تبليغاتX
پيامبر اكرم _ امام رضاع _ پاسخ به شبهات

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     هیئت اعزامی قریش
 

 

هیئت اعزامی مردم حبشه،وسیله بیداری قریش گردید،و آنان نیز در صدد تحقیق برآمده جمعیتی،متشکل از:«حارث بن نصر»و«عقبة بن ابی معیط‏»و غیره به نمایندگی از طرف قریش، رهسپار«یثرب‏»(مدینه)شدند تا رسالت و دعوت‏«محمد»را با دانشمندان‏«یهود»در میان بگذارند.دانایان یهود به هیئت‏اعزامی گفتند که از«محمد»مطالب یاد شده در زیر را سؤال کنید:

1-حقیقت روح چیست؟

2-سرگذشت جوانانی که در روزگارهای پیشین،از انظار مردم پنهان شده‏اند(اصحاب کهف).

3-زندگی مردی که در شرق و غرب جهان گردش نمود(ذو القرنین).

اگر محمد پاسخ این سه پرسش را داد،یقین بدانید که برگزیده خدا است،و در غیر این صورت دروغگو است و هر چه زودتر باید او را از میان برداشت.

نمایندگان با سرور هر چه زیادتر وارد مکه شده و هر سه سؤال را در اختیار قریش گذاردند.آنان مجلسی ترتیب دادند و پیامبر را نیز دعوت نمودند.حضرتش فرمود: من درباره این سه سؤال در انتظار وحی هستم. (1)

وحی آسمانی نازل گردید.پاسخ پرسش آنها مربوط به روح،در سوره‏«اسراء»آیه 85 وارد شده است و دو پرسش دیگر آنها در سوره کهف،بطور مشروح طی آیه‏های 9-28 و آیه‏های 83-98 پاسخ داده شده است.مشروح پاسخ حضرت درباره این سه قسمت،در کتابهای تفسیر آمده است.

در این جا از تذکر نکته‏ای ناگزیریم و آن اینکه:مقصود از«روح‏»،در مورد سؤال،«روح انسانی‏»نیست،بلکه(مقصود به نشانه اینکه طراحان سؤال قوم یهود بودند و این گروه با روح الامین روابط حسنه نداشتند)همان‏«جبرئیل‏»امین است.

مشروح این بحث را در کتاب‏«منشور جاوید»ج سوم صفحات 204-216 می‏خوانید.

پی‏نوشت:

1. «سیره ابن هشام‏»، ج 1/300-301.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 319

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     هیئت تحقیقی مسیحیان
 

 

بر اثر تبلیغات مهاجران مسلمان،از جانب مرکز روحانی مسیحیان حبشه،یک هیئت تحقیقی در حدود بیست نفر وارد«مکه‏»گردید،و با پیامبر در مسجد ملاقات کرده و سؤالاتی از حضرتش نمودند.پیامبر به پرسشهای آنها پاسخ گفته و آنها را به آئین اسلام دعوت فرمود،و آیاتی چند از قرآن را برای آنها تلاوت نمود.

آیات قرآنی،آنچنان روحیه آنها را دگرگون نمود که بی‏اختیار،اشک از دیدگان آنها سرازیر شد و همگی نشانه‏هائی که در انجیل برای پیامبر موعود خوانده بودند، در وی محقق دیدند.

جلسه گرم و خوش فرجام این هیئت،برای ابو جهل گران آمد،و با کمال تندی گفت: شما را مردم حبشه به عنوان یک هیئت تحقیقی به مکه اعزام کرده‏اند،دیگر قرار نبود دست از آئین نیاکان خود بردارید.گمان نمی‏کنم،مردمی ابلهتر از شما در روی زمین باشد.

آنها در پاسخ فرعون مکه که بسان ابر تیره می‏خواست جلو اشعه حیات بخش خورشید را بگیرد،جمله مسالمت آمیز:«ما به آئین خود،شما به آئین خود باشید ولی اگر چیزی را به نفع خود تشخیص دادیم از آن نمی‏گذریم‏»،را گفته و نزاع را خاتمه دادند. (1)

پی‏نوشت:

1. «سیره ابن هشام ج 1/382-392» در این مورد آیه‏های 52-55 قصص نازل شده است.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 319

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     هجرت به حبشه در دو مرحله
 

 

مورخین عموما گفته‏اند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرت‏کردند بار اول یک گروه چهارده نفره یا پانزده نفره مرکب از ده مردو چهار زن،که در ماه رجب سال پنجم بعثت در نیمه شبی از مکه‏خارج شده و خود را به حبشه رساندند،و اینها حدود سه ماه درآنجا ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مکه‏بازگشتند...

و سبب بازگشت آنها نیز آن شد که به آنها خبر رسید که‏اهل مکه مسلمان شده و اختلاف میان آنها و رسول خدا(ص)

بر طرف گشته (1) و آنها نیز خوشحال و مسرور گشته و بسوی مکه‏بازگشتند ولی به پشت دروازه‏های مکه که رسیدند معلوم شد این‏خبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفته‏اند:چند تن از آنهادوباره به حبشه بازگشتند و بقیه نیز هر کدام در پناه یکی ازبزرگان قریش خود را بمکه رسانده و وارد شهر شدند (2) ...

و بار دوم پس از این هجرت بود که با هجرت جعفر بن‏ابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس شروع شد و بدنبال او جمع دیگری نیز تدریجا به آنها ملحق شدند و در پایان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و نوزده زن (3) رسید بجز بچه‏هائی که همراه آنهابوده‏اند،که البته این رقم در صورتی است که عمار بن یاسر وابو موسی اشعری را هم جزء آنها بدانیم که مورد تردید و اختلاف‏است...و این آخرین رقمی است که در هجرت دوم حبشه ذکرکرده‏اند،ولی ممکن است‏بگوئیم هجرت به حبشه یک هجرت‏بیش نبوده که در دو مرحله یا بیشتر انجام شده،چنانچه هجرت‏رسول خدا(ص)و مسلمانان را به مدینه یک هجرت بیشترمحسوب نمی‏دارند اگر چه در طول بیش از یک سال انجام‏گردیده است...

و ما در اینجا نام برخی از سرشناسان ایشان را که دربخشهای بعدی نیز نیازمند به دانستن آن هستیم برای شما ذکرمی‏کنیم و بدنبال سخن خود باز می‏گردیم:

جعفر بن ابیطالب-از بنی هاشم-با همسرش اسماء-که‏عبد الله بن جعفر نیز از آندو در حبشه بدنیا آمد-که در هجرت مرحله‏دوم-و برخی هم او را جزء مهاجرین اول دانسته‏اند. (4) زبیر بن عوام-از بنی اسد بن عبد العزی-در هجرت اول.

مصعب بن عمیر-از بنی عبد الدار-در هجرت اول.

عبد الرحمن بن عوف-از بنی زهرة-در هجرت اول.

عثمان بن عفان-از بنی امیة-در هجرت اول که همسرش رقیه‏دختر رسول خدا(ص)را نیز با خود برد.

عبد الله بن جحش-از بنی اسد بن خزیمة-که با همسرش‏ام حبیبه دختر ابو سفیان بحبشه هجرت کرد و چنانچه در جای‏خود مذکور خواهد شد وی در حبشه دست از اسلام کشید و به‏دین نصرانیت در آمد و همسرش‏«ام حبیبه‏»از او جدا شد و چون‏این خبر به رسول خدا(ص)رسید برای نجات یک زن مسلمان وبا ایمان و بزرگ زاده که در اثر پذیرفتن اسلام و ایمان به‏رسول خدا(ص)از محیط خانواده‏اش دور گشته بود و اکنون دچار یک‏شکست روحی دیگر و مشکلات تنهائی در غربت‏بود نامه‏ای به‏نجاشی نوشت و بوسیله او ویرا برای خود خواستگاری نموده و به‏عقد خود درآورد تا پس از گذشت مدتی زیاد بمدینه آمد و درخانه رسول خدا(ص)جای گرفت‏بشرحی که بعدا خواهید خواند-انشاء الله تعالی‏عثمان بن مظعون-از بنی جمح-در هجرت اول-که با پسرش‏سائب بن عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعون‏بدانجا رفت.

عمار بن یاسر-که از حلفاء و هم پیمانان بنی زهرة بود-در هجرت دوم‏ابو سلمة-از بنی مخزوم-که با همسرش ام سلمة(که بعدهابهمسری رسول خدا در آمد)بحبشه هجرت کردند-در هجرت اول‏عبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پیمانان بنی هذیل-درهجرت دوم‏ابو عبیده جراح-از بنی الحارث-در هجرت دوم.

عبد الله بن حارث-از بنی سهم-در هجرت دوم،و او ازشعرای عرب بود.

پی‏نوشتها:

1.و برخی سبب این خبر را نیز داستان غرانیق ذکر کرده‏اند که ما در بخش آینده‏بطلان آن داستان را برای شما بتفصیل ذکر خواهیم کرد.

2.سیرة المصطفی هاشم معروف ص 165.

3.سیرة المصطفی-هاشم معروف-ص 177.

4.چنانچه ابن کثیر نیز آنرا ترجیح داده است(سیرة النبویة ابن کثیر ج 2 ص 6).

 

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 198

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     اهداف هجرت‏به حبشه
 

 

هدف اصلی رسول خدا تایید این سنت‏خدائی‏و امضاء این قانون الهی یعنی سنت هجرت بود که در میان پیامبران دیگری چون ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام وپیروانشان نیز سابقه داشت و این راه به روی آنها باز شده بود تاکسانی که نمی‏توانند آئین الهی خود را در میان دشمنان دین یادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زیر شکنجه‏های جانکاه وتحمل فشارهائی که غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر کنند وراه گریز و نجاتی هم نداشته باشند،بلکه برای آنها و همه‏انسانهای مؤمن تاریخ این راه بعنوان یک قانون الهی و دستوردینی باز و بلکه گاهی بصورت الزامی واجب است که دین وآئین خود را برداشته و بجای سالمتر و مطمئن‏تری که بتوانند آن رانگهداری کرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمینان به انجام اعمال دینی و مراسم مذهبی خود بپردازند ونگران زندگی و روزی و وضع حال خود هم نباشند که سرزمین‏خدا فراخ و نعمتهای الهی همه جا است و به گفته آن شاعرپارسی زبان:

نتوان مرد بسختی که در اینجا زادم×که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیاراما هدف این هجرت تنها باین مطلب بسنده نمی‏شد وچنانچه معلوم است اهداف عالیه دیگری هم در این هجرت‏مورد نظر بوده که از گستردگی آن و چهره‏های سرشناسی که‏در میان مهاجرین دیده می‏شود این اهداف بدست می‏آید... زیرا بگونه‏ای که در شرح ماجرا در صفحات آینده خواهیم‏خواند در میان مهاجرین افراد مستضعف و محروم و شکنجه‏شده‏ای چون عبد الله بن مسعود که از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود کمتر به چشم می‏خورد.

و بیشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعیتی بودند که موردحمایت‏سران قبیله و افراد خود بودند و کسی نمی‏توانست‏به آنهاصدمه و آزاری برساند،مانند جعفر بن ابیطالب از بنی‏هاشم وعثمان بن عفان از بنی امیه،و عبد الله بن جحش و زبیر بن عوام ازبنی اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنی زهره و دیگران که هر کدام‏از قبائل معروف و سرشناس قریش مانند قبائل تیم و عدی وبنی عبد الدار و بنی مخزوم و غیره بودند و بلکه گاهی خود آنها نیزاز شخصیتهای مورد احترام قبیله خود و یا قبائل دیگر بودند...

و از این گذشته اگر تنها این موضوع مورد هدف بوده خوب‏بود هنگامیکه ترس آنها برطرف می‏شد و جای امنی در کناررسول خدا(ص)در غیر شهر مکه پیدا می‏کردند بازگشته و به‏زندگی در کنار رهبر اسلام و خویشان و نزدیکان خود ادامه‏می‏دادند،در صورتیکه همانگونه که میدانیم و در بخشهای آینده‏خواهیم خواند جمع زیادی از آنها مانند جعفر بن ابیطالب حدودپانزده سال در حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)به‏مدینه و آماده شدن محیط آزاد و اسلامی برای تعلیم و تربیت و انجام مراسم دینی بازهم به توقف خود در آن سرزمین ادامه داده وتا سال هفتم هجرت در حبشه ماندند...

هدف عالی دیگری هم که می‏تواند مورد نظر قرار گرفته باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامی بکشورهای همجوار و به‏خصوص کشور دست نخورده و آماده‏ای چون حبشه و به فرمایش‏رسول خدا«سرزمین صدق‏»که معلوم می‏شود از آلودگیها وآمیزشهای منحرف و کج‏به دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتی همچون نجاشی پادشاه حبشه بر آن حکومت می‏کرده...

و این هم خود دستور و قانونی است که همه پیمبران الهی وپیروان آنها داشته و دارند که پیام حق را به هر وسیله که می‏شودبگوش جهانیان برسانند و تبلیغ کنند،و بهترین وسیله برای این‏کار در آن روزها همین مسافرتها و هجرت‏ها بوده و همانگونه که‏میدانیم این هجرت از این نظر هم بسیار موفقیت آمیز بود و چنانچه‏می‏خوانیم اینان توانستند مهمترین مرکز قدرت و تصمیم‏گیری‏حبشه یعنی قلب شخص شاه حبشه را تسخیر نموده و او را مسلمان‏کنند...و برای قرنها اسلام را در سرزمین حبشه و کشورهای‏همجوار آن پا برجا نمایند که هنوز هم مسلمانان زیادی در آنجاوجود دارند.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 194

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     چرا هجرت به حبشه؟
 

 

اول-وجود پادشاهی چون‏«اصحمة بن ابحر»که به لقب‏سلاطین حبشه به‏«نجاشی‏»معروف گردیده و همانگونه که‏رسول خدا(ص)فرموده بود و جریانات بعدی هم نشان دادپادشاهی بود که حاضر نبود در محدوده سلطنت او بکسی ظلم‏شود،و این خود بزرگترین علت این انتخاب بود،و رسول خدا(ص)

می‏خواست تا مسلمانان را بجائی راهنمائی کند که با رفتن‏بدانجا و تحمل دشواریهای زندگی در غربت و دوری از وطن وخانه و کاشانه و خویشان،از شکنجه و ظلم مشرکان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم دیگری نشوند که بقول آن شاعر«از چنگال‏گرگی در روند و دچار گرگ دیگری شوند...».

دوم-جاهائی که مسلمانان می‏توانستند بدانجاها هجرت کنندعبارت بود از:

الف-استانهای دیگر جزیرة العرب که قبائل بدوی و اعراب‏در آنجاها سکونت داشتند و با سابقه‏ای که از آنها داریم و در جریانات سالهای بعد از هجرت و سرایای بئر معونه و رجیع وجاهای دیگر نشان دادند نسبت‏به اسلام و پذیرفتن آئین‏آنحضرت و مؤمنان سخت‏ترین مردمان بودند،و هیچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را در کنار خود بپذیرند و روی روابط وعلاقه‏های تجاری و اقتصادی که با قریش داشتند هیچ بعید نبودکه اگر مهاجرین بنزد آنها میرفتند در داد و ستدهای سیاسی وتوطئه‏های دیگر آنها را دست‏بسته تحویل مشرکان قریش‏دهند...چنانچه نمونه‏هائی از اینگونه کارها و توطئه‏ها پس ازهجرت رسول خدا(ص)بوضوح دیده می‏شود.و شاید بخاطرهمین خوی سخت و سنگدلی آنها بوده که قرآن کریم‏درباره‏شان فرموده:

«الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزل‏الله...» (1) .

عربها در کفر و نفاق سخت‏تر هستند،و شایستگی بیشتری برای آن‏دارند که حدود و مرزهای آنچه را خدا فرود آورده ندانند...

و در جای دیگر فرموده:

«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل‏الایمان فی قلوبکم...». (2)

عربها گفتند ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاورده‏اید ولی بگوئیداسلام آورده‏ایم ولی ایمان در دلهای شما در نیامده...

ب-جای دیگری که ممکن بود رسول خدا(ص)آنها را به‏رفتن آنجا راهنمائی و تشویق کند کشور ایران بود،که آن هم‏جای امنی برای مسلمانان نبود گذشته از دوری راه آن که برای‏مسلمانان مستضعف و محروم آن روز-که بیشترین مهاجران ازهمین طبقه بودند-طی چنین راه دور و دراز و گذشتن از آن‏کویرها و بیابانهای خطرناک و بی‏سر و ته حجاز برای آنهاغیر مقدور بود.

تازه وقتی به ایران می‏رسیدند با یک محیط پر از فساداشرافیت و زندگی طبقاتی دوران ساسانیان و خفقان شدید وبیدادگری و سایر انحرافات فکری و اجتماعی مواجه می‏شدند که‏بقول معروف از چاله‏ای در آمده و در چاهی می‏افتادند...

مگر همین‏«کسری‏»پادشاه ایران نبود که وقتی نامه‏رسول خدا(ص)بدست او رسید که او را به پذیرش اسلام دعوت‏کرده بود نامه آنحضرت را پاره کرد و با کمال غرور و نخوت‏گفت:

«یکتب الی بهذا و هو عبدی‏»!

کسی که خود بنده من است‏به من اینگونه نامه می‏نویسد...!

و سپس به‏«باذان‏»که استاندار او در یمن بود نوشت: دو نفر سرباز بسوی این مردی که در حجاز است گسیل دارتا او را بنزد من آرند...و او نیز دو نفر را بمدینه فرستاد...تا آخرداستان که انشاء الله در جای خود مذکور خواهد گردید...

ج-از آنچه در بند«ب‏»ذکر شد وضع یمن نیز روشن‏می‏شود،زیرا یمن نیز در آن روز مستعمره ایران بود و حاکم واستاندار آنجا از جانب پادشاه ایران تعیین می‏شد و در آن روزگارهمانگونه که ذکر شد احتمالا«باذان‏»استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه ایران نمی‏توانست‏به مهاجرین مکه پناه‏دهد و یا اگر او دستوری می‏داد نمی‏توانست از آنها حمایت ودفاعی بکند...

د-از جاهای دیگری که آنها می‏توانستند بدانجا هجرت‏کنند سرزمین‏«حیرة‏»بود که آنجا نیز صرفنظر از راه دوری که‏داشت و همان مشکل گذشتن از وادیهای دور و دراز و کویرهای‏زیاد را بدنبال داشت،آنجا نیز تحت‏سیطره و استعمار ایران اداره‏می‏شد بشرحی که در تواریخ مذکور است...

ه-و از آنجمله کشور شام بود که آنجا نیز گذشته از دوری وبعد مسافت و مشکل گذشتن از همان وادیهای بی سر و ته حجازمحل رفت و آمد کاروانهای قریش در فصول مختلف و بازاری‏بود برای فروش اجناس تجارتی مردم مکه،و روشن بود که درچنین محلی نیز اطمینان و آسایشی برای مهاجرین وجود نداشت و ممکن بود مشرکین قریش بکمک حاکمان شام و تاجران‏سودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند آنها را به مکه باز گردانند...

که در این جهت کشور حیرة و یمن نیز با آنجا مشترک بودند،و آنجاها نیز محل رفت و آمد کاروانهای قریش و داد و ستد ومعاملات تجارتی آنها بود.

و بدین ترتیب معلوم می‏شود جائی نزدیکتر و مطمئن‏تر ازحبشه نبود و بخصوص که پادشاه آنجا«اصحمة‏»مردی‏عدالت پیشه و اصلاح طلب بود،و از مسیحیان با ایمان و دانشمندبه شمار می‏رفت،و چنانچه برخی از اهل تاریخ گفته‏اند:

امدادهای غیبی هم کمک کرد و هنگامی که نخستین گروه ازمهاجرین برای سفر به حبشه به کنار دریای احمر رسیدند یک‏کشتی به گل نشسته بود و هنگامی که آنها رسیدند از گل بیرون‏آمد و هر کدامیک از آنها توانستند با پرداخت نصف دینار کرایه‏خود را با آن کشتی به حبشه برسانند.

پی‏نوشتها:

1.سوره توبه آیه 97.

2.سوره حجرات آیه 14.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 190

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     دستور هجرت به حبشه
 

 

چنانکه اهل تاریخ و جمعی از مفسرین در تفسیر آیه مبارکه:

لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا و لتجدن‏اقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا انا نصاری...» (1) گفته‏اند:

پس از آنکه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسیار مشرکان‏قریش را بر مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانی خود را از کمک به‏ایشان و دفع ستم از آنها ملاحظه کرد دستور هجرت به حبشه رابه ایشان داد و در صدد بر آمد تا بدین وسیله آنها را از شر دشمنان‏آسوده سازد.متن دستور آنحضرت را در اینباره به دو گونه نقل‏کرده‏اند.

نقل اول-روایتی است که ابن هشام و طبری و ابن اثیر ودیگران نقل کرده‏اند که متن آن چنین است که بدون ذکر سندگفته‏اند:چون رسول خدا آن وضع را دید به آنها فرمود:

«لو خرجتم الی ارض الحبشة فان بها ملکا لا یظلم عنده احد،و هی ارض صدق حتی یجعل الله لکم فرجا مما انتم فیه...» (2) .

یعنی-خوب است‏به سرزمین حبشه بروید که در آنها پادشاهی است‏و در کنار او به کسی ستم نمی‏شود،و آنجا سرزمین راستی است،تاوقتی که خداوند گشایشی برای شما از این وضعی که در آن بسر می‏بریدفراهم سازد و...

نقل دوم-نقلی است که در تفسیر مجمع البیان نیز بطور مرسل‏نقل کرده و گفته است:رسول خدا(ص)هنگامی که آنوضع رامشاهده نمود به آنها دستور خروج بسر زمین حبشه را داده فرمود:

«ان بها ملکا صالحا لا یظلم و لا یظلم عنده احد...» (3) که البته جای این بحث و مناقشه هست که آیا کدامیک ازاین دو نقل صحیحتر است زیرا بخاطر قیودی که در نقل دوم‏است معنای حدیث فرق می‏کند و این شبهه به ذهن خطورمی‏کند که شاید در نقل دوم دست تحریف کنندگان و درباریان‏و جیره خواران شاهان و سلاطین دخالت کرده و به قول معروف‏«در میان دعوا نرخ تمام کرده‏اند»و در ضمن نقل‏یک حدیث،خواسته‏اند یک پادشاه صالح و غیر ظالمی هم درطول تاریخ از زبان رسول خدا(ص)بدنیا معرفی کرده باشند،همانگونه که در ذیل حدیثی که از رسول خدا(ص)درباره‏انوشیروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بودیعنی حدیث‏«ولدت فی زمن الملک العادل...»و بطور تفصیل‏بحث کرده و ساختگی و مجعول بودن آنرا از روی مدارک معتبرذکر نمودیم.

ولی بنظر می‏رسد در هر دوی نقلهائی که شده فرمایش رسول‏خدا(ص)نقل به معنی شده و متن دقیق فرمایش رسول خدا(ص)

ذکر نشده باشد،گذشته از آنکه این دو نقل مسند نیست و مرسل‏است و تنها در روایتی سند آن به ام سلمة می‏رسد که آنهم همان‏نقل او است (4) و از این رو بحث و مناقشه درباره آنها چندان‏موردی ندارد،و البته جریانات بعدی صدق گفتار رسول‏خدا(ص)را طبق نقل اول تا حدودی به اثبات رسانید.

پی‏نوشتها:

1.سوره مائده آیه 82.

2.سیره ابن هشام ج 1 ص 321،کامل التواریخ ج 2 ص 76 و تاریخ طبری ج 2ص 70.

3.مجمع البیان ج 3 ص 233.یعنی در آنجا پادشاه شایسته و صالحی است که به‏کسی ظلم نمی‏کند و کسی نیز در کنار او مورد ظلم و ستم واقع نمی‏شود.

4.سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 17.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 175

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     تولد بهترین زن
 

 

به گفته «امین الدین طبرسی‏» دانشمند بزرگ ما: «مشهور در روایات شیعه این است که حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) در سال پنجم بعثت‏بیستم جمادی الاثانی در شهر مکه متولد گردید،و هنگام وفات پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هیجده سال و هفت ماه داشته است. (1)

پیشوای محدثین شیعه ثقة الاسلام کلینی درکتاب شریف «کافی‏» نیز می‏نویسد: ولادت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) پنجسال بعد از بعثت آن حضرت اتفاق افتاد. (2)

مؤلف «کشف الغمه‏» علی بن عیس اربل دانشمند مطلع به نقل از «ابن خشاب بغدادی، متوفی به سال 567 ه در کتاب «تاریخ موالید و وفیات اهلبیت عصمت‏» به اسناد خود از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت می‏کند که فرمود: «فاطمه علیها السلام پنجسال بعد از آشکار شدن نبوت پیغمبر و نزول وحی، متولد گردید، در وقتی که قریش خانه کعبه را می‏ساختند. و چون آن حضرت وفات. یافت هیجده سال و هفتادو پنج روز از سن مبارکش می‏گذشت. (3)

از آنجا که قریش پنجسال قبل از بعثت‏به تعمیر خانه خدا پرداختند، احتمال می‏رود که راوی، کلمه «قبل از آشکار شدن نبوت پیغمبر » را به (بعد) اشتباه گرفته باشد،و چنانکه بعضی گفته‏اند سن حصرت هنگام وفات 23 سال بوده، ولی دردنباله حدیث که تصریح می‏کند حضرت 18 سال بوده، ولی در دنباله حدیث که تسریح می‏کند حضرت 18 سال و 75 روز داشته این احتمال را سست می‏گرداند. مگر اینکه بگوئیم این نتیجه‏گیری هم از راوی بوده است.

سن حضرت زهرا (علیها السلام) را تا 28 سال هم گفته‏اند ولی مشهور همان قول اول است که مسطور گردید.

البته باید توجه داشت که در حدیث معتبر پیغمبر فرموده است: رشد دخترم فاطمه، هر سال آن به اندازه رشد دو سال دختران دیگر بوده است، و با این توصیف ازدواج حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) با علی (علیه السلام) در سن 9 سالگی که از لحاظ تناسب اندام و عقل و درایت در حد دختر 18 ساله بوده هیچ اشکالی ایجاد نمی‏کند، بخصوص که از زندگانی کوتاه آن حضرت و شخصیت ممتازش به خوبی پیدا است که او دختر استثنائی بود، و سایر دختران را نمی‏توان به آن وجود مقدس مقایسه نمود.

شیعه و سنی روایت کرده‏اند که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بارها دخترش فاطمه زهرا (علیها السلام) را در حضور مهاجر و انصار «بانوی بانوان جهان از آغاز خلقت تا پایان روزگا» و «بهترین زنان جهان‏» و «بهترین زن بهشتی‏» خواند. (4) و این بزرگترین افتخاری است که به نقل شیعه و سنی نصیب یک زن در عالم شده است.

و هم در احادیث فریقین آمده است که هر وقت‏حضرت زهرا (علیها السلام) به حضور پدرش پیغمبر خدا می‏رسید، حضرت به احترام او برمی‏خاست، و دست او را می‏بوسید.

عایشه همسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) می‏گوید: «هرگاه فاطمه وارد می‏شد بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) حضرت از جا برمی‏خاست و سر او را می‏بوسید، و در جای خود می‏نشانید.

در کششف الغمه از کتاب «معالم العتره‏» حافظ عبدالعزیز جنابذی دانشمند بزرگ عامه نقل می‏کند که عایشه گفت: هیچ کس را در گفتار شبیه‏تر از فاطمه به پیغمبر ندیدم. هرگاه وارد می‏شد بر پیغامبر(صلی الله علیه و آله) حضرت به احترام وی برمی‏خاست ودست او را می‏گرفت و می‏بوسید، و در جای خود می‏نشانید.

و هم عایشه می‏گوید: هر وقت پیغمبر به شوق بهشت می‏افتاد فاطمه را می‏بوسید و می‏بوئید و می‏فرمود: بوی بهشت را از فاطمه استشمام می‏کنم. و می‏افزود: فاطمه سرآمد زنان بهشت است. فاطمه انسانی آسمانی است.! (5)

پی‏نوشتها:

1- ( اعلام الوری، باب فضائل حضرت زهرا سلام الله علیها)

2- ( اصول کافی، ج 1 ص 457)

3- ( کشف الغمه فی معرفة‏الائمة ج 1 ص 449)

4- ( اما ابنتی فاطمة فهی سیدة نساء العالمین،من الاولین و الاخرین،فاطمة خیر نساء العالمین، فهی حوراء انسیة و خیر نساء اهل الجنة.)

5- ( نگاه کنید به اعلام الورای طبرسی - باب ششم، و کشف الغمه اربلی، باب فضائل فاطمه زهرا علیها السلام، و فضائل الخمسه، من الصحاح السته.)

ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 171

علی دوانی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     آزار و شکنجه حربه‏ای دیگر
 

 

ابن اسحاق گفته:سران هر قبیله از قبائل قریش تصمیم‏گرفتند مسلمانانی را که در قبیله خود دارند حت‏سخت‏ترین‏شکنجه‏ها و زندان و تبعید و انواع دیگر ضرب و شتم قرار دهند،وپس از همین تصمیم بود که رؤسای بنی مخزوم مانند ابو جهل‏عمار و یاسر و سمیه را(بشرحی که پیش از این گذشت)در وقت‏داغی هوا و ظهر هنگام بصحرای مکه می‏بردند و شکنجه‏می‏کردند،و بلال را امیة بن خلف بسختی شکنجه میداد،و هم‏چنین دیگران که مورخین نوشته‏اند:مسلمانان ضعیف را می‏گرفتند و زره‏های آهنین بر تن ایشان می‏پوشاندند و در آفتاب‏داغ آنها را ساعتها نگاه می‏داشتند... (1) تا آنجا که طبق روایت‏سعید بن جبیر از ابن عباس گاه میشدبقدری آنها را میزدند و در گرسنگی و تشنگی نگاه می‏داشتندکه قادر به ایستادن روی پای خود نبودند،و هر چه از آنهامی‏خواستند می‏گفتند،حتی اگر می‏گفتند:لات و عزی خدای‏شما است می‏گفتند:آری!و اگر می‏پرسیدند:این جعل خدای‏شما است می‏گفتند:آری،و بدینوسیله خود را از دست آنهانجات میدادند... (2) و تا آنجا که محمد بن اسحاق گفته است:کار ابو جهل این‏شده بود که جستجو میکرد تا ببیند چه کسی تازه مسلمان شده‏که اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومی‏گفت:

«ترکت دین ابیک و هو خیر منک؟!لنسفهن حلمک،و لنفیلن رایک،و لنضعن شرفک‏»-آئین پدر خود را که بهتر از تو بود رها کردی؟!بدانکه ما حتما تو را به سفاهت و نادانی در میان مردم شهره خواهیم نمود،و رای و نظرت را تخطئه می‏کنیم و از شرافت و منزلتت در میان‏مردم میکاهیم.

و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگری بود به اومیگفت:

«و الله لنکسدن تجارتک و لنهلکن مالک...».

بخدا تجارتت را کساد خواهیم کرد و دارائیت را نابودمیکنیم!.

و اگر مرد فقیر و ناتوانی بود او را شکنجه کرده و کتک‏میزد... (3) .

و تا آنجا که بخاری در صحیح خود از خباب بن ارب روایت‏کرده که گوید:

«اتیت النبی(ص)و هو متوسد ببردة و هو فی ظل الکعبة،و قد لقینامن المشرکین شدة،فقلت:الا تدعو الله؟.

فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد کان من کان قبلکم لیمشط بامشاط الحدیدما دون عظامه من لحم او عصب ما یصرفه ذلک عن دینه،و یوضع المنشار علی‏مفرق راسه فیشق باثنین ما یصرفه ذلک عن دینه،و لیتمن الله هذا الامر حتی‏یسیر الراکب من صنعاء الی حضر موت ما یخاف الا الله عز و جل‏». (4) -نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سایه کعبه بود و بردی برخود پیچیده بود،و ما در آنروزها از مشرکان آزار سختی را تحمل‏می‏کردیم پس به آنحضرت عرض کردم:آیا بدرگاه خدا دعانمی‏کنی؟

در اینوقت رسول خدا(ص)در حالیکه صورتش قرمز شده بودنشست و فرمود:

براستی که آنها که پیش از شما بودند گوشت‏بدنشان را باشانه‏های آهنین شانه می‏کردند تا به استخوان یا عصب میرسید وبا اینحال آنها را از آئینشان باز نمی‏داشت،و اره بر سرشان‏می‏گذاردند و آنها را دو نیم می‏کردند و با اینحال از آئین خوددست نمی‏کشیدند،و حتما این آئین(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا آنجا که شخص سواره از صنعاء تا حضر موت به‏راحتی سیر کند و در مسیر خود جز از خدای عز و جل از کسی خوف‏نداشته باشد.

این هم داستان جالبی است

ابن هشام از عروة بن زبیر نقل کرده میگوید:

نخستین کسی که در مکه پس از رسول خدا(صلی الله‏علیه و آله)قرآن را بآواز بلند قرائت کرد عبد الله بن مسعود بودو جریان این بود که روزی گروهی از اصحاب پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)گردهم نشسته بودند یکی از آنهاگفت:بخدا هنوز قریش قرآن را بآواز بلند نشنیده‏اند اینک‏کدامیک از شما حاضر است قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟

عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.

گفتند:ما میترسیم آنان تو را بیازارند،ما کسی رامی‏خواهیم که دارای فامیل و عشیره باشد که بخاطر آنهاقریش نتوانند باو صدمه و آزاری برسانند!

عبد الله گفت:بگذارید من بدنبال این کار بروم هماناخداوند مرا محافظت‏خواهد کرد!پس روز دیگر هنگام‏ظهر در وقتی که قرشیان در مجالس خویش انجمن کرده‏بودند در کنار مقام ایستاد و شروع کرد بخواندن سوره‏مبارکه‏«الرحمن‏»و با صدای بلند گفت:

بسم الله الرحمن الرحیم.الرحمن علم القرآن...قریش‏گوش فرا داده و با هم گفتند:این کنیز زاده چه می‏گوید؟

گفتند:از همان چیزهائی که محمد آورده می‏خواند.پس‏برخاسته بسوی او آمدند و با مشت‏بصورت ابن مسعودمی‏زدند و او نیز هم چنان می‏خواند تا مقداری که خواند باروی خون آلود و مجروح بسوی اصحاب رسول‏خدا(صلی الله علیه و آله) باز گشت اصحاب که او را دیدندگفتند:ما بر تو از همین وضع و حالت‏بیمناک بودیم!

ابن مسعود گفت:اینها در راه خدا سهل است اگر خواهید فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همین کار را مجددا انجام‏دهم؟ گفتند:نه،کافی است زیرا تو کار خود را کردی وبگوش قریش آنچه را ناخوش داشتند رسانیدی. (5)

و قبلا نیز داستان همین خباب بن ارت را با عاص بن وائل وخودداری عاص را از پرداخت‏بدهی خباب و تمسخر او را دراین باره ذکر کردیم (6) .

و رویهمرفته زنان و مردان مسلمانی که تحت‏شکنجه‏مشرکان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شکنجه شدگان صدر اسلام‏در تاریخ ثبت‏شده اینها بودند:بلال،عمار،یاسر،سمیه،خباب بن ارت،صهیب بن سنان رومی،عامر بن فهیرة-آزاد شده‏طفیل بن عبد الله ازدی-ابو فکیهة(که گویند بهمراه بلال مسلمان‏شد و همانند او و بلکه سخت‏تر از او شکنجه‏اش می‏کردند).

و از زنان نیز گذشته از سمیه(مادر عمار که همانگونه که درمقالات گذشته گفته شد زیر شکنجه ابو جهل به شهادت رسید)

نام این زنان با فضیلت و فداکار در زمره شکنجه شدگان در تاریخ‏آمده:

لبیبة-کنیز بنی مؤمل بن حبیب-که عمر(قبل از اینکه مسلمان شود)او را می‏گرفت و بسختی شکنجه میداد تا دست ازاسلام بردارد.

زنیرة-از قبیله بنی عدی یا بنی مخزوم-که گویند:عمر یاابو جهل او را چندان شکنجه کرد که چشمانش کور شد.

نهدیة-از قبیله بنی نهد-.

ام عبیس-از بنی زهرة-که اسود بن عبد یغوث او را شکنجه‏میداد (7) .

آزار مشرکان نسبت‏به خود رهبر بزرگوار اسلام‏همانگونه که گفته شد شکنجه مشرکان و آزارشان ازمسلمانان بیشتر به افراد ضعیف و بدون عشیره و فامیل متوجه‏میشد و کسانی که دارای فامیل و عشیره بودند از ترس حمایت ومقابله بمثل قبیله‏شان کمتر مورد آزار قرار می‏گرفتند.

ولی با اینحال گاه میشد که گویا نمی‏توانستند جلوی خشم‏و کینه خود را بگیرند و اختیار و عقل از دستشان خارج میشد وکارهای اهانت آمیزی نسبت‏به آنحضرت انجام می‏دادند که‏بعدا موجب سرافکندگی و پشیمانی خودشان نیز می‏گردید.

که از آنجمله روایت کرده‏اند که روزی رسول خدا در حالیکه جامه‏ای نو پوشیده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ایستاد وجمعی از مشرکان قریش در آنجا نشسته و تماشا می‏کردند،یکی‏از آنها گفت:کیست که برخیزد و این بچه‏دان گوسفند و یا شتر را(که پر از خون و کثافت‏بود و در نزدیکی مسجد افتاده بود)

برگیرد و بر سر او افکند؟

یکی از آنها که بر طبق برخی از روایات-عقبة بن ابی‏معیط-بود برخاست و گفت:من اینکار را انجام می‏دهم،وبدنبال آن برخاست و پیش رفته آن بچه‏دان را برگرفت و درحالی‏که در سجده بود بر سر آنحضرت افکند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهای آنحضرت ملوث و آلوده گردد،ومشرکان از دیدن آن منظره بشدت خندیدند.

و در روایت‏بخاری و مسلم و دیگران است که‏رسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اینکه دخترش فاطمه‏علیها السلام بیامد و آن بچه‏دان را از سر آنحضرت برداشت ونسبت‏به آنها که چنین اهانتی کرده بودند نفرین کرد،و رسول‏خدا سر از سجده برداشت (8) .

165 آنگاه بر سران مشرک قریش نفرین کرده گفت:

«اللهم علیک بهذا الملا من قریش،اللهم علیک بعتبة بن ربیعة،اللهم علیک بشیبة بن ربیعة،اللهم علیک بابی جهل بن هشام،اللهم‏علیک بعقبة بن ابی معیط اللهم علیک بابی بن خلف‏»و این نفرین سبب شد تا آنها ترسیدند و خنده‏شان قطع‏گردید.

و راوی حدیث گوید:من همگی آنها را که رسول‏خدا(ص)درباره‏شان نفرین کرد دیدم که در جنگ بدر کشته شدندو جنازه‏هاشان را در چاه بدر افکندند.

و پس از این ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمویش ابو طالب‏رفت و فرمود:«یا عم کیف حسبی فیکم‏»؟

عموجان حسب من در میان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمایت میکنید)؟

ابو طالب پرسید:مگر چه شده؟

رسول خدا(ص)داستان را برای ابو طالب باز گفت.

در این وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبید و شمشیرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قریش که ابو طالب را با آن‏وضع و قیافه دیدند آثار خشم را در چهره‏اش مشاهده کرده و از جاحرکت نکردند تا ابو طالب پیش آمد و به حمزه گفت:آن بچه‏دان‏را برگیر و بر سبیل(و صورت)همه آنها(که حاضر بودند و اینکار را کرده و خندیده بودند)بمال،و حمزه اینکار را کرد و از نفر اول‏تا بآخر بر سبیل و صورت همه‏شان کشید(و آنها نیز از ترس‏ابو طالب و حمزه هیچ عکس العملی از خود نشان ندادند)و آنگاه‏به رسول خدا(ص)رو کرده گفت:

«یا ابن اخی هذا حسبک فینا»این است‏حسب تو در میان ما! (9)

داستان دیگری که منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب‏گردید:

ابن هشام و ابن اثیر جزری و دیگران از مردی از قبیله اسلم‏روایت کرده‏اند که:

روزی ابو جهل در نزدیکی کوه صفا برسول خدا(صلی الله‏علیه و آله)گذر کرد و آنجناب را آزار کرده و دشنام داد،وسخنانی که دلالت‏بر عیبجوئی از دین و آئین آنحضرت وتضعیف کار او بود بر زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه بازگشت-زنی ازکنیزکان عبد الله بن جدعان(این جریان را دید و)سخنان‏167 ابو جهل را نسبت‏بآنحضرت شنید.

ابو جهل از نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)دور شده‏و بیامد تا در انجمنی از قریش که در کنار خانه کعبه‏تشکیل شده بود نشست.

چیزی نگذشت که حمزة بن عبد المطلب رضی الله عنه‏در حالیکه کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمی‏گشت‏سر رسید،و رسم او چنان بود که هرگاه از شکاربر می‏گشت پیش از آنکه بخانه خود برود بدور خانه کعبه‏طوافی می‏کرد،و اگر بدسته‏ای از قریش که دور هم جمع‏شده بودند بر می‏خورد نزد آنها میایستاد و با آنها سخن‏می‏گفت.پس بدان کنیزک برخورد،کنیزک گفت:ای‏حمزه نبودی که ببینی برادر زاده‏ات محمد از دست ابو جهل‏چه کشید و چه دشنامها شنید!و چه صدماتی بر او واردکرد ولی محمد در مقابل،هیچ نگفته بخانه رفت.

از آنجائیکه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدین‏اسلام گرامی دارد این سخن بر او گران آمده خشمناک‏شد و بجستجوی ابو جهل بیامد تا او را پیدا کند و سزای‏جسارتش را که برسولخدا کرده بود بدهد بهمین منظوربمسجد الحرام آمده او را در میان گروهی دید که نشسته‏است،حمزه نزدیک آمد و با کمانی که در دست داشت‏چنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش بسختی شکست‏آنگاه گفت آیا محمد را دشنام می‏گوئی در صورتیکه من بدین او هستم؟اکنون اگر جرئت داری آن دشنام را بمن‏بده؟

جمعی از بنی مخزوم(قبیله ابو جهل)بطرف حمزه‏حمله‏ور شده خواستند تا بطرفداری ابو جهل با حمزة جنگ‏کنند،ابو جهل گفت:حمزه را واگذارید زیرا من‏برادر زاده‏اش را بزشتی دشنام گفتم.

پس از این جریان حمزة در دین اسلام و پیروی ازرسول خدا(صلی الله علیه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قریش نسبت‏بدان حضرت تخفیف یافت‏و دانستند که حمزه از آنجناب دفاع خواهد کرد. (10)

نگارنده گوید:در اینجا بد نیست‏بدانید که اسلام حمزه درهمان سالهای اول بعثت‏بوده چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة گفته‏که در سال دوم بعثت‏بوده و ابن کثیر نیز اسلام آنجناب را قبل ازاسلام ابو ذر ذکر کرده و از اینرو آنچه در کامل التواریخ آمده که‏اسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذکر کرده و یا گفتارکازرونی در کتاب‏«المنتقی‏»که اسلام او را در سال ششم‏دانسته صحیح نیست،و الله العالم.

و این هم داستانهائی دیگر در این باره‏و نیز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل می‏کند که گوید:

بپدرم گفتم:بزرگترین آزاری که از قریش نسبت‏برسولخدا(صلی الله علیه و آله)دیدی چه بود؟گفت:روزی نزدبزرگان و اشرافشان که در حجر اسماعیل(در مسجد الحرام)

گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده کردم که سخن ازآنحضرت بمیان است و با هم می‏گویند:هرگز نشده بودکه ما در هیچ جریان ناگواری باین اندازه که در برابر این‏مرد صبر و بردباری کرده‏ایم شکیبائی و سکوت از خودنشان دهیم، خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگوید،بر دین و آئین ما عیب گیرد.گروههای متحد ما راپراکنده سازد. بخدایان ما دشنام دهد!راستی که ما دربرابر او بیش از حد بردباری کرده‏ایم!

در این گفتگو بودند که رسولخدا(صلی الله علیه و آله)واردشده و هم چنان بیامد تا رکن خانه کعبه را استلام نمود وسپس بطواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبان‏ببدگوئی آنحضرت باز کرده و بر او طعن زدند!

من آثار ناراحتی در چهره پیغمبر(صلی الله علیه و آله)

مشاهده کردم ولی دیدم آن حضرت توجهی نفرموده ازنزدشان برفت،بار دوم که بر آنها عبور فرمود دوباره‏هم‏چنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من این بار نیز آثارناراحتی را در چهره حضرت مشاهده کردم و چون بار سوم شدو اینان بدگوئی و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ایستاد و فرمود:

ای گروه قریش!آگاه باشید سوگند بدان خدائی که‏جانم بدست او است من ماموریت جنگ(و یا هلاکت)

شما را دارم!

این سخن را که فرمود آنان بطوری ساکت‏شدند که‏گویا روی سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرش‏آرام شدند که کسانی که قبل از این سخن از همه نسبت‏بآن حضرت خشمناکتر بودند و بیش از دیگران مردم را برعلیه او تحریک می‏کردند با بهترین گفتاری پاسخ آن‏حضرت را داده و احترامات معموله را نسبت‏بدو بجای‏آوردند،بدان حد که میگفتند: ای ابا القاسم از ما بگذر(وکردار بد ما را نادیده بگیر)بخدا تو مردی نیستی که‏بی‏بهره از دانش باشی(و مانند ما نادان نیستی).

رسول خدا(صلی الله علیه و آله)از آنان گذشت و چون‏فردای آنروز شد دوباره در همان مکان گرد آمده و من نیزبا ایشان بودم،یکی از آنمیان گفت:شما دیروز سخنانی‏درباره محمد گفتید و آنچه او نیز درباره شما گفته بودشنیدید ولی همینکه در برابر شما آن سخنان ناراحت‏کننده را اظهار کرد او را رها کرده پاسخش را ندادید؟

در این سخنان بودند که رسول خدا«ص‏»از دور پیدا شد،اینان که او را دیدند یکباره بطور دستجمعی بسویش‏حمله‏ور شده اطرافش را حلقه‏وار گرفتند و شروع کردند بپرخاش کردن و اظهار داشتند:توئی که درباره دین و آئین‏و خدایان ما چنین و چنان میگوئی؟

پیغمبر«ص‏»فرمود:آری من گفتم!

عمرو بن عاص گوید:در این هنگام یکی از آنان را دیدم‏که دو طرف عبای آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بکر که در آنجا بود و آن منظره را دیدگریان شده(روی دلسوزی نسبت‏بآنجناب)گفت:آیامردی را بجرم اینکه میگوید:پروردگار من خدای یگانه‏است میکشید؟و بدین ترتیب آن جناب را رها کردند وبدنبال کار خویش رفتند،و این جریان سخت‏ترین چیزی‏بود که من از قریش نسبت‏بآن حضرت دیدم.

و از ام کلثوم دختر ابی بکر نقل کنند که آنروز هنگامیکه‏ابو بکر بخانه بازگشت دیدم قریش سر او را شکسته‏اند.

و نیز گفته‏اند:سخت‏ترین آزاری که رسول خدا«ص‏»ازقریش دید این بود که روزی از خانه خویش بیرون آمد،وهر که در آنروز آنحضرت را دید چه آنان که زر خرید وغلام بودند و چه آنان که آزاد بودند(بنوعی)تکذیب او راکرده و اذیت و آزارش نمودند،حضرت بخانه بازگشت و ازکثرت صدماتی که دیده بود خود را در پارچه(و یا جامه)

پیچیده و بخفت،پس این آیه نازل شد«ای جامه بخودپیچیده برخیز و بترسان‏». (11)

پی‏نوشتها:

1.سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 494.

2.اسد الغابة ج 4 ص 44.

3.سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 495.

4.صحیح بخاری ج 15 ط بیروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210.

5.سیره ابن هشام ج 1 ص 314.

6.محله پاسدار اسلام-شماره 69.

7.کامل ابن اثیر ج 2 ص 68-70.

8.و البته این نقل بر طبق گفتار آنها که ولادت فاطمه علیها السلام را پنج‏سال قبل ازبعثت دانسته‏اند می‏تواند مورد قبول واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنج‏سال پس‏از بعثت‏بدانیم چنانچه همین قول به صحت نزدیکتر است‏بعید بنظر می‏رسد.

9.بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول کافی ج 1 ص 449.سیرة النبویه‏ابن کثیر ج 1 ص 468.و در تفسیر عیاشی این داستان را در تفسیر آیه شریفه‏«ومکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین‏»از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت‏کرده است.

10.اسد الغابه ج 2 ص 46.سیره ابن هشام ج 1 ص 291.کامل ابن اثیر ج 2 ص 83.

11.سیره ابن هشام جلد 1 ص 289.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 157

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  

     عکس العمل و موضع‏گیری قریش در برابر دعوت عمومی
 

 

تماسهای خصوصی رسول گرامی پیش از دعوت عمومی،فعالیتهای خستگی ناپذیر آن حضرت پس از ندای عمومی،سبب شد که یک صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف کفر و بت‏پرستی پدید آید،کسانی که پیش از دعوت همگانی،در حوزه سری ایمان و اسلام وارد شده بودند،با افراد تازه مسلمان که پس از اعلان نبوت،دعوت او را لبیک گفته بودند،آشنائی کامل پیدا کردند و زنگهای خطر در تمام محافل کفر و شرک مکه به صدا درآمد.البته کوبیدن یک نهضت نو بنیاد برای قریش نیرومند و مجهز،بسیار کار سهل و آسانی بود،ولی علت ترس آنان این بود که اعضاء این نهضت از یک قبیله نبود،که با تمام نیرو برای کوبیدن‏آن کوشش کنند،بلکه از هر قبیله‏ای تعدادی به اسلام گرایش پیدا کرده بودند و از این جهت تصمیم قاطع درباره چنین گروهی کار آسانی نبود.

سران قریش،پس از مشورت چنین تصمیم گرفتند،که اساس این حزب،و بنیان گذار این مکتب را با وسائل مختلف از بین ببرند.گاهی از طریق تطمیع وارد بشوند و او را با وعده‏های رنگارنگ از دعوت خود باز دارند،و احیانا به وسیله تهدید و آزار از انتشار آئین او جلوگیری کنند.این برنامه دهساله قریش بود که سرانجام تصمیم قتل او را گرفتند و او از طریق مهاجرت به مدینه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد.

رئیس قبیله‏«بنی هاشم‏»در آن روز«ابو طالب‏»بود و او مرد پاکدل و بلندهمت و خانه وی ملجا و پناهگاه افتادگان و درماندگان و یتیمان بود.در میان جامعه عرب،علاوه بر اینکه ریاست مکه و برخی از مناصب کعبه با او بود،جای بزرگ و منزلت‏بس خطیر داشت، و از آنجا که کفالت و سرپرستی‏«پیامبر»پس از مرگ‏«عبد المطلب‏»با او بود،سران دیگر«قریش‏»بطور دستجمعی (1) به حضور وی باریافتند و او را با جمله‏های زیر خطاب نمودند:

«برادرزاده تو به خدایان ما ناسزا می‏گوید،و آئین ما را به زشتی یاد می‏کند و به افکار و عقاید ما می‏خندد،و پدران ما را گمراه می‏شمرد،یا به او دستور بده که دست از ما بردارد،و یا اینکه او را در اختیار ما بگذار و حمایت‏خود را از او سلب کن‏». (2)

بزرگ‏«قریش‏»و رئیس‏«بنی هاشم‏»،با تدبیر خاصی با آنان سخن گفت و آنان را نرم کرد به گونه‏ای که از تعقیب مقصد خود منصرف گشتند.ولی نفوذ و انتشار اسلام،روز افزون بود.جذبه معنوی کیش پیامبر،و بیانات جذاب و قرآن فصیح و بلیغ وی بر این مطلب کمک می‏کرد.خصوصا در ماههای حرام که مکه‏مورد هجوم حجاج بود،وی آئین خود را بر آنها عرضه می‏داشت،سخن بلیغ و بیان شیرین،و آئین دلنشین او در بسیاری از افراد مؤثر واقع می‏گشت.در چنین هنگام ناگهان فرعونهای‏«مکه‏»متوجه شدند که‏«محمد»در دل تمام قبائل برای خود جائی باز نموده و در میان بسیاری از قبیله‏های عرب،طرفداران و پیروان قابل ملاحظه‏ای پیدا نموده است.بار دیگر مصمم شدند که حضور یگانه حامی پیامبر،(ابو طالب)برسند و با تلویح و تصریح،خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مکیان و کیش آنها گوشزد کنند.از اینرو،باز بطور دسته جمعی، سخنان پیشین خود را از سر گرفتند،و گفتند:

ابو طالب!تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری،ولی ما قبلا به تو گفتیم که: برادرزاده خود را از تبلیغ آئین جدید بازدار-مع الوصف-شما اعتناء نکردید،ولی اکنون جام صبر ما لبریز گشته،و ما را بیش از این بردباری نیست،که ببینیم فردی از ما به خدایان ما بد می‏گوید،و ما را بی‏خرد و افکار ما را پست می‏شمرد.بر تو فرض است که او را از هر گونه فعالیت‏بازداری و گرنه با او و تو که حامی او هستی مبارزه می‏نمائیم،تا تکلیف هر دو گروه معین گردد و یکی از آنها از بین برود. (3)

یگانه حامی و مدافع پیامبر،با کمال عقل و فراست دریافت که باید در برابر گروهی که شئون و کیان آنها در خطر افتاده بردباری نشان داد.از این جهت،از در مسالمت وارد شد و قول داد،که گفتار سران را،به برادرزاده خود برساند.البته این نوع جواب،به منظور خاموش کردن آتش خشم و غضب آنها بود،تا بعدا برای حل مشکل، راه صحیحتری پیش گیرد.-لذا-پس از رفتن سران،با برادرزاده خود تماس گرفت،و پیام آنها را رساند و ضمنا به منظور آزمایش ایمان او نسبت‏به هدف خود،در انتظار پاسخ شد.پیامبر اکرم در مقام پاسخ،جمله‏ای فرمود که یکی از سطور برجسته تاریخ زندگی او به شمار می‏رود.اینک متن پاسخ او:

عمو جان!به خدا سوگند،هر گاه آفتاب را در دست راست من،و ماه را دردست چپ من قرار دهند(یعنی سلطنت تمام عالم را در اختیار من بگذارند)که از تبلیغ آئین و تعقیب هدف خود دست‏بردارم،هرگز برنمی‏دارم و هدف خود را تعقیب می‏کنم تا بر مشکلات پیروز آیم،و به مقصد نهائی برسم،و یا در طریق هدف جان بسپارم. (4)

سپس اشک شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد،و از محضر عموی خود برخاست و رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجیبی در دل رئیس‏«مکه‏»گذارد،که بدون اختیار با تمام خطراتی که در کمین او بود،به برادرزاده خود گفت:به خدا سوگند دست از حمایت تو بر نمی‏دارم،و ماموریت‏خود را به پایان برسان. (5)

قریش برای بار سوم پیش ابو طالب می‏روند

انتشار روز افزون اسلام افکار قریش را پریشان نموده و در پی چاره بودند.بار دیگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند:حمایت‏«ابو طالب‏»،شاید از این نظر است که‏«محمد»را به فرزندی برگزیده است،در این صورت ممکن است زیباترین جوانان خود را پیش او ببریم،و بگوئیم او را به پسری برگزیند.از این لحاظ‏«عمارة‏»بن الولید بن مغیره را که از خوش منظرترین جوانان مکه بود،همراه خود بردند و برای بار سوم گله‏ها و تهدیدها را آغاز نمودند و گفتند:ابو طالب!فرزند«ولید»جوانی ست‏شاعر و سخنور،زیبا و خردمند،ما حاضریم او را به تو واگذاریم تا او را به پسری برگزینی و دست از حمایت‏برادرزاده خود برداری.«ابو طالب‏»در حالی که خون غیرت در عروق او گردش می‏کرد،با چهره‏ای افروخته،بر سر آنها داد زد و گفت:بسیار معامله بدی با من انجام می‏دهید،من فرزند شما را در دامن خود تربیت کنم،ولی فرزند و جگر گوشه خود را بدهم که شما او را اعدام‏کنید؟!به خدا سوگند هرگز این کار شدنی نیست. (6) «مطعم بن عدی‏»از میان برخاست و گفت:پیشنهاد«قریش‏»بسیار منصفانه بود، ولی تو هرگز این را نخواهی پذیرفت.«ابو طالب‏»گفت:هرگز از در انصاف وارد نشدی و بر من مسلم است که تو ذلت مرا می‏خواهی و می‏کوشی که قریش را بر ضد من بشورانی ولی آنچه می‏توانی انجام بده.

قریش پیامبر را تطمیع می‏کند

قریش اطمینان پیدا کرد که هرگز ممکن نیست رضایت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمی‏کند،ولی در باطن علاقه و ایمان عجیبی نسبت‏به برادرزاده خود دارد.از این جهت،تصمیم گرفتند که از هر گونه مذاکره با او خودداری نمایند. ولی نقشه دیگر به نظر آنها رسید و آن اینکه:«محمد»را با پیشنهاد مناصب و ثروت،و تقدیم هدایا و تحف،و زنان زیبا و پری پیکر،تطمیع کنند،تا از دعوت خود دست‏بردارد.از اینرو،بطور دستجمعی به سوی خانه‏«ابو طالب‏»روانه شدند،در حالی که برادرزاده او کنار وی نشسته بود.سخنگوی جمعیت‏سخن را آغاز نمود و گفت:ای ابو طالب،«محمد»صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت،و سنگ تفرقه در میان ما افکند،و به عقل ما خندید،و ما و بتان ما را مسخره نمود،هر گاه محرک او بر این کار نیازمندی و تهی دستی او است، ما ثروت هنگفتی در اختیار او می‏گذاریم،هر گاه طالب منصب است،ما او را فرمانروای خود قرار می‏دهیم،و سخن او را می‏شنویم،و هر گاه بیمار است و نیاز به معالجه و طبیب دارد،حاذقترین اطباء را برای مداوای او احضار می‏نمائیم و...

ابو طالب رو به پیامبر نمود و گفت:بزرگان قوم تو آمده‏اند و درخواست می‏کنند که از عیب جوئی بتان دست‏برداری و آنها نیز تو را رها سازند.پیامبر گرامی رو به عموی خود نمود و گفت:من از آنان چیزی نمی‏خواهم،و در میان این چهار پیشنهادیک سخن از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند،و غیر عرب را پیرو خود قرار دهند. (7) در این لحظه‏«ابو جهل‏»از جای برخاست و گفت:ما حاضریم به ده سخن از تو گوش فرا دهیم.پیامبر فرمود:یکتا سخن من اینست که اعتراف به یکتائی پروردگار بنمائید (8) گفتار غیر منتظره پیامبر،مانند آب سردی بود که بر امید داغ و گرم آنان ریخته شد. آنچنان بهت و سکوت و در عین حال یاس و نومیدی سراسر وجود آنها را فرا گرفت،که بی‏اختیار گفتند:سیصد و شصت‏خدا را ترک گوئیم،و خدای واحدی را بپرستیم؟ (9) .

قریش،در حالی که آتش خشم از چشم و صورت آنها می‏بارید،از خانه بیرون رفتند،و در سرانجام کار خود در فکر فرو رفته بودند.آیات زیر،در بیان همین واقعه نازل گردیده است: (10)

«آنان از این تعجب کردند که از نوع خود مردی به عنوان بیم ده به سوی آنها آمده است،و کافران می‏گویند که این جادوگر دروغگو است.چگونه خدایان متعدد را یک خدا نمود،و این کار بسیار شگفت‏آور است.بزرگان آنها(از مجلس)برخاستند و می‏گفتند که: بروید در طریق پرستش خدایان خود استقامت ورزید و این کار بسیار مطلوب و پسندیده است.ما چنین چیزی را از ملت دیگری نشنیده‏ایم و این جز تزویر چیز دیگری نیست‏». (11)

سران قریش به تلاش خود ادامه می‏دهند و...

بزرگان قریش که دیدند از دیدار با ابو طالب نتیجه‏ای نگرفتند و او همچنان به حمایت قاطع و بیدریغ خود از رسول خدا(ص) ادامه می‏دهد بنزد ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعه رفتند و از آنها برای مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش کردن ندای حق طلبانه آنحضرت چاره‏جوئی کردند و پاسخی را که شنیدند و اقدامی را که از طرف اینان صورت گرفت ذیلا می‏خوانید:

ولید بن مغیرة چه گفت:

ولید بن مغیرة(پدر خالد بن ولید)از ریش سفیدان و بزرگان قریش بود و بلکه بگفته ابن هشام سالمندترین آنها بود (12) ،که در کارهای مهم و دشواریهائی که برای آنها پیش می‏آمد قرشیان نزد او می‏آمدند و از او برای رفع مشکل و گرفتاریها استمداد میطلبیدند،و غالبا نیز رای او مشکل گشا بود،چنانچه در داستان تجدید بنای کعبه خواندیم که در آغاز قریش جرئت ویران کردن کعبه را نداشتند تا او اقدام به اینکار کرد... و هنگامی هم که میان آنها درباره نصب حجر الاسود اختلاف پدید آمد نظریه او مورد تصویب قرار گرفت و به رای او عمل کردند و اختلاف برطرف گردید...

و بهر صورت ابن هشام می‏نویسد:

«قرشیان که از دیدار با ابو طالب نتیجه‏ای نگرفتند و از سوی دیگر ایام حج نزدیک میشد و قریش نگران کار پیغمبر اکرم(ص)بودند که با آمدن حاجیان بمکه ممکن است تبلیغات آن حضرت در ایشان اثر بخشد.از اینرو بنزد ولید بن مغیرة که مرد سالمند و بزرگی در میان قریش بود رفتند،ولید گفت:شما می‏دانید که آوازه محمد در اطراف پیچیده و اکنون نیز موسم حج نزدیک شده و کاروانهائی از اعراب در این ایام بشهر شما می‏آیند،درباره او سخن خود را یکجهت کنید، و همه بیک ترتیب درباره‏اش سخن بگوئید و چنان نباشد که هر دسته بطوری سخن گوید؟!گفتند:هر چه تو بگوئی ما همگی همان را درباره محمد خواهیم گفت.

ولید-شما سخنی را انتخاب کنید تا من هم با شما همراهی کنم قریش-ما می‏گوئیم:محمد کاهن است!

ولید-نه بخدا او کاهن نیست ما کاهنان را دیده‏ایم،ولی سخنان محمد بزمزمه کاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!

قریش-پس می‏گوئیم:دیوانه است!

ولید-نه دیوانه هم نیست،زیرا ما دیوانگان را دیده‏ایم حرکات و سخنان محمد بدیوانگان نمی‏ماند!

قریش-می‏گوئیم:شاعر است.

ولید-شاعر هم نیست زیرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غیره دیده و شنیده‏ایم ولی سخنان او شعر نیست.

قریش-پس می‏گوئیم:ساحر است!

ولید-ساحران و سحر آنها را نیز ما دیده‏ایم و محمد ساحر هم نیست زیرا سخنان او بکار ساحران که ریسمانی را گره می‏زنند و سپس در آن می‏دمند شباهت ندارد!

گفتند:پس چه بگوئیم؟

ولید گفت:

«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلین من هذا شیئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فیه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، یفرق بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته،و بین المرء و عشیرته‏».

بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ریشه‏اش محکم و پا برجا است و میوه آن پاکیزه و نیکو است،هر چه بگوئید مردم میدانند که سخن شما بیهوده و باطل است،ولی باز هم از همه بهتر همان است که بگوئید:ساحر است زیرا سخنانش سحر و جادو است که بوسیله آنها میان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و فامیل و عشیره جدائی میاندازد.

قریش از نزد ولید بیرون رفته و سر راه کاروانیان نشسته و بهر که برخورد می‏کردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوی آن حضرت بیمناکش می‏ساختند.پس خدای تعالی آیات زیر را درباره ولید بن مغیرة و سخن او نازل فرمود:

ذرنی و من خلقت وحیدا،و جعلت له،مالا ممدودا و بنین شهودا و مهدت له تمهیدا ثم یطمع ان ازید کلا انه کان لآیتنا عنیدا سارهقه صعودا انه فکر و قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استکبر فقال ان هذا الا سحر یؤثر ان هذا الا قول البشر (13) .

«مرا واگذار با کسی که او را تنها آفریدم،و برایش مالی بسیار و پسرانی گواه،قرار دادم و آماده ساختم برایش آمادگیها،سپس آرزو دارد که زیادتر گردانم،نه چنان است او آیات ما را دشمن است زود است که او را بعذابی سخت رسانیم،همانا او اندیشید و سنجید،پس کشته شود که چگونه سنجید،سپس کشته شود چگونه سنجید،پس بگریست‏سپس چهره درهم کشید و روی درهم کرد آنگاه پشت کرده و کبر ورزید،و گفت این نیست مگر سحری که در رسد و نیست آن مگر گفتار بشر». و درباره قریشیان که نزد ولید بن مغیرة آمدند نیز این آیات نازل گشت:

کما انزلنا علی المقتسمین،الذین جعلوا القرآن عضین،فوربک لنسئلنهم اجمعین، عما کانوا یعملون (14) .

«بدانسان که فرستادیم بر قسمت کنندگان،آنانکه قرآنرا بخشهائی گردانیدند،پس بپروردگارت سوگند که از همکیشان بپرسیم از آنچه که انجام میدادند».

ابو طالب که چنان دید قصیده معروف خود را درباره جلب محبت قریش و شخصیت‏خود در میان ایشان سرود و در آن تذکر داده که بهیچوجه رسولخدا صلی الله علیه و آله را بآنان تسلیم نخواهد کرد،و تا پای جان از آنحضرت دفاع خواهد کرد. و از همین قصیده است‏شعر معروف ابو طالب که در مدح رسولخدا صلی الله علیه و آله گوید:

«و ابیض یستقی الغمام بوجهه

ثمال الیتامی عصمة للارامل (15) »

عتبة بن ربیعة نزد رسول خدا(ص)میآید:

عتبة بن ربیعة نیز یکی از بزرگان قریش و خردمندان ایشان بود که در جنگ بدر به اتفاق برادرش شیبه و پسرش ولید شرکت جستند و هر سه بدست‏سرداران رشید اسلام کشته شدند(بشرحی که در جای خود مذکور است)و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درایت و خردمندی او در مسائل سیاسی و اجتماعی بخوبی روشن میشود.

ابن هشام می‏نویسد:

روزی عتبة که در انجمنی از بزرگان قریش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در گوشه دیگر نشسته بود قریش هم چنان از تبلیغات رسولخدا صلی الله علیه و آله رنج می‏بردند عتبة بحاضران گفت:ای گروه قریش خوبست من بنزد محمد بروم و با او صحبت کنم و پیشنهاداتی باو بدهم شاید یکی را بپذیرد و دست از سخنان خود بردارد؟حاضران سخنش را پذیرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پیش رویش نشست آنگاه عرضکرد ای فرزند برادر (16) تو مقامت در میان ما چنانست که خود میدانی چه از نظر شرافت فامیلی و چه از هت‏شخصیت نسبی،و اینک دست‏بکار بزرگی زده‏ای دو دستگی میان مردم انداخته‏ای، بزرگانشان را بنادانی و سفاهت نسبت دهی درباره خدایان ایشان و آئینشان عیبجوئی میکنی،پدران گذشته ایشان را بکفر و بیدینی نسبت دهی!اکنون پیشنهادهای مرا گوش کن شاید یکی از آنها را بپذیری و از اینکارها دست‏بازداری؟

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:ای عتبة پیشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:ای برادر زاده اگر منظورت از این سخنان که میگوئی اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضریم آنقدر برای تو مال و ثروت جمع‏آوری کنیم تا آنجا که ثروت تو بدارائی تمامی ما بچربد!و اگر مقصودت آن است که کسب شخصیتی کنی ما حاضریم(بدون این سخنان)تو را بزرگ خود قرار داده و هیچکاری را بدون اذن تو انجام ندهیم!و اگر هدفت‏سلطنت و ریاست است ما تو را سلطان و رئیس خود قرار می‏دهیم،و اگر جن زده شده‏ای که نمی‏توانی آنرا از خود دور سازی برایت طبیبی بیاوریم تا تو را مداوا کند و هر چه مخارج مداوای تو شد ما از مال خود بپردازیم تا بهبودی یابی و امثال این سخنان کلماتی گفت و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز گوش میداد تا چون سخنش بپایان رسید فرمود:

ای عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آری.

حضرت فرمود:اکنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.

رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت‏»کرد عتبة هم پنجه‏های خود را بر زمین نهاده و بدانها تکیه کرده و گوش میداد،رسول خدا صلی الله علیه و آله این سوره مبارکه را هم‏چنان قرائت فرمود تا بآیه سجده رسیده سجده کرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مرا شنیدی اکنون خود دانی!

عتبة از جا برخاست و بسوی رفقای خویش براه افتاد، قریش از دور دیدند عتبة میآید نگاهی بدو کرده گفتند:

عتبه عوض شده،و آن عتبه که رفت نیست چون نزدیک شد و در انجمن ایشان نشست‏بدو گفتند:چه شد؟گفت:

من سخنی شنیدم که بخدا سوگند تاکنون نشنیده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه کهانت و جادوگری است.

ای رفقای قرشی من بشما سخنی گویم از من بشنوید:این مرد را بحال خود واگذارید زیرا این سخنی که من از او شنیدم سخن بزرگی بود و آینده مهمی دارد اکنون او را بحال خود واگذارید تا اگر اعراب او را از بین بردند که مقصود شما بدست دیگران انجام شده،و اگر عرب را مطیع خود ساخت‏برای شما افتخاری است،زیرا سلطنت و ریاست او سلطنت‏شما است،و عزت او عزت شما است،و آن هنگام شما بوسیله او بمنصب بزرگی نائل خواهید شد!

حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحر کرده!عتبة گفت:رای من این است اکنون خود دانید!» (17) .

مرحله جدید مبارزه رسول خدا با مشرکین:

پرتو آئین مقدس اسلام روز بروز در خانه‏های مکه و میان قبائل قریش شعاع بیشتری را روشن می‏کرد و نور آن بجاهای تازه‏ای میافتاد،هر روزی که مردم مکه از خواب بر میخاستند با مرد مسلمان و یا زن مسلمان جدیدی روبرو میشدند،مشرکین مکه در برابر این موفقیتهائی که نصیب پیغمبر اسلام میشد مانند کلافه سردرگمی شده دست و پای خود را گم کرده بودند، می‏خواستند بهر وسیله شده مردم را از گرویدن باین دین باز دارند،بهر مسلمانی دست می‏یافتند او را حبس کرده شکنجه می‏کردند،یا اگر از اینراه نمی‏شد با مال و ثروت او را تطمیع می‏کردند.

همانگونه که در گفتارهای پیشین از نظرتان گذشت.

و چون از طریق دیدار با ابو طالب و نظر خواهی بزرگانی چون ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعة نیز نتیجه‏ای نگرفتند اینبار به فکر افتادند که خودشان مستقیما بطور دسته جمعی با رسول خدا«ص‏» دیدار کرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شاید بتوانند او را محکوم ساخته،و یا حداقل یک حربه تبلیغاتی جدیدی علیه آنحضرت بدست آورند و بهمین منظور تصمیم به اینکار گرفتند. و بالاخره روزی پس از اینکه خورشید غروب کرده بود سران قبائل قریش مانند:عتبة بن ربیعة،ابو سفیان،نضر بن حارث،ابو البختری(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، ولید بن مغیرة، ابو جهل،عبد الله بن امیة،عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص)نبیه،منبه،امیة بن خلف...و دیگران در پشت‏خانه کعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:کسی را بنزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید و با او صحبت کنید تا از این پس اگر کاری نسبت‏باو انجام دادید معذور باشید!

پس کسی را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبیله تو در اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن گویند بنزد ایشان بیا!رسول خدا صلی الله علیه و آله که پیغام آنها را شنید گمان کرد آنها دست از مخالفت‏با آن حضرت کشیده و فکر تازه‏ای بنظرشان رسیده است،و چون بهدایت و رشد آنان کمال علاقه را داشت و گمراهی ایشان آن حضرت را رنج میداد از اینرو با شتاب بانجمن آنان آمده در کنار ایشان نشست،آنان بدان حضرت رو کرده گفتند:ای محمد ما تو را در اینجا احضار کرده تا با تو راه عذر را ببندیم،چون بخدا سوگند ما کسی را سراغ نداریم که رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت‏بما باشد:پدران ما را دشنام دهی، از دین ما عیبجوئی کنی،بخدایان ما ناسزا گوئی،بزرگان و خردمندان را بسفاهت و نادانی نسبت دهی،میان مردم اختلاف انداخته‏ای!و خلاصه آنچه کار ناشایست‏بوده است انجام داده‏ای آیا منظورت از این کارها چیست؟اگر اینکارها را بمنظور پیدا کردن مال و ثروتی انجام می‏دهی ما حاضریم آن قدر مال و ثروت برای تو جمع کنیم که داراترین ما شوی و اگر بدنبال شخصیت و ریاستی می‏گردی ما بدون آنکه این سخنان را بگوئی تو را بزرگ خود قرار می‏دهیم،و اگر طالب سلطنت و مقامی هستی ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زده شده‏ای-چون ممکن است گرفتار جن شده باشی-ما اقدام بمداوای تو کنیم تا بهبودی یابی؟!

رسول خدا صلی الله علیه و آله ساکت‏بود و چون سخنان ایشان بپایان رسید فرمود: اینها نیست که شما خیال می‏کنید،نه آمده‏ام که مال و ثروتی از شما بگیرم،و نه می‏خواهم شخصیتی در میان شما کسب کنم،نه سلطنت‏بر سر شما را می‏جویم،بلکه خدای تعالی مرا برسالت‏بسوی شما فرستاده و کتابی بر من نازل کرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بی‏پایان آنجهان)بشارت دهم،من نیز بدین کار اقدام کرده رسالت‏خویش را بشما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذیرفتید من در برابر شما صبر می‏کنم تا خداوند میان من و شما حکم کند...!

گفتند:ای محمد حال که هیچکدامیک از پیشنهادات ما را نپذیرفتی پس تو میدانی که در میان شهرها جائی تنگ‏تر و بی‏آب و علف‏تر از شهر ما نیست و مردمی تنگدست‏تر از ما نیستند،اینک از آن خدائی که تو را برسالت‏برانگیخته درخواست کن تا اینکوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین ما را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق نهرها و چشمه‏ها در آن جاری سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصی بن کلاب را که مرد بزرگ راستگوئی بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسیم:آیا سخنان تو حق است‏یا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتیم انجام دادی و آنان را زنده کردی و تصدیق تو را کردند ما نیز تو را تصدیق خواهیم کرد و می‏دانیم که مقام و منزلت تو در نزد خدا زیاد است،و چنانکه می‏گوئی تو را برسالت‏برانگیخته؟!

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:من برانگیخته نشده‏ام تا کارهائی که شما می‏گوئید انجام دهم بلکه من مامورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ کنم پس اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت از آن شما است و گرنه صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما حکم کند!

گفتند:پس از پروردگار خویش بخواه تا فرشته‏ای بهمراه تو بفرستد که گفته‏های تو را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و نیز از او بخواه برای تو باغها و قصرها و گنجهائی از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزی آسوده خاطر شوی و مانند ما برای امرار معاش باین طرف و آنطرف نروی؟در اینصورت ما می‏دانیم که تو فرستاده خداوند هستی و نزد او فضیلت و منزلتی داری!

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:من چنین چیزی از خدا درخواست نمی‏کنم و برای امثال اینها مبعوث نشده‏ام،ولی مبعوث گشته‏ام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهای ابدی) مژده دهم،(و همان است که گفتم:)اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت از آن شما است...و گرنه صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما حکم کند!

گفتند:پس پاره‏هائی از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه تو پنداری که اگر خدا بخواهد اینکار را خواهد کرد چون تا تو اینکار را نکنی ما بتو ایمان نخواهیم آورد!رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:اینکار با خدا است،اگر خواهد نسبت‏بشما انجام خواهد داد.

گفتند:ای محمد آیا خدای تو نمی‏دانست که ما چنین انجمنی خواهیم کرد و چنین درخواستهائی از تو خواهیم نمود، پس چرا قبلا این جریان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو نیاموخت،تا ما بدین ترتیب گفتار تو را بپذیریم زیرا ما با این گفتارهای تو سخنت را نمی‏پذیریم.ای محمد ما شنیده‏ایم تو از مردی که در شهر یمامة است و نامش رحمان است تعلیم می‏گیری،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ایمان نخواهیم آورد.

ای محمد ما راه عذر را بر تو بستیم و بخدا رهایت نخواهیم کرد تا اینکه یا تو را بهلاکت رسانیم یا تو ما را هلاک کنی یکی از آنها گفت:ما فرشتگان را که دختران خدا هستند می‏پرستیم!

دیگری گفت:ما بتو ایمان نیاوریم تا خدا و فرشتگان را رو در روی برای ما بیاوری!» (18) .

سخن قریش بپایان رسید و رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن مجلس برخاست.عبد الله بن ابی امیة که عمه‏زاده رسول خدا صلی الله علیه و آله و مادرش عاتکه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن حضرت برخاسته گفت:ای محمد!این جماعت پیشنهاداتی بتو کردند و هیچکدام را نپذیرفتی،سپس درخواستهائی کردند تا مقام و منزلت تو را در پیش خدا بدانند و در نتیجه بتو ایمان آورند آنها را هم انجام ندادی،مجددا درخواست کردند برای خودت از خدا چیزی بخواه تا بدینوسیله برتری و فضیلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام ندادی،پس از همه اینها از تو خواستند تا برخی از آن عذابی که آنان را از آن میترساندی برایشان فرود آری،اینکار را هم نکردی... عبد الله بن ابی امیه دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ایمان نخواهم آورد تا نردبانی بگذاری و بآسمان بالا روی سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردی و آن فرشتگان گواهی دهند که تو راست می‏گوئی،و بخدا اگر اینکار را هم انجام دهی من گمان ندارم بتو ایمان آورم!

ولی بد نیست‏بدانید که با همه این احوال این عبد الله بن ابی امیة قبل از فتح مکه به رسول خدا ایمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جای خود ذکر خواهد شد.

پی‏نوشت‏ها:

1. نام و خصوصیات این افراد را ابن هشام در سیره خود آورده است.

2. یا ابا طالب ان ابن اخیک قد سب آلهتنا و عاب دیننا و سفه احلامنا و ضلل آبائنا، فاما ان تکفه عنا و اما ان تخلی بیننا و بینه-«سیره ابن هشام‏»ج 1/265.

3. یا ابا طالب ان لک سنا و شرفا و انا قد استنهیناک ان تنهی ابن اخیک فلم تفعل و انا و الله لا نصبر علی هذا من شتم آلهتنا و آباءنا و سفه احلامنا حتی تکفه عنا او ننازله و ایاک فی ذلک حتی یهلک احد الفریقین.

4. و الله یا عماه لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی ان اترک هذا الامر حتی یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته.

5. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/265-266.

6. لبس ما تسوموننی،اتعطونی ابنکم اغذوه لکم و اعطیکم ابنی تقتلونه؟«تاریخ طبری‏»،ج 2/67-68 و«سیره ابن هشام‏»،ج 1/266-267.

7. یعطونی کلمة یملکون بها العرب و یدین لهم بها غیر العرب.

8. تشهدون:ان لا اله الا الله.

9. ندع ثلاث ماة و ستین الها و نعبد الها واحدا؟.

10. «تاریخ طبری‏»،ج 2/66-67،«سیره ابن هشام‏»،ج 1/295-296.

11. و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الکافرون هذا ساحر کذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشی‏ء عجاب،و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا علی آلهتکم ان هذا لشی‏ء یراد،ما سمعنا بهذا فی الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق-سوره ص/4-7.

12. سیره ابن هشام ج 1 ص 267-268.

13. سیره ابن هشام ج 1 ص 197.

14. سوره مدثر آیات 11-25.

15. سوره حجر آیات 90-93.

16. سیره ابن هشام ج 1 ص 270-271.

17. چون عتبه فرزند ربیعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به نسب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏رسید از این رو آن حضرت را برادر زاده خطاب می‏کند.

18. سیره ابن هشام ج 1 ص 293.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 265

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط هادی کردان |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :