|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
شرح این گونه حوادث از قلمرو بحث ما بیرون است،ولی برای اینکه خوانندگان گرامی از این جنگها(بنا به نقل گروهی از مورخان)که در یکی از آنها رسول اکرم شرکت داشت،بی اطلاع نباشند،به طور اجمال به علل و کیفیت آنها میپردازیم: عرب جاهلی،تمام سال را با جنگ و غارت بسر میبرد،و ادامه این وضع زندگی آنان را مختل میساخت.از این جهت،فقط در ظرف سال،در چهار ماه(رجب،ذی القعده ذی الحجه، محرم)جنگ را تحریم میکردند،تا در این مدت بازارهای تجارتی خود را باز کنند،و به کار و کسب بپردازند. (1) روی این تصمیم،در طول این چهار ماه،بازارهای«عکاظ»،«مجنة»،«ذی المجاز»،شاهد اجتماعات شگفت انگیزی بود،و دوست و دشمن،کنار یکدیگر به داد و ستد و ابراز تفاخر میپرداختند.سرایندگان بزرگ عرب،سرودههای خود را در میان آن محافل میخواندند.خطیبان معروف،سخنرانی مینمودند.یهودیان و مسیحیان و بت پرستان،با کمال اطمینان از گزند دشمن،عقائد خود را به جهان عرب عرضه میداشتند. ولی در طول تاریخ عرب،چهار بار این سد شکسته شد و بعضی از قبائل عرب،به جان یکدیگر افتادند،و چون این جنگها در ماههای حرام اتفاق افتاد،نام آنها را جنگ«فجار»نهادند.اینک به طور اجمال به آنها اشاره میکنیم: فجار نخست:طرفین درگیر در این جنگ،قبیله«کنانه»و«هوازن»بودند و علت جنگ را چنین مینویسند که:مردی،به نام بدر بن معشر،در بازار«عکاظ»،برای خود جایگاهی ترتیب داده بود،و هر روز بر مردم مفاخر خود را بیانمیکرد.روزی شمشیری به دست گرفته گفت:مردم،من گرامیترین مردم هستم،و هر کس گفتار مرا نپذیرد،باید با این شمشیر کشته شود.در این هنگام مردی برخاست،شمشیری بر پای او زد و پای او را قطع نمود.از این جهت،طائفه دو طرف بهم ریختند،ولی بدون اینکه کسی کشته شود از هم ستبرداشتند. فجار دوم:سبب جنگ این بود که زن زیبائی،از طائفه«بنی عامر»،توجه جوان چشم چرانی را به خود جلب کرد.آن جوان،از او درخواست کرد که:صورت خود را باز کند.آن زن اباء نمود،جوان هوسباز پشتسر او نشست و دامنهای دراز زن را با خار بهم دوخت، به طوری که موقع برخاستن صورت آن زن باز شد.در این هنگام هر کدام قبیله خود را صدا زدند،پس از کشته شدن عدهای دست از هم برداشتند! فجار سوم:مردی از قبیله«بنی عامر»،از یک مرد«کنانی»طلبکار بود.مرد بدهکار امروز و فردا میکرد.از این جهت مشاجره میان این دو نفر درگیر شد.چیزی نمانده بود که دو قبیله همدیگر را بکشند،که کار را با مسالمتخاتمه دادند. فجار چهارم:همان جنگی است که پیامبر در آن شخصا شرکت نمود.سن او را در موقع بروز جنگ،به طور مختلف نقل کردهاند،عدهای میگویند:پانزده یا چهارده سال داشت،برخی نوشتهاند که:بیستسال داشت،ولی چون این جنگ چهار سال طول کشید از این جهت ممکن است تقریبا تمام نقلها صحیح باشد. (2) ریشه نزاع را چنین مینویسند که:نعمان بن منذر،هر سال کاروانی ترتیب میداد،و مال التجارهای به عکاظ میفرستاد،تا در مقابل آن پوست و ریسمان و پارچههای ربفتبرای او بخرند و بیاورند.مردی از قبیله«هوازن»،به نام«عروة الرجال»،حفاظت و حمایت کاروان را به عهده گرفت،ولی«براض بن قیس»کنانی،از پیش افتادن مرد هوازنی سخت عصبانی شد،پیش«نعمان بنمنذر»رفت و اعتراض نمود.ولی اعتراض او ثمر نبخشید،آتش خشم و حسد در درون او شعله میکشید.پیوسته مترصد بود که در اثناء راه«عروة الرجال»را از پای در آورد و سرانجام در سرزمین«بنی مره»او را کشت،و دستخود را با خون مرد«هوازنی»آلوده ساخت. آن روزها قبیله«قریش»و کنانه با هم متحد بودند،و این جریان موقعی اتفاق افتاد که قبائل عرب در بازار عکاظ سرگرم داد و ستد بودند.مردی قبیله قریش را از جریان آگاه ساخت،از این جهت قبیله قریش و کنانه پیش از آنکه قبیله هوازن از جریان آگاه کردند،دست و پای خود را جمع کرده رو به حرم(چهار فرسخ از چهار طرف مکه را حرم گویند و جنگ در آن نقطه میان عرب ممنوع بود)آوردند.ولی طائفه هوازن،فورا آنان را تعقیب کردند و پیش از آنکه به حرم برسند،جنگ میان دو گروه درگیر شد.سرانجام، تاریکی هوا سبب شد که دست از جنگ بردارند،و این خود فرصتی بود که قریش و کنانه راه حرم را در تاریکی پیش گیرند و از خطر دشمن ایمن شوند.از آن روز به بعد،گاه و بیگاه قریش و متحدین آنها از حرم بیرون میآمدند و جنگ میکردند.در بعضی از روزها، رسولخدا همراه عموهای خود در جنگ-بطوری که قبلا گفته شد-شرکت میکرد.این وضع چهار سال ادامه داشت،بالاخره جنگ با پرداختن خونبهای کشتگان«هوازن»که بیش از قریش کشته داده بودند،خاتمه پذیرفت. (3) پینوشتها: 1. از آیه 36 سوره توبه استفاده میشود که تحریم جنگ در این چهار ماه ریشه مذهبی داشته و عرب جاهلی به پیروی از سنت ابراهیم«ع»آن را محترم میشمردند. 2. «تاریخ کامل»،ج 1/358-959،سیره ابن هشام»،پاورقی،ج 1/184. 3. «سیره ابن هشام»،ج 1/184-187-در گذشته یادآور شدیم که تحریم در ماههای حرام،ریشه دیرینه مذهبی داشته است و چون جنگ«فجار»،چهار سال ادامه داشته است، شرکت رسول گرامی گذشته بر اینکه ممکن است جنبه دفاعی داشته،احتمال دارد در غیر ماههای حرام بوده باشد و لفظ«فجار»به خاطر این گفته میشود که آغاز جنگ در ماههای حرام بوده است نه اینکه تمام آن در این ماهها بوده است. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 181
نویسنده: جعفر سبحانی
این داستان در روایت ابن هشام این گونه آمده که گوید: «چون رسول خدا به سن چهارده سالگی و یا پانزده سالگی رسیدچنانچه ابو عبیده نحوی از ابی عمرو بن علاء حدیث کرده استجنگ فجار میان قریش و کنانه از یکسو و قبیله قیس عیلان ازسوی دیگر در گرفت...و سپس انگیزه این درگیری و جنگ راذکر کرده تا آنجا که گوید: «....رسول خدا(ص)نیز در برخی از روزها در جنگ حاضرمیشد و عموهای آنحضرت او را بهمراه خود میبردند،و خودآنحضرت فرموده:که من چوبههای تیری را که بطرف عموهایم پرتاب میکردند بر میگرداندم....» و بالاخره در پایان حدیث از ابن اسحاق نقل کرده که گفتهاست: «رسول خدا در آنروز بیستسال از عمر شریفش گذشته بود» (1) و ابن سعد نیز در کتاب«الطبقات الکبری»پس از آنکهبتفصیل داستان فجار را ذکر کرده در پایان از رسول خدا(ص) روایت کرده که فرمود: «...من نیز با عموهایم در آن جنگ حاضر شدم و تیرهائی نیززدم و دوست هم ندارم که نکرده باشم....» و در پایان گوید:عمر آنحضرت در آنروز بیستسال بود. و سپس از حکیم بن حزام روایت کرده که گوید:من رسولخدا را دیدم که در جنگ فجار شرکت کرده بود (2) و یعقوبی درتاریخ خود در اینباره بیش از دیگران مطلب نقل کرده ولیپراکنده و مختلف و تردید آمیز،زیرا در آغاز فصل گوید: «و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قیل عشرون سنة». یعنی-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده سال داشت و برخی گفتهاند بیستسال داشته و سپس داستانجنگ فجار را نقل کرده و آنگاه گوید: ...«آنها در ماه رجب مقاتله و کارزار کردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود که خونریزی نمیکردند و از اینجهت آنرا فجار نامیدند زیرا حرمت ماه حرام را شکستند و هرقبیلهای را سرکردهای بود و سر کرده بنی هاشم زبیر بنعبد المطلب بود....» و بدنبال آن گوید: «و در روایتی آمده که ابو طالب مانع شد از اینکه احدی ازبنی هاشم در این جنگ شرکت کنند و علت آنرا نیز اینگونه بیانکرده فرمود: «هذا ظلم و عدوان و قطیعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضرهو لا احد من اهلی فاخرج الزبیر بن عبد المطلب مستکرها..» این ستمگری و تجاوز و قطع رحم و شکستن حرمت ماه حراماست و نه من و نه هیچیک از خاندانم در آن حاضر نخواهیم شد،ولی بالاخره زبیر بن عبد المطلب را اجبارا و اکراها به جنگبردند.و علت این اجبار و اکراه را نیز اینگونه ذکر کرده کهگوید: عبد الله بن جدعان تیمی و حرب بن امیه گفتند:کاری که بنی هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمیشویم وبدینجهت زبیر از روی ناچاری شرکت کرد... و سپس قول دیگری نقل میکند که ابو طالب روزها درجنگ حاضر میشد و رسول خدا نیز با وی حضور مییافت، وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر میشد قبیله کنانه بر قبیله قیسپیروز میشد،و آنها دانستند که این پیروزی از رکتحضورآنحضرت است و از اینرو به آنحضرت گفتند: «یابن مطعم الطیر و ساقی الحجیج لا تغب عنا فانا نری معحضورک الظفر و الغلبة» -ای پسر غذا دهنده پرندگان و سیرآب کننده حاجیان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مکن که ما ببرکتحضور توشاهد پیروزی و ظفر بر دشمن خواهیم بود. و رسول خدا در پاسخشان فرمود: «فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطیعة و البهتان فانی لا اغیبعنکم» شما نیز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خودداری کنید تامن نیز در کنار شما باشم! و آنها چنین قولی دادند،و رسول خدا پیوسته با ایشان بود تابر دشمن پیروز شدند یعقوبی گوید:و در روایت دیگری از رسول خدا(ص) روایتشده که فرمود: «شهدت الفجار مع عمی ابی طالب و انا غلام»من در جنگ فجار بهمراه عمویم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسرکی بودم و در پایان گوید: «و روی بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرین سنة،و طعنابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله»و برخی روایت کردهاند که آنحضرت در فجار شرکت کرد ودر آنوقتبیستساله بود،و نیزهای بر ابو براء«ملاعب الاسنه»زد و او را از اسب بر زمین افکند،و همان سبب پیروزی ایشانگردید (3) . نظر تحقیقی در اینباره نگارنده گوید:برای آنکه ما وقت زیادی از خود و شما رانگیریم بطور اجمال میگوئیم: داستانی که روایت معتبری در باره آن نرسیده....و آنها نیز کهبما رسیده از جهاتی مختلف است: 1-از نظر سن رسول خدا در آن روز که یکی 14 ساله و جایدیگر 15 ساله،و در حدیث دیگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در یک جا نیز به تعبیر«غلام»آمده که معمولا بهسنین 7 تا 14 سال اطلاق میشود... 2-از نظر شرکت و عدم شرکتبنی هاشم،و در نتیجهشرکت و عدم شرکت رسول خدا(ص)که در برخی اثبات شده ودر برخی نفی شده... 3-و از نظر شرکتسایر افراد و قبائل نیز مانند حرب بنامیه و دیگران در این روایات اختلاف زیادی دیده میشود. 4-و از نظر سال وقوع این جنگ که در برخی آمده بیستسال پس از داستان فیل و در برخی 14 سال ذکر شده....و ازاینها گذشته این داستان در بسیاری از کتب قدیم و جدیدتاریخی و حدیثی ذکر نشده و بحثی از آن بمیان نیامده،مانندتاریخ طبری و کامل ابن اثیر و کتابهای شیعه و دیگران.... و با توجه به اینکه بگفته خود اینان،این جنگ در ماه حرامواقع شد و این گناه بزرگی بود که موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گردید و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهای گذشته گفتیم که رسول خدا از کودکی با اعمالخلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهلیت مبارزه میکرد،و هر جا که میتوانست مخالفتخود را با کارهایناشایست ایشان ابراز مینمود و ابو طالب عموی آنحضرت نیزصرفنظر از مقام والا و سیادتی که بر بنی هاشم داشت طبقروایاتی که به برخی از آنها قبلا اشاره کردیم،و در صفحاتآینده نیز شاید روایات بیشتری در اینباره نقل کنیم، از اوصیاءپیمبران الهی و تابع دین حنیف ابراهیم علیه السلام بود،و دارایمقام وصایت و حامل اسرار پیمبران الهی بوده...و چگونهمیتوان پذیرفت که رسول خدا و عمویش ابو طالب در چنینجنگی شرکت جسته و حتی کمک به جنگجویان قریش وکنانه کنند.... بنابر این اصل پذیرفتن این داستان مشکل و دلیل معتبری برآن نداریم. پینوشتها: 1-سیره ابن هشام ج 1 ص 184-186. 2-الطبقات الکبری ج 1 ص 126-128. 3-تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9-10. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 299 رسولی محلاتی
جنگهای فجار ازحوادث مشهور عهد جاهلیت و دوران قبل از اسلام است. موضوع این بود که گفتیم عرب که پیوسته در صحاری سوزان خود به غارتگری و جنگ و نزاع اشتغال داشتند. تعهد کرده بودند که چهار ماه رجب، دیالقعده، دیالحجه و محرم دست از جنگ و کشتار بکشند، و در بازارهایخود به خرید و فروش وو مفاخرت و شعر و خطابه بپردازند. ولی چهار بار حرمت احترام ماههای حرام شکسته شد، و اعمالیانجام گرفت که کار به جنگ کشید. فجار از فجور یعنی اعمال ناشایستی گرفته شده است که در آن ماههای محترم به وقوع پیوست. در چهارمین جنگ فجار که تا چهار سال ادامه یافت، پیغمبر هم شرکت داشت. سن پیغمبر در ایام جنگ چهارم به اختلاف روایات چهارده یا پانزده یا بیستسال بوده است. شاید این اختلاف روایات به واسطه مدت این جنگها پدید آمده است که شراره آن در مدت چهار سال شعلهور بود. جنگ در میان قبیله هوازان و قریش و قبیله کنانه همپیمان قریش روی داد. پیغمبر در این جنگ که تمام افراد پیر و جوان قبیله قریش به طرفداری از همپیمان خود «کنایه» شرکت داشتند، در گرما گرم جنگ تیرهای دشمن را از عموهایش برطرف میساخت. معنای این سخن این است که شخصا به طرف کسی تبر اندازی نکرد، و کسی را نکشت و تنها از جان عموها دفاع میکرد. ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 65 علی دوانی
در چند روایت که از طریق اهل سنت و پارهای از کتابهایشیعه نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)در دوران جوانیمدتی هم گوسفند چرانی میکرد،و این موضوع نیز نزد برخی ازنویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته،که ما در آغاز روایاتیرا که در این باره رسیده نقل میکنیم و سپس به بحث و بررسیدر باره آنها میپردازیم. 1-بخاری در کتاب صحیح خود(در کتاب الاجاره) بسندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود: «ما بعث الله نبیا الا راعی الغنم،قال له اصحابه و انتیا رسولالله؟قال:نعم،و انا رعیتها لاهل مکه علی قراریط» (1) یعنی-خداوند پیغمبری نفرستاد جز گوسفند چران(جز اینکهگوسفند چرانی میکرد)اصحاب آنحضرت عرض کردند: شما نیزای رسول خدا؟فرمود:آری،من نیز برای اهل مکه در برابر چندقیراط (2) گوسفند چراندم! و نظیر این روایت در کتابهای دیگر حدیث و سیره نیز روایتشده مانند سیره نبویه قاضی دحلان و سیره حلبیه و فتح الباری وطبقات ابن سعد (3) . 2-و در روایت دیگری که در طبقات از زهری از جابر بنعبد الله روایتشده گوید:ما به همراه رسول خدا بودیم و میوهدرخت اراک (4) را جمع کرده و میچیدیم،رسول خدا(ص) فرمود:سیاه رنگهای آنرا بچینید که گواراتر و پاکیزهتر است و مننیز هنگامی که گوسفند میچراندم!آنها را میچیدم!ما عرضکردیم:شما نیز گوسفند میچراندی ای رسول خدا؟«قال:نعم،و ما من نبی الا قد رعاها»فرمود:آری و هیچ پیغمبری نبوده جزآنکه گوسفند چرانده! 3-و در روایت دیگری که از ابن اسحاق روایت کردهگوید:میان گوسفند داران و شتر داران نزاعی در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تکبر میورزیدند،و چنانچه برای ما نقل کردهاند رسول خدا در این باره فرمود: «بعث موسی علیه السلام و هو راعی غنم و بعث داود علیه السلامو هو راعی غنم،و بعثت و انا ارعی غنم اهلی باجیاد». -موسی علیه السلام مبعوث شد در حالی که گوسفندمیچرانید،و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند میچرانید ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را میچراندم در«اجیاد». و ظاهرا«اجیاد»نام جائی بوده که طبق این روایت رسولخدا(ص)در آنجا گوسفند چرانی میکرده.چنانچه قراریط را نیزبرخی گفتهاند:نام جائی در مکه بوده (5) اگر چه بعید بنظرمیرسد. و بدنبال این مطلب داستان موهن دیگری در تاریخ طبری ازآنحضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود: «...ما هممتبشیء مما کان اهل الجاهلیة یعملون به غیر مرتینکل ذلک یحول الله بینی و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممتبسوء حتی اکرمنی الله عز و جل برسالته،فانی قد قلت لیلة لغلاممن قریش کان یرعی معی باعلی مکة لو ابصرت لی غنمی حتیادخل مکة فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتی اذا جئت اول دار من دور مکة سمعت عزفا بالدفوفو المزامیر،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنتفلان،فجلست انظر الیهم فضرب الله علی اذنی فنمت فما ایقظنیالا مس الشمس،قال فجئت صاحبی فقال ما فعلت؟قلتما صنعتشیئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له لیلة اخری مثل ذلکفقال افعل فخرجت فسمعتحین جئت مکة مثل ما سمعتحیندخلت مکة تلک اللیلة فجلست انظر فضرب الله علی اذنی،فواللهما ایقظنی الا مس الشمس،فرجعت الی صاحبی فاخبرته الخبر،ثم ما ممتبعدها بسوء حتی اکرمنی الله عز و جل برسالته» (6) . ...من آهنگ انجام کاری از کارهای زمان جاهلیت نکردمجز دو بار که در هر بار میان من و کاری را که آهنگ انجامش راکرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن دیگر آهنگ کاربدی نکردم،تا وقتی که خدای عز و جل مرا به سالتخویشمفتخر ساخت،و داستان بدینگونه بود که در یکی از شبها بهپسرکی از قریش که در قسمتبالای مکه با من گوسفندمیچرانید گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهای منمواظبت میکردی تا من به مکه بروم و همانند جوانهای مکهشبی را به شب نشینی و قصه گوئیهای شبانه بگذرانم؟ آن پسر قرشی گفت:من اینکار را میکنم! من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستینخانههای شهر مکه رسیدم و در آنجا صدای نواختن«دف»ومزمارهائی (7) شنیدم،پرسیدم:این چیست؟(چه خبر هست؟) گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج میکند،من هم بهتماشای ایشان نشستم ولی خدا گوشم را بست و خوابم برد، وچیزی جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد(و هنگامی بیدار شدم کهماجرا به پایان رسیده بود). رسول خدا فرمود:من بنزد رفیق خود(یعنی همان پسرکقرشی)باز گشتم وی از من پرسید:چه کردی؟گفتم:هیچکاری نکردم!و جریان را برای او شرح دادم. این جریان گذشت تا دو باره در یکی از شبها همان سخنرا تکرار کردم و او مانند شب قبلی حفاظت گوسفندانم را بعهدهگرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صدایدف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگریمرا بیدار نکرد،آنگاه بنزد رفیق خود باز گشتم و داستان را برای او باز گفتم،و از آن پس دیگر آهنگ کار بدی را نکردم تا اینکهخدای عز و جل مرا به مقام رسالتخود مفتخر فرمود. 4-و در کتابهای شیعه از علل الشرایع صدوق(ره)نقل شدهکه امام صادق(ع)فرمود: «ما بعث الله نبیا قط حتی یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیهالناس» (8) . یعنی هیچگاه خداوند پیامبری نفرستاد تا آنکه او را بهچرانیدن گوسفندان وا میداشت تا بدینوسیله راه تربیت مردم رابدو یاد دهد. نگارنده گوید:قبل از آنکه به بررسی و تحقیق در باره اینداستان و این روایات بپردازیم بد نیست پارهای از توجیهاتفیلسوف مآبانه و عارفانهای را نیز که در توجیه این روایاتکردهاند بشنوید،و آنگاه این روایات را از جهات دیگر موردبررسی قرار دهیم. توجیهاتی در باره این روایات از آنجا که این روایات در نظر بسیاری از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانستهاند در سند و یا متن آنها تردید کننداصل مطلب را پذیرفته و با سخنانی عارفانه و فیلسوف مآبانه درصدد توجیه آن بر آمدهاند که از آنجمله گفتار زیر است: اول-«و حکمتخدای عز و جل در این باره چنان بوده که انسانوقتی گوسفندان را که ناتوانترین حیوانات چهار پا هستند بچراندمهر و عطوفتی در دلش جای گیر میشود و چون به سر پرستیانسانها مامور گردد دلش از تندیهای طبیعی و ستمهای غریزیپاک و مهذب میشود و به حد اعتلای اعتدال میرسد» (9) . که البته به این گفتار ایرادهائی شده،از آنجمله اینکه: 1-گفته شده:چگونه کسی میتواند باور کند که پیامبربزرگوار الهی و نبی اعظم-صلی الله علیه و آله-نیازی به تهذیب وپاک کردن دل از تندیهای طبیعی و ستمهای غریزی داشت.آنپیامبری که خدا در بارهاش فرمود: لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکمبالمؤمنین رؤف رحیم؟ (10) 2-اگر هم ظلمی در وجود آنحضرت بود آیا مدرسهای بهتر از مدرسه گوسفند چرانی برای تهذیب آن نبود؟! 3-این مطلب مخالف استبا حدیثی که در باره آنحضرتاز ائمه معصومین(ع)روایتشده که فرمودند: «و لقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکتهیسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره...». یعنی و براستی که خدای تعالی از زمان شیرخوارگی،بزرگترین فرشته خود را قرین آنحضرت قرار داد که راههایکرامت و اخلاقهای نیکوی جهانیان را در شب و روز به ویبیاموزد... (11) 4-اساسا مگر ظلم و ستم و یا سایر اخلاق زشت و ناپسندغریزی است که احتیاج به تهذیب داشته باشد؟!... 5-از همه اینها گذشته این گفتار نیز مورد سئوال و خدشه استکه چرانیدن گوسفندان دشوارتر از چرانیدن حیوانات چهار پایدیگر است؟ و خلاصه آنکه این توجیه از جهاتی مورد خدشه است گذشتهاز اینکه خود این روایات از جهاتی مخدوش است که در بحثآینده خواهید خواند. دوم-و نظیر این توجیه،گفتار دیگری است که در شرح صحیحبخاری در ذیل همین حدیث آمده که گفتهاند: حکمت در گوسفند چرانی پیغمبران الهی آن بود که چون اینان باگوسفندان مخالطت و آمیزش داشته باشند بر حلم و شفقتشانافزوده گردد،زیرا وقتی اینان در برابر دشواریهای گوسفند چرانی وگرد آوردن گوسفندان مختلف الطبیعه و چراگاههای پراکنده وبخصوص با توجه به ناتوانی و نیاز گوسفندان صبر و بردباری بخرجدادند،در اینصورت در مقابل دشواریهای مردمان امتخود بااختلافی که در طبیعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شایستهترخواهند بود... (12) . و البته باید دانست که این گفتار مضمون همان روایتعلل الشرایع است که اگر صحت آن روایت تایید شود نیازی بهاین گفتار نیست و همان روایتبرای ما معتبر است،ولی ظاهراروایت از نظر سند ضعیف است. سوم-توجیه دیگری که قدری بیاشکالتر از دو توجیه سابقاست آنست که گفته شود: از آنجا که محیط شهر مکه محیطی آلوده به گناه و ظلم و شرک و بت پرستی و بیعدالتی و مفاسد دیگری بود،و رسولخدا(ص)که از کودکی با انواع مفاسد و مظالم مبارزه میکرد واز مشاهده آن وضع رقتبار و ظلم و ستمهائی که بوسیلهسرکردههای شهر به افراد ضعیف و ناتوان میشد وبیعدالتیهائی که عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنجمیبرد،و از طرفی قدرت جلوگیری آنها را نداشت،بدنبالوسیلهای میگشت تا هر چه بیشتر از آن منطقه و محیط و مشاهدهآن وضع ناهنجار،کنار و دور باشد و بهترین وسیله برای وصول بهاین منظور خروج از شهر و سرگرمی با آن حیوانهای صامت وزبان بسته و محیط بیابان بیسر و صدا و بدور از فحشاء و فسادبود،و روی همین منظور رسول خدا(ص) بی آنکه نیازی به اصلاین کار و یا دریافت مزدی در این باره داشته باشد داوطلب اینکار شد و خود وسائل این سرگرمی را برای خود فراهم کرده ومشتاقانه بدنبال آن میرفت. گذشته از اینکه برای مردم مکه چرانیدن گوسفندان و شترانبهترین سرگرمی و شغل محسوب میشد و بسیاری از آنهابی آنکه نیازی به این کار و یا دریافت مزدی در برابر آن داشتهباشند علاقهمند به انجام آن بودند و آنرا شغل خوبی میدانستند ومورد پسندشان بوده. و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن موردتردید و خدشه نباشد این توجیه خوبی است و شاید در صفحاتآینده نیز توضیحی بیشتر برای آن بدهیم. سخنی در باره اصل این داستان و روایات وارده در اینباره ما بهتر است این روایات را جداگانه تحتبررسی و تحلیلقرار دهیم و از اینرو میگوئیم:روایت نخست که در صحیحبخاری نقل شده از چند جهت مورد خدشه است: 1-از نظر سند،چون راوی حدیث ابو هریرة است و اوکسی است که به بازرگان حدیث معروف شده و پیش از این درقسمت اول بحث در باب معیارها (13) شواهدی براینمطلب ذکر کردیم و گویند:کار وی بجائی رسید که هر کسکسب و کارش کساد میشد و کالای تجارتی روی دستشمیماند با پرداخت مال و یا وجه و یا آش و پلوئی به ابو هریره وجعل حدیثی در آن باره از زبان رسول خدا(ص)از ورشکستگینجات مییافت (14) و بهمین خاطر است که برخی گفتهاند: هیچ بعید نیست که ابو هریرة خود این نوع حدیثها را جعلکرده تا برای شغل خود آبروئی تحصیل کند زیرا وی در دوران حیات زندگی خود را به چوپانی میگذرانید و بهمین خاطر نیزاین نام بر او غالب گردید زیرا وی«هرة»-یعنی گربهای-راپیوسته همراه خود داشت که با آن بازی میکرد،و چون در زمرهمسلمانان در آمد این نام ملازم او گشت،ولی وی این نام راخوش نداشت و از اینرو این نوع احادیث را جعل کرد تا آبروئیبه خود بدهد،و در زیر پوشش این گونه روایات وجههای برایخود دست و پا کند. (15) 2-این حدیث مخالف استبا روایت دیگری که ابن کثیردر کتاب البدایة و النهایة،و یعقوبی در تاریخ خود از عمار بنیاسر روایت کردهاند که در باره آنحضرت گفته: «...و لا کان اجیرا لاحد قط» (16) یعنی هرگز آنحضرت اجیر کسی نبود-و بصورت کارگر ومزدور برای کسی کار نکرد-و اگر نوبتبه ترجیح نیز میاناین دو روایتبرسد روایت عمار بن یاسر نزد ما ترجیح دارد. 3-این حدیثبا روایت دیگری نیز که ذکر شد و در آنآمده بود که فرمود: «...و بعثت و انا ارعی غنم اهلی باجیاد»مخالف است زیرا در روایت ابو هریره«اهل مکه»است،ودر این روایت«اهلی»است،و از این نظر نیز روایت ابو هریرهغیر قابل اعتبار و ضعیف میشود. این در مورد روایت ابو هریره. و اما در مورد روایات دیگر نیز باید بگوئیم از نظر سند ضعیفاست،گذشته از اینکه اصل پذیرفتن این مطلب یعنی تن دادنابو طالب به چنین کاری برای رسول خدا مورد تردید و قابل خدشهاست. زیرا با توجه به علاقه شدید ابو طالب در حفاظت و نگهداریآنحضرت و بخصوص با سخنانی که از کاهنان و پیشگویان ودیگران در باره آینده آنحضرت و دشمنی یهود با وی شنیده بود وخود همین راویان و تاریخ نویسان آن را با آب و تاب و طول وتفصیل نقل کردهاند چنانچه در داستان بحیرا نمونهای از آنسخنان را شنیدید،و روایات دیگری که ابو طالب پس از شنیدنآن اخبار لحظهای رسول خدا را از خود جدا نمیکرد و سخت درحراست و حفاظت آنحضرت میکوشید، پذیرفتن این مطلب کهآنحضرت را روزها و شبها به تنهائی رها میکرد تا در بیابانهایمکه تک و تنها برای مردم مکه گوسفند چرانی کند بسیار بعید بنظر میرسد. و با توجه بدانچه گفته شد این قسمت از تاریخ نیز کهبسیاری از سیره نویسان و اهل حدیث آنرا بصورت یک خاطرهمسلمی در زندگانی آنحضرت آورده و نقل کردهاند مورد خدشه وتردید است و در نتیجه موردی برای اظهار نظر و اجتهادنویسندگانی همچون نویسنده کتاب«محمد پیامبری که از نوباید شناخت»باقی نمیماند که میگوید: «...در دورهای از عمر که اطفال دیگر تمام اوقات خود را صرفبازی میکنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود راصرف کار برای تحصیل معاش نماید،آن هم یکی از سختترینکارها یعنی نگاهداری گله». زیرا همانگونه که گفتیم اصل قضیه مورد تردید است تا چهرسد به اجتهادهای دیگر...که ما با تفصیل بیشتری در قسمتاول از همین سلسله مقالات پاسخ آنرا ذکر کردیم. و در خاتمه باید بگوئیم:با توجه به همه روایات و احادیثیکه در باره گوسفندچرانی رسول خدا(ص)در دوران کودکی و یاجوانی وارد شده و با جرح و تعدیل و جمع و تفریقی که میان آنهابکنیم و بخواهیم اصل قضیه را بنحوی پذیرفته و مردود ندانیم،و از اشکالات و ایرادها نیز تا حدودی در امان باشیم باید همانگفتاری را که در مقاله نخست ذکر کردهایم بپذیریم، و بگوئیم: از آنجا که تلاش برای تحصیل معاش و تحمیل نشدن بردیگران در زندگی،یکی از برنامههای سازنده و شیوههای آموزندهزندگی پیمبران الهی بوده و پیوسته سعی میکردهاند تا کارهایخود را بدیگران واگذار نکنند و خود انجام دهند، دیگران را نیز بهاین شیوه پسندیده تشویق و تحریص مینمودند.... و از آنجا که چرانیدن گوسفندان نیز یکی از شغلهای پسندیدهو کارهای مورد پسند پیمبران الهی بوده و در شرح حال و زندگیابراهیم خلیل و موسای کلیم و حضرت شعیب و دیگر از انبیاءعظام نمونههائی از آن دیده میشود،و در قرآن کریم نیز بداناشاره شده... (17) و شاید یکی از علل آن نیز همان باشد که درروایت علل الشرایع ذکر شده،البته اگر از نظر سند ضعیفنباشد.... و از آنجا که گوسفند چرانی در زندگی اعراب آنزمان نیزیکی از رسوم معمولی و بلکه از کارهای تفریحی کودکان وجوانان آنزمان بوده... و از آنجا که رسول خدا خود دارای شتران و گوسفندانی بودهکه از پدرش عبد الله و احیانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (18) ، واحتمالا گوسفندان و شترانی نیز از عمویش ابو طالب بوده که نیازبه چرا داشتهاند.... و از آنجا که محیط شهر مکه محیطی آلوده به شرک و فساد وظلم و فحشاء و زنا و میخوارگی و دهها آلودگی و زشتیهایدیگر بوده،و روح پاک و با صفای رسول خدا که از آغاز زندگیو اوان جوانی با این نوع آلودگیها مخالف بود و سخت ازمشاهده آنها رنج میبرد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نیزنداشت،و دنبال بهانهای میگشت تا از آن محیط آلوده و پر ازفساد به دور باشد و حتی المقدور آن مناظر زننده و زشت رانبیند.... میتوان قبول کرد که برای مدتی آنوجود مقدس روزها کهمیشده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را-همانگونه که درآن روایتبه تعبیر«اهلی»نیز آمده بود-بصحرا میبرده و بهبهانه چرانیدن آنها خود را از محیط شهر مکه بکناری میکشیده و شب هنگام بشهر میآمده و گاهی شبها را نیز در همان محیطبی سر و صدای بیابان بسر میبرده است،و این نهایتسخنیاست که میتوان در اینباره پذیرفت،وگرنه اصل مطلب خالیاز خدشه نیستبهمانگونه که شنیدید،و ماجرای حلف الفضولنیز که در صفحات آینده میخوانید میتواند شاهدی بر این گفتارباشد،و الله اعلم. پینوشتها: 1-صحیح بخاری ج 10(کتاب الاجاره باب رعی الغنم علی قراریط)ص 96-طدار احیاء التراث العربی. 2-قیراط کمترین واحد پول آنزمانها بوده که بگفته برخی هر قیراطی نیم دانگ و هر دانک 6/1 درهم بوده. 3-سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح الباری ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125. 4-اراک نوعی از درختهای بیابانی است که از چوب آن مسواک تهیه میکنند. 5-فتح الباری ج 4 ص 364. 6-تاریخ طبری ج 2 ص 34. 7-«دف»در فارسی به دائره ساده و دائره زنگی گویند و مزامیر جمع مزمار بهمعنای نی و ترانه آمده. 8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65. 9-سیرة الحلبیه ج 1 ص 150-سیره زینی دحلان(حاشیه سیره حلبیه)ج 1 ص 97. 10-سوره توبه-آیه 128. 11-نهج البلاغه قسمتخطب و اوامر خطبه 190. 12-شرح صحیح بخاری ج 8 ص 96-شرح کرمانی. 13-به صفحه 37 تا 40 همین کتاب مراجعه نمائید. 14-برای اطلاع بیشتر در اینباره به کتاب«ابو هریرة بازرگان حدیث»تالیف علامه شیخمحمود ابوریه-یکی از علماء مصری اهل سنت-که به فارسی ترجمه شده و کتابفروشیمحمدی تهران آنرا چاپ کرده مراجعه نمائید. 15-سیرة المصطفی صفحه 61. 16-البدایة و النهایة جلد 1 صفحه 295.296.تاریخ یعقوبی ج 2 ص 12. 17-به سوره قصص و داستان رفتن موسی به مدین و ازدواج با دختر شعیب و گوسفند چرانیآنحضرت که در تفاسیر و تواریخ نقل شده مراجعه شود. 18-در مقالات گذشته ذکر شد که بنا بگفته ابن اثیر در اسد الغابة(ج 1 ص 14)و واقدی(چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وی نقل شده):رسول خدا از پدرش عبد الله پنجراس شتر و یک گله گوسفند به ارث برده بود. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 281 رسولی محلاتی
در جبین عزیز«قریش»،از دوران کودکی و جوانی،آثار قدرت و شجاعت،صلابت و نیرومندی نمایان بود.وی در سن پانزده سالگی،در یکی از جنگهای قریش با طائفه«هوازن»که آن را«حرب فجار»مینامند،شرکت داشت.کار او در جبهه رزم،این بود که تیر به عموهای خود میرساند.ابن هشام در سیره خود (1) ،این جمله را از آن حضرت نقل میفرماید که حضرتش فرمود:«کنت ائبل علی اعمامی:به عموهایم تیر میدادم تا پرتاب کنند». شرکت او در این جنگ،آنهم با این سن و سال،ما را به شجاعت آن حضرت رهبری میکند و روشن میشود که چرا امیر مؤمنان درباره پیامبر میفرماید:«هر موقع،کار در جبهه جنگ،عرصه بر ما(سربازان اسلام)سخت و دشوار میشد،به پیامبر پناه میبردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود». (2) پینوشتها: 1. «سیره ابن هشام»،ج 1/186 ابن اثیر در«النهایه»پس از نقل حدیث و ضبط«انبل»با تشدید میگوید:اذا ناولته النبل یرمی،به ماده«نبل»مراجعه شود. 2. کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول الله«ص»،فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه. «نهج البلاغه عبده»،ج 3/214. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 180
نویسنده: جعفر سبحانی
مورخین نوشتهاند: ابو طالب بعد از سفر به شام و داستان بحیرا دیگر سفر تجارتی نکرد و بیشتر به حفاظت و تربیت رسول خدا(ص)همت میگماشت، و در محافل بزرگان قریش و کارهای اجتماعی او را با خود میبرد، در اجتماعات او را شرکت میداد و احیانا با او در کارها مشورت میکرد و حتی نقل شده که در جنگهایی که گاه گاه اتفاق میافتاد و به عنوانی پای قریش به جنگ کشیده میشد، آن حضرت را با خود میبرد - که از آن جمله شرکت آن حضرت را در جنگهای فجار ذکر کردهاند که برای ما از نظر تاریخی صحت آن به اثبات نرسیده و بلکه مورد تردید و شبهه است (1) - . و چنانکه از خود آن حضرت نقل شده و مورخین نیز نوشتهاند: در این خلال چند سالی هم چوپانی کرد و گوسفندانی را که از پدر و مادرش بدو رسیده بود و یا از کسان نزدیکش بود به درههای مکه میبرد و میچرانید و این خود وسیله دیگری برای پرورش روح و اجتماع قوای فکری و آماده ساختن خود برای هدایت و رهبری مردم در آینده بود. زیرا محیط صحرا و بیابان برای آن حضرت که به دنبال جاهای خلوتی میگشت تا بهتر بتواند فکر و تامل در کارها بکند محیطی آماده و مهیا بود و پرورش گوسفندانی که بی دفاعترین چهارپایان و ناتوانترین بهایم هستند تاثیر زیادی در قلب و روح وی برای تربیت افراد انسان و رهبری فرزندان آدم داشت. و از همه بالاتر آنکه وسیله و فرصتخوبی بود تا از آن محیط شرک و آلوده به انواع مفاسد، فحشا، گناه، ظلم و بی عدالتی به محیطی آرام و دور از این مفاسد پناه برده و در آن زمانی که نمیتوانست عملا با آنها به مبارزه برخیزد و قدرت این کار را نداشتبه بیابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبیند. و اینکه برخی از نویسندگان مسیحی در اینجا نیز نوشتهاند که«در دورهای از عمر که اطفال دیگر، تمام اوقات خود را صرف بازی میکنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود را صرف کار برای تحصیل معاش نماید آن هم یکی ازسختترین کارها یعنی گلهداری (2) »علتی جز همان که در صفحات قبل گفتیم یعنی غرض ورزی و یا بی اطلاعی ندارد، زیرا همان گونه که گفتیم آن حضرت برای کسی گوسفند نمیچرانید و اجیر کسی نبود و گوسفند چرانی برای آن حضرت وسیله سرگرمی و پناه بردن به محیط آرام بیابان و فکر و تجمع حواس بیشتر بود. باری دیدنیهای سفر تجارتی شام و پس از آن ورود در اجتماعات قریش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و کشت و کشتارهای بیهوده و شنیدن قصاید افتخار آمیز شعرای نامی عرب در بازارهایی که به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهایی مانند«عکاظ»و جاهای دیگر تشکیل میشد در روح کنجکاو رسول خدا(ص)که پیوسته از عادات زشت و تسلط جویانه قبایل عرب و مردم مکه رنج میبرد اثر عمیقی میگذارد و او را برای مبارزه با این همه اخلاق ناپسند که گریبانگیر اجتماع شده بود آماده میساخت. بیشتر دوست میداشت تنها باشد و فکر کند و به اسرار و رموز زندگی و خلقت واقف شود و تا جایی که میتوانستبا عادات ناپسندی که میدید مبارزه میکرد و اشتباهات اطرافیان را به آنها گوشزد مینمود، در برخورد با مردم همیشه با مهربانی و خوش خلقی رفتار میکرد، هرجا طرف معامله و داد و ستدی قرار میگرفت جانب حق و عدالت را کاملا مراعات میکرد و عملا راه و رسم زندگی صحیح انسانی را به مردم میآموخت. از همه بالاتر امانت و صداقت عجیبی بود که در زندگانی آن حضرت وجود داشت و در زندگی اجتماعی و برخوردها از او مشاهده میشد، هیچگاه در خلوت و جلوت، در هیچ امر مالی و غیر مالی، در معاشرت با مردان و زنان، کوچکترین انحراف اخلاقی و خیانتی از او دیده نشد تا آنجا که هنوز سنین جوانی و دوران طوفانی زندگی را پشتسر نگذارده بود و شاید بیش از بیستسال از عمرش نگذشته بود که به«محمد امین»معروف شد و مردم مکه این لقب پرافتخار را به او دادند و هر کجا او را میدیدند به همدیگر نشان داده و میگفتند: - امین آمد! حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا(ص)تدریجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر کوی و برزن گردید و آن حضرت را محبوب مردم مکه گردانید، و همین جریان سبب باز شدن صفحه جدیدی در زندگی آن بزرگوار شد و یکی از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خدیجه بود. پینوشت: 1. برای تحقیق بیشتر به تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 15، الصحیح من السیرة، ج 1، ص 95 مراجعه شود. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 85 نویسنده: رسولی محلاتی
پس از این دیگر اطلاع درستی از پیغمبر نداریم، جز این که در خانه ابوطالب به سر میبرد، و ابوطالب عمویش و همسر او فاطمه دختر اسد ابن هاشم، همچون پدر و مادری دلسوز و مهربان به پرستاری و پذیرائی از «محمد» یتیم عبدالله همت گماشتند. ابوطالب در میان کلیه فرزندان عبدالمطلب از همه عاقلتر و داناتر بود، مردی سخنور و شاعر و چنانچه گفتیم با عبدالله پدر پیغمبر از یک مادر بود. فاطمه همسر و دختر عموی او نیز زنی خردمند و با شخصیتبود. آنها نخستین پسر عمو و دختر عمو از دودمان هاشم بودند که با هم ازدواج کردند. پیغمبر همیشه فاطمه را مادر خطاب میکرد، و ابوطالب را پدر خود میدانست. اهمیت پرستاری صمیمانه این عمو و زن عمو از «محمد» تا آنجا بود که وقتی ابوطالب در سال دهم بعثت وفات یافت پیغمبر دنبال جنازه او میگریست و میگفت: عمو بعد از تو من بکجا بروم؟ و چون فاطمه دختر اسد در مدینه رحلت کرد، پیغمبر فرمود: امروز مادرم وفات کرد! ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 64 علی دوانی
عموم مورخین و اهل حدیث از دانشمندان شیعه و اهل سنتبا اندک اختلافی داستان سفر محمد(ص)را به شام در معیتعمویش ابو طالب و بر خورد آنحضرت را با«بحیرا»نقلکردهاند،مانند شیخ صدوق(ره)در اکمال الدین و ابن شهر آشوبدر مناقب و ابن هشام در سیره و طبری و یعقوبی و ابن سعد نیز درکتابهای خود آنرا نقل کردهاند و نویسندگان معاصر نیز عمومابدون نقد و ایرادی آنرا ترجمه و نقل کردهاند (1) و بلکه برخی ازآنها در برابر برداشتهای غلطی که دشمنان اسلام از این داستانکرده،و خواستهاند از این راه تهمتهائی به اسلام و رهبر بزرگوارآن بزنند از آن دفاع کرده و در صدد پاسخگوئی دشمنان بر آمدهو بدین ترتیب اصل داستان را پذیرفته و چنان است که در صحتآن تردید نداشتهاند (2) .ولی در برابر اینان برخی از نویسندگان و ناقلان این داستان،در صحت آن تردید کرده و راویان یا راویآنرا دروغگو و جعال خوانده و بلکه برخی آنرا ساخته و پرداختهدشمنان اسلام دانستهاند،و برخی نیز قسمتهائی از آنرا مردود ومجعول دانسته ولی اصل آنرا بنوعی پذیرفتهاند،و ما در آغاز اصلداستان را به تفصیلی که ابن هشام در سیره از ابن اسحاق روایتکرده با مختصر اختلافی که از دیگران ضمیمه آن کردهایم ازروی کتاب زندگانی پیامبر اسلام خود برای شما نقل میکنیم وسپس گفتار نویسندگان و ناقدان و یا منکران را میآوریم. اصل داستان بنابر نقل مشهور نه سال و به قولی دوازده سال از عمر رسولخدا(ص)گذشته بود (3) که ابو طالب به همانگونه که گفتیممانند سایر مردم قریش-عازم سفر شام شد،تا با مال التجارهمختصری که داشت تجارت کند و از اینراه کمکی به مخارجسنگین خود بنماید. قرشیان هر ساله دو بار سفر تجارتی داشتند یکی به«یمن»در زمستان و دیگری به«شام»در تابستان«رحلة الشتاءو الصیف». مقصد در این سفر شهر بصری بود که در آنزمان یکی ازشهرهای بزرگ شام و از مهمترین مراکز تجارتی آن عصر بشمارمیرفت. در نزدیکی شهر بصری صومعه و کلیسائی وجود داشت ومردی دیر نشین و ترسائی گوشه گیر بنام«بحیرا»در آن کلیسازندگی میکرد،و مسیحیان معتقد بودند که کتابها و هم چنینعلومی که در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده ستبدست وسینه بسینه به بحیرا منتقل گشته است. و برخی گفتهاند:صومعه«بصری»-که تا شهر 6 میل فاصلهداشت مانند صومعههای عادی و معمولی دیگر نبود بلکهمخصوص بسکونت آن دانشمند و عالمی از نصاری بود که علم ودانشش از دیگران فزونتر و در مراحل سیر و سلوک از همگان برترباشد،و«بحیرا»دارای چنین اوصافی بود. هنگامی که ابو طالب تصمیم به این سفر گرفتبفکر یتیمبرادر افتاد و با علاقه فراوانی که باو داشت نمیدانست آیا او را درمکه بگذارد یا همراه خود بشام ببرد. وقتی هوای گرم تابستان بیابان حجاز و سختی مسافرت باشتر را در کوه و بیابان بنظر میآورد ترجیح میداد محمد را-کهکودکی بیش نبود و با این گونه ناملایمات روبرو نشده بود-درمکه بگذارد و از رنجسفر او را معاف دارد،ولی از آنطرف با آنعلاقه شدید و توجه خاصی که در حفاظت و نگهداری او داشتنمیتوانستخود را حاضر کند که او را در مکه بگذارد و خیالشدر اینباره آسوده نبود،و تا آن ساعتی که میخواستحرکت کندهمچنان در حال تردید بود. هنگامی که کاروان قریش خواستحرکت کند ناگهانابو طالب فرزند برادر را مشاهده کرد که با چهرهای افسرده به عمونگاه میکند و چون خواستبا او خدا حافظی کند چند جملهگفت که ابو طالب تصمیم گرفت محمد را همراه خود ببرد. رسولخدا-صلی الله علیه و آله-با همان قیافه معصوم وجذاب رو بعمو کرده و همچنان که مهار شتر را گرفته بود آهستهگفت:عمو جان!مرا که کودکی یتیم هستم و پدر و مادریندارم به که میسپاری؟ همین چند جمله کافی بود که ابو طالب را از تردید بیرونآورد و تصمیم به بردن آن بزرگوار بگیرد،و از اینرو بلا درنگبهمراهان خود گفت: بخدا سوگند او را با خود میبرم و هیچگاه از او جدا نخواهمشد. کاروان قریش حرکت کرد اما مقداری راه که رفتند متوجهشدند که این سفر مانند سفرهای قبلی نیست و احساس راحتی وآرامش بیشتری میکنند آفتاب آن سوزشی را که در سفرهای قبلداشت ندارد و از گرما بدان مقداری که سابقا ناراحت میشدنداحساس ناراحتی نمیکنند.این اوضاع برای همه مردم کاروانتعجب آور بود تا جائی که یکی از آنها چند بار گفت: این سفر چه سفر مبارکی است. ولی شاید کمتر کسی بود که بداند اینها همه از برکت همانکودک دوازده ساله است که در این سفر همراه کاروان آمدهبود. بالاتر از همه کم کم متوجه شدند که روزها لکه ابری پیوستهبالای سر کاروان در حرکت است و برای آنها در آفتاب گرمسایه میافکند،و این مطلب وقتی برای آنها بخوبی واضح شدکه به صومعه و دیر«بحیرا»نزدیک شدند. خود بحیرا وقتی از دور گرد و غبار کاروانیان را دید به لبدریچهای که از صومعه به بیرون باز شده بود آمد و چشمبکاروانیان دوخته بود و گاهی نیز سر بسوی آسمان میکشید و گویا همان لکه ابر را جستجو میکرد که بر سر کاروانیان سایهمیافکند. و هیچ بعید نیست که روی صفای باطنی که پیدا کرده بود واخباری که از گذشتگان بدو رسیده بود منتظر دیدن چنین منظره وچشم براه آمدن آن قافله بود،و جریانات بعدی این احتمال راتایید میکند،زیرا مورخین مانند ابن هشام و دیگران مینویسند: کاروان قریش هر ساله از کنار صومعه بحیرا عبور میکرد وگاهی در آنجا منزل میکردند و تا آن سفر هیچگاه بحیرا با آنانسخنی نگفته بود،اما این بار همینکه کاروان در نزدیکی صومعهمنزل کردند غذای زیادی تهیه کرد و کسی را بنزد ایشان فرستادکه من غذای زیادی تهیه کردهام و دوست دارم امروز تمامیشما از کوچک و بزرگ و بنده و آزاد،هر که در کاروان استبرسر سفره من حاضر شوید. بحیرا از بالای صومعه خود بخوبی آن لکه ابر را دیده بود کهبالای سر کاروان میآید و همچنان پیش آمد تا بر سر درختی کهکاروانیان زیر آن درخت منزل کردند ایستاد. ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده که:خود بحیرا پس ازدیدن اینمنظره از صومعه بزیر آمد و از کاروان قریش دعوت کردتا برای صرف غذا بصومعه او بروند،یکی از کاروانیان بدو گفت:ای بحیرا بخدا سوگند مثل اینکه این بار برای تو ماجرایتازهای رخ داده زیرا چندین بار تاکنون ما از اینجا عبور کردهایم وهیچگاه مانند امروز بفکر پذیرائی ما نیفتادی؟ بحیرا گویا نمیخواست راز خود را به این زودی فاش کنداز اینرو در جواب او گفت: راست است،اما مگر نه این است که شما میهمان و وارد برمن هستید،من دوست داشتم این بار نسبتبشما اکرامی کردهباشم و بهمین جهت غذائی آماده کرده و دوست دارم همگیشما از آن بخورید. قرشیان بسوی صومعه حرکت کردند،اما محمد-صلی اللهعلیه و آله-را بخاطر آنکه کودکی بود و یا بملاحظات دیگریهمراه نبردند،و بعید هم نیست که خود آنحضرت که بیشتر مایلبود در تنهائی بسر برد و به اوضاع و احوال اجتماعی که در آنبسر میبرد اندیشه کند از آنها خواست تا او را نزد مال التجارهبگذارند و بروند،وگرنه معلوم نیست ابو طالب به این سادگیحاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود. هر چه بود که بحیرا در قیافه یکایک واردین نگاه کرد واوصافی را که از پیامبر اسلام شنیده و یا در کتابها خوانده بود درچهره آنها ندید،از اینرو با تعجب پرسید: کسی از شما بجای نمانده؟ یکی از کاروانیان پاسخ داد:بجز کودکی نورس که از نظرسن کوچکترین افراد کاروان بود کسی نمانده! بحیرا گفت:او را هم بیاورید و از این پس چنین کارینکنید! مردی از قریش گفت:به لات و عزی سوگند برای ماسرافکندگی نیست که فرزند عبد الله بن عبد المطلب میان ماباشد! این سخن را گفته و برخاست و از صومعه بزیر آمد و محمد-صلی الله علیه و آله-را با خود بصومعه برد و در کنار خویشنشانید. بحیرا با دقتبچهره آنحضرت خیره شد و یک یک اعضاءبدن آنحضرت را که در کتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زیرنظر گذرانید. قرشیان مشغول صرف غذا شدند ولی بحیرا تمام حرکات ورفتار محمد-صلی الله علیه و آله-را دقیقا زیر نظر گرفته و چشماز آنحضرت بر نمیدارد،و یکسره محو تماشای او شده. میهمانان سیر شدند و سفره غذا بر چیده شد در اینموقع بحیراپیش یتیم عبد الله آمد و بدو گفت:ای پسر تو را به لات و عزیسوگند میدهم که آنچه از تو میپرسم پاسخ مرا بدهی؟ -و البته بحیرا از سوگند به لات و عزی منظوری نداشت جزآنکه دیده بود کاروانیان بدان قسم میخورند. اما همینکه آنبزرگوار نام لات و عزی را شنید فرمود:مرا بهلات و عزی سوگند مده که چیزی در نظر من مبغوضتر از این دونیست. بحیرا گفت:پس تو را بخدا سوگند میدهم سؤالات مرا پاسخدهی! حضرت فرمود:هر چه میخواهی بپرس! بحیرا شروع کرد از حالات و زندگانی خصوصی و حتیخواب و بیداری آنحضرت سؤالاتی کرد و حضرت جواب میداد، بحیرا پاسخهائی را که میشنید با آنچه در کتابها در باره پیغمبراسلام دیده و خوانده بود تطبیق میکرد و مطابق میدید، آنگاه میاندیدگان آنحضرت را با دقت نگاه کرد،سپس برخاسته و میانشانههای آنحضرت را تماشا کرد و مهر نبوت را دید و بی اختیارآنجا را بوسه زد. قرشیان که تدریجا متوجه کارهای بحیرا شده بودند بیکدیگرگفتند:محمد نزد این راهب مقام و منزلتی دارد،از آنسو ابو طالبنگران کارهای بحیرا شد و ترسید مبادا دیر نشین سوء قصدینسبتبه برادر زادهاش داشته باشد که ناگاه بحیرا را دید نزد وی آمده پرسید: این پسر با شما چه نسبتی دارد؟ ابو طالب-فرزند من است! بحیرا-او فرزند تو نیست،و نباید پدرش زنده باشد! ابو طالب-او فرزند برادر من است. بحیرا-پدرش چه شد؟ ابو طالب-هنگامی که مادرش بدو حامله بود وی از دنیارفت. بحیرا-مادرش کجاست؟ ابو طالب-مادرش نیز چند سالی است مرده! بحیرا-راست گفتی.اکنون بشنو تا چه میگویم: او را بشهر و دیار خود بازگردان و از یهودیان محافظتش کن ومواظب باش تا آنها او را نشناسند که بخدا سوگند اگر آنچه مندر مورد این جوان میدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش میکنند. و سپس ادامه داده گفت: ای ابو طالب بدان که کار این برادر زادهات بزرگ و عظیمخواهد گشت و بنابر این هر چه زودتر او را بشهر خود باز گردان. و در پایان سخنانش گفت: من آنچه لازم بود بتو گفتم و مواظب بودم این نصیحت را بتو بنمایم. سخنان بحیرا تمام شد و ابو طالب در صدد بر آمد تا هر چهزودتر به مکه باز گردد و از اینرو کار تجارت را بزودی انجام دادو به مکه بازگشت و حتی برخی گفتهاند:از همانجا محمد(ص) را با بعضی از غلامان خود به مکه فرستاد و خود به دنبال تجارترفت. و در پارهای از تواریخ آمده که وقتی سخنان بحیرا تمام شدابو طالب بدو گفت:اگر مطلب اینطور باشد که تو میگوئی او درپناه خدا است و خداوند او را محافظتخواهد کرد.و در روایتیکه طبری و برخی دیگر در این باره از ابو موسی اشعری نقل کردهبدنبال داستان بحیرا آمده است که بحیرا هم چنان ابو طالب راسوگند داد تا اینکه ابو طالب آنحضرت را به مکه باز گرداند...واین جمله را هم اضافه کرده که: «و بعث معه ابو بکر بلالا،و زوده الراهب من الکعک و الزیت»یعنی ابو بکر بلال را بهمراه آنحضرت فرستاد،و راهب نیزتوشه راهی از«کاک» (4) و زیتون به آنحضرت داد (5) بهانهای در دستبرخی از مغرضان ما قبل از آنکه به نقد و بررسی این داستان بپردازیم باید بهاطلاع شما برسانیم که این داستان به این شکلی که نقل شدهبهانهای بدست مغرضان و برخی از خاور شناسان داده است آنهاکه پیوسته میگردند تا از تاریخ و روایات پراکنده اسلامیبهانهای بدست آورده و بصورت حربهای علیه السلام و رهبرگرامی آن استفاده کنند،اینان این داستان و امثال آن راوسیلهای برای تشکیک در نبوت پیغمبر اکرم(ص)قرار داده وچنانچه در کتاب فروغ ابدیت از آنها نقل شده گفتهاند: «محمد بر اثر عظمت روح و صفای قلب،و قوت حافظه ودقت فکر که طبیعتبر او ارزانی داشته بود،بوسیله همانملاقات سرگذشت پیامبران و گروه هلاک شدگان را مانند عاد وثمود و بسیاری از تعالیم حیات بخش خود را از همین راهب فراگرفت» (6) . که در پاسخ باید بگوئیم:صرفنظر از صحت و سقم حدیث(و جالب استبدانید که در سالهای اخیر دیری در کشور اردن-در نزدیکی شهر درعا)کشف شده که گویند«دیر»همین بحیرا است و توریستها را برای تماشا و زیارتبدانجا میبرند. بحیرای راهب که بعدا در آن بحثخواهیم کرد،بطلان اینتهمت و پندار واضحتر از آن است که ما بخواهیم وقت زیادی ازشما و خود را روی آن صرف کنیم زیرا با توجه به اینکه: اولا-عمر رسول خدا در این سفر آنقدر نبود که بتواند آن همهمطالب متنوع و گوناگون را در ذهن خود بسپارد و دهها سال پساز آن با آن زیبائی و فصاحت معجزه آمیز برای مردم بیان دارد... و ثانیا-عمر آن سفر و بخصوص مدت دیدار آنحضرت با بحیرابه آن مقدار نبود که بتواند یک دهم از آن مطالب متنوع و بسیار رابیاموزد و یا دیرنشین نصرانی(و یا یهودی)به آن بزرگوار یاد دهد،بخصوص آنکه طبق تحقیق و مدارک قطعی آن بزرگوار«امی»بوده و سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است و معمولا اینگونهامور احتیاج به ضبط و یاد داشت و داشتن سواد خواندن و نوشتندارد. و ثالثا-آنچه پیغمبر بزرگوار اسلام دهها سال بعد از اینماجرا در ضمن آیات بسیار زیاد قرآنی ابراز فرمود با بسیاری ازآنچه نزد راهبان و دیر نشینانی همچون بحیرا بوده و ریشه آن ازتورات و انجیل است تفاوت بسیار دارد،و اثری از خرافاتی کهبدستخرافه سازان در آن دو کتاب مقدس وارد شده در این آیاتمبارکه دیده نمیشود و جائی برای این پندار باطل که این از آن گرفته شده باقی نمیماند... و رابعا-همه این پندارهای غلط و تهمتهای ناروا روی اینفرض است که اصل این داستان صحیح و بدون خدشه و تردیدباشد،در صورتیکه ذیلا خواهید خواند که صدور این داستان موردتردید جمعی از تاریخ نویسان و ناقلان حدیثبوده، و راویان آنراعموما تضعیف کرده و روایتشان را مخدوش داشتهاند... و در پایان این را هم بد نیستبدانید که اینگونه اتهامات ونسبتهای ناروا تازگی نداشته و در زمان خود آن بزرگوار هم ازاینگونه سخنان و گفتارهای نادرست وجود داشته تا آنجا کهخدای تعالی در صدد پاسخگوئی و دفاع از پیامبر بزرگوار خویشبر آمده و میفرماید: و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر،لسان الذی یلحدونالیه اعجمی و هذا لسان عربی مبینان الذین لا یؤمنونبآیات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب الیمانما یفتری الکذبالذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون (7) یعنی-و به راستی ما میدانیم که اینان میگویند قرآن رابشری به او تعلیم کرده و یاد داده،در صورتیکه زبان آنکس که بدو اشاره میکند عجمی است،و این(قرآن)زبان عربیروشنی است،همانا آنها که آیات خدا را باور ندارند خداهدایتشان نمیکند و عذابی دردناک دارند.دروغ را فقط آنهائیمیسازند که به آیات خدا ایمان ندارند،و آنها خودشاندروغگویانند. که البته این سخن ناروا را در باره مردی مسیحی مذهب رومیکه نامش«ابو فکیهه»یا«مقیس»یا«ابن حضرمی»و یا«بلعام»بوده میگفتند که ساکن مکه بود و رسول خدا گاهینزد او رفت و آمد میکرد. باری بهتر است این بحث را رها کرده و بدنباله بحثخود،یعنی تحقیق و بررسی این داستان باز گردیم. نقد و بررسی داستان بحیرا اکنون که اصل این داستان را شنیدید باید بدانید که اینداستان از چند نظر مورد انتقاد و ایراد قرار گرفته و صحت آن موردتردید و خدشه واقع شده است: اولا-اینکه در چند روایت آمده بود که ابو بکر آنحضرت رااز همان«بصری»پیش از آنکه به شام بروند بهمراه بلال به مکهباز گرداند از چند نظر مخدوش و بلکه غیر قابل قبول است: 1-از این نظر که بر طبق روایاتی که خود راویان و مورخاننقل کردهاند ابو بکر دو سال یا بیشتر از رسول خدا کوچکتر بودهو بلال نیز چند سال از ابو بکر کوچکتر بوده (8) ،و با توجه به آنچهدر مورد عمر رسول خدا(ص)در آغاز این داستان شنیدید ابو بکردر آن زمان شش ساله و یا نه ساله و ده ساله بوده و بلال هم شایدهنوز بدنیا نیامده بود و اگر هم بدنیا آمده بوده دو سه سال بیشتر ازعمرش نگذشته بود،و بدین ترتیب حضور ابو بکر در کاروان درآن سنین از عمر بسیار بعید بنظر میرسد چنانچه تولد بلال و بدنیاآمدن او نیز در آنروز خیلی بعید است،و اگر هم بدنیا آمده بوده در حبشه بوده نه در مکه. 2-فرض میکنیم ابو بکر شش ساله و یا نه ساله و ده سالهدر این سفر حضور داشته و بهمراه کاروان مزبور به بصری و شامرفته،ولی اینکه ابو بکر در آن سنین از عمر دارای ثروت وتجارت و غلام و نوکری بوده که بتواند امری و یا نهیی صادرکند،و غلام و یا نوکر خود را به این سو و آن سو بفرستد بسیاربعید و بطور معمول غیر قابل قبول است. 3-فرض میکنیم هر دو مطلب فوق را تعبدا بپذیریم.اساسابلال حبشی در آنروزگار چه ارتباطی با ابو بکر داشته!مگر نهاین است که خود اینان نوشتهاند:بلال در آغاز بعثت در خانهامیة بن خلف بصورت بردهای زندگی میکرد،و با ایمان بهرسول خدا و پذیرش اسلام از جانب وی تحت آزار و شکنجهارباب خود یعنی امیة بن خلف قرار گرفت تا آنجا که او را درروزهای گرم طاقت فرسای مکه برهنه میکرد و روی ریگهایداغ مکه میخواباند و سنگ بزرگی روی سینهاش میگذارد... تا آنجا که مینویسند: تا اینکه روزی ابو بکر بر وی گذشت و آن منظره را دید و بهامیة اعتراض کرد و پس از مذاکرهای که کردند قرار شد ابو بکربلال را از امیة خریداری کند و از این شکنجه و عذاب آسودهاش گرداند.و بالاخره او را با غلامی دیگر که ابو بکر داشت مبادلهکردند و ابو بکر او را آزاد کرد. (9) گذشته از اینکه این قسمت،یعنی آزاد شدن بلال بدستابو بکر نیز مورد اختلاف و تردید زیادی است،و در بسیاری ازروایات آمده که بلال را رسول خدا خریداری کرده و آزاد فرمود،چنانچه از واقدی و ابن اسحاق نقل شده (10) و بلکه در پارهای ازروایات نیز آمده که عباس بن عبد المطلب اینکار را کرد (11) واختلافات دیگری در این باره که اگر خواستید میتوانید به کتاب«الصحیح من السیرة»مراجعه نمائید. (12) 4-همه این مطالب را هم که بپذیریم آیا این مطلب راچگونه میتوان پذیرفت که ابو طالب با شدت علاقهای که به یتیمبرادر داشت و همانگونه که قبلا شنیدید حاضر نبود ساعتی اینکودک را از خود جدا کند و حتی در این باره به عموهای دیگرآنحضرت نیز اعتماد نمیکرد،در اینجا او را با یک کودک کوچکتر از خود یعنی«بلال»از آن فاصله دور به مکه بفرستد،وبه قضا و قدر و آن بیابان بی آب و علف و پر از خطر بسپارد،وبدین ترتیب او را از خود جدا کرده و با خیالی آسوده بدنبالتجارت و ادامه سفر تجارتی رفته باشد!بخصوص پس از آنسفارشی که راهب مزبور به ابو طالب کرده که آن کودک را ازشر یهود و دیگران محافظت کن و هر چه زودتر او را به مکه بازگردان! و ثانیا-از همه اینها گذشته اصل این داستان از نظر سندمخدوش است چه آنها که در کتب شیعه نقل شده و چه آنها کهدر کتابهای اهل سنت آمده،زیرا ابن شهر آشوب آغاز آنرا ازمفسران و دنباله آنرا نیز از طبری روایت کرده،و ضمانت آنرا ازعهده خود برداشته است. و مرحوم صدوق نیز از دو طریق آنرا روایت کرده که طریقاول از نظر سند مقطوع و ضعیف است،و روایت دوم نیز مرفوعهاست که هیچکدام قابل اعتماد نیست گذشته از آنکه روایتنخست مشتمل بر امور غریبهای است که به افسانه شبیهتر استتا به یک داستان واقعی (13) و روایات اهل سنت نیز هیچکدام به رسول خدا(ص)و یا معصومی دیگر منتهی نمیشود،و آنچه درسیره ابن هشام و تاریخ طبری و طبقات و جاهای دیگر نقل شدهیا از ابن اسحاق و یا از داود بن حصین و یا از ابو موسی اشعریروایتشده که هیچکدام در آنزمان-یعنی زمان سفر رسولخدا(ص)و بر خورد با بحیرا-بوجود نیامده و متولد نشده بودند،وسند خود را نیز در این باره نقل نکردهاند تا در صحت و سقم آنتحقیق شود،و از اینرو از ابو الفدا نقل شده (14) که گفته استیکیاز راویان این حدیث ابو موسی اشعری است که وی در سالهفتم هجرت مسلمان شد و از اینرو این حدیث را باید از احادیثمرسله اصحاب بشمار آورد...گذشته از اشکال دیگری که ما دربحث قبلی در ذیل خدشه و ایراد-4-نقل کردیم. و ترمذی نیز چنانچه از وی نقل شده این روایت را غریبدانسته و گفته است:در سند آن عبد الرحمان بن غزوان دیدهمیشود که روایتهائی بر خلاف موازین از او نقل شده (15) و ذهبینیز گفته:«گمان میرود که ساختگی باشد و قسمتی از آندروغ است» (16) و ابن کثیر و دمیاطی و مغلطای نیز در آن تردید کردهاند (17) و مرحوم استاد شهید آیت الله مطهری قدس سره الشریف درکتاب«پیامبر امی»فرموده: «پرفسور ماسی نی یون»اسلام شناس و خاور شناسمعروف،در کتاب سلمان پاک در اصل وجود چنینشخصی،تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او تشکیک میکندو او را شخصیت افسانهای تلقی مینماید،میگوید: «بحیرا سرجیوس و تمیمداری و دیگران که روات درپیرامون پیغمبر جمع کردهاند اشباحی مشکوک ونایافتنیاند. و ثالثا-مطلب دیگری که موجب تضعیف این داستان میشوداختلاف در مورد شخصیتبحیرا است که آیا نام اصلی اوجرجیس یا سرجس یا جرجس بوده،و یا اینکه از علماء یهود و ازاحبار یهود«تیماء»بوده-چنانچه برخی گفتهاند-و یا ازکشیشهای مسیحی و از قبیله عبد القیس بوده چنانچه برخی دیگرگفتهاند، (18) که این خود موجب ضعف در روایاتی که رسیدهمیشود. و اینها قسمتی است از بحثهائی که در باره این داستان درکتابها بچشم میخورد،و شاید روی آنچه گفته شد برخی ازسیره نویسان این داستان را یکسره ساخته و پرداخته دشمناناسلام که پیوسته در صدد تضعیف اسلام و زیر سؤال بردن رسولگرامی آن و ایجاد شبهه و تردید در سلامت عقل و دستوراتروح بخش اسلام بودهاند دانسته و نویسنده کتاب سیرةالمصطفی در این باره چنین گوید: ...در روایاتی که در مورد سفرهای تجارتی رسول خدا در آن برههاز زندگی رسیده اختلافهائی دیده میشود که موجب تردید درصدور آنها میشود بخصوص که راویان آنها از کسانی هستند کهمتهم به کذب بوده و روایاتشان در عرض حوادث تاریخی به ثبتنرسیده... و سپس گوید: و من در کتاب خود بنام«الموضوعات»این مطلب را ترجیحدادهام که نقل این سفرها با این کرامات ساخته و پرداختهدشمنان اسلام است که میخواستهاند بدینوسیله ابواب تشکیک وتردید را در رسالتحضرت محمد(ص)و نبوت آن بزرگوار بازکنند...و این افسانهها را در تاریخ اسلام وارد کرده تا موجباتتشویش در باره پیامبر بزرگوار اسلام و رسالت آنحضرت را فراهمسازند... و شاید کعب الاحبار و ابو هریرة و وهب بن منبه و تمیم الدارمی وامثال آنها قهرمانهای این افسانه پردازان بوده چنانچه شیوه اینان دروارد ساختن اسرائیلیات و مسیحیاتی که در احادیث اسلامی وتفسیر و غیره وارد کردهاند این موضوع ایشان را تایید میکند... (19) نگارنده گوید:نظر ما در قسمت اول این بحث همان استکه گفتیم،و وجود ابو بکر و یا بلال در این سفر با هیچ معیاریجور در نمیآید و اما در مورد اصل داستان نظر ما همان نظریاست که در باره شق صدر و امثال آن گفتیم که اگر روایتصحیحی در این باره داشتیم آنرا میپذیریم و اگر نه اصراری براثبات آن نداریم اگر چه در همه کتابهای تاریخی و سیره همنقل شده باشد،و ظاهرا به چنین روایتی در این داستان دستنخواهیم یافت،چنانچه گذشت و العلم عند الله. و بنابر آنچه گفته شد دیگر مجالی برای یاوه گوئی برخی ازمستشرقین مزدور کلیساها و کشیشان مغرض باقی نمیماند کهبمنظور خدشهدار کردن نبوت رسول خدا و وحی،این داستان رادستاویزی قرار داده و گفتهاند: «پیامبر اسلام در آن سفر از بحیرا تعلیماتی آموخت و در مغز فراگیر و حافظه قوی خود نگهداری کرد و پس از ذشتسی سال از آندیدار همان تعلیمات را اساس دین خود قرار داد،و بعنوان وحی وقرآن به پیروان خود آموخت». زیرا گذشته از همه آنچه گفته شد و بر فرض صحت اینداستان از نظر سند و دلالت،مگر مدت توقف آنحضرت نزد بحیراچقدر طول کشیده که بتواند منشا اینهمه معارف عالیه وداستانهای شگفت انگیز شده و آن آئین انقلابی و جهانی راپیریزی کند! آیا یک ملاقات نیم ساعته و یا حداکثر یک ساعته در دهسالگی یا دوازده سالگی پیامبر امی درس نخوانده میتواند پساز گذشتسی سال منشا آنهمه تحولات و بیان آنهمه آیاتمعجزه آسا باشد که همه فصحا و سخنوران را به مبارزه و تحدیدعوت کرده و بگوید: و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسورة من مثلهو ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین،فان لمتفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارةاعدت للکافرین (20) پینوشتها 1-تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتی ص 56 2-به کتاب فروغ ابدیت ج 1 ص 141 به بعد مراجعه فرمائید. 3-بگفته یعقوبی و جمعی دیگر آنحضرت آنروز نه ساله بود و بگفته مسعودی درمروج الذهب(ج 1 ص 399)سیزده سال داشت و بسیاری هم گفتهاند از عمرآنحضرت در آنروز دوازده سال گذشته بود. 4-«کعک»که در عبارت عربی آمده معرب«کاک»است که نوعی نان روغنیو کلوچه است. 5-تاریخ طبری ج 2 ص 34-و البدایة و النهایة ج 2 ص 285 سیره حلبیة ج 1 ص 120 6-فروغ ابدیت ج 1 ص 142 7-سوره نحل آیه 103-105 8-برای اطلاع از مدرک این گفتار به کتاب«الصحیح من السیرة»ج 1 ص 9291 مراجعه شود. 9-سیره ابن هشام ج 1 ص 318 و کتابهای دیگر. 10-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 273. 11-سیره قاضی دحلان ج 1 ص 126 و سیره حلبیه ج 1 ص 299. 12-ج 2 ص 34-38. 13-برای اطلاع بیشتر به اکمال الدین چاپ مکتبه صدوق ج 1 ص 182-187 وپاورقیهای آن مراجعه شود. 14-سیرة المصطفی ص 54. 15-پاورقی فقه السیره ص 64. 16-الصحیح من السیره ج 1 ص 93. 17-الصحیح من السیره ج 1 ص 93. 18-به پاورقی ج 1 سیره ابن هشام ص 180 مراجعه شود. 19-سیرة المصطفی ص 54-55. 20-سوره بقره آیه 22-23. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 257 رسولی محلاتی
تا بدینجا هشتسال از عمر پر برکت رسول خدا(ص)را باخاطرات و حوادث ناگواری که برای آن بزرگوار بهمراه داشتپشتسر گذاردیم.و اکنون آنحضرت در خانه ابو طالب وارد شدهو دامن پر مهر عموی عزیزش آماده تربیت و پرورش و کفالتیتیم گرانقدر برادرش عبد الله بن عبد المطلب میگردد،و برکسی که از تاریخ اسلام مختصر اطلاعی داشته باشدپوشیده نیست که ابو طالب یعنی آن مرد بزرگ،با چه فداکاری وگذشتی،و با چه اخلاص و ایثاری،این وظیفه سنگین الهی واجتماعی را تا پایان عمر که حدود چهل و سه سال طول کشید بهانجام رسانید،و از این رهگذر چه حق بزرگی بر عموم مسلمانانجهان تا روز قیامت دارد«فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمینخیر الجزاء». مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از ابن عباس روایتکرده که ابو طالب به برادرش عباس گفت:من(از وقتی که محمد(ص)را در کفالتخود در آوردهام)از او جدا نمیشوم واطمینان به کسی نمیکنم(که او را به وی بسپارم)...ابو طالبدر اینجا داستانی از شرم و حیای آنحضرت نقل کرده و در پایانگوید: -رسم ابو طالب چنان بود که هر گاه میخواستشام و نهار بهفرزندان خود بدهد به آنها میگفت:صبر کنید تا پسرم(محمد) بیاید،و(آنها صبر میکردند)محمد(ص)میآمد(و با آنها غذامیخورد...) (1) و نیز روایت کرده که این فرزند چنان بود که دروقتخوردن و نوشیدن غذا و آب«بسم الله الاحد»میگفت وشروع میکرد و پس از فراغت نیز«الحمد لله کثیرا»میگفت. و هیچگاه از او دروغی نشنیدم... و هیچگاه او را ندیدم که مانند دیگران بخندد... و ندیدم که با کودکان بازی کند... و تنهائی و تواضع برای او محبوبتر بود(و بیشتر به تنهائی علاقهداشت). و شبیه این گفتار در کتاب طبقات ابن سعد نیز روایتشدهکه هر که خواهد میتواند برای اطلاع بدانجا مراجعه کند (2) و البته باید دانست که به همان مقدار که ابو طالب نسبتبهرسولخدا(ص)علاقه و محبت داشت و در تربیت و حفاظت اومیکوشید همسرش فاطمه بنت اسد نیز حد اعلای محبت رانسبتبه آن بزرگوار مینمود،و رسولخدا(ص)نیز تا پایان عمرمحبتهای او را فراموش نکرد و این روایت را کلینی(ره)ودیگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق(ع) روایتکردهاند که پس از اینکه رسول خدا(ص)پیراهن خود را برای کفناو فرستاد و در تشییع جنازه وی حاضر گردید و تابوت او را بردوش کشید و پیش از دفن در قبر او خوابید،و پس از دفن برای اوتلقین خواند... ...و کارهای شگفت انگیز دیگری که موجب سئوال وپرسش عموم یاران و اصحاب آنحضرت گردید و ما ان شاء اللهتعالی در جای خود-در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهیمکرد-از آنجمله در پاسخ پرسش کنندگان فرمود: «الیوم فقدت بر ابی طالب،ان کانت لتکون عندها الشیءفتؤثرنی به علی نفسها و ولدها...» (3) . -امروز نیکیهای ابو طالب را از دست دادم،و شیوه فاطمه چنان بود که اگر چیزی نزد او پیدا میشد مرا بر خود و فرزندانشمقدم میداشت... چنانچه در استیعاب هم نظیر این گفتار با تلخیص و اجمالنقل شده که رسول خدا(ص)پس از دفن او فرمود: «انه لم یکن احد بعد ابی طالب ابر بی منها...» (4) . -براستی که غیر از ابو طالب کسی نسبتبه من از فاطمه(همسرش)مهربانتر نبود. و در تاریخ یعقوبی نیز آمده که رسول خدا(ص)در مرگفاطمه فرمود: «الیوم ماتت امی»،امروز مادرم از دنیا رفت،و سپس نظیرآنچه را در بالا نقل شد ذکر میکند (5) و ما بخواستخدای تعالیشرح حال این بانوی بزرگ اسلام و ایمان و سبقت او در اسلامو هجرت و فضائل دیگر او را در جای خود ذکر خواهیم کرد. و اکنون باز گردیم به دنباله بحثخود و تحقیق در بارهمراحل بعدی زندگانی رسول خدا(ص)پس از کفالت و سرپرستی ابو طالب یعنی از هشتمین سال زندگانی آنحضرت بهبعد. آمدن باران به برکت وجود رسول خدا(ص)و دعایابو طالب قاضی دحلان در کتاب سیره خود از ابن عساکر بسند خود ازمردی بنام جلهمة بن عرفطة نقل میکند که در سال قحطی وخشکسالی به مکه رفتم و مردم مکه را که در کمال سختی بسرمیبردند مشاهده کردم که در صدد چاره بر آمده و میخواهندبرای طلب باران دعا کنند،یکی گفت:بنزد لات و عزیبروید،و دیگری گفت:به«مناة»متوسل شوید.در این میانپیری سالمند و خوش صورت را دیدم که به مردم میگفت:چرابی راهه میروید؟با اینکه یادگار ابراهیم خلیل و نژاد حضرتاسماعیل در میان شما است! بدو گفتند:گویا ابو طالب را میگوئی؟ گفت:آری منظورم اوست! مردم همگی برخاسته و من نیز همراه آنها آمدم و در خانهابو طالب اجتماع کرده در را زدند و همینکه ابو طالب بیرون آمدمردم بسوی او هجوم برده و او را در میان گرفتند و بدو گفتند: ای ابو طالب تو بخوبی از قحطسالی و خشکی بیابان وگرسنگی و تشنگی مردمان با خبری اینک وقت آن است کهبیرون آیی و برای مردم از درگاه خدا باران طلب کنی! گوید:ابو طالب که این سخن را شنید از خانه بیرون آمد وپسری همراه او بود که همچون خورشید میدرخشید،و در حالیکه اطراف او را جوانان دیگری گرفته بودند همچنان بیامد تابکنار خانه کعبه رسید سپس آن پسر زیبا روی را بر گرفت و پشتاو را به کعبه چسبانید و با انگشتان خود به سوی آسمان اشارهکرد و با زبانی تضرع آمیز بدرگاه خدا دعا کرد و طولی نکشیدکه پارههای ابر از اطراف گرد آمده باران بسیاری بارید و مردم رااز خشکسالی نجات داد،و بدنبال آن قصیده معروف لامیهابو طالب را که بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده وحدود 90 بیت است نقل کرده و مطلع آن این بیت است: و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل نگارنده گوید: این داستان-صرفنظر از مقام ارجمندی را که برای رسولخداثابت میکند-شاهد زندهای برای گفتار ما است که ما نیزبخاطر همان آنرا برای شما نقل کردیم و آن توجه عمیقی است که مردم مکه نسبتبه ابو طالب از نظر روحانی داشتند و نفوذ معنویو عظمت وی را در میان قریش بخوبی ثابت میکند،و اینمطلب را هم میرساند که میراث انبیاء گذشته نیز نزد ابو طالببود و چنانچه در روایات معتبر شیعه آمده مقام شامخ وصایت پساز عبد المطلب بدو واگذار شده بود. ابو طالب صرفنظر از علاقهای که از نظر خویشاوندی به یتیمبرادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آینده درخشانرسولخدا(ص)با خبر بود و از روی اخبار گذشتگان و علائمیکه در دست داشتبه نبوت و رسالت الهی وی در آینده واقف وآگاه بود،و همین سبب علاقه بیشتر او به محمد-صلی الله علیهو آله-میگردید. و این مطلب از روی اشعار بسیاری که از ابیطالب نقل شدهبخوبی واضح و روشن است و تعجب از برخی راویان ونویسندگان اهل سنت است که با اینهمه در ایمان ابی طالبتردید کرده و سخنانی گفتهاند،و ما ان شاء الله در جای خود باشرح و تفصیل بیشتری در این باره بحثخواهیم کرد،و در اینجانیز یکی دو بیت از همان قصیده را برای شما نقل کرده و بدنبالبحثخود باز میگردیم،که از آنجمله است این چند بیت: لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنی بقول الاباطل فاصبح فینا احمد فی ارومة تقصر عنه سورة المتطاول فایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر باطل (6) و بنظر نگارنده اگر در باره ایمان ابو طالب جز همین قصیده وهمین اشعار نبود برای اثبات مطلب کافی بود تا چه رسد بهدلیلها و شواهد و روایات بسیار دیگری که در این باره رسیده وانشاء الله در جای خود مذکور خواهد شد. خاطراتی از دوران کودکی آنحضرت از زبان ابو طالب: باری ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کاری در مورد تربیتو نگهداری رسولخدا در دوران کودکی دریغ نکرد و پیوستهمراقب وضع زندگی و رفع احتیاجات وی بود،و بگفته اهلتاریخ سرپرستی و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهدهگرفته بود و به کسی در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه بهبرادرش عباس میگفت: برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتی از شب و روز محمدرا از خود جدا نمیکنم و به کسی اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را میخوابانم و در بستر میبرم،و گاهیکه احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به منمیگوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامهام را بیرونبیاورم و چون سبب این گفتارش را میپرسم به من پاسخمیدهد: برای آنکه شایسته نیست کسی به بدن من نظر افکند،و مناز این گفتار او تعجب میکنم،و روی خود را از او میگردانم. و هم چنین نوشتهاند: شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه میخواست نهار یا شام بهبچههای خود بدهد بدانها میگفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر میشد بدانها اجازه میداد دستبطرف غذا ببرند. ابن هشام در سیره خود مینویسد: در حجاز مرد قیافه شناسی بود که نسب به طائفه«از دشنوءة»میرسانید و هر گاه به مکه میآمد قرشیان بچههای خود را به نزد اومیبردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائی میداد. در یکی از سفرهائی که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کاریمشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابرای دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافهشناسچندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکی را که نشان مندادید بیاورید که بخدا داستانی در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت. این اظهار علاقه شدید و اهمیتی را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان میداد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست میداشتند و در همه جا او را بر خودمقدم میداشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصی همسفارش او را کرده بود. مینویسند:روزی که ابو طالب رسولخدا-صلی الله علیهو آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمهبنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیشمن از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدی جلویاو را از آنچه میخواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمی کرده گفت: آیا سفارش فرزندم محمد را به من میکنی!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر میباشد! و در روایت دیگری است که ابو طالب میگفت:گاهی مرد زیبا صورتی را که در زیبائی مانندش نبود میدیدم که نزد اومیآمد و دستی بسرش میکشید و برای او دعا میکرد،و اتفاقافتاد که روزی او را گم کردم و برای یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردی زیبا که مانندش راندیده بودم میآید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاهاز من جدا مشو! آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت میکنم. پینوشتها 1-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36. 2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-120. 3-بحار الانوار ج 35. 4-بحار الانوار ج 35. 5-تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9. 6-تمامی این قصیده را ابن هشام در سیره ج 1 ص 272-280 ط مصر نقل کرده وبدنبال آن گفته است:آنچه نقل شده صحت روایت آن از ابو طالب نزد من ثابتشده. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 241 رسولی محلاتی |
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|