تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     اسناد و نکاتی از حدیث‏یوم الدار
 

 

داستان مزبور را که در ذیل آیه مبارکه‏«و انذر عشیرتک‏الاقربین‏»و تفسیر و شان نزول آن وارد شده و در همان سالهای‏نخست‏بعثت رسول خدا(ص)اتفاق افتاده بسیاری از مورخین به‏اجمال و تفصیل ذکر کرده‏اند که شاید جامعترین آنها روایت‏طبری است در کتاب تاریخ خود که ذیلا با ترجمه‏اش میخوانیدکه گوید:

«حدثنا...ابن حمید قال:حدثنا سلمة قال:حدثنی محمد بن‏اسحاق،عن عبد الغفار بن القاسم،عن المنهال بن عمرو، عن‏عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب،عن عبد الله بن‏العباس عن علی بن ابی طالب قال:لما نزلت هذه الآیة علی‏رسول الله(ص):(و انذر عشیرتک الاقربین) (1) دعانی رسول الله(ص)

فقال:یا علی!ان الله امرنی ان انذر عشیرتک الاقربین فضقت‏بذلک ذرعا و عرفت انی متی ابادئهم بهذا الامراری منهم ما اکره‏فصمت علیه حتی جاء جبریل فقال:یا محمد!انک الا تفعل ما تؤمربه یعذبک ربک.فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل علیه رجل شاة‏و املا لنا عسا من لبن ثم اجمع لی بنی عبد المطلب حتی اکلمهم‏و ابلغهم ما امرت به.ففعلت ما امرنی به ثم دعوتهم له و هم یومئذاربعون رجلا یزیدون رجلا او ینقصونه،فیهم اعمامه:ابو طالب و حمزة‏و العباس و ابو لهب فلما اجتمعوا الیه دعانی بالطعام الذی صنعت لهم‏فجئت‏به فلما وضعته تناول رسول الله(ص)حذیة من اللحم فشقهاباسنانه ثم القاها فی نواحی الصحفة ثم قال:خذوا بسم الله.فاکل‏القوم حتی ما لهم بشی‏ء حاجة و ما اری الا موضع ایدیهم،و ایم الله‏الذی نفس علی بیده و ان کان الرجل الواحد منهم لیاکل ما قدمت‏لجمیعهم،ثم قال:اسق القوم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتی‏رووا منه جمیعا،و ایم الله ان کان الرجل الواحد منهم لیشرب مثله،فلما اراد رسول الله(ص)ان یکلمهم بدره ابو لهب الی الکلام فقال:

لقدما سحرکم صاحبکم.فتفرق القوم و لم یکلمهم رسول الله(ص)

فقال الغد:یا علی!ان هذا الرجل سبقنی الی ما قد سمعت من‏القول فتفرق القوم قبل ان اکلمهم فعدلنا من الطعام بمثل ما صنعت‏ثم اجمعهم الی.قال:ففعلت ثم جمعتهم ثم دعانی بالطعام فقربته‏لهم،ففعل کما فعل بالامس،فاکلوا حتی ما لهم بشی‏ء حاجة ثم قال: اسقهم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتی رووا منه جمیعا ثم تکلم‏رسول الله(ص)فقال:یا بنی عبد المطلب!انی و الله ما اعلم شابا فی‏العرب جاء قومه بافضل مما قد جئتکم به،انی قد جئتکم بخیر الدنیاو الآخرة،و قد امرنی الله تعالی ان ادعوکم الیه فایکم یوازرنی علی‏هذا الامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم!قال:فاحجم‏القوم عنها جمیعا و قلت و انی لاحدثهم سنا،و ارمصهم عینا،و اعظمهم بطنا،و احمشهم ساقا:انا یا نبی الله!اکون وزیرک علیه.

فاخذ برقبتی ثم قال:ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعواله و اطیعوا قال:فقام القوم یضحکون و یقولون لابی طالب:قد امرک‏ان تسمع لابنک و تطیع‏» (2) .

ترجمه:محمد بن اسحاق-بسندش از علی بن ابیطالب علیه السلام‏روایت کرده که چون آیه‏«و انذر عشیرتک الاقربین‏»(یعنی فامیلهای‏نزدیک خود را بیم ده)بر رسول خدا(ص)نازل گردید آنحضرت مرا طلبیدو فرمود:

ای علی،خدای بزرگ بمن دستور داده که فامیلهای نزدیکت را بیم‏ده،و این ماموریت مرا سخت تحت فشار قرار داده و میدانم که هر گاه این‏ماموریت را با آنها در میان بگذارم پاسخ ناراحت کننده‏ای از ایشان‏دریافت دارم و بهمین خاطر دم فرو بستم(تا فرصتی پیش آید و آنرا انجام دهم)تا اینکه جبرئیل بیامد و گفت:ای محمد اگر ماموریت‏خود راانجام ندهی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد.

رسول خدا مرا طلبید و بمن فرمود:

برای ما یک‏«صاع‏» (3) غذا تهیه کن و ران گوسفندی هم بر آن ضمیمه‏بنما و قدحی نیز از شیر پر کن،آنگاه پسران عبد المطلب را گرد آور تا من باایشان گفتگو کرده و ماموریت‏خویش را به آنها ابلاغ کنم.

من دستور آنحضرت را انجام داده و آنگاه فرزندان عبد المطلب را به‏مهمانی او دعوت کردم و آنها در آنروز چهل نفر مرد بودند با یکی‏کم و زیاد،که در میان آنها عموهای آنحضرت مانند ابو طالب و حمزه وعباس و ابو لهب نیز بودند.

و چون آنها نزد آنحضرت گرد آمدند رسول خدا دستور داد غذائی را که‏تهیه کرده بودم برای ایشان بیاورم،و من نیز غذا را حاضر کرده و آوردم،وچون بر زمین نهادم رسول خدا(ص)تکه‏ای از گوشت را برگرفت و بادندانهای خود تکه کرد و در گوشه‏ای از ظرف غذا انداخت‏سپس فرمود:

بنام خدا برگیرید!آنها نیز همگی خوردند تا آنجا که دیگر نیازی به‏خوراکی نداشتند(و همگی سیر شدند)و من جز جای دستشان را ندیدم(و از غذا چیزی کم نشده بود)و سوگند بخدای یکتائی که جان علی‏بدست او است که یک مرد از آنها(چنان بود که)همه آنچه را برای همه‏شان آورده بودم میخورد!

آنگاه(رسول خدا)فرمود:

آنها را بنوشان،و من آن جام را آوردم و آنها نوشیدند تا همگی‏سیراب شدند،و بخدای یکتا سوگند که مردی تنها همانند آن قدح رامی‏نوشید.

و چون رسول خدا(ص)خواست‏با آنها سخن بگوید،ابو لهب‏پیشدستی کرده گفت:این مرد از زمانهای قدیم شما را جادو کرده وبدنبال سخن او آنها پراکنده شده و رسول خدا با ایشان سخنی نگفت.

فردای آنروز رسول خدا فرمود:ای علی این مرد با گفتاری که شنیدی‏بر من پیشدستی کرد و آنها پیش از آنکه من سخنی بگویم پراکنده شدند،وتو بهمان مقدار غذائی که تهیه کرده بودی دوباره تهیه کن و آنها را نزد من‏گرد آور.

علی علیه السلام گوید:من نیز طبق دستور آنحضرت غذا را تهیه کرده‏و آنها را گرد آوردم و رسول خدا دستور فرمود غذا را نزد آنها آوردم وآنحضرت نیز همانند روز گذشته عمل کرد و همگی از آن غذا خوردند تاسیر شدند،سپس فرمود:آنها را بنوشان و من نیز همان قدح را آوردم ونوشیدند تا همگی سیراب شدند سپس رسول خدا(ص)آغاز سخن کرده‏فرمود:

ای فرزندان عبد المطلب!من بخدا سوگند در میان عرب جوانی را سراغ‏ندارم که برای قوم خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده‏ام آورده باشد،من برای شما خوبی دنیا و آخرت آورده‏ام و خدا بمن دستور داده تاشما را بدان دعوت کنم، اینک کدامیک از شما است که مرا در این‏ماموریت کمک کند تا بپاداش آن برادر من و وصی و جانشین من در میان‏شما باشد؟

در اینجا بود که آنها سرباز زده و من که از همه آنها کم سن و سال‏ترو کم دیدتر و(در اثر کودکی)شکم بزرگتر،و ساق پایم نازکتر از همه بودگفتم:

-ای پیامبر خدا!من کمک کار تو در این ماموریت‏خواهم بود!

رسول خدا(ص)(که چنان دید)گردنم را گرفت و فرمود:

-براستی که این است‏برادر و وصی و جانشین من در میان شما و شمااز او شنوائی داشته و پیرویش کنید!

و آن گروه برخاسته در حالی که میخندیدند به ابو طالب گفتند:

تو را مامور کرد تا از پسرت شنوائی داشته و از او اطاعت کنی!

و چنانچه مرحوم علامه امینی در کتاب نفیس الغدیر گوید:

با همین عبارات و الفاظ دیگران نیز مانند ابو جعفر اسکافی‏در کتاب‏«نقض العثمانیة‏»روایت کرده (4) و گفته است:

این داستان با همین عبارات در خبر صحیح روایت‏شده.

و نیز بهمین ترتیب این روایت را برهان الدین فقیه در کتاب‏«انباء نجباء الابناء»(ص 46 و 48)روایت نموده،و نیز ابن اثیردر کتاب کامل(ج 2 ص 24)و ابو الفداء در تاریخ خود(ج 1ص 116)و خفاجی در«شرح الشفاء قاضی عیاض‏»(ج 3 ص 37)و علاء الدین بغدادی در تفسیر خود(ص 390)وسیوطی در جمع الجوامع-چنانچه در کتاب ترتیب او است-(ج 6ص 392)از طبری نقل کرده،و در(ص 397)از حافظان ستة‏یعنی:ابن اسحاق و ابن جریر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه وابو نعیم و بیهقی روایت کرده،و ابن ابی الحدید نیز در شرح‏نهج البلاغه(ج 3 ص 354)و جرجی زیدان در تاریخ تمدن‏اسلامی(ج 1 ص 31)و محمد حسین هیکل در کتاب زندگانی‏محمد(ص) (5) آنرا با همین عبارات و الفاظ روایت کرده‏اند.

مؤلف الغدیر پس از نقل روایت گوید:

راویان سند این حدیث همگی موثق و مورد اعتماد هستند جزابو مریم عبد الغفار بن قاسم که برخی او را تضعیف کرده‏اند،وعلت این تضعیف نیز چیزی جز شیعه بودن او نیست،و با اینحال‏ابن عقدة(چنانچه در لسان المیزان ج 4 ص 43 مذکور است)

او را مدح کرده و از او حدیث نقل می‏کند،و حافظان حدیث نیزاز او روایت کرده‏اند همانگونه که شنیدید...و دیگران نیز همانند ابو جعفر اسکافی و سیوطی روایت را تصحیح کرده‏اند...

روایت دیگری در این باره:

امام احمد بن حنبل در کتاب مسند خود(ج 1 ص 159)

بسندش از علی بن ابیطالب روایت کرده که فرمود:

«جمع رسول الله(ص)او:دعا رسول الله(ص).بنی عبد المطلب‏فیهم رهط کلهم یاکل الجذع و یشرب الفرق قال:فصنع لهم مدا من‏طعام فاکلوا حتی شبعوا قال:و بقی الطعام کما هو کانه لم یمس،ثم‏دعا بغمر فشربوا حتی رووا و بقی الشراب کانه لم یمس.او:لم‏یشرب.ثم قال:یا بنی عبد المطلب:انی بعثت الیکم خاصة و الی‏الناس عامة و قد رایتم من هذا الامر ما رایتم، فایکم یبایعنی علی ان‏یکون اخی و صاحبی و وارثی؟!فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنت‏اصغر القوم قال:فقال:اجلس قال: ثم قال ثلاث مرات،کل ذلک اقوم‏الیه فیقول لی:اجلس.حتی کان فی الثالثة فضرب بیده علی‏یدی‏».

-رسول خدا فرزندان عبد المطلب را گرد آورده یا دعوت کرد و در میان‏ایشان گروهی بودند که بزغاله‏ای را میخورد و پیمانه‏ای می‏آشامید آن‏حضرت،بمقدار«مد» (6) طعام برای ایشان تهیه کرد و همه از آن خوردندتا آنکه سیر شدند و غذا هم چنان مانده بود که گویا دست نخورده سپس قدحی طلبید و همگی نوشیدند تا سیراب شدند و نوشابه چنان بود که‏گویا دست نخورده یا نوشیده نشده.

سپس فرمود:ای پسران عبد المطلب من بسوی شما بطور خصوصی وبسوی مردم بطور عموم مبعوث گشته‏ام و شما معجزه مرا نیز دیدید پس‏کدامیک از شما با من بیعت می‏کند تا برادر من و مصاحب من و وارث‏من باشد؟هیچکدام بر نخاستند و من که کوچکترین همه آنها بودم‏برخاستم،آن حضرت بمن فرمود:بنشین،و تا سه بار اینکار تکرار شد که‏هر بار من بر میخاستم و آنحضرت بمن میفرمود:بنشین،تا اینکه در بار سوم‏دستش را(بعنوان بیعت)بر دست من زد،و با او بیعت کردم.

و البته در سند این حدیث کسی خدشه نکرده و همه وسائطمورد وثوق هستند.

روایت‏سوم

حافظ ابن مردویه بسندش از امیر المؤمنین علیه السلام روایت‏کرده که فرمود:

«لما نزلت هذه الآیة:و انذر عشیرتک الاقربین.دعا بنی‏عبد المطلب و صنع لهم طعاما لیس بالکثیر فقال:کلوا باسم الله من‏جوانبها فان البرکة تنزل من ذروتها.و وضع یده اولهم فاکلوا حتی‏شبعوا ثم دعا بقدح فشرب اولهم ثم سقاهم فشربوا حتی رووا،فقال ابولهب:لقدما سحرکم.و قال:یا بنی عبد المطلب انی جئتکم بما لم یجی‏ء به احد قط ادعوکم الی شهادة ان لا اله الا الله‏و الی الله و الی کتابه.فنفروا و تفرقوا،ثم دعاهم الثانیة علی مثلها فقال ابو لهب کما قال المرة الاولی،فدعاهم ففعلوا مثل ذلک،ثم قال لهم و مد یده:من بایعنی علی ان‏یکون اخی و صاحبی و ولیکم من بعدی؟!فمددت یدی و قلت: اناابایعک،و انا یومئذ اصغر القوم عظیم البطن فبایعنی علی ذلک قال:

و ذلک الطعام انا صنعته‏» (7)

-هنگامی که آیه‏«و انذر عشیرتک الاقربین‏»نازل شد رسول خدافرزندان عبد المطلب را جمع کرد و برای ایشان غذای کمی ترتیب داد وبآنها فرمود:بنام خدا از اطراف آن بخورید که برکت از بالای آن نازل‏خواهد شد و خود آنحضرت نخستین آنها بود که دست‏بر غذا گذارد،پس‏همگی خوردند تا سیر شدند آنگاه قدحی طلبید و نخست‏خود آشامید وسپس آنها را سیراب کرد و آنها آشامیدند تا سیراب شدند.

ابو لهب که چنان دید گفت:از قدیم او شما را جادو کرده؟آنگاه‏رسول خدا(ص)فرمود:من چیزی را برای شما آورده‏ام که احدی نیاورده‏من شما را به شهادت به یکتائی خدا و خدا و کتاب او دعوت می‏کنم،آنها که این سخن را شنیدند دور شده و پراکنده شدند.برای بار دوم‏همانگونه ایشانرا دعوت کرد و ابو لهب دوباره همان سخنان را گفت،پس آنحضرت ایشان را دعوت کرد و آنها نیز همان گونه عمل کردند.

سپس آنحضرت در حالی که دستش را دراز کرده بود فرمود:کیست‏که با من بیعت کند تا در نتیجه برادر من و مصاحب من و اختیار دار شماپس از من باشد؟

علی علیه السلام گوید:من دستم را دراز کرده گفتم:من با تو بیعت‏می‏کنم-و من در آنروز کوچکترین آنها بودم و شکمم پیش آمدگی‏داشت.

رسول خدا با همان شرائط(که فرموده بود)با من بیعت کرد.

علی علیه السلام گوید:آن غذا را نیز من تهیه کرده بودم.

و البته روایات دیگری هم باین مضمون از طریق اهل سنت‏با اجمال و تفصیل نقل شده که مرحوم علامه امینی در کتاب‏الغدیر روایت کرده (8) و ما بهمین چند حدیث اکتفا می‏کنیم،و ازطریق شیعه نیز روایات زیادی در این باره نقل شده که مرحوم‏مجلسی در بحار الانوار آورده است (9)

نکته‏هائی در این روایات

از رویهمرفته این روایات که ما برای نمونه بذکر سه روایت از آنها اکتفا کردیم تذکر چند مطلب بنظر میرسد:

1-علت و یا حکمت اینکه رسول خدا(ص)در آغاز کار خودمامور میشود تا خویشاوندان نزدیک خود را«انذار»کند و آنها رابه دین خدا دعوت نماید شاید جهات زیر بوده:

الف-هر مصلحی که بخواهد به اصلاح اجتماعی که در آن‏زندگی میکند دست‏بزند و آنها را از آلودگی بر حذر داشته و ازعذاب الهی بیم دهد باید از خود و نزدیکان خود شروع کند تادیگران سخنش را پذیرا گشته و از اتهام مبرا باشد!

ب-از آنجا که اساس زندگی عربهای آنزمان،و بافت‏اجتماعی آنان،بر زندگی قومی و قبیله‏گی بنا شده بود،و هر کس‏میخواست‏به کاری اجتماعی و عمومی و بخصوص کارهای‏اصلاحی اقدام کند ناچار بود تا کمک کارانی مخلص و متعهدداشته باشد،و بهترین راه را برای دست‏یابی به چنین‏کمک کارانی استمداد از خویشان نزدیک بود که روی ارتباطمحکم قبیله‏گی خود را موظف به دفاع از افراد قبیله در برابردشمنان میدانستند،و از اینرو آنحضرت نیز مامور شد تا در آغازدعوت خود را از آنها شروع کند و برای کمک کاری و معاونت ازایشان کسی را انتخاب نماید.

ج-شریعت مقدس اسلام مائده‏ای الهی و یا به تعبیر خودآنحضرت خیر دنیا و آخرت بود که رسول خدا(ص)میخواست‏بر جهان آنروز عرضه کند،و این یک منتی بود که خدای تعالی‏بر خویشان نزدیک آنحضرت گذارده که آنها را به استفاده از این‏مائده آغاز فرمود،و بدنباله آن رهبری این آئین مقدس را نیز درآینده بعهده آنها نهاد،و این افتخار را نصیب آنها فرمود که‏هر کدام بخواهند آنرا نصیب خویش سازند...

2-از اینکه در پایان روایت آمده است که چون حاضران درآنمجلس برخاستند با تمسخر و ریشخند به ابو طالب می‏گفتند:

-«بتو دستور داد تا از پسرت شنوائی داشته و از او پیروی‏کنی‏»معلوم میشود معنای کلام رسول خدا(ص)که فرمود:

«...ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»همان خلافت الهیه و رهبری دینی است و همان اولی بودن رهبربه اموال و انفس است که مدعای ما است،و از اینرو حاضران درآنمجلس نیز همین معنا را از حدیث فهمیدند.

پی‏نوشتها:

1.سوره شعرا-آیه 214.

2.تاریخ طبری(ط مصر سال 1357)ج 2 ص 62-63.

3.صاع:بمقدار سه کیلو است.

4.چنانچه در شرح.ابن ابی الحدید ج 3 ص 263 آمده است.

5.ص 104 از چاپ اول.

6.«مد»بمعنای چارک یعنی ده سیر و کمتر از یک کیلو است.

7.الغدیر ج 2 ص 281.

8.الغدیر ج 2 ص 282-283.

9.بحار الانوار ط جدید ج 18.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 73

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     انذار خویشان
 

 

مورخین از شیعه و اهل سنت روایت کرده‏اند که چون آیه شریفه «و انذر عشیرتک الاقربین‏» نازل گردید رسول خدا(ص)خویشان نزدیک خود را از فرزندان عبد المطلب که در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت کرد و غذای مختصری را که معمولا خوراک چند نفر بیش نبود برای آنها تهیه کرد و چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگی را کفایت کرده و سیر شدند.

در این وقت‏بود که ابو لهب فریاد زد: براستی که محمد شما را جادو کرد!

رسول خدا(ص)که سخن او را شنید آن روز چیزی نگفت، و روز دیگر به علی(ع)دستور داد به همان گونه میهمانی دیگری ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون علی(ع)دستور او را اجرا کرد و غذا صرف شد رسول خدا(ص)شروع به سخن کرده چنین فرمود:

«ای فرزندان عبد المطلب من در میان عرب کسی را سراغ ندارم که برای قوم خود بهتر از آنچه را من برای شما آورده‏ام آورده باشد، من خیر و سعادت دنیا و آخرت را برای شما ارمغان آورده‏ام و آن چیزی است که خدای عز و جل مرا به ابلاغ و دعوت شما به آن مامور فرموده است و مرا به رسالت آن مبعوث داشته و بدانید که هر یک از شما به من ایمان آورده و در کارم مرا یاری کند و کمک دهد او برادر و وصی و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود. . . »

و در حدیثی است که به دنبال این سخنان یا پیش از آن جمله دیگری را نیز ضمیمه کرده فرمود:

«نشانه صدق گفتار(و معجزه)من نیز همین ماجرایی بود که مشاهده کردید چگونه با غذایی اندک همه شما سیر شدید، اکنون که این آیت و معجزه را مشاهده کردیددعوتم را بپذیرید و سخنم را بشنوید که اگر فرمانبردار شوید رستگار و سعادتمند خواهید شد. . . »

سخنان رسول خدا(ص)به پایان رسید ولی هیچ کدام از آنها جز علی(ع)دعوت آن حضرت را اجابت نکرد و برای بیعت‏با او از جای برنخاست، تنها علی - همان تربیت‏شده دامان آن حضرت - بود که از جا برخاست و آمادگی خود را برای ایمان به رسول خدا(ص)و یاری آن حضرت اطلاع داد، علی(ع)در آن روز در سنین نوجوانی بود ولی همچون مردان نیرومند، با شهامت‏خاصی از جا برخاست و با گامهای محکمی که برمی‏داشت پیش آمده عرض کرد:

ای رسول خدا من به تو ایمان آورده‏ام و آماده یاری تو در انجام این ماموریتی که بدان مبعوث گشته‏ای می‏باشم.

در بسیاری از روایات آمده که این جریان سه بار تکرار شد، یعنی پیغمبر بزرگوار اسلام تا سه بار سخنان خود را تکرار کرد و آنها را به ایمان آوردن به خدا و دین اسلام و یاری خود دعوت کرد و هیچ یک از آنها جز علی(ع)دعوت او را نپذیرفت و تنها علی بود که در هر سه بار برمی‏خاست و نزدیک می‏آمد و ایمان خود را اظهار می‏داشت، ولی هر بار رسول خدا(ص)بدو می‏فرمود: بنشین، تا در بار سوم دست‏خود را پیش آورد و دست کوچک علی را در دست گرفت و ایمان او را پذیرفت و بدین ترتیب از همان روز ویرا به معاونت و خلافت‏خویش انتخاب فرمود.

حالا سر اینکه در بار اول رسول خدا حاضر به پذیرفتن او نگردید و بار سوم او را پذیرفت - با اینکه می‏دانست در آن مجلس جز علی کسی دعوت او را نخواهد پذیرفت - چه بود؟خدا می‏داند و شاید یکی از علل و جهات این بوده است که پیغمبر الهی با بینش خاصی که نسبت‏به آینده داشت می‏خواست‏به مدعیان جانشینی او و غاصبان خلافت و حتی فرزندان عباس بن عبد المطلب نشان دهد که در آن روزهای سخت و در آغاز کار که جز ایمان به خدا و پیغمبر او انگیزه دیگری برای پذیرش اسلام در کار نبود کسی جز علی(ع)مرد این میدان نبود و تنها او بود که تنها به خاطر ایمان و عشق به رسول خدا از جان و دل دعوتش را پذیرفت و بار اول و دوم او را به‏نشستن و جلوس امر کرد تا در آینده اسلام، بنی عباس و دیگران نگویند: علی در آن مجلس پیش دستی کرد و گرنه افراد دیگری هم مانند عباس بودند که حاضر به پذیرفتن دعوت رسول خدا(ص) بودند و می‏توانستند این همه افتخار را نصیب خود سازند.

باری علی(ع)تنها کسی بود که از روی کمال ایمان و خلوص دعوت رسول خدا(ص)را پذیرفت و بی آنکه با کسی - حتی پدرش ابو طالب که در آن مجلس حاضر بود - مشورت کند و یا پروایی داشته باشد به رسول خدا ایمان آورد و فرمانروایی مسلمانان برای او پس از پیغمبر مسلم گردید و از همین رو بود که وقتی خویشان رسول خدا از آن مجلس برخاستند از روی تمسخر و استهزاء رو به ابو طالب کردند و گفتند:

محمد تو را مامور کرد تا از فرزندت اطاعت کنی و فرمان او را ببری!

و همین جمله بهترین گواه است‏بر این که منظور رسول خدا همین معنی بوده و آنها نیز همین معنا را از سخنان رسول خدا(ص)فهمیدند.

و در حدیثی است که پس از اینکه علی(ع)با آن حضرت بیعت کرد و دیگران دعوتش را نپذیرفتند، رسول خدا(ص)به وی فرمود: نزدیک بیا!

و چون علی(ع)نزدیک رفت‏بدو گفت: دهانت را باز کن. علی دهان خود را باز کرد رسول خدا(ص)قدری از آب دهان خود را در دهان او ریخت و سپس میان شانه‏ها و سینه علی نیز از همان آب دهان خود پاشید!

ابو لهب که چنان دید به صورت اعتراض و تمسخر گفت: چه بد پاداشی به عموزاده خود دادی، او دعوت تو را پذیرفت و تو آب دهان به صورت و دهان او انداختی؟

پیغمبر(ص)فرمود: چنین نبود بلکه دهان و سینه او را از علم و حلم و فهم پر کردم!

 

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 139

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     آغاز دعوت خصوصی و سری

 

 

دعوت رسول خدا و انذاری که در آغاز سوره مدثر بدان مامور گشت از محیط خانه و زندگی خود وی شروع شد و نخست علی و همسرش خدیجه به او ایمان آوردند و آنگاه پسرخوانده او زید. این دعوت خصوصی و سری ادامه داشت تا اینکه قرآن پیامبر اسلام را مامور ساخت ابتداء خویشاوندان را به اسلام دعوت کند و در مرحله بعدی عموم مردم را.

در این مدت که سه سال به طول انجامید پیامبر(ص) مخفیانه با افراد تماس می‏گرفت و همین امر سبب شد تا بیش از چهل نفر این دین جدید را بپذیرند.

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     اولین دستور خداوند
 

 

بر طبق آنچه از تواریخ و روایات به دست می‏آید نخستین دستوری که به پیغمبر اسلام نازل گردید دستور نماز بود بدین ترتیب که در همان روزهای نخست‏بعثت، روزی رسول خدا(ص)در بالای شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پای خود به کنار کوه زد و چشمه آبی ظاهر گردید، پس جبرئیل برای تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا(ص)نیز از او پیروی کرد، آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند.

پیغمبر بزرگوار پس از این جریان به خانه آمد و آنچه را یاد گرفته بود به خدیجه و علی(ع)یاد داد و آن دو نیز نماز خواندند. از آن پس گاهی رسول خدا(ص)برای خواندن نماز به دره‏های مکه می‏رفت و علی(ع)نیز به دنبال او بود و با او نماز می‏گزارد و گاهی هم مطابق نقل برخی از مورخین به مسجد الحرام یا منی می‏آمد و با همان دو نفری که به او ایمان آورده بودند یعنی علی و خدیجه(س)نماز می‏خواند.

اهل تاریخ از شخصی به نام عفیف کندی روایت کرده‏اند که گوید: من مرد تاجری بودم که برای حج‏به مکه آمدم و به نزد عباس بن عبد المطلب که سابقه دوستی با او داشتم برفتم تا از وی مقداری مال التجاره خریداری کنم، پس روزی همچنان که نزد عباس در منی بودم - و در حدیثی است که به جای منی، مسجد الحرام را ذکر کرده - ناگاه مردی را دیدم که از خیمه یا منزلگاه خویش خارج شد و نگاهی به خورشید کرد و چون دید ظهر شده وضویی کامل گرفت و سپس به سوی کعبه به نماز ایستاد و پس از او پسری را که نزدیک به حد بلوغ بود مشاهده کردم او نیز بیامد و وضو گرفت و در کنار وی ایستاد، و پس از آن دو زنی را دیدم بیرون آمد و پشت‏سر آن دو نفر ایستاد. و به دنبال آن دیدم آن مرد به رکوع رفت و آن پسرک و آن زن نیز از او پیروی کرده به رکوع رفتند، آن مرد به سجده افتاد آن دو نیز به دنبال او سجده کردند.

من که آن منظره را دیدم به عباس - میزبان خود - گفتم: وای!این دیگر چه دینی است؟ پاسخ داد: این دین و آیین محمد بن عبد الله برادرزاده من است و عقیده دارد که خدا او را به پیامبری فرستاده و آن دیگر برادر زاده دیگرم علی بن ابیطالب است و آن زن نیز همسرش خدیجه می‏باشد.

عفیف کندی پس از آن که مسلمان شده بود می‏گفت: ای کاش من چهارمین آنها بودم.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 135

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     نقد روایات اهل سنت پیرامون داستان بعثت
 

 

داستان کیفیت‏بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخاری و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتی که ازعایشه نقل کرده‏اند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحی‏دانسته و روی جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پاره‏ای ازمضامین آن فتوی داده‏اند اینگونه است:

«قال البخاری:حدثنا یحیی بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبیر،عن عائشة رضی الله عنها انهاقالت:

اول ما بدی‏ء به رسول الله صلی الله علیه و سلم من الوحی الرؤیاالصالحة فی النوم،و کان لا یری رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح.

ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالی ذوات العدد قبل ان ینزع الی اهله و یتزود لذلک،ثم‏یرجع الی خدیجة فیتزود لمثلها.

حتی جاءه الحق و هو فی غار حراء.

فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقاری‏ء.قال:فاخذنی‏فغطنی حتی بلغ منی الجهد ثم ارسلنی.فقال:اقرا فقلت:ما انابقاری‏ء. فاخذنی فغطنی الثانیة حتی بلغ منی الجهد ثم ارسلنی.

فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقاری‏ء،فاخذنی فغطنی الثالثة حتی بلغ‏منی الجهد.ثم ارسلنی فقال:اقرا باسم ربک الذی خلق. خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذی علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم یعلم.

فرجع بها رسول الله صلی الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخل‏علی خدیجة بنت‏خویلد،فقال،زملونی زملونی.فزملوه حتی ذهب‏عنه الروع.

فقال لخدیجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشیت علی نفسی.

فقالت‏خدیجة:کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصل‏الرحم و تقری الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین علی‏نوائب الحق.

فانطلقت‏به خدیجة حتی اتت ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزی ابن عم خدیجة.و کان امراءا قد تنصر فی الجاهلیة،و کان‏یکتب الکتاب العبرانی،فیکتب من الانجیل بالعبرانیة ما شاء الله ان‏یکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمی.

فقالت له خدیجة:یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقة:

یابن اخی ماذا تری؟فاخبره رسول الله صلی الله علیه و سلم خبر مارای.فقال له ورقة:هذا الناموس الذی کان ینزل علی موسی،یالیتنی فیها جذعا،لیتنی اکون حیا،اذ یخرجک قومک.فقال‏رسول الله صلی الله علیه و سلم:«او مخرجی هم؟! »فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئت‏به الا عودی،و ان یدرکنی یومک انصرک‏نصرا مؤزرا.

ثم لم ینشب ورقة ان توفی و فتر الوحی‏»تا اینجا روایتی است که بخاری در نخستین باب صحیح‏خود نقل کرده و این روایت دنباله‏ای هم دارد که بخاری آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنین‏است:

«...و فتر الوحی فترة.حتی حزن رسول الله صلی الله علیه‏و سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کی یتردی من رؤوس شواهق‏الجبال.فکلما اوفی بذروة جبل لکی یلقی نفسه تبدی له جبریل‏فقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت علیه فترة الوحی غدا لمثل ذلک.قال:

فاذا اوفی بذورة جبل تبدی له جبریل فقال له:مثل ذلک‏» (1) ترجمه:

بخاری به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین باری‏که وحی بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهای راست‏بود که خوابی نمی‏دید جز آنکه مانند صبح روشن می‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهای معدودی را به عبادت می‏گذراند پیش‏از آنکه به نزد خانواده بیاید و برای آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجه‏بازگشته و برای آن توشه برمی‏گرفت.

تا وقتی که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.

پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گوید:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختی فشارم داد بدان حد که‏طاقتم تمام شد سپس رهایم کرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و برای بار دوم مرا بسختی فشار داد بحدی که‏طاقتم تمام شد آنگاه رهایم کرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،که برای سومین بار مرا گرفت و بسختی فشارم داد بحدی که طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها کرده و گفت:

بخوان بنام پروردگارت که آفرید...(تا بآخر آیات)

پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالی که دلش میلرزید و بهمان‏حال بنزد خدیجه آمد و گفت:مرا بپوشانید،مرا بپوشانید! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.

رسول خدا شرح حال خود را برای خدیجه بیان داشته و فرمود:من برخویشتن بیمناکم!

خدیجه گفت:هرگز!بخدا سوگند که خداوند تو را خوار نخواهد کرد،زیرا تو صله رحم میکنی و مهمان‏نوازی و سختیها را تحمل می‏کنی و ناداران را دارا می‏کنی و بر پیش‏آمدهای حق کمک می‏کنی!

سپس خدیجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزی که پسر عموی خدیجه بود آورد،و او مردی بود که در زمان‏جاهلیت‏بدین نصرانیت درآمده بود و کتابهای عبرانی و انجیل را بمقدارزیادی نوشته و پیرمردی بود که کور شده بود.

خدیجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت:

عموزاده چه می‏بینی؟رسول خدا«ص‏»آنچه را دیده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:این همان ناموسی است که بر موسی نازل میشد و ای کاش‏من امروز جوانی بودم ای کاش من در آنروز که قوم تو تو را بیرون میکنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بیرون می‏کنند؟گفت:

آری،هر کس گفتاری مانند تو برای مردم بیاورد مورد دشمنی قرارمیگیرد و اگر آنروز تو را من درک کنم پیوسته تو را یاری خواهم کرد.

و پس از این جریان بمدت کمی ورقه از دنیا رفت،و وحی قطع‏شد...

...چنانچه رسول خدا بسختی غمگین گردید تا بدانجا که بارهاخواست‏خود را از بالای نوکهای کوهها پرت کند و هر بار که ببالای کوهی‏میرفت تا خود را پرت کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و می‏گفت:ای‏محمد تو بحق رسول خدا هستی،و همان سبب میشد که دلش آرام گیرد،و جانش استقرار یابد،و چون فترت وحی طول می‏کشید دوباره بهمان‏فکر میافتاد و چون به بالای کوه میرفت جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و همان سخنان را به او می‏گفت...!

و اینک تحقیقی درباره سند و متن این حدیث‏اما از نظر سند:همانگونه که شنیدید این حدیث از زهری از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهری همان کسی است که در تثبیت‏حکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بن‏عبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟

نمیدانیم!...

و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثبات‏نرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (2) و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسی است که برای تثبیت همان حکومت غاصبانه موقت‏برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغ‏و تهمتی نسبت‏به بنی هاشم باک نداشت تا آنجا که ابن‏ابی الحدید از استادش اسکافی نقل می‏کند که عروة بن زبیر از کسانی بود که از معاویه پول می‏گرفت و در مذمت علی‏علیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهای‏جعلی،که بوسیله کیسه‏های پول معاویه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندی که اینجااست-نقل می‏کند که زهری از عروة بن زبیر از عایشه نقل کرده‏که گوید:

«کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و علی،فقال:یا عایشة ان‏هذین یموتان علی غیر ملتی،او علی غیر دینی‏»! (3)

یعنی-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم که عباس و علی از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:ای عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!

و در دشمنی با علی علیه السلام در حدی بود که هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهای‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و می‏گفت:آیا علی پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (4) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسول‏خدا«ص‏»و یا دیگری هم نقل نمی‏کند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصی گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخی مسلم است که خود عایشه‏نمی‏تواند بدون واسطه داستان وحی را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنیا آمده...

و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیل‏صحابه دانسته و گفته‏اند:مراسیل صحابه همگی حجت‏است... (5) اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص این‏حدیث‏بنا بگفته امام نووی در شرح صحیح مسلم با گفتار یکی ازبزرگان ایشان یعنی سخن امام ابو اسحاق اسفراینی نقض شده و ازحجیت‏خارج گشته و این متن گفتار نووی است که گوید:

«و اما مرسل الصحابی کقول عایشه رضی الله عنها«اول ما بدی‏ءبه رسول الله‏«ص‏»من الوحی الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینی لا یحتج‏به‏» (6) و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهای‏«مرسل‏»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاق‏حدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعی تسامح و مجاز همراه‏باشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثی گویند که کسی بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمی‏کند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصی ذکر کرده...

و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزاده‏او بوده است که برای بازارگرمی بسود خاله‏اش سند آخر حدیث‏را حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است،چون‏عروة بن زبیر عقیده داشته که در روی کره زمین در آنزمان کسی‏از عایشه دانشمندتر به علوم اسلامی و علوم دیگر وجود نداشته‏و این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است:

«ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة‏» (7) من احدی را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم!

و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسی که در هرعلمی داناترین مردم روی زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخاری و مسلم نیز این اظهار نظرشخصی را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بدان‏احتجاج کرده‏اند.و الله العالم.

و تازه این مطلب-که هر حدیثی در کتاب صحیح بخاری ومسلم آمده پذیرفته شده و حجت‏باشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علمای اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانی‏است که در مقدمه کتاب خود«فتح الباری فی شرح صحیح‏البخاری‏»گفته است:

«و قد انتقده الحفاظ فی عشرة و ماة حدیث‏»یعنی کتاب صحیح بخاری نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیث‏مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است.

و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانی‏در کتاب‏«ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری‏»گوید:

«ما انتقد علی البخاری من الاحادیث اقل عددا مما انتقد علی‏المسلم‏» (8) یعنی انتقاداتی که بر احادیث صحیح بخاری شده کمتر از انتقاداتی‏است که بر صحیح مسلم شده.

و این بود اجمالی از وضع سند این حدیث...

و اما از نظر متن‏اولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگری که درباب وحی-حتی از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد که‏این خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از باب‏مثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید.

1-در این روایت آمده که نخستین آیاتی از قرآن که بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گردید آیات سوره علق بود ولی در وایت‏بیهقی‏و ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کرده‏اندنخستین سوره‏ای که بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الکتاب بوده (9) ...

و در برخی از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستین‏سوره‏ای که بر رسول خدا«ص‏»نازل گردید سوره(یا ایهاالمدثر)بوده (10) .. .

2-در این حدیث آمده بود که وقتی جبرئیل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختی فشار داد به حدی که رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...

در صورتیکه در حدیثی که موسی بن عقبه از زهری از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکری از این فشار و نبوت با اعمال‏شاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است:

«...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلی مکة فاجلسه علی مجلس‏کریم معجب کان النبی‏«ص‏»یقول:اجلسنی علی بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتی اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟

فقال:اقرء باسم...» (11) و در یکی از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکری از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام به‏بینید (12) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...

ولی در روایت‏سعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامی که‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخست‏بنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانی و اهل نینوی‏بود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد که‏این جبرئیل همان فرشته وحی و امین خدا است...

و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (13) و اختلافات دیگری که بطور اجمال میتوانید آن روایات را در کتابهای صحاح و کتابهای دیگر به بینید (14) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستی میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنی و حدیثی و معیارهای عقلی و نقلی‏مضامین این روایت را بپذیریم؟

الف-در این حدیث آمده بود که وقتی جبرئیل بر آنحضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه بسختی فشار داد به حدی‏که فرمود:

«حتی بلغ منی الجهد»یعنی تا حدی که طاقتم تمام شد!

و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شده‏اینگونه آمده است که رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئیل چنان به‏سختی مرا فشار داد که‏«حتی ظننت انه الموت‏»یعنی تا جائی که گمان کردم مرگم فرا رسیده!

که در اینجا چند سؤال پیش میآید:

1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص‏»را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خدای تعالی؟

لابد میگوئید:از طرف خدای تعالی این ماموریت را داشته‏که رسول خدا«ص‏»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند، و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتی و جرئت چنین‏شکنجه و آزاری را نسبت‏به آن شخصیت‏بزرگواری که در اثرعبادت و پرهیزکاری بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهی و خاتمیت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنین کاری‏را نمیداده.

اگر چه از گفتار برخی از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابی نقل کرده که در توجیه‏عبارت فوق در این حدیث گفته:

«و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمال‏ما کلفه به من اعباء النبوة‏»یعنی جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردباری آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا برای تحمل بار سنگین سختیهای نبوت که بدان مکلف‏شده بود آماده گردد...!

ولی این حرف با صریح آیه کریمه قرآنی که درباره فرشتگان می‏فرماید:

«لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون‏»مخالف است،و فرشتگان الهی بدون فرمان و امر الهی‏کاری انجام نمیدهند.

و اگر میگوئید:بدستور خدای تعالی اینکار را انجام داده؟

اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتی جبرئیل به‏آنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:

«نمی‏توانم بخوانم‏»دیگر به چه منظور و انگیزه‏ای برای بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏کاری را که نمی‏تواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزی جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (15) و اگر یخواست‏با این فشار آن پیامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امری‏نامعقول است،زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازی‏به انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادی بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟!

و خلاصه بهر ترتیبی که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیم‏نمی‏توانیم!

2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحی با آیات کریمه‏قرآنی که جریان نزول وحی را بر رسول خدا«ص‏»خیلی طبیعی‏و ساده و در عین حال محکم و جدی نقل کرده منافات ندارد.

آنجا که گوید:

«فاوحی الی عبده ما اوحی‏» (16) و آنجا که فرماید:

«قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی‏» (17) و آنجا که گوید:

«انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده‏» (18) و آیا جریان وحی در مورد پیامبران دیگر الهی نیز اینگونه‏بوده است!

باری از این قسمت‏بگذریم،و به قسمت دیگر این حدیث‏بپردازیم.

ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطراب‏و نگرانی که داشت‏به خدیجه فرمود:

«لقد خشیت علی نفسی‏»!

من بر خویشتن بیمناکم!

و خدیجه برای اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانی واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلداری داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانی بیرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!

که در اینجا باز سئوالاتی پیش میآید:

1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص‏»از آمدن‏جبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خدای تعالی بوده‏شک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبری در آینده چگونه‏میتواند در کارها تصمیم‏گیری کند و به وحی الهی یقین حاصل‏کند!

و از اینرو از برخی از شارحین حدیث مانند قاضی عیاض‏نقل شده که گفته:معنای این جمله شک و تردید یست‏بلکه‏معنای آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشته‏الهی اگر بود معنی داشت ولی پس از نزول فرشته بر رسالت‏آنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنی‏ندارد...! (19) ولی شما خواننده محترم با مختصر دقتی در صدر و ذیل‏حدیث و دنباله آن بخوبی می‏فهمید که این توجیه از روی‏ناچاری است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نووی‏گفته. (20) و از این توجیه مضحک‏تر و مخدوش‏تر توجیهی است که‏کرمانی(شارح بخاری)کرده که گوید:معنای جمله:

«خشیت علی نفسی‏»این است که من ترس چیزی شبیه دیوانگی و جنون را بر خوددارم!

یعنی می‏ترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبری که پس از نزول فرشته وحی ورسالت دچار چنین حالتی شده باشد معلوم نیست!

و با کمال تاسف باید گفت:این روایت‏با امثال این‏توجیهات دستاویز خوبی برای دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحی است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همان‏چهره‏ای را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند!

2-از این روایت استفاده میشود که آگاهی خدیجه و ورقة‏بن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویش‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقت‏این سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقین‏را از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست،ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روی این حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالب‏تر و یا مضحک‏تر از اینها حدیثی است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنی آمدن رسول خدا«ص‏»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آن‏چنین است:

«قال ابن اسحاق:و حدثنی اسماعیل بن ابی‏حکیم:مولی آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضی‏الله عنها:انها قالت لرسول الله صلی الله علیه و سلم:

ای ابن عم اتستطیع ان تخبرنی بصاحبک هذا،الذی‏یاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنی به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کان‏یصنع،فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنی،قالت:قم یابن عم،فاجلس علی فخذی الیسری،قال فقام رسول الله صلی‏الله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال:

نعم،قالت:فتحول فاجلس علی فخذی الیمنی،قالت:فتحول رسول الله صلی الله علیه و سلم،فجلس‏علی فخذها الیمنی، فقالت:هل تراه؟قال:نعم.

قالت:فتحول فاجلس فی حجری،قالت:فتحول‏رسول الله صلی الله علیه و سلم،فجلس فی حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم، قال:فتحسرت و القت‏خمارها،و رسول الله صلی الله علیه و سلم جالس فی‏حجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالت‏یابن‏عم، اثبت و ابشر،فو الله انه لملک،و ما هذا بشیطان‏» (21) یعنی-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابی حکیم وابسته به‏خاندان زبیر (22) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضی الله عنها روایت‏شده که به رسول خدا«ص‏»عرضکرد:ای‏عموزاده آیا می‏توانی هرگاه این کسی که می‏گوئی نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنی؟

رسول خدا-آری.

خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن!

این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود:

-خدیجة!این جبرئیل است که آمده!

خدیجة-ای عموزاده برخیز و روی زانوی چپ من بنشین!

رسول خدا برخاست و روی زانوی چپ خدیجه نشست.

خدیجة-آیا او را می‏بینی؟

رسول خدا-آری!

خدیجة-برخیز و بیا روی زانوی راست من بنشین!

رسول خدا«ص‏»برخاست و روی زانوی چپ خدیجة‏نشست.

در اینجا باز خدیجه پرسید؟

-آیا او را می‏بینی؟

رسول خدا فرمود-آری:

خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشین‏و رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست.

باز خدیجة پرسید:آیا او را می‏بینی؟

رسول خدا«ص‏»فرمود-آری.

در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسری و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقت‏خدیجة از رسول‏خدا«ص‏»پرسید:

-آیا باز هم او را می‏بینی؟

فرمود:نه!

خدیجة گفت:ای عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گیر که‏این فرشته است و شیطان نیست!!

که در اینجا باز سئوالاتی پیش میآید که:

مگر فرشتگان الهی نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟

و حکمت‏حرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسی ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسی دارند؟

و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟

با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص‏»نیاموخته بود،و مگر خدیجة‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهای دیگری که به ذهن هرخواننده‏ای خطور کرده و پاسخی هم ندارد!

باری بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و به‏قسمت‏های دیگر آن بپردازیم.

ج-در دنباله روایت صحیح بخاری آمده بود که در اثر فترت‏وحی،رسول خدا«ص‏»چنان غمگین شد که چندین بار خواست‏تا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالای کوه‏میرساند تا خودکشی و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو می‏گفت:

ای محمد براستی که تو پیامبر خدائی و بدینوسیله آنحضرت‏را دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشی صرفنظرمیفرمود...!

که باز این سئوالات مطرح میشود که:

مگر رسول خدا«ص‏»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجة‏و ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالت‏خویش تردید داشت!

و مگر جبرئیل-که واسطه‏ای برای نزول وحی بیش نیست-چنین‏مقام و عظمتی دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام کند؟

و بر فرض آنکه چند روزی وحی از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحی مجوزی برای انتحار و خودکشی آنحضرت میشود،و آیا براستی رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟

و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را که‏درباره همه رهبران الهی بطور عموم فرموده:

و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون (23) و از ایشان کسانی را به سمت رهبری و امامت انتخاب کردیم که‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبری کنند پس از آنکه استقامت و بردباری‏کردند و به آیات ما یقین داشتند...

و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجرای وحی‏بصراحت فرماید:

فاوحی الی عبده ما اوحی،ما کذب الفؤاد ما رای،افتمارونه‏علی ما یری... (24) پس خدای تعالی به بنده‏اش وحی کرد آنچه را که وحی فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبت‏شک و تردید به او میدهید؟

که زمخشری و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه‏«ماکذب الفؤاد ما رای‏»را اینگونه تفسیر کرده‏اند که‏«لم یشک فی‏انما رآه حق‏» (25) یعنی شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود.

و یا روایات دیگری را که خود شما در باب وحی از راویان‏دیگر نقل کرده‏اید مانند روایت ابن عباس که میگوید:

«...فرجع الی بیته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا«ص‏»بخانه بازگشت در حالی که یقین داشت!

و یا روایت عبد الله بن ابی بکر بن حزم را که در اینباره گوید:

«...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتی‏اطمان‏» (27) و اگر این روایت-و هر روایتی که در صحیح بخاری آمده‏صحیح است پس چرا قاضی عیاض که از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحی گفته:

«لا یصح ان یتصور له الشیطان فی صورة الملک‏و یلبس علیه الامر لا فی اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فی ذلک علی دلیل المعجزة بل لا یشک النبی ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقی،امابعلم ضروری یخلقه الله له،او ببرهان جلی یظهره الله‏لدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلمات‏الله‏» (28) یعنی صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته برای اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏بعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمی‏کند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏فرشته و رسول حقیقی است‏یا بعلمی ضروری.که خدا دراو آفریده یا ببرهانی آشکار و جلی که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهنده‏ای‏بر کلمات خدا نیست!

و پیش از این نیز از قاضی عیاض گفتاری در اینباره نقل‏کردیم!

و آیا امثال قاضی عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفته‏اند...

و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسی قدس‏سره در مجمع البیان بدنبال حدیثی که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانی رسول خدا«ص‏»بدنبال‏نزول وحی بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متن‏حدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را برای مزید اطلاع خوانندگان‏محترم ذیلا نقل می‏کنیم:

ایشان در ذیل تفسیر آیه:

«یا ایها المدثر»چنین گوید:

«قال الاوزاعی:سمعت‏یحیی بن ابی کثیر یقول:سالت اباسلمة ای القرآن انزل من قبل قال:«یا ایها المدثر»فقلت: او«اقرءباسم ربک‏»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله ای القرآن انزل قبل؟

قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثکم ماحدثنا رسول الله صلی الله علیه و آله،قال:جاورت بحراء شهرا، فلماقضیت جواری نزلت فاستبطنت الوادی فنودیت،فنظرت امامی‏و خلفی و عن یمینی و عن شمالی فلم ار احدا،ثم نودیت فرفعت راسی‏فاذا هو علی العرش فی الهواء،یعنی جبرئیل علیه السلام،فقلت:

دثرونی دثرونی فصبوا علی ماء،فانزل الله عز و جل:«یا ایها المدثر»و فی‏روایة:فخشیت منه فرقا حتی هویت الی الارض، فجئت الی اهلی.

فقلت:زملونی،فنزل:«یا ایها المدثر×قم فانذر»ای لیس بک ماتخافه من الشیطان،انما انت نبی فانذر الناس و ادعهم الی التوحید»و سپس در رد این گفتار نابجا فرموده:

«و فی هذا ما فیه،لان الله تعالی لا یوحی الی رسوله الا بالبراهین النیرة،و الآیات البینة الدالة علی ان ما یوحی الیه انما هو من الله‏تعالی،فلا یحتاج الی شی‏ء سواها و لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق‏» (29) یعنی و اشکال این حدیث روشن است،زیرا خدای تعالی به‏پیامبر خود وحی نمی‏کند مگر با برهانهای روشن و آیات‏آشکاری که دلالت دارد بر اینکه آنچه بر او وحی شده از جانب‏خدای تعالی است،پس نیازی به چیز دیگر نیست و چنان نیست‏که کسی او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!

باری بهتر آن است که سخن را درهم پیچیم و تحقیق وبررسی بیشتر را در باب نقد جملات این حدیث‏بعهده خواننده‏محترم بگذاریم،ولی این نکته را نمی‏توانیم ناگفته بگذاریم که‏راستی جای بسیار تاسف است که درباره مهمترین مسئله‏اعتقادی ما یعنی مسئله وحی و نبوت که سرآغاز همه مسائل دیگراست‏باید امثال اینگونه روایات در کتابهائی همچون صحیح‏بخاری و مسلم که نزد بسیاری از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند که نووی درباره‏شان گوید:

«و هما اصح الکتب بعد القرآن‏» (30) و این دو کتاب پس از قرآن کریم صحیحترین کتابها است.

و بر طبق همین روایات مقام والا و عظیم رسول خدا«ص‏»را تا بدان حد پائین آورده که در هنگام دریافت وحی الهی وانجام رسالت تاریخی و جهانی خود اینگونه دچار تردید و دو دلی‏بشود؟و برای رفع تردید خود ناچار به خدیجة و ورقة بن نوفل ودیگران متوسل شود،و در اثر«فترت‏»وحی و انقطاع موقت آن به‏آن اندازه دچار هیجان و اضطراب شود که چندین بار تصمیم به‏انتحار و خودکشی بگیرد و...و...

و با این روایات صحیحة و معتبره خود!بهترین بهانه ودستاویز را بدست دشمنان اسلام بدهند که آغاز وحی رسول‏خدا«ص‏»را با تایید امثال ورقة بن نوفل که بگفته آنها-و امثال‏همین روایات-سالها بدین نصرانیت درآمده و در این آئین علوم‏زیادی را کسب کرده بود،توام کنند...

و حالت‏شک و تردید را در آنچه بر رسول خدا نازل میشدوارد سازند!

و مقام رسول خدا«ص‏»را تا سرحد یک انسان چنانی با آن‏حالات و اعمال تنزل دهند!و امثال این سخنان!

تحلیلی درباره این روایات:در اینجا ما به یک جمع‏بندی رسیده‏ایم که برای مااحتمالاتی را بوجود آورده و نقل آن خالی از فایده نیست و شاید شما هم این احتمالات را بعید ندانسته و به‏پسندید و آن این است‏که با توجه باینکه راوی این حدیث عروة بن زبیر و اسماعیل بن‏ابی حکیم از آل زبیر بودند احتمالات زیر بنظر میرسد:

1-عبد الله بن زبیر و زبیریان چند سالی در مکه و مدینه وقسمتی از خاک عراق حکمرانی داشتند و خود را بعنوان‏جانشینان پیغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقبای خود از بنی هاشم و بنی امیه و بنی عباس برای‏خود فضیلت تراشی می‏کردند و حدیثهائی برای خانواده و فامیل‏خود جعل میکردند تا خود را از دیگران به اسلام و پیامبر بزرگواراسلام نزدیکتر از دیگران معرفی کنند...

و شاهد بر این مطلب میتواند همان حدیث جعلی قبلی باشدکه در مذمت عباس و علی علیه السلام جعل کرده بود بدانخاطرکه علویون و بنی عباس رقبای ایشان بودند.

2-زبیر بن عوام برادرزاده خدیجه سلام الله علیها است که‏نسبشان به بنی اسد بن عبد العزی میرسد و عوام پدر او برادر خدیجه‏بوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموی خدیجه که همگی از همان‏تیره بنی اسد بن عبد الغری هستند،و این خبرسازان حرفه‏ای برای‏اینکه فضیلتی برای حضرت خدیجه سلام الله علیها و ورقة بن‏نوفل بتراشند این سخنان را به ایشان نسبت داده تا آنها را در تحکیم اساس اسلام سهیم سازند،اگر چه در این میان مقام والای‏رسول خدا«ص‏»نیز مخدوش گردد و شاید ندانسته و بی‏توجه به‏اینطرف قضیه یعنی خدشه‏دار شدن مقام رسول خدا«ص‏»نیزاینکار را کرده‏اند و تعمدی در اینکار نداشته‏اند...

3-در مورد عایشه نیز همانگونه که قبلا گفته شد خاله‏عروة بن زبیر بوده و عروة بن زبیر همانگونه که شنیدید احدی را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمی‏دانسته و از این رو شاید عایشه‏درباره ماجرای وحی اظهار نظری کرده و عروه روی همان‏عقیده‏ای که به وی داشته آنرا بعنوان یک روایت مسلمی از اونقل کرده تا ضمنا یکی از بهترین حدیثهائی را که از خاله‏اش‏شنیده در این باب اظهار کرده باشد...

و روی این جهات احتمال جعل در این روایات قوی است‏و انگیزه آن نیز همین‏ها بود که خواندید،و الله العالم.

و در پایان لازم است نظری هم به روایات شیعه در باب‏وحی بیندازیم و به‏بینیم آنها داستان وحی و آغاز نبوت رسول‏خدا«ص‏»را چگونه روایت کرده‏اند.

از آنجمله از امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه نقل شده‏که درباره داستان وحی و آغاز آن در روزهای خست‏بعثت‏فرموده:و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول الله‏صلی الله علیه و آله و خدیجة و انا ثالثهما،اری نورالوحی و الرسالة،و اشم ریح النبوة،و لقد سمعت‏رنة الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی الله علیه و آله،فقلت:یا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشیطان‏قد ایس من عبادته انک تسمع ما اسمع،و تری ما اری،الا انک لست‏بنبی،و لکنک وزیر، و انک لعلی خیر (31) -و گرد نیاورد خانه‏ای احدی را آنروز در اسلام جز رسول‏خدا«ص‏»و خدیجة و من نیز سومی آنها بودم که نور وحی‏و رسالت را میدیدم و بوی نبوت را استشمام میکردم وبخوبی صدای ناله شیطان را شنیدم در آنهنگامی که وحی‏بر رسول خدا«ص‏»نازل شد و عرضکردم:ای رسول خدااین ناله چیست؟فرمود:این شیطان است که از پرستش‏خود نومید گشته،تو هم میشنوی آنچه را من می‏شنوم ومی‏بینی آنچه را من می‏بینم جز آنکه تو پیامبر نیستی ولی‏تو وزیر و کمککاری و تو بر خیر و خوبی هستی!

و همانگونه که ملاحظه میکنید امیر المؤمنین علیه السلام دراین خطبه به وضوح و صراحت جریان را بگونه‏ای ترسیم فرموده و گزارش میدهد که گذشته از اینکه رسول خدا«ص‏»نور وحی رامشاهده میفرمود و صدای ناله شیطان را تشخیص میداد،خودآنحضرت یعنی علی علیه السلام-آن شاگرد ممتاز مکتب‏آنحضرت-نیز صدای ناله شیطان را می‏شنید و هیچگاه آندو را بایکدیگر اشتباه نمیکرد...!

و این هم روایت دیگری که مجلسی(ره)در کتاب‏بحار الانوار از امالی شیخ روایت کرده که برخی از اصحاب امام‏صادق علیه السلام جریان وحی را که از آنحضرت می‏پرسد که‏چگونه رسول خدا«ص‏»گاه میفرمود:این جبرئیل است که بمن‏چنین و چنان میگوید،و گاه در حال وحی به حال بیهوشی واغماء میافتاد؟

امام علیه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص‏»و آن سنگینی که احساس میکرد در هنگامی بود که خدای‏تعالی بدون واسطه جبرئیل با آنحضرت سخن میگفت،ولی‏هنگامی که جبرئیل با آن بزرگوار سخن میگفت چنین حالتی برآنحضرت عارض نمی‏شد و خیلی عادی میفرمود:

این جبرئیل است!و جبرئیل چنین گفت؟

و این هم متن حدیث‏شریف که خلاصه ترجمه‏اش را شنیدید:

الحسین بن ابراهیم القزوینی،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهیم بن احمد،عن الحسن بن‏علی الزعفرانی،عن البرقی،عن ابیه،عن ابن ابی‏عمیر،عن هشام بن سالم،عن ابی عبد الله علیه السلام‏قال:قال بعض اصحابنا:اصلحک الله اکان رسول الله‏صلی الله علیه و آله یقول:قال جبرئیل،و هذا جبرئیل‏یامرنی،ثم یکون فی حال اخری یغمی علیه؟قال:

فقال ابو عبد الله علیه السلام:انه اذا کان الوحی من‏الله الیه لیس بینهما جبرئیل اصابه ذلک‏لثقل الوحی من الله،و اذا کان بینهما جبرئیل لم یصبه‏ذلک فقال:قال لی جبرئیل،و هذا جبرئیل. (32)

و بلکه در پاره‏ای از روایات آمده است که جبرئیل هیچگاه‏بدون اجازه قبلی نزد رسول خدا«ص‏»نمی‏آمد،و هرگاه نیز که اجازه میگرفت هنگام ورود با کمال ادب و مانند بنده‏ای درحضور آنحضرت جلوس میکرد،که این هم متن آن حدیث دیگرکه شیخ صدوق(ره)در کتاب علل از امام صادق علیه السلام‏روایت کرده:

عن ابی عبد الله علیه السلام قال:کان جبرئیل اذا اتی النبی‏صلی الله علیه و آله قعد بین یدیه قعدة العبد،و کان لا یدخل حتی‏یستاذنه. (33)

اکنون بنگرید«تفاوت ره از کجا است تا بکجا»و چه‏اندازه فرق است میان روایات اهل سنت و روایات شیعه درمعرفی جبرئیل و رسول خدا«ص‏»و داستان وحی و ورود فرشته‏وحی بر رسول خدا«ص‏»؟و خود قضاوت کنید!

و این نیز حدیث دیگری در این باره که عیاشی در تفسیر خودآنرا از زراره از امام صادق علیه السلام روایت کرده است.

«عن زرارة قال:قلت لابی عبد الله‏علیه السلام:کیف لم یخف رسول الله صلی الله علیه‏و آله فیما یاتیه من قبل الله ان یکون ذلک مما ینزغ به الشیطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل علیه السکینة و الوقار،فکان یاتیه من قبل الله‏عز و جل مثل الذی یراه بعینه‏».

زرارة گوید:به امام صادق علیه السلام عرضکردم:چگونه‏رسول خدا«ص‏»در آنچه بر او از سوی خدا نازل می‏گشت‏ترس آنرا نداشت که از وساوس شیطان باشد؟امام‏علیه السلام فرمود:براستی که خدا هرگاه بنده‏ای را به‏رسالت انتخاب می‏کند آرامش و وقار خود را بر او فرومی‏فرستد،بدانگونه که هر چه از جانب خدای عز و جل براو نازل گردد همانند چیزی است که به چشم خودمی‏بیند...

در این حدیث این مطلب که رسول خدا«ص‏»در موردوحی الهی هیچگونه شک و تردیدی بخود راه نمیدهد مسلم فرض‏شده و علت آنرا زرارة می‏پرسد؟

و این هم روایتی درباره ماجرای بعثت رسول خدا«ص‏»که‏چون راوی و سندی ندارد چندان معتبر نیست ولی ناقل آن مرحوم‏ابن شهر آشوب است که در مناقب آنرا روایت کرده که میگوید:

و روی انه نزل جبرئیل علی جیاد اصفر و النبی صلی الله علیه و آله بین علی علیه السلام و جعفر،فجلس‏جبرئیل عند راسه،و میکائیل عند رجله،و لم ینبهاه‏اعظاما له،فقال میکائیل:الی ایهم بعثت؟قال:الی‏الاوسط،فلما انتبه ادی الیه جبرئیل الرسالة عن الله‏تعالی،فلما نهض جبرئیل لیقوم اخذ رسول الله‏صلی الله علیه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمک؟قال:

جبرئیل،ثم نهض النبی صلی الله علیه و آله لیلحق‏بقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت علیه و هناته،ثم‏کان جبرئیل یاتیه و لا یدنو منه الا بعد ان یستاذن علیه،فاتاه یوما و هو باعلی مکة فغمز بعقبه بناحیة الوادی‏فانفجر عین فتوضا جبرئیل، و تطهر الرسول،ثم‏صلی الظهر و هی اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلی‏امیر المؤمنین علیه السلام مع النبی صلی الله علیه و آله،و رجع رسول الله صلی الله علیه و آله من یومه الی خدیجة‏فاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلک‏الیوم (35)

-و روایت‏شده که جبرئیل بر اسبی زرد رنگ(و یا درمکانی بنام جیاد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص‏»میان علی علیه السلام و جعفر خفته بود،پس‏جبرئیل در کنار سر آنحضرت نشست و میکائیل در کنارپای او و بخاطر عظمت و بزرگی آنحضرت وی را بیدارنکردند،میکائیل گفت:بسوی کدامیک از اینان مبعوث‏گشته‏ای؟گفت:به این که در وسط خفته!و چون رسول‏خدا«ص‏»از خواب بیدار شد جبرئیل رسالت‏خدای تعالی‏را به آنحضرت ابلاغ کرد،و چون جبرئیل خواست که‏برخیزد رسول خدا«ص‏»جامه‏اش را گرفت و بدو گفت:

نام تو چیست؟گفت:جبرئیل،آنگاه رسول خدا برخاست‏تا به قوم خود ملحق شود که به هیچ درخت و سنگی‏نمی‏گذشت جز آنکه بر او سلام کرده و مژده‏اش میدادند.

و پس از آن جبرئیل نزد او میآمد ولی به آنحضرت نزدیک‏نمی‏شد تا از وی اذن بگیرد پس روزی در حالی که رسول‏خدا«ص‏»در بالای مکه بود بنزد وی آمد و در گوشه‏ای ازآن وادی جائی از زمین را فشار داد و چشمه‏ای پدیدار شد وجبرئیل وضوء گرفت و رسول خدا«ص‏»نیز تطهیر کردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستین نمازی بود که‏خدای عز و جل فرض کرد،و امیر المؤمنین علیه السلام نیز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص‏»در همان روزبنزد خدیجة بازگشت و جریان را به او خبر داد و او نیز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...

و از روایت ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه که درداستان مجاورت رسول خدا«ص‏»در غار«حراء»میگوید:

«...حتی جاءت السنة التی اکرمه الله فیها بالرسالة فجاور فی‏حراء شهر رمضان و معه اهله:خدیجة و علی بن ابیطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئیل بالرسالة...» (36)

معلوم میشود که علی علیه السلام و خدیجة نیز در ماجرای‏نزول وحی و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟ «ص‏»بوده‏اند...

ولی سند حدیث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نکرده،وهمین قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فی الکتب الصحاح‏».

پی‏نوشتها:

1-صحیح بخاری-با شرح کرمانی ط بیروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همین چاپ‏ص 94.و نظیر همین روایت در صحیح مسلم ج 1 ص 97 و تاریخ طبری ج 2 ص‏47 و کتابهای دیگر نیز نقل شده.

2-تهذیب التهذیب ج 9 ص 450.

3-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 ص 63.

4-قاموس الرجال ج 6 ص 300.

5-شرح کرمانی از صحیح بخاری ج 1 ص 30-31.

6-شرح صحیح مسلم(حاشیه ارشاد الساری)چاپ مصر ج 1 ص 44.

7-اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.

8-ارشاد الساری ج 1 ص 21.

9-برای اطلاع از متن کامل این روایت‏به سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 398مراجعه کنید.

10-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 412-413.

11-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 405.

12-سیره ابن هشام ج 1 ص 234.

13-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 406.

14-برای اطلاع بیشتر می‏توانید به کتابهای البدایة و النهایة ج 3 ص 15 به بعد وتاریخ طبری ج 2 ص 50 به بعد و تاریخ یعقوبی ج 2 ص 23 و صحیح بخاری ج 6ص 200 و عیون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عیون الاثر ج 1ص 82 و سیرة قاضی دحلان ج 1 ص 83 و سیرة حلبیه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائید.

15-جالب و خنده‏دار است که از برخی دانشمندان اهل سنت نقل شده که همین‏ماجرا را دلیل بر جواز تکلیف به ما لا یطاق دانسته و بدان استدلال کرده‏اند!

(الصحیح من السیره ج 1 ص 224).

16-سوره نجم آیه 10.

17-سوره فصلت آیه 6.

18-سوره نساء آیه 163.

19-صحیح بخاری بشرح کرمانی ج 1 ص 35.

20-همین مصدر ص 36.

21-سیره ابن هشام ج 1 ص 238-239.

22-این مطلب هم جالب و در خور توجه است که اینگونه روایات همگی به خاندان‏زبیر باز میگردد،و میدانیم که زبیر برادرزاده خدیجه بوده،و خاندان زبیر گویاسعی داشته‏اند برای خویشان و نیاکان خود به راست و یا بدروغ فضیلتهائی ذکر کنند، چنانچه در بحث از سند این حدیث گفتیم.

23-سوره سجده آیه 24.

24-سوره نجم آیه 10-12.

25-تفسیر کشاف ج 4 ص 420.

26 و 27-عیون الاثر ج 1 ص 83.

28-التمهید ج 1 ص 50.

29-مجمع البیان ج 10 ص 384.

30-التقریب نووی ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحیح بخاری کرمانی چاپ بیروت).

31-نهج البلاغه خطبه 190.

32-بحار الانوار ج 18 ص 268 و این هم پاسخی است‏به برخی از اهل سنت که‏خواسته‏اند روایت عایشه را توجیه کرده و آن حالت رسول خدا«ص‏»را که در آن‏حدیث آمده با روایات دیگری که در این باره رسیده که چون وحی بر آن حضرت نازل‏میشد حالت غش او را میگرفت...و این هم حدیث دیگری در این باره که در کتاب‏توحید صدوق(ره)(ص 102)آمده:

«...عن عبید بن زرارة،عن ابیه قال:قلت لابی عبد الله علیه السلام:جعلت فداک‏الغشیة التی کانت تصیب رسول الله صلی الله علیه و آله اذا نزل علیه الوحی؟قال:

فقال ذلک اذا لم یکن بینه و بین الله احد،ذاک اذا تجلی له،قال:ثم قال:تلک‏النبوة یا زرارة،و اقبل یتخشع‏».

33-علل الشرایع ص 14.

34-تفسیر عیاشی ج 2 ص 201.

35-مناقب ج 1 ص 45.

36-شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جدید-.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 2 صفحه 199

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     واقعیت‏بعثت از نگاه اهل بیت
 

 

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالی نبوت و خاتمیت، حساس‏ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است.بعثت پیغمبر درست درسن چهل سالگی حضرت انجام گرفت. پیشتر گفتیم که پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولی هنوز پیک وحی بر وی نازل نشده بود. قبلا علائمی ازعالم غیب دریافت می‏داشت، ولی مامور نبود که آن را به آگاهی خلق هم برساند.

میان مردم قریش و ساکنان مکه رم بود که سالی یک ماه را به حالت گوشه گیری و انزوا در نقطه خلوتی می‏گذرانیدند. (1) درست روشن نیست که انگیزه آنها از این گوشه‏گیری چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبر اکرم بود که چون ماه رمضان فرا می‏رسید، به پای کوه حراء می‏رفت، و مستمندان را که از آنجا می‏گذشتند، یا به آنجا می‏رفتند، طعام می‏کرد. (2)

به طوری که تواریخ اسلام گواهی می‏دهد،پیغمبر نیر پیش از بعثت‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را معمول می‏داشت. از شهر و غوغای اجتماع فاصله می‏گرفت، و به نقطه خلوتی می‏رفت، و به تفکر و تامل می‏پرداخت.

پیغمبر حتی در زمانی که کودک خردسالی بود، و در قبیله بنیاسد تحت مراقبت دایه خود «حلیمه‏» قرار داشت نیز باز بازی کردن با بچه‏ها دوری می‏گزید و به کوه حراء می‏آمد و به فکر فرو می‏رفت. (3) بنابراین انس وی به «کوه حراء» بی‏سابقه نبود.

در مدتی که بعدها در «حراء» به سر می‏برد،غذایش نان «کعک‏» و زیتون بود، و چون به اتمام می‏رسید، به خانه بازمی‏گشت ء تجدید قوت می‏کرد. گاهی هم همسرش خدیجه باریش غذا می‏فرستاد. غذائی که در آن زمان‏ها مصرف می‏شد، مختصرو ساده بود. (4)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالی یک ماه در حرا به سر می‏برد، و چون روز آخر باز می‏گشت، نخست‏خانه خدا را هفت دور طواف می‏کرد، سپس به خانه می‏رفت. (5)

کوه حراء امروز در حجازبه مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است، «جبل النور» یعنی کوه نور خوانده می‏شود. حراء در شمال شهر مکه واقع است، و امروز تقریبا درآخر شهر در کنارجاده به خوبی دیده می‏شود. کوه‏های حومه مکه اغلب بهم پیوسته است و از سمت‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در 70 کیلومتری مکه و کنار دریای سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال که از یک سو به صحرای «عرفات‏» و سرزمین «منا» وشهر «طائف‏» و از سوی دیگر به طرف «مدینه‏» کشیده شده است، با دره‏های و بیابان‏های خشک و سوزان و آفتاب طاقت‏فرسای خود شاید بهترین نقطه‏ای است که آدمی را در اندیشه عمیق خودشناسی و خداشناسی و دوری از تعلقات جسمانی و تعینات صوری و مادی فرو می‏برد.

کوه حراء بلندترین کوه‏های اطراف مکه است، و جدا از کوه‏های دیگر به نحو بارزی سر به آسمان کشیده و خودنمائی می‏کند. هرچه بیننده به آن نزدیک‏تر می‏شود، مهابت و جلوه کوه بیشتر می‏گردد. از ان بلندی د زمان خود پیغمبر قسمتی از خانه‏های مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادتری از شهر مکه پیداست. قله کوه نیز درپشت‏بام‏ها و از توی اطاق‏های بعضی از طبقات ساختمان‏های مکه به خوبی پیدا است.

«غار حراء» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، تخته سنگی عضیم به روی دو صخره بزرگ‏تری غلت‏خورده و بدین گونه تشکیل غار حراء داده است. دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدیر است که انسان می‏تواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم برای نمازگزاردن جا دارد.

غار حراء جائی نبوده که هرکس میل رفتن به آنجا کند، و محلی نیست که انسان بخواهد به آسانی در آن بیاساید. فقط یک چیز برای افراد دوراندیش در آنجا به خوبی به چشم می‏خورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بی زوال است که در همه جای آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسی آرایش داده است! براساس تحقیقی که ما نموده‏ایم پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پای کوه حراء فی‏المثل در خیمه به سر می‏برده و رهگذران را پذیرائی می‏کرده و فقط گاهگاهی به قله کوه می‏رفته و به تماشای جمال آفرینش می‏پرداخته است که از جمله لحظه نزول وحی، در روز 27 ماه رجب بوده است.

به طوری که قبلا یادآور شدیم، پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتی روحانی داشته و تحت مراقبت روح‏القدس گاهی تراوشاتی غیبی می‏دیده و اسراری بر آن حضرت مکشوف می‏شده است. هنگامی که پانزده سال بیش نداشت، گاهی صدائی می‏شنید، ولی کسی را نمی‏دید.

هفت‏سال متوالی بود که نور مخصوصی می‏دید و تقریبا شش سال می‏گذشت که زمزمه‏ای از پیغمبر می‏شنید، ولی درست نمی‏دانست موضوع چیست؟

چون ازن اخبار را برای همسرش خدیجه بازگو می‏کرد، خدیجه می‏گفت: «تو که مردی امین و راستگو و بردبار هستی و دادرس مظلومانی و طرفدار حق و عدالت هستی و قلبی رؤوف و خوئی پسندیده داری و در مهمان‏نوازی و تحکیم پیوند خویشاوندی سعی بلیغ مبذول می‏داری، اگر مقامی عالی در انتظارت باشد، جای شگفتی نیست. (6)

هنگامی که به سن سی و هفت‏سالگی میل به گوشه گیری و انزوای از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبی، سخنانی به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏ای آگاه ساخت، بعدها نیز در پای کوه حراء و میان راه‏های مکه بارها منادی حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را می‏شنید ولی صاحب صدا را نمی دید!

در یکی از روزها که در دامنه کوه حراء گوسفندان عمویش ابوطالب را می‏چرانید، شنید کسی از نزدیک او را صدا می‏زند و می‏گوید: یا رسول الله! ولی به هرجا نگریست کسی را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (7)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنی هاشم در غار حراء آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندی به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان می‏اندیشید.می‏اندیشید که خدای جهان جامعه انسانی را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلای آفرینش خلق نمده و همه گونه لیاقت و استعداد را برای ترقی و تعالی به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمالیخودنانی به کف آرد و به غفلت نخورد. ولی مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قریش در این اندیشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزی نمی‏اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‏ای است که آنها رد سر می‏پرورانند...

اینک «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏سر نهاده است. تجربه زندگی و پختگی فکر و اراده‏اش و استحکام قدرت تعقلش به سرحد کمال رسیده، و از هر نظر برای انجام سؤولیت‏بزرگ پیغمبری آماده است. آیا در تمام قلمرو عربستان و دنیای آن روز جز او چه کسی بود که از جانب خداوند عالم شایستگی رهبری خلق را داشته باشد.

رهبری که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانی باشد، و انسان‏های شرافتمند بر شخصیت ذاتی و ربیت‏خانوادگی و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت‏شکن خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و دانای قریش است. پدر در پدر و مادر در مادر شکوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتی کامل جسم و جان برخورداد بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتی که پدران پاک و مادران پاک سرشت‏برایش باقی گذارده بودند. به طوری که دنیای جاهلیت هم با همه پلیدی و تیرگی و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزی از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (8)

نگاهی به احادیث‏بعثت

دراینجا باید اعتراف کرد که ماجرای بعثت پیغمبر با همه اهمیتی که داشته است،در تورایخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنی و احادیث اسلامی و تواریخ اولیه آمده است،عایشه همسرپیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروة بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته‏اند: جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وی گفت: بخوان به نام خدایت; «اقرا باسم ربک الذی خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمی توانم بخوانم; «ما انا بقاری‏» یا من خواننده نیستم; «لست‏بقاری‏». جبرئیل سه با پیغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏بخواند!

در صورتی که; اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روی نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر می‏گویند منظور جبرئیل این بوده که هرچه او می‏گوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگی قادر نبود پنج آیه کوتاه اول سوره اقرا یعنی; «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور که جبرئیل آیه آیه می‏خوانده او هم تکرار کند؟ این کار بیرای یک کودک پنج‏ساله آسان است تا چه رسد به دانای قریش!

از این گذشته «وحی‏» به معنای صدای آهسته است. وقتی جبرئیل امین آیات قرآنی را بر پیغمبرنازل کرده است آن را آهسته تلفظ می‏نموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش می‏بسته است. بنابراین هیچ لزومی نداشته که هرچه را جبرئیل می‏گفته است پیامبر مانند بچه مکتبی تکرار کند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نکند!

ثانیا کسانی که بعثت رابدین گونه نقل کرده‏اند هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسرپیغمبر هم که شیعه و سنی ماجرای بعثت را در کلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامی بیشتراز وی نقل کرده‏اند، پنج‏سال بعد از بعثت متولد شده و از کسی هم نقل نمی‏کند، بلکه حدیث وی به اصطلاح مرسل است که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود می‏گوید: آغاز وحی چنین و چنان بوده است.

ثالثا معلوم نیست جمله «بخوان به نام خدایت‏» که در ترجمه آیه اول درهمه تفسرهای اسلامی اعم از سنی و شیعی آمده است‏یعنی چه؟ از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفتم که هر دوی آنها خلاف واقع است.

رابعا مگر خدا و جبرئیل نمی‏دانسته‏اند پیغمبر درس نخوانده بود و چیز نمی‏نوشته که دو بار از وی می‏خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر می‏گوید: نمی‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وی را چگونه می‏توان توجیه کرد؟ آیا اگر کسی را فشار دادند باسواد می‏شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بی‏سابقه بوده است تا چه رسد به پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله)!!

خامسا هیچ کدام از مفسران اسلامی نگفته‏اند چرا اولین سوره قرآنی «بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلکه همگی گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اوایل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربک الذی خلق‏» تا «ما لم یعلم‏».

سادسا دنباله حدیث عایشه و دیگران که می‏گوید: «وقتی پیغمبر از کوه حراء برگشت‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونی زملونی‏» مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس ازآن ماجرا را برای خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشت‏خود هراسانم‏» و «خدیجه او را برد نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل که نصرانی شده بود، و تورات و انجیل را می‏نوشت و آن پیر کهنسال نابینا گفت: ای خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسی است که بر موسی نازل شده است‏» همگی برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملی در کتاب پرارج «النص والاجهاد» تنها کسی است که برای نخستین بار متوجه قسمتی از اشکالات این حدیث‏شده و می نویسد: «می‏بینید که این حدیث (حدیث عایشه) صریحا می‏گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحی پس از آن که فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسی که پیدا کرده نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگین نابینای جاهی مسیحی بوده است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانی در آورد! محتوای این حدیث ضلالت و گمراهی است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حدیث دیگر می‏گوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که می‏خواست‏خود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنی حالت‏شبیه بیماری صرع! در روایت دیگر هم می‏گوید: «تختی مرصع روی کوه حراء گذاشته شد، و تاجی مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وی اعلام شد که تو خاتم انبیا هستی‏»! و چیزهای دیگر که بازگو کردن آن چندش‏آور است.

راستی چقدر باعث تاسف است که پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستی ندانند موضوع چه بوده و عثت‏خاتم انبیا چسان انجام گرفته است؟!! این کوتاهی ازآن مورخان و دانشمندان اسلامی از شیعه و سنی است که در این قرون متمادی غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار عایشه و دیگران اکتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدی که دانشمندا عالی‏مقام شیعه سید شرف الدین عاملی بریک حدیث‏بعثت (حدیث عایشه) نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمده‏ای از تفسیر و حدیث و تاریخ سنی وشیعی مراجعه نمودیم، و با کمال تاسف به این نتیجه رسیدیم که احادیث‏بعثت کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، که نزد ما اعتباری ندارند.متن همه آن احادیث‏بیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنی است، و اسناد آن نیز مخدوش می‏باشد.

به همین جهت می‏بینیم «برهان الدین حلبی‏» که خواسته است آنها را جمع کند و با هم سازش دهد، سخت‏به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتی شده و در آخر هم نتوانسته است‏به نتیجه مطلوب برسد، بلکه بر ابهام و تناقض گوئی و سردرگمی موضوع افزوده است. (11)

ایراد ما به احادیث‏بعثت

کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتاب‏های آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده است، از درجه اعتبار ساقط می‏باشد. در اینجا به چند نکته آن اشاره می‏کنیم، و تفصیل را به کتاب خود «شعاع وحی برفراز کوه حراء» که برای نخستین بار پرده از روی ماجرای مبهم بعثت‏برداشته است، حوالت می‏دهیم. (12)

1- چنانکه گفتیم پیغمبر از زمان کدکی و ایام جوانی تا سی و هفت‏سالگی،بارها علائمی می‏دید که از آینده درخشان او خبر می‏داد. مانند ابریکه برسر او سایه افکنده بود، و خبری که راهب شهر «بصری‏» در اردن راجع به پیغمبری او به عمویشابوطالبداد، و آنچه روح القدس به وی می‏گفت، و صداهائی که می‏شنید. بنابراین هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحی و برخورد با جبرئیل این طور دست و پای خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقی افتاده است، و باید ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برتری داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام بنوت دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل می‏شود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا تقویت کند که از شک و تردید بدر آید؟

3- آیا پس از دیدن پیک وحی و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدائی و من جبرئیل هستم، و مشاهده جرئیل با آن عظمت، دیگر جای این بود که پیغمبر درباره وحی آسمانی و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و سایر تشریفات تعینات صوری است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوی نبوت که باید با کمال سادگی و دور از هرگونه تشریفات مادی انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیث‏به تقلید از تاج‏گذاری پادشاهان ایران، خواسته‏اند برای پیغمبر عربی هم در عالم خیال چنین صحنه‏ای بسازند!

واقعیت‏بعثت از دیدگاه شیعه

ماجرای بعثت‏بدان گونه که قبلا گذشت موضوعی نبود که یک فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پی‏برد که خاتم انبیا چگونه به مقام عالی پیغمبری رسیده است. ما پس از بررسی‏های لازم از مجموع نقل‏ها به این نتیجه رسیده‏ایم که آنچه در منابع شیعه و احادیث‏خاندان نبوت رسیده است، واقعیت‏بعثت را چنان روشن می‏سازد که هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمی‏کند.

از جمله احادیثی که بازگو کننده حقیقت‏بعثت است و آغاز وحی را به خوبی روشن می‏سازد، روایتی است که ذیلا از لحاظ خوانندگان می‏گذرد:

پیشوای دهم ما حضرت امام هادی (علیه السلام) می‏فرماید: «هنگامی که محمد (صلی الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وی بخشیده بودبه مستمندان بخشید، هر روز به کوه حراء می‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار می‏نگریست، و شگفتی‏های رحمت و بدایع حکمت الهی را مورد مطالعه قرار می‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر می‏دوخت، و کرانه‏های زمینو دریاها و دره‏ها و دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر می‏گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهی، درس عبرت می‏آموخت.

ازآنچه می‏دید، به یاد عظمت‏خدای آفریننده می‏افتاد. آن گاه با روشن بینی خاصی به عبادت خداوند اشتغال می‏وزید. چون به سن چهل سالگی رسید خداوند نظر به قلبوی نمود، دل او را بهترین و روشنترین و نرمترین دلها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهای آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلی الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها می‏نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد (صلی الله علیه و آله) آنها را می‏دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلی الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلی الله علیه و آله) به جبرئیل که در هاله‏ای از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوی او آمد و بازوی او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدائی که انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان که خدایت‏بزرگ است. خدائی که با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهائی یاد داد که نمی‏دانست‏». پیک وحی، سالت‏خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلی الله علیه و آله) نیز از کوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحی دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت می‏کرد،بی‏هوش شد، و دچار تب گردید.

از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏خردمندترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهای دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمی‏دانست.

در این وقت‏خداوند اراده کرد به وی نیروی بیشتری عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار برای او به سخن در آورد. به طوری که به هر کدام می‏رسید، ادای احترام می‏کرد. و می‏گفت: السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولی الله! السلام علیک یا رسول الله! ای حبیب خدا مژده باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بوده‏اند، و آنها که بعدها می‏آیند برتر و زیباتر و پرشکوه‏تر و گرامی‏تر گردانیده است.

از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسی به دل راه مده. زیرا بزرگ کسی است که خداوند جهان به وی بزرگی بخشد، و گرامی بدارد! بنابراین از تکذیب قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که عنقریب خدایت تو را به عالی‏ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروانت‏به وسیله جانشین تو علی بن ابیطالب (علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان می‏گردند. دانش‏های تو به وسیله دروازه شهرستان حکمت و دانشت علی بن ابیطالب در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر می‏گردد.

به زودی دیدگانت‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله علیها) روشن می‏شود، و از وی و همسرش علی، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید می‏آیند.

عنقریب دین تو در نقاط جهان گشترش می‏یابد. دوستان تو و برادرت علی پاداش بزرگی خواهند یافت. لوای حمد را به دست تو می‏دهیم، و تو آن را به برادرت علی می‏سپاری. پرچمی که در سرای دیگر همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد می‏آیند، و علی تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پیش خود گفتم: «خدایا! این علی بن ابیطالب که او را به من وعده می‏دهی کیست؟ آیا او پسر عم من است؟ ندا رسید ای محمد! آری، این علی بن ابیطالب برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار می‏گردانم، و بعد از تو برهمه پیروانت‏برتری خواهد داشت. (13)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جای تعجب است که مفسران اسلامی به خصوص مفسران شیعه از این حدیث‏شریف و نقل آن درتفسیر سوره اقرا غافل مانده‏اند، با ای نکه نکات جالب و تازه‏ای از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو می‏کند، که می باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه می‏کنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادی یا اشکالاتی که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالی پیغمبری رسید. با قدم‏هائی شمرده و دیدی وسیع و قدرتی خارق العاده به خانه بازگشت.

همین که وارد خانه شد پرتوی از نور و بوئی خوش فضای خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نوری است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. ای خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجرای بعثت را چنانکه اتفاق افتاده بود برای خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدائی‏».

خدیجه که از سالها پیش هاله‏ای از نور نبوت درسیما درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادی بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانی است که من در انتظار چنین روزی به سر برده‏ام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی. (14)

بدین گونه محمد بن عبدالله برازنده‏ترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایای اخلاقی و خصال روحی شهره شهر بود، برفراز کوه حراء از جانب خداوند یکتا به مقام عالی نبوت و رهبری خلق برگزیده شد، و خاتم انبیا گردید.

نظر ما در پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

نکته اساسی که قرآن در نزول وحی به پیغمبر بازگو می‏کند، و متاسفانه کسی توجه نکرده است،این است که همه مفسران اسلامی نوشته‏اند، و در تمام احادیث نیز هست که در روز بعثت فقط پنج آیه آغاز سوره «اقرا» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از «اقرا باسم ربک الذی خلق‏» آغاز می‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم می‏شود. هیچ کس نگفته است «بسم الله‏» این سوره کی نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته است‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده است، یا طور دیگر بوده؟ همگی سؤالاتی است که پاسخی برای آن نمی‏بینیم.

ما پس از تحقیقا زیاد به این نتیجه رسیده‏ایم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربک‏» نیز به همین معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضی از مفسرین زائده است‏یعنی معنا ندارد و فقط برای زینت در کلام است. درحقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحیم‏» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنی بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند. و آنرا به زبان آورد. ولی چون پیغمبر درآغازکارو اولین برخورد با پیک وحی نمی‏دانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وی می‏خواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنی; چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذیر خلق -» یعنی نام خدایت را قرائت کن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم.

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامی و شیعه هست که از هر نظر جالب می‏باشد. ولی جای کمال تاسف است که چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاورده‏اند. حدیث اول درکتاب «کافی‏» باب (فضل قرآن) است که امام صادق (علیه السلام) می‏فرماید: «نخستین چیزی که بر پیغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک بود»!

حدیث دوم در «عیون اخلارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) روایت می‏کند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم - بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذی خلق ...»

حدیث‏سوم در «محاسن برقی‏» ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روایت می‏کند که گفت‏حضرت صادق (عله السلام) قرمود: هیچ کتابی ازآسمان نازل نشد مگر اینکه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. (15)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، می‏گوییم که پیک وحی الهی سوره اقرا را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت‏باشش آیه آورد: آیه اول همان «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنی; «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت کند، یعنی قبل از هر چیز «بسم الله‏» بگوید و سرآغاز کارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربک‏» یعنی; نام خدایت را بخوان. مطابق نقل علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذی خلق‏». یعنی نام خدا را که مامور هستی بخوانی، همین «بسم الله الرحمن الرحیم‏» است، و پیغمبر بار دوم «بسم الله‏» را برای نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستورداده است که هیچ کاری را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم‏».

آری، هنگامی که حقایق اسلامی را برگزیدگان الهی بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بی‏خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا می‏سازند.

به عبارت روشن‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحی و اولین لحظه پیغمبری خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله) ازآنحضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت کند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همان طور که پیکوحی مخواند مانند مواردبعدیدردم در سیهه مقدس آن حضرت نقش می‏بست و دیگر نیازی به تکرار پیغمبر نداشت تا از حفظ کند. این بود واقعیت‏بعثت از زبان ائمه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، و توضیح ما به طور اجمال.

پی‏نوشتها:

1- سیره ابن هشام - ج 1 ص 154 سیره ابن هشام که آنرا قدیمترین تاریخ حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دانسته‏اند، تلخیص از «سیره النبی ص‏» تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبی متوفای سال 151 ه است که ابن حجر عسقلانی شافعی در کتاب «تقریب‏» رمی به تشیع او نموده است. ابن هشام، یعنی عبدالملک بن هشام حمیری، خود در سال 218 ه وفات یافته است.)

2- (سیره حلبه - ح 1 ص 381)

3- (همان کتاب - ج 1 ص 382)

4- (همان کتاب - ج 1 ص 382)

5- (تاریخ طبری - ج 3 ص 1149 - سیره ابن هشام، ج 1 ص 155)

6- (سیره حلبیه - ج 1 ص 380 - 391)

7- ( مناقب ابن شهر اشوب - ج 1 ص 44)

8- (در زیارت وارث حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام می‏خوانیم که: «گواهی می‏دهم تو نوری بودی در صلب‏های شامخ پدرانت و رحم‏های پاک مادرانت، به طوری که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».)

9- (حدیث عایشه درباره آغاز وحی که مستند همگی دانشمندان سنی و شیعی است در جزء اول «صحیح بخاری‏» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابوری‏» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذی‏» و سنن نسائی آمده است.)

10- (کتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور - ص 412)

11- («سیره حلبیه‏» جلد اول از33 تا 42)

12- (به یاری خداوند این کتاب با تفصیل بیشترو تحقیق کامل در آینده منتشر خواهد شد.)

13- («بحار الانوار» علامه مجلسی - ج 18 ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جدید.)

14- (مناقب ابن شهر اشوب ج 1 ص 36)

15- (مفاخر اسلام - تالیف نویسنده - ج 1 ص 368)

ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 91

علی دوانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     اقسام وحی
 

 

روح بر اثر کمالاتی که دارد می‏تواند از راه‏های گوناگون با عوالم روحانی تماس بگیرد.ما در اینجا خلاصه این طرق را که در روایات پیشوایان اسلام وارد شده است، (1) درج می‏کنیم:

1-گاهی حقایق آسمانی را به طور الهام دریافت می‏کند،و آنچه که بر قلب او القاء می‏شود،حکم علوم بدیهی را پیدا می‏کند که شک و تردید در آن راه نمی‏یابد.

2-جمله‏ها و کلماتی را از جسمی(مانند کوه و درخت)می‏شنود،مانند شنیدن موسی‏«ع‏»سخن خدا را از درخت.

3-حقایق در عالم رؤیا برای او بسان روز روشن کشف می‏شود.

4-فرشته‏ای از طرف خدا مامور می‏شود که کلام مخصوصی را به او برساند.

قرآن از این طریق،برای رسول گرامی نازل شده است و خود قرآن نیز در«سوره شعراء»، آشکارا می‏فرماید:روح الامین(جبرئیل)آن(قرآن)را بر قلب تو نازل کرده است،تا از گروه ترسانندگان بوده باشی. (2)

 

پی‏نوشت‏ها:

1. به کتاب‏« بحار الانوار» ج 18/193،194،255،256 مراجعه فرمایید.

2. نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین بلسان عربی مبین. سوره شعراء/195. و در سوره شوری آیه 51 به تمام این طرق اشاره شده است و در این مورد به کتاب «رسالت جهانی پیامبران‏» مراجعه بفرمایید.

 

ماخذ: کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 255

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :