزد پیغمبر اسلام بردند و رسول خدا(ص)به همان جهت که مامور به جنگ نبود دستور داد آنها را آزاد کنند و با اینکه آنها پیش از اسارت خود به سوی مسلمانان تیراندازی کرده و آزار زیادی رسانده بودند و حتی به گفته برخی: یکی از مسلمانان را نیز به نام ابن زنیم به قتل رسانده بودند، به دستور پیغمبر، همگی آزاد شده سالم به سوی قریش بازگشتند.

عذرخواهی عمر از فرمان رسول خدا(ص)

در این وقت پیغمبر اسلام(ص)عمر را خواست و بدو فرمود: بیا و به نزد قریش برو و منظور ما را از این سفر برای آنان تشریح کن و پیغام ما را به گوش آنها برسان!

عمر که از قریش بر جان خود می‏ترسید صریحا از انجام این کار عذر خواست و گفت: یا رسول الله از قبیله بنی عدی کسی در مکه نیست تا از من دفاع کند و من از قریش می‏ترسم و بهتر است‏برای این کار عثمان را بفرستی که خویشانی در مکه دارد و می‏توانند از او حمایت کنند. (3)

پیغمبر خدا که دید عمر حاضر به انجام این دستور نیست عثمان را مامور این کار کرد و عثمان به مکه آمد و ابتدا به خانه ابان بن سعید - پسر عموی خود - رفت و از او خواست تا وی را در پناه خود قرار دهد تا پیام رسول خدا(ص)را به قریش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قریش برد و عثمان پیغام آن حضرت را رسانید.

قریش با اکراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: ما اجازه نمی‏دهیم محمد به این شهر در آید و طواف کند ولی خودت که به اینجا آمده‏ای می‏توانی برخیزی و طواف کنی؟

عثمان گفت: من پیش از پیغمبر این کار را نخواهم کرد و تا او طواف نکند من طواف نمی‏کنم، و به دنبال آن قرشیان نگذاردند عثمان به نزد پیغمبر باز گردد و او را در مکه محبوس کردند.

بیعت رضوان

از این سو خبر به مسلمانان رسید که عثمان را کشته‏اند!و به دنبال این خبر هیجانی در مسلمانان پیدا شد و رسول خدا(ص)نیز که در زیر درختی نشسته بود فرمود: از اینجا بر نخیزم تا تکلیف خود را با قریش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان برای‏دفاع از اسلام بیعت گرفت و چون این بیعت در زیر درختی انجام شد به همین جهت آن را«بیعت‏شجره‏»نیز گفته‏اند.

منادی آن حضرت فریاد زد: کسانی که حاضرند تا پای جان در راه دین پایداری کنند و نگریزند بیایند و با پیغمبر خود بیعت کنند، مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بیعت کردند، تنها یک تن از منافقین مدینه به نام - جد بن قیس - خود را زیر شکم شتر پنهان کرد تا بیعت نکند و در این پیمان مقدس شرکت نجست.

پیغمبر اسلام با این عمل به قرشیان هشدار داد که اگر براستی سر جنگ دارند و بهانه‏جویی می‏کنند او نیز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سیاسی و زیانهای مالی و جانی آن متوجه آنان خواهد شد ولو اینکه در حقیقت - همان طور که گفته بود - سر جنگ نداشت و مامور به قتال نبود. و شاید جهت دیگر آن نیز آرام کردن احساسات تند مسلمانان و افرادی که با شنیدن خبر قتل عثمان خونشان به جوش آمده بود و آن نرمشها را از پیغمبر می‏دیدند بوده است، و الله العالم.

آمدن سهیل بن عمرو از طرف قریش و تنظیم قرارداد صلح

پس از اینکه کار بیعت پایان یافت‏خبر دیگری رسید که عثمان زنده است و به قتل نرسیده و در دست مشرکین زندانی شده، و از آن سو سهیل بن عمرو - یکی از سرشناسان و متفکران قریش - را دیدند که به عنوان نمایندگی از طرف قریش و مذاکره با رسول خدا می‏آید.

پیغمبر که از دور چشمش به سهیل افتاد فرمود: قریش به فکر صلح افتاده‏اند که این مرد را فرستاده‏اند و چنان هم بود زیرا قریش پس از شور و گفتگوی زیاد سهیل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمایندگی از طرف آنها به هر نحو که می‏تواند پیغمبر اسلام را راضی کند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مکه خودداری کرده سال دیگر این کار را انجام دهد و ضمنا مذاکراتی هم درباره ترک مخاصمه و تکلیف مهاجرینی که از مکه به مدینه می‏روند و افراد مسلمانی هم که در مکه به سر می‏بردند و موضوعات دیگری که مورد اختلاف بود انجام دهد، و قراردادی در این باره از هردو طرف امضا شود.

به خوبی روشن بود که این قرار داد و مصالحه به هر نحو هم که بود از نظر سیاسی در چنین وضعی به نفع مسلمانان تمام می‏شد زیرا از طرف قریش مسلمانان به سمیت‏شناخته شده بودند بدون آنکه خونی ریخته شود و جنگی بر پا گردد، اما از نظر برخی افراد کوته نظر که خود را برای ورود به شهر مکه آماده کرده بودند و مآل اندیش نبودند تحمل این کار ناگوار و دشوار می‏نمود، و از آن جمله عمر بن خطاب بود که بسختی به این کار پیغمبر اعتراض کرد، چنانکه در ذیل می‏خوانید.

اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا(ص)

مورخین می‏نویسند هنگامی که مذاکرات مقدماتی برای نوشتن و تنظیم صلحنامه میان رسول خدا(ص)و سهیل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابو بکر - دوست صمیمی خود - آمده و با ناراحتی از او پرسید: مگر این مرد پیغمبر خدا نیست؟

ابو بکر گفت: چرا!

عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟

ابو بکر گفت: چرا.

عمر گفت: مگر اینها مشرک نیستند؟

ابو بکر گفت: چرا.

عمر گفت: پس با این وضع چرا ما زیر بار ذلت‏برویم و خواری را برای خود بخریم؟

ابو بکر گفت: هر چه هست مطیع و فرمانبردار وی باش که او رسول خدا است!اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تکرار و چون پرسید: پس چرا ما باید زیر بار ذلت و خواری برویم؟

رسول خدا(ص)فرمود: این دیگر امر خداست و من نیز بنده و فرمانبردار اویم و نمی‏توانم امر او را مخالفت کنم. عمر گفت: مگر تو نبودی که به ما وعده دادی بزودی خانه خدا را طواف خواهیم کرد؟

فرمود: چرا، من چنین وعده دادم ولی آیا وقت آن را هم تعیین کردم؟و هیچ گفتم که همین امسال خواهد بود؟

عمر گفت: نه.

فرمود: پس به تو وعده می‏دهم که این کار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زیارت خواهیم کرد.

عمر دیگر سخنی نگفت و رفت. (4)

و در بسیاری از تواریخ اهل سنت و دیگران است که عمر بارها می‏گفت: من آن روز در نبوت پیغمبر شک و تردید کردم.

علی(ع)متن قرارداد را می‏نویسد

پس از این مذاکرات رسول خدا(ص)علی(ع)را طلبید و به او فرمود: بنویس:

«بسم الله الرحمن الرحیم‏»

سهیل بن عمرو گفت: من این عنوان را به رسمیت نمی‏شناسم، باید همان عنوان رسمی ما را بنویسی‏«بسمک اللهم‏»و علی(ع)نیز به دستور رسول خدا(ص)همان گونه نوشت.

آن گاه فرمود: بنویس‏«این است آنچه محمد رسول الله با سهیل بن عمرو نسبت‏به آن موافقت کردند. . .

سهیل گفت: اگر ما تو را به عنوان‏«رسول الله‏»می‏شناختیم که این همه با تو جنگ و کارزار نمی‏کردیم، باید این عنوان نیز پاک شود و به جای آن‏«محمد بن عبد الله‏»نوشته شود، پیغمبر قبول کرد و چون متوجه شد که برای علی بن ابیطالب دشوار است عنوان‏«رسول الله‏»را از دنبال نام پیغمبر پاک کند خود آن حضرت انگشتش را پیش برده و فرمود: یا علی جای آن را به من نشان ده و بگذار من خود این عنوان را پاک کنم و به‏دنبال آن فرمود:

«اکتب فان لک مثلها تعطیها و انت مضطهد».

[بنویس که برای تو نیز چنین ماجرای دردناکی پیش خواهد آمد و به ناچار به چنین کاری راضی خواهی شد! (5) ]

و سپس مواد زیر را نوشت:

1. جنگ و مخاصمه از این تاریخ تا ده سال (6) میان طرفین ترک شود و به حالت جنگ پایان داده شود.

2. اگر کسی از قرشیان که تحت قیمومیت و ولایت دیگری است‏بدون اجازه ولی خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به ولیش باز گردانند ولی از آن سو چنین الزامی نباشد.

3. هر یک از قبایل عرب بخواهند با یکی از دو طرف پیمان بندند در این کار آزاد باشند و از طرف قریش الزام و تهدیدی در این کار انجام نشود.

4. محمد(ص)و پیروانش ملزم می‏شوند که امسال از رفتن به مکه صرف نظر کرده و به مدینه بازگردند و سال دیگر می‏توانند برای زیارت خانه خدا و عمره به مکه بیایند مشروط بر آنکه سه روز بیشتر در مکه نمانند و بجز شمشیر که آن هم در غلاف باشد - اسلحه دیگری با خود نیاورند.

5. طرفین متعهد شدند راههای تجارتی را برای رفت و آمد همدیگر آزاد بگذارند و مزاحمتی برای یکدیگر فراهم نکنند.

6. تبلیغ اسلام در مکه آزاد باشد و مسلمانان مکه بتوانند آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام دهند و کسی حق سرزنش و آزار آنها را نداشته باشد.

قرارداد مزبور نوشته شد و به امضای طرفین رسید و به دنبال آن قبیله خزاعه درعهد و پیمان رسول خدا(ص)در آمدند و قبیله بکر نیز خود را در عهد و پیمان قریش در آوردند و همین قبیله بکر با شبیخونی که به قبیله خزاعه زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پیغمبر اسلام در سال هشتم با لشکری گران به عنوان دفاع از قبیله خزاعه به سوی مکه حرکت کند و منجر به فتح مکه و حوادث پس از آن گردید به شرحی که ان شاء الله پس از این خواهد آمد.

در چهره بسیاری از افراد مسلمان آثار ناراحتی و نارضایتی از این قرارداد مشهود بود، اما دور نمای کار برای آنان روشن نبود و بخوبی موضوعات را ارزیابی نمی‏کردند و طولی نکشید که بر همگان روشن شد که قرارداد مزبور چه پیروزی بزرگی برای مسلمانان به ارمغان آورد، چنانکه به گفته بسیاری از مفسران سوره فتح و آیات مبارکه‏«انا فتحنا لک فتحا مبینا. . . »در همین واقعه نازل گردید و از زهری نقل شده که گفته است:

پیروزی و فتحی برای مسلمانان بزرگتر از آن پیروزی نبود، زیرا مسلمانان که تا به آن روز پیوسته در حال جنگ با مشرکین و در فکر تهیه لشکر و اسلحه و تنظیم سپاه و استحکام برج و باروی شهر مدینه در برابر حملات احتمالی مشرکین بودند از آن به بعد با خیالی آسوده به تفکر در دستورهای اسلامی و دفع دشمنان دیگر و بسط و توسعه اسلام به نقاط دیگر جزیرة العرب و بلکه قاره‏ها و ممالک دیگر افتادند، و در جریانات بعدی نیز شواهد این مطلب بخوبی دیده می‏شود، زیرا عموم مورخین داستان نامه نگاری آن حضرت را به سران و زمامداران جهان و دعوت آنها را به پذیرفتن اسلام و نبوت خود و جریانات پس از آن را در وقایع پس از صلح حدیبیه نوشته و ثبت کرده‏اند.

پیروزی دیگری که از این قرارداد نصیب مسلمانان گردید آن بود که تا به آن روز افراد تازه مسلمانی که در مکه بودند تحت فشار و شکنجه مشرکان قرار داشته و بیشتر به حال تقیه و اختفا در آن شهر زندگی می‏کردند و جرئت اظهار عقیده و انجام برنامه‏های دینی خود را نداشتند، ولی از آن پس اسلام در نظر مشرکان به سمیت‏شناخته شده بود و آنها می‏توانستند آزادانه مراسم دینی خود را انجام دهند و بلکه‏دست‏به کار تبلیغ دین اسلام در مکه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله اندکی افراد بسیاری را به دین اسلام هدایت نمودند. (7)

و به هر صورت قرارداد مزبور در میان نارضایتی و چهره‏های گرفته و درهم جمعی از مسلمانان به امضا رسید و به دنبال آن منادی رسول خدا ندا کرد که چون کار صلح به پایان رسید مسلمانان از احرام بیرون آیند و سرها را تراشیده و تقصیر کنند و قربانی‏ها را نحر کنند. اما اکثرا در انجام این دستور تعلل کرده و حاضر نبودند تقصیر و نحر کنند تا اینکه پیغمبر گرفته خاطر به خیمه ام سلمه که در آن سفر همراه آن حضرت بود وارد شد و چون ام سلمه علت کدورت خاطر آن حضرت را سؤال کرد و از ماجرامطلع گردید عرض کرد: ای رسول خدا!شما بیرون بروید و سر خود را تراشیده و نحر کنید، مردم نیز به پیروی از شما این کار را خواهند کرد، و همین طور هم شد که وقتی مردم دیدند پیغمبر اسلام سر خود را تراشیده دیگران نیز سرها را تراشیده و شتران را نحر کردند و سپس به سوی مدینه حرکت نمودند.

داستان ابو بصیر

پس از قرارداد حدیبیه طولی نکشید که یکی از مسلمانان مکه به نام عتبة بن اسید که کنیه‏اش ابو بصیر بود به مدینه گریخت و پس از چند روز، نامه‏ای از طرف قریش به پیغمبر رسید که ابو بصیر بدون اجازه مولای خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد باید او را به مکه بازگردانید؟و این نامه را به وسیله مردی عامری با غلامی که داشت‏به مدینه فرستاده بودند.

رسول خدا(ص)ابو بصیر را طلبید و به او فرمود: ما با قریش قراردادی بسته‏ایم که نمی‏توانیم به آن خیانت کنیم اکنون با این دو نفر به مکه بازگرد تا خدا برای تو و سایر ناتوانان راه گریزی مهیا فرماید و چون ابو بصیر گفت: آیا مرا به سوی مشرکین باز می‏گردانی که از دین خدا بیرونم کنند؟باز همان پاسخ را از پیغمبر شنید.

ابو بصیر به ناچار تسلیم آن دو نفر شد و راه مکه را پیش گرفت اما هنوز چندان از مدینه دور نشده بود که فکری به نظر ابو بصیر رسید تا خود را از چنگال آن دو نفر رها کند و به دنبال آن وقتی در«ذی الحلیفه‏»پیاده شدند به مرد عامری گفت: شمشیر برنده و تیزی داری؟آن مرد گفت: آری، پرسید: می‏توانم آن را ببینم؟گفت: آری و چون شمشیر را از او بگرفت‏بی‏مهابا گردن آن مرد عامری را زده و غلام او که چنان دید به سوی مدینه گریخت و خود را به پیغمبر اسلام رسانید و به دنبال او ابو بصیر نیز با همان شمشیر که در دست داشت‏به مدینه آمد و به پیغمبر عرض کرد: تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قریش سپردی و من نیز به خاطر دفاع از دین خود دست‏به چنین کاری زدم!

رسول خدا(ص)که از دلیری ابو بصیر تعجب کرده بود فرمود: عجب آتش افروزجنگی است این مرد اگر همدستانی داشته باشد!

ابو بصیر که می‏دید طبق قرارداد نمی‏تواند در مدینه بماند با اشاره مسلمانان و یا به فکر خود از مدینه خارج شد و خود را به ساحل دریا و سر راه کاروان قریش که برای تجارت به شام می‏رفتند رسانید و در آنجا پنهان شد و هرگاه می‏توانست دستبردی به آنها می‏زد و یا کسی از آنها را به قتل می‏رسانید.

کم کم افراد مسلمان دیگری نیز که در مکه بودند و طبق قرارداد حدیبیه نمی‏توانستند به مدینه و نزد مسلمانان بیایند وقتی از داستان ابو بصیر مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دریا منزل گرفتند و تدریجا عدد آنها به هفتاد نفر رسید و خطر بزرگی را برای کاروان قریش فراهم ساختند و در نتیجه راه تجارتی قریش به شام نا امن شد و قریش که متوجه شدند هیچ راهی برای رفع مزاحمت ابو بصیر و یارانش جز توسل به پیغمبر خدا ندارند، ناچار شدند نامه‏ای به آن حضرت بنویسند و از او بخواهند ابو بصیر و یارانش را به مدینه بطلبد و ماده مربوط به‏«استرداد پناهندگان‏»را از متن قرارداد حذف کند و آنها را در مدینه پیش خود نگاه دارد.

بدین ترتیب این ماده قرارداد که به مسلمانان تحمیل شده بود و مسلمانان آن را برای خود ننگی بزرگ می‏دانستند، به پیروزی و افتخار مبدل شد و به پیشنهاد خود دشمن، از متن قرارداد حذف گردید.

فضیلتی از علی بن ابیطالب(ع)

در تواریخ اهل سنت و دانشمندان شیعه با اختلاف اندکی مذکور است که چون قرارداد حدیبیه به امضا رسید سهیل بن عمرو و جمعی از مشرکین به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

- جمعی از بردگان و کوته فکران ما در این مدت پیش تو آمده‏اند آنها را به ما بازگردان!

در اینجا بود که رسول خدا(ص)غضبناک شد بدانسان که چهره‏اش سرخ گردید و فرمود: «لتنتهن یا قریش او لیبعثن الله علیکم رجلا امتحن الله قلبه للایمان یضرب رقابکم و انتم خارجون عن الدین‏».

[ای گروه قریش(از این لجاجت)دست‏بدارید و یا آنکه خداوند مردی که دلش را به ایمان آزموده است‏بر شما بگمارد تا گردنهای شما را در وقتی که از دین بیرون هستید بزند!]ابو بکر گفت: ای رسول خدا منظورت من هستم؟فرمود: نه، عمر گفت: من هستم؟فرمود: نه، «و لکنه خاصف النعل‏»بلکه او کسی است که نعلین مرا وصله می‏زند و در آن وقت علی(ع)مشغول دوختن نعلین پیغمبر بود!

پی‏نوشت‏ها:

1. «کراع الغمیم‏»تا مکه 30 میل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد.

2. «احابیش‏» - به گفته برخی - نام قبایلی بود که با قریش همسوگند شدند که تا شب و روز برجاست و کوه‏«حبشی‏»برپاست از یکدیگر دفاع کنند و چون این پیمان در پای کوه‏«حبشی‏»بسته شد آنها را«احابیش‏»می‏گفتند.

3. این جریان را همه مورخین نوشته‏اند و بدون اظهار نظر از آن گذشته‏اند، و ما نیز تجزیه و تحلیل و اظهار نظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار می‏کنیم و می‏گذاریم.

4. باز هم تجزیه و تحلیل در این داستان را به خواننده محترم وامی‏گذاریم و می‏گذریم!

5. اشاره است‏به داستان جنگ صفین و صلحنامه‏ای که میان آن حضرت و معاویه تنظیم شد که چون خواستند بنویسند: «هذا ما صالح علیه امیر المؤمنین علی بن ابیطالب. . . »عمرو بن عاص گفت: باید این عنوان پاک شود زیرا اگر ما تو را امیر المؤمنین می‏دانستیم با تو جنگ نمی‏کردیم.

6. در برخی تواریخ به جای ده سال چهار سال و در برخی دو سال نوشته شده ولی مشهور همان ده سال است.

7. دانشمند ارجمند آقای احمدی در کتاب مکاتیب الرسول تحقیقی درباره نتایج صلح حدیبیه نموده که خلاصه آن در زیر آمده است.

مسلمانان عموما از صلح حدیبیه ناراضی به نظر می‏رسیدند زیرا خود را برتر از دشمن می‏دانستند و با نیرو و قدرت و غروری که داشتند پذیرفتن صلح را برای خود - که مرد جنگ و شمشیر بودند - خواری و ذلت می‏پنداشتند زیرا ثمرات و نتایج صلح بر آنها پوشیده بود و همان تعصبها و غرورها مانع از آن بود که بخوبی درباره مواد صلح و قرارداد حدیبیه به تفکر بپردازند و آنها را ارزیابی کنند. . . نویسنده محترم سپس به نتایج این صلح اشاره کرده می‏نویسد:

1. صلح مزبور سبب اختلاط و آمیزش مسلمانان با مشرکین و رفت و آمد آنها به شهرهای همدیگر شد و در نتیجه مشرکین از نزدیک با مکتب اسلام و اخلاق و رفتار رهبر بزرگوار آن و سایر مسلمانان آشنایی بیشتری پیدا کردند و سبب شد تا گروه زیادی به اسلام در آیند - چنانکه از امام صادق(ع)روایت‏شده که فرمود: هنوز دو سال از صلح حدیبیه نگذشته بود که نزدیک بود اسلام همه شهر مکه را بگیرد.

2. صلح مزبور سبب شد که مشرکین از آن پس با نظر بغض و عداوت به مسلمانان و شعار توحید اسلام یعنی کلمه مقدسه‏«لا اله الا الله‏»نگاه نکنند بلکه روی آن بهتر و بیشتر فکر کنند و همین سبب جایگیر شدن این شعار مقدس در دل آنان گردید.

3. مسلمانان توانستند از آن پس آزادانه در مکه مراسم مذهبی خود را انجام داده و آیین مقدس خود را تبلیغ و از آن دفاع کنند.

4. پیغمبر اسلام و مسلمانان این امتیاز را گرفته بودند که بتوانند سال دیگر آزادانه بدون هیچ جنگ و کارزاری به عمره و طواف خانه خدا بیایند.

5. خیال پیغمبر و مسلمانان از بزرگترین دشمن اسلام یعنی قریش و مشرکین آسوده شد و به فکر نشر اسلام در سایر نقاط جهان افتادند، چنانکه پس از این خواهید خواند.

6. رفت و آمد مشرکین به مدینه و شهرهای دیگر حجاز سبب شد که عظمت پیغمبر اسلام را در نظر مسلمانان از دور و نزدیک مشاهده کنند و ابهت او در دل مشرکین قرار گیرد و فکر مقاومت و پایداری در برابر او را از سر بیرون کنند و همین موضوع کمک زیادی به فتح مکه کرد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 490

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:44  توسط هادی کردان  | 

داستان افک به روایت عایشه

 

 

مورخین و راویان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنی المصطلق داستان افک و نزول آیه افک را از عایشه با مختصر اختلافی از عروة بن زبیر، سعید بن مسیب و علقمة بن وقاص، و عبید الله بن عتبه و برخی دیگر نقل کرده‏اند و همه سندها به عایشه منتهی می‏شود که او خود داستان را نقل کرده است. ما در آغاز قسمتهایی از آن را از روی نقل ابن هشام که از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عایشه روایت کرده نقل می‏کنیم و سپس نظر خود را در زیر ذکر خواهیم کرد.

عایشه گوید: هرگاه رسول خدا(ص)می‏خواست‏سفر کند میان زنان خود قرعه می‏زد و هر کدام قرعه به نامش اصابت می‏کرد او را همراه می‏برد. در غزوه‏«بنی مصطلق‏»نیز میان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت کرد و مرا با خود همراه برد. در سفرهای رسول خدا قرار بر این بود که هر گاه شتر برای سواری زنی که همراه بود آماده می‏شد، زن در میان کجاوه می‏نشست، آن گاه مردانی می‏آمدند و پایین کجاوه را می‏گرفتند و آن را بلند می‏کردند و بر پشت‏شتر می‏نهادند و ریسمانهای آن را محکم می‏کردند، سپس مهار شتر را می‏گرفتند و به راه می‏افتادند.

در مراجعت از غزوه‏«بنی مصطلق‏»هنگامی که رسول خدا نزدیک مدینه رسید، در منزلی فرود آمد، و پاسی از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحیل داده شد و مردم به راه افتادند.

عایشه گوید: برای حاجتی بیرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندی از دانه‏های قیمتی‏«ظفار» (1) بود، و بی آنکه توجه کنم، گردنبندم گسیخته بود و چون به اردوگاه رسیدم به فکر آن افتادم و آن را نیافتم، و مردم هم آغاز به رفتن کرده بودند. پس درپی گردنبند به همانجا که رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را یافتم. در این میان مردانی که شترم را نگهداری می‏کردند آمده بودند و به گمان اینکه در کجاوه نشسته‏ام آن را بالای شتر بسته و به راه افتاده بودند، و من هنگامی به اردوگاه بازگشتم که مردم همه رفته بودند و احدی باقی نمانده بود، پس خود را به چادر خود پیچیدم و در همانجا دراز کشیدم و یقین داشتم که وقتی مرا ندیدند در جستجوی من برخواهند گشت.

عایشه می‏گوید: به خدا قسم، در همان حالی که دراز کشیده بودم صفوان بن معطل سلمی که برای کاری از همراهی با لشکر باز مانده بود، بر من گذر کرد. چون مرا دید، بالای سر من ایستاد و(چون پیش از نزول آیه حجاب مرا دیده بود)مرا شناخت و گفت: انا لله و انا الیه راجعون (2) ، همسر رسول خداست که تنها مانده است. سپس گفت: خدای تو را رحمت کند، چرا عقب مانده‏ای؟اما من به وی پاسخ ندادم. سپس شتری را نزدیک آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر ایستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزدیک آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوی اردو به راه افتاد، اما سوگند به خدا که نه ما به مردم رسیدیم و نه آنها از نبودنم در کجاوه با خبر شدند، تا بامداد فردا که اردو در منزل دیگر پیاده شدند و ما هم به همان وضعی که داشتیم رسیدیم. دروغگویان زبان به بهتان گشودند و گفتند، آنچه گفتند و اردوی اسلام متشنج‏شد. اما من به خدا قسم بی خبر بودم. سپس به مدینه رسیدم و چیزی نگذشت که سخت‏بیمار شدم، و با آنکه رسول خدا، پدر و مادرم از بهتانی که نسبت‏به من گفته بودند به من چیزی نمی‏گفتند، اما می‏فهمیدم که رسول خدا نسبت‏به من لطف و محبت‏سابق را ندارد و مانند گذشته که هرگاه بیمار می‏شدم، بسیار تفقد و دلجویی می‏کرد، در این بیماری لطف و عنایتی نشان نداد و هرگاه نزد من می‏آید، از مادرم که مشغول پرستاری من بود می‏پرسید که بیمار شما چطور است؟و بیش از این احوال پرسی نمی‏کرد. تا آنجا که روزی گفتم: ای رسول خدا کاش مرا اذن می‏دادی که به خانه مادرم می‏رفتم، و مرا همانجا پرستاری می‏کرد. فرمود: مانعی ندارد. پس به خانه مادر رفتم، و از آنچه مردم گفته بودند بکلی بی‏خبر بودم، تا اینکه پس از متجاوز از بیست روز بهبود یافتم و شبی با ام مسطح دختر ابی رهم بن مطلب بن عبد مناف(که مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابی بکر بود)برای حاجتی بیرون رفتم و در بین راه پای او به چادرش گیر کرد و به زمین خورد و گفت: خدا مسطح را بدبخت کند. گفتم: به خدا قسم به مردی از مهاجرین که در بدر حضور داشته است‏بد گفتی. گفت: ای دختر«ابی بکر»مگر خبر نداری؟گفتم: چه خبر؟پس قصه بهتانی را که درباره من گفته بودند به من گفت: گفتم: راستی چنین حرفی بوده است؟گفت: آری به خدا قسم که چنین گفته‏اند.

عایشه می‏گوید: به خدا قسم، دیگر نتوانستم به دنبال کاری که داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان می‏گریستم که می‏پنداشتم گریه جگرم را خواهد شکافت. پس به مادرم گفتم: خدا ترا بیامرزد، مردم چنین سخنانی می‏گویند، و توبه من هیچ نمی‏گویی؟گفت: دختر جان، اهمیت مده، به خدا قسم که اتفاق می‏افتد زنی زیبا در خانه مردی باشد که آن مرد او را دوست می‏دارد و اگر هووهایی هم داشته باشد آنها و دیگران درباره وی چیزهایی می‏گویند.

وی گوید: در اثر همین قضیه میان اسید بن حضیر اوسی و سعد بن عباده خزرجی نزاعی در گرفت و نزدیک بود فتنه‏ای میان اوس و خزرج پدید آید.

عایشه می‏گوید: رسول خدا نزد من آمد، علی بن ابی طالب و اسامة بن زید را خواست و در این باب با آن دو مشورت کرد. اسامه درباره من سخن به نیکی راند و گفت: ای رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نیکی ندیده‏ایم و آنچه مردم می‏گویند دروغ و یاوه است. اما علی(ع)گفت: ای رسول خدا زن بسیار است و شما هم می‏توانی زنی دیگر بگیری - تا آنجا که می‏گوید - رسول خدا گفت: ای عایشه تو را بشارت باد که خدا بی‏گناهی تو را نازل کرد، گفتم: خدا را شکر.

پس رسول خدا بیرون رفت، و برای مردم خطبه خواند، و آیات نازل شده (3) را بر آنان تلاوت فرمود، و سپس دستور داد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت، حمنه دخترجحش(خواهر زینب)را که صریحا بهتان زده بودند، حد زدند.

به روایت ابن اسحاق: بعدها معلوم شد که صفوان بن معطل سلمی مردی ندارد و نمی‏تواند با زنان آمیزش کند. او در یکی از غزوات اسلامی به شهادت رسید.

نوشته‏اند که صفوان بن معطل هنگامی که از گفتار بهتان آمیز حسان بن ثابت و دیگران با خبر شد، روزی سر راه بر حسان گرفت و شمشیری بر وی فرود آورد و او را مجروح ساخت، و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر کند و در مقابل، نخلستانی به او داد و نیز کنیزی مصری به نام سیرین که عبد الرحمان بن حسان از وی تولد یافت.

حسان بن ثابت را در پشیمانی و معذرت خواهی از آنچه در این پیشامد گفته بود، اشعاری است که ابن اسحاق آنها را نقل می‏کند. درباره حدی که بر حسان، مسطح و حمنه جاری شده، نیز اشعاری گفته‏اند. (4)

و این بود خلاصه داستان طبق روایات اهل سنت که در بیش از پانزده حدیث نقل شده و سند همه آنها نیز به خود عایشه می‏رسد.

ولی بر طبق روایات دیگری که در کتابهای حدیثی شیعه وارد شده آیه افک درباره کسانی نازل شد که به ماریه قبطیه تهمت زده و با کمال بی‏شرمی گفتند ابراهیم فرزند رسول خدا نیست و فرزند جریح قبطی است و جریح نام غلامی بوده که همان مقوقس حاکم مصر که ماریه را برای رسول خدا فرستاد(به شرحی که پس از این خواهیم گفت) آن غلام را نیز به همراه او برای رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماریه بوده و بلکه طبق پاره‏ای از روایات، بستگی نزدیکی با ماریه داشته نزد وی رفت و آمد می‏کرد.

و در بسیاری از روایات نام کسی که این تهمت را زده نیز ذکر کرده‏اند که برای اطلاع بیشتر می‏توانید به پاورقی بحار الانوار (5) مراجعه نمایید و روایات را نیز مطالعه کنید.

به نظر ما نیز روایات محدثین شیعه معتبرتر و از جهاتی صحیحتر است که در زیر به‏برخی از آنها اشاره می‏شود و تحقیق بیشتر را در این باب به کتابهای تفسیری و حدیثی حواله می‏دهیم:

1. سوره نور که آیه افک در آن سوره است. در سال نهم هجرت نازل شد چنانکه آیات صدر این سوره نیز بدان گواهی دهد و در همان سال نیز ابراهیم فرزند رسول خدا(ص)از دنیا رفته و تهمت زننده نیز در همان سال این گفتار ناهنجار را به خیال خود برای تسلیت رسول خدا بر زبان جاری کرده. . . ولی جنگ‏«بنی المصطلق‏»همان گونه که شنیدید در سال ششم اتفاق افتاده است!

2. در این روایات آمده که صفوان بن معطل مردی نداشته، در صورتی که ابن حجر در شرح حال او می‏نویسد او زن داشت و همسرش را کتک زد و آن زن شکایت صفوان را به نزد رسول خدا برد. . .

3. و نیز در این روایات آمده بود که رسول خدا برای راضی کردن حسان بن ثابت کنیزی به نام سیرین بدو داد. . . در صورتی که سیرین نام کنیزی است که همان مقوقس در سال هفتم یا هشتم او را برای رسول خدا فرستاد چنانکه ارباب تراجم نوشته‏اند. . .

4. از اینها گذشته خود این مطلب که نگهبانان هودج عایشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند که عایشه در آن نیست‏بسیار بعید به نظر می‏رسد و پذیرفتن آن مشکل است. . . گذشته از اینکه بردن عایشه در این سفر نیز بعیدتر از خود آن مطلب است. . .

5. این مطلب نیز که در صدر این حدیث آمده بود که رسول خدا در هر سفری که می‏رفت‏یکی از زنان خود را با قید قرعه به همراه خود می‏برد. . . مورد بحث و تحلیل و قابل خدشه است، و ظاهرا این مطلب از غیر عایشه و در حدیث دیگری نقل نشده، و به گفته مؤلف کتاب سیرة النبی(ص)بعید نیست که این گفتار نیز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پیامبر گرامی آن بوده که پیوسته سعی می‏کردند تا رسول خدا(ص)را مردی شهوتران و زن دوست معرفی کنند تا آنجا که بگویند: در جنگها نیز که مردان مسلمان در فکر جانبازی و شهادت در راه اسلام و مکتب بودند، آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بی‏نیاز نبوده و خودداری نمی‏کرده. . .

گذشته از اینکه همان گونه که گفته شد: سند روایات افک طبق نقل مورخین و راویان اهل سنت، همه جا به خود عایشه می‏رسد که این هم مسئله‏انگیز و خدشه سازاست.

و خدشه‏های دیگری نیز وجود دارد و در این مختصر که منظور ما از تدوین آن نقل متن تاریخ است نگنجد و برای اطلاع بیشتر می‏توانید به همان پاورقی بحار الانوار و سیرة المصطفی(صص 488 به بعد)مراجعه نمایید، و اشکالات این داستان را بر طبق نقل عایشه و روایات اهل سنت از زیر نظر بگذرانید. . .

پی‏نوشت‏ها:

1. ظفار شهری است در یمن، نزدیک صنعاء.

2. در مقام تعجب گفته شده است، یعنی ما از آن خداوندیم و به سوی او رجوع می‏کنیم.

3. سوره نور، آیات 27 - 11.

4. سیره ابن هشام، ج 2، صص 297 به بعد.

5. بحار الانوار، (چاپ جدید)، ج 79، صص 110 - 103، پاورقی.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 485

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:42  توسط هادی کردان  | 

روشن شده آتش اختلاف میان مهاجر و انصار و تدبیر پیامبر

 

 

در جریان مراجعت از جنگ با بنی مصطلق یکی از مهاجرین به نام جهجاه برای آوردن آب بر سر چاهی رفت و هنگام برداشتن آب دلو او به دلو مردی از انصار به نام سنان بن وبر گیر کرد و در نتیجه نزاعشان در گرفت و جهجاه سیلی محکمی به گوش سنان زد و سنان نیز انصار را به یاری طلبید و جهجاه هم از مهاجرین استمداد کرد و چیزی نمانده بود که مهاجر و انصار در آن بیابان به جان یکدیگر بریزند و جنگ خونینی برپا شود که با میانجیگری برخی از اصحاب برطرف شد.

عبد الله بن ابی که با گروهی از منافقان مدینه به امید غنیمت و پیدا کردن مالی همراه مسلمانان آمده بودند، وقتی سروصدا را شنید پرسید: چه خبر است؟و چون ماجرا را برای او گفتند با ناراحتی و خشم گفت:

این بدبختی است که شما خودتان به سر خود آوردید، اینان را به خانه‏ها و شهر و دیار خود آوردید و اموال و دارایی خود را بی‏ریا در اختیارشان گذاردید، خود را سپر آنها ساختید و جان خود را فدای ایشان کردید!و به دنبال این سخنان جمله زیر را که خدای تعالی در قرآن از او نقل کرده گفت:

«لئن رجعنا الی المدینة لیخرجن الاعز منها الاذل. . . »! (1)

[اگر به مدینه بازگشتیم آن کس که عزیزتر است‏خوارترین و ذلیل‏ترین افراد را بیرون خواهد کرد]و مقصودش از«عزیزترین افراد»خودش بود، و از«خوارترین افراد»رسول خدا و مسلمانان را منظور داشت.

زید بن ارقم یکی از جوانان انصار که این سخن را شنید پیش رسول خدا آمده و آنچه را از عبد الله شنیده بود برای آن حضرت نقل کرد. پیغمبر بدو فرمود: ای پسر شاید اشتباه کرده‏ای؟گفت: نه فرمود: شاید بر او تندی کرده‏ای؟گفت: نه به خدا سوگند.

در این وقت رسول خدا(ص)در زیر درختی نشسته بود و جمعی از اصحاب نیز اطراف او بودند و هنگام ظهر بود، پیغمبر که این سخنان را از زید شنید دستور حرکت داد و بی‏درنگ خود بر مرکب سوار شده دیگران نیز حرکت کردند.

در این وقت‏سعد بن عباده و به قولی اسید بن حضیر - که هر دو از سرکردگان انصار بودند - به نزد آن حضرت آمده عرض کرد: ای رسول خدا رسم شما نبوده که هیچ گاه در چنین وقتی حرکت کنید آیا اتفاقی افتاده؟

فرمود: مگر نمی‏دانی صاحب شما چه گفته است؟

عرض کرد: ما جز شما صاحبی نداریم!

فرمود: عبد الله بن ابی.

پرسید: مگر چه گفته است؟

فرمود: گفته است: اگر به مدینه بازگردیم عزیزترین افراد ذلیلترین را از شهر بیرون می‏کند!

عرض کرد: عزیزترین افراد شما هستی و خوارترین اوست و اگر بخواهی می‏توانی او را از شهر بیرون کنی!و سخن خود را ادامه داده گفت:

ای رسول خدا با او مدارا کنید، زیرا هنگامی که شما به مدینه آمدید مردم می‏خواستند او را به ریاست‏خود انتخاب کنند و با ورود شما برنامه ریاست او به هم خورده و خیال می‏کند شما باعث این کار شده‏ای!

پیغمبر خدا همچنان به راه خویش ادامه داد و مسلمانان نیز حرکت کردند و آن روز را تا به شب و شب را نیز یکسره تا به صبح راه رفتند و فردا نیز تا هنگام اشت‏به‏راه خود ادامه دادند، چنانکه وقتی نزدیک ظهر در جایی فرود آمدند همه سپاه از خستگی به خواب عمیقی فرو رفتند و رسول خدا با این تدبیر جریان روز گذشته را از یاد آنها برد و خشم و کینه‏ای را که در اثر برخورد میان مهاجر و انصار شعله‏ور شده بود خاموش کرد و نقشه منافقان را به هم زد، و پس از ساعتها که از خواب برخاستند آثار خشم و کینه از دلها بیرون رفته بود.

عبد الله بن ابی که از جریان مطلع شد به نزد رسول خدا آمده و زبان به عذر خواهی گشود و قسم خورد که من چنین حرفی نزده‏ام، و زید بن ارقم به شما دروغ گفته است. برخی از انصار نیز که حضور داشتند به طرفداری او سخنانی گفته و اظهار داشتند زید بن ارقم جوان نورسی است و حتما اشتباه شنیده و عبد الله چنین سخنی نگفته است و جریان بدین ترتیب خاتمه پیدا کرد، ولی به دنبال آن سوره منافقین بر پیغمبر نازل شد و گفتار زید بن ارقم را خدای تعالی تصدیق کرده و عبد الله بن ابی رسوا گردید.

عمر بن خطاب به پیغمبر پیشنهاد کرد خوب است کسی را بفرستید تا عبد الله را بکشد ولی پیغمبر با پیشنهاد او مخالفت کرده و او را ساکت نمود.

این ماجرا سبب شد تا انصار مدینه از عبد الله تنفر پیدا کنند و از قدر و منزلت او کاسته شود، تا آنجا که پسر عبد الله بن ابی که نام او نیز عبد الله و از مسلمانان پاک سرشت‏بود به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض کرد: شنیده‏ام قصد کشتن پدر مرا دارید اگر براستی چنین تصمیمی دارید این کار را به خود من واگذار کنید تا من سر او را برای شما بیاورم، زیرا می‏ترسم اگر شخص دیگری این کار را انجام دهد من نتوانم قاتل پدرم را ببینم و در نتیجه او را بکشم و مستحق آتش دوزخ گردم!

پیغمبر بدو فرمود: نه ما چنین قصدی نداریم و تا وقتی که عبد الله زنده است ما با وی همانند یک دوست رفتار می‏کنیم!و همین عفو و اغماض پیغمبر وسیله دیگری برای تنفر مردم از عبد الله گردید و سبب شد تا مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گیرد، تا به حدی که چون به دروازه مدینه رسیدند همین پسرش عبد الله پیش آمد و سر راه پدر را گرفته گفت: به خدا سوگند تا پیغمبر اجازه ندهد نمی‏گذارم داخل شهر شوی و امروز خواهی دانست عزیزترین مردم کیست و خوارترین افراد کدام است!عبد الله بن‏ابی که چنان دید کسی را نزد رسول خدا فرستاده شکایت فرزند خود را به آن حضرت کرد، و پیغمبر اسلام(ص)برای فرزند او پیغام داد که مانع او نشود و بدین ترتیب عبد الله به مدینه در آمد.

پی‏نوشت:

1. سوره منافقون، آیه 8.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 482

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:40  توسط هادی کردان  | 

غزوه بنی المصطلق

 

 

بنی المصطلق نام قبیله‏ای بود که در بیابانهای حجاز سکونت داشتند و مانند سایر قبایل عرب از راه دامداری، زراعت و تجارت روزگار می‏گذرانیدند. این قبیله در جنگ احد جزء همدستان قریش بودند و آنها را یاری کردند، مطابق مشهور در شعبان سال ششم هجرت به پیغمبر اسلام خبر رسید که رئیس این قبیله - حارث بن ابی ضرار - لشکر و ساز و برگ جنگی تهیه کرده و تصمیم دارد بزودی به مدینه حمله کند.

پیغمبر اسلام با شنیدن این خبر دستور بسیج لشکر را داده و ابو ذر غفاری را در مدینه منصوب فرمود و خود با سربازان اسلام حرکت کردند. و در جایی به نام‏«مریسیع‏»به دشمن برخورد کرده و حمله از دو طرف شروع شد.

بنی المصطلق پس از اینکه ده تن کشته دادند، تاب مقاومت نیاورده فرار کردند و اموال آنان که دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند بود بهره مسلمانان گردید و زنان و کودکانشان نیز به دست آنان اسیر گشتند.

در میان اسیران جویره دختر حارث بن ابی‏ضرار (رئیس قبیله بنی المصطلق) بود که پیامبر او را خرید و آزادش ساخت و سپس او را به عقد خود در آورد، مسلمانان دیگر که چنان دیدند همگی اسیران بنی المصطلق را آزاد کرده و گفتند اینان فامیلهای پیغمبر اسلام هستند و سزاوار نیست در دست ما اسیر باشند با این ازدواج صد زن اسیر آزاد شدند، آزادی این دسته اسیران و بازگشت آنها به میان قبیله و وصلت پیامبر با آنها در تحکیم مبانی اسلام و دفع شر آن قبیله و قبیله هم جوارشان بسیار مؤثر واقع شد.

ماخذ: کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 481

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:38  توسط هادی کردان  | 

نماز استسقا و طلب باران

 

 

در کتاب المنتقی در حوادث سال پنجم می‏نویسد در این سال مردم مدینه به خشکسالی دچار شدند و به نزد رسول خدا(ص)آمده و گفتند: ای پیغمبر خدا!باران قطع شده و درختان خشک گردیده و علوفه تمام گشته و چهار پایان و مواشی به هلاکت رسیده‏اند، از خدای خود بخواه تا برای ما بارانی بفرستد!

رسول خدا بدانها فرمود: فلان روز که شد بیایید تا برای این کار بیرون برویم و همراه خود مقداری صدقه هم بیاورید.

چون روز موعود فرا رسید پیغمبر آمد و مردم نیز بیرون آمدند و همگی با حال آرامش و وقار به سوی بیابان حرکت کردند و در جایی به نماز ایستادند و چون نماز به پایان رسید رسول خدا(ص)برخاسته و عبای خود را وارونه کرد و رو به مردم ایستاده دستها را به سوی آسمان بلند کرد، آن گاه این دعا را خواند:

«اللهم اسقنا و اغثنا، غیثا مغیثا، و حیا ربیعا، و جدا طبقا معذقا عاما هنیئا مریئا. . . »

تا به آخر دعای مفصلی که از آن حضرت نقل شده است.

راوی حدیث که انس بن مالک است گوید: ما هنوز از جای بر نخاسته بودیم که تکه‏های ابر ظاهر شد و تدریجا همه آسمان را ابر گرفت و باران شروع شد و یکسره تا فت‏شبانه روز پیوسته باران آمد تا حدی که مردم به نزد آن حضرت آمده و گفتند:

ای رسول خدا زمینها را یکسره آب گرفته و خانه‏ها ویران گشته و راهها بسته شد از خدا بخواه تا باران را از ما بگرداند. پیغمبر که در آن وقت‏بالای منبر بود از گفتار آنها که حکایت از زود رنجی انسان در کارها می‏کرد خندید و سپس دستها را به آسمان بلند کرده گفت:

«حوالینا و لا علینا، اللهم علی رؤس الظراب و منابت الشجر و بطون الاودیة و ظهور الاکام‏».

[پروردگارا بر اطراف ما ببار نه بر ما، خدایا بر بالای تپه‏ها و پای درختان و شکم دره‏ها و پشت کوهها!]ناگهان ابرهایی که بالای سر شهر بود از هم باز شد و مانند حلقه و سپری دایره‏وار شهر را در بر گرفت که به اطراف می‏بارید و در شهر مدینه قطره‏ای نمی‏بارید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 477

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:37  توسط هادی کردان  | 

سریه عبد الله بن عتیک

 

 

هنوز سال پنجم هجرت پایان نیافته بود،که غائله‏«احزاب‏»و شورش‏«بنی قریظه‏»درهم شکست. تمام مدینه و حوالی آن،در اختیار مسلمانان قرار گرفت.پایه‏های حکومت جوان اسلام محکم‏تر گردید،و آرامش نسبی در قلمرو حکومت اسلام حکمفرما شد.ولی این آرامش یک آرامش موقتی بود.رهبر عالیقدر مسلمانان باید مراقب حال دشمنان باشد،و هر گونه توطئه بر ضد اسلام را با نیروهایی که در اختیار دارد،در نطفه خفه سازد.

آرامش محیط به او اجازه داد،که برخی از آتش‏افروزان جنگ احزاب را که از تیررس مسلمانان پس از کوچ احزاب خارج شده بودند،سرکوب کند.«حیی بن اخطب‏»،که یکی از آتش‏افروزان احزاب بود،در جنگ بنی‏قریظه کشته شد.ولی همدست او«سلام بن ابی الحقیق‏»در خیبر به سر می‏برد.به طور مسلم،این عنصر خطرناک هرگز آرام نمی‏نشست تا بار دیگر احزاب را بر ضداسلام بشوراند.بخصوص،که عرب بت‏پرست‏برای نبرد با اسلام آماده بود و اگر هزینه جنگ تامین می‏شد باز اوضاع احزاب تجدید می‏گشت.

روی این محاسبات،پیامبر دلاوران خزرج (1) را مامور کرد که این عنصر جسور کینه‏توز را از میان بردارند،مشروط بر اینکه متعرض احدی از فرزندان و همسران او نشوند.دلاوران خزرج شبانه وارد خیبر شدند،و درب خانه‏هائی را که در اطراف خانه‏«سلام‏»بود از بیرون بستند که اگر سر و صدائی پیش وی آمد،همسایه‏ها نتوانند،از خانه‏ها بیرون بریزند.سپس از پله‏ها به طرف طبقه بالا که سلام در آنجا زندگی می‏کرد رفتند.در منزل را زدند،همسرش بیرون آمد،و گفت کیستید؟گفتند:جمعی از عرب هستیم برای خرید غله آمده‏ایم (2) .وی بدون تحقیق در را باز کرد،و آنان را به اطاق‏«سلام‏»که تازه به رختخواب خود رفته بود،هدایت کرد.آنها برای جلوگیری از هرگونه سر و صدا فورا وارد اطاق شده،در را بستند و به طور دسته جمعی به حیات یک عنصر خطرناک و فتنه‏انگیز که مدتها آسایش را از مسلمانان سلب کرده بود،خاتمه دادند.سپس از پله‏ها پائین آمده،در خارج قلعه در مدخل آب پنهان شدند.

سر و صدای همسر«سلام‏»،همسایگان را بیدار کرد.همگی چراغ به دست،دلاوران خزرج را تعقیب کردند.ولی هر چه گشتند،اثری از آنها ندیدند،سپس به خانه‏های خود بازگشتند. جرات مسلمانان به قدری بود،که یکی از آنها داوطلب شد،که به صورت ناشناس به میان آنان برود و از نتیجه کار خود مطلع شوند،زیرا تصور می‏کردند که او هنوز زنده است.

او هنگامی وارد جرگه آنها گردید که یهودان دور«سلام‏»را گرفته بودند و همسر او جریان را تعریف می‏کرد.ناگهان همسرش نگاهی به صورت‏«سلام‏»کرد و گفت:به خدای یهود سوگند،جان سپرد. (3) ،سپس وی بازگشت و همرزمان‏خود را از جریان مطلع ساخت.همگی در تاریکی شب از پناهگاه خود بیرون آمدند و رهسپار مدینه شدند و پیامبر را از سرگذشت‏خود آگاه ساختند. (4)

پی‏نوشت‏ها:

1. همانطوری که قبلا هم بیان شد انصار مدینه از دو تیره اوس و خزرج تشکیل می‏شد و ایندو طایفه همیشه رقیب همدیگر محسوب می‏شدند، بعد از مسلمان شدن ایندو طایفه، همین رقابت در لباس دیگری جلوه کرد، قبیله اوس بعد از جنگ بدر توانسته بود کعب بن اشرف (از یهودیان سرشناس و دشمنان سرسخت پیامبر) را به قتل برسانند. خزرجیان بعد از این در صدد بودند که از رقیب خود در کسب شرف عقب نمانند و شخصی را در حد کعب، به قتل برسانند و لذا برای کشتن سلام بن ابی الحقیق داوطلب شدند.

2. ناس من العرب نلتمس المیرة:«میرة‏»جمع‏«میر»به خواربار ذخیره شده گفته می‏شود.

3. فات و اله یهود:به خدای یهود سوگند،او درگذشت.

4. «سیره ابن هشام‏»،ج 2/274-275.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 159

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:35  توسط هادی کردان  | 

ازدواج با ام حبیبه

 

 

ام حبیبه دختر ابو سفیان ـ رئیس بنی امیه ـ یکی از سران قریش و رؤسای مکه بود و مردم مکه در هر کار مهمی که داشتند معمولا او را به ریاست خود انتخاب می‏کردند، چنانکه در جنگ احد و خندق مذکور شد، و از این نظر موقعیت سیاسی مهمی در میان قریش و قبایل دیگر عرب داشت.بالطبع وصلت با چنین شخصی برای رهبر مسلمانان وسیله مؤثری برای تبلیغ اسلام و آرام کردن دشمنان و مخالفین بود، و از آن سو ام حبیبه نیز چند سال پیش از هجرت مسلمان شده بود و به اتفاق شوهرش عبید الله بن جحش به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا شوهرش ـ پس از اینکه از اسلام دست کشید ـ از دنیا رفت و بدون سرپرست ماند و چون پدرش ابو سفیان از دشمنان‏سرسخت اسلام بود ام حبیبه راه بازگشت به مکه را نداشت و نمی‏توانست به شهر و دیار خود و خانه پدر باز گردد، در مملکت غربت حبشه نیز زندگی با آن وضع برای او بسیار ناگوار و رقتبار بود، از این رو وقتی پیغمبر اسلام از ماجرا مطلع شد به منظور کاستن دشمنی و عداوت ابو سفیان و نجات یک زن بزرگ زاده و با ایمان که به جرم پذیرش اسلام و دین، از وطن آواره شده و در دیار غربت نیز دچار آن وضع دردناک و اسفبار گشته، نامه‏ای به نجاشی پادشاه حبشه نوشت و به وسیله او ام حبیبه را برای خود خواستگاری و عقد کرد .مدتی طول کشید تا ام حبیبه به مدینه آمد، اما همین عمل رسول خدا (ص) موجب سربلندی او در میان مهاجرین حبشه و نجات وی از غم و غصه و سقوط روحی او گردید.

 

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد خاتم النبیین، ص 470

نویسنده: سید هاشم رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:34  توسط هادی کردان  | 

ازدواج با زینب بنت جحش و داستان زید بن حارثه

 

 

از حوادثی که در این سال اتفاق افتاد ازدواج پیغمبر با زینب بنت جحش بود این ازدواج مورد بحث و انتقاد برخی از کشیشان مغرض مسیحی قرار گرفته و این عمل پیغمبر را حمل بر علاقه شدید به زن و شهوت جنسی کرده‏اند و به پیروی از منافقین صدر اسلام گفته‏اند: چون پیغمبر زینب را دید و به او علاقه‏مند شد، وسیله طلاق او را فراهم ساخت تا خود با او ازدواج کند؟در اینجا لازم است قدری در این باره توضیح داده شود و نخست اصل داستان ازدواج او را با زید بن حارثه شوهر اول او ذکر کرده و سپس به دنباله ماجرا می‏پردازیم.

پیش از این در داستان بعثت رسول خدا و دومین مردی که به آن حضرت ایمان آورد گفته شد که زید بن حارثه چند سال قبل از بعثت‏به صورت برده‏ای به خانه خدیجه آمد و رسول خدا(ص)او را از خدیجه گرفت و آزاد کرد و از آن پس او را پسر خود خواند و مردم مکه او را پسر محمد می‏نامیدند.

داستان اسارت و بردگی او و ماجراهای بعدی را مورخین این گونه نوشته‏اند که: زید جوانی از قبیله کلب بود و در ضمن نزاعی که میان قبیله مزبور و یکی از قبایل دیگر عرب روی داد او را به اسارت گرفتند و در بازار عکاظ به معرض فروش در آوردند و حکیم بن حزام - برادر زاده خدیجه - روی سفارشی که قبلا خدیجه برای خریدغلامی به او کرده بود، زید را خرید و برای خدیجه به مکه آورد، پس از آنکه پیغمبر اسلام خدیجه را به همسری اختیار کرد به زید علاقه‏مند شد تا بدانجا که او را زید الحب نامیدند. خدیجه که چنان دید او را به پیغمبر بخشید و در این خلال جریانی اتفاق افتاد که پدر و خویشان زید مطلع شدند که وی به صورت بردگی در خانه خدیجه به سر می‏برد.

و چون بردگی زید برای آنها موجب سرافکندگی بود و از این گذشته به فرزند خود علاقه داشتند به مکه آمده و برای استرداد زید با پیغمبر گفتگو کردند و مبلغی هم به عنوان قیمت فرزند خود پیش آن حضرت بردند. زید که از ماجرا مطلع شد روی محبتهایی که در طول اقامت در خانه آن حضرت دیده بود حاضر به بازگشت‏به میان قبیله خود نشد و پس از مذاکراتی قرار شد پیغمبر او را آزاد کند و او را پسر خوانده خویش کرده و در خانه آن حضرت بماند.

پدر و مادر زید نیز با این پیشنهاد موافقت کردند و از آن پس رسول خدا(ص)او را پسر خود خواند و اعلام کرد که او از من ارث می‏برد و من هم از وی ارث خواهم برد و بدین ترتیب منظور زید، پدر، مادر و قبیله او نیز عملی گردید و همگی راضی شدند.

پس از اینکه پیغمبر به رسالت مبعوث شد و چند سال از این ماجرا گذشت طبق آیه 6 - 5 سوره احزاب این حکم منسوخ گردید و قرار شد پسر خوانده‏ها را به نام پدران اصلی آنها بخوانند و از آن پس او را زید بن حارثه گفتند.

ازدواج زید بن حارثه با زینب بنت جحش

از محبتهایی که رسول خدا نسبت‏به زید مبذول داشت آن بود که تصمیم گرفت‏برای زید همسری اختیار کند و به همین منظور به نزد زینب دختر جحش خواهر عبد الله بن جحش که از طرف مادر عمه زاده آن حضرت و دختر امیمة بنت عبد المطلب بود خواستگاری فرستاد، زینب و نزدیکانش که در آغاز خیال کردند پیغمبر برای ازدواج با خود خواستگار فرستاده خوشحال شدند و جواب مساعد دادند، اما وقتی فهمیدند این خواستگاری برای زید بن حارثه بوده پشیمان شدند وبرای آن حضرت پیغام دادند که این ازدواج - یعنی وصلت‏با زید - بر خلاف شئون فامیلی ماست و بدین ترتیب حاضر به آن وصلت نشدند.

و چون در ضمن آیه 36 سوره احزاب زینب از این کردار سرزنش شد دیگر باره رضایت‏خود را با این ازدواج اعلام کرد و بدین ترتیب به همسری زید در آمد.

زینب از ابتدا - روی همان جهتی که ذکر شد و یا روی تفاوت سنی که میان آن دو وجود داشت - بنای ناسازگاری را با زید گذارد و زید چند بار خواست او را طلاق گوید ولی پیغمبر وساطت کرده مانع از این کار شد و چنانکه صریح قرآن کریم است‏به آن دو دستور سازش داد تا سرانجام وقتی معلوم شد که توافق اخلاقی میان آن دو وجود ندارد و با هم سازگار نیستند قرار شد زید بن حارثه او را طلاق بدهد.

طلاق زینب و ازدواج رسول خدا با او

زینب که از زنان مهاجر و از خانواده‏های شریف مکه بود و پس از طلاق در مدینه و دور از بستگان نزدیک و در شهر غربت‏به سر می‏برد در اندوه و ماتم فرو رفت و چنانکه گفته‏اند بسیار می‏گریست و از آن سو خدای تعالی پیغمبر را مامور ساخت‏برای از بین بردن سنت جاهلیت که ازدواج با زن پسر خوانده را مانند ازدواج با زن فرزند رسمی جایز نمی‏دانستند، زینب را به ازدواج خویش در آورد و در ضمن او را از این عقده و شکست روحی نیز نجات داده و خواسته دیرینه او و فامیلش را - که ازدواج با یکی از شخصیتهای قریش بود - انجام دهد.

رسول خدا(ص)نیز پس از گذشت دوران عده و مدتی پس از آن، با اینکه از انتقاد منافقان مدینه اندیشه داشت این کار را انجام داد و زینب در ردیف همسران آن حضرت در آمد. (1)

پی‏نوشت:

1. در اینجا به نظرم رسید برای شاهد گفتار بالا سخن جان دیون پورت را در این باره برای شما، که در کتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن نوشته است نقل کنیم اگر چه قسمتهایی از کتاب مزبور مورد بحث و انتقاد است.

وی پس از اینکه به داستان جنگ خندق و ائتلافی را که یهود با قبایل عرب بر ضد اسلام کردند و منجر به شکست آنان و سپس غلبه مسلمانان بر یهود شد اشاره کرده و می‏نویسد:

«در اینجا لازم است تهمتی را که دشمنان محمد در همین اوقات از روی غرض و حسد به او زده‏اند رد شود، و آن موضوع ازدواج عیال مطلقه پسر خوانده اوست، واقع امر این است که خیلی قبل از طلوع اسلام میان اعراب عادی رواج داشت که اگر کسی زنی را به نام مادر می‏خواند دیگر نمی‏توانست‏با او ازدواج کند و اگر کسی جوانی را پسرش می‏خواند از آن به بعد آن پسر از تمام حقوق فرزندی وی برخوردار می‏شد، ولی قرآن هر دو عادت مزبور را نسخ کرد، به این معنی که اگر کسی زنی را مادر می‏خواند می‏توانست‏با او ازدواج کند و نیز اگر پسر خوانده‏ای عیالش را طلاق می‏داد پدر خوانده می‏توانست عیال او را به ازدواج خودش در آورد.

محمد که نسبت‏به زینب خیلی احترام می‏گذاشت او را به ازدواج پسری که به او نیز همان قدر احترام قایل بود در آورد، چون نتیجه این ازدواج برای زید ضایت‏بخش نبود با همه مداخله‏ای که پیغمبر در این باره نمود زید تصمیم به طلاق زینب گرفت.

پیغمبر خودش بخوبی می‏دانست که چون اصولا این وصلت‏به وسیله او انجام گرفته است مورد توبیخ قرار خواهد گرفت. ولی پس از انجام طلاق، پیغمبر از گریه‏های زینب و بدبختی او متاثر شد، لهذا تصمیم گرفت از تنها وسیله اصلاحی که در دسترس دارد استفاده کند بنابراین پس از طلاق زید، خودش با زینب ازدواج کرد.

پیغمبر با اشکال به این اقدام تصمیم گرفت و می‏دانست عربها که هنوز پای بند رسم و عادت سابقشان بودند او را با انجام این عمل به بی‏عفتی متهم خواهند کرد، ولی حس شدید وظیفه‏شناسی بر این موانع غالب آمد و زینب عیال پیغمبر شد. »

کتاب عذر به پیشگاه محمد، ترجمه سعیدی، صص 36 - 35.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 462

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:32  توسط هادی کردان  | 

وفات سعد بن معاذ

 

 

چون غایله بنی‏قریظه پایان یافت و مسلمانان به شهر بازگشتند،ناگهان زخمی که در دست سعد بود سرباز کرد و آن قدر خونریزی کرد که منجر به مرگ و شهادت او گردید این زخم در جنگ خندق با تیری از ناحیه مردی از قریش ایجاد شده بود رسول خدا در مراسم تشییع و دفن سعد حاضر شد و مرگ او مسلمانان را سخت متأثر و غمگین ساخت و عموما در مرگ او گریستند،و خود پیغمبر نیز می‏گریست و در مراسم دفن او خود آن حضرت شرکت کرد،زیرا سعد در پیشرفت اسلام و پشتیبانی از رسول خدا(ص)بی دریغ فداکاری می‏کرد و با موقعیتی که از نظر اجتماعی داشت و ریاست قبیله اوس با او بود خدمات مؤثری به نفع مسلمین در مدینه انجام داده بود.رسول خدا درباره مرگ او فرمود:عرش خدای رحمان در مرگ سعد لرزید،و فرشتگان یکدیگر را به صعود روح سعد به آسمان بشارت می‏دادند.

ماخذ :  کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 461

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:30  توسط هادی کردان  | 

غزوه بنی قریظة

 

 

همان طور که گفته شد احزاب پس از اینکه نزدیک به یک ماه (1) در کنار شهر مدینه ماندند و با تمام تلاشی که کردند نتوانستند کاری از پیش ببرند، با شتابزدگی عجیبی شبانه به سوی مکه گریختند.بدین ترتیب خطر بزرگی که مسلمانان را بسختی تهدید می‏کرد با نصرت الهی و مدد غیبی از میان رفت و جنگ به سود مسلمانان و سربلندی و پیروزی آنان پایان یافت.

در آن روز تاریخی با روشن شدن هوا، مسلمانان اثاثیه و خیمه و خرگاه دشمن را که به منظور سبکبار بودن به جای گذاشته و گریخته بودند به صورت غنیمت جنگی با خود برداشته و پیروزمندانه به شهر بازگشتند.

پیغمبر خدا برای شستشوی سر و بدن و رفع خستگی به خانه آمد و به درون خیمه‏ای که دخترش فاطمه (ع) به همین منظور در خانه زده بود در آمد و پس از اینکه بدن را شستشو داده و بیرون آمد جبرئیل بر او نازل شد و دستور حرکت به سوی قلعه‏های بنی قریظه را داده و پیغمبر دانست که مأمور است بدون توقف به جنگ بنی قریظه برود (2) .پیغمبر خدا نماز ظهر را در مدینه خواند و بی درنگ لباس جنگ پوشید و به بلال دستور داد در مدینه جار زند که هر کس فرمانبر و مطیع خدا و رسول اوست باید نماز عصر را در محله بنی قریظه بخواند.

سپس پرچم جنگ را بسته و به دست علی بن ابیطالب داد و او را با گروهی از مسلمانان از جلو فرستاد و خود نیز با جمعی به دنبال او حرکت کرد و سایر مسلمانان نیز دسته دسته به لشکریان پیوستند و به طور کلی تمام افرادی که در جریان محاصره مدینه و جنگ خندق حضور داشتند با اندک اختلافی تا پایان وقت آن روز خود را به پای قلعه‏های بنی قریظه رسانده و برای جنگ با آنها آماده شدند.

بنی قریظه که از ماجرا مطلع شدند، پیش از آنکه پیشروان لشکر اسلام به سرزمین آنها برسد وارد قلعه‏های خود شده و به استحکام برج و باروی آنها پرداختند و چون علی (ع) و همراهان او به پای قلعه‏های ایشان رسیدند آنان بالای دیوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا (ص) کردند.

در نقلی که شیخ مفید (ره) و دیگران از آن حضرت کرده‏اند، علی (ع) فرمود: همین که یهودیان مرا دیدند یکی از آنها فریاد زد:

«قد جائکم قاتل عمرو!»

[کشنده عمرو بن عبدود به سوی شما آمد!]

و سپس دیگران نیز داد زده و به یکدیگر نظیر این سخن را گفتند، و برخی هم رجز می‏خواندند .

من دانستم که خدای تعالی رعب و وحشتی در دل آنها انداخته و خدای را برای این نعمت سپاسگزاری کردم.

علی (ع) که دشنام آنها را شنید، بازگشت و به استقبال رسول خدا (ص) رفته و چون‏آن حضرت را دید درخواست کرد که به خانه‏های آنها نزدیک نشود و پیغمبر دانست منظورش آن است که سخنان زشت و دشنام ایشان را نشنود.

بدین ترتیب محاصره یهود بنی قریظه شروع شد و تا روزی که تسلیم شدند و به وسیله مسلمانان از پای درآمدند بیست و پنج روز طول کشید و در این مدت جنگی در نگرفت جز آنکه گروهی از بالای دیوارها به سوی مسلمانان سنگ می‏انداختند که آنان نیز پاسخ عملشان را می‏دادند .

ابن هشام در سیره می‏نویسد: شبی که فردای آن تسلیم شدند مصادف با شب شنبه بود و کعب بن اسد ـ که بزرگ آنها بود ـ یهود مزبور را جمع کرده و بدانها گفت که ای گروه یهود! می‏بینید که ما در چه وضعی گرفتار شده‏ایم، اکنون من سه پیشنهاد می‏کنم یکی از آنها را بپذیرید:

1.شما که بخوبی می‏دانید محمد پیغمبر خداست و اوصاف او را در کتابهای خود خوانده‏اید، بیایید تا به او ایمان آورده و مسلمان شویم و از این پس در امن و آسایش مانند سایر مسلمانان زندگی کنیم و خود، اموال، زن و بچه‏هایمان نیز محفوظ بمانند؟

یهودیان گفتند: ما هرگز چنین کاری نخواهیم کرد و از دین موروثی و آیین پدران خود دست بر نمی‏داریم.

2.پیشنهاد دوم من آن است که بیایید زن و بچه‏هایمان را بکشیم تا خیالمان از اسارت آنها به دست مسلمانان آسوده باشد سپس لباس جنگ پوشیده و از قلعه‏ها بیرون بریزیم و به جنگ مسلمانان برویم، اگر بر آنها پیروز شدیم که بعدا نیز ممکن است زن و بچه پیدا کنیم و صاحب زن و فرزند شویم و اگر کشته هم بشویم دیگر غم و اندوه اسارت آنها را در دل نداریم !

گفتند: این کار را هم نخواهیم کرد، و ما چگونه دلمان راضی شود این بیچارگان را به دست خود به قتل برسانیم و زندگی پس از آنها برای ما چه لذتی دارد!

3.کعب گفت: اکنون که این پیشنهاد مرا هم نپذیرفتید پس بیایید امشب که شب شنبه است و خیال محمد و یارانش از ما آسوده است بر آنها شبیخون بزنیم شاید بتوانیم کاری از پیش برده و آنها را پراکنده سازیم! گفتند: ما چگونه حرمت شب شنبه را بشکنیم و به چنین کاری که پیشینیان ما بدان اقدام نکرده‏اند دست بزنیم!

کعب با ناراحتی گفت: براستی که تاکنون یک نفر از شما از روی عقل و تدبیر کار نکرده است .

چند تن از یهود بنی قریظه مسلمان شدند

در میان یهود مزبور چند تن بودند که وقتی پافشاری همکیشان خود را در مخالفت با پیغمبر اسلام مشاهده کرده و دیدند چگونه پیشنهادهای کعب بن اسد را نیز ـ که سمت ریاست بر آنها داشت ـ رد کرده و در نادانی و جهالت خود اصرار می‏ورزند تصمیم به پذیرفتن دیانت اسلام گرفته و از آیین یهود دست کشیدند.

اینان روی گفتار بزرگان خود که جسته و گریخته اوصاف پیغمبر اسلام را برای آنها بیان کرده و بشارت آمدن و ظهور آن حضرت را از روی تورات و گفتار حضرت موسی و پیغمبران گذشته از ایشان شنیده بودند، در دل علاقه‏مند به اسلام و آماده پذیرفتن آن دین شده بودند، اما روی ترس از همکیشان و ملاحظات دیگر نتوانسته بودند ایمان خود را اظهار کرده و عملا در سلک مسلمانان دیگر در آیند.

آنها دو یا سه نفر بودند به نامهای اسید و ثعلبه که هر دو برادر و نام پدرشان سعیه بود و سومین نفری که مسلمان شد و در برخی از تواریخ اسلام نام او را در همان ایام محاصره بنی قریظه ذکر کرده‏اند، اسد بن عبید بود.

اینان هر چه خواستند سران و همکیشان خود را وادار کنند تا به صورت عمومی مسلمان شوند و از لجاجت و عناد خویش دست بکشند و سخنان دانشمندان یهود و بزرگان را به یاد آوردند، نتوانستند و گفتارشان در آنها مؤثر واقع نشد، از این رو زن و فرزندشان را برداشته و از قلعه به زیر آمده و مسلمان شدند.کیفیت اسلام آنها و سخنانی که از احبار یهود در این باره شنیده بودند در بخش سوم با شرح بیشتری ذکر شد.

داستان ابو لبابه در ماجرای محاصره بنی قریظه

ابو لبابه یکی از انصار مدینه و از قبیله اوس بود که پیش از ورود اسلام به مدینه بایهود بنی قریظه همپیمان بودند، و در جنگها و اختلافات از ایشان پشتیبانی و طرفداری می‏نمودند .

یهود بنی قریظه که از محاصره طولانی به تنگ آمده و عاجز شدند، پیش از آنکه تسلیم شوند برای رسول خدا (ص) پیغام دادند که ابو لبابه را به نزد آنها بفرستد تا در کار خود با او مشورت کنند و رسول خدا نیز ابو لبابه را پیش ایشان فرستاد.

همین که ابو لبابه وارد قلعه شد زنان و کودکان پیش رویش درآمده و صداها را به گریه و شیون بلند کردند به حدی که دل ابو لبابه به حال آنها سوخت و متأثر گردید و در همان حال وقتی مردان بنی قریظه از او پرسیدند: آیا به نظر تو صلاح ما در این است که تسلیم محمد شویم؟ گفت: آری چاره‏ای دیگر نیست و ضمنا با دست به گلوی خود اشاره کرد، یعنی تسلیم شدن شما مقدمه نابودی و گردن زدن شماست و اگر تسلیم شدید مردانتان را گردن می‏زنند.اما ناگهان متوجه شد که با این عمل به رسول خدا (ص) و مسلمانان خیانت کرده و گناه بزرگی را مرتکب شده است، و موجب شد تا انقلابی در دل او پدید آید.این انقلاب درونی سبب شد که بیش از آن در قلعه‏های بنی قریظه توقف نکند و برای توبه و آمرزشخواهی از این گناهی که مرتکب شده بود در صدد چاره‏ای بر آید و هر چه زودتر خود را از آلودگی آن گناه پاک سازد.

ابو لبابه به همین منظور از آنجا یکسر به مدینه رفت و با طنابی خود را به ستون مسجد بست و گفت: تا خدا مرا نیامرزد و توبه‏ام را نپذیرد از اینجا حرکت نخواهم کرد و به سرزمین بنی قریظه و جایی که در آن مکان به خدا و رسول او خیانت کرده‏ام قدم نخواهم گذارد.

رسول خدا (ص) که دید مراجعت ابو لبابه به طول انجامید و از ماجرای وی مطلع گردید فرمود : اگر به نزد ما می‏آمد از خدا برای او طلب آمرزش می‏کردیم، ولی اکنون که چنین کرده همانجا باشد تا خدا توبه‏اش را بپذیرد.

ابو لبابه همچنان به ستون مسجد بسته بود، فقط در اوقات نماز همسر یا دخترش می‏آمدند و او را باز کرده مختصر غذایی که برای او آورده بودند می‏خورد و سپس تطهیر کرده نمازش را می‏خواند و دوباره به همان ستون او را می‏بستند.پس از اینکه شش روز از این ماجرا گذشت و رسول خدا (ص) به مدینه بازگشت شبی در اتاق ام سلمه بود که هنگام سحر در ضمن آیه‏ای که به وسیله جبرئیل بر آن حضرت نازل شد قبولی توبه ابو لبابه به اطلاع حضرت رسید (3) و ام سلمه که از ماجرا مطلع شد، آن بشارت را به او داد.چون خواستند او را باز کنند حاضر نشد و گفت: نه به خدا سوگند باید خود پیغمبر با دست خود مرا باز کند و چون پیغمبر برای نماز صبح به مسجد آمد با دست خود او را باز کرد.هم اکنون ستونی در مسجد مدینه است که آن را «اسطوانة توبه» نامیده و گویند: جای همان ستونی است که ابو لبابه خود را بر آن بسته بوده.

بنی قریظه تسلیم شدند

یهود بنی قریظه که از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذیرفتن اسلام و جزیه هم نشدند چاره‏ای جز تسلیم نداشتند، اما از سرنوشت خود بیمناک بودند از این رو برای سران قبیله اوس که همپیمانان آنها بودند پیغام دادند که ما چاره‏ای جز تسلیم نداریم اما شما باید به ما کمک کنید و با محمد مذاکره کنید تا درباره ما ارفاق کند و مانند بنی قینقاع و بنی النضیر با ما رفتار کند.با این پیغام چند تن از افراد قبیله مزبور به نزد رسول خدا (ص) رفته و در این باره با آن حضرت مذاکره کردند پیغمبر فرمود: آیا حاضرید حکمیت آنها را به یک نفر از شما واگذار کنم؟ گفتند: آری.

فرمود: سعد بن معاذ درباره ایشان حکم کند، آنها پذیرفتند، و به دنبال سعد بن معاذ که در خیمه «رفیده» و در مسجد مدینه جای داشت ـ چنانکه پیش از این گفته شد ـ آمدند و او را به خاطر زخمی که داشت و نمی‏توانست به پای خود راه برود بر الاغی سوار کرده و بالشی برای او ترتیب دادند و به سوی قلعه‏های بنی قریظه حرکت دادند و در راه بدو گفتند: رسول خدا حکمیت بنی قریظه را به تو واگذار کرده و از او خواستند تا درباره آنان ارفاق کند .

سعد بن معاذ ساکت بود و چیزی نمی‏گفت تا وقتی که دید هر کس به نوعی سفارش‏آنها را می‏کند سکوت خود را شکست و گفت: برای سعد روزی فرا رسیده که در راه خدا از کسی واهمه نکند و سرزنش و ملامت مردم او را از حق منحرف نسازد.

با این سخن همراهان سعد دانستند که او تصمیم سختی درباره یهود گرفته و از این رو به یکدیگر گفتند: مردان بنی قریظه کشته شدند و همان طور که پیش بینی می‏کردند، وقتی سعد در مجلس پیغمبر و اصحاب حضور یافت و طرفین اختیار حکمیت را به او واگذار کردند، سعد گفت: حکم من آن است که مردانشان کشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و کودکانشان به اسارت در آیند و مسلمانان نیز به دستور رسول خدا (ص) بر طبق حکم او عمل کردند.

و بدین ترتیب این دسته از دشمنان خطرناک و پیمان شکن اسلام که پیوسته مترصد بودند تا از هر فرصتی استفاده کرده و ضربه خود را به مسلمانان بزنند و احیانا اگر بتوانند همه مسلمانان را از پای در آورده و هلاک کنند به سزای خیانت و دشمنی خود رسیده و از میان رفتند.حیی بن اخطب نیز طبق قرارداد و شرطی که کرده بود پس از رفتن احزاب به میان قلعه‏های بنی قریظه آمد و با آنها به قتل رسید. (4)

بررسی مدارک سعد معاذ

جای گفتگو نیست که اگر عواطف و احساسات قاضی بر عقل وی پیروز شود، دستگاه قضائی دچار آشفتگی می‏گردد، و در نتیجه، شیرازه اجتماع از هم می‏پاشد.عواطف مانند اشتهای کاذب است که موضوعات مضر و نامطلوب را، مفید و سودمند جلوه می‏دهد، در صورتی که غلبه این احساسات بر عقل، منافع فردو صلاح اجتماع را پایمال می‏کند.

عواطف و احساسات سعد معاذ، منظره دلخراش کودکان و زنان بنی قریظه، اوضاع دلخراش مردان آنها که در بازداشتگاه به سر می‏بردند، و ملاحظه افکار عمومی اوسیان که جدا اصرار داشتند قاضی از سر تقصیر آنها درگذرد، همه اینها ایجاب می‏کرد که قاضی مورد قبول طرفین، رأی خود را بر اساس تقدیم مصالح یک اقلیت (بنی قریظه) بر مصالح اکثریت (عموم مسلمانان) بگذارد و جنایتکاران بنی قریظه را به جهاتی تبرئه کند، و یا دست کم در مجازات حداکثر تخفیف قائل شود، و یا به یکی از طرحهای پیش، تسلیم شود.

ولی منطق و عقل، حریت و استقلال قاضی، ملاحظه مصالح عموم، او را به سوئی راهنمائی کرد که سرانجام به آن سو رفت و رأی و نظر خود را دائر بر کشتن مردان جنگجو و ضبط اموال و اسیری زنان و فرزندان، صادر نمود.او با ملاحظه دلائل زیر، نظر خود را اعلام کرد:

1 ـ یهودیان بنی قریظه، چندی پیش با پیامبر پیمان بسته بودند که اگر بر ضد مصالح اسلام و مسلمانان قیام کنند، و دشمنان آئین یکتاپرستی را یاری نمایند، و فتنه و آشوبی برپا کنند، و بر ضد مسلمانان تحریکاتی بنمایند، مسلمانان در کشتن آنها آزاد باشند. (5) قاضی با خود فکر می‏کرد که اگر من آنها را طبق این پیمان موأخذه کنم، نظری بر خلاف عدالت نداده‏ام.

2 ـ گروه پیمان‏شکن، در سایه سرنیزه‏های نیروهای عرب مدتی شهر مدینه را دچار ناامنی کرده، و برای ارعاب مسلمانان به خانه‏های آنها ریختند، و اگر مراقبت پیامبر نبود، و گروهی را برای استقرار امنیت در شهر، از لشکرگاه به داخل شهر اعزام نمی‏کرد، چه بسا نقشه‏های بنی قریظه عملی می‏شد، و آنان در این صورت مردان جنگنده مسلمانان را اعدام می‏کردند، و اموال آنها را ضبط و زنان و اولاد آنها را به اسارت درمی‏آوردند، سعد معاذ با خود فکر کرد که اگر من در حق آنها چنین داوری کنم، سخنی بر خلاف حق و عدالت نگفته‏ام . ـ سعد معاذ، رئیس قبیله اوسیان با بنی قریظه هم‏پیمان بود و دوستی نزدیکی با هم داشتند .احتمال دارد که او از قوانین جزائی یهود اطلاع داشته است.متن تورات یهود اینست که: «هنگامی که به قصد نبرد آهنگ شهری نمودی، نخست آنها را به صلح دعوت نما، و اگر آنها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره کن و همینکه بر شهر مسلط گشتی همه مردان را از دم تیغ بگذران ولی زنها و کودکان و حیوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را برای خود به عنوان غنیمت بردار» . (6) شاید سعاد معاذ تصور کرد من که قاضی انتخابی طرفین هستم، اگر متجاوزان را با قوانین مذهبی خود آنها مجازات نمایم، کاری جز عدالت و انصاف انجام نداده‏ام.

4 ـ ما تصور می‏کنیم که بزرگترین علت این رأی، این بود که سعد معاذ با دیدگان خود مشاهده کرده بود که رسول خدا بنا به درخواست خزرجیان، از تقصیر طائفه بنی قین قاع گذشت، و فقط اکتفاء کرد که از محیط مدینه بیرون روند.این گروه هنوز خاک اسلام را درست تخلیه نکرده بودند، که کعب اشرف، راه مکه را پیش گرفت و بر کشتگان «بدر» اشکهای تمساحانه ریخت و از پای ننشست تا قریش را برای جنگ مصمم ساخت.در نتیجه، جنگ احد پیش آمد و هفتاد تن از فرزندان اسلام در این راه شربت شهادت نوشیدند.

و همچنین بنی النضیر، مورد عفو و بخشودگی پیامبر قرار گرفتند، ولی در برابر آن، با تشکیل یک اتحادیه نظامی، جنگ احزاب را به وجود آوردند، که اگر کاردانی پیامبر اسلام، و نقشه خندق نبود، در همان روزهای نخست، تار و پود اسلام را به باد می‏دادند، و بعدها نامی از اسلام باقی نمی‏ماند و هزاران نفر کشته می‏شدند.

سعد معاذ این مراتب را از نظر خود می‏گذراند.تجربه‏های گذشته، اجازه نمی‏داد که او تسلیم عواطف گردد، و مصالح هزاران تن را فدای دوستی و مصالح یک اقلیت نماید.زیرا به طور مسلم، این گروه در آینده این بار با تشکیل یک‏اتحادیه وسیع‏تر، نیروهای عرب را بر ضد اسلام شورانیده و با نقشه‏های دیگر هسته مرکزی اسلام را به خطر می‏افکندند.روی این جهت، موجودیت این گروه را صد در صد به ضرر اجتماع مسلمانان تشخیص داد، و یقین داشت که اگر این دسته از تیررس مسلمانان بیرون روند، لحظه‏ای آرام نخواهند گرفت، و مسلمانان را با خطرات بزرگی روبرو خواهند ساخت.

اگر این جهات نبود، ارضاء افکار عمومی برای سعد معاذ فوق‏العاده ارزنده بود و رئیس یک ملت (اوس) پیش از هر چیز به پشتیبانی مردمش نیازمند است، و آزردن آنها و رد سفارشهای آنان، بزرگترین لطمه‏ایست که به رئیس یک جمعیت متوجه می‏گردد.ولی او تمام این درخواستها را بر خلاف مصالح هزاران مسلمان تشخیص داد، از اینرو، نارضایتی عموم را برای خود خرید، و از حکم خرد و منطق سربرنتافت.

شاهد دقت نظر و صحت تشخیص وی اینست: هنگامی که آنها را برای اعدام می‏بردند، اسرار دل را بیرون می‏ریختند.چشم حیی بن اخطب، آتش‏افروز جنگ، موقع اعدام به رسولخدا افتاد، و چنین گفت: «من از کینه‏توزی با تو پشیمان نیستم، ولی خداوند هر کس را خوار سازد، خوار می‏گردد» . (7) سپس رو به مردم کرد و گفت: از فرمان خداوند نگران مباشید، ذلت و خواری به بنی اسرائیل از ناحیه خداوند قطعی است.

از زنان، یک تن کشته شد، زیرا او با پرتاب سنگ دست‏آس، مسلمانی را کشته بود، و از میان محکومان به اعدام، یک نفر به نام «زبیر باطا» به وسیله شفاعت مسلمانی به نام «ثابت بن قیس» بخشوده شد.زنان و فرزندان او نیز از بند اسارت بیرون آمدند و اموال او پس داده شد.چهار تن از بنی قریظه اسلام آوردند، و غنائم دشمن پس از اخراج یک پنجم که به اداره دارائی اسلام تعلق داشت، میان مسلمانان تقسیم گردید.سواره نظام سه سهم، پیاده نظام یک سهم، پیامبر اسلام خمس غنائم را به زید داد که به نجد برود و با فروش آنها اسب و سلاح و سازو برگ جنگ تهیه نماید.بدین ترتیب، غائله بنی قریظه، در نوزدهم ذی الحجه سال پنج هجرت پایان پذیرفت و آیه‏های 26 ـ 27 سوره احزاب، در مورد «بنی قریظه» نازل گردید و «سعد معاذ» که در جنگ «خندق» زخمی شده بود، پس از حادثه «بنی قریظه» با همان زخم به شهادت رسید. (8)

پی‏نوشتها:

1.در اینکه مدت محاصره مدینه چند روز طول کشید اختلاف است برخی پانزده روز و برخی بیست روز و برخی هم همان گونه که در بالا ذکر شد نزدیک به یک ماه ذکر کرده‏اند.

2.در چند حدیث آمده که جبرئیل به آن حضرت عرض کرد: ای رسول خدا آیا اسلحه جنگ را بر زمین نهاده‏ای؟ فرمود: آری، عرض کرد: اما فرشتگان هنوز اسلحه بر زمین نگذارده و هم اکنون از تعقیب لشکر قریش و همدستانشان باز می‏گردند و تو نیز به دستور خدای تعالی مأمور هستی به سوی بنی قریظه حرکت کنی، و هم اکنون ما از پیش می‏رویم و شما هم از دنبال بیایید .

3.سوره توبه، آیه .102

4.از آنجا که دشمنان اسلام برای مخدوش جلوه دادن چهره اسلام از هیچ تهمت و افترایی دریغ نکرده‏اند و از هر فرصت و وسیله‏ای برای انجام این هدف شیطانی بهره‏گیری کرده‏اند در اینجا به کشتار دستجمعی مردان یهود بنی قریظه ایراد گرفته و آن را نوعی اعمال خشونت و مخالف با رفتار انبیای الهی جلوه داده‏اند، و از این رو برخی از نویسندگان و تاریخ نویسان مسلمان نیز که کم و بیش تحت تأثیر این تبلیغات مسموم و مغرضانه قرار گرفته‏اند در صدد توجیه این عمل بر آمده و بلکه در این روایات و قتل یهود مزبور خدشه کرده و آن را مخدوش دانسته‏اند که برای نمونه می‏توانید نوشته آقای دکتر شهیدی را در تاریخ تحلیلی اسلام بخوانید و به نظر ما نیازی به این توجیهات نیست و روایات نیز معتبر است و امثال این گونه داستانها در جنگهای انبیای گذشته و از جمله حضرت موسی بن عمران (ع) نیز فراوان وجود داشته، و با توجه به دشمنیها و کارشکنیهای زیادی که یهود مزبور نسبت به اسلام و مسلمین داشته و به صورت پایگاه خطرناکی برای دشمنان اسلام در آمده بودند و قابل هیچ گونه اصلاح و انعطافی هم نبودند و در هر فرصتی خنجر خود را از پشت بر مسلمانان می‏زدند چنانکه اکنون نیز در این زمان مشاهده می‏کنیم، دلیلی برای این توجیهات و خدشه‏ها احساس نمی‏شود، که البته بحث و تحقیق بیشتر در این باره از وضع تدوین این کتاب تاریخی خارج می‏باشد.

5.متن این پیمان که رئیس بنی قریظه به نام «کعب بن اسد» ، آن را نیز امضاء کرده بود، در صفحات پیش گذشت.

6.تورات، سفر تثنیه، فصل .20

7.اما و الله ما لمت فی عداوتک و لکن من یخذل الله یخذل ـ «تاریخ طبری» ، ج 2/ .250

.8 «سیره ابن هشام» ، ج 2/250 ـ .254

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد (ص) ص 455

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:27  توسط هادی کردان  | 

شیوه قرآن در تحریم شراب

 

 

شراب و به طور کلی‏«مسکرات‏»از بزرگترین بلاهای خانمان برانداز جامعه بشری بوده و هست.در نکوهش این سم مهلک،همین اندازه کافی است،که با بزرگترین سرمایه بشر و مایه امتیاز او از سایر جانداران،که همان‏«عقل و خرد»است،سر جنگ و مبارزه دارد.سعادت انسان در پرتو خرد تامین می‏گردد،فرق انسان با سائر جانداران در همان قوای فکری است،و«الکل‏»دشمن بزرگ آن به شمار می‏رود.از این نظر،جلوگیری از نوشیدن مشروبات الکلی یکی از برنامه‏های پیامبران آسمانی بوده است.همچنین شراب،در تمام شرایع آسمانی محکوم به تحریم بوده است. (1) در شبه جزیره عربستان، میخوارگی به صورت یک بلای عمومی،یک بیماری واگیر درآمده بود،که مبارزه قطعی و اصولی با آن نیاز به طول زمان داشت.امکانات محیط و شرائط و احوال عموم عرب نیز اجازه نمی‏داد که پیامبر خدا،بدون مقدمه آن را تحریم نماید،بلکه ناچار بود بسان یک طبیب،تدریجا مزاج جامعه را آماده سازد تا مبارزه قطعی و نهائی صورت پذیرد.

از این نظر آیه‏های چهارگانه‏ای که پیرامون ابراز انزجار از شراب نازل گردیده است‏یکنواخت نیست،بلکه از مرحله ابتدائی شروع شده تا آنجا که به صورت قطعی تحریم آن را اعلام کرد.

دقت در این آیه‏ها روش تبلیغی پیامبر خدا را به ما می‏آموزد.شایسته است گویندگان و نویسندگان زبردست از این شیوه پیروی نمایند،و مبارزه با آلودگیهای اجتماعی را از همین راه تعقیب کنند.

شرط اساسی مبارزه با یک کردار ناشایست،در مرحله نخست‏بیدار کردن افکار و توجه دادن جامعه به مضار و مفاسد آن است.تا آمادگی روحی و انگیزه باطنی در جامعه نباشد،مبارزه اصولی با یک کردار ناشایست‏به طوری که خود مردم ضامن اجراء آن باشند امکان‏پذیر نیست.

از این نظر،قرآن در نخستین بار،در اجتماعی که میخوارگی جزء زندگی آنها بود. ساختن شراب از خرما و انگور را با«رزق حسن‏»(روزی نیکو)مخالف دانسته و از این طریق هشداری به افکار خفته داده است.چنانکه می‏فرماید:«و من ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سکرا و رزقا حسنا»: (2) «شما ای مردم!از خرما و انگورهم مایع مست کننده و هم رزق نیکو به دست می‏آورید».قرآن،برای نخستین بار گوشزد نمود که ساختن شراب از آنها،ارتزاق نیکو نیست،بلکه‏«ارتزاق حسن‏»آنست که آنها را به همان صورت انگور و خرما مصرف نمائید.

این آیه تکانی به افکار داد،و مزاج آلوده را آماده کرد که پیامبر بتواند پس از آن،لحن خود را شدیدتر کند و به وسیله آیه دیگر اعلام کند که نفع جزئی(مادی)شراب و قمار در برابر آن همه مضار ناچیز است.و این مطلب را با آیه یاد شده در زیر بیان نموده است:

«یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما» . (3)

«از حکم شراب و قمار از تو سئوال می‏کنند،در پاسخ آنها بگو که اگر چه در قمار و شراب استفاده جزئی مادی است ولی ضرر و گناه آنها بیشتر است‏»بدون شک،مقایسه سود و زیان از طریق برتری زیان بر سود،تنها برای مردم اندیشمند و آگاه،در ایجاد انزجار کافی است،ولی توده مردم تا نهی صریح نباشد با این شیوه از بیان،از ارتکاب عمل ناشایست‏خودداری نمی‏نمایند.

حتی‏«عبد الرحمان عوف‏»،با اینکه آیه فوق نازل شده بود،ضیافتی ترتیب داد و شرابی سر سفره حاضر نمود.حضار پس از نوشیدن شراب به نماز ایستادند.یکی از آنها آیه را در نماز غلط خواند به طوری که معنی را دگرگون ساخت،یعنی بجای «لا اعبد ما تعبدون‏» که معنای آن اینست:که ای مشرکان من بتهای شما را نمی‏پرستم،چنین خواند که:«لا اعبد ما تعبدون‏» که مفاد آن،ضد آیه یاد شده است.

این جریانها مزاجها را آماده نمود تا شرایط و اوضاع اجازه دهد که شراب لااقل در شرائط و حالات خاصی تحریم گردد.از اینرو،صریحا اعلام گردید که هیچ فرد مسلمان حق ندارد که با حالت مستی نماز بگزارد،و این تشریع الهی با این آیه اعلام گردید: «لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولوا» (4) یعنی در حال مستی نماز نخوانید تا بدانید چه می‏گوئید.

تاثیر این آیه به حدی بود که گروهی،برای همیشه میخوارگی را ترک گفتند و منطق آنها این بود،که چیزی که به نمازتان زیان می‏رساند،باید مطلقا از برنامه زندگی حذف گردد.

ولی گروه دیگر همچنان دست از کردار خود برنداشته بودند،حتی یک نفر از«انصار»با توجه به آیه یاد شده،در ضیافتی که ترتیب داده بود،میهمانان پس از صرف شراب،به جان هم افتاده و سر و دست همدیگر را شکستند،سپس شکایت‏حضور رسول خدا آوردند.خلیفه دوم که تا آن روز شراب می‏خورد،به گمان اینکه آیات گذشته کافی برای تحریم قطعی شراب نیست،دست‏به دعاء برداشت،و گفت‏«اللهم بین لنا بیانا شافیا فی الخمر»یعنی بارالها بیان صریح و قانع‏کننده‏ای برای ما نازل فرما.

ناگفته پیداست که این گونه پیشامدهای ناگوار،محیط را آماده پذیرش قطعی تحریم شراب ساخت.از اینرو،حکم صریح و نهائی حرمت‏شراب چنین نازل گردید:

«یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون‏» (5)

ای افراد با ایمان!شراب و قمار و بتان و«ازلام‏»(یک نوع بخت‏آزمائی بود)پلید و نجس‏اند،همگی از آنها اجتناب ورزید شاید رستگار شوید.

این بیان بلیغ و اکید باعث‏شد که کسانی که تا آن روز به بهانه نبودن بیان قطعی،باده‏گساری می‏کردند،از میخوارگی دوری جویند.در کتابهای سنی و شیعه وارد است که خلیفه دوم پس از استماع آیه فوق چنین گفت:«انتهینا یا رب‏»یعنی دوری و اجتناب خود را از این وقت!اعلام می‏داریم. (6)

پی‏نوشت‏ها:

1. در سال 1339 هجری شمسی،آقای دکتر«آرشه تونک‏»،دبیر کل سازمان بین المللی مبارزه با الکل به ایران آمد،از اینکه آگاه شده بود که آئین اسلام صرف مشروبات الکلی را شدیدا ممنوع کرده است‏خوشحال بود.

وی برای آشنائی با نظر اسلام درباره مواد الکلی،مایل شده بود که با رئیس مذهب شیعه در آن وقت‏حضرت آیت الله العظمی آقای بروجردی قدس الله سره،در قم مصاحبه‏ای برگزار نماید.از این نظر،به همراه یکی از پزشکان معروف تهران که از خانواده روحانی و مذهبی اصفهان است،به قم آمد و پس از کسب اجازه از محضر آیت الله بروجردی،جلسه‏ای در منزل معظم له منعقد گردید.

در آن جلسه حضرت استاد علامه طباطبائی حضور داشت،و نگارنده و پدر بزرگوارم حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج میرزا محمد حسین خیابانی(دام ظله) نیز پیش از ورود آقایان برای زیارت حضرت آیت الله،شرفیاب شده بودیم و قهرا در جلسه شرکت نمودیم.

نخستین سؤال دکتر این بود که چرا اسلام،صرف مشروبات الکلی را ممنوع ساخته است.حضرت آیت الله،از میان علل و اسرار مختلفی که در تحریم شراب موجود است،فقط به این نکته تکیه کرد که:الکل نابود کننده عقل و خرد است،که مایه امتیاز انسان با دیگر موجودات است،چنانکه در بالا توضیح داده شده است.

2. سوره نحل/67.

3. سوره بقره/219.

4. سوره نساء/44،و نیز به‏«سنن ابی داود»،ج 2/128،مراجعه کنید.

5. سوره مائده/90.

6. «مستدرک‏»،ج 4/143،«روح المعانی‏»،ج 7/15.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 99

نویسنده: جعفر سبحانی

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:0  توسط هادی کردان  | 

حرمت‏شرب خمر

 

 

جمعی از اهل تاریخ و بسیاری از مفسرین در خلال حوادث سال چهارم هجرت، داستان تحریم شراب و حرمت‏خمر را نوشته‏اند و معتقدند که شراب در این سال حرام شد و پیش از آن حرمتی نداشته و آیاتی هم که درباره آن نازل شده بود حمل بر کراهت کرده‏اند. اما با توجه به تمامی آیات و احادیثی که درباره شراب و گناه آن در قرآن کریم و روایات وارد شده این مطلب بخوبی استفاده می‏شود که خدای تعالی در ضمن همان آیاتی که در مکه بر پیغمبر نازل شد و پیش از هجرت، شراب را بر مسلمانان حرام کرده و اساسا حرمت‏شراب مانند حرمت زنا و عادات زشت دیگری که در مردم آن زمان مرسوم بوده از همان آغاز دعوت رسول خدا میان مردم مکه و قریش معروف بوده و آن را جزء قوانین و دستورهای دین اسلام و آیین تازه‏ای که محمد(ص) آورده بود می‏دانستند تا آنجا که ابن هشام در سیره خود می‏نویسد:

تنها چیزی که مانع اسلام اعشی شاعر معروف عرب گردید همین موضوع حرمت‏شراب بود و شرح آن را چنین نگاشته است که گوید:

پس از بعثت رسول خدا(ص)هنگامی که آن حضرت در مکه بود اعشی به قصد تشرف به دین اسلام و ایمان به پیغمبر از میان قبیله خود حرکت کرده به سوی مکه آمد و قصیده‏ای طولانی نیز در مدح آن حضرت سروده بود و چون به پشت دروازه مکه رسید به یکی از قرشیان برخورد کرد و آن مرد قرشی از او پرسید: به کجا می‏روی؟

گفت: به مکه می‏روم تا به محمد ایمان بیاورم.

مرد قرشی(که دید اگر اعشی مسلمان شود با معروفیتی که دارد اشعار و زبان او کمک شایانی به پیشرفت اسلام خواهد کرد برای آنکه او را از این کار منصرف سازد)بدو گفت:

- محمد زنا را حرام کرده!

اعشی گفت: به خدا سوگند مرا به آن عمل نیازی نیست.

مرد قرشی گفت: او شراب را نیز حرام کرده؟!اعشی فکری کرد و گفت: اما این یکی چیزی است که به خدا سوگند من هنوز به طور کامل بهره خود را از آن نگرفته‏ام و با این ترتیب پس امسال را من باز می‏گردم و تا سال دیگر بهره خود را از شراب می‏گیرم و چون سال دیگر شد به نزد محمد می‏آیم و مسلمان می‏شوم.

این سخن را گفت و به خانه خود بازگشت و تصادفا همان سال مرگش فرا رسید و توفیق آن را نیافت که سال دیگر به نزد آن حضرت بیاید و مسلمان شود و علاقه به شراب مانع اسلام او گردید.

و با توجه به این داستان معلوم می‏شود موضوع حرمت‏شراب در اسلام پیش از هجرت نیز زبانزد مردم بود تا جایی که دشمنان اسلام نیز آن را می‏دانسته‏اند، منتهی اگر بعضی از مسلمانان در اثر علاقه زیاد و یا عادت شدیدی که نسبت‏به شراب داشته‏اند، آن را می‏نوشیدند و برای سر و صورت دادن به این عمل خود اجتهادی هم درباره لفظ‏«اثم‏»کرده و آن را حمل بر کراهت کرده‏اند تا اینکه دستور اکید و صریحی در حرمت و نهی از شرب آن آمد مانند آیه 90 سوره مائده، این عمل مسلمانان و اجتهاد آنان را نمی‏توان به حساب قرآن و اسلام گذارد، چنانکه در موضوع روزه نیز در آغاز، مجامعت‏با زنان در شب حرام بود ولی گروهی از جوانان و افراد دیگری که غریزه جنسی در آنها قوی بود نتوانستند خودداری کنند و به تعبیر قرآن کریم به خود خیانت کردند تا آنکه آن حکم منسوخ گردید.

و شاهد بر اینکه شراب از آغاز بعثت رسول خدا(ص)حرام بوده و هیچ گاه در اسلام عنوان مباح و حلال نداشته است، روایات زیادی است که در کتاب شریف کافی و تهذیب و کتابهای دیگر حدیثی از ائمه بزرگوار دین(ع)رسیده که از آن جمله حدیثی است که کلینی(ره)و شیخ طوسی از امام باقر(ع)روایت کرده‏اند که آن حضرت فرمود:

«خدای تعالی هیچ پیغمبری را به نبوت مبعوث نفرمود جز آنکه در علم خدا چنین بود که چون دین او را کامل نمود حرمت‏خمر و شراب در آن دین بود و شراب همیشه حرام بوده است. . . »و در حدیث دیگری که کلینی(ره)از علی بن یقطین روایت کرده این گونه است که مهدی عباسی از حضرت موسی بن جعفر(ع)حکم شراب را پرسید: که آیا شراب در کتاب خدا حرام شده است؟با اینکه مردم از آیات شراب نهی می‏فهمند نه حرمت؟ امام(ع)با قاطعیت فرمود: آری در کتاب خدا حرام شده. پرسید: در کجای کتاب خدا حرام شده؟حضرت فرمود: در آنجا که خدا فرمود:

«قل انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغی بغیر الحق. . . » (1) و به دنبال آن امام(ع)فرمود: منظور از«اثم‏»در این آیه که خدا آن را صریحا حرام فرموده شراب است‏به دلیل آنکه در جای دیگر فرمود: «یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما» (2) تا به آخر حدیث.

و با توجه به اینکه آیه اول در سوره اعراف آمده و آن سوره در مکه نازل شده بخوبی تفسیر آیه دوم را که در سوره بقره و در مدینه نازل شده است می‏کند، و به هر صورت از مجموع آیات و روایات بخوبی فهمیده می‏شود که حرمت‏شراب از احکام معروف اسلام بوده و در همان آغاز بعثت، رسول خدا(ص)به دستور خدای تعالی آن را حرام کرده، منتهی برخی از مسلمانان که نمی‏توانستند از آن دست‏بردارند بر خلاف دستور اسلام و با اجتهادی که پیش خود در معنای کلام خدا می‏کردند آن را می‏نوشیدند تا وقتی که با شدت و تهدید بیشتری آیه سوره مائده آمد و دیگر نتوانستند به کار خلاف خود ادامه بدهند و به قول معروف در مقابل نص اجتهاد کنند.

پی‏نوشت‏ها:

1. سوره اعراف، آیه 23.

2. سوره بقره، آیه 219.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 409

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:57  توسط هادی کردان  | 

غزوه دومة الجندل

 

 

دومة الجندل نام جایی بوده در سر راه عراق و شام و نزدیکی مرزهای روم شرقی در آن زمان، که گروهی از اعراب بادیه نشین در آنجا سکونت داشتند و فاصله‏اش تا مدینه پانزده روز بوده.

به رسول خدا(ص)خبر رسید که اعراب مزبور در صدد حمله به مدینه و جنگ با مسلمانان هستند و بدین منظور لشکری تهیه کرده‏اند، پیغمبر اسلام گروهی از مسلمانان را برداشته و به عزم جنگ و سرکوبی آنها، این راه طولانی و خشک و سوزان را پیمود ولی با دشمن برخورد نکرد، زیرا وقتی از آمدن لشکر اسلام با خبر شدند رعب و وحشتی در دلشان افتاد و اموال زیادی را به جای گذاشته و فرار کردند و مسلمانان وقتی رسیدند که از دشمن اثری نبود و از این رو اموال ایشان به عنوان غنیمت نصیب مسلمانان گشته و پیروزمندانه به مدینه بازگشتند و ضمنا با پیمودن این راه طولانی و بی آب و گرمای سخت، طاقت و تحمل آنان را در این گونه مسافرتهای جنگی نیز نشان داد و نفوذ اسلام را تا مرزهای روم شرقی بسط و توسعه داد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 408

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:56  توسط هادی کردان  | 

غزوه بدر صغری

 

 

پیش از این در دنباله داستان جنگ احد ذکر شد که چون ابو سفیان می‏خواست از مدینه به مکه بازگردد فریاد زد: وعده ما و شما سال دیگر در بدر!

و پیغمبر(ص)نیز دستور داد پاسخ او را بدهند و آمادگی خود و مسلمانان را برای این جنگ به او اعلام کنند.

و چون موعد مزبور فرا رسید ابو سفیان با مشکلات زیادی که در پیش داشت آماده حرکت‏به سوی بدر شد و به گفته برخی از مورخین برای آنکه رسول خدا(ص)را از آمدن بدان سو بترساند و به وسیله‏ای این جنگ را به تاخیر اندازد به نعیم بن مسعود اشجعی که از مکه عازم مدینه بود گفت:

نعیم!می‏توانی پیغامی از من برای محمد ببری و کاری را که می‏گویم انجام دهی و من در عوض فلان مبلغ به تو بدهم!نعیم پرسید: چه پیغامی و چه کاری است؟ابو سفیان گفت: من با محمد و یارانش قرار جنگ در این وقت گذارده‏ام و امسال خشکسالی است و این کار برای ما زیانبار است، اما از آن سو می‏ترسم محمد و یارانش روی وعده‏ای که داریم به بدر بیاید و چون ببیند ما نیامده‏ایم بر ما دلیر شوند و از نظر سایر قبایل و عربهای دیگر نیز آمدن آنها و نرفتن ما صورت خوبی ندارد، از این رو می‏خواهم تو به یثرب بروی و به هر زبانی که می‏توانی و به هر ترتیبی که می‏دانی این جنگ را به تاخیر اندازی!

نعیم به مدینه آمد و خدمت پیغمبر اسلام رسید و آنچه توانست درباره اهمیت لشکر قریش و اسلحه و افراد سپاه فراوان آنها برای آن حضرت نقل کرد و می‏خواست‏با این سخنان دروغ، آن حضرت را به نحوی از حرکت‏به سوی بدر منصرف سازد، اما رسول خدا(ص)فرمود: قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست من به جنگ او خواهم رفت اگر چه هیچکس با من نیاید و سپس پرچم جنگ را بسته و به دست علی(ع)داد و با یک هزار و پانصد نفر از مسلمانان از مدینه خارج شد و ده‏اسب نیز همراه داشتند.

و چون در بدر صغری (1) گروههای زیادی از قبایل عرب برای داد و ستد و تجارت و سایر امور اجتماعی جمع می‏شدند مسلمانان اموال تجارتی و کالاهای زیادی نیز همراه خود برداشتند تا در صورت امکان آنها را به فروش رسانده و به وسیله آن تجارتی نیز بکنند.

ابو سفیان نیز با دو هزار نفر سرباز و پانصد اسب از مکه خارج شد و تا«مر الظهران‏» (2) پیش رفت اما در آنجا سران لشکر را جمع کرده گفت:

باز گردید که امسال به واسطه خشکسالی مصلحت نیست ما جنگ کنیم، و جنگ در سالی باید باشد که حیوانات بتوانند از سبزی صحرا و برگ درختان بخورند و شما نیز از شیر آنها استفاده کنید.

به همین بهانه پس از چند روز گردش و خوشگذرانی و نوشیدن شراب آنها را به مکه بازگرداند و قریش که چنان دیدند به عنوان سرزنش آنها را«جیش السویق‏»یعنی لشکر سویق (3) - نامیدند و گفتند: شما فقط برای خوردن سویق به این سفر رفتید.

رسول خدا(ص)نیز با مسلمانان روز اول ذی قعده به بدر رسیدند و به انتظار آمدن ابو سفیان هشت روز آنجا ماندند و مسلمانان هر روز در بازار بدر حاضر می‏شدند و کالاهای تجارتی خود را فروخته و از این راه سود مالی فراوانی به دست آوردند و پس از هشت روز با تمام شدن بازار بدر آنها نیز به سوی مدینه بازگشتند و از نظر سیاسی هم مانند لشکریان فاتح در جنگ، به مدینه آمدند زیرا دشمن از ترس آنها در وعده‏گاه حاضر نشده بود. از این رو عظمت تازه‏ای در نظر عربها و قبایل اطراف پیدا کردند و آثار شکست احد را محو ساختند، و در برخی از تواریخ آمده که صفوان بن امیة پیش ابو سفیان رفت و زبان به ملامت و سرزنش اوگشوده گفت:

این چه کاری بود کردی؟با اینان وعده جنگ گذاردی و تخلف کردی و همین سبب دلیری و نیروی آنها می‏گردد، و از این رو مشرکان قریش در صدد جنگ تازه‏ای بر آمده و به تهیه لشکر و اسلحه برای جنگ احزاب پرداختند، و به گفته برخی از مورخین پس از مراجعت رسول خدا(ص)از بدر صغری شخصی به نام معبد بن ابی معبد خزاعی که در بدر حاضر بود و لشکر اسلام را مشاهده کرده بود به سرعت‏خود را به مکه رسانده و کثرت سپاه مسلمانان را که در بدر بودند به اطلاع قریش رساند، و آنها را به فکر انداخت تا از قبایل اطراف و همدستان خود کمک بگیرند و از سران قریش و ثروتمندان و بلکه افراد معمولی نیز درخواست کمک مالی کنند و تا جایی که مقدور بود اسلحه و سرباز تهیه کرده و جنگ احزاب را با آن سپاه مجهز به راه اندازند.

پی‏نوشت‏ها:

1. بدر صغری نام بازاری بوده که از آغاز ذی قعده تا هشتم آن ماه بازار مزبور در بدر تشکیل می‏شد و مانند بازارهای دیگر عرب در آن چند روز مرکز داد و ستد و سرودن اشعار و خطبه‏ها و اظهار فضل قبایل و افراد بوده است.

2. نام جایی است در نزدیکی مکه.

3. سویق به معنای آرد و شراب هر دو آمده است و شاید معنای دوم مناسبتر باشد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 406

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:55  توسط هادی کردان  | 

وفات فاطمه بنت اسد

 

 

در همین سال فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین علی(ع)از دنیا رفت، و گذشته از امیر المؤمنین، رسول خدا(ص)نیز در مرگ او بسیار متاثر و غمگین شد، زیرا فاطمه در تربیت و کفالت رسول خدا(ص)با ابو طالب شریک بود تا آنجا که پیغمبر خدا او را مادر خطاب می‏کرد. صرفنظر از کمال ایمان و استقامتی که در دین داشت و برای اثبات آن همین فضیلت‏برای فاطمه کافی است که بیشتر اهل حدیث و تاریخ در داستان ولادت امیر المؤمنین(ع)از یزید بن قعنب روایت کرده‏اند که گوید:

روزی با عباس بن عبد المطلب و جمعی دیگر در کنار خانه کعبه نشسته بودیم فاطمه بنت اسد که به علی حامله بود و آثار درد زاییدن در او ظاهر شده بود بدانجا آمد و گفت:

«رب انی مؤمنة بک و بما جاء من عندک من رسل و کتب، و انی مصدقة بکلام جدی ابراهیم الخلیل و انه بنی البیت العتیق فبحق الذی بنی هذا البیت و بحق‏المولود الذی فی بطنی لما یسرت علی ولادتی‏»

[خدایا من به تو ایمان دارم و به همه پیغمبران و کتابهایی که از نزد تو آورده‏اند مؤمن هستم و سخن جدم ابراهیم خلیل را که پایه و بنای این خانه کهن را پی‏ریزی کرد تصدیق و گواهی دارم، پس به حق همان بزرگوار که این خانه را بنا کرد و به حق این مولودی که در رحم دارم کار ولادت او را بر من آسان گردان. ]

گوید: در این وقت دیدم دیوار خانه شکافته شد و فاطمه به درون آن رفت و سپس دیوار به هم آمد مانند آنکه اصلا شکافته نشده و پس از سه روز فاطمه در حالی که مولود جدیدی در دست داشت‏بیرون آمد. . . تا به آخر حدیث.

و روایات دیگری که در این باره در کتابهای حدیث و تاریخ آمده و ان شاء الله تعالی در تاریخ زندگانی امیر المؤمنین(ع)مذکور خواهد شد.

و از ابن عباس روایت‏شده که گوید: چون فاطمه بنت اسد از دنیا رفت علی(ع)گریان شد و به نزد رسول خدا(ص)آمده جریان را به عرض رسانید، پیغمبر نیز گریست و پیراهن خود را از تن بیرون آورده به علی داد و فرمود:

این جامه را بگیر و به زنان بگو او را به خوبی غسل دهند و در این جامه کفن کنند تا من بیایم، و پس از ساعتی آن حضرت بیامد و بر جنازه فاطمه نماز گزارد، سپس داخل قبر شد و در قبر او خوابید آن گاه بیرون آمد و دستور داد او را دفن کنند و با دست‏خود خاک روی قبر او ریخت و در حق او دعا کرده گفت:

«اللهم ثبت فاطمة بالقول الثابت، رب اغفر لامی فاطمة بنت اسد و وسع علیها مدخلها بحق نبیک و الانبیاء الذین من قبلی لانک ارحم الراحمین‏».

[خدایا فاطمه را به گفتار ثابت و محکم پایدار بدار، پروردگارا مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز، و جایگاهش را بر وی وسیع و فراخ گردان به حق پیامبرت و پیامبران گذشته‏ات که پیش از من بوده‏اند که براستی تو مهربانترین مهربانانی. ]

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 404

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:54  توسط هادی کردان  | 

ولادت امام حسین(ع)

                        

                                  

 

در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خدای تعالی مولود جدیدی از فاطمه زهرا(س)به رسول خدا(ص)و علی بن ابیطالب(ع)عنایت فرمود و نام او را حسین گذاردند و چون روز هفتم ولادت آن حضرت شد گوسفندی برای او عقیقه کردند و سر او را تراشیده و به وزن موی آن حضرت، نقره صدقه دادند.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 404

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:51  توسط هادی کردان  | 

غزوه ذات الرقاع

 

 

پس از کوچ کردن بنی النضیر مدینه آرامشی پیدا کرد و منافقین نیز از نظر سیاسی شکست‏خورده و دست و پای خود را جمع کردند و رسول خدا(ص)در فکر سر و صورت دادن به وضع مسلمانان و اسلام نوبنیادی بود که از سوی دشمن ضربه خورده و ترمیم آن احتیاج به آرامش داشت. در این حال خبر به آن حضرت دادند که قبیله غطفان در صدد جنگ با مسلمانان و تهیه لشکر برای این کار هستند.

رسول خدا(ص)روی وحی الهی با چهارصد تن و یا بیشتر از یاران خود برای مقابله و جنگ با آنها از مدینه حرکت کرد، و چون به سرزمین دشمن رسید مردان قبیله مزبور که نیروی مقاومت و جنگ با مسلمانان را در خود نمی‏دیدند گریخته و به کوهها پناه بردند و گروهی از زنان و اثاث و اموالشان به دست مسلمانان افتاد، و غنیمت زیادی به دست آوردند پیغمبر اسلام و همراهان برای اینکه از تعقیب و حمله دشمن اطمینان حاصل کنند مقداری در آن سرزمین ماندند و چون اطمینان پیدا کردند به سوی مدینه بازگشتند.

در همین جنگ و مدت توقف در آن سرزمین بود که برای نخستین بار دستور نماز خوف آمد و طبق آن دستور، مسلمانان در وقت‏خواندن نماز پشت‏سر رسول خدا(ص)به دو دسته تقسیم شدند، دسته‏ای برای پاسداری لباس جنگ پوشیده و در برابر دشمن ایستادند، و دسته دیگر برای نماز آماده شدند و رکعت اول را با آن حضرت خوانده و رکعت دوم را فرادی و بسرعت تمام کرده به جای دسته اول آمدند و آن دسته دیگر خود را به رکعت دوم نماز رسول خدا(ص)رسانده و رکعت دوم رانیز به صورت فرادی خوانده و خود را به سلام امام رساندند، به شرحی که در کتابهای فقهی ذکر شده.

نمونه‏ای از علاقه مسلمانان به نماز

در این جنگ زنی از قبیله دشمن به دست مسلمانان اسیر شد و چون شوهر آن زن از اسارت همسرش مطلع گردید به تعقیب لشکر مسلمانان حرکت کرد تا تلافی کرده دستبردی به مسلمانان بزند، یا احیانا و اگر بتواند انتقام گرفته یکی از آنها را به اسارت برده یا به قتل برساند. لشکر مسلمانان به دره‏ای رسیدند و چون شب فرارسید فرود آمدند. پیغمبر فرمود: کیست که امشب ما را نگهبانی و حراست کند؟

عمار بن یاسر از مهاجرین، و عباد بن بشر یکی از انصار مدینه این کار را به عهده گرفتند و هر دو به دنبال ماموریت‏به دهانه دره رفتند.

و چون بدانجا رسیدند با یکدیگر قرار گذاردند تا شب را دو قسمت کنند و هر کدام قسمتی بخوابند و آن دیگری نگهبانی کند، نیمه اول سهم عباد بن بشر شد که نگهبانی کند و عمار بن یاسر بخوابد عمار خوابید و عباد بن بشر به نماز ایستاد، طولی نکشید که همان مرد مشرک - که به تعقیب همسرش آمده بود - سر رسید و از دور که نگاه کرد شخصی را دید که همانند ستونی سرپا ایستاده برای اینکه مطمئن شود او انسان ست‏یا نه، تیری به طرف او انداخت. تیر آمد و بر بدن عباد خورد ولی نمازش را قطع نکرد و تیر را از بدنش کشید و به نماز ادامه داد آن مرد تیر دوم را رها کرد آن تیر هم به بدن عباد خورد ولی نمازش را قطع نکرده و آن را از بدن خود کشید و ادامه به نماز داد و چون تیر سوم به بدنش خورد به رکوع و سجده رفت و نمازش را تمام کرده عمار را از خواب بیدار نمود و بدو گفت:

برخیز که من دیگر قدرت اینکه روی پا بایستم ندارم، عمار از جا برخاست و مرد مشرک که دانست آنها دو نفر هستند فرار کرد.

عمار نگاهش به بدن عباد افتاد و او را غرق خون دید و چون جریان را پرسید به عباد گفت: چرا تیر اول را که خوردی مرا بیدار نکردی؟عباد گفت: سوره‏ای از قرآن می‏خواندم که دلم نیامد آن را قطع کنم (2) ولی وقتی دیدم تیرها پی در پی می‏آید به رکوع رفتم و نماز را تمام کردم. و به خدا سوگند اگر ترس این نبود که در انجام دستور رسول خدا(ص)کوتاهی کرده باشم و دشمن دستبردی بزند به هیچ قیمتی حاضر نبودم نمازم را قطع کنم اگر چه نفسم قطع شود و جان بر سر این کار بگذارم.

پی‏نوشت‏ها:

1. رقاع جمع رقعه به معنای قطعه و تکه است، و در اینکه چرا این غزوه به این نام موسوم گردید وجوهی گفته‏اند.

یک. گویند: چون هوا بسیار گرم بود مسلمانان به پاهای خود تکه‏هایی از پارچه بسته بودند تا از گرما صدمه نبینند.

دو. گفته‏اند: در این سفر پاهای سربازان اسلام زخم شد و هر کس به زخم پای خود پارچه‏ای بست.

سه. برخی گویند: مسیری که مسلمانان عبور کردند دارای سنگهای الوان بود و هر قسمتی از این سنگها به رنگی بود.

چهار. برخی گفته‏اند: رقاع اسم درختی و یا نام کوهی نزدیک مدینه بوده که مسلمانان در این سفر از کنار آن عبور کردند. 5. ذات الرقاع نام جایی است که در آن نقطه با دشمن یعنی قبیله غطفان برخورد کردند. 6. نام درختی بوده که مورد پرستش اعراب آن زمان بود و هر کس برای قضای حاجتش کهنه‏ای به آن بسته بود و به همین جهت آن را ذات الرقاع می‏گفتند و جنگ در نزدیکی آن اتفاق افتاده.

2. در برخی از تواریخ است که گفت: سوره کهف را می‏خواندم.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 402

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:14  توسط هادی کردان  | 

ازدواج پیامبر با ام سلمه

 

 

رسول خدا(ص) ام سلمه را نیز با اینکه زنی بیوه و دارای دو کودک بود، چون شوهرش ابو سلمه - به شرحی که پیش از این گفته شد - در اثر زخمی که در جنگ احد برداشت‏به شهادت رسید، او را به عقد خویش در آورد، و ضمن سرپرستی از آن زن با ایمان و محترم، سرپرستی و تربیت دو کودک یتیم او را نیز که از ابو سلمه به جای‏مانده بود به عهده گرفت.

و از روایاتی که در دست هست معلوم می‏شود که ازدواج با ام سلمه پس از مرگ زینب دختر خزیمه صورت گرفت و رسول خدا(ص)او را در اتاق زینب جای داد.

فضایل ام سلمه

ام سلمه گذشته از سابقه‏ای که در اسلام داشت و از جمله زنانی است که با شوهرش ابو سلمه به حبشه هجرت کرد و پس از ورود به مکه نیز آزارها از دست مشرکین کشید از نظر فهم و عقل نیز گوی سبقت را از دیگران ربوده بود، و ابن حجر عسقلانی در ترجمه او گوید:

سخنی را که او در جنگ حدیبیه به رسول خدا(ص)عرض کرد دلیل بر وفور عقل و صوابدید رای و نظر اوست - که ان شاء الله در جای خود مذکور خواهد شد - .

ام سلمه از زنان بزرگی است که صرفنظر از افتخار همسری با رسول خدا(ص)در ایمان به خدا و روز جزا و پیروی از دستورهای پیغمبر بزرگوار اسلام به مرتبه والایی رسید و پس از خدیجه کبری(س)در میان همسران پیغمبر از همگان گوی سبقت را در فضل و کمال ربوده و پس از رحلت آن حضرت نیز با اینکه عمری طولانی کرد و آخرین همسر رسول خدا(ص)بود که از دنیا رفت تا زنده بود حرمت‏خود و پیغمبر را نگاه داشته و کاری که مخالف شان بانوی بزرگی چون او بود از وی دیده نشد و بحق‏«ام المؤمنین‏»بود و شایستگی چنین افتخار و نام بزرگی را داشت و حتی اگر عمل خلافی از سایر همسران آن حضرت می‏دید در صدد جلوگیری و پند و اندرز آنان نیز بر می‏آمد، چنانکه هنگامی که عایشه خواست‏به بصره و جنگ جمل برود او را موعظه کرد و از این کار نهی نمود و عایشه نیز با اینکه سخنان او را تصدیق کرد و قبول نمود اما سرانجام وسوسه شیطانی کار خود را کرد و او را به میدان جنگ کشانید. (1)

ام سلمه همان بانوی محترمی است که به نقل محدثین شیعه و سنی آیه تطهیر درخانه او نازل شد و سخن او با رسول خدا(ص)و عایشه مشهور است.

و افتخار دیگر ام سلمه این است که چند سال، بزرگترین بانوی اسلام حضرت فاطمه زهرا(س)را سرپرستی و خدمتگزاری کرده و از هیچ گونه فداکاری در راه او و شوهرش امیر المؤمنین(ع)خودداری و دریغ ننموده است تا آنجا که همه می‏دانیم در مورد فدک - با همه خطری که برای ام سلمه داشت - به نزد ابو بکر رفته و به نفع عصمت کبری حضرت زهرا(س)گواهی داد، و به همین سبب مورد خشم دستگاه خلافت قرار گرفت و به همین جرم!یک سال حقوق او را از بیت المال قطع کردند.

بالاخره ام سلمه یکی از نزدیکان خاندان بزرگوار رسول خدا(ص)و امین و دایع و حافظ اسرار ایشان بوده است، چنانکه طبق نقل صفار در کتاب بصائر الدرجات امیر المؤمنین(ع)هنگام سفر عراق ودایع امامت را که نزد وی بود به او سپرد و پس از وی امام حسن و امام حسین(ع)نیز این کار را کردند.

و داستان مشت‏خاکی را که امام حسین(ع)هنگام سفر عراق به وی داد و فرمود: آن را در شیشه‏ای نگهداری کن تا هر وقتی که دیدی مبدل به خون شد بدان که من کشته شده‏ام معروف و مشهور است و مرگ ام سلمه در سال 62 هجری پس از مراجعت اهل بیت از شام، در مدینه اتفاق افتاد.

پی‏نوشت:

1. برای تحقیق بیشتر می‏توانید به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در ذیل سخن امیر المؤمنین(ع)که فرمود: «ان النساء نواقص الایمان. . . »مراجعه فرمایید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 399

نویسنده: رسولی محلاتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:13  توسط هادی کردان  | 

ازدواج پیامبر با زینب دختر خزیمه

 

 

زینب همسر عبیدة بن حارث بن عبد المطلب بود و شوهرش که عمو زاده رسول خدا(ص)نیز بود در جنگ بدر - به شرحی که مذکور شد - زخم گرانی برداشت و در مراجعت‏به شهادت رسید و زینب در مدینه بی سرپرست ماند و از آنجا که از نظر نسب بزرگ زاده بود و خود نیز در شهر مکه به جود و سخاوت و دستگیری از بینوایان مشهور و در ردیف سخاوتمندان زنان جاهلیت‏به شمار می‏رفت تا جایی که او را«ام المساکین‏»و مادر بینوایان نامیده بودند، از این رو پس از شهادت عبیده با رنج و اندوه بسیاری در مدینه روزهای پیری را پشت‏سر می‏گذار