|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
داستان مزبور را که در ذیل آیه مبارکه«و انذر عشیرتکالاقربین»و تفسیر و شان نزول آن وارد شده و در همان سالهاینخستبعثت رسول خدا(ص)اتفاق افتاده بسیاری از مورخین بهاجمال و تفصیل ذکر کردهاند که شاید جامعترین آنها روایتطبری است در کتاب تاریخ خود که ذیلا با ترجمهاش میخوانیدکه گوید: «حدثنا...ابن حمید قال:حدثنا سلمة قال:حدثنی محمد بناسحاق،عن عبد الغفار بن القاسم،عن المنهال بن عمرو، عنعبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب،عن عبد الله بنالعباس عن علی بن ابی طالب قال:لما نزلت هذه الآیة علیرسول الله(ص):(و انذر عشیرتک الاقربین) (1) دعانی رسول الله(ص) فقال:یا علی!ان الله امرنی ان انذر عشیرتک الاقربین فضقتبذلک ذرعا و عرفت انی متی ابادئهم بهذا الامراری منهم ما اکرهفصمت علیه حتی جاء جبریل فقال:یا محمد!انک الا تفعل ما تؤمربه یعذبک ربک.فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل علیه رجل شاةو املا لنا عسا من لبن ثم اجمع لی بنی عبد المطلب حتی اکلمهمو ابلغهم ما امرت به.ففعلت ما امرنی به ثم دعوتهم له و هم یومئذاربعون رجلا یزیدون رجلا او ینقصونه،فیهم اعمامه:ابو طالب و حمزةو العباس و ابو لهب فلما اجتمعوا الیه دعانی بالطعام الذی صنعت لهمفجئتبه فلما وضعته تناول رسول الله(ص)حذیة من اللحم فشقهاباسنانه ثم القاها فی نواحی الصحفة ثم قال:خذوا بسم الله.فاکلالقوم حتی ما لهم بشیء حاجة و ما اری الا موضع ایدیهم،و ایم اللهالذی نفس علی بیده و ان کان الرجل الواحد منهم لیاکل ما قدمتلجمیعهم،ثم قال:اسق القوم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتیرووا منه جمیعا،و ایم الله ان کان الرجل الواحد منهم لیشرب مثله،فلما اراد رسول الله(ص)ان یکلمهم بدره ابو لهب الی الکلام فقال: لقدما سحرکم صاحبکم.فتفرق القوم و لم یکلمهم رسول الله(ص) فقال الغد:یا علی!ان هذا الرجل سبقنی الی ما قد سمعت منالقول فتفرق القوم قبل ان اکلمهم فعدلنا من الطعام بمثل ما صنعتثم اجمعهم الی.قال:ففعلت ثم جمعتهم ثم دعانی بالطعام فقربتهلهم،ففعل کما فعل بالامس،فاکلوا حتی ما لهم بشیء حاجة ثم قال: اسقهم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتی رووا منه جمیعا ثم تکلمرسول الله(ص)فقال:یا بنی عبد المطلب!انی و الله ما اعلم شابا فیالعرب جاء قومه بافضل مما قد جئتکم به،انی قد جئتکم بخیر الدنیاو الآخرة،و قد امرنی الله تعالی ان ادعوکم الیه فایکم یوازرنی علیهذا الامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم!قال:فاحجمالقوم عنها جمیعا و قلت و انی لاحدثهم سنا،و ارمصهم عینا،و اعظمهم بطنا،و احمشهم ساقا:انا یا نبی الله!اکون وزیرک علیه. فاخذ برقبتی ثم قال:ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعواله و اطیعوا قال:فقام القوم یضحکون و یقولون لابی طالب:قد امرکان تسمع لابنک و تطیع» (2) . ترجمه:محمد بن اسحاق-بسندش از علی بن ابیطالب علیه السلامروایت کرده که چون آیه«و انذر عشیرتک الاقربین»(یعنی فامیلهاینزدیک خود را بیم ده)بر رسول خدا(ص)نازل گردید آنحضرت مرا طلبیدو فرمود: ای علی،خدای بزرگ بمن دستور داده که فامیلهای نزدیکت را بیمده،و این ماموریت مرا سخت تحت فشار قرار داده و میدانم که هر گاه اینماموریت را با آنها در میان بگذارم پاسخ ناراحت کنندهای از ایشاندریافت دارم و بهمین خاطر دم فرو بستم(تا فرصتی پیش آید و آنرا انجام دهم)تا اینکه جبرئیل بیامد و گفت:ای محمد اگر ماموریتخود راانجام ندهی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد. رسول خدا مرا طلبید و بمن فرمود: برای ما یک«صاع» (3) غذا تهیه کن و ران گوسفندی هم بر آن ضمیمهبنما و قدحی نیز از شیر پر کن،آنگاه پسران عبد المطلب را گرد آور تا من باایشان گفتگو کرده و ماموریتخویش را به آنها ابلاغ کنم. من دستور آنحضرت را انجام داده و آنگاه فرزندان عبد المطلب را بهمهمانی او دعوت کردم و آنها در آنروز چهل نفر مرد بودند با یکیکم و زیاد،که در میان آنها عموهای آنحضرت مانند ابو طالب و حمزه وعباس و ابو لهب نیز بودند. و چون آنها نزد آنحضرت گرد آمدند رسول خدا دستور داد غذائی را کهتهیه کرده بودم برای ایشان بیاورم،و من نیز غذا را حاضر کرده و آوردم،وچون بر زمین نهادم رسول خدا(ص)تکهای از گوشت را برگرفت و بادندانهای خود تکه کرد و در گوشهای از ظرف غذا انداختسپس فرمود: بنام خدا برگیرید!آنها نیز همگی خوردند تا آنجا که دیگر نیازی بهخوراکی نداشتند(و همگی سیر شدند)و من جز جای دستشان را ندیدم(و از غذا چیزی کم نشده بود)و سوگند بخدای یکتائی که جان علیبدست او است که یک مرد از آنها(چنان بود که)همه آنچه را برای همهشان آورده بودم میخورد! آنگاه(رسول خدا)فرمود: آنها را بنوشان،و من آن جام را آوردم و آنها نوشیدند تا همگیسیراب شدند،و بخدای یکتا سوگند که مردی تنها همانند آن قدح رامینوشید. و چون رسول خدا(ص)خواستبا آنها سخن بگوید،ابو لهبپیشدستی کرده گفت:این مرد از زمانهای قدیم شما را جادو کرده وبدنبال سخن او آنها پراکنده شده و رسول خدا با ایشان سخنی نگفت. فردای آنروز رسول خدا فرمود:ای علی این مرد با گفتاری که شنیدیبر من پیشدستی کرد و آنها پیش از آنکه من سخنی بگویم پراکنده شدند،وتو بهمان مقدار غذائی که تهیه کرده بودی دوباره تهیه کن و آنها را نزد منگرد آور. علی علیه السلام گوید:من نیز طبق دستور آنحضرت غذا را تهیه کردهو آنها را گرد آوردم و رسول خدا دستور فرمود غذا را نزد آنها آوردم وآنحضرت نیز همانند روز گذشته عمل کرد و همگی از آن غذا خوردند تاسیر شدند،سپس فرمود:آنها را بنوشان و من نیز همان قدح را آوردم ونوشیدند تا همگی سیراب شدند سپس رسول خدا(ص)آغاز سخن کردهفرمود: ای فرزندان عبد المطلب!من بخدا سوگند در میان عرب جوانی را سراغندارم که برای قوم خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آوردهام آورده باشد،من برای شما خوبی دنیا و آخرت آوردهام و خدا بمن دستور داده تاشما را بدان دعوت کنم، اینک کدامیک از شما است که مرا در اینماموریت کمک کند تا بپاداش آن برادر من و وصی و جانشین من در میانشما باشد؟ در اینجا بود که آنها سرباز زده و من که از همه آنها کم سن و سالترو کم دیدتر و(در اثر کودکی)شکم بزرگتر،و ساق پایم نازکتر از همه بودگفتم: -ای پیامبر خدا!من کمک کار تو در این ماموریتخواهم بود! رسول خدا(ص)(که چنان دید)گردنم را گرفت و فرمود: -براستی که این استبرادر و وصی و جانشین من در میان شما و شمااز او شنوائی داشته و پیرویش کنید! و آن گروه برخاسته در حالی که میخندیدند به ابو طالب گفتند: تو را مامور کرد تا از پسرت شنوائی داشته و از او اطاعت کنی! و چنانچه مرحوم علامه امینی در کتاب نفیس الغدیر گوید: با همین عبارات و الفاظ دیگران نیز مانند ابو جعفر اسکافیدر کتاب«نقض العثمانیة»روایت کرده (4) و گفته است: این داستان با همین عبارات در خبر صحیح روایتشده. و نیز بهمین ترتیب این روایت را برهان الدین فقیه در کتاب«انباء نجباء الابناء»(ص 46 و 48)روایت نموده،و نیز ابن اثیردر کتاب کامل(ج 2 ص 24)و ابو الفداء در تاریخ خود(ج 1ص 116)و خفاجی در«شرح الشفاء قاضی عیاض»(ج 3 ص 37)و علاء الدین بغدادی در تفسیر خود(ص 390)وسیوطی در جمع الجوامع-چنانچه در کتاب ترتیب او است-(ج 6ص 392)از طبری نقل کرده،و در(ص 397)از حافظان ستةیعنی:ابن اسحاق و ابن جریر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه وابو نعیم و بیهقی روایت کرده،و ابن ابی الحدید نیز در شرحنهج البلاغه(ج 3 ص 354)و جرجی زیدان در تاریخ تمدناسلامی(ج 1 ص 31)و محمد حسین هیکل در کتاب زندگانیمحمد(ص) (5) آنرا با همین عبارات و الفاظ روایت کردهاند. مؤلف الغدیر پس از نقل روایت گوید: راویان سند این حدیث همگی موثق و مورد اعتماد هستند جزابو مریم عبد الغفار بن قاسم که برخی او را تضعیف کردهاند،وعلت این تضعیف نیز چیزی جز شیعه بودن او نیست،و با اینحالابن عقدة(چنانچه در لسان المیزان ج 4 ص 43 مذکور است) او را مدح کرده و از او حدیث نقل میکند،و حافظان حدیث نیزاز او روایت کردهاند همانگونه که شنیدید...و دیگران نیز همانند ابو جعفر اسکافی و سیوطی روایت را تصحیح کردهاند... روایت دیگری در این باره: امام احمد بن حنبل در کتاب مسند خود(ج 1 ص 159) بسندش از علی بن ابیطالب روایت کرده که فرمود: «جمع رسول الله(ص)او:دعا رسول الله(ص).بنی عبد المطلبفیهم رهط کلهم یاکل الجذع و یشرب الفرق قال:فصنع لهم مدا منطعام فاکلوا حتی شبعوا قال:و بقی الطعام کما هو کانه لم یمس،ثمدعا بغمر فشربوا حتی رووا و بقی الشراب کانه لم یمس.او:لمیشرب.ثم قال:یا بنی عبد المطلب:انی بعثت الیکم خاصة و الیالناس عامة و قد رایتم من هذا الامر ما رایتم، فایکم یبایعنی علی انیکون اخی و صاحبی و وارثی؟!فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنتاصغر القوم قال:فقال:اجلس قال: ثم قال ثلاث مرات،کل ذلک اقومالیه فیقول لی:اجلس.حتی کان فی الثالثة فضرب بیده علییدی». -رسول خدا فرزندان عبد المطلب را گرد آورده یا دعوت کرد و در میانایشان گروهی بودند که بزغالهای را میخورد و پیمانهای میآشامید آنحضرت،بمقدار«مد» (6) طعام برای ایشان تهیه کرد و همه از آن خوردندتا آنکه سیر شدند و غذا هم چنان مانده بود که گویا دست نخورده سپس قدحی طلبید و همگی نوشیدند تا سیراب شدند و نوشابه چنان بود کهگویا دست نخورده یا نوشیده نشده. سپس فرمود:ای پسران عبد المطلب من بسوی شما بطور خصوصی وبسوی مردم بطور عموم مبعوث گشتهام و شما معجزه مرا نیز دیدید پسکدامیک از شما با من بیعت میکند تا برادر من و مصاحب من و وارثمن باشد؟هیچکدام بر نخاستند و من که کوچکترین همه آنها بودمبرخاستم،آن حضرت بمن فرمود:بنشین،و تا سه بار اینکار تکرار شد کههر بار من بر میخاستم و آنحضرت بمن میفرمود:بنشین،تا اینکه در بار سومدستش را(بعنوان بیعت)بر دست من زد،و با او بیعت کردم. و البته در سند این حدیث کسی خدشه نکرده و همه وسائطمورد وثوق هستند. روایتسوم حافظ ابن مردویه بسندش از امیر المؤمنین علیه السلام روایتکرده که فرمود: «لما نزلت هذه الآیة:و انذر عشیرتک الاقربین.دعا بنیعبد المطلب و صنع لهم طعاما لیس بالکثیر فقال:کلوا باسم الله منجوانبها فان البرکة تنزل من ذروتها.و وضع یده اولهم فاکلوا حتیشبعوا ثم دعا بقدح فشرب اولهم ثم سقاهم فشربوا حتی رووا،فقال ابولهب:لقدما سحرکم.و قال:یا بنی عبد المطلب انی جئتکم بما لم یجیء به احد قط ادعوکم الی شهادة ان لا اله الا اللهو الی الله و الی کتابه.فنفروا و تفرقوا،ثم دعاهم الثانیة علی مثلها فقال ابو لهب کما قال المرة الاولی،فدعاهم ففعلوا مثل ذلک،ثم قال لهم و مد یده:من بایعنی علی انیکون اخی و صاحبی و ولیکم من بعدی؟!فمددت یدی و قلت: اناابایعک،و انا یومئذ اصغر القوم عظیم البطن فبایعنی علی ذلک قال: و ذلک الطعام انا صنعته» (7) -هنگامی که آیه«و انذر عشیرتک الاقربین»نازل شد رسول خدافرزندان عبد المطلب را جمع کرد و برای ایشان غذای کمی ترتیب داد وبآنها فرمود:بنام خدا از اطراف آن بخورید که برکت از بالای آن نازلخواهد شد و خود آنحضرت نخستین آنها بود که دستبر غذا گذارد،پسهمگی خوردند تا سیر شدند آنگاه قدحی طلبید و نخستخود آشامید وسپس آنها را سیراب کرد و آنها آشامیدند تا سیراب شدند. ابو لهب که چنان دید گفت:از قدیم او شما را جادو کرده؟آنگاهرسول خدا(ص)فرمود:من چیزی را برای شما آوردهام که احدی نیاوردهمن شما را به شهادت به یکتائی خدا و خدا و کتاب او دعوت میکنم،آنها که این سخن را شنیدند دور شده و پراکنده شدند.برای بار دومهمانگونه ایشانرا دعوت کرد و ابو لهب دوباره همان سخنان را گفت،پس آنحضرت ایشان را دعوت کرد و آنها نیز همان گونه عمل کردند. سپس آنحضرت در حالی که دستش را دراز کرده بود فرمود:کیستکه با من بیعت کند تا در نتیجه برادر من و مصاحب من و اختیار دار شماپس از من باشد؟ علی علیه السلام گوید:من دستم را دراز کرده گفتم:من با تو بیعتمیکنم-و من در آنروز کوچکترین آنها بودم و شکمم پیش آمدگیداشت. رسول خدا با همان شرائط(که فرموده بود)با من بیعت کرد. علی علیه السلام گوید:آن غذا را نیز من تهیه کرده بودم. و البته روایات دیگری هم باین مضمون از طریق اهل سنتبا اجمال و تفصیل نقل شده که مرحوم علامه امینی در کتابالغدیر روایت کرده (8) و ما بهمین چند حدیث اکتفا میکنیم،و ازطریق شیعه نیز روایات زیادی در این باره نقل شده که مرحوممجلسی در بحار الانوار آورده است (9) نکتههائی در این روایات از رویهمرفته این روایات که ما برای نمونه بذکر سه روایت از آنها اکتفا کردیم تذکر چند مطلب بنظر میرسد: 1-علت و یا حکمت اینکه رسول خدا(ص)در آغاز کار خودمامور میشود تا خویشاوندان نزدیک خود را«انذار»کند و آنها رابه دین خدا دعوت نماید شاید جهات زیر بوده: الف-هر مصلحی که بخواهد به اصلاح اجتماعی که در آنزندگی میکند دستبزند و آنها را از آلودگی بر حذر داشته و ازعذاب الهی بیم دهد باید از خود و نزدیکان خود شروع کند تادیگران سخنش را پذیرا گشته و از اتهام مبرا باشد! ب-از آنجا که اساس زندگی عربهای آنزمان،و بافتاجتماعی آنان،بر زندگی قومی و قبیلهگی بنا شده بود،و هر کسمیخواستبه کاری اجتماعی و عمومی و بخصوص کارهایاصلاحی اقدام کند ناچار بود تا کمک کارانی مخلص و متعهدداشته باشد،و بهترین راه را برای دستیابی به چنینکمک کارانی استمداد از خویشان نزدیک بود که روی ارتباطمحکم قبیلهگی خود را موظف به دفاع از افراد قبیله در برابردشمنان میدانستند،و از اینرو آنحضرت نیز مامور شد تا در آغازدعوت خود را از آنها شروع کند و برای کمک کاری و معاونت ازایشان کسی را انتخاب نماید. ج-شریعت مقدس اسلام مائدهای الهی و یا به تعبیر خودآنحضرت خیر دنیا و آخرت بود که رسول خدا(ص)میخواستبر جهان آنروز عرضه کند،و این یک منتی بود که خدای تعالیبر خویشان نزدیک آنحضرت گذارده که آنها را به استفاده از اینمائده آغاز فرمود،و بدنباله آن رهبری این آئین مقدس را نیز درآینده بعهده آنها نهاد،و این افتخار را نصیب آنها فرمود کههر کدام بخواهند آنرا نصیب خویش سازند... 2-از اینکه در پایان روایت آمده است که چون حاضران درآنمجلس برخاستند با تمسخر و ریشخند به ابو طالب میگفتند: -«بتو دستور داد تا از پسرت شنوائی داشته و از او پیرویکنی»معلوم میشود معنای کلام رسول خدا(ص)که فرمود: «...ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»همان خلافت الهیه و رهبری دینی است و همان اولی بودن رهبربه اموال و انفس است که مدعای ما است،و از اینرو حاضران درآنمجلس نیز همین معنا را از حدیث فهمیدند. پینوشتها: 1.سوره شعرا-آیه 214. 2.تاریخ طبری(ط مصر سال 1357)ج 2 ص 62-63. 3.صاع:بمقدار سه کیلو است. 4.چنانچه در شرح.ابن ابی الحدید ج 3 ص 263 آمده است. 5.ص 104 از چاپ اول. 6.«مد»بمعنای چارک یعنی ده سیر و کمتر از یک کیلو است. 7.الغدیر ج 2 ص 281. 8.الغدیر ج 2 ص 282-283. 9.بحار الانوار ط جدید ج 18. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 3 صفحه 73 رسولی محلاتی
مورخین از شیعه و اهل سنت روایت کردهاند که چون آیه شریفه «و انذر عشیرتک الاقربین» نازل گردید رسول خدا(ص)خویشان نزدیک خود را از فرزندان عبد المطلب که در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت کرد و غذای مختصری را که معمولا خوراک چند نفر بیش نبود برای آنها تهیه کرد و چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگی را کفایت کرده و سیر شدند. در این وقتبود که ابو لهب فریاد زد: براستی که محمد شما را جادو کرد! رسول خدا(ص)که سخن او را شنید آن روز چیزی نگفت، و روز دیگر به علی(ع)دستور داد به همان گونه میهمانی دیگری ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون علی(ع)دستور او را اجرا کرد و غذا صرف شد رسول خدا(ص)شروع به سخن کرده چنین فرمود: «ای فرزندان عبد المطلب من در میان عرب کسی را سراغ ندارم که برای قوم خود بهتر از آنچه را من برای شما آوردهام آورده باشد، من خیر و سعادت دنیا و آخرت را برای شما ارمغان آوردهام و آن چیزی است که خدای عز و جل مرا به ابلاغ و دعوت شما به آن مامور فرموده است و مرا به رسالت آن مبعوث داشته و بدانید که هر یک از شما به من ایمان آورده و در کارم مرا یاری کند و کمک دهد او برادر و وصی و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود. . . » و در حدیثی است که به دنبال این سخنان یا پیش از آن جمله دیگری را نیز ضمیمه کرده فرمود: «نشانه صدق گفتار(و معجزه)من نیز همین ماجرایی بود که مشاهده کردید چگونه با غذایی اندک همه شما سیر شدید، اکنون که این آیت و معجزه را مشاهده کردیددعوتم را بپذیرید و سخنم را بشنوید که اگر فرمانبردار شوید رستگار و سعادتمند خواهید شد. . . » سخنان رسول خدا(ص)به پایان رسید ولی هیچ کدام از آنها جز علی(ع)دعوت آن حضرت را اجابت نکرد و برای بیعتبا او از جای برنخاست، تنها علی - همان تربیتشده دامان آن حضرت - بود که از جا برخاست و آمادگی خود را برای ایمان به رسول خدا(ص)و یاری آن حضرت اطلاع داد، علی(ع)در آن روز در سنین نوجوانی بود ولی همچون مردان نیرومند، با شهامتخاصی از جا برخاست و با گامهای محکمی که برمیداشت پیش آمده عرض کرد: ای رسول خدا من به تو ایمان آوردهام و آماده یاری تو در انجام این ماموریتی که بدان مبعوث گشتهای میباشم. در بسیاری از روایات آمده که این جریان سه بار تکرار شد، یعنی پیغمبر بزرگوار اسلام تا سه بار سخنان خود را تکرار کرد و آنها را به ایمان آوردن به خدا و دین اسلام و یاری خود دعوت کرد و هیچ یک از آنها جز علی(ع)دعوت او را نپذیرفت و تنها علی بود که در هر سه بار برمیخاست و نزدیک میآمد و ایمان خود را اظهار میداشت، ولی هر بار رسول خدا(ص)بدو میفرمود: بنشین، تا در بار سوم دستخود را پیش آورد و دست کوچک علی را در دست گرفت و ایمان او را پذیرفت و بدین ترتیب از همان روز ویرا به معاونت و خلافتخویش انتخاب فرمود. حالا سر اینکه در بار اول رسول خدا حاضر به پذیرفتن او نگردید و بار سوم او را پذیرفت - با اینکه میدانست در آن مجلس جز علی کسی دعوت او را نخواهد پذیرفت - چه بود؟خدا میداند و شاید یکی از علل و جهات این بوده است که پیغمبر الهی با بینش خاصی که نسبتبه آینده داشت میخواستبه مدعیان جانشینی او و غاصبان خلافت و حتی فرزندان عباس بن عبد المطلب نشان دهد که در آن روزهای سخت و در آغاز کار که جز ایمان به خدا و پیغمبر او انگیزه دیگری برای پذیرش اسلام در کار نبود کسی جز علی(ع)مرد این میدان نبود و تنها او بود که تنها به خاطر ایمان و عشق به رسول خدا از جان و دل دعوتش را پذیرفت و بار اول و دوم او را بهنشستن و جلوس امر کرد تا در آینده اسلام، بنی عباس و دیگران نگویند: علی در آن مجلس پیش دستی کرد و گرنه افراد دیگری هم مانند عباس بودند که حاضر به پذیرفتن دعوت رسول خدا(ص) بودند و میتوانستند این همه افتخار را نصیب خود سازند. باری علی(ع)تنها کسی بود که از روی کمال ایمان و خلوص دعوت رسول خدا(ص)را پذیرفت و بی آنکه با کسی - حتی پدرش ابو طالب که در آن مجلس حاضر بود - مشورت کند و یا پروایی داشته باشد به رسول خدا ایمان آورد و فرمانروایی مسلمانان برای او پس از پیغمبر مسلم گردید و از همین رو بود که وقتی خویشان رسول خدا از آن مجلس برخاستند از روی تمسخر و استهزاء رو به ابو طالب کردند و گفتند: محمد تو را مامور کرد تا از فرزندت اطاعت کنی و فرمان او را ببری! و همین جمله بهترین گواه استبر این که منظور رسول خدا همین معنی بوده و آنها نیز همین معنا را از سخنان رسول خدا(ص)فهمیدند. و در حدیثی است که پس از اینکه علی(ع)با آن حضرت بیعت کرد و دیگران دعوتش را نپذیرفتند، رسول خدا(ص)به وی فرمود: نزدیک بیا! و چون علی(ع)نزدیک رفتبدو گفت: دهانت را باز کن. علی دهان خود را باز کرد رسول خدا(ص)قدری از آب دهان خود را در دهان او ریخت و سپس میان شانهها و سینه علی نیز از همان آب دهان خود پاشید! ابو لهب که چنان دید به صورت اعتراض و تمسخر گفت: چه بد پاداشی به عموزاده خود دادی، او دعوت تو را پذیرفت و تو آب دهان به صورت و دهان او انداختی؟ پیغمبر(ص)فرمود: چنین نبود بلکه دهان و سینه او را از علم و حلم و فهم پر کردم! ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 139 نویسنده: رسولی محلاتی
دعوت رسول خدا و انذاری که در آغاز سوره مدثر بدان مامور گشت از محیط خانه و زندگی خود وی شروع شد و نخست علی و همسرش خدیجه به او ایمان آوردند و آنگاه پسرخوانده او زید. این دعوت خصوصی و سری ادامه داشت تا اینکه قرآن پیامبر اسلام را مامور ساخت ابتداء خویشاوندان را به اسلام دعوت کند و در مرحله بعدی عموم مردم را. در این مدت که سه سال به طول انجامید پیامبر(ص) مخفیانه با افراد تماس میگرفت و همین امر سبب شد تا بیش از چهل نفر این دین جدید را بپذیرند.
بر طبق آنچه از تواریخ و روایات به دست میآید نخستین دستوری که به پیغمبر اسلام نازل گردید دستور نماز بود بدین ترتیب که در همان روزهای نخستبعثت، روزی رسول خدا(ص)در بالای شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پای خود به کنار کوه زد و چشمه آبی ظاهر گردید، پس جبرئیل برای تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا(ص)نیز از او پیروی کرد، آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند. پیغمبر بزرگوار پس از این جریان به خانه آمد و آنچه را یاد گرفته بود به خدیجه و علی(ع)یاد داد و آن دو نیز نماز خواندند. از آن پس گاهی رسول خدا(ص)برای خواندن نماز به درههای مکه میرفت و علی(ع)نیز به دنبال او بود و با او نماز میگزارد و گاهی هم مطابق نقل برخی از مورخین به مسجد الحرام یا منی میآمد و با همان دو نفری که به او ایمان آورده بودند یعنی علی و خدیجه(س)نماز میخواند. اهل تاریخ از شخصی به نام عفیف کندی روایت کردهاند که گوید: من مرد تاجری بودم که برای حجبه مکه آمدم و به نزد عباس بن عبد المطلب که سابقه دوستی با او داشتم برفتم تا از وی مقداری مال التجاره خریداری کنم، پس روزی همچنان که نزد عباس در منی بودم - و در حدیثی است که به جای منی، مسجد الحرام را ذکر کرده - ناگاه مردی را دیدم که از خیمه یا منزلگاه خویش خارج شد و نگاهی به خورشید کرد و چون دید ظهر شده وضویی کامل گرفت و سپس به سوی کعبه به نماز ایستاد و پس از او پسری را که نزدیک به حد بلوغ بود مشاهده کردم او نیز بیامد و وضو گرفت و در کنار وی ایستاد، و پس از آن دو زنی را دیدم بیرون آمد و پشتسر آن دو نفر ایستاد. و به دنبال آن دیدم آن مرد به رکوع رفت و آن پسرک و آن زن نیز از او پیروی کرده به رکوع رفتند، آن مرد به سجده افتاد آن دو نیز به دنبال او سجده کردند. من که آن منظره را دیدم به عباس - میزبان خود - گفتم: وای!این دیگر چه دینی است؟ پاسخ داد: این دین و آیین محمد بن عبد الله برادرزاده من است و عقیده دارد که خدا او را به پیامبری فرستاده و آن دیگر برادر زاده دیگرم علی بن ابیطالب است و آن زن نیز همسرش خدیجه میباشد. عفیف کندی پس از آن که مسلمان شده بود میگفت: ای کاش من چهارمین آنها بودم. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 135 نویسنده: رسولی محلاتی
داستان کیفیتبعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنتمانند بخاری و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتی که ازعایشه نقل کردهاند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحیدانسته و روی جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پارهای ازمضامین آن فتوی دادهاند اینگونه است: «قال البخاری:حدثنا یحیی بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبیر،عن عائشة رضی الله عنها انهاقالت: اول ما بدیء به رسول الله صلی الله علیه و سلم من الوحی الرؤیاالصالحة فی النوم،و کان لا یری رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح. ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالی ذوات العدد قبل ان ینزع الی اهله و یتزود لذلک،ثمیرجع الی خدیجة فیتزود لمثلها. حتی جاءه الحق و هو فی غار حراء. فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقاریء.قال:فاخذنیفغطنی حتی بلغ منی الجهد ثم ارسلنی.فقال:اقرا فقلت:ما انابقاریء. فاخذنی فغطنی الثانیة حتی بلغ منی الجهد ثم ارسلنی. فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقاریء،فاخذنی فغطنی الثالثة حتی بلغمنی الجهد.ثم ارسلنی فقال:اقرا باسم ربک الذی خلق. خلقالانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذی علم بالقلم.علمالانسان ما لم یعلم. فرجع بها رسول الله صلی الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخلعلی خدیجة بنتخویلد،فقال،زملونی زملونی.فزملوه حتی ذهبعنه الروع. فقال لخدیجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشیت علی نفسی. فقالتخدیجة:کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصلالرحم و تقری الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین علینوائب الحق. فانطلقتبه خدیجة حتی اتت ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزی ابن عم خدیجة.و کان امراءا قد تنصر فی الجاهلیة،و کانیکتب الکتاب العبرانی،فیکتب من الانجیل بالعبرانیة ما شاء الله انیکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمی. فقالت له خدیجة:یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقة: یابن اخی ماذا تری؟فاخبره رسول الله صلی الله علیه و سلم خبر مارای.فقال له ورقة:هذا الناموس الذی کان ینزل علی موسی،یالیتنی فیها جذعا،لیتنی اکون حیا،اذ یخرجک قومک.فقالرسول الله صلی الله علیه و سلم:«او مخرجی هم؟! »فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئتبه الا عودی،و ان یدرکنی یومک انصرکنصرا مؤزرا. ثم لم ینشب ورقة ان توفی و فتر الوحی»تا اینجا روایتی است که بخاری در نخستین باب صحیحخود نقل کرده و این روایت دنبالهای هم دارد که بخاری آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنیناست: «...و فتر الوحی فترة.حتی حزن رسول الله صلی الله علیهو سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کی یتردی من رؤوس شواهقالجبال.فکلما اوفی بذروة جبل لکی یلقی نفسه تبدی له جبریلفقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت علیه فترة الوحی غدا لمثل ذلک.قال: فاذا اوفی بذورة جبل تبدی له جبریل فقال له:مثل ذلک» (1) ترجمه: بخاری به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین باریکه وحی بر رسول خدا«ص»آمد خوابهای راستبود که خوابی نمیدید جز آنکه مانند صبح روشن میآمد،سپس به حالتخلوت علاقهمند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهای معدودی را به عبادت میگذراند پیشاز آنکه به نزد خانواده بیاید و برای آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجهبازگشته و برای آن توشه برمیگرفت. تا وقتی که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود. پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندنندانم!گوید:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختی فشارم داد بدان حد کهطاقتم تمام شد سپس رهایم کرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندنندانم،دوباره مرا گرفت و برای بار دوم مرا بسختی فشار داد بحدی کهطاقتم تمام شد آنگاه رهایم کرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،که برای سومین بار مرا گرفت و بسختی فشارم داد بحدی که طاقتم تمامشد و سپس مرا رها کرده و گفت: بخوان بنام پروردگارت که آفرید...(تا بآخر آیات) پس رسول خدا«ص»بازگشت در حالی که دلش میلرزید و بهمانحال بنزد خدیجه آمد و گفت:مرا بپوشانید،مرا بپوشانید! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد. رسول خدا شرح حال خود را برای خدیجه بیان داشته و فرمود:من برخویشتن بیمناکم! خدیجه گفت:هرگز!بخدا سوگند که خداوند تو را خوار نخواهد کرد،زیرا تو صله رحم میکنی و مهماننوازی و سختیها را تحمل میکنی و ناداران را دارا میکنی و بر پیشآمدهای حق کمک میکنی! سپس خدیجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزی که پسر عموی خدیجه بود آورد،و او مردی بود که در زمانجاهلیتبدین نصرانیت درآمده بود و کتابهای عبرانی و انجیل را بمقدارزیادی نوشته و پیرمردی بود که کور شده بود. خدیجه بدو گفت:عموزاده از برادرزادهات بشنو!ورقه گفت: عموزاده چه میبینی؟رسول خدا«ص»آنچه را دیده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:این همان ناموسی است که بر موسی نازل میشد و ای کاشمن امروز جوانی بودم ای کاش من در آنروز که قوم تو تو را بیرون میکنندزنده بودم،رسول خدا«ص»فرمود:مگر مرا بیرون میکنند؟گفت: آری،هر کس گفتاری مانند تو برای مردم بیاورد مورد دشمنی قرارمیگیرد و اگر آنروز تو را من درک کنم پیوسته تو را یاری خواهم کرد. و پس از این جریان بمدت کمی ورقه از دنیا رفت،و وحی قطعشد... ...چنانچه رسول خدا بسختی غمگین گردید تا بدانجا که بارهاخواستخود را از بالای نوکهای کوهها پرت کند و هر بار که ببالای کوهیمیرفت تا خود را پرت کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و میگفت:ایمحمد تو بحق رسول خدا هستی،و همان سبب میشد که دلش آرام گیرد،و جانش استقرار یابد،و چون فترت وحی طول میکشید دوباره بهمانفکر میافتاد و چون به بالای کوه میرفت جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و همان سخنان را به او میگفت...! و اینک تحقیقی درباره سند و متن این حدیثاما از نظر سند:همانگونه که شنیدید این حدیث از زهری از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهری همان کسی است که در تثبیتحکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بنعبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟ نمیدانیم!... و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثباتنرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (2) و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسی است که برای تثبیت همان حکومت غاصبانه موقتبرادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغو تهمتی نسبتبه بنی هاشم باک نداشت تا آنجا که ابنابی الحدید از استادش اسکافی نقل میکند که عروة بن زبیر از کسانی بود که از معاویه پول میگرفت و در مذمت علیعلیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهایجعلی،که بوسیله کیسههای پول معاویه شرف صدور و اجلالنزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندی که اینجااست-نقل میکند که زهری از عروة بن زبیر از عایشه نقل کردهکه گوید: «کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و علی،فقال:یا عایشة انهذین یموتان علی غیر ملتی،او علی غیر دینی»! (3) یعنی-من نزد رسول خدا«ص»بودم که عباس و علی از درآمدند ورسول خدا«ص»فرمود:ای عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند! و در دشمنی با علی علیه السلام در حدی بود که هرگاه نامآنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهایخود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و میگفت:آیا علی پاسخآنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (4) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسولخدا«ص»و یا دیگری هم نقل نمیکند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصی گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخی مسلم است که خود عایشهنمیتواند بدون واسطه داستان وحی را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنجسال پس از بعثت رسول خدا«ص»بدنیا آمده... و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیلصحابه دانسته و گفتهاند:مراسیل صحابه همگی حجتاست... (5) اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص اینحدیثبنا بگفته امام نووی در شرح صحیح مسلم با گفتار یکی ازبزرگان ایشان یعنی سخن امام ابو اسحاق اسفراینی نقض شده و ازحجیتخارج گشته و این متن گفتار نووی است که گوید: «و اما مرسل الصحابی کقول عایشه رضی الله عنها«اول ما بدیءبه رسول الله«ص»من الوحی الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینی لا یحتجبه» (6) و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهای«مرسل»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاقحدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعی تسامح و مجاز همراهباشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثی گویند که کسی بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص»نقل نمیکند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصی ذکر کرده... و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزادهاو بوده است که برای بازارگرمی بسود خالهاش سند آخر حدیثرا حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است،چونعروة بن زبیر عقیده داشته که در روی کره زمین در آنزمان کسیاز عایشه دانشمندتر به علوم اسلامی و علوم دیگر وجود نداشتهو این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است: «ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة» (7) من احدی را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم! و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسی که در هرعلمی داناترین مردم روی زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخاری و مسلم نیز این اظهار نظرشخصی را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بداناحتجاج کردهاند.و الله العالم. و تازه این مطلب-که هر حدیثی در کتاب صحیح بخاری ومسلم آمده پذیرفته شده و حجتباشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علمای اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانیاست که در مقدمه کتاب خود«فتح الباری فی شرح صحیحالبخاری»گفته است: «و قد انتقده الحفاظ فی عشرة و ماة حدیث»یعنی کتاب صحیح بخاری نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است. و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانیدر کتاب«ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری»گوید: «ما انتقد علی البخاری من الاحادیث اقل عددا مما انتقد علیالمسلم» (8) یعنی انتقاداتی که بر احادیث صحیح بخاری شده کمتر از انتقاداتیاست که بر صحیح مسلم شده. و این بود اجمالی از وضع سند این حدیث... و اما از نظر متناولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگری که درباب وحی-حتی از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد کهاین خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از بابمثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید. 1-در این روایت آمده که نخستین آیاتی از قرآن که بر رسولخدا«ص»نازل گردید آیات سوره علق بود ولی در وایتبیهقیو ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کردهاندنخستین سورهای که بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره فاتحةالکتاب بوده (9) ... و در برخی از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستینسورهای که بر رسول خدا«ص»نازل گردید سوره(یا ایهاالمدثر)بوده (10) .. . 2-در این حدیث آمده بود که وقتی جبرئیل بنزد آنحضرتآمد سه بار او را بسختی فشار داد به حدی که رسول خدا به حالمرگ افتاد...و... در صورتیکه در حدیثی که موسی بن عقبه از زهری از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکری از این فشار و نبوت با اعمالشاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است: «...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلی مکة فاجلسه علی مجلسکریم معجب کان النبی«ص»یقول:اجلسنی علی بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتی اطمانرسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟ فقال:اقرء باسم...» (11) و در یکی از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکری از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام بهبینید (12) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و... ولی در روایتسعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامی کهسخنان رسول خدا«ص»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخستبنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانی و اهل نینویبود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد کهاین جبرئیل همان فرشته وحی و امین خدا است... و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (13) و اختلافات دیگری که بطور اجمال میتوانید آن روایات را در کتابهای صحاح و کتابهای دیگر به بینید (14) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستی میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنی و حدیثی و معیارهای عقلی و نقلیمضامین این روایت را بپذیریم؟ الف-در این حدیث آمده بود که وقتی جبرئیل بر آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختی فشار داد به حدیکه فرمود: «حتی بلغ منی الجهد»یعنی تا حدی که طاقتم تمام شد! و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شدهاینگونه آمده است که رسول خدا«ص»فرمود:جبرئیل چنان بهسختی مرا فشار داد که«حتی ظننت انه الموت»یعنی تا جائی که گمان کردم مرگم فرا رسیده! که در اینجا چند سؤال پیش میآید: 1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص»را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خدای تعالی؟ لابد میگوئید:از طرف خدای تعالی این ماموریت را داشتهکه رسول خدا«ص»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند، و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتی و جرئت چنینشکنجه و آزاری را نسبتبه آن شخصیتبزرگواری که در اثرعبادت و پرهیزکاری بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهی و خاتمیت قرار گرفته نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنین کاریرا نمیداده. اگر چه از گفتار برخی از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابی نقل کرده که در توجیهعبارت فوق در این حدیث گفته: «و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمالما کلفه به من اعباء النبوة»یعنی جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردباری آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا برای تحمل بار سنگین سختیهای نبوت که بدان مکلفشده بود آماده گردد...! ولی این حرف با صریح آیه کریمه قرآنی که درباره فرشتگان میفرماید: «لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون»مخالف است،و فرشتگان الهی بدون فرمان و امر الهیکاری انجام نمیدهند. و اگر میگوئید:بدستور خدای تعالی اینکار را انجام داده؟ اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتی جبرئیل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد: «نمیتوانم بخوانم»دیگر به چه منظور و انگیزهای برای بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمانکاری را که نمیتواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزی جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (15) و اگر یخواستبا این فشار آن پیامبر درس نخوانده را بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امرینامعقول است،زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازیبه انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادی بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟! و خلاصه بهر ترتیبی که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیمنمیتوانیم! 2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحی با آیات کریمهقرآنی که جریان نزول وحی را بر رسول خدا«ص»خیلی طبیعیو ساده و در عین حال محکم و جدی نقل کرده منافات ندارد. آنجا که گوید: «فاوحی الی عبده ما اوحی» (16) و آنجا که فرماید: «قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی» (17) و آنجا که گوید: «انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده» (18) و آیا جریان وحی در مورد پیامبران دیگر الهی نیز اینگونهبوده است! باری از این قسمتبگذریم،و به قسمت دیگر این حدیثبپردازیم. ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطرابو نگرانی که داشتبه خدیجه فرمود: «لقد خشیت علی نفسی»! من بر خویشتن بیمناکم! و خدیجه برای اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانی واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلداری داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانی بیرونآمده و آسوده خاطر شد...! که در اینجا باز سئوالاتی پیش میآید: 1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص»از آمدنجبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خدای تعالی بودهشک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبری در آینده چگونهمیتواند در کارها تصمیمگیری کند و به وحی الهی یقین حاصلکند! و از اینرو از برخی از شارحین حدیث مانند قاضی عیاضنقل شده که گفته:معنای این جمله شک و تردید یستبلکهمعنای آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشتهالهی اگر بود معنی داشت ولی پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنیندارد...! (19) ولی شما خواننده محترم با مختصر دقتی در صدر و ذیلحدیث و دنباله آن بخوبی میفهمید که این توجیه از رویناچاری است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نوویگفته. (20) و از این توجیه مضحکتر و مخدوشتر توجیهی است کهکرمانی(شارح بخاری)کرده که گوید:معنای جمله: «خشیت علی نفسی»این است که من ترس چیزی شبیه دیوانگی و جنون را بر خوددارم! یعنی میترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبری که پس از نزول فرشته وحی ورسالت دچار چنین حالتی شده باشد معلوم نیست! و با کمال تاسف باید گفت:این روایتبا امثال اینتوجیهات دستاویز خوبی برای دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحی است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همانچهرهای را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند! 2-از این روایت استفاده میشود که آگاهی خدیجه و ورقةبن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویشمطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقتاین سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقینرا از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست،ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روی این حساب رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالبتر و یا مضحکتر از اینها حدیثی است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنی آمدن رسول خدا«ص»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آنچنین است: «قال ابن اسحاق:و حدثنی اسماعیل بن ابیحکیم:مولی آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضیالله عنها:انها قالت لرسول الله صلی الله علیه و سلم: ای ابن عم اتستطیع ان تخبرنی بصاحبک هذا،الذییاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنی به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کانیصنع،فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنی،قالت:قم یابن عم،فاجلس علی فخذی الیسری،قال فقام رسول الله صلیالله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال: نعم،قالت:فتحول فاجلس علی فخذی الیمنی،قالت:فتحول رسول الله صلی الله علیه و سلم،فجلسعلی فخذها الیمنی، فقالت:هل تراه؟قال:نعم. قالت:فتحول فاجلس فی حجری،قالت:فتحولرسول الله صلی الله علیه و سلم،فجلس فی حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم، قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلی الله علیه و سلم جالس فیحجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالتیابنعم، اثبت و ابشر،فو الله انه لملک،و ما هذا بشیطان» (21) یعنی-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابی حکیم وابسته بهخاندان زبیر (22) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضی الله عنها روایتشده که به رسول خدا«ص»عرضکرد:ایعموزاده آیا میتوانی هرگاه این کسی که میگوئی نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنی؟ رسول خدا-آری. خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن! این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسولخدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود: -خدیجة!این جبرئیل است که آمده! خدیجة-ای عموزاده برخیز و روی زانوی چپ من بنشین! رسول خدا برخاست و روی زانوی چپ خدیجه نشست. خدیجة-آیا او را میبینی؟ رسول خدا-آری! خدیجة-برخیز و بیا روی زانوی راست من بنشین! رسول خدا«ص»برخاست و روی زانوی چپ خدیجةنشست. در اینجا باز خدیجه پرسید؟ -آیا او را میبینی؟ رسول خدا فرمود-آری: خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشینو رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست. باز خدیجة پرسید:آیا او را میبینی؟ رسول خدا«ص»فرمود-آری. در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسری و مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقتخدیجة از رسولخدا«ص»پرسید: -آیا باز هم او را میبینی؟ فرمود:نه! خدیجة گفت:ای عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگیر کهاین فرشته است و شیطان نیست!! که در اینجا باز سئوالاتی پیش میآید که: مگر فرشتگان الهی نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟ و حکمتحرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسی ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسی دارند؟ و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟ با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص»نیاموخته بود،و مگر خدیجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهای دیگری که به ذهن هرخوانندهای خطور کرده و پاسخی هم ندارد! باری بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و بهقسمتهای دیگر آن بپردازیم. ج-در دنباله روایت صحیح بخاری آمده بود که در اثر فترتوحی،رسول خدا«ص»چنان غمگین شد که چندین بار خواستتا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالای کوهمیرساند تا خودکشی و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو میگفت: ای محمد براستی که تو پیامبر خدائی و بدینوسیله آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشی صرفنظرمیفرمود...! که باز این سئوالات مطرح میشود که: مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجةو ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالتخویش تردید داشت! و مگر جبرئیل-که واسطهای برای نزول وحی بیش نیست-چنینمقام و عظمتی دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص»را آرام کند؟ و بر فرض آنکه چند روزی وحی از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحی مجوزی برای انتحار و خودکشی آنحضرت میشود،و آیا براستی رسول خدا«ص»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟ و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را کهدرباره همه رهبران الهی بطور عموم فرموده: و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون (23) و از ایشان کسانی را به سمت رهبری و امامت انتخاب کردیم کهمردم را به فرمان و دستور ما راهبری کنند پس از آنکه استقامت و بردباریکردند و به آیات ما یقین داشتند... و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجرای وحیبصراحت فرماید: فاوحی الی عبده ما اوحی،ما کذب الفؤاد ما رای،افتمارونهعلی ما یری... (24) پس خدای تعالی به بندهاش وحی کرد آنچه را که وحی فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبتشک و تردید به او میدهید؟ که زمخشری و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه«ماکذب الفؤاد ما رای»را اینگونه تفسیر کردهاند که«لم یشک فیانما رآه حق» (25) یعنی شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود. و یا روایات دیگری را که خود شما در باب وحی از راویاندیگر نقل کردهاید مانند روایت ابن عباس که میگوید: «...فرجع الی بیته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالی که یقین داشت! و یا روایت عبد الله بن ابی بکر بن حزم را که در اینباره گوید: «...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتیاطمان» (27) و اگر این روایت-و هر روایتی که در صحیح بخاری آمدهصحیح است پس چرا قاضی عیاض که از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحی گفته: «لا یصح ان یتصور له الشیطان فی صورة الملکو یلبس علیه الامر لا فی اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فی ذلک علی دلیل المعجزة بل لا یشک النبی ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقی،امابعلم ضروری یخلقه الله له،او ببرهان جلی یظهره اللهلدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماتالله» (28) یعنی صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته برای اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمیکند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقیقی استیا بعلمی ضروری.که خدا دراو آفریده یا ببرهانی آشکار و جلی که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهندهایبر کلمات خدا نیست! و پیش از این نیز از قاضی عیاض گفتاری در اینباره نقلکردیم! و آیا امثال قاضی عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفتهاند... و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسی قدسسره در مجمع البیان بدنبال حدیثی که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانی رسول خدا«ص»بدنبالنزول وحی بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متنحدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را برای مزید اطلاع خوانندگانمحترم ذیلا نقل میکنیم: ایشان در ذیل تفسیر آیه: «یا ایها المدثر»چنین گوید: «قال الاوزاعی:سمعتیحیی بن ابی کثیر یقول:سالت اباسلمة ای القرآن انزل من قبل قال:«یا ایها المدثر»فقلت: او«اقرءباسم ربک»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله ای القرآن انزل قبل؟ قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثکم ماحدثنا رسول الله صلی الله علیه و آله،قال:جاورت بحراء شهرا، فلماقضیت جواری نزلت فاستبطنت الوادی فنودیت،فنظرت امامیو خلفی و عن یمینی و عن شمالی فلم ار احدا،ثم نودیت فرفعت راسیفاذا هو علی العرش فی الهواء،یعنی جبرئیل علیه السلام،فقلت: دثرونی دثرونی فصبوا علی ماء،فانزل الله عز و جل:«یا ایها المدثر»و فیروایة:فخشیت منه فرقا حتی هویت الی الارض، فجئت الی اهلی. فقلت:زملونی،فنزل:«یا ایها المدثر×قم فانذر»ای لیس بک ماتخافه من الشیطان،انما انت نبی فانذر الناس و ادعهم الی التوحید»و سپس در رد این گفتار نابجا فرموده: «و فی هذا ما فیه،لان الله تعالی لا یوحی الی رسوله الا بالبراهین النیرة،و الآیات البینة الدالة علی ان ما یوحی الیه انما هو من اللهتعالی،فلا یحتاج الی شیء سواها و لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق» (29) یعنی و اشکال این حدیث روشن است،زیرا خدای تعالی بهپیامبر خود وحی نمیکند مگر با برهانهای روشن و آیاتآشکاری که دلالت دارد بر اینکه آنچه بر او وحی شده از جانبخدای تعالی است،پس نیازی به چیز دیگر نیست و چنان نیستکه کسی او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد! باری بهتر آن است که سخن را درهم پیچیم و تحقیق وبررسی بیشتر را در باب نقد جملات این حدیثبعهده خوانندهمحترم بگذاریم،ولی این نکته را نمیتوانیم ناگفته بگذاریم کهراستی جای بسیار تاسف است که درباره مهمترین مسئلهاعتقادی ما یعنی مسئله وحی و نبوت که سرآغاز همه مسائل دیگراستباید امثال اینگونه روایات در کتابهائی همچون صحیحبخاری و مسلم که نزد بسیاری از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند که نووی دربارهشان گوید: «و هما اصح الکتب بعد القرآن» (30) و این دو کتاب پس از قرآن کریم صحیحترین کتابها است. و بر طبق همین روایات مقام والا و عظیم رسول خدا«ص»را تا بدان حد پائین آورده که در هنگام دریافت وحی الهی وانجام رسالت تاریخی و جهانی خود اینگونه دچار تردید و دو دلیبشود؟و برای رفع تردید خود ناچار به خدیجة و ورقة بن نوفل ودیگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحی و انقطاع موقت آن بهآن اندازه دچار هیجان و اضطراب شود که چندین بار تصمیم بهانتحار و خودکشی بگیرد و...و... و با این روایات صحیحة و معتبره خود!بهترین بهانه ودستاویز را بدست دشمنان اسلام بدهند که آغاز وحی رسولخدا«ص»را با تایید امثال ورقة بن نوفل که بگفته آنها-و امثالهمین روایات-سالها بدین نصرانیت درآمده و در این آئین علومزیادی را کسب کرده بود،توام کنند... و حالتشک و تردید را در آنچه بر رسول خدا نازل میشدوارد سازند! و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد یک انسان چنانی با آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال این سخنان! تحلیلی درباره این روایات:در اینجا ما به یک جمعبندی رسیدهایم که برای مااحتمالاتی را بوجود آورده و نقل آن خالی از فایده نیست و شاید شما هم این احتمالات را بعید ندانسته و بهپسندید و آن این استکه با توجه باینکه راوی این حدیث عروة بن زبیر و اسماعیل بنابی حکیم از آل زبیر بودند احتمالات زیر بنظر میرسد: 1-عبد الله بن زبیر و زبیریان چند سالی در مکه و مدینه وقسمتی از خاک عراق حکمرانی داشتند و خود را بعنوانجانشینان پیغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقبای خود از بنی هاشم و بنی امیه و بنی عباس برایخود فضیلت تراشی میکردند و حدیثهائی برای خانواده و فامیلخود جعل میکردند تا خود را از دیگران به اسلام و پیامبر بزرگواراسلام نزدیکتر از دیگران معرفی کنند... و شاهد بر این مطلب میتواند همان حدیث جعلی قبلی باشدکه در مذمت عباس و علی علیه السلام جعل کرده بود بدانخاطرکه علویون و بنی عباس رقبای ایشان بودند. 2-زبیر بن عوام برادرزاده خدیجه سلام الله علیها است کهنسبشان به بنی اسد بن عبد العزی میرسد و عوام پدر او برادر خدیجهبوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموی خدیجه که همگی از همانتیره بنی اسد بن عبد الغری هستند،و این خبرسازان حرفهای برایاینکه فضیلتی برای حضرت خدیجه سلام الله علیها و ورقة بننوفل بتراشند این سخنان را به ایشان نسبت داده تا آنها را در تحکیم اساس اسلام سهیم سازند،اگر چه در این میان مقام والایرسول خدا«ص»نیز مخدوش گردد و شاید ندانسته و بیتوجه بهاینطرف قضیه یعنی خدشهدار شدن مقام رسول خدا«ص»نیزاینکار را کردهاند و تعمدی در اینکار نداشتهاند... 3-در مورد عایشه نیز همانگونه که قبلا گفته شد خالهعروة بن زبیر بوده و عروة بن زبیر همانگونه که شنیدید احدی را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمیدانسته و از این رو شاید عایشهدرباره ماجرای وحی اظهار نظری کرده و عروه روی همانعقیدهای که به وی داشته آنرا بعنوان یک روایت مسلمی از اونقل کرده تا ضمنا یکی از بهترین حدیثهائی را که از خالهاششنیده در این باب اظهار کرده باشد... و روی این جهات احتمال جعل در این روایات قوی استو انگیزه آن نیز همینها بود که خواندید،و الله العالم. و در پایان لازم است نظری هم به روایات شیعه در بابوحی بیندازیم و بهبینیم آنها داستان وحی و آغاز نبوت رسولخدا«ص»را چگونه روایت کردهاند. از آنجمله از امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه نقل شدهکه درباره داستان وحی و آغاز آن در روزهای خستبعثتفرموده:و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول اللهصلی الله علیه و آله و خدیجة و انا ثالثهما،اری نورالوحی و الرسالة،و اشم ریح النبوة،و لقد سمعترنة الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی الله علیه و آله،فقلت:یا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشیطانقد ایس من عبادته انک تسمع ما اسمع،و تری ما اری،الا انک لستبنبی،و لکنک وزیر، و انک لعلی خیر (31) -و گرد نیاورد خانهای احدی را آنروز در اسلام جز رسولخدا«ص»و خدیجة و من نیز سومی آنها بودم که نور وحیو رسالت را میدیدم و بوی نبوت را استشمام میکردم وبخوبی صدای ناله شیطان را شنیدم در آنهنگامی که وحیبر رسول خدا«ص»نازل شد و عرضکردم:ای رسول خدااین ناله چیست؟فرمود:این شیطان است که از پرستشخود نومید گشته،تو هم میشنوی آنچه را من میشنوم ومیبینی آنچه را من میبینم جز آنکه تو پیامبر نیستی ولیتو وزیر و کمککاری و تو بر خیر و خوبی هستی! و همانگونه که ملاحظه میکنید امیر المؤمنین علیه السلام دراین خطبه به وضوح و صراحت جریان را بگونهای ترسیم فرموده و گزارش میدهد که گذشته از اینکه رسول خدا«ص»نور وحی رامشاهده میفرمود و صدای ناله شیطان را تشخیص میداد،خودآنحضرت یعنی علی علیه السلام-آن شاگرد ممتاز مکتبآنحضرت-نیز صدای ناله شیطان را میشنید و هیچگاه آندو را بایکدیگر اشتباه نمیکرد...! و این هم روایت دیگری که مجلسی(ره)در کتاببحار الانوار از امالی شیخ روایت کرده که برخی از اصحاب امامصادق علیه السلام جریان وحی را که از آنحضرت میپرسد کهچگونه رسول خدا«ص»گاه میفرمود:این جبرئیل است که بمنچنین و چنان میگوید،و گاه در حال وحی به حال بیهوشی واغماء میافتاد؟ امام علیه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص»و آن سنگینی که احساس میکرد در هنگامی بود که خدایتعالی بدون واسطه جبرئیل با آنحضرت سخن میگفت،ولیهنگامی که جبرئیل با آن بزرگوار سخن میگفت چنین حالتی برآنحضرت عارض نمیشد و خیلی عادی میفرمود: این جبرئیل است!و جبرئیل چنین گفت؟ و این هم متن حدیثشریف که خلاصه ترجمهاش را شنیدید: الحسین بن ابراهیم القزوینی،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهیم بن احمد،عن الحسن بنعلی الزعفرانی،عن البرقی،عن ابیه،عن ابن ابیعمیر،عن هشام بن سالم،عن ابی عبد الله علیه السلامقال:قال بعض اصحابنا:اصلحک الله اکان رسول اللهصلی الله علیه و آله یقول:قال جبرئیل،و هذا جبرئیلیامرنی،ثم یکون فی حال اخری یغمی علیه؟قال: فقال ابو عبد الله علیه السلام:انه اذا کان الوحی منالله الیه لیس بینهما جبرئیل اصابه ذلکلثقل الوحی من الله،و اذا کان بینهما جبرئیل لم یصبهذلک فقال:قال لی جبرئیل،و هذا جبرئیل. (32) و بلکه در پارهای از روایات آمده است که جبرئیل هیچگاهبدون اجازه قبلی نزد رسول خدا«ص»نمیآمد،و هرگاه نیز که اجازه میگرفت هنگام ورود با کمال ادب و مانند بندهای درحضور آنحضرت جلوس میکرد،که این هم متن آن حدیث دیگرکه شیخ صدوق(ره)در کتاب علل از امام صادق علیه السلامروایت کرده: عن ابی عبد الله علیه السلام قال:کان جبرئیل اذا اتی النبیصلی الله علیه و آله قعد بین یدیه قعدة العبد،و کان لا یدخل حتییستاذنه. (33) اکنون بنگرید«تفاوت ره از کجا است تا بکجا»و چهاندازه فرق است میان روایات اهل سنت و روایات شیعه درمعرفی جبرئیل و رسول خدا«ص»و داستان وحی و ورود فرشتهوحی بر رسول خدا«ص»؟و خود قضاوت کنید! و این نیز حدیث دیگری در این باره که عیاشی در تفسیر خودآنرا از زراره از امام صادق علیه السلام روایت کرده است. «عن زرارة قال:قلت لابی عبد اللهعلیه السلام:کیف لم یخف رسول الله صلی الله علیهو آله فیما یاتیه من قبل الله ان یکون ذلک مما ینزغ به الشیطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل علیه السکینة و الوقار،فکان یاتیه من قبل اللهعز و جل مثل الذی یراه بعینه». زرارة گوید:به امام صادق علیه السلام عرضکردم:چگونهرسول خدا«ص»در آنچه بر او از سوی خدا نازل میگشتترس آنرا نداشت که از وساوس شیطان باشد؟امامعلیه السلام فرمود:براستی که خدا هرگاه بندهای را بهرسالت انتخاب میکند آرامش و وقار خود را بر او فرومیفرستد،بدانگونه که هر چه از جانب خدای عز و جل براو نازل گردد همانند چیزی است که به چشم خودمیبیند... در این حدیث این مطلب که رسول خدا«ص»در موردوحی الهی هیچگونه شک و تردیدی بخود راه نمیدهد مسلم فرضشده و علت آنرا زرارة میپرسد؟ و این هم روایتی درباره ماجرای بعثت رسول خدا«ص»کهچون راوی و سندی ندارد چندان معتبر نیست ولی ناقل آن مرحومابن شهر آشوب است که در مناقب آنرا روایت کرده که میگوید: و روی انه نزل جبرئیل علی جیاد اصفر و النبی صلی الله علیه و آله بین علی علیه السلام و جعفر،فجلسجبرئیل عند راسه،و میکائیل عند رجله،و لم ینبهاهاعظاما له،فقال میکائیل:الی ایهم بعثت؟قال:الیالاوسط،فلما انتبه ادی الیه جبرئیل الرسالة عن اللهتعالی،فلما نهض جبرئیل لیقوم اخذ رسول اللهصلی الله علیه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمک؟قال: جبرئیل،ثم نهض النبی صلی الله علیه و آله لیلحقبقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت علیه و هناته،ثمکان جبرئیل یاتیه و لا یدنو منه الا بعد ان یستاذن علیه،فاتاه یوما و هو باعلی مکة فغمز بعقبه بناحیة الوادیفانفجر عین فتوضا جبرئیل، و تطهر الرسول،ثمصلی الظهر و هی اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلیامیر المؤمنین علیه السلام مع النبی صلی الله علیه و آله،و رجع رسول الله صلی الله علیه و آله من یومه الی خدیجةفاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلکالیوم (35) -و روایتشده که جبرئیل بر اسبی زرد رنگ(و یا درمکانی بنام جیاد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص»میان علی علیه السلام و جعفر خفته بود،پسجبرئیل در کنار سر آنحضرت نشست و میکائیل در کنارپای او و بخاطر عظمت و بزرگی آنحضرت وی را بیدارنکردند،میکائیل گفت:بسوی کدامیک از اینان مبعوثگشتهای؟گفت:به این که در وسط خفته!و چون رسولخدا«ص»از خواب بیدار شد جبرئیل رسالتخدای تعالیرا به آنحضرت ابلاغ کرد،و چون جبرئیل خواست کهبرخیزد رسول خدا«ص»جامهاش را گرفت و بدو گفت: نام تو چیست؟گفت:جبرئیل،آنگاه رسول خدا برخاستتا به قوم خود ملحق شود که به هیچ درخت و سنگینمیگذشت جز آنکه بر او سلام کرده و مژدهاش میدادند. و پس از آن جبرئیل نزد او میآمد ولی به آنحضرت نزدیکنمیشد تا از وی اذن بگیرد پس روزی در حالی که رسولخدا«ص»در بالای مکه بود بنزد وی آمد و در گوشهای ازآن وادی جائی از زمین را فشار داد و چشمهای پدیدار شد وجبرئیل وضوء گرفت و رسول خدا«ص»نیز تطهیر کردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستین نمازی بود کهخدای عز و جل فرض کرد،و امیر المؤمنین علیه السلام نیز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص»در همان روزبنزد خدیجة بازگشت و جریان را به او خبر داد و او نیز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند... و از روایت ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه که درداستان مجاورت رسول خدا«ص»در غار«حراء»میگوید: «...حتی جاءت السنة التی اکرمه الله فیها بالرسالة فجاور فیحراء شهر رمضان و معه اهله:خدیجة و علی بن ابیطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئیل بالرسالة...» (36) معلوم میشود که علی علیه السلام و خدیجة نیز در ماجراینزول وحی و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟ «ص»بودهاند... ولی سند حدیث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نکرده،وهمین قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فی الکتب الصحاح». پینوشتها: 1-صحیح بخاری-با شرح کرمانی ط بیروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همین چاپص 94.و نظیر همین روایت در صحیح مسلم ج 1 ص 97 و تاریخ طبری ج 2 ص47 و کتابهای دیگر نیز نقل شده. 2-تهذیب التهذیب ج 9 ص 450. 3-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 ص 63. 4-قاموس الرجال ج 6 ص 300. 5-شرح کرمانی از صحیح بخاری ج 1 ص 30-31. 6-شرح صحیح مسلم(حاشیه ارشاد الساری)چاپ مصر ج 1 ص 44. 7-اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349. 8-ارشاد الساری ج 1 ص 21. 9-برای اطلاع از متن کامل این روایتبه سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 398مراجعه کنید. 10-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 412-413. 11-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 405. 12-سیره ابن هشام ج 1 ص 234. 13-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 406. 14-برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتابهای البدایة و النهایة ج 3 ص 15 به بعد وتاریخ طبری ج 2 ص 50 به بعد و تاریخ یعقوبی ج 2 ص 23 و صحیح بخاری ج 6ص 200 و عیون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عیون الاثر ج 1ص 82 و سیرة قاضی دحلان ج 1 ص 83 و سیرة حلبیه ج 1 ص 244 به بعد مراجعهنمائید. 15-جالب و خندهدار است که از برخی دانشمندان اهل سنت نقل شده که همینماجرا را دلیل بر جواز تکلیف به ما لا یطاق دانسته و بدان استدلال کردهاند! (الصحیح من السیره ج 1 ص 224). 16-سوره نجم آیه 10. 17-سوره فصلت آیه 6. 18-سوره نساء آیه 163. 19-صحیح بخاری بشرح کرمانی ج 1 ص 35. 20-همین مصدر ص 36. 21-سیره ابن هشام ج 1 ص 238-239. 22-این مطلب هم جالب و در خور توجه است که اینگونه روایات همگی به خاندانزبیر باز میگردد،و میدانیم که زبیر برادرزاده خدیجه بوده،و خاندان زبیر گویاسعی داشتهاند برای خویشان و نیاکان خود به راست و یا بدروغ فضیلتهائی ذکر کنند، چنانچه در بحث از سند این حدیث گفتیم. 23-سوره سجده آیه 24. 24-سوره نجم آیه 10-12. 25-تفسیر کشاف ج 4 ص 420. 26 و 27-عیون الاثر ج 1 ص 83. 28-التمهید ج 1 ص 50. 29-مجمع البیان ج 10 ص 384. 30-التقریب نووی ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحیح بخاری کرمانی چاپ بیروت). 31-نهج البلاغه خطبه 190. 32-بحار الانوار ج 18 ص 268 و این هم پاسخی استبه برخی از اهل سنت کهخواستهاند روایت عایشه را توجیه کرده و آن حالت رسول خدا«ص»را که در آنحدیث آمده با روایات دیگری که در این باره رسیده که چون وحی بر آن حضرت نازلمیشد حالت غش او را میگرفت...و این هم حدیث دیگری در این باره که در کتابتوحید صدوق(ره)(ص 102)آمده: «...عن عبید بن زرارة،عن ابیه قال:قلت لابی عبد الله علیه السلام:جعلت فداکالغشیة التی کانت تصیب رسول الله صلی الله علیه و آله اذا نزل علیه الوحی؟قال: فقال ذلک اذا لم یکن بینه و بین الله احد،ذاک اذا تجلی له،قال:ثم قال:تلکالنبوة یا زرارة،و اقبل یتخشع». 33-علل الشرایع ص 14. 34-تفسیر عیاشی ج 2 ص 201. 35-مناقب ج 1 ص 45. 36-شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جدید-. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 2 صفحه 199 رسولی محلاتی
بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالی نبوت و خاتمیت، حساسترین فراز تاریخ درخشان اسلام است.بعثت پیغمبر درست درسن چهل سالگی حضرت انجام گرفت. پیشتر گفتیم که پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولی هنوز پیک وحی بر وی نازل نشده بود. قبلا علائمی ازعالم غیب دریافت میداشت، ولی مامور نبود که آن را به آگاهی خلق هم برساند. میان مردم قریش و ساکنان مکه رم بود که سالی یک ماه را به حالت گوشه گیری و انزوا در نقطه خلوتی میگذرانیدند. (1) درست روشن نیست که انگیزه آنها از این گوشهگیری چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود. نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبر اکرم بود که چون ماه رمضان فرا میرسید، به پای کوه حراء میرفت، و مستمندان را که از آنجا میگذشتند، یا به آنجا میرفتند، طعام میکرد. (2) به طوری که تواریخ اسلام گواهی میدهد،پیغمبر نیر پیش از بعثتبه عادت مردان قریش، بارها این رسم را معمول میداشت. از شهر و غوغای اجتماع فاصله میگرفت، و به نقطه خلوتی میرفت، و به تفکر و تامل میپرداخت. پیغمبر حتی در زمانی که کودک خردسالی بود، و در قبیله بنیاسد تحت مراقبت دایه خود «حلیمه» قرار داشت نیز باز بازی کردن با بچهها دوری میگزید و به کوه حراء میآمد و به فکر فرو میرفت. (3) بنابراین انس وی به «کوه حراء» بیسابقه نبود. در مدتی که بعدها در «حراء» به سر میبرد،غذایش نان «کعک» و زیتون بود، و چون به اتمام میرسید، به خانه بازمیگشت ء تجدید قوت میکرد. گاهی هم همسرش خدیجه باریش غذا میفرستاد. غذائی که در آن زمانها مصرف میشد، مختصرو ساده بود. (4) پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالی یک ماه در حرا به سر میبرد، و چون روز آخر باز میگشت، نخستخانه خدا را هفت دور طواف میکرد، سپس به خانه میرفت. (5) کوه حراء امروز در حجازبه مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است، «جبل النور» یعنی کوه نور خوانده میشود. حراء در شمال شهر مکه واقع است، و امروز تقریبا درآخر شهر در کنارجاده به خوبی دیده میشود. کوههای حومه مکه اغلب بهم پیوسته است و از سمتشمال تا حدود بندر «جده» واقع در 70 کیلومتری مکه و کنار دریای سرخ امتداد دارد. این سلسله جبال که از یک سو به صحرای «عرفات» و سرزمین «منا» وشهر «طائف» و از سوی دیگر به طرف «مدینه» کشیده شده است، با درههای و بیابانهای خشک و سوزان و آفتاب طاقتفرسای خود شاید بهترین نقطهای است که آدمی را در اندیشه عمیق خودشناسی و خداشناسی و دوری از تعلقات جسمانی و تعینات صوری و مادی فرو میبرد. کوه حراء بلندترین کوههای اطراف مکه است، و جدا از کوههای دیگر به نحو بارزی سر به آسمان کشیده و خودنمائی میکند. هرچه بیننده به آن نزدیکتر میشود، مهابت و جلوه کوه بیشتر میگردد. از ان بلندی د زمان خود پیغمبر قسمتی از خانههای مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادتری از شهر مکه پیداست. قله کوه نیز درپشتبامها و از توی اطاقهای بعضی از طبقات ساختمانهای مکه به خوبی پیدا است. «غار حراء» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، تخته سنگی عضیم به روی دو صخره بزرگتری غلتخورده و بدین گونه تشکیل غار حراء داده است. دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدیر است که انسان میتواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم برای نمازگزاردن جا دارد. غار حراء جائی نبوده که هرکس میل رفتن به آنجا کند، و محلی نیست که انسان بخواهد به آسانی در آن بیاساید. فقط یک چیز برای افراد دوراندیش در آنجا به خوبی به چشم میخورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بی زوال است که در همه جای آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسی آرایش داده است! براساس تحقیقی که ما نمودهایم پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پای کوه حراء فیالمثل در خیمه به سر میبرده و رهگذران را پذیرائی میکرده و فقط گاهگاهی به قله کوه میرفته و به تماشای جمال آفرینش میپرداخته است که از جمله لحظه نزول وحی، در روز 27 ماه رجب بوده است. به طوری که قبلا یادآور شدیم، پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتی روحانی داشته و تحت مراقبت روحالقدس گاهی تراوشاتی غیبی میدیده و اسراری بر آن حضرت مکشوف میشده است. هنگامی که پانزده سال بیش نداشت، گاهی صدائی میشنید، ولی کسی را نمیدید. هفتسال متوالی بود که نور مخصوصی میدید و تقریبا شش سال میگذشت که زمزمهای از پیغمبر میشنید، ولی درست نمیدانست موضوع چیست؟ چون ازن اخبار را برای همسرش خدیجه بازگو میکرد، خدیجه میگفت: «تو که مردی امین و راستگو و بردبار هستی و دادرس مظلومانی و طرفدار حق و عدالت هستی و قلبی رؤوف و خوئی پسندیده داری و در مهماننوازی و تحکیم پیوند خویشاوندی سعی بلیغ مبذول میداری، اگر مقامی عالی در انتظارت باشد، جای شگفتی نیست. (6) هنگامی که به سن سی و هفتسالگی میل به گوشه گیری و انزوای از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبی، سخنانی به گوشش سرود، و او را از اسرار تازهای آگاه ساخت، بعدها نیز در پای کوه حراء و میان راههای مکه بارها منادی حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را میشنید ولی صاحب صدا را نمی دید! در یکی از روزها که در دامنه کوه حراء گوسفندان عمویش ابوطالب را میچرانید، شنید کسی از نزدیک او را صدا میزند و میگوید: یا رسول الله! ولی به هرجا نگریست کسی را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (7) روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنی هاشم در غار حراء آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندی به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان میاندیشید.میاندیشید که خدای جهان جامعه انسانی را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلای آفرینش خلق نمده و همه گونه لیاقت و استعداد را برای ترقی و تعالی به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمالیخودنانی به کف آرد و به غفلت نخورد. ولی مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوشگذران و مال دوست و مالدار قریش در این اندیشهها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزی نمیاندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگونبخت و نیازمند، تنها اندیشهای است که آنها رد سر میپرورانند... اینک «او» درست چهل سال پرحادثه را پشتسر نهاده است. تجربه زندگی و پختگی فکر و ارادهاش و استحکام قدرت تعقلش به سرحد کمال رسیده، و از هر نظر برای انجام سؤولیتبزرگ پیغمبری آماده است. آیا در تمام قلمرو عربستان و دنیای آن روز جز او چه کسی بود که از جانب خداوند عالم شایستگی رهبری خلق را داشته باشد. رهبری که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانی باشد، و انسانهای شرافتمند بر شخصیت ذاتی و ربیتخانوادگی و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بتشکن خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و دانای قریش است. پدر در پدر و مادر در مادر شکوفان و درخشان و فروزان است. او از سلامتی کامل جسم و جان برخورداد بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتی که پدران پاک و مادران پاک سرشتبرایش باقی گذارده بودند. به طوری که دنیای جاهلیت هم با همه پلیدی و تیرگی و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزی از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (8) نگاهی به احادیثبعثت
دراینجا باید اعتراف کرد که ماجرای بعثت پیغمبر با همه اهمیتی که داشته است،در تورایخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنی و احادیث اسلامی و تواریخ اولیه آمده است،عایشه همسرپیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروة بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفتهاند: جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وی گفت: بخوان به نام خدایت; «اقرا باسم ربک الذی خلق» و پیغمبر فرمود: نمی توانم بخوانم; «ما انا بقاری» یا من خواننده نیستم; «لستبقاری». جبرئیل سه با پیغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانستبخواند! در صورتی که; اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روی نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر میگویند منظور جبرئیل این بوده که هرچه او میگوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگی قادر نبود پنج آیه کوتاه اول سوره اقرا یعنی; «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم» را همان طور که جبرئیل آیه آیه میخوانده او هم تکرار کند؟ این کار بیرای یک کودک پنجساله آسان است تا چه رسد به دانای قریش! از این گذشته «وحی» به معنای صدای آهسته است. وقتی جبرئیل امین آیات قرآنی را بر پیغمبرنازل کرده است آن را آهسته تلفظ مینموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش میبسته است. بنابراین هیچ لزومی نداشته که هرچه را جبرئیل میگفته است پیامبر مانند بچه مکتبی تکرار کند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نکند! ثانیا کسانی که بعثت رابدین گونه نقل کردهاند هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسرپیغمبر هم که شیعه و سنی ماجرای بعثت را در کلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامی بیشتراز وی نقل کردهاند، پنجسال بعد از بعثت متولد شده و از کسی هم نقل نمیکند، بلکه حدیث وی به اصطلاح مرسل است که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود میگوید: آغاز وحی چنین و چنان بوده است. ثالثا معلوم نیست جمله «بخوان به نام خدایت» که در ترجمه آیه اول درهمه تفسرهای اسلامی اعم از سنی و شیعی آمده استیعنی چه؟ از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفتم که هر دوی آنها خلاف واقع است. رابعا مگر خدا و جبرئیل نمیدانستهاند پیغمبر درس نخوانده بود و چیز نمینوشته که دو بار از وی میخواهند بخواند؟ و چون پیغمبر میگوید: نمیتوانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وی را چگونه میتوان توجیه کرد؟ آیا اگر کسی را فشار دادند باسواد میشود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بیسابقه بوده است تا چه رسد به پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله)!! خامسا هیچ کدام از مفسران اسلامی نگفتهاند چرا اولین سوره قرآنی «بسم الله الرحمن الرحیم» نداشته است! بلکه همگی گفتهاند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اوایل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربک الذی خلق» تا «ما لم یعلم». سادسا دنباله حدیث عایشه و دیگران که میگوید: «وقتی پیغمبر از کوه حراء برگشتسخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونی زملونی» مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس ازآن ماجرا را برای خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشتخود هراسانم» و «خدیجه او را برد نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل که نصرانی شده بود، و تورات و انجیل را مینوشت و آن پیر کهنسال نابینا گفت: ای خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسی است که بر موسی نازل شده است» همگی برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (9) علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملی در کتاب پرارج «النص والاجهاد» تنها کسی است که برای نخستین بار متوجه قسمتی از اشکالات این حدیثشده و می نویسد: «میبینید که این حدیث (حدیث عایشه) صریحا میگوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحی پس از آن که فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسی که پیدا کرده نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگین نابینای جاهی مسیحی بوده است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانی در آورد! محتوای این حدیث ضلالت و گمراهی است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10) در حدیث دیگر میگوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که میخواستخود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنی حالتشبیه بیماری صرع! در روایت دیگر هم میگوید: «تختی مرصع روی کوه حراء گذاشته شد، و تاجی مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وی اعلام شد که تو خاتم انبیا هستی»! و چیزهای دیگر که بازگو کردن آن چندشآور است. راستی چقدر باعث تاسف است که پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستی ندانند موضوع چه بوده و عثتخاتم انبیا چسان انجام گرفته است؟!! این کوتاهی ازآن مورخان و دانشمندان اسلامی از شیعه و سنی است که در این قرون متمادی غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداختهاند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار عایشه و دیگران اکتفا نمودهاند! ما پس از نقدی که دانشمندا عالیمقام شیعه سید شرف الدین عاملی بریک حدیثبعثت (حدیث عایشه) نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمدهای از تفسیر و حدیث و تاریخ سنی وشیعی مراجعه نمودیم، و با کمال تاسف به این نتیجه رسیدیم که احادیثبعثت کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، که نزد ما اعتباری ندارند.متن همه آن احادیثبیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنی است، و اسناد آن نیز مخدوش میباشد. به همین جهت میبینیم «برهان الدین حلبی» که خواسته است آنها را جمع کند و با هم سازش دهد، سختبه دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتی شده و در آخر هم نتوانسته استبه نتیجه مطلوب برسد، بلکه بر ابهام و تناقض گوئی و سردرگمی موضوع افزوده است. (11) ایراد ما به احادیثبعثت
کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتابهای آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده است، از درجه اعتبار ساقط میباشد. در اینجا به چند نکته آن اشاره میکنیم، و تفصیل را به کتاب خود «شعاع وحی برفراز کوه حراء» که برای نخستین بار پرده از روی ماجرای مبهم بعثتبرداشته است، حوالت میدهیم. (12) 1- چنانکه گفتیم پیغمبر از زمان کدکی و ایام جوانی تا سی و هفتسالگی،بارها علائمی میدید که از آینده درخشان او خبر میداد. مانند ابریکه برسر او سایه افکنده بود، و خبری که راهب شهر «بصری» در اردن راجع به پیغمبری او به عمویشابوطالبداد، و آنچه روح القدس به وی میگفت، و صداهائی که میشنید. بنابراین هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحی و برخورد با جبرئیل این طور دست و پای خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقی افتاده است، و باید ورقة بن نوفل به داد او برسد! 2- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برتری داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام بنوت دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل میشود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا تقویت کند که از شک و تردید بدر آید؟ 3- آیا پس از دیدن پیک وحی و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدائی و من جبرئیل هستم، و مشاهده جرئیل با آن عظمت، دیگر جای این بود که پیغمبر درباره وحی آسمانی و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟! 4- تخت و تاج و سایر تشریفات تعینات صوری است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوی نبوت که باید با کمال سادگی و دور از هرگونه تشریفات مادی انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیثبه تقلید از تاجگذاری پادشاهان ایران، خواستهاند برای پیغمبر عربی هم در عالم خیال چنین صحنهای بسازند! واقعیتبعثت از دیدگاه شیعه
ماجرای بعثتبدان گونه که قبلا گذشت موضوعی نبود که یک فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پیبرد که خاتم انبیا چگونه به مقام عالی پیغمبری رسیده است. ما پس از بررسیهای لازم از مجموع نقلها به این نتیجه رسیدهایم که آنچه در منابع شیعه و احادیثخاندان نبوت رسیده است، واقعیتبعثت را چنان روشن میسازد که هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمیکند. از جمله احادیثی که بازگو کننده حقیقتبعثت است و آغاز وحی را به خوبی روشن میسازد، روایتی است که ذیلا از لحاظ خوانندگان میگذرد: پیشوای دهم ما حضرت امام هادی (علیه السلام) میفرماید: «هنگامی که محمد (صلی الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وی بخشیده بودبه مستمندان بخشید، هر روز به کوه حراء میرفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مینگریست، و شگفتیهای رحمت و بدایع حکمت الهی را مورد مطالعه قرار میداد. به اطراف آسمانها نظر میدوخت، و کرانههای زمینو دریاها و درهها و دشتها و بیابانها را از نظر میگذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهی، درس عبرت میآموخت. ازآنچه میدید، به یاد عظمتخدای آفریننده میافتاد. آن گاه با روشن بینی خاصی به عبادت خداوند اشتغال میوزید. چون به سن چهل سالگی رسید خداوند نظر به قلبوی نمود، دل او را بهترین و روشنترین و نرمترین دلها یافت. در آن لحظه خداوند فرمان داد درهای آسمانها گشوده گردد. محمد (صلی الله علیه و آله) از آنجا به آسمانها مینگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد (صلی الله علیه و آله) آنها را میدید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمانها به سر محمد (صلی الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت. در آن لحظه محمد (صلی الله علیه و آله) به جبرئیل که در هالهای از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوی او آمد و بازوی او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟ جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدائی که انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان که خدایتبزرگ است. خدائی که با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهائی یاد داد که نمیدانست». پیک وحی، سالتخود را به انجام رسانید، و به آسمانها بالا رفت. محمد (صلی الله علیه و آله) نیز از کوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحی دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت میکرد،بیهوش شد، و دچار تب گردید. از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخستخردمندترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهای دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمیدانست. در این وقتخداوند اراده کرد به وی نیروی بیشتری عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوهها و صخرهها و سنگلاخها رار برای او به سخن در آورد. به طوری که به هر کدام میرسید، ادای احترام میکرد. و میگفت: السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولی الله! السلام علیک یا رسول الله! ای حبیب خدا مژده باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بودهاند، و آنها که بعدها میآیند برتر و زیباتر و پرشکوهتر و گرامیتر گردانیده است. از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسی به دل راه مده. زیرا بزرگ کسی است که خداوند جهان به وی بزرگی بخشد، و گرامی بدارد! بنابراین از تکذیب قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که عنقریب خدایت تو را به عالیترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد. پس از آن نیز پیروانتبه وسیله جانشین تو علی بن ابیطالب (علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان میگردند. دانشهای تو به وسیله دروازه شهرستان حکمت و دانشت علی بن ابیطالب در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر میگردد. به زودی دیدگانتبه وجود دخترت فاطمه (سلام الله علیها) روشن میشود، و از وی و همسرش علی، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید میآیند. عنقریب دین تو در نقاط جهان گشترش مییابد. دوستان تو و برادرت علی پاداش بزرگی خواهند یافت. لوای حمد را به دست تو میدهیم، و تو آن را به برادرت علی میسپاری. پرچمی که در سرای دیگر همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد میآیند، و علی تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود. من در پیش خود گفتم: «خدایا! این علی بن ابیطالب که او را به من وعده میدهی کیست؟ آیا او پسر عم من است؟ ندا رسید ای محمد! آری، این علی بن ابیطالب برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار میگردانم، و بعد از تو برهمه پیروانتبرتری خواهد داشت. (13) در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جای تعجب است که مفسران اسلامی به خصوص مفسران شیعه از این حدیثشریف و نقل آن درتفسیر سوره اقرا غافل ماندهاند، با ای نکه نکات جالب و تازهای از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو میکند، که می باید مسلمانان از آن آگاه گردند. ملاحظه میکنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادی یا اشکالاتی که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالی پیغمبری رسید. با قدمهائی شمرده و دیدی وسیع و قدرتی خارق العاده به خانه بازگشت. همین که وارد خانه شد پرتوی از نور و بوئی خوش فضای خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نوری است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. ای خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجرای بعثت را چنانکه اتفاق افتاده بود برای خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدائی». خدیجه که از سالها پیش هالهای از نور نبوت درسیما درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادی بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانی است که من در انتظار چنین روزی به سر بردهام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی. (14) بدین گونه محمد بن عبدالله برازندهترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایای اخلاقی و خصال روحی شهره شهر بود، برفراز کوه حراء از جانب خداوند یکتا به مقام عالی نبوت و رهبری خلق برگزیده شد، و خاتم انبیا گردید. نظر ما در پیرامون بعثت پیغمبر (ص)
نکته اساسی که قرآن در نزول وحی به پیغمبر بازگو میکند، و متاسفانه کسی توجه نکرده است،این است که همه مفسران اسلامی نوشتهاند، و در تمام احادیث نیز هست که در روز بعثت فقط پنج آیه آغاز سوره «اقرا» بر پیغمبر نازل شد. این پنج آیه از «اقرا باسم ربک الذی خلق» آغاز میگردد. و به «مالم یعلم» ختم میشود. هیچ کس نگفته است «بسم الله» این سوره کی نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته استیا نه؟ اگر داشته است چرا نگفتهاند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده است، یا طور دیگر بوده؟ همگی سؤالاتی است که پاسخی برای آن نمیبینیم. ما پس از تحقیقا زیاد به این نتیجه رسیدهایم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربک» نیز به همین معنا است. باء «بسم» هم به گفته بعضی از مفسرین زائده استیعنی معنا ندارد و فقط برای زینت در کلام است. درحقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحیم» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنی بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند. و آنرا به زبان آورد. ولی چون پیغمبر درآغازکارو اولین برخورد با پیک وحی نمیدانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وی میخواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنی; چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذیر خلق -» یعنی نام خدایت را قرائت کن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم. در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامی و شیعه هست که از هر نظر جالب میباشد. ولی جای کمال تاسف است که چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاوردهاند. حدیث اول درکتاب «کافی» باب (فضل قرآن) است که امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «نخستین چیزی که بر پیغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک بود»! حدیث دوم در «عیون اخلارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) روایت میکند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم - بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذی خلق ...» حدیثسوم در «محاسن برقی» ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روایت میکند که گفتحضرت صادق (عله السلام) قرمود: هیچ کتابی ازآسمان نازل نشد مگر اینکه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم» بود. (15) با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، میگوییم که پیک وحی الهی سوره اقرا را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثتباشش آیه آورد: آیه اول همان «بسم الله الرحمن الرحیم» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنی; «بسم الله الرحمن الرحیم» را قرائت کند، یعنی قبل از هر چیز «بسم الله» بگوید و سرآغاز کارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد. پس «اقرا بسم ربک» یعنی; نام خدایت را بخوان. مطابق نقل علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذی خلق». یعنی نام خدا را که مامور هستی بخوانی، همین «بسم الله الرحمن الرحیم» است، و پیغمبر بار دوم «بسم الله» را برای نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستورداده است که هیچ کاری را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم». آری، هنگامی که حقایق اسلامی را برگزیدگان الهی بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بیخبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا میسازند. به عبارت روشنتر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحی و اولین لحظه پیغمبری خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله) ازآنحضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت کند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» بود! بقیه آیات همان طور که پیکوحی مخواند مانند مواردبعدیدردم در سیهه مقدس آن حضرت نقش میبست و دیگر نیازی به تکرار پیغمبر نداشت تا از حفظ کند. این بود واقعیتبعثت از زبان ائمه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، و توضیح ما به طور اجمال. پینوشتها: 1- سیره ابن هشام - ج 1 ص 154 سیره ابن هشام که آنرا قدیمترین تاریخ حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دانستهاند، تلخیص از «سیره النبی ص» تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبی متوفای سال 151 ه است که ابن حجر عسقلانی شافعی در کتاب «تقریب» رمی به تشیع او نموده است. ابن هشام، یعنی عبدالملک بن هشام حمیری، خود در سال 218 ه وفات یافته است.) 2- (سیره حلبه - ح 1 ص 381) 3- (همان کتاب - ج 1 ص 382) 4- (همان کتاب - ج 1 ص 382) 5- (تاریخ طبری - ج 3 ص 1149 - سیره ابن هشام، ج 1 ص 155) 6- (سیره حلبیه - ج 1 ص 380 - 391) 7- ( مناقب ابن شهر اشوب - ج 1 ص 44) 8- (در زیارت وارث حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام میخوانیم که: «گواهی میدهم تو نوری بودی در صلبهای شامخ پدرانت و رحمهای پاک مادرانت، به طوری که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».) 9- (حدیث عایشه درباره آغاز وحی که مستند همگی دانشمندان سنی و شیعی است در جزء اول «صحیح بخاری» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابوری» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذی» و سنن نسائی آمده است.) 10- (کتاب «اجتهاد در مقابل نص» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور - ص 412) 11- («سیره حلبیه» جلد اول از33 تا 42) 12- (به یاری خداوند این کتاب با تفصیل بیشترو تحقیق کامل در آینده منتشر خواهد شد.) 13- («بحار الانوار» علامه مجلسی - ج 18 ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جدید.) 14- (مناقب ابن شهر اشوب ج 1 ص 36) 15- (مفاخر اسلام - تالیف نویسنده - ج 1 ص 368) ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 91 علی دوانی
روح بر اثر کمالاتی که دارد میتواند از راههای گوناگون با عوالم روحانی تماس بگیرد.ما در اینجا خلاصه این طرق را که در روایات پیشوایان اسلام وارد شده است، (1) درج میکنیم: 1-گاهی حقایق آسمانی را به طور الهام دریافت میکند،و آنچه که بر قلب او القاء میشود،حکم علوم بدیهی را پیدا میکند که شک و تردید در آن راه نمییابد. 2-جملهها و کلماتی را از جسمی(مانند کوه و درخت)میشنود،مانند شنیدن موسی«ع»سخن خدا را از درخت. 3-حقایق در عالم رؤیا برای او بسان روز روشن کشف میشود. 4-فرشتهای از طرف خدا مامور میشود که کلام مخصوصی را به او برساند. قرآن از این طریق،برای رسول گرامی نازل شده است و خود قرآن نیز در«سوره شعراء»، آشکارا میفرماید:روح الامین(جبرئیل)آن(قرآن)را بر قلب تو نازل کرده است،تا از گروه ترسانندگان بوده باشی. (2) پینوشتها: 1. به کتاب« بحار الانوار» ج 18/193،194،255،256 مراجعه فرمایید. 2. نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین بلسان عربی مبین. سوره شعراء/195. و در سوره شوری آیه 51 به تمام این طرق اشاره شده است و در این مورد به کتاب «رسالت جهانی پیامبران» مراجعه بفرمایید. ماخذ: کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 255
نویسنده: جعفر سبحانی
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|