تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     هجرت پیامبر اکرم(ص) به مدینه
 

 

با پیشرفت‏سریع اسلام در شهر یثرب، مقدمات هجرت رسول خدا(ص)و مسلمانان مکه بدان شهر فراهم شد. زیرا مشرکین مکه روز به روز دایره فشار و شکنجه را به مسلمانان تنگتر کرده و آنها را بیشتر می‏آزردند تا جایی که به گفته مورخین بعضی را از دین خارج کردند.

رسول خدا(ص)نیز در مشکل عجیبی گرفتار شده بود از طرفی ابیطالب و خدیجه دو پشتیبان و حامی داخلی و خارجی خود را از دست داده و این دو حادثه دشمنان را نسبت‏بدان حضرت بی باک‏تر و جسورتر ساخته بود و از طرف دیگر دیدن و شنیدن این مناظر رقتباری را که مشرکین نسبت‏به پیروانش انجام می‏دادند طاقتش را کم کرده و از جانب خدای تعالی نیز مامور به تحمل و صبر می‏بود.

نفوذ اسلام در شهر یثرب فرج و گشایش بزرگی برای رسول خدا(ص)و مسلمانان بود و پیغمبر خدا(ص)به مسلمانان دستور داد هر یک از شما که تحمل آزار اینان را ندارد به نزد برادران خود که در شهر یثرب هستند، برود.

نخستین مهاجر

پس از این دستور نخستین خانواده‏ای که عازم هجرت به شهر یثرب گردیدند، ابو سلمه بود که از آزار مشرکین به تنگ آمده بود و قبلا نیز یک بار به حبشه هجرت کرده بود. پس از این رخصت همسرش ام سلمه را(که بعدها به همسری‏رسول خدا(ص)درآمد)با فرزندش سلمه برداشت تا به سمت‏یثرب حرکت کند.

قبیله ام سلمه - یعنی بنی مغیره - همین که از ماجرا با خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند: ما نمی‏گذاریم ام سلمه را با خود ببری و ابو سلمه هر چه کرد نتوانست آنها را قانع کند و همسرش را همراه ببرد و سرانجام ناچار شد ام سلمه را با فرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهایی از مکه خارج شود.

از آن سو قبیله ابو سلمه - یعنی بنی عبد الاسد - وقتی شنیدند فرزند ابو سلمه در قبیله بنی مغیره است پیش آنها آمده گفتند: ما نمی‏گذاریم فرزندی که به ما منتسب است در میان شما بماند و پس از کشمکش زیادی که کردند دست‏سلمه را گرفته و به همراه خود بردند.

ام سلمه نقل کرده: که این ماجرا نزدیک به یک سال طول کشید و در طول این مدت کار روزانه من این بود که هر روز صبح از خانه بیرون می‏آمدم و در محله ابطح می‏نشستم و تا غروب در فراق شوهر و فرزندم گریه می‏کردم تا روزی یکی از عمو زادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقتبار مرا مشاهده کرد پیش بنی مغیره رفت و به آنها گفت: این چه رفتار ناهنجاری است؟چرا این زن بیچاره را آزاد نمی‏کنید، شما که میان او و شوهر و فرزندش جدایی انداخته‏اید؟

اعتراض او سبب شد تا مرا رها کرده گفتند: اگر می‏خواهی پیش شوهرت بروی آزادی!

بنی عبد الاسد نیز با اطلاع از این جریان سلمه را به من برگرداندند، و من هم سلمه را برداشته با شتری که داشتم تنها به سوی مدینه حرکت کردم و به خاطر تنهایی و طول راه، ترسناک و خایف بودم ولی هر چه بود از توقف در مکه آسانتر بود، و با خود گفتم که اگر کسی را در راه دیدم با او می‏روم.

چون به تنعیم(دو فرسنگی مکه)رسیدم به عثمان بن طلحه - که در زمره مشرکین بود - برخوردم و او از من پرسید: ای دختر ابا امیه به کجا می‏روی؟

گفتم: به یثرب نزد شوهرم!

پرسید: آیا کسی همراه تو هست؟گفتم: جز خدای بزرگ و این فرزندم سلمه دیگر کسی همراه من نیست. عثمان فکری کرد و گفت: به خدا نمی‏شود تو را به این حال واگذارد، این جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته به سوی مدینه به راه افتاد و به خدا سوگند تا به امروز همراه مردی جوانمردتر و کریمتر از او مسافرت نکرده بودم، زیرا هر وقت‏به منزلگاهی می‏رسیدیم شتر مرا می‏خواباند و خود به سویی می‏رفت تا من پیاده شوم، و چون پیاده می‏شدم می‏آمد و افسار شتر مرا به درختی می‏بست و خود به زیر درختی و سایبانی به استراحت می‏پرداخت تا دوباره هنگام سوار شدن که می‏شد می‏آمد و شتر مرا آماده می‏کرد و به نزد من می‏آورد و می‏خواباند و خود به یک سو می‏رفت تا من سوار شوم و چون سوار می‏شدم نزدیک می‏آمد و مهار شتر را می‏گرفت و راه می‏افتاد، و به همین ترتیب مرا تا مدینه آورد و چون به‏«قباء»رسیدیم به من گفت: برو به سلامت وارد این قریه شو که شوهرت ابا سلمه در همین جاست. این را گفت و خودش از همان راهی که آمده بود به سوی مکه بازگشت.

به ترتیبی که گفته شد مسلمانان به طور انفرادی و دسته دسته مهاجرت به یثرب را آغاز کردند و البته این مهاجرتها نیز غالبا در خفا و پنهانی انجام می‏شد و اگر مشرکین مطلع می‏شدند که فردی یا خانواده‏ای قصد مهاجرت دارند از رفتن آنها جلوگیری می‏کردند و حتی گاهی به دنبال آنان تا مدینه می‏آمدند و با حیله و نیرنگ آنها را به مکه باز می‏گردانند، چنانکه ابن هشام در اینجا نقل می‏کند که عیاش بن ابی ربیعه به همراه عمر به مدینه آمد و چون ابو جهل و حارث بن هشام که از نزدیکان او بودند از مهاجرت او مطلع شدند، به تعقیب او از مکه آمدند و برای اینکه او را حاضر به بازگشت کنند بدو گفتند: مادرت از هجرت تو سخت پریشان و ناراحت‏شده تا جایی که نذر کرده است تا تو را نبیند سرش را شانه نزند و زیر سقف و سایه نرود؟

عیاش دلش به حال مادر سوخت و آماده بازگشت‏شد و با اینکه عمر به او گفت: اینان می‏خواهند تو را گول بزنند و حیله‏ای است که برای بازگرداندن تو طرح کرده‏اند ولی عیاش قانع نشد و به همراه آن دو از مدینه بیرون آمد و هنوز چندان از شهر دورنشده بودند که آن دو عیاش را سرگرم ساخته و بر وی حمله کردند و دستگیرش نموده با دستهای بسته وارد مکه‏اش ساختند و در جایی او را زندانی کرده و تحت‏شکنجه و آزارش قرار دادند تا اینکه مجددا وسیله‏ای فراهم شد و او به مدینه آمد.

مصادره اموال

روز به روز بر تعداد مهاجرین افزوده می‏شد و تدریجا مکه داشت از مسلمانان خالی می‏گردید. مشرکین با خطر تازه‏ای مواجه شده بودند که پیش بینی آن را نمی‏کردند زیرا تا به آن روز فکر می‏کردند با شکنجه و تهدید و اذیت و آزار می توان جلوی پیشرفت اسلام را گرفت، اما با گذشت زمان دیدند که این شکنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوی تبلیغات رسول خدا(ص)را بگیرد. در آغاز مهاجرت افراد تازه مسلمان نیز خطری احساس نمی‏کردند اما وقتی که دیدند مسلمانان پناهگاه تازه‏ای پیدا کرده و شهر یثرب آغوش خود را برای استقبال اینان باز نموده با پیشرفت‏سریعی که اسلام در خود آن شهر و میان مردم آنجا داشته است، چیزی نخواهد گذشت که حمله انتقامی مسلمانان از همانجا شروع خواهد شد و با نیرو گرفتن آنها و پیوند مهاجر و انصار در شهر یثرب پاسخ آن همه اهانتها و قتل و آزارها را خواهند داد، از این رو به فکر مصادره اموال مسلمانان افتاده و خواستند از این راه جلوی هجرت آنان را بگیرند و آنها را از هر سو تحت فشار و شکنجه قرار دهند. مثلا درباره صهیب می‏نویسند: وی مردی بود که او را در روم به اسارت گرفته و به مکه آورده بودند و در مکه به دست‏شخصی به نام عبد الله بن جدعان آزاد گردید، این مرد در همان سالهای اول بعثت رسول خدا(ص)به دین اسلام گروید و جزء پیروان رسول خدا(ص)گردید، و شغل او تجارت و سوداگری بود و از این راه مال فراوانی به دست آورد، مشرکین مکه او را هر روز به نوعی اذیت و آزار می‏کردند تا جایی که صهیب ناچار شد دست از کار و کسب خود بکشد و مانند مسلمانان دیگر به یثرب مهاجرت کند و در صدد برآمد تا مالی را که سالها تدریجا به دست آورده با خود به یثرب ببرد. هنگامی که مشرکین خبر شدند وی می‏خواهد به یثرب برود سر راهش را گرفته گفتند: وقتی تو به این شهر آمدی مردی فقیر و بی نوا بودی و این ثروت را در این شهر به دست آورده و اندوخته‏ای و ما نمی‏گذاریم این مال را از این شهر بیرون ببری.

صهیب گفت: اگر از مال خود صرفنظر کنم جلویم را رها می‏کنید؟

گفتند: آری!

صهیب گفت: من هم آنچه دارم همه را به شما واگذار کردم. و بدین ترتیب خود را از دست مشرکین رها ساخته و به مدینه آمد.

و یا درباره قبیله بنی جحش می‏نویسند که آنها هنگامی که خواستند به برادران مسلمانان خود بپیوندند همه افراد خانواده و اثاثیه منزل را هم همراه خود بردند و خانه‏های خود را قفل کردند به امید آنکه روزی بدانجا بازگشته و یا اگر نیازمند شدند آنها را فروخته و در شهر یثرب یا جای دیگری به جای آنها خانه و سکنایی بخرند.

اما ابو سفیان - یکی از بزرگان مکه و رئیس بنی امیه - وقتی از ماجرا خبردار شد با اینکه با بنی جحش همپیمان و همسوگند بود خانه‏های آنها را تصاحب کرده و به عمرو بن علقمه - یکی دیگر از سرکردگان مکه - فروخت و پول آن را نیز برای خود ضبط کرد.

این خبر که به گوش عبد الله بن جحش - بزرگ بنی جحش - رسید متاثر شده پیش رسول خدا(ص) آمد و شکوه حال خود بدو کرد و حضرت بدو اطمینان داد که خدای تعالی در بهشت‏به جای آنها خانه‏هایی به بنی جحش عطا فرماید و او راضی شده بازگشت.

این سختگیریها و شدت عملها بیشتر به خاطر آن بود که به قول معروف زهر چشمی از دیگران بگیرند و به آنها بفهمانند در صورت مهاجرت به یثرب با چنین عکس العملها و واکنشهایی مواجه خواهند شد، و گرنه امثال ابو سفیان با آن همه ثروت و مستغلاتی که داشتند به این گونه اموال و درآمدهایی که باعث ننگ و عار خود و دودمانشان می‏گردید، احتیاجی نداشتند.

اما این سختگیریها نیز کوچکترین تزلزلی در اراده مسلمانان ایجاد نکرد و نتوانست‏جلوی هجرت آنها را بگیرد، از این رو مشرکین خود را برای تصمیمی قاطعتر و سخت‏تر آماده کردند و به فکر نابودی رهبر این نهضت مقدس یعنی رسول خدا(ص) افتاده و با تمام مشکلات و خطرهایی که این راه داشت ناچار به انتخاب آن شدند.

و شاید ترس و بیمشان بیشتر برای این بود که ترسیدند خود محمد(ص)نیز به آنها ملحق شود و تحت رهبری و لوای او به مکه بتازند و تمام مظاهر بت پرستی و سیادت آنها را از میان ببرد.

اجتماع در دار الندوه

پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد: قصی بن کلاب جد اعلای رسول خدا(ص)پس از اینکه بر تمام قبایل قریش سیادت و آقایی یافت از جمله کارهایی که در مکه انجام داد این بود که خانه‏ای را برای مشورت در اداره کارها و حل مشکلات و پیش آمدها اختصاص داد و پس از وی نیز بزرگان مکه برای مشورت در کارهای مهم خویش در آنجا اجتماع می‏کردند و آن خانه را«دار الندوه‏»نامیدند.

این جریان هم که پیش آمد، قریش بزرگان خود را خبر کرده تا برای تصمیم قطعی درباره محمد(ص)به شور و گفتگو بپردازند، و قانونشان هم این بود که افراد پایینتر از چهل سال حق ورود به‏«دار الندوه‏»را نداشتند. محدث بزرگوار مرحوم طبرسی(ره)دنباله ماجرا را این گونه نقل کرده و می‏نویسد:

برای مشورت در این کار چهل نفر از بزرگان در دار الندوه جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاکره شوند دربان دارالندوه پیرمردی را دید که با قیافه‏ای جالب و ظاهر الصلاح دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را می‏خواهد و چون از او پرسید: تو کیستی؟جواب داد: من پیرمردی از اهل نجد هستم که وقتی از اجتماع شما با خبر شدم برای هم فکری و مشورت با شما خود را به اینجا رساندم شاید بتوانم کمک فکری در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیر نجدی به مجلس صادر گردید.

و این پیرمرد کسی جز شیطان و ابلیس نبود که طبق روایت‏به این صورت درآمده و خود را به مجلس رسانده بود.

(و اگر شیطان واقعی هم نبوده شخصی بوده که پیشنهادات شیطانی او در روایت وی را به عنوان شیطان آن محفل معرفی نموده است)!در این وقت ابو جهل به سخن آمده گفت: ما اهل حرم خداییم که در هر سال دو بار اعراب به شهر ما می‏آیند و ما را گرامی می‏دارند و کسی را در ما طمعی نیست و پیوسته چنان بودیم تا اینکه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و ما او را به خاطر صلاح و راستی و درستی‏«امین‏»خواندیم و چون به مقام و مرتبه‏ای رسید مدعی نبوت شد و گفت: از آسمانها برای من خبر می‏آورند و به دنبال آن خردمندان ما را سفیه و بی خرد خواند و خدایان ما را دشنام داد و جوانانمان را تباه ساخت و جماعت ما را پراکنده نمود و چنین پندارد که هر که از ما مرده در دوزخ است و بر ما چیزی از این دشوارتر نیست و من درباره او فکری به نظرم رسیده!

گفتند: چه فکری؟

گفت: نظر من آن است که مردی را بگماریم تا او را به قتل برساند!در آن وقت‏بنی هاشم اگر خونبهای او را خواستند به جای یک خونبها ده خونبها می‏پردازیم!

پیرمرد نجدی گفت: این رای درستی نیست!

گفتند: چرا؟

گفت: به خاطر آنکه بنی هاشم قاتل او را هر که باشد خواهند کشت و هیچ گاه حاضر نمی‏شوند قاتل محمد زنده روی زمین راه برود و در این صورت کدام یک از شما حاضر است اقدام به چنین کاری بکند و جان خود را در این راه بدهد!وانگهی اگر کسی هم حاضر به این کار بشود این کار منجر به جنگ و خونریزی میان قبایل مکه شده و در نتیجه فانی و نابود خواهید شد.

دیگری گفت: من فکر دیگری کرده‏ام و آن این است که او را در خانه‏ای زندانی کنیم و همچنان غذای او را بدهیم باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانکه زهیر و نابغه و امری‏ء القیس(شاعران معروف عرب)مردند.

پیرمرد نجدی گفت: این رای بدتر از آن اولی است!گفتند: چرا؟

گفت: به خاطر آنکه بنی هاشم هیچ گاه این کار را تحمل نخواهند کرد و اگر خودشان بتنهایی هم از عهده شما برنیایند در موسمهای زیارتی که قبایل دیگر به مکه می‏آیند از آنها استمداد کرده او را از زندان بیرون می‏آورند!

سومی گفت: او را از شهر خود بیرون می‏کنیم و با خیالی آسوده به پرستش خدایان خود مشغول می‏شویم.

شیطان محفل مزبور گفت: این رای از آن هر دو بدتر است!

پرسیدند: چرا؟

گفت: برای آنکه شما مردی را با این زیبایی صورت و بیان گرم و فصاحت لهجه به دست‏خود به شهرها و میان قبایل می‏فرستید و در نتیجه، وی آنها را با بیان خود جادو کرده پیرو خود می‏سازد و چندی نمی‏گذرد که لشکری بی شمار را بر سر شما فرو خواهد ریخت!

در این وقت‏حاضرین مجلس سکوت کرده دیگر کسی سخنی نگفت و همگی در فکر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدو کرده گفتند: پس چه باید کرد؟

شیطان مجلس گفت: یک راه بیشتر نیست و جز آن نیز کار دیگری نمی‏توان کرد و آن این است که از هر تیره و قبیله‏ای از قبایل و تیره‏های عرب حتی از بنی هاشم یک مرد را انتخاب کنید و هر کدام شمشیری به دست گیرند و یک مرتبه بر او بتازند و همگی بر او شمشیر بزنند و در قتل او شرکت جویند و بدین ترتیب خون او در میان قبایل عرب پراکنده خواهد شد و بنی هاشم نیز که خود در قتل او شرکت داشته‏اند نمی‏توانند مطالبه خونش را بکنند و بناچار به گرفتن خونبها راضی می‏شوند و در آن صورت به جای یک خونبها سه خون‏بها می‏دهید!

گفتند: آری ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته و همگی رای پیرمرد را تصویب نموده گفتند: بهترین رای همین است. و بدین منظور از بنی هاشم نیز ابو لهب را با خود همراه ساخته و از قبایل دیگر نیز از هر کدام شخصی را برای این کار برگزیدند.

هجرت رسول خدا

ده نفر یا به نقلی پانزده نفر که هر یک یا دو نفر آنها از قبیله‏ای بودند شمشیرها و خنجرها را آماده کرده و به منظور کشتن پیامبر اسلام شبانه به پشت‏خانه رسول خدا(ص)آمدند و چون خواستند وارد خانه شوند، ابو لهب مانع شده گفت:

در این خانه زن و کودک خفته‏اند و من نمی‏گذارم شما شبانه با این وضع به خانه بریزید زیرا ترس آن هست که در گیر و دار حمله به اتاق و بستر محمد بچه یا زنی زیر دست و پا و یا شمشیرها کشته شود و این ننگ برای همیشه بر دامان ما بماند، باید شب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم و همین که صبح شد نقشه خود را عملی خواهیم کرد.

از آن سو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشرکین را در ضمن آیه‏«و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین‏» (1) به اطلاع آن حضرت رسانید، رسول خدا(ص)که به گفته جمعی از مورخین خود را برای مهاجرت به یثرب از پیش آماده کرده و مقدمات کار را فراهم نموده بود تصمیم گرفت همان شب از مکه خارج شود، اما این کار خطرهایی را هم در پیش داشت که مقابله با آنها نیز پیش بینی شده بود.

زیرا با توجه به اینکه خانه‏های مکه در آن زمان عموما دیوارهای بلند نداشته و مردم از خارج خانه می‏توانستند رفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند، رسول خدا(ص)باید مردی را به جای خود در بستر بخواباند تا مشرکین نفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و کار به تعویق نیفتد، البته انتخاب چنین فردی آسان نبود. زیرا این مرد باید شخصی فداکار و از جان گذشته و مؤمن و از نظر خلقیات و حرکات نیز همانند رسول خدا(ص)باشد و تمام خطرهای این کار را بپذیرد.

پیغمبر به فرمان خدا، علی(ع)را برای این کار انتخاب کرد و راستی هم کسی جز علی(ع)نمی‏توانست این ماموریت‏خطیر را انجام دهد و تا این حد به خدا و پیغمبرش ایمان داشته و در این راه فداکار باشد. در روایات آمده که وقتی رسول خدا(ص)جریان را به علی گزارش داد و به او فرمود: تو امشب باید در بستر من بخوابی تا من از شهر مکه خارج شوم تنها سؤالی که علی(ع)از رسول خدا کرد این بود که پرسید: اگر من این کار را بکنم جان شما سالم می‏ماند؟

رسول خدا(ص)فرمود: آری.

علی(ع)سخنی دیگر نگفت و لبخندی زد - که کنایه از کمال رضایت او بود - و به دنبال انجام ماموریت رفت و دیگر از سرنوشت‏خود سؤالی نکرد که آیا من در چه وضعی قرار خواهم گرفت و بر سر من چه خواهد آمد.

و راستی این یکی از بزرگترین فضایل علی(ع)است که مفسران اهل سنت نیز در کتابهای خود ذکر کرده و بیشتر آنها گویند این آیه شریفه که خدا فرمود: «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله‏» (2) درباره علی(ع)و فداکاری او در آن شب نازل شده و غزالی و ثعلبی و دیگران نقل کرده‏اند که در آن شب خدای تعالی به جبرئیل و میکائیل وحی کرد که من میان شما دو تن ارتباط برادری برقرار کردم و عمر یکی را درازتر از دیگری قرار دادم کدام یک از شما حاضر است عمر خود را فدای عمر دیگری کند؟هیچ یک از آن دو حاضر به این گذشت و فداکاری نشدند، خدای تعالی به آن دو وحی کرد: چرا مانند علی بن ابیطالب نبودید که میان او و محمد برادری برقرار کردم و علی به جای او در بسترش خوابید و جان خود را فدای محمد کرد، اکنون هر دو به زمین فرود آیید و او را از دشمن حفظ کنید، جبرئیل بالای سر علی آمد و میکائیل پایین پای او و جبرئیل می‏گفت: به‏به!ای علی!تویی آنکس که خداوند به وجود تو به فرشتگان خویش می‏بالد!آن گاه خدای عز و جل این آیه را نازل فرمود:

«و من الناس من یشری. . . »تا به آخر. (3)

باری رسول خدا(ص)به علی فرمود: در بستر من بخواب و پارچه مخصوص مرا - که یک برد سبز بود - بر سر بکش.

علی(ع)ماموریت دیگری هم پیدا کرد که خود فضیلت‏بزرگ دیگری برای او محسوب می‏شود و آن رد ودایع و امانتهایی بود که مردم مکه نزد رسول خدا(ص)به امانت گذارده بودند و امیر المؤمنین(ع)مامور شد سه روز در مکه بماند تا آن امانتها را به صاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم که در مکه بودند و از نزدیکان آن حضرت و رسول خدا(ص)بودند با خود به یثرب منتقل کند.

موضوع دیگری را که پیغمبر خدا پیش بینی کرد، مسیری بود که برای رفتن به یثرب انتخاب نمود، زیرا بخوبی معلوم بود که چون مشرکین از خروج آن حضرت مطلع شوند با تمام قوایی که در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیری آن حضرت برمی‏آیند و رسول خدا(ص)باید راهی را انتخاب کند و به ترتیبی خارج شود که دشمنان نتوانند او را پیدا کرده و به مکه بازگردانند.

برای این منظور هم شبی که از مکه خارج شد به جای آنکه راه معمولی یثرب را در پیش گیرد و اساسا به سمت‏شمال غربی مکه و ناحیه یثرب برود، راه جنوب غربی را در پیش گرفت و خود را به غار معروف به‏«غار ثور»رسانید و سه روز در آن غار ماند آن گاه به سوی مدینه حرکت کرد.

در این میان ابو بکر نیز از ماجرا مطلع شد و خود را به پیغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد (4) و یا به گفته دسته‏ای از مورخین رسول خدا(ص)همان شب او را ازماجرا مطلع کرده به همراه خود به غار برد.

ابن هشام می‏نویسد: ساعتی که رسول خدا(ص)خواست تصمیم خود را در هجرت از مکه عملی سازد به خانه ابو بکر آمد و او را برداشته از در کوچکی که در پشت‏خانه ابو بکر بود، به سوی غار ثور حرکت کردند غار مزبور در کوهی در قسمت جنوبی مکه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسیدند و هر دو وارد غار شدند.

ابو بکر به فرزندش عبد الله دستور داد در مکه بماند و اخبار مکه و قریش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و از آن سو غلام خود عامر بن فهیره را مامور کرد تا گوسفندان او را به عنوان چرانیدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غار سوق دهد تا بتوانند از شیر و یا احیانا از گوشت آنها در صورت امکان استفاده کنند، و برای اینکه رد پای عبد الله بن ابی بکر هم که شبها به غار می‏آمد از بین برود و اثر پایی از او به جای نماند عامر بن فهیره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهی که عبد الله آمده بود و در همان مسیر به چرا می‏برد.

ولی با تمام این احوال جریانات بعدی نشان داد آن ایمانی را که علی(ع) سبت‏به رسول خدا(ص)و آینده درخشان او داشت ابو بکر دارای آن ایمان نبود و هنگامی که از درون غار چشمش به مشرکین قریش افتاد که در تعقیب آنان به در غار آمده بودند اضطراب و اندوه او را فرا گرفت تا جایی که مطابق آیه کریمه قرآنی رسول خدا(ص) بدو گفت: «لا تحزن ان الله معنا. . . » - اندوهگین مباش که خدا با ماست!

و با مقایسه این آیه با آیه‏«و من الناس من یشری نفسه. . . »صدق گفتار ما بخوبی روشن می‏شود. و به هر صورت هنگامی که قریش در اطراف خانه نشسته و خود را برای قتل آن حضرت آماده می‏کردند، رسول خدا(ص)نیز در میان تاریکی از خانه خارج شد و شروع کرد به خواندن سوره یسن تا آیه‏«و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون‏»آن گاه مشتی خاک برداشته و بر سر آنها پاشیده و رفت.

در این وقت‏شخصی از آنجا گذشت و از آنها پرسید: آیا اینجا منتظر چه هستید؟گفتند: منتظر محمد!

گفت: خداوند ناامید و ناکامتان کرد به خدا محمد رفت و بر سر همه شما خاک ریخت، مشرکین بلند شده از دیوار سر کشیدند و چون بستر آن حضرت را به حال خود دیدند با هم گفتند: نه!این محمد است که در جای خود خفته و این هم برد مخصوص او است و دیگری جز او نیست!

مشرکین قریش چه کردند؟

قریش آن شب را تا به صبح پشت دیوار خانه پاس دادند و از آنجا که نمی‏توانستند آسوده بنشینند و کینه و عداوتشان با رسول خدا(ص)مانند آتشی از درونشان شعله می‏کشید گاه گاهی سنگ روی بستر پیغمبر می‏انداختند و علی(ع)آن سنگها را بر سر و صورت و سینه خریداری می‏کرد اما حرکتی که موجب تردید آنها شود و یا بفهمند که دیگری به جای محمد(ص)خوابیده است نمی‏کرد.

گاه گاهی هم برای اینکه شب را بگذرانند با هم گفتگو می‏کردند و چون کار محمد(ص) را پایان یافته می‏دانستند زبان به تمسخر و استهزا گشوده و گفته‏های او را به صورت مسخره بازگو می‏نمودند، ابو جهل گفت:

- محمد خیال می‏کند اگر شما پیروی او را بکنید سلطنت‏بر عرب و عجم را به دست‏خواهید آورد، و بعد هم که مردید دوباره زنده خواهید شد و باغهایی مانند باغهای اردن(و شام) به شما خواهند داد ولی اگر از او پیروی نکردید کشته خواهید شد و وقتی شما را زنده می‏کنند آتشی برایتان برپا خواهند کرد که در آن بسوزید!و شاید دیگران هم در تایید گفتار او سخنانی گفتند و به هر ترتیبی بود شب را سپری کردند و همین که صبح شد و برای حمله به خانه ریختند ناگهان علی بن ابیطالب را دیدند که از میان بستر رسول خدا(ص)بیرون آمد و از جا برخاست، و بر روی آنها فریاد زد و گفت: چه خبر است؟

مشرکین به جای خود خشک شده با کمال تعجب پرسیدند: محمد کجاست؟

علی فرمود: مگر مرا به نگهبانی او گماشته بودید؟مگر شما او را به بیرون کردن از شهر تهدید نکردید؟او هم به پای خود از شهر شما بیرون رفت.

اینان که در برابر عملی انجام شده و کاری از دست رفته قرار گرفته بودند ابتدا ابو لهب را به باد کتک گرفته به او گفتند: تو بودی که ما را فریب دادی و مانع شدی تا ما سر شب کار را یکسره کنیم سپس با سرعت‏به این طرف و آن طرف و کوه و دره‏های مکه به جستجوی محمد رفتند.

و در پاره‏ای از روایات آمده که در میان قریش مردی بود ملقب به‏«ابو کرز»که از قبیله خزاعه بود و در شناختن رد پای افراد مهارتی بسزا داشت از این رو چند نفر به دنبال او رفته و از وی خواستند رد پای محمد را بیابد. ابو کرز اثر قدمهای رسول خدا(ص)را از در خانه آن حضرت نشان داد و به دنبال آن همچنان پیش رفتند تا جایی که ابو بکر به آن حضرت ملحق شده بود (5) گفت: در اینجا ابی قحافه یا پسرش نیز به او ملحق شده!

اینان به دنبال جای پاها همچنان تا در غار پیش آمدند.

در غار ثور

از آن سو رسول خدا(ص)و ابو بکر در غار آرمیده و از شکافی که وارد شده بودند بیابان و صحرا را می‏نگریستند و خدای تعالی برای گم شدن رد پای رسول خدا(ص)عنکبوتی را مامور کرده بود تا بر در غار تار بتند، و کبکهایی را فرستاد تا آنجا تخم‏بگذارند و به هر ترتیبی بود وقتی مشرکین به در غار رسیدند، ابو کرز نگاه کرد دید رد پاها قطع شده از این رو همان جا ایستاد و گفت:

- محمد و رفیقش از اینجا نگذشته و داخل این غار هم نشده‏اند زیرا اگر به درون آن رفته بودند این تارها پاره می‏شد و این تخم کبکها می‏شکست، دیگر نمی‏دانم در اینجا یا به زمین فرو رفته‏اند و یا به آسمان صعود کرده‏اند!

مشرکین دوباره در بیابان پراکنده شدند و هر کدام برای پیدا کردن رسول خدا(ص)به سویی رفتند و برخی در حوالی غار به جستجو پرداختند. اینجا بود که ابو بکر ترسید و مضطرب شد و چنانکه خدای تعالی در سوره توبه(آیه 39)فرموده است: رسول خدا(ص)برای اطمینان خاطرش بدو فرمود: «لا تحزن ان الله معنا. . . »محزون مباش که خدا با ماست و در پاره‏ای از روایات است که با این حال مطمئن نشد، در این وقت‏یکی از مشرکین رو به روی غار نشست تا بول کند پیغمبر به ابو بکر فرمود: اگر اینها ما را می‏دیدند این مرد این گونه برابر غار برای بول کردن نمی‏نشست. و در روایت دیگری است که چون دید ابو بکر آرام نمی‏شود بدو فرمود: بنگر - و از طریق اعجاز دریایی و کشتی را بدو نشان داد که در یک سوی غار بود - و بدو فرمود: اگر اینها داخل غار شدند ما سوار بر این کشتی شده و خواهیم رفت.

باری رسول خدا(ص)سه روز همچنان در غار بود و در این مدت چند نفر بودند که از محل اختفای رسول خدا(ص)مطلع بودند و برای آن حضرت و ابو بکر غذا می‏آوردند و اخبار مکه را به اطلاع آن حضرت می‏رساندند، یکی علی(ع)بود که مطابق چند حدیث هر روزه بدانجا می‏آمد و سه شتر و دلیل راه به منظور هجرت به مدینه برای آن حضرت و ابو بکر و غلام او تهیه کرد و دیگری غلام ابو بکر عامر بن فهیره بود، چنانکه در پاره‏ای از تواریخ آمده است.

راه امن شد

سه روز رسول خدا(ص)در غار ماند و در این سه روز مشرکین قریش جاهایی را که احتمال می‏دادند پیغمبر خدا بدانجا رفته باشد زیر پا گذاردند و چون اثری ازآن حضرت نیافتند تدریجا مایوس شده و موقتا از جستجو و تفحص منصرف شدند اما جایزه بسیار بزرگی برای کسی که محمد را بیابد تعیین کردند و آن جایزه‏«صد شتر»بود و راستی هم برای اعراب آن زمان که همه ثروت و سرمایه‏شان در شتر خلاصه می‏شد، جایزه بسیار بزرگی بود.

یاس مشرکین از یافتن محمد(ص)سبب شد که راهها امن شود و پیغمبر خدا طبق طرح قبلی بتواند از غار بیرون آمده و به سوی مدینه حرکت کند.

چنانکه قبلا اشاره شد برای این کار به دو چیز احتیاج داشتند یکی مرکب و دیگری راهنما و دلیل راه، که آنها را حتی المقدور از بی راهه ببرد، مطابق آنچه سیوطی در کتاب در المنثور از ابن مردویه و دیگران نقل کرده، علی(ع)این کارها را انجام داد و سه شتر برای آنها خریداری کرده و دلیل راهی نیز برای ایشان اجیر کرد و روز سوم آنها را بر در غار آورد و رسول خدا(ص)بدین ترتیب به سوی مدینه حرکت کرد، و مطابق نقل ابن هشام و دیگران ابو بکر قبلا سه شتر برای انجام این منظور آماده کرده بود و شخصی را هم به نام عبد الله بن ارقط(یا اریقط) - که خود از مشرکین بود اما بدان وسیله خواستند مورد سوء ظن قرار نگیرند - اجیر کردند، و اسماء دختر ابو بکر نیز برای ایشان آذوقه آورد.

اما همگی اینان با مختصر اختلافی نوشته‏اند: هنگامی که رسول خدا(ص)خواست‏حرکت کند ابو بکر یا عبد الله ابن ارقط شتر را پیش آوردند که آن حضرت سوار شود ولی رسول خدا(ص)از سوار شدن خودداری کرد و فرمود شتری را که از آن من نیست‏سوار نمی‏شوم و سرانجام پس از مذاکره رسول خدا(ص)آن شتر را از ابو بکر خریداری کرد و آن‏گاه سوار آن شد و به راه افتادند.

سراقه در تعقیب رسول خدا

سراقة بن مالک - یکی از افراد سرشناس مکه و سوارکاران عرب در زمان خود بود - گوید: من با افراد قبیله خود دور هم نشسته بودیم که مردی از همان قبیله از راه رسید و در برابر ما ایستاده گفت: به خدا سوگند من سه نفر را دیدم که به سوی یثرب می‏رفتند گمان من این است که محمد و همراهانش بودند!

من دانستم راست می‏گوید اما برای اینکه آنها که این حرف را شنیدند به طمع جایزه بزرگ قریش به سوی یثرب به راه نیفتند بدو گفتم: نه آنها محمد و همراهانش نبوده‏اند بلکه آنان افراد فلان قبیله‏اند که در تعقیب گمشده خود می‏گشته‏اند!

آن مرد که این حرف را از من شنید، باور کرد و گفت: شاید چنین باشد که می‏گویی و به دنبال کار خود رفت و دیگران هم سرگرم گفتگوی خود شدند، اما من پس از اندکی تامل برخاسته به خانه آمدم و اسب خود را زین کرده و شمشیر و نیزه‏ام را برداشته بسرعت راه مدینه را در پیش گرفتم و سرانجام خود را به رسول خدا(ص)و همراهانش رساندم اما همین که خواستم به آنها نزدیک شوم دستهای اسب به زمین فرو رفت و من از بالای سر اسب به سختی به زمین افتادم و این جریان دو یا سه بار تکرار شد و دانستم که نیروی دیگری نگهبان و محافظ آن حضرت است و مرا بدو دسترسی نیست از این رو توبه کرده بازگشتم.

و در حدیثی که احمد و بخاری و مسلم و دیگران نقل کرده‏اند همین که سراقه بدانها نزدیک شد، ابو بکر ترسید و با وحشت‏به رسول خدا(ص)عرض کرد: یا رسول الله دشمن به ما رسید!حضرت فرمود: نترس خدا با ماست!و برای دومین بار از ترس گریست و گفت: تعقیب کنندگان به ما رسیدند!حضرت او را دلداری داده و درباره سراقه نفرین کرد و همان سبب شد که اسب سراقه به زمین خورده و سراقه بیفتد. . . تا به آخر.

معجزه‏ای از رسول خدا

در علم کلام در جای خود ثابت‏شده که پیغمبر الهی کسی است که دارای معجزه باشد و بتواند به اذن خدا کارهایی را که دیگران نمی‏توانند انجام دهند و از نظر عقل نیز محال نباشد بدون اسباب و علل مادی و ظاهری از طریق اعجاز و خرق عادت انجام دهد(چنانچه در داستان معراج به آن اشاره شد).

پیغمبر اسلام(ص)نیز دارای معجزات زیادی بوده که برخی از آنها در صفحات‏گذشته ذکر شده و در صفحات آینده نیز برخی را خواهید خواند و از جمله معجزاتی که در طول راه مدینه از آن حضرت دیده شد، داستان گوسفند ام معبد است که مورخین و اهل حدیث ذکر کرده‏اند.

گفته‏اند: همچنان که رسول خدا(ص)و همراهان به سوی مدینه می‏رفتند چشمشان از دور به خیمه‏ای افتاد و آنان برای تهیه آذوقه راه خود را به جانب آن خیمه کج کردند و چون بدانجا رسیدند زنی را در آن خیمه دیدند که با اثاثیه اندکی که داشت در میان آن خیمه نشسته و گوسفند لاغری هم در پشت آن خیمه بسته است.

از آن زن که نامش ام معبد بود گوشت و خرمایی خواستند تا به آنها بفروشد و پولش را بگیرد ولی او گفت: به خدا سوگند خوراکی در خیمه ندارم و گرنه هیچ گونه مضایقه‏ای از پذیرایی شما نداشتم و نیازمند پول آن هم نبودم، رسول خدا(ص)بدان گوسفند نگاه کرد و فرمود: ای ام معبد این گوسفند چیست؟

جواب داد: این گوسفند به علت ناتوانی و ضعف نتوانسته به دنبال گوسفندان دیگر به چراگاه برود.

رسول خدا(ص)فرمود: آیا شیر دارد؟

ام معبد: این گوسفند ضعیفتر از آن است که شیری داشته باشد!

رسول خدا(ص)پیش آمد و دست‏بر پستانهای گوسفند گذارد و نام خدای تعالی را بر زبان جاری کرد و درباره گوسفندان ام معبد دعا کرد و سپس دستی بر پستان گوسفند کشید و ظرفی طلبید و شروع به دوشیدن شیر کرد تا آن قدر که آن ظرف پر شده نوشید، آن گاه دوباره دوشید و به همراهان خود داد تا همگی سیر و سیراب شدند و در پایان نیز ظرف را پر کرده پیش آن زن گذارد و پول آن شیر را به ام معبد داده و رفتند.

چیزی نگذشت که شوهر او آمد و چون شیر نزد همسرش دید با تعجب پرسید: این شیر از کجاست؟زن در جواب گفت: مردی این چنین بر اینجا گذشت و داستان را گفت، و چون اوصاف رسول خدا(ص)را برای شوهرش تعریف کرد آن مرد گفت: به خدا این همان کسی است که قریش وصفش را می‏گفتند و ای کاش من او را می‏دیدم و همراهش می‏رفتم و در آینده نیز اگر بتوانم این کار را خواهم کرد.

در محله قباء

«قباء»نام جایی است در نزدیکی مدینه که فاصله‏اش تا شهر مدینه حدود دو فرسخ یا کمی بیشتر بوده و اکنون نیز مسجد بسیار زیبایی که اساس آن را رسول خدا(ص)پی ریزی کرده است در آنجا وجود دارد و اطراف آن را باغهایی سرسبز فرا گرفته.

کاروانهایی که سابقا از راه مکه به مدینه می‏آمدند از آنجا می‏گذشتند و سر راه آنها بود، رسول خدا(ص)فاصله راه مکه تا یثرب را پیمود و بیشتر شبها راه می‏رفتند تا هم از دشمن محفوظ مانده و هم از گرمای طاقت فرسای صحرای حجاز آسوده باشند و بدین ترتیب تا نزدیکی مدینه رسیدند.

از آن سو مردم مدینه که بیشتر به اسلام گرویده بودند ولی پیغمبر بزرگوار خود را ندیده بودند، وقتی شنیدند آن حضرت به سوی یثرب حرکت کرده به اشتیاق دیدار پیغمبر خود هر روز صبح از خانه‏ها بیرون آمده و تا نزدیکیهای ظهر به انتظار می‏نشستند و چون مایوس می‏شدند به خانه خود باز می‏گشتند.

روزی که حضرت رسول(ص)وارد«قباء»شد نزدیکیهای ظهر بود و مردم‏«قبا»که مایوس شده بودند به خانه‏ها رفتند اما یکی از یهودیان که هنوز در جای بلندی نشسته و سمت مکه را می‏نگریست ناگهان چشمش به چند نفر افتاد که از راه رسیدند و در زیر درختی آرمیدند، حدس زد که افراد تازه وارد پیغمبر اسلام و همراهان او باشند از این رو فریاد زد:

ای فرزندان‏«قیله‏» (6) آن کسی که روزها به انتظارش بودید وارد شد!

حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همان رسول خدا(ص)و همراهان بودند.

مردم که این صدا را شنیدند دسته دسته بیرون ریختند و به طرف همان جایی که پیغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند و رسول خدا(ص)را به خانه بردند.

مشهور آن است که پیغمبر اسلام به خانه مردی به نام کلثوم بن هدم - که از قبیله بنی عمرو بن عوف بود - وارد شده و در آنجا منزل کرد، و ابو بکر نیز در خانه مرد دیگری‏منزل کرد.

روزی که حضرت از غار ثور حرکت کرد بر طبق گفتار بسیاری از مورخین روز اول ماه ربیع الاول و روز ورود به‏«قباء»روز دوازدهم همان ماه بود - که فاصله مکه تا قباء را دوازده روز طی کرده بودند - و در اینکه چند روز در قباء توقف کرد اختلافی در روایات هست و بسیاری گفته‏اند سه روز در قباء بود تا علی(ع)و زنهایی که همراهش بودند به آن حضرت ملحق شده و روز چهارم به سوی خود شهر مدینه حرکت کرد و در پاره‏ای از روایات دوازده روز و پانزده روز نوشته‏اند و آنچه از نظر مورخین مسلم است این مطلب است که توقف آن حضرت بیشتر به خاطر آمدن علی(ع)بود و انتظار ورود او را می‏کشید، و حتی در چند حدیث است که ابو بکر در فاصله آن چند روز به مدینه آمد و چون به قباء بازگشت‏به رسول خدا(ص)عرض کرد: مردم شهر منتظر مقدم شما هستند و زودتر حرکت کنید، اما رسول خدا(ص)فرمود: منتظر علی هستم و تا او نیاید به شهر نخواهم رفت و چون ابو بکر گفت: آمدن علی طول می‏کشد!فرمود: نه به همین زودی خواهد آمد.

ورود علی(ع)

چنانکه گفته شد طبق قول مشهور سه روز از ورود رسول خدا(ص)به قباء گذشته بود که علی(ع)نیز از مکه آمد و بدان حضرت ملحق شد و به گفته ابن هشام پیغمبر(ص)روز دوشنبه وارد قباء شد و روز جمعه از آنجا به سوی مدینه حرکت کرد، علی(ع)در این چند روزه طبق دستور رسول خدا(ص)امانتهای مردم را که نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و«فواطم‏»یعنی فاطمه دختر رسول خدا(ص)و فاطمه بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زبیر را برداشته و به سوی مدینه حرکت کرد. به گفته برخی از مورخین چند زن و مرد دیگر نیز که از ماجرا مطلع شدند بدانها ملحق شده یک کاروان کوچکی تشکیل داده به راه افتادند و خدا می‏داند که علی(ع)در این راه چه فداکاریها و گذشتی از خود نشان داد تا جایی که هفت تن از سوارکاران قریش وقتی از حرکت آنها مطلع شده به تعقیب آنان پرداخته ودر صدد برآمدند آنها را به مکه بازگردانند و در نزدیکی‏«ضجنان‏»به ایشان رسیدند و چون علی(ع)آنها را دیدار کرده و از قصدشان با خبر شد شمشیر خود را به دست گرفته یک تنه به جنگشان آمد و با شجاعت عجیبی که از خود نشان داد یک تن از ایشان را با شمشیر دو نیم کرده آن شش تن دیگر را فراری داد و به همراهان خود دستور داد کاروان را حرکت دهند و چون به مدینه وارد شد رسول خدا(ص)بدو مژده داد که آیات «الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم. . . » تا آخر(سوره آل عمران، آیات 195 - 191)در شان او و همراهانش نازل گردیده است.

و خود رسول خدا(ص)نیز در این چند روزی که در محله قباء بود شالوده مسجد آنجا را ریخت و بنای نخستین مسجد را در مدینه پی‏ریزی کرد و اتمام آن را موکول به بعد نمود، و سپس به سوی مدینه حرکت فرمود.

ورود به مدینه

هنگامی که رسول خدا(ص)از قباء حرکت کرد رؤسای قبایلی که خانه‏هاشان سر راه آن حضرت بود همگی از خانه‏های خود بیرون آمده و چون پیغمبر اکرم به محله آنان وارد می‏شد تقاضا می‏کردند که در محله آنان فرود آید و منزل کند ولی رسول خدا(ص)در پاسخ همه می‏فرمود: جلوی شتر را باز کنید و او را رها کرده به حال خود بگذارید که او مامور است - یعنی هر کجا او فرود آمد و زانو زد من همانجا فرود خواهم آمد - .

و بدین ترتیب از محله بنی سالم، بنی بیاضه، بنی ساعده، بنی حارث و بنی عدی عبور کرد و در هر یک از محله‏های مزبور بزرگانشان سر راه بر آن حضرت گرفته و تقاضای نزول او را داشتند و رسول خدا(ص)همان جواب را می‏داد تا چون به محله بنی مالک بن نجار و همان جایی که اکنون مسجد النبی قرار دارد رسید شتر آن حضرت زانو زد و خوابید، پیغمبر(ص)پرسید: این زمین از کیست؟

عرض کردند: اینجا متعلق به دو فرزند یتیم‏«عمرو»که نامشان سهل و سهیل است، می‏باشد و پس از مذاکره با سرپرست آن دو که شخصی به نام معاذ بن عفراء بود آنجارا از او خریداری کرده و مسجد مدینه را در همانجا بنا کردند، و در اطراف آن نیز اتاقهایی برای رسول خدا و همسران آن حضرت ساختند به شرحی که خواهد آمد.

تنها توقف کوتاهی که رسول خدا(ص)در سر راه خود در میان قبایل نامبرده داشت نزد بنی سالم بود که چون هنگام ظهر بود در میان ایشان فرود آمد و چون مصادف با روز جمعه بود، و آنها نیز قبلا مسجدی برای خود بنا کرده بودند پیغمبر خدا نخستین نماز جمعه را در میان آنها خواند و بدین ترتیب نخستین خطبه را نیز در مدینه همانجا ایراد فرمود.

عبد الله بن ابی، رئیس منافقین مدینه

در شهر یثرب مرد ثروتمند و بانفوذی بود به نام عبد الله بن ابی بن ابی سلول که مورد احترام هر دو قبیله اوس و خزرج بود و پیش از این نام او را ذکر کردیم و مردم یثرب که از اختلاف و زد و خورد خسته شده بودند قبل از آنکه مسلمان شوند به فکر افتاده بودند تا این مرد را بر خود فرمانروا سازند و همگی از او اطاعت کرده و به اختلاف و خونریزی میان خود خاتمه دهند، و با طلوع و انتشار اسلام در یثرب و ورود رسول خدا(ص)بدان شهر این برنامه به هم خورد و مردم گرد شمع وجود آن حضرت را گرفته و به برکت آن بزرگوار اختلافها به یک سو رفت.

عبد الله بن ابی از این پیش آمد سخت ناراحت و دلگیر بود زیرا با ظهور اسلام و ورود پیامبر بزرگوار اسلام بدان شهر برنامه ریاست و فرمانروایی او به هم خورد و از بین رفت از این رو هنگامی که رسول خدا(ص)از میان قبیله او عبور می‏کرد با آستین جلوی بینی خود را گرفت تا گرد و غباری که بلند شده بود در بینی او نرود و با ناراحتی پیش آمده بر خلاف قبایل دیگر گفت:

به نزد آنها که تو را گول زده و بدین شهر آورده‏اند برو و بر آنان فرود آی!

سعد بن عباده که در رکاب رسول خدا(ص)بود - و پیش از این نیز نامش مذکور شد - ترسید مبادا سخنان بی ادبانه و زننده وی در روح پاک و لطیف رسول خدا(ص)اثر کند از این رو به عنوان عذرخواهی از جسارت و بی ادبی آن مرد پیش آمده ومعروض داشت: یا رسول الله مبادا بی ادبی و جسارت این مرد دل شما را آزرده سازد او را به حال خود بگذارید، زیرا ما می‏خواستیم او را فرمانروای خود سازیم و چون اکنون مشاهده می‏کند که ریاست و فرمانروایی از دست او رفته ناراحت و نگران است، و از دست رفتن این مقام خود را از شما می‏بیند.

در خانه ابی ایوب

و بالجمله وقتی شتر رسول خدا(ص)در آن محله زانو زد کسانی که در آن اطراف خانه داشتند دور پیغمبر را گرفته و هر کدام تقاضا داشتند آن حضرت به خانه آنها وارد شود، در این میان مادر ابو ایوب پیشدستی کرده خورجین و اثاثیه رسول خدا(ص)را بغل کرد و به خانه برد و هنگامی که آن حضرت از ماجرا مطلع شد به خانه آنها رفت.

ابو ایوب مرد فقیری بود که خانه محقری داشت و از یک ساختمان خشت و گلی دو طبقه ترکیب یافته بود و چون پیغمبر خدا بدانجا وارد شد ابو ایوب به نزد آن حضرت آمده و پیشنهاد کرد رسول خدا(ص)طبقه بالا را انتخاب کند چون برای او دشوار بود که بالای سر آن حضرت به سر برد اما رسول خدا(ص)همان طبقه پایین را انتخاب کرده فرمود: برای ما و کسانی که به دیدن ما می‏آیند اینجا راحت‏تر است.

و تا وقتی کار مسجد و اتاقهای اطراف آن به پایان رسید آن حضرت در خانه او به سر بردند و سپس به خانه خود رفتند.

پی‏نوشت‏ها:

1. سوره انفال، آیه 30.

2. سوره بقره، آیه 207.

3. برای اطلاع کافی از کتابهای بسیاری از اهل سنت که این حدیث و شان نزول آیه را درباره علی(ع)ذکر کرده‏اند به کتاب شریف احقاق الحق، (چاپ جدید)، ج 3، صص 44 - 24، مراجعه شود. و ما ان شاء الله تعالی در تاریخ زندگانی امیر المؤمنین(ع)توضیح بیشتری در این باره برای شما خواهیم داد.

4. احمد بن حنبل یکی از امامان اهل سنت در کتاب مسند خود(ج 1، ص 331)داستان را همین گونه نقل کرده که می‏گوید: علی به جای پیغمبر(ص)خوابید در این وقت ابو بکر به خانه رسول خدا(ص)آمد و خیال کرد پیغمبر است که خوابیده از این رو صدا زد: یا نبی الله، ای پیغمبر خدا - علی(ع)فرمود: پیغمبر خدا اینجا نیست و به سوی‏«بئر میمون‏» - چاه میمون - رفت. . و به دنبال آن ابو بکر خود را به رسول خدا(ص)رسانید و وارد غار گردید.

و طبری - یکی از بزرگترین مورخان ایشان - نیز داستان را به همین گونه(در ج 2، ص 100)با اضافاتی نقل کرده گوید: هنگامی که ابو بکر بالای بستر آمد و علی(ع)بدو فرمود: پیغمبر رفت. ابو بکر با سرعت‏بدان سمت که رسول خدا(ص)رفته بود به راه افتاد و هنگامی که پیغمبر(ص)صدای پای او را شنید دانست‏شخصی در تعقیب او می‏آید در آن تاریکی گمان کرد یکی از مشرکین است از این رو پیغمبر نیز به سرعت‏خود افزود و همین کار او سبب شد تا بند پیشین نعلین آن حضرت پاره شود و انگشت ابهام پای حضرت به سنگی خورد و شکافت و خون زیادی از آن رفت و با این حال رسول خدا(ص)از ترس شخصی که او را دنبال می‏کرد پیوسته بر سرعت رفتن خود می‏افزود تا آنجا که ابو بکر فریاد زد و رسول خدا(ص)او را شناخت و ایستاد تا ابو بکر نزدیک شد و با یکدیگر به غار رفتند، و از پای پیغمبر همچنان خون می‏رفت. . . و سیوطی نیز در در المنثور چند حدیث‏به همین مضمون نقل می‏کند. نگارنده گوید: قراینی هم در دست هست که رسول خدا(ص)او را از حرکت‏خود مطلع نساخته بود و خواننده محترم وقتی عمل علی را با عمل ابو بکر مقایسه کند تفاوت دو عمل را خواهد دانست و بزرگترین فضیلتی را که اهل سنت دلیل بر خلافت ابو بکر و فضیلت او گرفته‏اند به اساس آن پی خواهد برد! .

5. این قسمت را که مورخین به همین گونه نقل کرده‏اند دلیل خوبی بر صحت نقل احمد و طبری است‏به شرحی که در صفحات قبل گذشت.

6. «قیله‏»نام زنی است که مردم مدینه نسبشان به او می‏رسیده.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 247

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     ازدواج با سوده
 

 

نخستین زنی را که رسول خدا(ص)پس از مرگ خدیجه و پیش از هجرت به مدینه به ازدواج خویش درآورد سوده دختر زمعه بود که در زمره مسلمانان اولیه و مهاجرین حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سکران بن عمرو در مکه از دنیا رفت و سوده را در میان فامیل و قبیله‏اش یعنی قبیله‏«بنی عامر»که بیشتر به حال شرک به سر می‏بردند و قبیله مهمی به شمار می‏رفتند بی سرپرست گذارد،

 

 در چنین وضعی اگر سوده می‏خواست‏به میان قبیله خود بازگردد یا ناچار بود از دیانت اسلام دست‏بردارد تا او را به خود راه دهند و یا اذیتها و اهانتهای آنان را با سختی تحمل کند و در وضع رقتباری به سر برد،

 

 رسول خدا(ص)در چنین شرایطی او را به ازدواج خویش درآورد تا هم آن زنی را که در راه اسلام سختیهایی را تحمل کرده از پریشانی و بی سر و سامانی نجات بخشد و هم قبیله‏اش را به سوی اسلام متمایل سازد. و ابن حجر در اصابة مرگ او را در سال 54 هجری نقل کرده است

 

کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 243

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سفر به طائف
 

 

از مجموع تواریخ چنین برمی‏آید که پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامی و پناه بزرگ، رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا در مقابل مشرکین حامی و پناه تازه‏ای پیدا کند و در سایه حمایت او به دعوت آسمانی خویش ادامه دهد، از این رو در موسم حج و ایام زیارتی دیگر به نزد قبایلی که به مکه می‏آمدند می‏رفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها می‏خواست او را در پناه حمایت‏خود گیرند تا بهتر بتواند تبلیغ رسالت کند و از آن جمله به ایشان می‏فرمود: من شما را مجبور به چیزی نمی‏کنم، هر که خواهد از روی میل و رغبت دعوتم را بپذیرد و گرنه من کسی را مجبور نمی‏کنم، من از شما می‏خواهم مرا از نقشه‏ای که دشمنان برای قتل من کشیده‏اند محافظت کنید تا تبلیغ رسالت پروردگار خود را بنمایم و سرانجام هر چه‏خدا می‏خواهد نسبت‏به من و پیروانم انجام دهد.

ابو لهب نیز که همه جا مراقب بود تا پیغمبر خدا با قبایل عرب تماس نگیرد و از پیشرفت اسلام جلوگیری می‏کرد به دنبال آن حضرت می‏آمد و می‏گفت: این برادرزاده من دروغگوست‏سخنش را نپذیرید، و برخی هم مانند قبیله بنی حنیفه آن حضرت را بتندی از خود راندند.

رسول خدا(ص)در این میان به فکر قبیله ثقیف افتاد و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتند استمداد کند و به همین منظور با یکی دو نفر از نزدیکان خود چون علی(ع)و زید بن حارثه و یا چنانکه برخی گفته‏اند: تنها به سوی طائف حرکت کرد (1) و در آنجا به نزد سه نفر که بزرگ ثقیف و هر سه برادر و فرزندان عمرو بن عمیر بودند رفت، نام یکی عبد یالیل، آن دیگری مسعود و سومی حبیب بود.

پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزاری را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یاری کنند، اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنی گفتند یکی از آنها گفت: من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبری فرستاده باشد!

دیگری گفت: خدا نمی‏توانست کسی دیگری را جز تو به پیامبری بفرستد!سومی - که قدری مؤدبتر بود گفت: به خدا من هرگز با تو گفتگو نمی‏کنم زیرا اگر تو چنانکه می‏گویی فرستاده از جانب خدا هستی و در این ادعا که می‏کنی راست می‏گویی پس بزرگتر از آنی که من با تو گفتگو کنم و اگر دروغ می‏گویی و بر خدا دروغ می‏بندی پس شایستگی آن را نداری که با تو گفتگویی کنم.

رسول خدا(ص)مایوسانه از نزد آنها برخاست - و به نقل ابن هشام - هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوی آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانی که میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند، و این بدان جهت‏بود که نمی‏خواست‏سخنان عبد یالیل و برادرانش گوشزد مردم طائف و موجب گستاخی آنان‏نسبت‏بدان حضرت گردد و شاید هم نمی‏خواست گفتار آنها به گوش بزرگان قریش در مکه برسد و موجب شماتت آنها شود.

اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزای آن حضرت کردند و همین سبب شد تا چون رسول خدا(ص)خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و استهزا بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف روزی بر آن حضرت حمله کرده سنگ بر پاهای مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند.

رسول خدا(ص)به هر ترتیبی بود از دست آن فرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد و در سایه دیواری از باغهای خارج شهر آرمید تا قدری از خستگی رهایی یابد و خون پاهای خود را پاک کند، و در آن حال رو به درگاه محبوب واقعی و پناهگاه همیشگی خود یعنی خدای بزرگ کرده و شکوه حال بدو برد و با ذکر او دل خویش را آرامش بخشید و از آن جمله گفت:

«اللهم الیک اشکو ضعف قوتی، و قلة حیلتی و هوانی علی الناس یا ارحم الراحمین، انت رب المستضعفین و انت ربی، الی من تکلنی، الی بعید یتهجمنی، ام الی عدو ملکته امری، ان لم یکن بک علی غضب فلا ابالی و لکن عافیتک هی اوسع لی، اعوذ بنور وجهک الذی اشرقت له الظلمات و صلح علیه امر الدنیا و الآخرة من ان تنزل بی غضبک او یحل علی سخطک، لک العتبی حتی ترضی و لا حول و لا قوة الا بک‏».

[پروردگارا من شکوه ناتوانی و بی پناهی خود و استهزای مردم را نسبت‏به خویش به درگاه تو می‏آورم ای مهربانترین مهربانها!تو خدای ناتوانان و پروردگار منی، مرا در این حال به دست که می‏سپاری؟به دست‏بیگانگانی که با ترشرویی مرا برانند یا دشمنی که سرنوشت مرا بدو سپرده‏ای!

خداوندا!اگر تو بر من خشمناک نباشی باکی ندارم ولی عافیت تو بر من فراختر و گواراتر است.

من به نور ذاتت که همه تاریکیها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت را اصلاح می‏کند پناه می‏برم از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبت‏بر من فرو ریزد، ملامت(یا بازخواست)حق توست تا آن گاه که خوشنود شوی و نیرو و قدرتی‏جز به دست تو نیست. ]باغ مزبور تاکستانی بود متعلق به عتبه و شیبه دو تن از بزرگان مکه که خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند به حال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامی که در باغ داشتند و نامش‏«عداس‏»و به کیش مسیحیت‏بود دستور دادند خوشه انگوری بچیند و برای آن حضرت ببرد.

عداس طبق دستور آن دو، خوشه انگوری چیده و در ظرفی نهاد و برای رسول خدا(ص)آورد، عداس دید چون رسول خدا(ص)خواست دست‏به طرف انگور دراز کند و خواست دانه‏ای از آن بکند«بسم الله‏»گفت و نام خدا را بر زبان جاری کرد، عداس با تعجب گفت: این جمله که تو گفتی در میان مردم این سرزمین معمول نیست، رسول خدا پرسید:

- تو اهل کدام شهر هستی و آیین تو چیست؟

عداس - من مسیحی مذهب و اهل نینوی هستم!

رسول خدا(ص)از شهر همان مرد شایسته - یعنی - یونس بن متی؟

عداس - یونس بن متی را از کجا می‏شناسی؟

فرمود - او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستاده خدایم.

عداس که این سخن را شنید پیش آمده سر آن حضرت را بوسید و سپس روی پاهای خون آلود وی افتاد.

عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند به یکدیگر گفتند: این مرد غلام ما را از راه به در برد.

و چون عداس به نزد آن دو برگشت از او پرسیدند: چرا سر و دست و پای این مرد را بوسیدی؟

گفت: کاری برای من بهتر از این کار نبود، زیرا این مرد از چیزهایی خبر داد که جز پیغمبران کسی از آن چیزها خبر ندارد، عتبه و شیبه بدو گفتند:

ولی مواظب باش این مرد تو را از دین و آیینی که داری بیرون نبرد که آیین تو بهتراز دین اوست.

و مدت توقف آن حضرت را در طائف برخی ده روز و برخی یک ماه ذکر کرده‏اند. (2)

بازگشت رسول خدا(ص)به مکه

طبرسی(ره)از علی بن ابراهیم نقل کرده هنگامی که رسول خدا(ص)از طائف بازگشت و به نزدیکی مکه رسید چون به حال عمره بود و می‏خواست طواف و سعی انجام دهد در صدد برآمد تا در پناه یکی از بزرگان مکه درآید و با خیالی آسوده از دشمنان اعمال عمره را انجام دهد، از این رو مردی از قریش را که در خفا مسلمان شده بود دیدار کرده فرمود: به نزد اخنس بن شریق برو بدو بگو: محمد از تو می‏خواهد او را در پناه خود درآوری تا اعمال عمره خود را انجام دهد!

مرد قرشی به نزد اخنس آمد و پیغام را رسانید و او در جواب گفت: من از قریش نیستم بلکه جزء همپیمانان آنها هستم و ترس آن را دارم که اگر این کار را بکنم آنها مراعات پناه مرا نکنند و عملی از آنها سر زند که برای همیشه موجب ننگ و عار من گردد.

مرد قرشی بازگشت و سخن او را به حضرت گفت، پیغمبر به او فرمود: نزد سهیل بن عمرو برو و همین سخن را به او بگو، و چون مرد قرشی پیغام را رسانید سهیل نپذیرفت و برای بار سوم رسول خدا(ص)او را به نزد مطعم بن عدی فرستاد و مطعم حاضر شد که آن حضرت را در پناه خود گیرد تا طواف و سعی و عمره را انجام دهد، و بدین ترتیب رسول خدا(ص)وارد مکه شد و برای طواف به مسجد الحرام آمد.

ابو جهل که آن حضرت را دید فریاد زد: ای گروه قریش این محمد است که اکنون تنهاست و پشتیبانش نیز از دنیا رفته اکنون شما دانید با او!

طعیمه بن عدی پیش رفته گفت: حرف نزن که مطعم بن عدی او را پناه داده!

ابو جهل بیتابانه نزد مطعم آمد و گفت: از دین بیرون رفته‏ای یا فقط پناهندگی او راپذیرفته‏ای؟مطعم گفت: از دین خارج نشده‏ام ولی او را پناه داده‏ام، ابو جهل گفت: ما هم به پناه تو احترام می‏گذاریم، و از آن سو رسول خدا(ص)چون طواف و سعی را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشکر فرمود: پناه خود را پس بگیر!مطعم گفت: چه می‏شود اگر از این پس نیز در پناه من باشی؟فرمود: دوست ندارم بیش از یک روز در پناه مشرکی به سر برم، مطعم نیز جریان را به قریش اطلاع داده و اعلان کرد: محمد از پناه من خارج شد (3) .

پی‏نوشت‏ها:

1. در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، (چاپ جدید)، نقل کرده که فقط علی(ع)همراه آن حضرت بود و در همان کتاب، ج 4، ص 27 از مدائنی روایت کرده که علی(ع)و زید هر دو با آن حضرت بودند و در سیره ابن هشام آمده که تنها به طائف سفر کرد.

2. سیرة المصطفی، ص 221، الصحیح من السیرة، ج 2، ص 164.

3. برخی از سیره نویسان در صحت این داستان تردید کرده آن را بعید دانسته‏اند و گفته‏اند: چگونه ممکن است رسول خدا در پناه مشرکی در آید، اگر چه برای انجام یک عمل واجب مانند عمره باشد؟اما ما در نظایر این حدیث پیش از این گفته‏ایم که استبعاد نمی‏تواند مدرک این گونه مسائل تاریخی قرار گیرد، مگر آنکه سند حدیث مخدوش باشد و دلیلی بر اثبات آن از نظر سند نداشته باشیم و العلم عند الله.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 222

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     معراج رسول خدا(ص)
 

 

داستان معراج رسول خدا(ص)در یک شب از مکه معظمه به مسجد الاقصی و از آنجا به آسمانها و بازگشت‏به مکه در قرآن کریم در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده، یکی در سوره‏«اسراء»و دیگری در سوره مبارکه‏«نجم‏»، و تاویلاتی که از برخی چون حسن بصری، عایشه و معاویه نقل شده مخالف ظاهر آیات کریمه قرآنی و صریح روایات متواتره‏ای است که در کتب تفسیر و حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت نقل شده است و هیچ گونه اعتباری برای ما ندارد (1) ، و ایرادهای عقلی دیگری را هم که برخی کرده‏اند در پایان داستان پاسخ خواهیم داد، ان شاء الله. اما در کیفیت معراج و اینکه چند بار بوده و آن نقطه‏ای که رسول خدا(ص)از آنجا به سوی مسجد الاقصی حرکت کرد و بدانجا بازگشت آیا خانه ام هانی بوده یا مسجد الحرام و سایر جزئیات آن اختلافی در روایات دیده می‏شود که ما به خواست‏خداوند در ضمن نقل داستان به پاره‏ای از آن اختلافات اشاره خواهیم کرد و آنچه مشهور است آنکه این سیر شبانه با این خصوصیات در سالهای آخر توقف آن حضرت در شهر مکه اتفاق افتاد، اما آیا قبل از فوت ابیطالب بوده و یا بعد از آن و یا در چه شبی از شبهای سال بوده، باز هم نقل متواتری نیست و در چند حدیث آن شب را شب هفدهم ربیع الاول و یا شب بیست و هفتم رجب ذکر کرده و در نقلی هم شب هفدهم رمضان و شب بیست و یکم آن ماه نوشته‏اند.

و معروف آن است که رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هانی دختر ابیطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتی که آن حضرت به سرزمین بیت المقدس و مسجد اقصی و آسمانها رفت و بازگشت از یک شب بیشتر طول نکشید به طوری که صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسیر عیاشی است که امام صادق(ع)فرمود: رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مکه خواند، یعنی اسراء و معراج در این فاصله اتفاق افتاد و در روایات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمه‏معصومین روایت‏شده که فرمودند:

جبرئیل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبی را که نامش‏«براق‏» (2) بود برای او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوی بیت المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ایستاد و نماز گزارد، یکی در مدینه و هجرتگاهی که سالهای بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود، یکی هم مسجد کوفه، دیگر در طور سینا و بیت اللحم - زادگاه حضرت عیسی(ع) - و سپس وارد مسجد اقصی شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق روایاتی که صدوق(ره)و دیگران نقل کرده‏اند از جمله جاهایی را که آن حضرت در هنگام سیر بر بالای زمین مشاهده فرمود سرزمین قم بود که به صورت بقعه‏ای می‏درخشید و جون از جبرئیل نام آن نقطه را پرسید پاسخ داد: اینجا سرزمین قم است که بندگان مؤمن و شیعیان اهل بیت تو در اینجا گرد می‏آیند و انتظار فرج دارند و سختیها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نیز در روایات آمده که در آن شب دنیا به صورت زنی زیبا و آرایش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ولی رسول خدا(ص)بدو توجهی نکرده از وی در گذشت.

سپس به آسمان دنیا صعود کرد و در آنجا آدم ابو البشر را دید، آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روی خندان بر آن حضرت سلام کرده و تهنیت و تبریک گفتند، و بر طبق روایتی که علی بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق(ع) روایت کرده رسول خدا(ص)فرمود: فرشته‏ای را در آنجا دیدم که بزرگتر از او ندیده بودم و(بر خلاف دیگران)چهره‏ای درهم و خشمناک داشت و مانند دیگران تبریک گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئیل پرسیدم گفت: این مالک، خازن دوزخ است و هرگز نخندیده است و پیوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهکاران افزوده می‏شود بر او سلام کردم و پس از اینکه جواب سلام مرا داد از جبرئیل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهیبی از آن برخاست که فضا را فرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وی خواستم آن را به حال خود برگرداند. (3)

و بر طبق همین روایت در آن جا ملک الموت را نیز مشاهده کرد که لوحی از نور در دست او بود و پس از گفتگویی که با آن حضرت داشت عرض کرد: همگی دنیا در دست من همچون درهم(و سکه‏ای)است که در دست مردی باشد و آن را پشت و رو کند، و هیچ خانه‏ای نیست جز آنکه من در هر روز پنج‏بار بدان سرکشی می‏کنم و چون بر مرده‏ای گریه می‏کنند بدانها می‏گویم: گریه نکنید که من باز هم پیش شما خواهم آمد و پس از آن نیز بارها می‏آیم تا آنکه یکی از شما باقی نماند، در اینجا بود که رسول خدا(ص)فرمود: براستی که مرگ بالاترین مصیبت و سخت‏ترین حادثه است و جبرئیل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سخت‏تر از آن است.

و سپس فرمود:

و از آنجا به گروهی گذشتم که پیش روی آنها ظرفهایی از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را می‏خوردند و پاک را می‏گذاردند، از جبرئیل پرسیدم: اینها کیان‏اند؟گفت: افرادی از امت تو هستند که مال حرام می‏خورند و مال حلال را وامی‏گذارند، و مردمی را دیدم که لبانی چون لبان شتران داشتند و گوشتهای پهلوشان را چیده و در دهانشان می‏گذاردند، پرسیدم: اینها کیان‏اند؟گفت: اینها کسانی هستند که از مردمان عیبجویی می‏کنند، مردمان دیگری را دیدم که سرشان را به سنگ می‏کوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخ داد: اینان کسانی هستند که نماز شامگاه و عشاء را نمی‏خواندند و می‏خفتند. مردمی را دیدم که آتش در دهانشان می‏ریختند و از نشیمنگاهشان بیرون می‏آمد و چون وضع آنها پرسیدم، گفت: اینان کسانی هستندکه اموال یتیمان را به ستم می‏خورند، گروهی را دیدم که شکمهای بزرگی داشتند و نمی‏توانستند از جا برخیزند گفتم: ای جبرئیل اینها کیان‏اند؟گفت: کسانی هستند که ربا می‏خورند، زنانی را دیدم که بر پستان آویزانند، پرسیدم: اینها چه زنانی هستند؟

گفت: زنان زناکاری هستند که فرزندان دیگران را به شوهران خود منسوب می‏دارند و سپس به فرشتگانی برخوردم که تمام اجزای بدنشان تسبیح خدا می‏کرد. (4)

و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه به یکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم: اینان کیان‏اند؟گفت: هر دو پسر خاله یکدیگر یحیی و عیسی(ع)هستند، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند و فرشتگان زیادی راکه به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتیم و در آنجا مرد زیبایی را دیدم که زیبایی او نسبت‏به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت‏به ستارگان بود و چون نامش را پرسیدم جبرئیل گفت: این برادرت یوسف است، بر او سلام کردم و پاسخ داده و تهنیت و تبریک گفت و فرشتگان بسیاری را نیز در آنجا دیدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتیم و مردی را دیدم و چون از جبرئیل پرسیدم گفت: او ادریس است که خدا وی را به اینجا آورده، بر او سلام کردم پاسخ داد و برای من آمرزش خواست و فرشتگان بسیاری را مانند آسمانهای پیشین مشاهده کردم و همگی برای من و امت من مژده خیر دادند.

سپس به آسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردی را به سن کهولت دیدم که دورش را گروهی از امتش گرفته بودند و چون پرسیدم کیست؟جبرئیل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام کرده و پاسخ داد و فرشتگان بسیاری را مانند آسمانهای دیگر مشاهده کردم.

آن گاه به آسمان ششم بالا رفتیم و در آنجا مردی گندمگون و بلند قامت را دیدم که می‏گفت: بنی اسرائیل پندارند من گرامی‏ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولی این مرد از من نزد خدا گرامی‏تر است و چون از جبرئیل پرسیدم: کیست؟گفت: برادرت موسی بن عمران است، بر او سلام کردم جواب داد و همانند آسمانهای دیگر فرشتگان بسیاری را در حال خشوع دیدم.

سپس به آسمان هفتم رفتیم و در آنجا به فرشته‏ای برخورد نکردم جز آنکه گفت: ای محمد حجامت کن و به امت‏خود نیز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردی را که موی سر و صورتش سیاه و سفید بود و روی تختی نشسته بود دیدم و جبرئیل گفت، او پدرت ابراهیم است، بر او سلام کرده جواب داد و تهنیت و تبریک گفت، و مانند فرشتگانی را که در آسمانهای پیشین دیده بودم در آنجا دیدم، و سپس دریاهایی از نور که از درخشندگی چشم را خیره می‏کرد و دریاهایی از ظلمت و تاریکی و دریاهایی از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناک شدم جبرئیل گفت: این قسمتی ازمخلوقات خداست.

و در حدیثی است که فرمود: چون به حجابهای نور رسیدم جبرئیل از حرکت ایستاد و به من گفت: برو!

در حدیث دیگری فرمود: از آنجا به‏«سدرة المنتهی‏»رسیدم و در آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو!گفتم: ای جبرئیل در چنین جایی مرا تنها می‏گذاری و از من مفارقت می‏کنی؟گفت: ای محمد اینجا آخرین نقطه‏ای است که صعود به آن را خدای عز و جل برای من مقرر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم می‏سوزد، (5) آن گاه با من وداع کرده و من پیش رفتم تا آن گاه که در دریای نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت‏به نور وارد می‏کرد تا جایی که خدای تعالی می‏خواست مرا متوقف کند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانی گفت.

و در اینکه آن سخنانی که خدا به آن حضرت وحی کرده چه بوده است در روایات به طور مختلف نقل شده و قرآن کریم به طور اجمال و سربسته می‏گوید:

«فاوحی الی عبده ما اوحی‏»

[پس وحی کرد به بنده‏اش آنچه را وحی کرد]

و از این رو برخی گفته‏اند: مصلحت نیست در این باره بحث‏شود زیرا اگر مصلحت‏بود خدای تعالی خود می‏فرمود، و بعضی هم گفته‏اند: اگر روایت و دلیل معتبری از معصوم وارد شد و آن را نقل کرد، مانعی در اظهار و نقل آن نیست.

و در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که آن وحی مربوط به مسئله جانشینی و خلافت علی بن ابیطالب(ع)و ذکر برخی از فضایل آن حضرت بوده، و در حدیث دیگر است که آن وحی سه چیز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتیم سوره بقره 3. آمرزش گناهان ازجانب خدای تعالی غیر از شرک. در حدیث کتاب بصائر است که خداوند نامهای بهشتیان و دوزخیان را به او وحی فرمود.

و به هر صورت رسول خدا(ص)فرمود: پس از اتمام مناجات با خدای تعالی بازگشتیم و از همان دریاهای نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهی‏»به جبرئیل رسیدم و به همراه او بازگشتیم.

روایات دیگری در این باره

درباره چیزهایی که رسول خدا(ص)آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلکه روی زمین مشاهده کرد روایات زیاد دیگری نیز به طور پراکنده وارد شده که ما در زیر قسمتی از آنها را انتخاب کرده و برای شما نقل می‏کنیم:

در احادیث زیادی که از طریق شیعه و اهل سنت از ابن عباس و دیگران نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)صورت علی بن ابیطالب را در آسمانها مشاهده کرد و یا فرشته‏ای را به صورت آن حضرت دید و چون از جبرئیل پرسید در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتیاق دیدار علی(ع)را داشتند خدای تعالی این فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان که ما فرشتگان مشتاق دیدار علی بن ابیطالب می‏شویم به دیدن این فرشته می‏آییم.

و در حدیث نیز آمده که صورت ائمه معصومین پس از علی(ع)را تا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در سمت راست عرش مشاهده کرد و چون پرسید بدان حضرت گفته شد که اینان حجتهای الهی پس از تو در روی زمین هستند و آخرین ایشان کسی است که از دشمنان خدا انتقام گیرد.

و نیز روایت‏شده که رسول خدا(ص)فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور کرد که علی بن ابیطالب را پس از خود به جانشینی و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسری او درآورم.

و در چند حدیث نیز آمده که خدای تعالی و پیمبرانی را که دیدم از من سؤال می‏کردند وصی خود علی را چه کردی؟پاسخ می‏دادم: او را در میان امت‏خود به‏جای نهادم و آنها می‏گفتند: خوب کسی را جانشین خویش در میان امت قرار دادی.

و در حدیثی که صدوق(ره)در امالی نقل کرده چون رسول خدا(ص)به آسمان رفت پیرمردی را دید که در زیر درختی نشسته و بچه‏هایی اطراف او را گرفته‏اند، از جبرئیل پرسید: این مرد کیست؟گفت: پدرت ابراهیم است، پرسید: این کودکان که اطراف او هستند کیستند؟گفت: اینها فرزندان مردمان با ایمانی هستند که از دنیا رفته‏اند و اکنون ابراهیم به آنها غذا می‏دهد، سپس از آنجا گذشت و پیرمرد دیگری را دید که روی تختی نشسته و چون نظر به جانب راست‏خود می‏کند خوشحال و خندان می‏شود و هرگاه به سمت چپ خود می‏نگرد گریان می‏گردد، به جبرئیل فرمود: این پیرمرد کیست؟پاسخ داد: این پدرت آدم است که هرگاه می‏بیند کسی داخل بهشت می‏شود خوشحال و خندان می‏گردد و چون کسی را مشاهده می‏کند که به دوزخ می‏رود گریان و اندوهناک می‏شود. . .

تا آنجا که می‏گوید:

. . . در آن شب خدای تعالی پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب کرد و چون باز می‏گشت عبورش به حضرت موسی افتاد پرسید: خدای تعالی چقدر نماز بر امت تو واجب کرد؟رسول خدا(ص)فرمود: پنجاه نماز، موسی گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفیف دهد! رسول خدا(ص)بازگشت و تخفیف گرفت، ولی دوباره موسی گفت: بازگرد و تخفیف بگیر، زیرا امت تو(از این نظر)ضعیفترین امتها هستند و از این رو بازگرد و تخفیف دیگری بگیر چون من در میان بنی اسرائیل بوده‏ام و آنها طاقت این مقدار را نداشتند، و به همین ترتیب چند بار رسول خدا(ص)بازگشت و تخفیف گرفت تا آنکه خدای تعالی نمازها را روی پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسی گفت: بازگرد، رسول خدا(ص)فرمود: دیگر از خدا شرم می‏کنم که به نزدش بازگردم (6) و چون به ابراهیم خلیل الرحمان برخورد از پشت‏سر صدا زد: ای محمد امت‏خود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاکش پاک و پاکیزه ودشتهای بسیاری خالی از درخت دارد و با ذکر جمله‏«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله‏»درختی در آن دشتها غرس می‏گردد، امت‏خود را دستور ده تا درخت در آن زمینها زیاد غرس کنند. (7)

شیخ طوسی(ره)در امالی از امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)روایت کرده که فرمود: در شب معراج چون داخل بهشت‏شدم قصری از یاقوت سرخ دیدم که از شدت درخشندگی و نوری که داشت درون آن از بیرون دیده می‏شد و دو قبه از در و زبرجد داشت از جبرئیل پرسیدم: این قصر از کیست؟گفت: از آن کسی که سخن پاک و پاکیزه گوید، و روزه را ادامه دهد(و پیوسته گیرد)و اطعام طعام کند، و در شب هنگامی که مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، علی(ع)گوید: من به آن حضرت عرض کردم: آیا در میان امت‏شما کسی هست که طاقت این کار را داشته باشد؟فرمود: هیچ می‏دانی سخن پاک گفتن چیست؟عرض کردم: خدا و پیغمبر داناترند فرمود: کسی که بگوید: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»هیچ می‏دانی ادامه روزه چگونه است؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - یعنی ماه رمضان - را روزه گیرد و هیچ روز آن را افطار نکند و هیچ دانی اطعام طعام چیست؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسی که برای عیال و نانخواران - خود (از راه مشروع)خوراکی تهیه کند که آبروی ایشان را از مردم حفظ کند، و هیچ می‏دانی تهجد در شب که مردم خوابند چیست؟عرض کردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسی که نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند (8) - در آن وقتی که یهود و نصاری و مشرکین می‏خوابند - . و در حدیثی که مجلسی(ره)در بحار الانوار از کتاب مختصر حسن بن سلیمان به سندش از سلمان فارسی روایت کرده رسول خدا(ص)در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتیم قصری از نقره سفید دیدم که دو فرشته بر در آن دربانی می‏کردند، به جبرئیل گفتم: بپرس این قصر از کیست؟و چون پرسید آن دو فرشته پاسخ دادند: از جوانی از بنی هاشم، و چون به آسمان دوم رفتیم قصری بهتر از قصر قبلی از طلای سرخ دیدم که به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئیل گفتم و پرسید آن دو فرشته نیز در پاسخ گفتند: از جوانی از بنی هاشم است. و در آسمان سوم قصری از یاقوت سرخ به همان گونه دیدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسیدیم گفتند: مال جوانی است از بنی هاشم و در آسمان چهارم قصری به همان گونه از در سفید بود و چون جبرئیل پرسید؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جوانی از بنی هاشم است.

و چون به آسمان پنجم رفتیم چنان قصری از در زردرنگ بود و چون جبرئیل به دستور من صاحب آن را پرسید گفتند: مال جوانی از بنی هاشم است و در آسمان ششم قصری از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصری بود و چون جبرئیل پرسید باز همان پاسخ را دادند.

و چون بازگشتیم آن قصرها را در هر آسمانی به حال خود دیدیم به جبرئیل گفتم بپرس: این جوان بنی هاشمی کیست؟و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او علی بن ابیطالب(ع)است.

حاجت جبرئیل

این حدیث را که متضمن فضیلتی از خدیجه - بانوی بزرگوار اسلام - می‏باشد بشنوند:

عیاشی در تفسیر خود از ابو سعید خدری روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:

در آن شبی که جبرئیل مرا به معراج برد چون بازگشتیم بدو گفتم: ای جبرئیل آیا حاجتی داری؟گفت: حاجت من آن است که خدیجه را از جانب خدای تعالی و از طرف من سلام برسانی و رسول خدا(ص)چون خدیجه را دیدار کرد سلام خداوند وجبرئیل را به خدیجه رسانید و او در جواب گفت:

«ان الله هو السلام و منه السلام و الیه السلام و علی جبرئیل السلام‏».

خبر دادن رسول خدا(ص)از کاروان قریش

ابن هشام در سیره در ذیل حدیث معراج از ام هانی روایت کرده که گوید: رسول خدا(ص)آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتیم، نزدیکیهای صبح بود که ما را بیدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزاردیم آن گاه رو به من کرده فرمود: ای ام هانی من امشب چنانکه دیدید نماز عشاء را با شما در این سرزمین خواندم سپس به بیت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانکه مشاهده می‏کنید نماز صبح را دوباره در اینجا خواندم.

این سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طوری که جامه‏اش پس رفت و بدو گفتم: ای رسول خدا این سخن را که برای ما گفتی برای دیگران مگو که تو را تکذیب کرده و می‏آزارند، فرمود: به خدا!برای آنها نیز خواهم گفت!

ام هانی گوید: من به کنیزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببین کارش با مردم به کجا می‏انجامد و گفتگوی آنها را برای من بازگوی.

کنیزک رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص)داستان خود را برای مردم تعریف کرد با تعجب پرسیدند: نشانه صدق گفتار تو چیست و ما از کجا بدانیم تو راست می‏گویی؟ فرمود: نشانه‏اش فلان کاروان است که من هنگام رفتن به شام در فلانجا دیدم و شترانشان از صدای حرکت‏براق رم کرده یکی از آنها فرار کرد و من جای آن را به ایشان نشان دادم و هنگام بازگشت نیز در منزل ضجنان(25 میلی مکه) به فلان کاروان برخوردم که همگی خواب بودند و ظرف آبی بالای سر خود گذارده بودند و روی آن را با سرپوشی پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعیم وارد مکه خواهند شد، و نشانه‏اش آن است که پیشاپیش آنها شتری خاکستری رنگ است و دو لنگه بار روی آن شتر است که یک لنگه آن سیاه می‏باشد. و چون مردم این سخنان را شنیدند به سوی دره تنعیم رفته و کاروان را با همان نشانیها که فرموده بود مشاهده کردند که از دره تنعیم وارد شد و چون آن کاروان دیگر به مکه آمد و داستان رم کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جویا شدند همه را تصدیق کردند.

محدثین شیعه رضوان الله علیهم نیز به همین مضمون - با مختصر اختلافی - روایاتی نقل کرده‏اند و در پایان برخی از آنها چنین است که چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهی برای تکذیب و استهزا باقی نماند آخرین حرفشان این بود که گفتند: این هم سحری دیگر از محمد!

ابو طالب و معراج

یعقوبی در تاریخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل کرده و دنبال آن می‏نویسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد که رسول خدا(ص)گم شده است، ترسید مبادا قریش او را غافلگیر کرده و به قتلش رسانیده باشند از این رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع کرد و به هر کدام شمشیری داد و گفت: هر یک از شما پهلوی مردی از قریش جلوس کنید تا اگر مرا دیدید با محمد آمدم کاری انجام ندهید و گرنه هر یک از شما مردی را که پهلوی اوست‏به قتل برساند و منتظر من نباشید و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هانی دیدند نزد ابو طالب آورده و او نیز آن حضرت را به نزد قریش آورد و چون از جریان مطلع شدند موضوع برای آنها بسیار بزرگ جلوه‏گر کرد و دانستند که ابو طالب بسختی از او دفاع می‏کند و از این رو هم عهد شدند که آن حضرت را بیازارند.

نگارنده گوید: پیش از این ذکر شد که میان اهل حدیث و تاریخ در وقت معراج و اینکه چه سالی اتفاق افتاد اختلاف است و این نقل روی آن است که معراج در زمان حیات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانکه بیشتر مورخین همین عقیده را دارند.

البته تذکر این مطلب نیز لازم است که روی هم رفته از روایات چنین استفاده می‏شود که معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بیش از یک بار اتفاق افتاده و بعید نیست پاره‏ای از اختلافات نیز که در تاریخ وقوع معراج و کیفیت آن در روایات دیده می‏شود از همین جا سرچشمه گرفته و هر کدام به یکی از آنها مربوط باشد. و اکنون در پایان ذکر این معجزه بد نیست‏به طور فشرده درباره وقوع آن بحث کوتاهی داشته باشیم.

بحثی کوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات دیگر

ما در خلال بحثهای گذشته در چند جا گفته‏ایم که اگر مطلبی از نظر قرآن و حدیث ثابت‏شد ما به حکم اسلام آن را می‏پذیریم و وقت‏خود و خواننده محترم را به اشکال تراشیها و توجیه و تاویلها نمی‏گیریم.

مسئله معراج جسمانی رسول خدا(ص)و همچنین مسئله شق القمر - که هر دو در سالهای آخر بعثت - و فاصله میان شروع محاصره بنی هاشم در شعب ابی طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبی است که از نظر قرآن، حدیث و سخنان بزرگان از علم و حدیث‏به اثبات رسیده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته که بحث‏بیشتر درباره اثبات آن و ذکر دلایل، نقلی و اجماع در کلمات بزرگان ما را از شیوه نگارش تاریخ خارج می‏سازد و خواننده محترم می‏تواند به کتابهای کلامی، تاریخی و حدیثی که در این باره نوشته و بحث کرده‏اند مراجعه نماید. (9)

زیرا ما وقتی مسئله نبوت را پذیرفتیم و به‏«غیب‏»ایمان آورده و معجزه را قبول کردیم دیگر جایی برای بحث و رد و ایراد و تاویل و توجیه باقی نمی‏ماند، مگر با کدام تجزیه و تحلیل مادی مسئله شکافتن سنگ سخت‏با ضربه چوب و بیرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجیه است (10) ، و با کدام حساب ظاهری حاضر کردن‏تخت‏بلقیس در یک چشم بر هم زدن از صنعا به بیت المقدس قابل درک و قبول است (11) ، و با کدام وسیله‏ای - جز معجزه - می‏توان عصای چوبی را به اژدهایی بزرگ‏«ثعبان مبین‏»تبدیل نمود (12) ، و یا با زدن همان عصای چوبین به دریا می‏توان آن را شکافت، و دوازده شکاف در آن پدیدار کرد، (13) و لشکری عظیم را از آن دریا عبور داد.

اینها و امثال اینها معجزاتی است که در قرآن کریم آمده و روایات صحیحه اثبات آنها را تضمین کرده که از آن جمله است معجزه معراج جسمانی و«شق القمر»و در برابر آنها نمی‏توان با تئوریها و فرضیه‏هایی همچون‏«محال بودن خرق و التیام در افلاک‏»و هیئت‏بطلمیوسی (14) که سالها و قرنها به عنوان یک قانون مسلم علم هیئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسیده و به صورت‏مضحکه‏ای درآمده است‏به تاویل و توجیه این آیات و روایات دست زد، چنانکه برخی در گذشته و یا امروز متاسفانه این کار را کرده‏اند.

اساس این توجیهات و تاویلات آن است که ظاهرا اینان معنای صحیح‏«نبوت‏»و«وحی‏»و ارتباط انبیا را با عالم غیب و حقیقت جهان هستی را ندانسته و یا همه را خواسته‏اند با فکر مادی و عقل ناقص خود فهمیده و تجزیه و تحلیل کنند، و قدرت لایزال و بی انتهای آفریدگار جهان را از یاد برده‏اند و در نتیجه به چنین تاویلاتی دست زده‏اند و گرنه به گفته‏«ویلیم جونز» (15) :

«آن قدرت بزرگی که این عالم را آفرید از اینکه چیزی از آن کم کند یا چیزی بر آن بیفزاید عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند دیگر اسلامی‏«دکتر محمد سعید بوطی‏» (16) اطراف وجود ما و بلکه خود وجودمان را همه گونه معجزه‏ای فرا گرفته ولی به خاطر انس و الفتی که ما با آنها پیدا کرده‏ایم برای ما عادی شده و آنها را معمولی می‏دانیم در صورتی که در حقیقت هر کدام معجزه و یا معجزاتی شگفت انگیز است.

مگر این ستارگان بی شمار، و حرکت این افلاک، و قانون جاذبه زمین و یا ستارگان دیگر، و حرکت ماه و خورشید، و این نظم دقیق و حساب شده، و خلقت این همه موجودات ریز و درشت‏بلکه خلقت‏خود انسان - که آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته نامیده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حیات، و هزاران مسئله پیچیده و مرموز دیگری که در وجود انسان و خلقت‏حیوانات و موجودات دیگر به کار رفته و موجود است معجزه نیست!

با اندکی تامل و دقت انسان به اعجاز همگی پی برده و همه را معجزه می‏داند ولی از آنجا که مانوس و مالوف بوده برای ما صورت عادی پیدا کرده و از حالت اعجازی آنها غافل شده‏ایم.

باری همان گونه که گفتیم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را برای ما از نظر قرآن و حدیث صحیح به اثبات رسیده می‏پذیریم، و اما پاره‏ای از روایات غیر صحیح و به‏اصطلاح‏«شاذ»ی را که در کتابها دیده می‏شود، مانند آنکه در مسئله شق القمر نقل شده که ماه به دو نیم شد و به گریبان رسول خدا رفت و سپس نیمی از آستین راست و نیمی از آستین چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به یکدیگر چسبید.

نمی‏پذیریم و بلکه این گونه نقلها را مجعول می‏دانیم.

و یا پاره‏ای از خصوصیات و روایاتی که در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روایت صحیح و نقل معتبری آن را تایید نکرده ما نمی‏پذیریم و اصراری هم به قبول آن نداریم.

در پایان، تذکر این نکته هم لازم است که با اینکه قدرت خدای تعالی محدود به حدی نیست ولی معجزه بر محال عقلی تعلق نمی‏گیرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار می‏گیرد اموری است که به طور عادی محال به نظر می‏رسد، مثلا تبدیل چوبی بی جان به صورت حیوانی جاندار عقلا محال نیست، و یکی از نوامیس خلقت و قوانین منظم این جهان هستی است و هر روز میلیاردها جسم بی جان و جماد است که به صورت نبات و حیوان در می‏آید، و به تعبیر ملای رومی از جمادی میرد و«نامی‏»شود، و از«نما»میرد به حیوان سر زند، و از عالمی به عالم دیگر رخت‏بر می‏کشد، و یا اگر انسانی بخواهد از جایی به جای دور دیگری منتقل گردد، و یا جسمی را بخواهند از شهری به شهری جابه‏جا کنند به طور عادی ساعتها و یا روزها و ماهها وقت لازم دارد، که معجزه این فاصله و وقت را با قدرت الهی می‏گیرد چنانکه با پیشرفت وسایل و صنعت و به کمک عقل و فکر بشر توانسته‏اند مقداری از این کار را با ابزار علمی انجام دهند، و در علم کشاورزی آن قدر پیشرفت کرده‏اند که بر طبق برخی از خبرها توانسته‏اند تخم گوجه فرنگی را در زمین بکارند و با کودهای مخصوص و مدرنیزه کردن کار، پس از 18 روز گوجه فرنگی تازه از بوته آن بچینند، و یا امروزه می‏شنویم سفینه‏هایی ساخته‏اند که دور کره زمین را در فاصله یک ساعت و ده دقیقه می‏پیماید، در صورتی که اگر صد سال پیش کسی ادعا می‏کرد که ممکن است روزی چنین کاری انجام شود مردم جهان آن را انکار کرده گوینده را به دیوانگی منسوب می‏داشتند، وشاید همانند گالیله بیچاره که کرویت زمین را کشف و اظهار کرد او را به دار می‏آویختند، و یا به زندان می‏افکندند. و این نکته هم فراموش نشود که طبق قانون علیت و اسباب، معجزه را نیز علت و سببی است غیر مریی که آن قدرت بی انتهای حق تعالی، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانکه خدای تعالی در سوره مؤمن فرماید:

«و ما کان لرسول ان یاتی بآیة الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضی بالحق. . . » (17)

و به گفته ملای رومی که اشعار او را در داستان اصحاب فیل خواندید:

هست‏بر اسباب اسبابی دگر

در سبب منگر در آن افکن نظر (18)

پی‏نوشت‏ها:

1. و جالب اینجاست که برخی از نویسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص)را به وحدت وجودی که در کلام پاره‏ای از عرفا و متصوفه دیده می‏شود تطبیق و تاویل کرده که از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اینها سرچشمه می‏گیرد.

2. در توصیف‏«براق‏»در چند حدیث آمده که فرمود: از الاغ بزرگتر و از قاطر کوچکتر بود، دارای دو بال بود و هر گام که بر می‏داشت تا جایی را که چشم می‏دید می‏پیمود، ابن هشام در سیره گفته: براق همان مرکبی بود که پیغمبران پیش از آن حضرت نیز بر آن سوار شده بودند. و در حدیثی است که فرمود: صورتی چون صورت آدمی و یالی مانند یال اسب داشت، و پاهایش مانند پای شتر بود. و برخی از نویسندگان روز هم در صدد توجیه و تاویل بر آمده و«براق‏»را از ماده برق گرفته و گفته‏اند: سرعت این مرکب همانند سرعت‏برق و نور بوده است.

3. و در حدیثی که صدوق(ره)از امام باقر(ع)نقل کرده رسول خدا(ص)را از آن پس تا روزی که از دنیا رفت کسی خندان ندید.

4. صدوق(ره)در کتاب عیون به سند خود از امیر المؤمنین(ع)روایت کرده که فرمود: من و فاطمه نزد پیغمبر(ص)رفتیم و او را دیدم که به سختی می‏گریست و چون سبب پرسیدم فرمود شبی که به آسمانها رفتم زنانی از امت‏خود را در عذاب سختی دیدم و گریه‏ام برای سختی عذاب آنهاست. زنی را به موی سرش آویزان دیدم که مغز سرش جوش آمده بود، زنی را به زبان آویزان دیدم که از حمیم(آب جوشان)جهنم در حلق او می‏ریختند، زنی را به پستانهایش آویزان دیدم، زنی را دیدم که گوشت تنش را می‏خورد و آتش از زیر او فروزان بود، زنی را دیدم که پاهایش را به دستهایش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ریخته بودند، زنی را کور و کر و گنگ در تابوتی از آتش مشاهده کردم که مخ سرش از بینی او خارج می‏شد و بدنش را خوره و پیسی فرا گرفته بود، زنی را به پاهایش آویزان در تنوری از آتش دیدم، زنی را دیدم که گوشت تنش را از پایین تا بالا به مقراض آتشین می‏بریدند، زنی را دیدم که صورت و دستهایش سوخته بود و امعاء خود را می‏خورد، زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنی را به صورت سگ دیدم که آتش از پایین در شکمش می‏ریختند و از دهانش بیرون می‏آمد و فرشتگان با گرزهای آهنین به سر و بدنشان می‏کوفتند.

فاطمه که این سخن را از پدر شنید پرسید: پدرجان آنها چه عمل و رفتاری داشتند که خداوند چنین عذابی برایشان مقرر داشته بود؟فرمود: دخترم!اما آن زنی که به موی سر آویزان شده بود زنی بود که موی سر خود را از مردان نامحرم نمی‏پوشانید، اما آنکه به زبان آویزان بود زنی بود که با زبان شوهر خود را می‏آزرد، آنکه به پستان آویزان بود زنی بود که از شوهر خود در بستر اطاعت نمی‏کرد، زنی که به پاها آویزان بود زنی بود که بی اجازه شوهر از خانه بیرون می‏رفت، اما آنکه گوشت‏بدنش را می‏خورد آن زنی بود که بدن خود را برای مردم آرایش می‏کرد، اما زنی که دستهایش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنی بود که به طهارت بدن و لباس خود اهمیت نداده و برای جنابت و حیض غسل نمی‏کرد و نظافت نداشت و نسبت‏به نماز خود بی‏اهمیت‏بود، اما آنکه کور و کر و گنگ بود آن زنی بود که از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش می‏انداخت، آنکه گوشت تنش را به مقراض می‏بریدند آن زنی بود که خود را در معرض مردان قرار می‏داد، آنکه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود می‏خورد زنی بود که وسایل زنا برای دیگران فراهم می‏کرد. آنکه سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چین دروغگو بود و آنکه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش می‏ریختند زنان خواننده و نوازنده بودند. . . و سپس به دنبال آن فرمود:

وای به حال زنی که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زنی که شوهر از او راضی باشد.

5. سعدی در این باره گوید:

چنان گرم در تیه قربت‏براند

که در سدرة جبریل از او باز ماند

بدو گفت: سالار بیت الحرام

که ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی

بگفتا فراتر مجالم نماند

بماندم که نیروی بالم نماند

اگر یک سر موی برتر پرم

فروغ تجلی بسوزد پرم

6. به این مضمون روایات دیگری هم از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده. ولی جای مناقشه در این حدیث در چند جا به چشم می‏خورد. چنانکه سید مرتضی(ره)در تنزیه الانبیا فرموده، و در صحت آن تردید کرده، و الله العالم.

7. در حدیث دیگری که علی بن ابراهیم در تفسیر خود نقل کرده رسول خدا(ص)فرمود: چون به معراج رفتم وارد بهشت‏شده و در آنجا دشتهای سفیدی را دیدم و فرشتگانی را مشاهده کردم که خشتهایی از طلا و نقره روی هم گذارده و ساختمان می‏سازند و گاهی هم دست از کار کشیده به حالت انتظار می‏ایستند، از ایشان پرسیدم: چرا گاهی مشغول شده و گاهی دست می‏کشید؟گفتند: گاهی که دست می‏کشیم منتظر رسیدن مصالح هستیم، پرسیدم مصالح آن چیست؟پاسخ دادند گفتار مؤمن که در دنیا می‏گوید: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»که هرگاه این جمله را می‏گوید ما شروع به ساختن می‏کنیم، و هرگاه خود داری می‏کند ما هم خودداری می‏کنیم.

8. منظور همین نماز عشاء است که شبها می‏خوانند، چون معمولا آن را آخر شب هنگام خفتن می‏خوانده‏اند آن را«عشاء»آخر نامیده‏اند.

9. برای توضیح بیشتر به کتابهای بحار الانوار، ج 19، (چاپ جدید)، مجمع البیان، ج 3، ص 395، ج 5، ص 186، تفسیر المیزان، ج 19، صص 64 - 60، ج 13، صص 2 به بعد، فقه السیرة، صص 154 - 146، الصحیح من السیرة، ج 2، ص 112، فروغ ابدیت، ج 1، ص 305 و کتابهای عربی و فارسی دیگری که در این زمینه قلمفرسایی و بحث کرده‏اند مراجعه نمایید.

10. «و اوحینا الی موسی اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاک الحجر، فانبحست منه اثنتا عشرة عینا. . . »سوره اعراف، آیه 160.

11. «قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک. . . » سوره نمل، آیه 40.

12. «فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین. . . » سوره شعراء، آیه 32.

13. به آیات مبارکه سوره بقره، آیه 50، سوره طه، آیه 77، سوره شعراء، آیه 63 و سوره دخان، آیه 24 مراجعه شود.

14. بر طبق نظریه بطلمیوس یونانی که قرنها مورد قبول دانشمندان جهان قرار گرفته بود افلاک را اجسامی بلورین می‏دانستند و مجموعه آنها را نیز نه فلک می‏پنداشتند که همانند ورقه‏های پیاز روی هم قرار گرفته و ستارگان نیز همچون گل میخی بر آنها چسبیده بود و حرکت‏ستارگان را نیز با حرکت افلاک می‏گرفت، یعنی هر فلکی حرکتی داشت و قهرا با حرکت فلک گل میخی هم که بر آن چسبیده بود حرکت می‏کرد و روی این نظریه می‏گفتند خرق و التیام - یعنی شکسته و بسته شدن - در آنها محال است، و چون شق القمر - و دو نیم شدن ماه - و همچنین داستان معراج جسمانی رسول خدا مستلزم خرق و التیام در افلاک می‏شد آن را منکر شده و یا دست‏به تاویل و توجیه در آنها می‏زدند، غافل از آنکه قرنها قبل از جا افتادن این نظریه غلط، قرآن کریم آن را مردود دانسته و پنبه افلاک پوسته پیازی را زده است، آنجا که درباره خورشید و ماه و فلک گوید: «و الشمس تجری لمستقر لها ذلک تقدیر العزیز العلیم، و القمر قدرناه منازل حتی عاد کالعرجون القدیم، لا الشمس ینبغی لها ان تدرک القمر و لا اللیل سابق النهار و کل فی فلک یسبحون‏» سوره یس، آیه‏های 40 - 38که اولا حرکت و جریان را به خود خورشید و ماه نسبت می‏دهد، و ثانیا«فلک‏»را مدار آنها دانسته و ثالثا حرکت آنها را در این مدار به صورت‏«شنا»و شناوری بیان فرموده، و فضای آسمان بی‏انتها را به صورت دریای بیکرانی ترسیم فرموده که این ستارگان همچون ماهیان در آن شناورند. و علم و کشفیات و اختراعات جدید و سفینه‏های فضایی و موشکها و آپولوها و لوناها نیز این حقیقت قرآن را به اثبات رسانید، و بر یئت‏بطلمیوسی خط بطلان کشیده و در زوایای تاریخ دفن کرد.

15. فقه السیرة، صص 151 - 150.

16. همان

17. سوره مؤمن، آیه 78.

18. خواننده محترم می‏تواند برای اطلاع بیشتر از این بحث‏به تفسیر شریف المیزان، ج 1، صص 57 به بعد مراجعه نماید.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 196

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     وفات ابو طالب و خدیجه
 

 

پیش از این گفته شد که مشرکین انواع آزار و صدمه را نسبت‏به رسول خدا(ص) انجام می‏دادند و بیش از همه عموی آن حضرت ابو لهب بود که چون خود از بنی هاشم بود در آزار بدان حضرت بی پرواتر از دیگران بود و گروهی نیز بودند که چون صدمه بدنی نمی‏توانستند بزنند در صدد مسخره و استهزاء آن بزرگوار برآمده و خدای تعالی به عنوان مستهزئین آنها را در قرآن ذکر کرده (1) و در آخر خداوند شر آنها را به وسیله جبرئیل از آن حضرت دور کرد و هر کدام به بلیه‏ای گرفتار شده و هلاک شدند ولی با این همه احوال حمایت ابی طالب از آن حضرت مانع بزرگی بود که آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهای زبانی، و احیانا برخی آزارهای مختصر دیگر، قدمی فراتر نهند و نقشه قتل یا تبعید آن حضرت را بکشند، اما در این میان دست تقدیردو مصیبت ناگوار برای رسول خدا(ص)پیش آورد که دشمنان آن حضرت جرئت‏بیشتری در اذیت پیدا کرده و آن حضرت را در مضیقه بیشتری قرار دادند و به گفته مورخین چند بار نقشه قتل و تبعید او را کشیده تا سرانجام نیز رسول خدا(ص)از ترس آنها شبانه از مکه خارج شد و به مدینه هجرت کرد.

یکی مرگ ابو طالب و دیگری فوت خدیجه بود که طبق نقل معروف هر دو در یک سال و به فاصله کوتاهی اتفاق افتاد.

ابو طالب و خدیجه دو پشتیبان بزرگ و کمک کار نیرومند و با وفایی برای پیشرفت اسلام و حمایت رسول خدا(ص)بودند، خدیجه با دلداری دادن رسول خدا(ص)و ثروت مادی خود به پیشرفت اسلام و دلگرم کردن آن حضرت کمک می‏کرد، ابو طالب نیز با نفوذ سیاسی و سیادتی که در میان قریش داشت پناهگاه و حامی مؤثری در برابر آزار دشمنان بود.

معروف آن است که مرگ هر دو در سال دهم بعثت، سه سال پیش از هجرت اتفاق افتاد، و ابو طالب پیش از خدیجه از دنیا رفت و برخی نیز مانند یعقوبی عکس آن را نوشته‏اند و فاصله میان مرگ خدیجه و ابو طالب را نیز برخی سه روز، جمعی سی و پنج روز و برخی نیز شش ماه نوشته‏اند. در کتاب مصباح وفات ابیطالب را روز بیست و ششم رجب ذکر کرده و یعقوبی وفات خدیجه را در ماه رمضان نوشته و گوید: خدیجه دختر خویلد در ماه رمضان سه سال پیش از هجرت در سن شصت و پنج‏سالگی از دنیا رفت. . .

- و پس از چند سطر - گوید: و ابو طالب سه روز پس از خدیجه در سن هشتاد و شش سالگی از دنیا رفت و برخی هم سن او را نود سال نوشته‏اند.

ابن هشام در سیره می‏نویسد: هنگامی که بیماری ابو طالب سخت‏شد قریش با یکدیگر گفتند: کار محمد بالا گرفته و افراد سرشناس و دلیری چون حمزة بن عبد المطلب نیز دین او را پذیرفته‏اند اگر ابو طالب از میان برود بیم آن می‏رود که محمد به جنگ ما برخیزد خوب است تا ابو طالب زنده است‏به نزد او رفته و با وساطت او از محمد پیمانی(پیمان عدم تعرض)بگیریم که ما و او به کار همدیگر کاری نداشته‏باشیم و به دنبال این گفتگو عتبه، شیبه، ابو جهل، امیة بن خلف، ابو سفیان و چند تن دیگر به خانه ابو طالب آمده و پس از احوالپرسی و عیادت گفتند: ای ابو طالب مقام و شخصیت تو در میانه قریش چنان است که خود می‏دانی و اکنون بیماری تو سخت‏شده و بیم آن می‏رود که این بیماری تو را از پای درآورد، و از سوی دیگر اختلاف ما را با برادرزاده‏ات محمد می‏دانی، خواهشی که ما از تو داریم آن است که او را به اینجا دعوت کنی و از او بخواهی تا دست از مخالفت‏با ما و اعمال و رفتار و آیین ما بردارد، ما نیز مخالفت‏با او نخواهیم کرد و در مرام و آیینش او را آزاد خواهیم گذارد.

ابو طالب به دنبال رسول خدا(ص)فرستاد و چون حضرت حاضر شد جریان را بدو گفت و رسول خدا(ص)در جواب فرمود:

- من از اینها چیزی نمی‏خواهم جز گفتن یک کلمه که آن را بگویند و بر تمام عرب سیادت و آقایی کرده عجم را نیز زیر قدرت و فرمان خود گیرند!

ابو جهل گفت: به حق پدرت سوگند ما حاضریم به جای یک کلمه ده کلمه بگوییم، بگو آن یک کلمه چیست؟فرمود: آن کلمه این است که بگویید:

«لا اله الا الله‏»

و به دنبال آن از بت پرستی دست‏باز دارید. . .

ابو جهل و دیگران نگاهی به هم کرده دستها را(به عنوان مخالفت‏با این حرف)به هم زده گفتند: آیا می‏خواهی همه خدایان را یک خدا قرار دهی!براستی که این کاری شگفت انگیز است!و به دنبال آن به یکدیگر گفتند: به خدا این مرد حاضر به هیچ گونه قول و پیمانی با ما نیست‏برخیزید و به دنبال کار خود بروید.

هنگامی که خبر مرگ ابو طالب را به رسول خدا(ص)دادند اندوه بسیاری آن حضرت را فرا گرفت و بیتابانه خود را به بالین ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست کشید آن گاه فرمود: عموجان در کودکی مرا تربیت کردی و در یتیمی کفالت و سرپرستی نمودی و در بزرگی یاری و نصرتم دادی خدایت از جانب من پاداش نیکو دهد، و در وقت‏حرکت دادن جنازه پیشاپیش آن می‏رفت و درباره‏اش دعای خیر می‏فرمود.

در بالین خدیجه

هنوز مدت زیادی و شاید چند روزی از مرگ ابو طالب و آن حادثه غم انگیز نگذشته بود که رسول خدا(ص)به مصیبت اندوه بار تازه‏ای دچار شده بدن نحیف همسر مهربان و کمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهی فراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آن حال به وی ابلاغ فرمود آن گاه برای دلداری خدیجه جایگاهی را که خدا در بهشت‏برای وی مهیا فرموده بود بدو اطلاع داده و خدیجه را خورسند ساخت.

هنگامی که خدیجه از دنیا رفت رسول خدا(ص)جنازه او را برداشته و در«حجون‏»(مکانی در شهر مکه)دفن کرد، و چون خواست او را در قبر بگذارد، خود به میان قبر رفت و خوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاک روی آن ریخت.

در تاریخ یعقوبی است که چون خدیجه از دنیا رفت فاطمه(ع)نزد پدر آمده دست‏به دامن او آویخت و با چشم گریان می‏گفت: مادرم کجاست؟در این وقت جبرئیل نازل شده عرض کرد: به فاطمه بگو: خدای تعالی در بهشت‏خانه‏ای برای مادرت بنا کرده که در آنجا دیگر هیچ گونه دشواری و رنجی ندارد.

این دو مصیبت ناگوار آن هم در این فاصله کوتاه به مقدار زیادی در روحیه رسول خدا(ص)و بلکه در پیشرفت اسلام و هدف مقدس آن حضرت اثر داشت و کار تبلیغ دین را بر او دشوار ساخت تا بدانجا که از عروة بن زبیر نقل شده که گوید: روزی همچنان که رسول خدا(ص)در کوچه‏های مکه می‏گذشت مقداری خاک بر سرش ریختند و حضرت با همان وضع به خانه آمد، یکی از دختران آن بزرگوار که آن حال را مشاهده کرد از جا برخاسته و از مشاهده آن وضع به گریه افتاد و با همان حال گریه مشغول پاک کردن خاکها شد، پیغمبر خدا او را دلداری داده فرموده:

دخترکم گریه مکن که خدا پدرت را محافظت و نگهبانی خواهد کرد و گاهی نیز می‏فرمود: تا ابو طالب زنده بود قریش نسبت‏به من چنین رفتار ناهنجاری نداشتند.

پی‏نوشت:

1. خدای تعالی در سوره حجر فرموده:

«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین‏»

[ای پیغمبر با صدای بلند آنچه را مامور بدان شده‏ای به مردم برسان و از مشرکان روی بگردان همانا ما تو را از شر استهزا کندگان محفوظ می‏داریم]، و اینان پنج‏یا شش نفر بودند به نامهای اسود بن عبد یغوث، ولید بن مغیره، عاص بن وائل سهمی، حارث بن طلاطله و پنجمی آنها حارث بن قیس بود که پیغمبر را تهدید به مرگ کردند و خداوند شرشان را کفایت فرمود به تفصیلی که در تفاسیر و کتب تاریخی ذکر شده.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 212

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     شق القمر معجزه‏ای از معجزات پیامبر(ص)
 

 

1-تاریخ وقوع این معجزه

در اینکه این معجزه در زمان رسول خدا(ص)و در مکه انجام‏شده اختلافی در روایات و گفتار محدثین نیست و مسئله‏اجماعی است،ولی در مورد تاریخ آن اختلافی در روایات‏و کتابها بچشم می‏خورد.

از مرحوم طبرسی در اعلام الوری و راوندی در خرائج نقل شده که گفته‏اند این داستان در سالهای اول بعثت اتفاق افتاد (1) ولی‏مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان در دو جا ذکر کرده که‏این ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد (2) و در یک‏جای آن از پاره‏ای روایات نقل کرده که:

این داستان در آغاز شب چهاردهم ذی حجه پنج‏سال قبل ازهجرت اتفاق افتاد.و مدت آن نیز اندکی بیش نبود.

2-چگونگی ماجرا

در روایات مختلفی که در تواریخ شیعه و اهل سنت ازابن عباس و انس بن مالک و دیگران نقل شده عموما گفته‏اند:

این معجزه بنا بدرخواست جمعی از سران قریش و مشرکان مانندابو جهل و ولید بن مغیره و عاص بن وائل و دیگران انجام شد،بدین‏ترتیب که آنها در یکی از شبها که تمامی ماه در آسمان بود بنزدرسول خدا(ص)آمده و گفتند:اگر در ادعای نبوت خود راستگو وصادق هستی دستور ده این ماه دو نیم شود!رسول خدا(ص)

بدانها گفت:اگر من اینکار را بکنم ایمان خواهید آورد؟

گفتند:آری،و آنحضرت از خدای خود درخواست این معجزه راکرد و ناگهان همگی دیدند که ماه دو نیم شد بطوری که کوه‏حرا را در میان آن دیدند و سپس ماه به هم آمد و دو نیمه آن به هم‏چسبید و همانند اول گردید،و رسول خدا(ص) دوبار فرمود:

«اشهدوا،اشهدوا»یعنی گواه باشید و بنگرید!

مشرکین که این منظره را دیدند بجای آنکه به آنحضرت‏ایمان آورند گفتند!«سحرنا محمد»محمد ما را جادو کرد،و یاآنکه گفتند:«سحر القمر،سحر القمر»ماه را جادو کرد!

برخی از آنها گفتند:اگر شما را جادو کرده مردم شهرهای‏دیگر را که جادو نکرده!از آنها بپرسید،و چون از مسافران‏و مردم شهرهای دیگر پرسیدند آنها نیز مشاهدات خود را در دو نیم‏شدن ماه بیان داشتند (3) .

و در پاره‏ای از روایات آمده که این ماجرا دو بار اتفاق افتادولی برخی از شارحین حدیث گفته‏اند:منظور از دو بار همان دوقسمت‏شدن ماه است نه اینکه این جریان دو بار اتفاق افتاده‏باشد. (4) و البته مجموع روایاتی که درباره این معجزه وارد شده حدود بیست روایت میشود که در کتابهای حدیثی شیعه و اهل سنت‏مانند بحار الانوار و سیرة النبویة ابن کثیر و در المنثور سیوطی ودیگران نقل شده.

3-گفتار بزرگان در مورد اجماع و تواتر روایات در این باره

عموم محدثین و علمای اسلامی درباره وقوع این معجزه ازرسول خدا(ص)ادعای اجماع و تواتر روایات را کرده‏اند چنانچه‏مرحوم طبرسی از علمای شیعه در مقام رد گفتار مخالف گفته:

«المسلمین اجمعوا علی ذلک فلا یعتد بخلاف من خالف فیه...» (5) مسلمانان بر انجام این معجزه اجماع دارند و از اینرو بگفتار مخالف‏اعتنائی نیست.

و ابن شهر آشوب در مناقب گوید:

«اجمع المفسرون و المحدثون سوی عطاء و الحسن و البلخی فی قوله‏«اقتربت الساعة...»انه اجتمع المشرکون.و آنگاه داستان را نقل‏کرده‏» (6) .

و از علمای اهل سنت نیز فخر رازی در تفسیر مفاتیح الغیب درتفسیر سوره قمر گوید:

«المفسرون باسرهم علی ان المراد ان القمر حصل فیه‏الانشقاق...» (7) .

مفسران همگی بر این عقیده‏اند که در ماه انشقاق پدید آمد و دو نیم شد...

و سپس داستان را بهمانگونه که ما نقل کردیم بیان می‏کند.

و از قاضی در شفاء نقل شده که گفته:

«اجمع المفسرون و اهل السنة علی وقوع الانشقاق‏». (8) چنانچه ابن کثیر در سیرة النبویة گوید:

«و قد اجمع المسلمون علی وقوع ذلک فی زمنه علیه الصلاة و السلام‏و جاءت بذلک الاحادیث المتواترة من طرق متعددة تفید القطع عند من‏احاط بها و نظر فیها» (9) .

-مسلمانان اجماع بر وقوع آن در زمان آنحضرت دارند و حدیثهای متواتره‏نیز از طرق متعدده در این باره رسیده که برای هر کس که بدانها احاطه داشته ودر آنها نظر افکنده موجب قطع خواهد شد.

و مرحوم علامه طباطبائی از دانشمندان و مفسران معاصر نیزفرموده:

«آیة شق القمر بید النبی(ص)بمکة قبل الهجرة باقتراح من المشرکین مما تسلمها المسلمون بلا ارتیاب منهم‏».

-معجزه شق القمر بدست رسول خدا(ص)در مکه پیش از هجرت بنابدرخواست مشرکان از موضوعاتی است که مسلمانها همگی وقوع آنرا مسلم‏دانسته و تردیدی در آن نکرده‏اند.

و از دانشمندان معاصر اهل سنت نیز دکتر سعید بوطی‏نویسنده کتاب فقه السیرة در اینباره گوید:

«و هذا امر متفق علیه بین العلماء انه قد وقع فی زمان النبی(ص)و انه‏کان احدی المعجزات‏» (10) .

-و این چیزی است که میان علماء مورد اتفاق است که در زمان رسول‏خدا(ص)اتفاق افتاده و یکی از معجزات اوست.

و این بود نمونه‏هائی از گفتار علماء و محدثین شیعه واهل سنت در اینباره،و از اینرو بهتر آنست که از ذکر گفته‏های‏مخالفان صرفنظر کرده و بدنبال بخش بعدی برویم و انشاء الله‏تعالی در پایان مقاله به برخی از شبهات آنها پاسخ خواهیم داد.

4-دلیلی از قرآن کریم

بجز برخی معدود از اهل تفسیر همانگونه که در خلال‏بحثهای گذشته گفته شد:عموم مفسران شیعه و اهل سنت گفته‏اند: آیه مبارکه:

«اقتربت الساعة و انشق القمر،و ان یروا آیة یعرضوا و یقولوا سحرمستمر».

-قیامت نزدیک شد و ماه شکافت،و اگر معجزه‏ای ببینند روی بگردانند وگویند جادوئی است مستمر.

درباره همین معجزه شق القمر نازل شده و همان داستان رابازگو میکند که مشرکان درخواست چنین معجزه‏ای کردند و چون‏به وقوع پیوست روی گردانده و گفتند:جادوئی است مانندجادوهای دیگر.

تنها از حسن و عطا و بلخی نقل شده که گفته‏اند:«انشق‏»در اینجا بمعنای‏«سینشق‏»است‏یعنی بزودی در قیامت ماه دونیم خواهد شد و اینکه بلفظ ماضی آمده بخاطر اینکه محققا واقع‏خواهد شد،ولی این تفسیر بگفته علامه طباطبائی و دیگران بسیاربی‏پایه است و دلالت آیه بعدی که می‏فرماید:«و ان یرو آیة‏یعرضوا،و یقولوا سحر مستمر»آنرا رد می‏کند برای اینکه سیاق آن‏آیه روشن‏ترین شاهد است‏بر اینکه منظور از«آیت‏»معجزه بقول‏مطلق است،که شامل دو نیم کردن ماه هم میشود،یعنی حتی‏اگر دو نیم شدن ماه را هم ببینند میگویند سحری است‏پشت‏سر هم،و معلوم است که روز قیامت روز پرده پوشی نیست،روزیست که همه حقایق ظهور می‏کند،و در آنروز همه در بدر دنبال معرفت می‏گردند،تا بآن پناهنده شوند.و معنا ندارد درچنین روزی هم بعد از دیدن‏«شق القمر»باز بگویند این سحری‏است مستمر،پس هیچ چاره‏ای نیست جز اینکه بگوئیم شق القمرآیت و معجزه‏ای بوده،که واقع شده،تا مردم را بسوی حق وصدق دلالت کند،و چنین چیزی را ممکن است انکار کنند وبگویند سحر است.

نظیر تفسیر بالا در بی‏پایگی گفتار بعضی دیگر است که‏گفته‏اند:کلمه‏«آیت‏»اشاره است‏بآن مطلبی که ریاضی دانان‏این عصر بآن پی برده‏اند،و آن اینستکه کره ماه از زمین جداشده،همانطور که خود زمین هم از خورشید جدا شده،پس جمله‏«و انشق القمر»اشاره است‏بیک حقیقت علمی،که در عصرنزول آیه کشف نشده بود،بعد از صدها قرن کشف شد.

وجه بی‏پایگی این تفسیر اینستکه در صورتی که گفتارریاضی دانان صحیح باشد آیه بعدی که می‏فرماید:«و ان یروا آیة‏یعرضوا و یقولوا سحر مستمر»با آن نمی‏سازد،برای اینکه از احدی‏نقل نشده که گفته باشد خود ماه سحری است مستمر.

علاوه بر اینکه جدا شدن ماه از زمین اشتقاق است،و آنچه درآیه شریفه آمده انشقاق است،و انشقاق را جز بپاره شدن چیزی‏و دو نیم شدن آن اطلاق نمی‏کنند،و هرگز جدا شدن چیزی از چیز دیگر که قبلا با آن یکی بوده را انشقاق نمی‏گویند.

و نظیر وجه بالا در بی پایگی این وجه است که بعضی اختیارکرده گفته‏اند:انشقاق قمر بمعنای برطرف شدن لمت‏شب‏هنگام طلوع آن است،و نیز اینکه بعضی دیگر گفته‏اند:انشقاق‏قمر کنایه است از ظهور امر و روشن شدن حق.

البته این آیه خالی از این اشاره نیست،که انشقاق قمر یکی‏از لوازم نزدیکی ساعت است.

5-پاسخ از چند اشکال

یکی از اشکالهائی که بر وقوع معجزه شق القمر شده و بامعجزه معراج رسول خدا(ص)نیز از این جهت مشترک است‏اشکالی است که سابق بر این،روی فرضیه بطلمیوس که خرق‏و التیام را در افلاک محال می‏دانستند کرده‏اند و خلاصه فرضیه‏آنها این بود که افلاک را اجسامی بلورین می‏دانستند و مجموعه‏آنها را نیز نه فلک می‏پنداشتند که همانند ورقه‏های پیاز روی‏هم قرار گرفته و ستارگان نیز همچون گل میخی بر آنها چسبیده‏بود و حرکت‏ستارگان را نیز با حرکت افلاک می‏گرفت،یعنی‏هر فلکی حرکتی داشت و قهرا با حرکت فلک گل میخی هم که‏بر او چسبیده بود حرکت می‏کرد،و روی این نظریه می‏گفتندخرق و التیام-یعنی شکسته و بسته شدن-در آنها محال است،و چون شق القمر-دو نیم شدن ماه-و هم چنین داستان معراج‏جسمانی رسول خدا مستلزم خرق و التیام در افلاک میشد آنرامنکر شده و یا دست‏به تاویل و توجیه در آنها می‏زدند،غافل ازآنکه قرنها قبل از جا افتادن این نظریه غلط،قرآن کریم آنرامردود دانسته و پنبه افلاک پوسته پیازی را زده است،آنجا که درباره خورشید و ماه و فلک گوید:«و الشمس تجری لمستقر لها ذلک‏تقدیر العزیز العلیم،و القمر قدرناه منازل حتی عاد کالعرجون القدیم،لا الشمس ینبغی لها ان تدرک القمر و لا اللیل سابق النهار و کل فی‏فلک یسبحون‏».

(سوره یس آیه 38-40)

که اولا حرکت و جریان را به خود خورشید و ماه نسبت‏میدهد،و ثانیا«فلک‏»را مدار آنها دانسته و ثالثا حرکت آنها رادر این مدار بصورت‏«شنا»و شناوری بیان فرموده،و فضای‏آسمان بی انتها را بصورت دریای بیکرانی ترسیم فرموده که این‏ستارگان همچون ماهیان در آن شناوری میکنند.و علم وکشفیات و اختراعات جدید و سفینه‏های فضائی و موشکها وآپولوها و لوناها نیز این حقیقت قرآن را به اثبات رسانید،و برهیئت‏بطلمیوسی خط بطلان کشیده و در زوایای تاریخ دفن‏کرد. و یا این آیه که در سوره فصلت(آیه 11)آمده که می‏فرماید:

«ثم استوی الی السماء و هی دخان‏»که آسمان را همانند دودی‏دانسته،و آیات دیگر که جای ذکر آنها نیست.

اشکال دیگری که برخی به این معجزه کرده‏اند اینستکه اگراینطور که میگویند قرص ماه دو نیم شده باشد باید تمام مردم دنیادیده باشند،و رصد بندان شرق و غرب عالم این حادثه را دررصدخانه خود ضبط کرده باشند،چون این از عجیب‏ترین آیات‏آسمانی است،و تاریخ تا آنجا که در دست است و همچنین‏کتب علمی هیئت و نجوم که از اوضاع آسمانی بحث می‏کندنظیری برای آن سراغ ندارد،و قطعا اگر چنین حادثه‏ای رخ داده‏بود اهل بحث کمال دقت و اعتناء در شنیدن و نقل آن را بکارمی‏بردند،و می‏بینیم که نه در تاریخ از آن خبری هست و نه درکتب علمی اثری از آن دیده می‏شود؟

پاسخی که از این اعتراض داده‏اند خلاصه‏اش این است که‏گفته‏اند:اولا ممکن است مردم آنشب از این حادثه غفلت کرده‏باشند،زیرا چه بسیار حوادث جوی و زمینی رخ می‏دهد که مردم‏از آن غافلند،و اینطور نیست که هر حادثه‏ای رخ دهد مردم‏بفهمند،و آنرا نزد خود محفوظ نگهداشته،پشت‏به پشت و سینه بسینه تا عصر ما به یکدیگر منتقل کنند.

و ثانیا سرزمین حجاز و اطراف آن از شهرهای عرب‏غیره رصدخانه‏ای نداشتند،تا حوادث جوی را ضبط کند، رصدخانه‏هائی که در آن ایام بفرضی که بوده باشد در شرق درهند،و در مغرب در روم و یونان و غیره بوده،در حالیکه تاریخ ازوجود چنین رصدخانه‏هائی در این نواحی و در ایام وقوع حادثه هم‏خبر نداده و این جریان بطوریکه در بعضی از روایات آمده دراوائل شب چهاردهم ذی الحجه سال هشتم بعثت‏یعنی پنج‏سال‏قبل از هجرت اتفاق افتاده.

علاوه بر اینکه بلاد مغرب که اعتنائی باینگونه مسائل‏داشته‏اند(البته اگر در آن تاریخ چنین اعتنائی داشته بودند)بامکه اختلاف افق داشته‏اند،اختلاف زمانی زیادیکه باعث میشدآن بلاد جریان را نبینند،چون بطوریکه در بعضی از روایات‏آمده قرص ماه در آن شب تمام بوده،و در حوالی غروب خورشیدو اوائل طلوع ماه اتفاق افتاده،و میانه انشقاق ماه و دوباره متصل‏شدن آن زمانی اندک فاصله شده است،ممکن است مردم آن‏بلاد وقتی متوجه ماه شده‏اند که اتصال یافته بوده.

از اینهم که بگذریم،ملت‏های غیر مسلمان یعنی اهل کلیساو بتخانه را در امور دینی و مخصوصا حوادثی که بنفع اسلام باشد متهم و مغرض می‏دانیم،و چه بسیار حوادث مهمتر از این رانادیده گرفته و نقل نکرده‏اند.

اشکال دیگری هم برخی با استناد به پاره‏ای از آیات کریمه‏قرآنی کرده‏اند که مرحوم علامه طباطبائی در ذیل همین آیات‏سوره قمر نقل کرده و جواب کافی و شافی به آن داده بتفصیلی‏که هر که خواهد به تفسیر المیزان آنمرحوم مراجعه نماید.

و بطور کلی در پاسخ این گونه اعتراضات و شبهات بایدبگوئیم:

ما وقتی مسئله نبوت را پذیرفتیم و به‏«غیب‏»ایمان آورده ومعجزه را قبول کردیم دیگر جائی برای بحث و رد و ایراد و تاویل‏و توجیه باقی نمی‏ماند،مگر با کدام تجزیه و تحلیل مادی مسئله‏شکافتن سنگ سخت‏با ضربه چوب و بیرون آمدن دوازده چشمه‏آب گوارا قابل توجیه است (11) ،و با کدام حساب ظاهری حاضرکردن تخت‏بلقیس در یک چشم برهم زدن از صنعا به‏بیت المقدس قابل درک و قبول است (12) ،و با کدام وسیله‏ای-جز معجزه-میتوان عصای چوبی را به اژدهائی بزرگ‏«ثعبان مبین‏»تبدیل نمود (13) ،و یا با زدن همان عصای چوبین بدر یا میتوان آنراشکافت،و دوازده شکاف در آن پدیدار کرد، (14) و لشکری عظیم‏را از آن دریا عبور داد.

اینها و امثال اینها معجزاتی است که در قرآن کریم آمده وروایات صحیحه اثبات آنها را تضمین کرده که از آنجمله است‏معجزه معراج جسمانی و«شق القمر»و در برابر آنها نمی‏توان باتئوریها و فرضیه‏هائی همچون‏«محال بودن خرق و التیام درافلاک‏»و هیئت‏بطلمیوسی که سالها و قرنها بعنوان یک قانون‏مسلم علم هیئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به‏اثبات رسیده و بصورت مضحکه‏ای در آمده دست‏بتاویل و توجیه‏این آیات و روایات زد،چنانچه برخی در گذشته و یا امروزمتاسفانه اینکار را کرده‏اند.

و اساس این توجیهات و تاویلات آن است که ظاهرا اینان‏معنای صحیح‏«نبوت‏»و«وحی‏»و ارتباط انبیا را با عالم غیب و حقیقت جهان هستی ندانسته و یا همه را خواسته‏اند با فکرمادی و عقل ناقص خود فهمیده و تجزیه و تحلیل کنند،و قدرت‏لا یزال و بی انتهای آفریدگار جهان را از یاد برده‏اند و در نتیجه به‏چنین تاویلاتی دست زده‏اند و گرنه بگفته‏«ویلیم جونز» (15) :

-آن قدرت بزرگی که این عالم را آفرید از اینکه چیزی از آن‏کم کند یا چیزی بر آن بیفزاید عاجز و ناتوان نخواهد بود!

و بگفته آن دانشمند دیگر اسلامی‏«دکتر محمد سعیدبوطی‏» (16) اطراف وجود ما و بلکه خود وجودمان را همه گونه‏معجزه‏ای فرا گرفته ولی بخاطر انس و الفتی که ما به آنها پیداکرده‏ایم برای ما عادی شده و آنها را معمولی می‏دانیم درصورتیکه در حقیقت هر کدام معجزه و یا معجزاتی شگفت‏انگیزاست.

مگر این ستارگان بی‏شمار،و حرکت این افلاک،و قانون‏جاذبه زمین و یا ستارگان دیگر،و حرکت ماه و خورشید،و این‏نظم دقیق و حساب شده،و خلقت اینهمه موجودات ریز و درشت‏بلکه خلقت‏خود انسان-که آن دانشمندان بزرگ او را موجودناشناخته نامیده-و گردش خون در بدن،مسئله روح،و مسئله مرگ و حیات،و هزاران مسئله پیچیده و مرموز دیگری که دروجود انسان و خلقت‏حیوانات و موجودات دیگر بکار رفته وموجود است معجزه نیست!

با اندکی تامل و دقت انسان به اعجاز همگی پی برده و همه‏را معجزه میداند ولی از آنجا که مانوس و مالوف بوده برای ماصورت عادی پیدا کرده و از حالت اعجازی آنها غافل شده‏ایم.

یک تذکر پایانی

همانگونه که گفتیم:در مسئله معراج و شق القمر هر چه رابرای ما از نظر قرآن و حدیث صحیح به اثبات رسیده می‏پذیریم،و اما پاره‏ای از روایات غیر صحیح و به اصطلاح‏«شاذ»ی را که درکتابها دیده می‏شود،مانند آنکه در مسئله شق القمر نقل شده که‏ماه به دونیم شد و بگریبان رسولخدا رفت و سپس نیمی از آستین‏راست و نیمی از آستین چپ آنحضرت خارج شد و دوباره به‏آسمان رفت و بیکدیگر چسبید.نمی‏پذیریم و بلکه اینگونه نقلهارا مجعول می‏دانیم.و بگفته ابن کثیر این گفته برخی‏قصه پردازانی است که هیچ اصلی ندارد و دروغی آشکار است‏که صحت ندارد (17) .

و یا پاره‏ای از خصوصیات و روایاتی که در داستان معراج ومشاهدات رسولخدا صلی الله علیه و آله در آسمانها و بهشت ودوزخ آمده و روایت صحیح و نقل معتبری آنرا تایید نکرده مانمی‏پذیریم و اصراری هم به قبول آن نداریم.

پی‏نوشتها:

1.بحار الانوار-ج 17-ص 354 و 357.

2.المیزان-ج 19-ص 69 و 72.

3.بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سیره ابن کثیر-ج 2-ص 113-121.

4.به صفحه 350 از جلد 17 بحار و پاورقی آن مراجعه شود.

5.مجمع البیان-ج 9-ص 186.

6.بحار الانوار-ج 17-ص 357.

7.مفاتیح الغیب-ج 29-ص 28.

8.بحار الانوار-ج 17-ص 349.

9.سیرة النبویة-ج 2-ص 114.

10.فقه السیره-ص 150.

11.«و اوحینا الی موسی اذا استسقی قومه ان اضرب بعصاک الحجر،فانبجست منه‏اثنتا عشرة عینا...»(سوره اعراف-آیه 160) .

12.«قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک...»(سوره‏نمل-آیه 40).

13.«فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین‏»(سوره شعرا-آیه 32).

14.به آیات مبارکه سوره بقره-آیه 50 و سوره طه-آیه 77 و سوره شعرا-آیه 63 و سوره‏دخان-آیه 24 مراجعه شود.

15.و 16.فقه السیره-ص 150-151.

17.سیره النبویه ابن کثیر-ج 2-ص 120-121.

 

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 247

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     موضع‏گیری قریش در این دوران
 

 

سران قریش،برای مبارزه با آئین یکتا پرستی صفوف خود را منظم کرده بودند.در آغاز کار می‏خواستند پیامبر را از طریق تطمیع و نوید مال و ریاست،از هدف خود منصرف سازند،ولی نتیجه‏ای نگرفتند و با جمله معروف آن مرد مجاهد:«به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راستم و ماه را در دست دیگرم قرار دهید(یعنی سراسر جهان را در اختیار من بگذارید)از این کار دست‏بر نخواهم داشت‏»روبرو گردیدند.سپس به تهدید و تحقیر و آزار کسان و یاران او برخاستند و لحظه‏ای از آزار او و یارانش آرام نگرفتند،ولی شهامت و استقامت او و یاران با اخلاص وی سبب شد در این جبهه پیروز گردند.حتی پایداری خود را در آئین اسلام به قیمت ترک خانه و وطن خریده و به وسیله هجرت خود به سوی خاک‏«حبشه‏»در گسترش آن کوشیدند،ولی هنوز برنامه‏های سران قریش برای ریشه کن ساختن درخت توحید،پایان نپذیرفته بود،بلکه این بار خواستند حربه برنده‏تری را به کار ببرند.

این حربه،همان حربه تبلیغ بر ضد محمد«ص‏»بود.زیرا درست است که آزار و تعدی به حقوق، گروهی را که در مکه زندگی می‏نمودند،از گرایش به اسلام باز می‏داشت،اما زائران خانه خدا که در ماههای حرام به مکه می‏آمدند،و در محیط امن و آرامی با پیامبر تماس می‏گرفتند تحت تاثیر تبلیغات پیامبر قرار می‏گرفتند.و اگر هم به آئین او ایمان نمی‏آوردند،لااقل در آئین خود(بت‏پرستی)متزلزل می‏شدند و پس از بازگشت‏به زادگاههای خود حامل پیام اسلام بودند و از ظهور پیامبر گزارش می‏دادند.و از این طریق نام پیامبر اسلام و آئین جدید را به تمام نقاط عربستان می‏رسانیدند. و این خود ضربت‏شکننده‏ای بر بت پرستی محسوب می‏شد و عامل مؤثری برای گسترش آئین توحید به شمار می‏رفت.

سران قریش،برنامه تخریبی دیگری را آغاز کردند و خواستند از این طریق از انتشار آئین وی جلوگیری به عمل آورند و تماس جامعه عرب را با او قطع کنند.

اکنون ریز برنامه تخریبی آنان را از نظر خوانندگان می‏گذرانیم.اینک بیان این بخش:

1-تهمتهای ناروا

شخصیت اشخاص را می‏توان از زیر نقاب فحشها و تهمتها و ناسزاهای دشمن ارزیابی نمود.دشمن پیوسته برای گمراه کردن مردم می‏کوشد تا حریف را به نوعی متهم سازد تا بتواند با نشر اکاذیب و پخش مطالب دروغ و بی‏اساس خود،آبروی طرف را بریزد و یا لااقل تا آنجا که می‏تواند از آبرو و حیثیت او بکاهد.دشمن دانا می‏کوشد نسبتهائی به رقیب خود بدهد که لااقل یک طبقه مخصوص آن را باور کرده و یا در صدق و کذب آن تردید کنند و نسبتهائی که هرگز به طرف نمی‏چسبد و سنخیتی با روحیات و افعال مشهور و روشن او ارتباط ندارد به او نمی‏دهد،زیرا در این صورت نتیجه معکوس می‏گیرد.

در این نقطه،مورخ محقق،می‏تواند از پشت این دروغها و تهمتها قیافه واقعی طرف را بخواند و موقعیت اجتماعی و روحیات او را ولو از دیدگاه دشمن،به دست آورد.زیرا دشمن بی‏باک و نترس،در نثار تهمت که به نفع او تمام شود کوتاهی نخواهد کرد و از حربه برنده تبلیغ،تا آنجا که فکر و درایت و موقعیت‏شناسی او اجازه دهد حداکثر استفاده را خواهد نمود.پس اگر هیچ گونه نسبت ناروائی به او ندهد،از این لحاظ است که دامن وی از آن نسبتها پیراسته بوده و جامعه خریدارآن نبوده است.

صفحات تاریخ اسلام را ورق می‏زنیم،می‏بینیم که قریش با آن عداوت و کینه توزی فوق العاده‏ای که داشتند و می‏خواستند به هر قیمتی شده،نظام نوبنیاد اسلام را فرو ریزند،و از شخصیت مقام آورنده آن بکاهند.با این حال،نتوانستند کاملا از این حربه استفاده کنند.با خود فکر کردند چه بگویند؟آیا او را به خیانت مالی متهم سازند در حالی که هم اکنون ثروت گروهی از خود آنها در خانه او است،و زندگی شرافتمندانه چهل ساله او در نظر همه او را امین جلوه داده است.آیا او را به شهوترانی متهم سازند؟چگونه این سخن را به زبان آرند،با اینکه او دوران جوانی خود را،با یک زن نسبتا مسن آغاز کرد و تا آن روز که جلسه مشورتی قریش برای تبلیغ بر ضد او تشکیل گردید،نیز با همان همسر بسر می‏برد.بالاخره فکر کردند که چه بگویند که به محمد بچسبد،که لااقل مردم یک درصد احتمال صدق آن را بدهند؟!آخر الامر، سران‏«دار الندوة‏»در کیفیت‏بهره‏برداری از این حربه متحیر مانده،مصمم شدند که این مطلب را در پیشگاه یکی از صنادید قریش مطرح کنند و نظر او را در این باره مورد اجرا قرار دهند.مجلس منعقد گردید،ولید رو به قریش کرد و گفت:روزهای‏«حج‏»نزدیک است،و سیل جمعیت در این روزها به منظور ادای فرائض و مراسم‏«حج‏»در این شهر گرد می‏آیند، و«محمد»از آزادی موسم حج استفاده نموده و دست‏به تبلیغ آئین خود می‏زند،چه بهتر سران قریش نظر نهائی خود را درباره او و آئین جدیدش ابراز نموده و همگی درباره او یک نظر بدهند زیرا اختلاف خود آنها،باعث می‏شود که گفتار آنان بی‏اثر گردد.

حکیم عرب در فکر فرو رفت و گفت چه بگوئیم؟یکی گفت:او را«کاهن‏»بگوئیم.وی نظر گوینده را نپسندید و گفت:آنچه‏«محمد»می‏گوید،مانند سخنان کاهنان (1) نیست.دیگری پیشنهاد کرد که او را دیوانه بخوانند،این نظر نیزاز طرف ولید رد شد و گفت:هرگز نشانه دیوانگی در او دیده نمی‏شود.پس از سخنان زیاد،به اتفاق آراء تصویب کردند که او را«ساحر»(جادوگر)بخوانند.زیرا وی سحر بیان دارد و گواه آن این است که به وسیله قرآن خود،میان مکیان که در اتفاق و اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افکنده و اتفاق آنها را بهم زده است. (2)

مفسران،در تفسیر سوره‏«مدثر»،این مطلب را طور دیگری نیز نقل نموده‏اند و گفته‏اند: هنگامی که ولید،آیاتی چند از سوره‏«فصلت‏»از پیامبر شنید،سخت تحت تاثیر قرار گرفت و مو بر بدنش راست‏شد.راه خانه را در پیش گرفت و دیگر از خانه بیرون نیامد. قریش او را به باد مسخره گرفته و گفتند:«ولید»،به آئین‏«محمد»گرویده است.آنان،به طور دستجمعی به سوی خانه او روانه شدند و از او،حقیقت قرآن محمد را خواستار شدند. هر کدام از حضار یکی از مطالب یاد شده را پیشنهاد می‏کرد و او رد می‏نمود. سرانجام رای داد که او را بر اثر تفرقه‏ای که میان آنها افکنده،«ساحر»بخوانید و بگوئید:وی جادوی بیان دارد!

مفسران معتقدند که آیات یاد شده در زیر،در حق او نازل گردیده است:« ذرنی و من خلقت وحیدا و جعلت له مالا ممدودا »...تا آیه 50 از سوره‏«مدثر»:«مرا با آنکه تنها آفریده‏ام و فرزندان و مالی دامنه‏دار به او داده‏ام وابگذار،او درباره قرآن بیندیشید و حساب کرد،مرده باد،چگونه حساب کرد باز کشته باد چگونه حساب کرد نظر کرد و عبوس شد و چهره درهم کشید و گفت این جادوئی است که نقل می‏کند». (3)

پافشاری در نسبت جنون

از مسلمات تاریخ است که پیامبر اسلام،از آغاز جوانی در میان مردم به درست‏کاری و راستگوئی و...معروف بوده است.حتی دشمنان آن حضرت،در برابر اخلاق فاضله او بی‏اختیار سر تسلیم و انقیاد فرود می‏آوردند.یکی از صفات برجسته او این بود که تمام مردم،او را راستگو صادق و امین می‏خواندند.حتی مشرکان تا ده سال پس از دعوت علنی،اموال ذی قیمت‏خود را پیش او به عنوان ودیعت گذاشته بودند. چون دعوت آن حضرت بر معاندان سخت و گران آمد،همت و مساعی خود را بر این گماشتند که مردم را به وسیله پاره‏ای از نسبتها که با آن می‏توان کاملا اذهان را آلوده کرد از او برگردانند.چون می‏دانستند که نسبتهای دیگر در افکار مشرکان بی‏نظر و ساده تاثیری نخواهد بخشید.از اینرو،ناگزیر شدند که در تکذیب دعوت آن حضرت بگویند که منشا دعاوی او،خیالات و افکار جنون آمیزی است که منافات با صفات زهد و درستکاری او نداشته باشد و در اشاعه این نسبت ریاکارانه رنگها ساخته و نیرنگها پرداختند.

از فرط ریاکاری،موقع تهمت زدن قیافه پاکدامنی به خود گرفته،مطلب را به صورت شک و تردید اظهار می‏کردند و می‏گفتند که:« افتری علی الله کذبا ام به جنة : (4) به خدا افتراء بسته و یا جنون دامن‏گیر او شده است‏».این همان شیوه شیطانی است که دشمنان حقیقت،پیوسته در موقع تکذیب شخصیت‏های بزرگ و مصلح اجتماع به کار می‏برند،و قرآن نیز خبر می‏دهد که این شیوه نکوهیده،مخصوص افراد عصر رسالت نیست.بلکه معاندان عصرهای گذشته نیز،در تکذیب پیامبران الهی همین حربه را به کار می‏بردند.چنانکه می‏فرماید:«همچنین بر امتهای پیشین،هیچ پیامبری برانگیخته نشد مگر اینکه گفتند جادوگر یا دیوانه است،آیا یکدیگر را به گفتن این سخن سفارش کرده بودند(نه)بلکه آنها گروهی سرکشند». (5)

اناجیل کنونی نیز تذکر می‏دهند وقتی که حضرت مسیح،یهود را پند داد،گفتند:در او شیطان است و هذیان می‏گوید چرا به حرفهای او گوش می‏دهید؟(انجیل یوحنا-باب 10 فقره 20 و باب-7،فقره 48 و 52) (6) به طور مسلم،هر گاه‏«قریش‏»می‏توانستند غیر این تهمتها،تهمت دیگری بزنند،هرگز خودداری نمی‏کردند.ولی زندگانی پرافتخار چهل و چند ساله پیامبر،آنان را از بستن پیرایه‏های دیگر باز می‏داشت.آنان حاضر بودند حتی از کوچکترین جریان بر ضد او استفاده کنند.مثلا گاهی پیامبر در نزدیکی‏«مروه‏»، کنار یک غلام مسیحی به نام‏«جبر»می‏نشست.دشمنان عصر رسالت از این پیش آمد،فورا بهره‏برداری نموده و گفتند که این غلام مسیحی است که قرآن را به محمد می‏آموزد، قرآن به گفتار بی‏اساس آنها چنین پاسخ می‏دهد:

«ما می‏دانیم که آنها می‏گویند که بشری قرآن را به او می‏آموزد،ولی زبان کسی که به او اشاره می‏کنند،عجمی است و این(قرآن)زبان عربی روشن است‏». (7)

وحی نفسی، تصعید یافته تهمت جنون است

یکی از تلاشهای گروههای الحادی برای توجیه وحی در پیامبران،خصوصا درباره پیامبر اسلام،موضوع وحی نفسی و القاء ضمیر ناخودآگاه است.

این گروه به عللی به خود اجازه نمی‏دهند که پیامبر را یک فرد دروغگو و خلافکار معرفی کنند،زیرا رفتار و گفتار او،روشنگر ایمان او به صدق گفتار خویش می‏باشد.از این جهت معتقدند که او به راستی یقین داشت که برانگیخته خدا است و تعالیم او نیز از ناحیه او می‏باشد،ولی ایمان و اعتقاد او را از راه دیگر توجیه می‏کنند که‏«وحی‏»،همان صدای روح محمد بود.زیرا سالها تفکر و اشباع شدن روح از یک اندیشه، مستلزم آن است که آن اندیشه به صورت واقع درآید و در جان کسی که پیوسته در امری و اندیشه‏ای فرو رفته است چنین صدائی طنین افکند،و فرشته صورت ضمیر ناخودآگاه آرزوی نهفته در اعماق وجود او بوده است.ولی باید توجه داشته باشیم که این توجیه نیز تازگی ندارد و مشرکان عهد رسالت،وحی محمدی را از همین طریق نیز توجیه می‏کردند و می‏گفتند:

«بل قالوا اضغاث احلام بل افتراه (8) :

آنچه می‏گوید افکار پریشانی است که زائیده خیال او می‏باشد».

آنان قرآن را یک رشته افکار نامنظم دانسته که بی‏اختیار بر مغز او راه پیدا می‏کند،و او را در آفریدن این مطالب عامد و مختار نمی‏اندیشیدند.هر چند برخی از این مرحله گام فراتر نهاده او را به دروغ نیز متهم می‏کردند.

قرآن مجید،در سوره‏«و النجم‏»که موضوع وحی محمدی در آنجا مطرح گردیده و پرده از روی حقیقت وحی برداشته است،بگونه‏ای به رد این نظر پرداخته است و اشاره کرده است که گروهی قرآن و ادعای پیامبر را زائیده خیال او دانسته و می‏گویند که:او خیال می‏کند که وحی بر او نازل می‏گردد و یا فرشته‏ای را می‏بیند.در حالی که چنین چیزی جز در محیط خیال او،در جای دیگر وجود ندارد.

قرآن در این سوره که آیات آن از یک نظم و انسجام بس بدیعی برخوردار است و بیانگر روحانیت مردیست که در مواقع خاصی در هاله‏ای از موهبت معنوی خدا قرار می‏گیرد،به رد این نظر چنین پرداخته است:

«و النجم اذا هوی 1 ما ضل صاحبکم و ما غوی 2 و ما ینطق عن الهوی 3 ان هو الا وحی یوحی 4 علمه شدید القوی 5 ذو مرة فاستوی 6 و هو بالافق الاعلی 7 ثم دنا فتدلی 8 فکان قاب قوسین او ادنی 9 فاوحی الی عبده ما اوحی 10 ما کذب الفؤاد ما رای 11 افتمارونه علی ما یری 12 و لقد رآه نزلة اخری 13 عند سدرة المنتهی 14 عندها جنة الماوی 15 اذ یغشی السدرة ما یغشی 16 ما زاغ البصر و ما طغی 17 لقد رای من آیات ربه الکبری 18 ».

سوگند به ستاره هنگامی که آهنگ غروب کرد،رفیق شما گمراه نشده و بیراهه نرفته است، او هرگز از روی هوی و هوس دهان به سخن نگشوده است،آنچه می‏گوید،وحی و سروش غیبی است که در اختیار او گذارده شده است،موجود نیرومندی(فرشته وحی)به او تعلیم کرده است،این معلم قدرتمند که در افق بالا قد برافراشت(و برای او نمایان گردید) سپس نزدیک شد و در میان زمین و آسمان آویزان گردید و به قدری نزدیک شد که به اندازه دو میدان تیر یا دو سر کمان یا از آن هم کمتر و نزدیک‏تر،این معلم به بنده او(خدا) وحی کرد آنچه باید برساند (9) دل آنچه را دید دروغ ندید،آیا با او به مجادله برمی‏خیزید،او یکبار دیگر او(فرشته وحی)را نیز دیده است،نزد«سدرة المنتهی‏»،نزد او است‏«جنة الماوی‏»هنگامی که سدره را پوشانید دیده منحرف نگردید و از قوانین رویت طغیان نکرد او از آیات بزرگ خداوند دید آنچه را دید.

قرآن در این آیات نظریه وحی نفسی را و اینکه قرآن زائیده تخیل او است،به سختی محکوم می‏کند،و طرفداران این نظریه را افراد مجادله‏گر می‏اندیشد و می‏رساند که نه قلب و دل او اشتباه کرده است و نه بصر و دیده او،و در هر دو نقطه رؤیت‏به معنی واقعی انجام گرفته است.چنانکه می‏فرماید:

1-«ما کذب الفؤاد ما رای‏»:

دل آنچه دیده است،دروغ ندیده و اشتباه نکرده است.

2-«ما زاغ البصر و ما طغی‏»:

دیده منحرف نگردیده و از اصول ابصار طغیان نکرده است و همگی صد در صد حقیقی و واقعی بوده است،نه رؤیائی و خیالی.

بنابراین،وحی نفسی و یا القاء شعور باطنی و...اصطلاح جدیدی است،روی یک اندیشه جاهلی که در میان اعراب،نسبت‏به وحی وجود داشته است.

وحی نفسی، پوششی است‏بر جنون

عرب جاهلی در عین این که وحی الهی را به صورتهای دیگر نیز توجیه می‏کرد و پیامبر را مفتری و دروغگو،و یا ساحر و جادوگر معرفی می‏کرد،ولی اصرار داشت که پیامبر را مجنون و دیوانه و کاهن نیز،معرفی نماید.

مجنون،در اصطلاح آنان،همان جن زده بوده که بر اثر تصرف جن،مشاعر خود را از دست می‏دهد و پرت و پلا می‏گوید.

کاهن،غیب‏گوئی بود که رابطه‏ای با یکی از جن‏ها داشت و او را از اوضاع و احوال آگاه ساخت.

سرانجام سخنان یک مجنون و دیوانه و یا کاهن و غیب‏گو مربوط به شخص او نیست،بلکه القائی است از جانب جن که بر ذهن و زبان او جاری می‏سازد،هر چند خود او متوجه نگردد.

عرب جاهلی بر اثر دوری از علم و دانش،بر اثر دوری از فریب کاری و دیپلماسی غرب، آنچه را در دل داشت،عاری و برهنه می‏گفت و رو یا روی پیامبر می‏ایستاد می‏گفت:

«و قالوا یا ایها الذی نزل علیه الذکر انک لمجنون : (10)

ای کسی که قرآن بر او نازل گردیده است تو دیوانه‏ای‏».

این اتهام،اختصاص به پیامبر نداشت،بلکه به گواهی تاریخ بشریت،پیوسته گروه اصلاح‏گر را،افراد جاهل و مجنون و دیوانه می‏خواندند و انتخاب این نسبت‏برای این است که مردم را از دور آنان پراکنده سازند تا به سخنان او گوش فرا ندهند.در قرآن مجید این نسبت درباره پیامبر،در سوره‏های:حجر آیه 6،سباء آیه 8،صافات آیه 36،دخان آیه 14،طور آیه 29،قلم آیه 2 و تکویر آیه 22 وارد شده است.

2- اندیشه مقابله با قرآن

حربه زنگ‏زده تهمت،بر پیامبر چندان کارگر نشد،زیرا مردم با کمال فراست و درایت احساس می‏کردند که قرآن جذبه روحی غریبی دارد،و هرگز سخنی به آن شیرینی نشنیده بودند.سخنان او چنان عمیق و ریشه‏دار بود که بر دل می‏نشست.از این جهت،چون از اتهام پیامبر سودی نبردند،به فکر نقشه کودکانه‏ای افتادند،تصور کردند که با اجراء آن می‏توانند توجه و اقبال مردم را از او سلب نمایند.

«نضر بن حارث‏»،از افراد هوشمند و زیرک و کاردان‏«قریش‏»بود،که پاسی از عمر خود را در«حیره‏»و«عراق‏»گذرانده بود.از وضع شاهان ایران و دلاوران آن سامان، مانند«رستم‏»و«اسفندیار»و عقاید ایرانیان درباره خیر و شر،اطلاعاتی داشت.قریش او را برای مبارزه با پیامبر برگزیدند.آنان چنین تصویب کردند که نضر بن حارث، با معرکه‏گیری در کوچه و بازار و نقل داستانهای ایرانیان و سرگذشت‏شاهان آنان، قلوب مردم را از استماع سخنان پیامبر به خود جلب کند.او برای اینکه از مقام آن حضرت بکاهد،و سخنان قرآن را بی‏ارزش جلوه دهد،مرتب می‏گفت:«مردم سخنان من با گفته‏های‏«محمد»چه فرق دارد؟او داستان گروهی را برای شما می‏خواند،که گرفتار قهر و خشم الهی شدند،من هم سرگذشت عده‏ای را تشریح می‏کنم که غرق نعمت‏بودند و سالیان درازی است که در روی زمین حکومت می‏کنند».

این نقشه به قدری احمقانه بود،که چند روز،بیشتر ادامه پیدا نکرد و خود«قریش‏»،از شنیدن سخنان او خسته شده از دور او پراکنده شدند.

آیاتی در این باره نازل گردیده است که فقط به ترجمه یکی از آنها می‏پردازیم:

«گفتند اینها داستانهای گذشتگان است که وی آنها را نوشته است و صبح و شام به او القاء می‏کنند،بگو آنکه در آسمانها و زمین دانای راز است،این را نازل کرده که وی آمرزنده و رحیم است‏». (11)

پا فشاری در ایمان‏«قریش‏»

پیشوای مسلمانان به خوبی می‏دانست که بت پرستی بسیاری از مردم،جنبه تقلیدی و پیروی از سران قبیله می‏باشد،و ریشه محکمی در دل آنها وجود ندارد.هر گاه انقلابی در میان سران پدید آید و موفق گردد که یکی دو نفر را با خود هم آهنگ سازد،بسیاری از مشکلات را حل خواهد نمود.از اینرو،اصرار زیادی در گرایش‏«ولید بن مغیره‏»که بعدها فرزند او«خالد بن ولید»،از سران لشکر و کشور گشایان مسلمانان گردید،داشت.زیرا او کهنسال‏ترین و با نفوذترین شخصی بود که در میان‏«قریش‏»،عظمت و فرمان روائی داشت. او را حکیم عرب می‏خواندند،و نظرش را در موارد اختلاف محترم می‏شمردند.

روزی پیامبر در فرصت مناسبی با او سخن می‏گفت.درست همان موقع‏«ابن ام مکتوم‏»که مردی نابینا بود،حضور پیامبر رسید و تقاضا کرد که مقداری قرآن بر او بخواند،و در تقاضای خود زیاد اصرار نمود.این مطلب بر پیامبر سخت گران آمد،زیرا معلوم نبود که چنین فرصتی بار دیگر بدست آورده و بتواند در محیط آرامی،با حکیم عرب سخن بگوید.روی این جهت،از«ابن ام مکتوم‏»روی برگردانید و چهره در هم کشید و او را ترک گفت.

این جریان گذشت،ولی پیامبر در این وضع فکر می‏کرد که 14،آیه زیر که در آغاز سوره‏«عبس‏»قرار گرفته‏اند،نازل گردید.اینک ترجمه بخشی از آنها:

«چهره در هم کشید،و پشت‏بگردانید،که چرا مرد نابینائی نزد وی آمد.تو چه می‏دانی شاید قلب او با پذیرفتن اسلام پاک گردد و تذکر به او سود دهد؟اما آنکه بی‏نیازی نشان می‏دهد تو به او اقبال می‏کنی،با آن که اگر اسلام نپذیرد بر تو گناهی نیست.اما آنکه شتابان نزد تو آمده و می‏ترسد،تو از او غفلت‏می‏ورزی.چنین مکن،که این قرآن تذکاریست هر که خواهد آن را یاد گیرد!!...» (12)

بزرگان و محققان شیعه،این قطعه تاریخی را بی‏پایه می‏دانند،و آن را از خلق عظیم پیامبر دور می‏شمارند و می‏گویند که در خود آیات،گواهی بر این نیست که کسی که چهره در هم کشید و روی برتافت،شخص پیامبر بوده است.

از امام صادق نقل شده که مقصود یک نفر از بنی امیه است،هنگامی که‏«ام مکتوم‏»حضور پیامبر رسید.او از ام مکتوم تنفر جست،و این آیات در توبیخ وی وارد شده است. (13)

3-شنیدن قرآن را تحریم کردند!

برنامه وسیع و دامنه‏داری که بت‏پرستان مکه،برای مبارزه و جلوگیری از نفوذ آئین یکتاپرستی طرح کرده بودند،یکی پس از دیگری به مورد اجرا گذارده می‏شد.ولی در این مبارزه چندان موفق نبودند و نقشه‏های آنها یکی پس از دیگری،نقش بر آب می‏گشت.

دورانی بر ضد پیامبر«ص‏»تبلیغ کردند،ولی هیچ گاه با موفقیت کامل روبرو نبودند و«پیامبر»را در راه خود پایدارتر یافته و می‏دیدند که روز بروز آئین یکتاپرستی در حال گسترش است.

سران‏«قریش‏»،تصمیم گرفتند که مردم را از استماع قرآن باز دارند.برای اینکه نقشه آنها کاملا جامه عمل به خود بپوشد،جاسوسانی در تمام نقاط‏«مکه‏»گماردند تا زائران خانه خدا و بازرگانان را که به منظور داد و ستد وارد مکه می‏شدند،از تماس با محمد باز دارند و بهر طریقی ممکن باشد از شنیدن قرآن‏جلوگیری کنند.سخنگوی جمعیت، اعلامیه‏ای که قرآن مضمون آن را نقل می‏کند،در میان مکیان منتشر نمود:

«گروه کافران گفتند که به این قرآن گوش ندهید و هنگام قرائت آن جنجال کنید شاید پیروز شوید». (14)

برنده‏ترین حربه پیامبر که رعب و ترس عجیبی در دل دشمنان افکنده بود، همان‏«قرآن‏»بود.سران قریش می‏دیدند چه بسا افرادی که از سرسخت‏ترین دشمنان پیامبر بودند،و به منظور استهزاء و آزار به ملاقات او می‏رفتند،همین که آیاتی چند به گوش آنها می‏رسید عنان اختیار را از کف داده،و از همان لحظه طرفدار جدی او می‏شدند. برای پیش گیری از این نوع حادثه‏ها،تصمیم گرفتند،که اتباع و هواداران خود را از استماع آیات الهی منع کرده،و سخن گفتن با محمد را تحریم کنند.

قانونگزاران قانون شکن!

همان گروهی که با کمال سرسختی مردم را از شنیدن قرآن‏«محمد»باز می‏داشتند،و هر کس را که از مضمون آن اعلامیه،تخلف می‏کرد مجرم می‏شمردند،پس از چند روز در شمار قانون‏شکنان قرار گرفته،و قانونی را که خودشان تصویب کرده بودند،عملا در پنهانی می‏شکستند!.

ابو سفیان،ابو جهل و اخنس بن شریق،یک شب بدون اطلاع یکدیگر از خانه‏های خود بیرون آمده،و راه خانه پیامبر را پیش گرفتند،و هر کدام در گوشه‏ای پنهان شدند.هدف آنها این بود که قرآن‏«محمد»را که شبها در نماز خود با آهنگ دلنشین می‏خواند بشنوند.هر سه نفر بدون اطلاع از وضع یکدیگر تا صبح در آنجا ماندند،و قرآن را استماع کردند و سپیده دم مجبور شدند،که به سوی خانه‏های خود بازگردند.هر سه نفر در نیمه راه به هم رسیدند و یکدیگر را سرزنش کردند،و گفتند که هر گاه افراد ساده لوح از وضع کار ما آگاه گردند،درباره ماچه می‏گویند؟

شب دوم نیز جریان به همین وضع تکرار گردید.گوئی یک جاذبه و کشش درونی آنان را به سوی خانه‏«پیامبر اسلام‏»می‏کشانید.موقع مراجعت،باز هر سه نفر به هم رسیدند و سرزنشها را از سر گرفتند،و تصمیم گرفتند که این عمل را تکرار نکنند.ولی جذبه قرآن‏«پیامبر»،برای بار سوم باعث‏شد که هر سه نفر مجددا بدون اطلاع دیگری،در اطراف خانه پیامبر جای گرفتند،و تا صبح قرآن او را استماع نمودند.هر لحظه،بیم آنها زیادتر گشت و با خود می‏گفتند که:هر گاه وعد و وعید«محمد»راست‏باشد،در زندگی خود خطا کارند.

وقتی هوا روشن گردید،از ترس ساده‏لوحان خانه پیامبر را ترک گفتند و این دفعه مانند دو دفعه پیش،در بازگشت همدیگر را ملاقات نمودند و اقرار کردند که در برابر جذابیت دعوت و آئین قرآن تاب مقاومت ندارند.ولی برای پیش گیری از حوادث ناگوار،با هم پیمان بستند که برای همیشه این کار را ترک کنند. (15)

4-جلوگیری از اسلام آوردن افراد

به دنبال برنامه‏«تحریم استماع قرآن‏»،برنامه دیگری را آغاز کردند.افرادی که از دور و نزدیک،تمایلاتی به اسلام پیدا می‏کردند،و رو به مکه می‏آوردند،جاسوسان قریش، در نیمه راه یا هنگام ورود به شهر مکه با آنها تماس می‏گرفتند و با عناوین مختلف از اسلام آوردن آنها جلوگیری می‏نمودند.اینک دو شاهد زنده:

1-«اعشی‏»،یکی از شاعران زبردست دوران جاهلیت‏بود،و اشعار او نقل مجالس بزم‏«قریش‏»بود.وی در پایان عمر،که پیری بر او غلبه کرده بود،شمه‏ای از آئین توحید و تعالیم عالی اسلام به گوشش رسیده بود.او در نقطه‏ای دور از«مکه‏»زندگی می‏کرد،و هنوز آوازه نبوت پیامبر در آن نقاط خوب منتشر نشده بود،ولی آنچه که از تعالیم اسلام به طور اجمال شنیده بود،طوفانی در کانون وجوداو پدید آورده بود.از این جهت،قصیده‏ای سراپا نغز در مدح پیامبر ساخت،و ارمغانی بهتر از آن ندید که این اشعار را در محضر پیامبر گرامی بخواند.با اینکه شماره این اشعار از 24 بیت تجاوز نمی‏کند،با این حال،از بهترین و فصیح‏ترین اشعاری است که در آن ایام درباره پیامبر سروده شده است.متن این اشعار را در دیوان اعشی،صفحات 101-103 می‏توانید بخوانید. (16)

هنوز«اعشی‏»،درک فیض محضر پیامبر نکرده بود،که جاسوسان قریش با او تماس گرفتند، و از مقصد او آگاه شدند.آنان به خوبی می‏دانستند که‏«اعشی‏»،مردی شهوت ران است و به زن و شراب علاقه مفرطی دارد،فورا از نقطه ضعف او استفاده کرده،گفتند:ابا بصیر!آئین محمد با روحیات و وضع اخلاقی تو سازگار نیست.گفت:چطور؟گفتند:او زنا را حرام می‏داند.وی در پاسخ گفت:مرا حاجتی در این کار نیست،و این مطلب نمی‏تواند مانع از گرایش من بشود.گفتند:او شراب را تحریم کرده است.«اعشی‏»،از شنیدن این مطلب کمی ناراحت‏شد و گفت من هنوز از شراب سیر نشده‏ام.اکنون بر می‏گردم و مدت یکسال تا بسر حد سیر شدن شراب می‏خورم و سال دیگر می‏آیم،دست‏بیعت‏به او می‏دهم.او برگشت،ولی اجل مهلت نداد و در همان سال چهره در نقاب خاک کشید! (17)

2-«طفیل بن عمرو»،شاعر شیرین زبان خردمندی بود و در میان قبیله خود،نفوذ کلمه داشت، وارد مکه گردید.اسلام آوردن مردی مانند«طفیل‏»،برای‏«قریش‏»بسیار گران و سنگین بود. لذا سران قریش و بازیگران صحنه سیاست،گرد او را گرفتند و گفتند:این مردی که کنار«کعبه‏»نماز می‏گزارد،با آوردن آئین جدید،اتحاد و اتفاق ما را به هم زده،و با سحر بیان خود سنگ تفرقه میان ما افکنده است،و ما می‏ترسیم،که یک چنین دو دستگی میان‏«قبیله‏»شما بیفکند،چه بهتر اصلا با این مرد سخنی نگوئی.

طفیل می‏گوید:سخنان آنها چنان مرا متاثر کرد،که از ترس تاثیر سحر بیان او تصمیم گرفتم که با او سخن نگویم،و سخن او را نشنوم و برای جلوگیری از نفوذ سحر او هنگام طواف،مقداری پنبه،در گوشهای خود داخل می‏کردم،که مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان،در حالی که پنبه را داخل گوش‏های خود نموده بودم وارد مسجد شدم،و هیچ مایل نبودم سخنی از او بشنوم.ولی نمی‏دانم چطور شد یک مرتبه کلام بسیار شیرین و زیبائی به گوشم رسید و بیش از حد،احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادرت عزادار شود تو که یک مرد سخن ساز و خردمندی هستی، چه مانع دارد سخن این مرد را بشنوی،هر گاه نیک باشد،بپذیری و اگر زشت‏باشد آن را رد کنی.برای اینکه آشکارا با آن حضرت تماس نگیرم،مقداری صبر کردم،تا پیامبر راه خانه خود را پیش گرفت و وارد خانه شد.من نیز اجازه خواسته،وارد خانه شدم. جریان خود را از آغاز تا پایان بازگو کردم و گفتم:قریش،درباره شما چنین و چنان می‏گویند و من در آغاز کار تصمیم نداشتم با شما ملاقات کنم،ولی حلاوت قرآن شما مرا به سوی تو کشیده است.اکنون می‏خواهم حقیقت آئین خود را برای من تشریح کنی و مقداری قرآن برای من بخوانی.

رسولخدا،آئین خود را بر او عرضه داشت،و مقداری قرآن خواند.«طفیل‏»می‏گوید:به خدا سوگند، کلامی زیباتر از آن نشنیده و آئینی معتدل‏تر از آن ندیده بودم. (18) سپس‏«طفیل‏»به حضرتش عرض کرد:من در میان قبیله خود،یکفرد پرنفوذی هستم،برای نشر آئین شما عالیت‏خواهم نمود.ابن هشام می‏نویسد: (19) وی تا روز حادثه‏«خیبر»میان قبیله خود بود،و به نشر آئین اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد هشتاد،خانواده مسلمان به پیامبر پیوست و در اسلام خود همچنان پایدار بود تا اینکه پس از درگذشت پیامبر در عصر خلفاء،در جنگ‏«یمامه‏»شربت‏شهادت نوشید.

پی‏نوشت‏ها:

1.«کاهن‏»به کسی می‏گفتند که مدعی بود که‏«جنی‏»در اختیار دارد و از زبان او سخن می‏گوید.سخنان این گروه،غالبا«مسجع‏»بود و از الفاظ‏«غریب‏»بیشتر بهره می‏گرفتند.

2.«سیره ابن هشام‏»،ج 1/270.

3.«مجمع البیان‏»،ج 10/387.

4.سوره سبا/8.

5. و کذلک ما اتی الذین من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون،ا تواصوا به بل هم قوم طاغون -سوره ذاریات/52-53.

6.خلاصه بیانات استاد تفسیر و کلام،مرحوم آیة الله بلاغی،در پاسخ پرسش دانشمند گرانمایه واعظ چرندابی.

7. و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر لسان الذی یلحدون الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین -سوره نحل/103.

8.سوره انبیاء/5.

9.ترجمه آیات پیشین به صورتی که در این جا انجام می‏گیرد نتیجه دقتی است که در الفاظ و ضمایر آیات انجام گرفته است.بنابراین مقصود از(شدید القوی) فرشته وحی است و تمام ضمایر در« فاستوی و هو بالافق الاعلی »الخ به فرشته بر می‏گردد.هم چنانکه ضمیر فاعل در اوحی نیز به او برمی‏گردد،و ضمیر(عبده)راجع به خدا است.برخی از مفسران در تفسیر این بخش از آیات دچار اشتباه شده و مطالب دور از حقیقت عرضه کرده‏اند و گاهی نتیجه گرفته‏اند که پیامبر،خدا را دید.در صورتی که با توجه به ضمایر(اوحی)،(عبده)،مفاد آیه بسیار روشن است.

10. سوره حجر/6.

11. و قالوا اساطیر الاولین اکتتبها فهی تملی علیه بکرة و اصیلا،قل انزله الذی یعلم السر فی السموات و الارض انه کان غفورا رحیما (سوره فرقان 5 و 6) «سیره ابن هشام‏»،ج 1/300.

12. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/363.

13. «مجمع البیان‏»،ج 1/437-علامه طباطبائی در ج 20،تفسیر المیزان در تفسیر سوره‏«عبس‏»به گونه‏ای شیوا شان نزول یاد شده را تشریح کرده است و ثابت کرده که فاعل‏«عبس‏»،پیامبر نیست،ولی خطاب در«و ما یدریک‏»به او است و این دو با هم منافات ندارد.

14. و قال الذین کفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فیه لعلکم تغلبون -سوره فصلت/26.

15. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/337.

16. اینک چند بیت از اشعار او:

نبیایری ما لا یرون و ذکره

اغار لعمری فی البلاد و انجدا

فایاک و المیتات لا تقربنها

و لا تاخذن سهما حدیدا التفصدا

و ذا النصب المنصوب لا تنسکنه

و لا تعبد الاوثان و الله فاعبدا

و لا تقربن حرة کان سرها

علیک حراما فانکحن اوتابدا

و ذا الرحم القربی فلا تقطعنه

لعاقبة و لا الاسیر المقیدا

و سبع علی حین العشیات و الضحی

و لا تحمد الشیطان و الله فاحمدا

مضامین این اشعار،خلاصه و چکیده برخی از تعالیم پیامبر اسلام است که دل و قلب او را روشن کرده بود.

17. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/386-388.

18. «فلا و الله ما سمعت قولا قط احسن منه،و لا امرا اعدل منه‏».

19. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/410

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 321

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :