|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
هیئت اعزامی مردم حبشه،وسیله بیداری قریش گردید،و آنان نیز در صدد تحقیق برآمده جمعیتی،متشکل از:«حارث بن نصر»و«عقبة بن ابی معیط»و غیره به نمایندگی از طرف قریش، رهسپار«یثرب»(مدینه)شدند تا رسالت و دعوت«محمد»را با دانشمندان«یهود»در میان بگذارند.دانایان یهود به هیئتاعزامی گفتند که از«محمد»مطالب یاد شده در زیر را سؤال کنید: 1-حقیقت روح چیست؟ 2-سرگذشت جوانانی که در روزگارهای پیشین،از انظار مردم پنهان شدهاند(اصحاب کهف). 3-زندگی مردی که در شرق و غرب جهان گردش نمود(ذو القرنین). اگر محمد پاسخ این سه پرسش را داد،یقین بدانید که برگزیده خدا است،و در غیر این صورت دروغگو است و هر چه زودتر باید او را از میان برداشت. نمایندگان با سرور هر چه زیادتر وارد مکه شده و هر سه سؤال را در اختیار قریش گذاردند.آنان مجلسی ترتیب دادند و پیامبر را نیز دعوت نمودند.حضرتش فرمود: من درباره این سه سؤال در انتظار وحی هستم. (1) وحی آسمانی نازل گردید.پاسخ پرسش آنها مربوط به روح،در سوره«اسراء»آیه 85 وارد شده است و دو پرسش دیگر آنها در سوره کهف،بطور مشروح طی آیههای 9-28 و آیههای 83-98 پاسخ داده شده است.مشروح پاسخ حضرت درباره این سه قسمت،در کتابهای تفسیر آمده است. در این جا از تذکر نکتهای ناگزیریم و آن اینکه:مقصود از«روح»،در مورد سؤال،«روح انسانی»نیست،بلکه(مقصود به نشانه اینکه طراحان سؤال قوم یهود بودند و این گروه با روح الامین روابط حسنه نداشتند)همان«جبرئیل»امین است. مشروح این بحث را در کتاب«منشور جاوید»ج سوم صفحات 204-216 میخوانید. پینوشت: 1. «سیره ابن هشام»، ج 1/300-301. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 319
نویسنده: جعفر سبحانی
بر اثر تبلیغات مهاجران مسلمان،از جانب مرکز روحانی مسیحیان حبشه،یک هیئت تحقیقی در حدود بیست نفر وارد«مکه»گردید،و با پیامبر در مسجد ملاقات کرده و سؤالاتی از حضرتش نمودند.پیامبر به پرسشهای آنها پاسخ گفته و آنها را به آئین اسلام دعوت فرمود،و آیاتی چند از قرآن را برای آنها تلاوت نمود. آیات قرآنی،آنچنان روحیه آنها را دگرگون نمود که بیاختیار،اشک از دیدگان آنها سرازیر شد و همگی نشانههائی که در انجیل برای پیامبر موعود خوانده بودند، در وی محقق دیدند. جلسه گرم و خوش فرجام این هیئت،برای ابو جهل گران آمد،و با کمال تندی گفت: شما را مردم حبشه به عنوان یک هیئت تحقیقی به مکه اعزام کردهاند،دیگر قرار نبود دست از آئین نیاکان خود بردارید.گمان نمیکنم،مردمی ابلهتر از شما در روی زمین باشد. آنها در پاسخ فرعون مکه که بسان ابر تیره میخواست جلو اشعه حیات بخش خورشید را بگیرد،جمله مسالمت آمیز:«ما به آئین خود،شما به آئین خود باشید ولی اگر چیزی را به نفع خود تشخیص دادیم از آن نمیگذریم»،را گفته و نزاع را خاتمه دادند. (1) پینوشت: 1. «سیره ابن هشام ج 1/382-392» در این مورد آیههای 52-55 قصص نازل شده است. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 319
نویسنده: جعفر سبحانی
مورخین عموما گفتهاند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرتکردند بار اول یک گروه چهارده نفره یا پانزده نفره مرکب از ده مردو چهار زن،که در ماه رجب سال پنجم بعثت در نیمه شبی از مکهخارج شده و خود را به حبشه رساندند،و اینها حدود سه ماه درآنجا ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مکهبازگشتند... و سبب بازگشت آنها نیز آن شد که به آنها خبر رسید کهاهل مکه مسلمان شده و اختلاف میان آنها و رسول خدا(ص) بر طرف گشته (1) و آنها نیز خوشحال و مسرور گشته و بسوی مکهبازگشتند ولی به پشت دروازههای مکه که رسیدند معلوم شد اینخبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفتهاند:چند تن از آنهادوباره به حبشه بازگشتند و بقیه نیز هر کدام در پناه یکی ازبزرگان قریش خود را بمکه رسانده و وارد شهر شدند (2) ... و بار دوم پس از این هجرت بود که با هجرت جعفر بنابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس شروع شد و بدنبال او جمع دیگری نیز تدریجا به آنها ملحق شدند و در پایان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و نوزده زن (3) رسید بجز بچههائی که همراه آنهابودهاند،که البته این رقم در صورتی است که عمار بن یاسر وابو موسی اشعری را هم جزء آنها بدانیم که مورد تردید و اختلافاست...و این آخرین رقمی است که در هجرت دوم حبشه ذکرکردهاند،ولی ممکن استبگوئیم هجرت به حبشه یک هجرتبیش نبوده که در دو مرحله یا بیشتر انجام شده،چنانچه هجرترسول خدا(ص)و مسلمانان را به مدینه یک هجرت بیشترمحسوب نمیدارند اگر چه در طول بیش از یک سال انجامگردیده است... و ما در اینجا نام برخی از سرشناسان ایشان را که دربخشهای بعدی نیز نیازمند به دانستن آن هستیم برای شما ذکرمیکنیم و بدنبال سخن خود باز میگردیم: جعفر بن ابیطالب-از بنی هاشم-با همسرش اسماء-کهعبد الله بن جعفر نیز از آندو در حبشه بدنیا آمد-که در هجرت مرحلهدوم-و برخی هم او را جزء مهاجرین اول دانستهاند. (4) زبیر بن عوام-از بنی اسد بن عبد العزی-در هجرت اول. مصعب بن عمیر-از بنی عبد الدار-در هجرت اول. عبد الرحمن بن عوف-از بنی زهرة-در هجرت اول. عثمان بن عفان-از بنی امیة-در هجرت اول که همسرش رقیهدختر رسول خدا(ص)را نیز با خود برد. عبد الله بن جحش-از بنی اسد بن خزیمة-که با همسرشام حبیبه دختر ابو سفیان بحبشه هجرت کرد و چنانچه در جایخود مذکور خواهد شد وی در حبشه دست از اسلام کشید و بهدین نصرانیت در آمد و همسرش«ام حبیبه»از او جدا شد و چوناین خبر به رسول خدا(ص)رسید برای نجات یک زن مسلمان وبا ایمان و بزرگ زاده که در اثر پذیرفتن اسلام و ایمان بهرسول خدا(ص)از محیط خانوادهاش دور گشته بود و اکنون دچار یکشکست روحی دیگر و مشکلات تنهائی در غربتبود نامهای بهنجاشی نوشت و بوسیله او ویرا برای خود خواستگاری نموده و بهعقد خود درآورد تا پس از گذشت مدتی زیاد بمدینه آمد و درخانه رسول خدا(ص)جای گرفتبشرحی که بعدا خواهید خواند-انشاء الله تعالیعثمان بن مظعون-از بنی جمح-در هجرت اول-که با پسرشسائب بن عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعونبدانجا رفت. عمار بن یاسر-که از حلفاء و هم پیمانان بنی زهرة بود-در هجرت دومابو سلمة-از بنی مخزوم-که با همسرش ام سلمة(که بعدهابهمسری رسول خدا در آمد)بحبشه هجرت کردند-در هجرت اولعبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پیمانان بنی هذیل-درهجرت دومابو عبیده جراح-از بنی الحارث-در هجرت دوم. عبد الله بن حارث-از بنی سهم-در هجرت دوم،و او ازشعرای عرب بود. پینوشتها: 1.و برخی سبب این خبر را نیز داستان غرانیق ذکر کردهاند که ما در بخش آیندهبطلان آن داستان را برای شما بتفصیل ذکر خواهیم کرد. 2.سیرة المصطفی هاشم معروف ص 165. 3.سیرة المصطفی-هاشم معروف-ص 177. 4.چنانچه ابن کثیر نیز آنرا ترجیح داده است(سیرة النبویة ابن کثیر ج 2 ص 6). ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 198 رسولی محلاتی
هدف اصلی رسول خدا تایید این سنتخدائیو امضاء این قانون الهی یعنی سنت هجرت بود که در میان پیامبران دیگری چون ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام وپیروانشان نیز سابقه داشت و این راه به روی آنها باز شده بود تاکسانی که نمیتوانند آئین الهی خود را در میان دشمنان دین یادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زیر شکنجههای جانکاه وتحمل فشارهائی که غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر کنند وراه گریز و نجاتی هم نداشته باشند،بلکه برای آنها و همهانسانهای مؤمن تاریخ این راه بعنوان یک قانون الهی و دستوردینی باز و بلکه گاهی بصورت الزامی واجب است که دین وآئین خود را برداشته و بجای سالمتر و مطمئنتری که بتوانند آن رانگهداری کرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمینان به انجام اعمال دینی و مراسم مذهبی خود بپردازند ونگران زندگی و روزی و وضع حال خود هم نباشند که سرزمینخدا فراخ و نعمتهای الهی همه جا است و به گفته آن شاعرپارسی زبان: نتوان مرد بسختی که در اینجا زادم×که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیاراما هدف این هجرت تنها باین مطلب بسنده نمیشد وچنانچه معلوم است اهداف عالیه دیگری هم در این هجرتمورد نظر بوده که از گستردگی آن و چهرههای سرشناسی کهدر میان مهاجرین دیده میشود این اهداف بدست میآید... زیرا بگونهای که در شرح ماجرا در صفحات آینده خواهیمخواند در میان مهاجرین افراد مستضعف و محروم و شکنجهشدهای چون عبد الله بن مسعود که از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود کمتر به چشم میخورد. و بیشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعیتی بودند که موردحمایتسران قبیله و افراد خود بودند و کسی نمیتوانستبه آنهاصدمه و آزاری برساند،مانند جعفر بن ابیطالب از بنیهاشم وعثمان بن عفان از بنی امیه،و عبد الله بن جحش و زبیر بن عوام ازبنی اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنی زهره و دیگران که هر کداماز قبائل معروف و سرشناس قریش مانند قبائل تیم و عدی وبنی عبد الدار و بنی مخزوم و غیره بودند و بلکه گاهی خود آنها نیزاز شخصیتهای مورد احترام قبیله خود و یا قبائل دیگر بودند... و از این گذشته اگر تنها این موضوع مورد هدف بوده خوببود هنگامیکه ترس آنها برطرف میشد و جای امنی در کناررسول خدا(ص)در غیر شهر مکه پیدا میکردند بازگشته و بهزندگی در کنار رهبر اسلام و خویشان و نزدیکان خود ادامهمیدادند،در صورتیکه همانگونه که میدانیم و در بخشهای آیندهخواهیم خواند جمع زیادی از آنها مانند جعفر بن ابیطالب حدودپانزده سال در حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)بهمدینه و آماده شدن محیط آزاد و اسلامی برای تعلیم و تربیت و انجام مراسم دینی بازهم به توقف خود در آن سرزمین ادامه داده وتا سال هفتم هجرت در حبشه ماندند... هدف عالی دیگری هم که میتواند مورد نظر قرار گرفته باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامی بکشورهای همجوار و بهخصوص کشور دست نخورده و آمادهای چون حبشه و به فرمایشرسول خدا«سرزمین صدق»که معلوم میشود از آلودگیها وآمیزشهای منحرف و کجبه دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتی همچون نجاشی پادشاه حبشه بر آن حکومت میکرده... و این هم خود دستور و قانونی است که همه پیمبران الهی وپیروان آنها داشته و دارند که پیام حق را به هر وسیله که میشودبگوش جهانیان برسانند و تبلیغ کنند،و بهترین وسیله برای اینکار در آن روزها همین مسافرتها و هجرتها بوده و همانگونه کهمیدانیم این هجرت از این نظر هم بسیار موفقیت آمیز بود و چنانچهمیخوانیم اینان توانستند مهمترین مرکز قدرت و تصمیمگیریحبشه یعنی قلب شخص شاه حبشه را تسخیر نموده و او را مسلمانکنند...و برای قرنها اسلام را در سرزمین حبشه و کشورهایهمجوار آن پا برجا نمایند که هنوز هم مسلمانان زیادی در آنجاوجود دارند. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 194 رسولی محلاتی
اول-وجود پادشاهی چون«اصحمة بن ابحر»که به لقبسلاطین حبشه به«نجاشی»معروف گردیده و همانگونه کهرسول خدا(ص)فرموده بود و جریانات بعدی هم نشان دادپادشاهی بود که حاضر نبود در محدوده سلطنت او بکسی ظلمشود،و این خود بزرگترین علت این انتخاب بود،و رسول خدا(ص) میخواست تا مسلمانان را بجائی راهنمائی کند که با رفتنبدانجا و تحمل دشواریهای زندگی در غربت و دوری از وطن وخانه و کاشانه و خویشان،از شکنجه و ظلم مشرکان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم دیگری نشوند که بقول آن شاعر«از چنگالگرگی در روند و دچار گرگ دیگری شوند...». دوم-جاهائی که مسلمانان میتوانستند بدانجاها هجرت کنندعبارت بود از: الف-استانهای دیگر جزیرة العرب که قبائل بدوی و اعرابدر آنجاها سکونت داشتند و با سابقهای که از آنها داریم و در جریانات سالهای بعد از هجرت و سرایای بئر معونه و رجیع وجاهای دیگر نشان دادند نسبتبه اسلام و پذیرفتن آئینآنحضرت و مؤمنان سختترین مردمان بودند،و هیچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را در کنار خود بپذیرند و روی روابط وعلاقههای تجاری و اقتصادی که با قریش داشتند هیچ بعید نبودکه اگر مهاجرین بنزد آنها میرفتند در داد و ستدهای سیاسی وتوطئههای دیگر آنها را دستبسته تحویل مشرکان قریشدهند...چنانچه نمونههائی از اینگونه کارها و توطئهها پس ازهجرت رسول خدا(ص)بوضوح دیده میشود.و شاید بخاطرهمین خوی سخت و سنگدلی آنها بوده که قرآن کریمدربارهشان فرموده: «الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزلالله...» (1) . عربها در کفر و نفاق سختتر هستند،و شایستگی بیشتری برای آندارند که حدود و مرزهای آنچه را خدا فرود آورده ندانند... و در جای دیگر فرموده: «قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخلالایمان فی قلوبکم...». (2) عربها گفتند ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاوردهاید ولی بگوئیداسلام آوردهایم ولی ایمان در دلهای شما در نیامده... ب-جای دیگری که ممکن بود رسول خدا(ص)آنها را بهرفتن آنجا راهنمائی و تشویق کند کشور ایران بود،که آن همجای امنی برای مسلمانان نبود گذشته از دوری راه آن که برایمسلمانان مستضعف و محروم آن روز-که بیشترین مهاجران ازهمین طبقه بودند-طی چنین راه دور و دراز و گذشتن از آنکویرها و بیابانهای خطرناک و بیسر و ته حجاز برای آنهاغیر مقدور بود. تازه وقتی به ایران میرسیدند با یک محیط پر از فساداشرافیت و زندگی طبقاتی دوران ساسانیان و خفقان شدید وبیدادگری و سایر انحرافات فکری و اجتماعی مواجه میشدند کهبقول معروف از چالهای در آمده و در چاهی میافتادند... مگر همین«کسری»پادشاه ایران نبود که وقتی نامهرسول خدا(ص)بدست او رسید که او را به پذیرش اسلام دعوتکرده بود نامه آنحضرت را پاره کرد و با کمال غرور و نخوتگفت: «یکتب الی بهذا و هو عبدی»! کسی که خود بنده من استبه من اینگونه نامه مینویسد...! و سپس به«باذان»که استاندار او در یمن بود نوشت: دو نفر سرباز بسوی این مردی که در حجاز است گسیل دارتا او را بنزد من آرند...و او نیز دو نفر را بمدینه فرستاد...تا آخرداستان که انشاء الله در جای خود مذکور خواهد گردید... ج-از آنچه در بند«ب»ذکر شد وضع یمن نیز روشنمیشود،زیرا یمن نیز در آن روز مستعمره ایران بود و حاکم واستاندار آنجا از جانب پادشاه ایران تعیین میشد و در آن روزگارهمانگونه که ذکر شد احتمالا«باذان»استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه ایران نمیتوانستبه مهاجرین مکه پناهدهد و یا اگر او دستوری میداد نمیتوانست از آنها حمایت ودفاعی بکند... د-از جاهای دیگری که آنها میتوانستند بدانجا هجرتکنند سرزمین«حیرة»بود که آنجا نیز صرفنظر از راه دوری کهداشت و همان مشکل گذشتن از وادیهای دور و دراز و کویرهایزیاد را بدنبال داشت،آنجا نیز تحتسیطره و استعمار ایران ادارهمیشد بشرحی که در تواریخ مذکور است... ه-و از آنجمله کشور شام بود که آنجا نیز گذشته از دوری وبعد مسافت و مشکل گذشتن از همان وادیهای بی سر و ته حجازمحل رفت و آمد کاروانهای قریش در فصول مختلف و بازاریبود برای فروش اجناس تجارتی مردم مکه،و روشن بود که درچنین محلی نیز اطمینان و آسایشی برای مهاجرین وجود نداشت و ممکن بود مشرکین قریش بکمک حاکمان شام و تاجرانسودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند آنها را به مکه باز گردانند... که در این جهت کشور حیرة و یمن نیز با آنجا مشترک بودند،و آنجاها نیز محل رفت و آمد کاروانهای قریش و داد و ستد ومعاملات تجارتی آنها بود. و بدین ترتیب معلوم میشود جائی نزدیکتر و مطمئنتر ازحبشه نبود و بخصوص که پادشاه آنجا«اصحمة»مردیعدالت پیشه و اصلاح طلب بود،و از مسیحیان با ایمان و دانشمندبه شمار میرفت،و چنانچه برخی از اهل تاریخ گفتهاند: امدادهای غیبی هم کمک کرد و هنگامی که نخستین گروه ازمهاجرین برای سفر به حبشه به کنار دریای احمر رسیدند یککشتی به گل نشسته بود و هنگامی که آنها رسیدند از گل بیرونآمد و هر کدامیک از آنها توانستند با پرداخت نصف دینار کرایهخود را با آن کشتی به حبشه برسانند. پینوشتها: 1.سوره توبه آیه 97. 2.سوره حجرات آیه 14. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 190 رسولی محلاتی
چنانکه اهل تاریخ و جمعی از مفسرین در تفسیر آیه مبارکه: لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا و لتجدناقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا انا نصاری...» (1) گفتهاند: پس از آنکه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسیار مشرکانقریش را بر مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانی خود را از کمک بهایشان و دفع ستم از آنها ملاحظه کرد دستور هجرت به حبشه رابه ایشان داد و در صدد بر آمد تا بدین وسیله آنها را از شر دشمنانآسوده سازد.متن دستور آنحضرت را در اینباره به دو گونه نقلکردهاند. نقل اول-روایتی است که ابن هشام و طبری و ابن اثیر ودیگران نقل کردهاند که متن آن چنین است که بدون ذکر سندگفتهاند:چون رسول خدا آن وضع را دید به آنها فرمود: «لو خرجتم الی ارض الحبشة فان بها ملکا لا یظلم عنده احد،و هی ارض صدق حتی یجعل الله لکم فرجا مما انتم فیه...» (2) . یعنی-خوب استبه سرزمین حبشه بروید که در آنها پادشاهی استو در کنار او به کسی ستم نمیشود،و آنجا سرزمین راستی است،تاوقتی که خداوند گشایشی برای شما از این وضعی که در آن بسر میبریدفراهم سازد و... نقل دوم-نقلی است که در تفسیر مجمع البیان نیز بطور مرسلنقل کرده و گفته است:رسول خدا(ص)هنگامی که آنوضع رامشاهده نمود به آنها دستور خروج بسر زمین حبشه را داده فرمود: «ان بها ملکا صالحا لا یظلم و لا یظلم عنده احد...» (3) که البته جای این بحث و مناقشه هست که آیا کدامیک ازاین دو نقل صحیحتر است زیرا بخاطر قیودی که در نقل دوماست معنای حدیث فرق میکند و این شبهه به ذهن خطورمیکند که شاید در نقل دوم دست تحریف کنندگان و درباریانو جیره خواران شاهان و سلاطین دخالت کرده و به قول معروف«در میان دعوا نرخ تمام کردهاند»و در ضمن نقلیک حدیث،خواستهاند یک پادشاه صالح و غیر ظالمی هم درطول تاریخ از زبان رسول خدا(ص)بدنیا معرفی کرده باشند،همانگونه که در ذیل حدیثی که از رسول خدا(ص)دربارهانوشیروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بودیعنی حدیث«ولدت فی زمن الملک العادل...»و بطور تفصیلبحث کرده و ساختگی و مجعول بودن آنرا از روی مدارک معتبرذکر نمودیم. ولی بنظر میرسد در هر دوی نقلهائی که شده فرمایش رسولخدا(ص)نقل به معنی شده و متن دقیق فرمایش رسول خدا(ص) ذکر نشده باشد،گذشته از آنکه این دو نقل مسند نیست و مرسلاست و تنها در روایتی سند آن به ام سلمة میرسد که آنهم هماننقل او است (4) و از این رو بحث و مناقشه درباره آنها چندانموردی ندارد،و البته جریانات بعدی صدق گفتار رسولخدا(ص)را طبق نقل اول تا حدودی به اثبات رسانید. پینوشتها: 1.سوره مائده آیه 82. 2.سیره ابن هشام ج 1 ص 321،کامل التواریخ ج 2 ص 76 و تاریخ طبری ج 2ص 70. 3.مجمع البیان ج 3 ص 233.یعنی در آنجا پادشاه شایسته و صالحی است که بهکسی ظلم نمیکند و کسی نیز در کنار او مورد ظلم و ستم واقع نمیشود. 4.سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 17. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 175 رسولی محلاتی
به گفته «امین الدین طبرسی» دانشمند بزرگ ما: «مشهور در روایات شیعه این است که حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) در سال پنجم بعثتبیستم جمادی الاثانی در شهر مکه متولد گردید،و هنگام وفات پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هیجده سال و هفت ماه داشته است. (1) پیشوای محدثین شیعه ثقة الاسلام کلینی درکتاب شریف «کافی» نیز مینویسد: ولادت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) پنجسال بعد از بعثت آن حضرت اتفاق افتاد. (2) مؤلف «کشف الغمه» علی بن عیس اربل دانشمند مطلع به نقل از «ابن خشاب بغدادی، متوفی به سال 567 ه در کتاب «تاریخ موالید و وفیات اهلبیت عصمت» به اسناد خود از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت میکند که فرمود: «فاطمه علیها السلام پنجسال بعد از آشکار شدن نبوت پیغمبر و نزول وحی، متولد گردید، در وقتی که قریش خانه کعبه را میساختند. و چون آن حضرت وفات. یافت هیجده سال و هفتادو پنج روز از سن مبارکش میگذشت. (3) از آنجا که قریش پنجسال قبل از بعثتبه تعمیر خانه خدا پرداختند، احتمال میرود که راوی، کلمه «قبل از آشکار شدن نبوت پیغمبر » را به (بعد) اشتباه گرفته باشد،و چنانکه بعضی گفتهاند سن حصرت هنگام وفات 23 سال بوده، ولی دردنباله حدیث که تصریح میکند حضرت 18 سال بوده، ولی در دنباله حدیث که تسریح میکند حضرت 18 سال و 75 روز داشته این احتمال را سست میگرداند. مگر اینکه بگوئیم این نتیجهگیری هم از راوی بوده است. سن حضرت زهرا (علیها السلام) را تا 28 سال هم گفتهاند ولی مشهور همان قول اول است که مسطور گردید. البته باید توجه داشت که در حدیث معتبر پیغمبر فرموده است: رشد دخترم فاطمه، هر سال آن به اندازه رشد دو سال دختران دیگر بوده است، و با این توصیف ازدواج حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) با علی (علیه السلام) در سن 9 سالگی که از لحاظ تناسب اندام و عقل و درایت در حد دختر 18 ساله بوده هیچ اشکالی ایجاد نمیکند، بخصوص که از زندگانی کوتاه آن حضرت و شخصیت ممتازش به خوبی پیدا است که او دختر استثنائی بود، و سایر دختران را نمیتوان به آن وجود مقدس مقایسه نمود. شیعه و سنی روایت کردهاند که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بارها دخترش فاطمه زهرا (علیها السلام) را در حضور مهاجر و انصار «بانوی بانوان جهان از آغاز خلقت تا پایان روزگا» و «بهترین زنان جهان» و «بهترین زن بهشتی» خواند. (4) و این بزرگترین افتخاری است که به نقل شیعه و سنی نصیب یک زن در عالم شده است. و هم در احادیث فریقین آمده است که هر وقتحضرت زهرا (علیها السلام) به حضور پدرش پیغمبر خدا میرسید، حضرت به احترام او برمیخاست، و دست او را میبوسید. عایشه همسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) میگوید: «هرگاه فاطمه وارد میشد بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) حضرت از جا برمیخاست و سر او را میبوسید، و در جای خود مینشانید. در کششف الغمه از کتاب «معالم العتره» حافظ عبدالعزیز جنابذی دانشمند بزرگ عامه نقل میکند که عایشه گفت: هیچ کس را در گفتار شبیهتر از فاطمه به پیغمبر ندیدم. هرگاه وارد میشد بر پیغامبر(صلی الله علیه و آله) حضرت به احترام وی برمیخاست ودست او را میگرفت و میبوسید، و در جای خود مینشانید. و هم عایشه میگوید: هر وقت پیغمبر به شوق بهشت میافتاد فاطمه را میبوسید و میبوئید و میفرمود: بوی بهشت را از فاطمه استشمام میکنم. و میافزود: فاطمه سرآمد زنان بهشت است. فاطمه انسانی آسمانی است.! (5) پینوشتها: 1- ( اعلام الوری، باب فضائل حضرت زهرا سلام الله علیها) 2- ( اصول کافی، ج 1 ص 457) 3- ( کشف الغمه فی معرفةالائمة ج 1 ص 449) 4- ( اما ابنتی فاطمة فهی سیدة نساء العالمین،من الاولین و الاخرین،فاطمة خیر نساء العالمین، فهی حوراء انسیة و خیر نساء اهل الجنة.) 5- ( نگاه کنید به اعلام الورای طبرسی - باب ششم، و کشف الغمه اربلی، باب فضائل فاطمه زهرا علیها السلام، و فضائل الخمسه، من الصحاح السته.) ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 171 علی دوانی
ابن اسحاق گفته:سران هر قبیله از قبائل قریش تصمیمگرفتند مسلمانانی را که در قبیله خود دارند حتسختترینشکنجهها و زندان و تبعید و انواع دیگر ضرب و شتم قرار دهند،وپس از همین تصمیم بود که رؤسای بنی مخزوم مانند ابو جهلعمار و یاسر و سمیه را(بشرحی که پیش از این گذشت)در وقتداغی هوا و ظهر هنگام بصحرای مکه میبردند و شکنجهمیکردند،و بلال را امیة بن خلف بسختی شکنجه میداد،و همچنین دیگران که مورخین نوشتهاند:مسلمانان ضعیف را میگرفتند و زرههای آهنین بر تن ایشان میپوشاندند و در آفتابداغ آنها را ساعتها نگاه میداشتند... (1) تا آنجا که طبق روایتسعید بن جبیر از ابن عباس گاه میشدبقدری آنها را میزدند و در گرسنگی و تشنگی نگاه میداشتندکه قادر به ایستادن روی پای خود نبودند،و هر چه از آنهامیخواستند میگفتند،حتی اگر میگفتند:لات و عزی خدایشما است میگفتند:آری!و اگر میپرسیدند:این جعل خدایشما است میگفتند:آری،و بدینوسیله خود را از دست آنهانجات میدادند... (2) و تا آنجا که محمد بن اسحاق گفته است:کار ابو جهل اینشده بود که جستجو میکرد تا ببیند چه کسی تازه مسلمان شدهکه اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومیگفت: «ترکت دین ابیک و هو خیر منک؟!لنسفهن حلمک،و لنفیلن رایک،و لنضعن شرفک»-آئین پدر خود را که بهتر از تو بود رها کردی؟!بدانکه ما حتما تو را به سفاهت و نادانی در میان مردم شهره خواهیم نمود،و رای و نظرت را تخطئه میکنیم و از شرافت و منزلتت در میانمردم میکاهیم. و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگری بود به اومیگفت: «و الله لنکسدن تجارتک و لنهلکن مالک...». بخدا تجارتت را کساد خواهیم کرد و دارائیت را نابودمیکنیم!. و اگر مرد فقیر و ناتوانی بود او را شکنجه کرده و کتکمیزد... (3) . و تا آنجا که بخاری در صحیح خود از خباب بن ارب روایتکرده که گوید: «اتیت النبی(ص)و هو متوسد ببردة و هو فی ظل الکعبة،و قد لقینامن المشرکین شدة،فقلت:الا تدعو الله؟. فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد کان من کان قبلکم لیمشط بامشاط الحدیدما دون عظامه من لحم او عصب ما یصرفه ذلک عن دینه،و یوضع المنشار علیمفرق راسه فیشق باثنین ما یصرفه ذلک عن دینه،و لیتمن الله هذا الامر حتییسیر الراکب من صنعاء الی حضر موت ما یخاف الا الله عز و جل». (4) -نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سایه کعبه بود و بردی برخود پیچیده بود،و ما در آنروزها از مشرکان آزار سختی را تحملمیکردیم پس به آنحضرت عرض کردم:آیا بدرگاه خدا دعانمیکنی؟ در اینوقت رسول خدا(ص)در حالیکه صورتش قرمز شده بودنشست و فرمود: براستی که آنها که پیش از شما بودند گوشتبدنشان را باشانههای آهنین شانه میکردند تا به استخوان یا عصب میرسید وبا اینحال آنها را از آئینشان باز نمیداشت،و اره بر سرشانمیگذاردند و آنها را دو نیم میکردند و با اینحال از آئین خوددست نمیکشیدند،و حتما این آئین(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا آنجا که شخص سواره از صنعاء تا حضر موت بهراحتی سیر کند و در مسیر خود جز از خدای عز و جل از کسی خوفنداشته باشد. این هم داستان جالبی است ابن هشام از عروة بن زبیر نقل کرده میگوید: نخستین کسی که در مکه پس از رسول خدا(صلی اللهعلیه و آله)قرآن را بآواز بلند قرائت کرد عبد الله بن مسعود بودو جریان این بود که روزی گروهی از اصحاب پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)گردهم نشسته بودند یکی از آنهاگفت:بخدا هنوز قریش قرآن را بآواز بلند نشنیدهاند اینککدامیک از شما حاضر است قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟ عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم. گفتند:ما میترسیم آنان تو را بیازارند،ما کسی رامیخواهیم که دارای فامیل و عشیره باشد که بخاطر آنهاقریش نتوانند باو صدمه و آزاری برسانند! عبد الله گفت:بگذارید من بدنبال این کار بروم هماناخداوند مرا محافظتخواهد کرد!پس روز دیگر هنگامظهر در وقتی که قرشیان در مجالس خویش انجمن کردهبودند در کنار مقام ایستاد و شروع کرد بخواندن سورهمبارکه«الرحمن»و با صدای بلند گفت: بسم الله الرحمن الرحیم.الرحمن علم القرآن...قریشگوش فرا داده و با هم گفتند:این کنیز زاده چه میگوید؟ گفتند:از همان چیزهائی که محمد آورده میخواند.پسبرخاسته بسوی او آمدند و با مشتبصورت ابن مسعودمیزدند و او نیز هم چنان میخواند تا مقداری که خواند باروی خون آلود و مجروح بسوی اصحاب رسولخدا(صلی الله علیه و آله) باز گشت اصحاب که او را دیدندگفتند:ما بر تو از همین وضع و حالتبیمناک بودیم! ابن مسعود گفت:اینها در راه خدا سهل است اگر خواهید فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همین کار را مجددا انجامدهم؟ گفتند:نه،کافی است زیرا تو کار خود را کردی وبگوش قریش آنچه را ناخوش داشتند رسانیدی. (5) و قبلا نیز داستان همین خباب بن ارت را با عاص بن وائل وخودداری عاص را از پرداختبدهی خباب و تمسخر او را دراین باره ذکر کردیم (6) . و رویهمرفته زنان و مردان مسلمانی که تحتشکنجهمشرکان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شکنجه شدگان صدر اسلامدر تاریخ ثبتشده اینها بودند:بلال،عمار،یاسر،سمیه،خباب بن ارت،صهیب بن سنان رومی،عامر بن فهیرة-آزاد شدهطفیل بن عبد الله ازدی-ابو فکیهة(که گویند بهمراه بلال مسلمانشد و همانند او و بلکه سختتر از او شکنجهاش میکردند). و از زنان نیز گذشته از سمیه(مادر عمار که همانگونه که درمقالات گذشته گفته شد زیر شکنجه ابو جهل به شهادت رسید) نام این زنان با فضیلت و فداکار در زمره شکنجه شدگان در تاریخآمده: لبیبة-کنیز بنی مؤمل بن حبیب-که عمر(قبل از اینکه مسلمان شود)او را میگرفت و بسختی شکنجه میداد تا دست ازاسلام بردارد. زنیرة-از قبیله بنی عدی یا بنی مخزوم-که گویند:عمر یاابو جهل او را چندان شکنجه کرد که چشمانش کور شد. نهدیة-از قبیله بنی نهد-. ام عبیس-از بنی زهرة-که اسود بن عبد یغوث او را شکنجهمیداد (7) . آزار مشرکان نسبتبه خود رهبر بزرگوار اسلامهمانگونه که گفته شد شکنجه مشرکان و آزارشان ازمسلمانان بیشتر به افراد ضعیف و بدون عشیره و فامیل متوجهمیشد و کسانی که دارای فامیل و عشیره بودند از ترس حمایت ومقابله بمثل قبیلهشان کمتر مورد آزار قرار میگرفتند. ولی با اینحال گاه میشد که گویا نمیتوانستند جلوی خشمو کینه خود را بگیرند و اختیار و عقل از دستشان خارج میشد وکارهای اهانت آمیزی نسبتبه آنحضرت انجام میدادند کهبعدا موجب سرافکندگی و پشیمانی خودشان نیز میگردید. که از آنجمله روایت کردهاند که روزی رسول خدا در حالیکه جامهای نو پوشیده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ایستاد وجمعی از مشرکان قریش در آنجا نشسته و تماشا میکردند،یکیاز آنها گفت:کیست که برخیزد و این بچهدان گوسفند و یا شتر را(که پر از خون و کثافتبود و در نزدیکی مسجد افتاده بود) برگیرد و بر سر او افکند؟ یکی از آنها که بر طبق برخی از روایات-عقبة بن ابیمعیط-بود برخاست و گفت:من اینکار را انجام میدهم،وبدنبال آن برخاست و پیش رفته آن بچهدان را برگرفت و درحالیکه در سجده بود بر سر آنحضرت افکند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهای آنحضرت ملوث و آلوده گردد،ومشرکان از دیدن آن منظره بشدت خندیدند. و در روایتبخاری و مسلم و دیگران است کهرسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اینکه دخترش فاطمهعلیها السلام بیامد و آن بچهدان را از سر آنحضرت برداشت ونسبتبه آنها که چنین اهانتی کرده بودند نفرین کرد،و رسولخدا سر از سجده برداشت (8) . 165 آنگاه بر سران مشرک قریش نفرین کرده گفت: «اللهم علیک بهذا الملا من قریش،اللهم علیک بعتبة بن ربیعة،اللهم علیک بشیبة بن ربیعة،اللهم علیک بابی جهل بن هشام،اللهمعلیک بعقبة بن ابی معیط اللهم علیک بابی بن خلف»و این نفرین سبب شد تا آنها ترسیدند و خندهشان قطعگردید. و راوی حدیث گوید:من همگی آنها را که رسولخدا(ص)دربارهشان نفرین کرد دیدم که در جنگ بدر کشته شدندو جنازههاشان را در چاه بدر افکندند. و پس از این ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمویش ابو طالبرفت و فرمود:«یا عم کیف حسبی فیکم»؟ عموجان حسب من در میان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمایت میکنید)؟ ابو طالب پرسید:مگر چه شده؟ رسول خدا(ص)داستان را برای ابو طالب باز گفت. در این وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبید و شمشیرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قریش که ابو طالب را با آنوضع و قیافه دیدند آثار خشم را در چهرهاش مشاهده کرده و از جاحرکت نکردند تا ابو طالب پیش آمد و به حمزه گفت:آن بچهدانرا برگیر و بر سبیل(و صورت)همه آنها(که حاضر بودند و اینکار را کرده و خندیده بودند)بمال،و حمزه اینکار را کرد و از نفر اولتا بآخر بر سبیل و صورت همهشان کشید(و آنها نیز از ترسابو طالب و حمزه هیچ عکس العملی از خود نشان ندادند)و آنگاهبه رسول خدا(ص)رو کرده گفت: «یا ابن اخی هذا حسبک فینا»این استحسب تو در میان ما! (9) داستان دیگری که منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلبگردید: ابن هشام و ابن اثیر جزری و دیگران از مردی از قبیله اسلمروایت کردهاند که: روزی ابو جهل در نزدیکی کوه صفا برسول خدا(صلی اللهعلیه و آله)گذر کرد و آنجناب را آزار کرده و دشنام داد،وسخنانی که دلالتبر عیبجوئی از دین و آئین آنحضرت وتضعیف کار او بود بر زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه بازگشت-زنی ازکنیزکان عبد الله بن جدعان(این جریان را دید و)سخنان167 ابو جهل را نسبتبآنحضرت شنید. ابو جهل از نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)دور شدهو بیامد تا در انجمنی از قریش که در کنار خانه کعبهتشکیل شده بود نشست. چیزی نگذشت که حمزة بن عبد المطلب رضی الله عنهدر حالیکه کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمیگشتسر رسید،و رسم او چنان بود که هرگاه از شکاربر میگشت پیش از آنکه بخانه خود برود بدور خانه کعبهطوافی میکرد،و اگر بدستهای از قریش که دور هم جمعشده بودند بر میخورد نزد آنها میایستاد و با آنها سخنمیگفت.پس بدان کنیزک برخورد،کنیزک گفت:ایحمزه نبودی که ببینی برادر زادهات محمد از دست ابو جهلچه کشید و چه دشنامها شنید!و چه صدماتی بر او واردکرد ولی محمد در مقابل،هیچ نگفته بخانه رفت. از آنجائیکه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدیناسلام گرامی دارد این سخن بر او گران آمده خشمناکشد و بجستجوی ابو جهل بیامد تا او را پیدا کند و سزایجسارتش را که برسولخدا کرده بود بدهد بهمین منظوربمسجد الحرام آمده او را در میان گروهی دید که نشستهاست،حمزه نزدیک آمد و با کمانی که در دست داشتچنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش بسختی شکستآنگاه گفت آیا محمد را دشنام میگوئی در صورتیکه من بدین او هستم؟اکنون اگر جرئت داری آن دشنام را بمنبده؟ جمعی از بنی مخزوم(قبیله ابو جهل)بطرف حمزهحملهور شده خواستند تا بطرفداری ابو جهل با حمزة جنگکنند،ابو جهل گفت:حمزه را واگذارید زیرا منبرادر زادهاش را بزشتی دشنام گفتم. پس از این جریان حمزة در دین اسلام و پیروی ازرسول خدا(صلی الله علیه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قریش نسبتبدان حضرت تخفیف یافتو دانستند که حمزه از آنجناب دفاع خواهد کرد. (10) نگارنده گوید:در اینجا بد نیستبدانید که اسلام حمزه درهمان سالهای اول بعثتبوده چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة گفتهکه در سال دوم بعثتبوده و ابن کثیر نیز اسلام آنجناب را قبل ازاسلام ابو ذر ذکر کرده و از اینرو آنچه در کامل التواریخ آمده کهاسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذکر کرده و یا گفتارکازرونی در کتاب«المنتقی»که اسلام او را در سال ششمدانسته صحیح نیست،و الله العالم. و این هم داستانهائی دیگر در این بارهو نیز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل میکند که گوید: بپدرم گفتم:بزرگترین آزاری که از قریش نسبتبرسولخدا(صلی الله علیه و آله)دیدی چه بود؟گفت:روزی نزدبزرگان و اشرافشان که در حجر اسماعیل(در مسجد الحرام) گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده کردم که سخن ازآنحضرت بمیان است و با هم میگویند:هرگز نشده بودکه ما در هیچ جریان ناگواری باین اندازه که در برابر اینمرد صبر و بردباری کردهایم شکیبائی و سکوت از خودنشان دهیم، خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگوید،بر دین و آئین ما عیب گیرد.گروههای متحد ما راپراکنده سازد. بخدایان ما دشنام دهد!راستی که ما دربرابر او بیش از حد بردباری کردهایم! در این گفتگو بودند که رسولخدا(صلی الله علیه و آله)واردشده و هم چنان بیامد تا رکن خانه کعبه را استلام نمود وسپس بطواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبانببدگوئی آنحضرت باز کرده و بر او طعن زدند! من آثار ناراحتی در چهره پیغمبر(صلی الله علیه و آله) مشاهده کردم ولی دیدم آن حضرت توجهی نفرموده ازنزدشان برفت،بار دوم که بر آنها عبور فرمود دوبارههمچنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من این بار نیز آثارناراحتی را در چهره حضرت مشاهده کردم و چون بار سوم شدو اینان بدگوئی و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ایستاد و فرمود: ای گروه قریش!آگاه باشید سوگند بدان خدائی کهجانم بدست او است من ماموریت جنگ(و یا هلاکت) شما را دارم! این سخن را که فرمود آنان بطوری ساکتشدند کهگویا روی سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرشآرام شدند که کسانی که قبل از این سخن از همه نسبتبآن حضرت خشمناکتر بودند و بیش از دیگران مردم را برعلیه او تحریک میکردند با بهترین گفتاری پاسخ آنحضرت را داده و احترامات معموله را نسبتبدو بجایآوردند،بدان حد که میگفتند: ای ابا القاسم از ما بگذر(وکردار بد ما را نادیده بگیر)بخدا تو مردی نیستی کهبیبهره از دانش باشی(و مانند ما نادان نیستی). رسول خدا(صلی الله علیه و آله)از آنان گذشت و چونفردای آنروز شد دوباره در همان مکان گرد آمده و من نیزبا ایشان بودم،یکی از آنمیان گفت:شما دیروز سخنانیدرباره محمد گفتید و آنچه او نیز درباره شما گفته بودشنیدید ولی همینکه در برابر شما آن سخنان ناراحتکننده را اظهار کرد او را رها کرده پاسخش را ندادید؟ در این سخنان بودند که رسول خدا«ص»از دور پیدا شد،اینان که او را دیدند یکباره بطور دستجمعی بسویشحملهور شده اطرافش را حلقهوار گرفتند و شروع کردند بپرخاش کردن و اظهار داشتند:توئی که درباره دین و آئینو خدایان ما چنین و چنان میگوئی؟ پیغمبر«ص»فرمود:آری من گفتم! عمرو بن عاص گوید:در این هنگام یکی از آنان را دیدمکه دو طرف عبای آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بکر که در آنجا بود و آن منظره را دیدگریان شده(روی دلسوزی نسبتبآنجناب)گفت:آیامردی را بجرم اینکه میگوید:پروردگار من خدای یگانهاست میکشید؟و بدین ترتیب آن جناب را رها کردند وبدنبال کار خویش رفتند،و این جریان سختترین چیزیبود که من از قریش نسبتبآن حضرت دیدم. و از ام کلثوم دختر ابی بکر نقل کنند که آنروز هنگامیکهابو بکر بخانه بازگشت دیدم قریش سر او را شکستهاند. و نیز گفتهاند:سختترین آزاری که رسول خدا«ص»ازقریش دید این بود که روزی از خانه خویش بیرون آمد،وهر که در آنروز آنحضرت را دید چه آنان که زر خرید وغلام بودند و چه آنان که آزاد بودند(بنوعی)تکذیب او راکرده و اذیت و آزارش نمودند،حضرت بخانه بازگشت و ازکثرت صدماتی که دیده بود خود را در پارچه(و یا جامه) پیچیده و بخفت،پس این آیه نازل شد«ای جامه بخودپیچیده برخیز و بترسان». (11) پینوشتها: 1.سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 494. 2.اسد الغابة ج 4 ص 44. 3.سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 495. 4.صحیح بخاری ج 15 ط بیروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210. 5.سیره ابن هشام ج 1 ص 314. 6.محله پاسدار اسلام-شماره 69. 7.کامل ابن اثیر ج 2 ص 68-70. 8.و البته این نقل بر طبق گفتار آنها که ولادت فاطمه علیها السلام را پنجسال قبل ازبعثت دانستهاند میتواند مورد قبول واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنجسال پساز بعثتبدانیم چنانچه همین قول به صحت نزدیکتر استبعید بنظر میرسد. 9.بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول کافی ج 1 ص 449.سیرة النبویهابن کثیر ج 1 ص 468.و در تفسیر عیاشی این داستان را در تفسیر آیه شریفه«ومکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین»از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایتکرده است. 10.اسد الغابه ج 2 ص 46.سیره ابن هشام ج 1 ص 291.کامل ابن اثیر ج 2 ص 83. 11.سیره ابن هشام جلد 1 ص 289. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 157 رسولی محلاتی
تماسهای خصوصی رسول گرامی پیش از دعوت عمومی،فعالیتهای خستگی ناپذیر آن حضرت پس از ندای عمومی،سبب شد که یک صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف کفر و بتپرستی پدید آید،کسانی که پیش از دعوت همگانی،در حوزه سری ایمان و اسلام وارد شده بودند،با افراد تازه مسلمان که پس از اعلان نبوت،دعوت او را لبیک گفته بودند،آشنائی کامل پیدا کردند و زنگهای خطر در تمام محافل کفر و شرک مکه به صدا درآمد.البته کوبیدن یک نهضت نو بنیاد برای قریش نیرومند و مجهز،بسیار کار سهل و آسانی بود،ولی علت ترس آنان این بود که اعضاء این نهضت از یک قبیله نبود،که با تمام نیرو برای کوبیدنآن کوشش کنند،بلکه از هر قبیلهای تعدادی به اسلام گرایش پیدا کرده بودند و از این جهت تصمیم قاطع درباره چنین گروهی کار آسانی نبود. سران قریش،پس از مشورت چنین تصمیم گرفتند،که اساس این حزب،و بنیان گذار این مکتب را با وسائل مختلف از بین ببرند.گاهی از طریق تطمیع وارد بشوند و او را با وعدههای رنگارنگ از دعوت خود باز دارند،و احیانا به وسیله تهدید و آزار از انتشار آئین او جلوگیری کنند.این برنامه دهساله قریش بود که سرانجام تصمیم قتل او را گرفتند و او از طریق مهاجرت به مدینه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد. رئیس قبیله«بنی هاشم»در آن روز«ابو طالب»بود و او مرد پاکدل و بلندهمت و خانه وی ملجا و پناهگاه افتادگان و درماندگان و یتیمان بود.در میان جامعه عرب،علاوه بر اینکه ریاست مکه و برخی از مناصب کعبه با او بود،جای بزرگ و منزلتبس خطیر داشت، و از آنجا که کفالت و سرپرستی«پیامبر»پس از مرگ«عبد المطلب»با او بود،سران دیگر«قریش»بطور دستجمعی (1) به حضور وی باریافتند و او را با جملههای زیر خطاب نمودند: «برادرزاده تو به خدایان ما ناسزا میگوید،و آئین ما را به زشتی یاد میکند و به افکار و عقاید ما میخندد،و پدران ما را گمراه میشمرد،یا به او دستور بده که دست از ما بردارد،و یا اینکه او را در اختیار ما بگذار و حمایتخود را از او سلب کن». (2) بزرگ«قریش»و رئیس«بنی هاشم»،با تدبیر خاصی با آنان سخن گفت و آنان را نرم کرد به گونهای که از تعقیب مقصد خود منصرف گشتند.ولی نفوذ و انتشار اسلام،روز افزون بود.جذبه معنوی کیش پیامبر،و بیانات جذاب و قرآن فصیح و بلیغ وی بر این مطلب کمک میکرد.خصوصا در ماههای حرام که مکهمورد هجوم حجاج بود،وی آئین خود را بر آنها عرضه میداشت،سخن بلیغ و بیان شیرین،و آئین دلنشین او در بسیاری از افراد مؤثر واقع میگشت.در چنین هنگام ناگهان فرعونهای«مکه»متوجه شدند که«محمد»در دل تمام قبائل برای خود جائی باز نموده و در میان بسیاری از قبیلههای عرب،طرفداران و پیروان قابل ملاحظهای پیدا نموده است.بار دیگر مصمم شدند که حضور یگانه حامی پیامبر،(ابو طالب)برسند و با تلویح و تصریح،خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مکیان و کیش آنها گوشزد کنند.از اینرو،باز بطور دسته جمعی، سخنان پیشین خود را از سر گرفتند،و گفتند: ابو طالب!تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری،ولی ما قبلا به تو گفتیم که: برادرزاده خود را از تبلیغ آئین جدید بازدار-مع الوصف-شما اعتناء نکردید،ولی اکنون جام صبر ما لبریز گشته،و ما را بیش از این بردباری نیست،که ببینیم فردی از ما به خدایان ما بد میگوید،و ما را بیخرد و افکار ما را پست میشمرد.بر تو فرض است که او را از هر گونه فعالیتبازداری و گرنه با او و تو که حامی او هستی مبارزه مینمائیم،تا تکلیف هر دو گروه معین گردد و یکی از آنها از بین برود. (3) یگانه حامی و مدافع پیامبر،با کمال عقل و فراست دریافت که باید در برابر گروهی که شئون و کیان آنها در خطر افتاده بردباری نشان داد.از این جهت،از در مسالمت وارد شد و قول داد،که گفتار سران را،به برادرزاده خود برساند.البته این نوع جواب،به منظور خاموش کردن آتش خشم و غضب آنها بود،تا بعدا برای حل مشکل، راه صحیحتری پیش گیرد.-لذا-پس از رفتن سران،با برادرزاده خود تماس گرفت،و پیام آنها را رساند و ضمنا به منظور آزمایش ایمان او نسبتبه هدف خود،در انتظار پاسخ شد.پیامبر اکرم در مقام پاسخ،جملهای فرمود که یکی از سطور برجسته تاریخ زندگی او به شمار میرود.اینک متن پاسخ او: عمو جان!به خدا سوگند،هر گاه آفتاب را در دست راست من،و ماه را دردست چپ من قرار دهند(یعنی سلطنت تمام عالم را در اختیار من بگذارند)که از تبلیغ آئین و تعقیب هدف خود دستبردارم،هرگز برنمیدارم و هدف خود را تعقیب میکنم تا بر مشکلات پیروز آیم،و به مقصد نهائی برسم،و یا در طریق هدف جان بسپارم. (4) سپس اشک شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد،و از محضر عموی خود برخاست و رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجیبی در دل رئیس«مکه»گذارد،که بدون اختیار با تمام خطراتی که در کمین او بود،به برادرزاده خود گفت:به خدا سوگند دست از حمایت تو بر نمیدارم،و ماموریتخود را به پایان برسان. (5) قریش برای بار سوم پیش ابو طالب میروند
انتشار روز افزون اسلام افکار قریش را پریشان نموده و در پی چاره بودند.بار دیگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند:حمایت«ابو طالب»،شاید از این نظر است که«محمد»را به فرزندی برگزیده است،در این صورت ممکن است زیباترین جوانان خود را پیش او ببریم،و بگوئیم او را به پسری برگزیند.از این لحاظ«عمارة»بن الولید بن مغیره را که از خوش منظرترین جوانان مکه بود،همراه خود بردند و برای بار سوم گلهها و تهدیدها را آغاز نمودند و گفتند:ابو طالب!فرزند«ولید»جوانی ستشاعر و سخنور،زیبا و خردمند،ما حاضریم او را به تو واگذاریم تا او را به پسری برگزینی و دست از حمایتبرادرزاده خود برداری.«ابو طالب»در حالی که خون غیرت در عروق او گردش میکرد،با چهرهای افروخته،بر سر آنها داد زد و گفت:بسیار معامله بدی با من انجام میدهید،من فرزند شما را در دامن خود تربیت کنم،ولی فرزند و جگر گوشه خود را بدهم که شما او را اعدامکنید؟!به خدا سوگند هرگز این کار شدنی نیست. (6) «مطعم بن عدی»از میان برخاست و گفت:پیشنهاد«قریش»بسیار منصفانه بود، ولی تو هرگز این را نخواهی پذیرفت.«ابو طالب»گفت:هرگز از در انصاف وارد نشدی و بر من مسلم است که تو ذلت مرا میخواهی و میکوشی که قریش را بر ضد من بشورانی ولی آنچه میتوانی انجام بده. قریش پیامبر را تطمیع میکند
قریش اطمینان پیدا کرد که هرگز ممکن نیست رضایت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمیکند،ولی در باطن علاقه و ایمان عجیبی نسبتبه برادرزاده خود دارد.از این جهت،تصمیم گرفتند که از هر گونه مذاکره با او خودداری نمایند. ولی نقشه دیگر به نظر آنها رسید و آن اینکه:«محمد»را با پیشنهاد مناصب و ثروت،و تقدیم هدایا و تحف،و زنان زیبا و پری پیکر،تطمیع کنند،تا از دعوت خود دستبردارد.از اینرو،بطور دستجمعی به سوی خانه«ابو طالب»روانه شدند،در حالی که برادرزاده او کنار وی نشسته بود.سخنگوی جمعیتسخن را آغاز نمود و گفت:ای ابو طالب،«محمد»صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت،و سنگ تفرقه در میان ما افکند،و به عقل ما خندید،و ما و بتان ما را مسخره نمود،هر گاه محرک او بر این کار نیازمندی و تهی دستی او است، ما ثروت هنگفتی در اختیار او میگذاریم،هر گاه طالب منصب است،ما او را فرمانروای خود قرار میدهیم،و سخن او را میشنویم،و هر گاه بیمار است و نیاز به معالجه و طبیب دارد،حاذقترین اطباء را برای مداوای او احضار مینمائیم و... ابو طالب رو به پیامبر نمود و گفت:بزرگان قوم تو آمدهاند و درخواست میکنند که از عیب جوئی بتان دستبرداری و آنها نیز تو را رها سازند.پیامبر گرامی رو به عموی خود نمود و گفت:من از آنان چیزی نمیخواهم،و در میان این چهار پیشنهادیک سخن از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند،و غیر عرب را پیرو خود قرار دهند. (7) در این لحظه«ابو جهل»از جای برخاست و گفت:ما حاضریم به ده سخن از تو گوش فرا دهیم.پیامبر فرمود:یکتا سخن من اینست که اعتراف به یکتائی پروردگار بنمائید (8) گفتار غیر منتظره پیامبر،مانند آب سردی بود که بر امید داغ و گرم آنان ریخته شد. آنچنان بهت و سکوت و در عین حال یاس و نومیدی سراسر وجود آنها را فرا گرفت،که بیاختیار گفتند:سیصد و شصتخدا را ترک گوئیم،و خدای واحدی را بپرستیم؟ (9) . قریش،در حالی که آتش خشم از چشم و صورت آنها میبارید،از خانه بیرون رفتند،و در سرانجام کار خود در فکر فرو رفته بودند.آیات زیر،در بیان همین واقعه نازل گردیده است: (10) «آنان از این تعجب کردند که از نوع خود مردی به عنوان بیم ده به سوی آنها آمده است،و کافران میگویند که این جادوگر دروغگو است.چگونه خدایان متعدد را یک خدا نمود،و این کار بسیار شگفتآور است.بزرگان آنها(از مجلس)برخاستند و میگفتند که: بروید در طریق پرستش خدایان خود استقامت ورزید و این کار بسیار مطلوب و پسندیده است.ما چنین چیزی را از ملت دیگری نشنیدهایم و این جز تزویر چیز دیگری نیست». (11) سران قریش به تلاش خود ادامه میدهند و... بزرگان قریش که دیدند از دیدار با ابو طالب نتیجهای نگرفتند و او همچنان به حمایت قاطع و بیدریغ خود از رسول خدا(ص) ادامه میدهد بنزد ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعه رفتند و از آنها برای مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش کردن ندای حق طلبانه آنحضرت چارهجوئی کردند و پاسخی را که شنیدند و اقدامی را که از طرف اینان صورت گرفت ذیلا میخوانید: ولید بن مغیرة چه گفت:
ولید بن مغیرة(پدر خالد بن ولید)از ریش سفیدان و بزرگان قریش بود و بلکه بگفته ابن هشام سالمندترین آنها بود (12) ،که در کارهای مهم و دشواریهائی که برای آنها پیش میآمد قرشیان نزد او میآمدند و از او برای رفع مشکل و گرفتاریها استمداد میطلبیدند،و غالبا نیز رای او مشکل گشا بود،چنانچه در داستان تجدید بنای کعبه خواندیم که در آغاز قریش جرئت ویران کردن کعبه را نداشتند تا او اقدام به اینکار کرد... و هنگامی هم که میان آنها درباره نصب حجر الاسود اختلاف پدید آمد نظریه او مورد تصویب قرار گرفت و به رای او عمل کردند و اختلاف برطرف گردید... و بهر صورت ابن هشام مینویسد: «قرشیان که از دیدار با ابو طالب نتیجهای نگرفتند و از سوی دیگر ایام حج نزدیک میشد و قریش نگران کار پیغمبر اکرم(ص)بودند که با آمدن حاجیان بمکه ممکن است تبلیغات آن حضرت در ایشان اثر بخشد.از اینرو بنزد ولید بن مغیرة که مرد سالمند و بزرگی در میان قریش بود رفتند،ولید گفت:شما میدانید که آوازه محمد در اطراف پیچیده و اکنون نیز موسم حج نزدیک شده و کاروانهائی از اعراب در این ایام بشهر شما میآیند،درباره او سخن خود را یکجهت کنید، و همه بیک ترتیب دربارهاش سخن بگوئید و چنان نباشد که هر دسته بطوری سخن گوید؟!گفتند:هر چه تو بگوئی ما همگی همان را درباره محمد خواهیم گفت. ولید-شما سخنی را انتخاب کنید تا من هم با شما همراهی کنم قریش-ما میگوئیم:محمد کاهن است! ولید-نه بخدا او کاهن نیست ما کاهنان را دیدهایم،ولی سخنان محمد بزمزمه کاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد! قریش-پس میگوئیم:دیوانه است! ولید-نه دیوانه هم نیست،زیرا ما دیوانگان را دیدهایم حرکات و سخنان محمد بدیوانگان نمیماند! قریش-میگوئیم:شاعر است. ولید-شاعر هم نیست زیرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غیره دیده و شنیدهایم ولی سخنان او شعر نیست. قریش-پس میگوئیم:ساحر است! ولید-ساحران و سحر آنها را نیز ما دیدهایم و محمد ساحر هم نیست زیرا سخنان او بکار ساحران که ریسمانی را گره میزنند و سپس در آن میدمند شباهت ندارد! گفتند:پس چه بگوئیم؟ ولید گفت: «و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلین من هذا شیئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فیه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، یفرق بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته،و بین المرء و عشیرته». بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ریشهاش محکم و پا برجا است و میوه آن پاکیزه و نیکو است،هر چه بگوئید مردم میدانند که سخن شما بیهوده و باطل است،ولی باز هم از همه بهتر همان است که بگوئید:ساحر است زیرا سخنانش سحر و جادو است که بوسیله آنها میان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و فامیل و عشیره جدائی میاندازد. قریش از نزد ولید بیرون رفته و سر راه کاروانیان نشسته و بهر که برخورد میکردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوی آن حضرت بیمناکش میساختند.پس خدای تعالی آیات زیر را درباره ولید بن مغیرة و سخن او نازل فرمود: ذرنی و من خلقت وحیدا،و جعلت له،مالا ممدودا و بنین شهودا و مهدت له تمهیدا ثم یطمع ان ازید کلا انه کان لآیتنا عنیدا سارهقه صعودا انه فکر و قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استکبر فقال ان هذا الا سحر یؤثر ان هذا الا قول البشر (13) . «مرا واگذار با کسی که او را تنها آفریدم،و برایش مالی بسیار و پسرانی گواه،قرار دادم و آماده ساختم برایش آمادگیها،سپس آرزو دارد که زیادتر گردانم،نه چنان است او آیات ما را دشمن است زود است که او را بعذابی سخت رسانیم،همانا او اندیشید و سنجید،پس کشته شود که چگونه سنجید،سپس کشته شود چگونه سنجید،پس بگریستسپس چهره درهم کشید و روی درهم کرد آنگاه پشت کرده و کبر ورزید،و گفت این نیست مگر سحری که در رسد و نیست آن مگر گفتار بشر». و درباره قریشیان که نزد ولید بن مغیرة آمدند نیز این آیات نازل گشت: کما انزلنا علی المقتسمین،الذین جعلوا القرآن عضین،فوربک لنسئلنهم اجمعین، عما کانوا یعملون (14) . «بدانسان که فرستادیم بر قسمت کنندگان،آنانکه قرآنرا بخشهائی گردانیدند،پس بپروردگارت سوگند که از همکیشان بپرسیم از آنچه که انجام میدادند». ابو طالب که چنان دید قصیده معروف خود را درباره جلب محبت قریش و شخصیتخود در میان ایشان سرود و در آن تذکر داده که بهیچوجه رسولخدا صلی الله علیه و آله را بآنان تسلیم نخواهد کرد،و تا پای جان از آنحضرت دفاع خواهد کرد. و از همین قصیده استشعر معروف ابو طالب که در مدح رسولخدا صلی الله علیه و آله گوید: «و ابیض یستقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل (15) » عتبة بن ربیعة نزد رسول خدا(ص)میآید:
عتبة بن ربیعة نیز یکی از بزرگان قریش و خردمندان ایشان بود که در جنگ بدر به اتفاق برادرش شیبه و پسرش ولید شرکت جستند و هر سه بدستسرداران رشید اسلام کشته شدند(بشرحی که در جای خود مذکور است)و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درایت و خردمندی او در مسائل سیاسی و اجتماعی بخوبی روشن میشود. ابن هشام مینویسد: روزی عتبة که در انجمنی از بزرگان قریش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در گوشه دیگر نشسته بود قریش هم چنان از تبلیغات رسولخدا صلی الله علیه و آله رنج میبردند عتبة بحاضران گفت:ای گروه قریش خوبست من بنزد محمد بروم و با او صحبت کنم و پیشنهاداتی باو بدهم شاید یکی را بپذیرد و دست از سخنان خود بردارد؟حاضران سخنش را پذیرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پیش رویش نشست آنگاه عرضکرد ای فرزند برادر (16) تو مقامت در میان ما چنانست که خود میدانی چه از نظر شرافت فامیلی و چه از هتشخصیت نسبی،و اینک دستبکار بزرگی زدهای دو دستگی میان مردم انداختهای، بزرگانشان را بنادانی و سفاهت نسبت دهی درباره خدایان ایشان و آئینشان عیبجوئی میکنی،پدران گذشته ایشان را بکفر و بیدینی نسبت دهی!اکنون پیشنهادهای مرا گوش کن شاید یکی از آنها را بپذیری و از اینکارها دستبازداری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:ای عتبة پیشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:ای برادر زاده اگر منظورت از این سخنان که میگوئی اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضریم آنقدر برای تو مال و ثروت جمعآوری کنیم تا آنجا که ثروت تو بدارائی تمامی ما بچربد!و اگر مقصودت آن است که کسب شخصیتی کنی ما حاضریم(بدون این سخنان)تو را بزرگ خود قرار داده و هیچکاری را بدون اذن تو انجام ندهیم!و اگر هدفتسلطنت و ریاست است ما تو را سلطان و رئیس خود قرار میدهیم،و اگر جن زده شدهای که نمیتوانی آنرا از خود دور سازی برایت طبیبی بیاوریم تا تو را مداوا کند و هر چه مخارج مداوای تو شد ما از مال خود بپردازیم تا بهبودی یابی و امثال این سخنان کلماتی گفت و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز گوش میداد تا چون سخنش بپایان رسید فرمود: ای عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آری. حضرت فرمود:اکنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو. رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت»کرد عتبة هم پنجههای خود را بر زمین نهاده و بدانها تکیه کرده و گوش میداد،رسول خدا صلی الله علیه و آله این سوره مبارکه را همچنان قرائت فرمود تا بآیه سجده رسیده سجده کرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مرا شنیدی اکنون خود دانی! عتبة از جا برخاست و بسوی رفقای خویش براه افتاد، قریش از دور دیدند عتبة میآید نگاهی بدو کرده گفتند: عتبه عوض شده،و آن عتبه که رفت نیست چون نزدیک شد و در انجمن ایشان نشستبدو گفتند:چه شد؟گفت: من سخنی شنیدم که بخدا سوگند تاکنون نشنیده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه کهانت و جادوگری است. ای رفقای قرشی من بشما سخنی گویم از من بشنوید:این مرد را بحال خود واگذارید زیرا این سخنی که من از او شنیدم سخن بزرگی بود و آینده مهمی دارد اکنون او را بحال خود واگذارید تا اگر اعراب او را از بین بردند که مقصود شما بدست دیگران انجام شده،و اگر عرب را مطیع خود ساختبرای شما افتخاری است،زیرا سلطنت و ریاست او سلطنتشما است،و عزت او عزت شما است،و آن هنگام شما بوسیله او بمنصب بزرگی نائل خواهید شد! حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحر کرده!عتبة گفت:رای من این است اکنون خود دانید!» (17) . مرحله جدید مبارزه رسول خدا با مشرکین:
پرتو آئین مقدس اسلام روز بروز در خانههای مکه و میان قبائل قریش شعاع بیشتری را روشن میکرد و نور آن بجاهای تازهای میافتاد،هر روزی که مردم مکه از خواب بر میخاستند با مرد مسلمان و یا زن مسلمان جدیدی روبرو میشدند،مشرکین مکه در برابر این موفقیتهائی که نصیب پیغمبر اسلام میشد مانند کلافه سردرگمی شده دست و پای خود را گم کرده بودند، میخواستند بهر وسیله شده مردم را از گرویدن باین دین باز دارند،بهر مسلمانی دست مییافتند او را حبس کرده شکنجه میکردند،یا اگر از اینراه نمیشد با مال و ثروت او را تطمیع میکردند. همانگونه که در گفتارهای پیشین از نظرتان گذشت. و چون از طریق دیدار با ابو طالب و نظر خواهی بزرگانی چون ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعة نیز نتیجهای نگرفتند اینبار به فکر افتادند که خودشان مستقیما بطور دسته جمعی با رسول خدا«ص» دیدار کرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شاید بتوانند او را محکوم ساخته،و یا حداقل یک حربه تبلیغاتی جدیدی علیه آنحضرت بدست آورند و بهمین منظور تصمیم به اینکار گرفتند. و بالاخره روزی پس از اینکه خورشید غروب کرده بود سران قبائل قریش مانند:عتبة بن ربیعة،ابو سفیان،نضر بن حارث،ابو البختری(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، ولید بن مغیرة، ابو جهل،عبد الله بن امیة،عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص)نبیه،منبه،امیة بن خلف...و دیگران در پشتخانه کعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:کسی را بنزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید و با او صحبت کنید تا از این پس اگر کاری نسبتباو انجام دادید معذور باشید! پس کسی را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبیله تو در اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن گویند بنزد ایشان بیا!رسول خدا صلی الله علیه و آله که پیغام آنها را شنید گمان کرد آنها دست از مخالفتبا آن حضرت کشیده و فکر تازهای بنظرشان رسیده است،و چون بهدایت و رشد آنان کمال علاقه را داشت و گمراهی ایشان آن حضرت را رنج میداد از اینرو با شتاب بانجمن آنان آمده در کنار ایشان نشست،آنان بدان حضرت رو کرده گفتند:ای محمد ما تو را در اینجا احضار کرده تا با تو راه عذر را ببندیم،چون بخدا سوگند ما کسی را سراغ نداریم که رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبتبما باشد:پدران ما را دشنام دهی، از دین ما عیبجوئی کنی،بخدایان ما ناسزا گوئی،بزرگان و خردمندان را بسفاهت و نادانی نسبت دهی،میان مردم اختلاف انداختهای!و خلاصه آنچه کار ناشایستبوده است انجام دادهای آیا منظورت از این کارها چیست؟اگر اینکارها را بمنظور پیدا کردن مال و ثروتی انجام میدهی ما حاضریم آن قدر مال و ثروت برای تو جمع کنیم که داراترین ما شوی و اگر بدنبال شخصیت و ریاستی میگردی ما بدون آنکه این سخنان را بگوئی تو را بزرگ خود قرار میدهیم،و اگر طالب سلطنت و مقامی هستی ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زده شدهای-چون ممکن است گرفتار جن شده باشی-ما اقدام بمداوای تو کنیم تا بهبودی یابی؟! رسول خدا صلی الله علیه و آله ساکتبود و چون سخنان ایشان بپایان رسید فرمود: اینها نیست که شما خیال میکنید،نه آمدهام که مال و ثروتی از شما بگیرم،و نه میخواهم شخصیتی در میان شما کسب کنم،نه سلطنتبر سر شما را میجویم،بلکه خدای تعالی مرا برسالتبسوی شما فرستاده و کتابی بر من نازل کرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بیپایان آنجهان)بشارت دهم،من نیز بدین کار اقدام کرده رسالتخویش را بشما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذیرفتید من در برابر شما صبر میکنم تا خداوند میان من و شما حکم کند...! گفتند:ای محمد حال که هیچکدامیک از پیشنهادات ما را نپذیرفتی پس تو میدانی که در میان شهرها جائی تنگتر و بیآب و علفتر از شهر ما نیست و مردمی تنگدستتر از ما نیستند،اینک از آن خدائی که تو را برسالتبرانگیخته درخواست کن تا اینکوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین ما را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق نهرها و چشمهها در آن جاری سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصی بن کلاب را که مرد بزرگ راستگوئی بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسیم:آیا سخنان تو حق استیا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتیم انجام دادی و آنان را زنده کردی و تصدیق تو را کردند ما نیز تو را تصدیق خواهیم کرد و میدانیم که مقام و منزلت تو در نزد خدا زیاد است،و چنانکه میگوئی تو را برسالتبرانگیخته؟! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:من برانگیخته نشدهام تا کارهائی که شما میگوئید انجام دهم بلکه من مامورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ کنم پس اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت از آن شما است و گرنه صبر میکنم تا خدا میان من و شما حکم کند! گفتند:پس از پروردگار خویش بخواه تا فرشتهای بهمراه تو بفرستد که گفتههای تو را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و نیز از او بخواه برای تو باغها و قصرها و گنجهائی از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزی آسوده خاطر شوی و مانند ما برای امرار معاش باین طرف و آنطرف نروی؟در اینصورت ما میدانیم که تو فرستاده خداوند هستی و نزد او فضیلت و منزلتی داری! پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:من چنین چیزی از خدا درخواست نمیکنم و برای امثال اینها مبعوث نشدهام،ولی مبعوث گشتهام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهای ابدی) مژده دهم،(و همان است که گفتم:)اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت از آن شما است...و گرنه صبر میکنم تا خدا میان من و شما حکم کند! گفتند:پس پارههائی از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه تو پنداری که اگر خدا بخواهد اینکار را خواهد کرد چون تا تو اینکار را نکنی ما بتو ایمان نخواهیم آورد!رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:اینکار با خدا است،اگر خواهد نسبتبشما انجام خواهد داد. گفتند:ای محمد آیا خدای تو نمیدانست که ما چنین انجمنی خواهیم کرد و چنین درخواستهائی از تو خواهیم نمود، پس چرا قبلا این جریان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو نیاموخت،تا ما بدین ترتیب گفتار تو را بپذیریم زیرا ما با این گفتارهای تو سخنت را نمیپذیریم.ای محمد ما شنیدهایم تو از مردی که در شهر یمامة است و نامش رحمان است تعلیم میگیری،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ایمان نخواهیم آورد. ای محمد ما راه عذر را بر تو بستیم و بخدا رهایت نخواهیم کرد تا اینکه یا تو را بهلاکت رسانیم یا تو ما را هلاک کنی یکی از آنها گفت:ما فرشتگان را که دختران خدا هستند میپرستیم! دیگری گفت:ما بتو ایمان نیاوریم تا خدا و فرشتگان را رو در روی برای ما بیاوری!» (18) . سخن قریش بپایان رسید و رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن مجلس برخاست.عبد الله بن ابی امیة که عمهزاده رسول خدا صلی الله علیه و آله و مادرش عاتکه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن حضرت برخاسته گفت:ای محمد!این جماعت پیشنهاداتی بتو کردند و هیچکدام را نپذیرفتی،سپس درخواستهائی کردند تا مقام و منزلت تو را در پیش خدا بدانند و در نتیجه بتو ایمان آورند آنها را هم انجام ندادی،مجددا درخواست کردند برای خودت از خدا چیزی بخواه تا بدینوسیله برتری و فضیلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام ندادی،پس از همه اینها از تو خواستند تا برخی از آن عذابی که آنان را از آن میترساندی برایشان فرود آری،اینکار را هم نکردی... عبد الله بن ابی امیه دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ایمان نخواهم آورد تا نردبانی بگذاری و بآسمان بالا روی سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردی و آن فرشتگان گواهی دهند که تو راست میگوئی،و بخدا اگر اینکار را هم انجام دهی من گمان ندارم بتو ایمان آورم! ولی بد نیستبدانید که با همه این احوال این عبد الله بن ابی امیة قبل از فتح مکه به رسول خدا ایمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جای خود ذکر خواهد شد. پینوشتها: 1. نام و خصوصیات این افراد را ابن هشام در سیره خود آورده است. 2. یا ابا طالب ان ابن اخیک قد سب آلهتنا و عاب دیننا و سفه احلامنا و ضلل آبائنا، فاما ان تکفه عنا و اما ان تخلی بیننا و بینه-«سیره ابن هشام»ج 1/265. 3. یا ابا طالب ان لک سنا و شرفا و انا قد استنهیناک ان تنهی ابن اخیک فلم تفعل و انا و الله لا نصبر علی هذا من شتم آلهتنا و آباءنا و سفه احلامنا حتی تکفه عنا او ننازله و ایاک فی ذلک حتی یهلک احد الفریقین. 4. و الله یا عماه لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی ان اترک هذا الامر حتی یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته. 5. «سیره ابن هشام»،ج 1/265-266. 6. لبس ما تسوموننی،اتعطونی ابنکم اغذوه لکم و اعطیکم ابنی تقتلونه؟«تاریخ طبری»،ج 2/67-68 و«سیره ابن هشام»،ج 1/266-267. 7. یعطونی کلمة یملکون بها العرب و یدین لهم بها غیر العرب. 8. تشهدون:ان لا اله الا الله. 9. ندع ثلاث ماة و ستین الها و نعبد الها واحدا؟. 10. «تاریخ طبری»،ج 2/66-67،«سیره ابن هشام»،ج 1/295-296. 11. و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الکافرون هذا ساحر کذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشیء عجاب،و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا علی آلهتکم ان هذا لشیء یراد،ما سمعنا بهذا فی الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق-سوره ص/4-7. 12. سیره ابن هشام ج 1 ص 267-268. 13. سیره ابن هشام ج 1 ص 197. 14. سوره مدثر آیات 11-25. 15. سوره حجر آیات 90-93. 16. سیره ابن هشام ج 1 ص 270-271. 17. چون عتبه فرزند ربیعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به نسب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میرسید از این رو آن حضرت را برادر زاده خطاب میکند. 18. سیره ابن هشام ج 1 ص 293. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 265
نویسنده: جعفر سبحانی
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|