تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     جنگهای فجار در تاریخ عرب
 

 

شرح این گونه حوادث از قلمرو بحث ما بیرون است،ولی برای اینکه خوانندگان گرامی از این جنگها(بنا به نقل گروهی از مورخان)که در یکی از آنها رسول اکرم شرکت داشت،بی اطلاع نباشند،به طور اجمال به علل و کیفیت آنها می‏پردازیم:

عرب جاهلی،تمام سال را با جنگ و غارت بسر می‏برد،و ادامه این وضع زندگی آنان را مختل می‏ساخت.از این جهت،فقط در ظرف سال،در چهار ماه(رجب،ذی القعده ذی الحجه، محرم)جنگ را تحریم می‏کردند،تا در این مدت بازارهای تجارتی خود را باز کنند،و به کار و کسب بپردازند. (1)

روی این تصمیم،در طول این چهار ماه،بازارهای‏«عکاظ‏»،«مجنة‏»،«ذی المجاز»،شاهد اجتماعات شگفت انگیزی بود،و دوست و دشمن،کنار یکدیگر به داد و ستد و ابراز تفاخر می‏پرداختند.سرایندگان بزرگ عرب،سروده‏های خود را در میان آن محافل می‏خواندند.خطیبان معروف،سخنرانی می‏نمودند.یهودیان و مسیحیان و بت پرستان،با کمال اطمینان از گزند دشمن،عقائد خود را به جهان عرب عرضه می‏داشتند.

ولی در طول تاریخ عرب،چهار بار این سد شکسته شد و بعضی از قبائل عرب،به جان یکدیگر افتادند،و چون این جنگها در ماههای حرام اتفاق افتاد،نام آنها را جنگ‏«فجار»نهادند.اینک به طور اجمال به آنها اشاره می‏کنیم:

فجار نخست:طرفین درگیر در این جنگ،قبیله‏«کنانه‏»و«هوازن‏»بودند و علت جنگ را چنین می‏نویسند که:مردی،به نام بدر بن معشر،در بازار«عکاظ‏»،برای خود جایگاهی ترتیب داده بود،و هر روز بر مردم مفاخر خود را بیان‏می‏کرد.روزی شمشیری به دست گرفته گفت:مردم،من گرامیترین مردم هستم،و هر کس گفتار مرا نپذیرد،باید با این شمشیر کشته شود.در این هنگام مردی برخاست،شمشیری بر پای او زد و پای او را قطع نمود.از این جهت،طائفه دو طرف بهم ریختند،ولی بدون اینکه کسی کشته شود از هم ست‏برداشتند.

فجار دوم:سبب جنگ این بود که زن زیبائی،از طائفه‏«بنی عامر»،توجه جوان چشم چرانی را به خود جلب کرد.آن جوان،از او درخواست کرد که:صورت خود را باز کند.آن زن اباء نمود،جوان هوسباز پشت‏سر او نشست و دامنهای دراز زن را با خار بهم دوخت، به طوری که موقع برخاستن صورت آن زن باز شد.در این هنگام هر کدام قبیله خود را صدا زدند،پس از کشته شدن عده‏ای دست از هم برداشتند!

فجار سوم:مردی از قبیله‏«بنی عامر»،از یک مرد«کنانی‏»طلبکار بود.مرد بدهکار امروز و فردا می‏کرد.از این جهت مشاجره میان این دو نفر درگیر شد.چیزی نمانده بود که دو قبیله همدیگر را بکشند،که کار را با مسالمت‏خاتمه دادند.

فجار چهارم:همان جنگی است که پیامبر در آن شخصا شرکت نمود.سن او را در موقع بروز جنگ،به طور مختلف نقل کرده‏اند،عده‏ای می‏گویند:پانزده یا چهارده سال داشت،برخی نوشته‏اند که:بیست‏سال داشت،ولی چون این جنگ چهار سال طول کشید از این جهت ممکن است تقریبا تمام نقلها صحیح باشد. (2)

ریشه نزاع را چنین می‏نویسند که:نعمان بن منذر،هر سال کاروانی ترتیب می‏داد،و مال التجاره‏ای به عکاظ می‏فرستاد،تا در مقابل آن پوست و ریسمان و پارچه‏های ربفت‏برای او بخرند و بیاورند.مردی از قبیله‏«هوازن‏»،به نام‏«عروة الرجال‏»،حفاظت و حمایت کاروان را به عهده گرفت،ولی‏«براض بن قیس‏»کنانی،از پیش افتادن مرد هوازنی سخت عصبانی شد،پیش‏«نعمان بن‏منذر»رفت و اعتراض نمود.ولی اعتراض او ثمر نبخشید،آتش خشم و حسد در درون او شعله می‏کشید.پیوسته مترصد بود که در اثناء راه‏«عروة الرجال‏»را از پای در آورد و سرانجام در سرزمین‏«بنی مره‏»او را کشت،و دست‏خود را با خون مرد«هوازنی‏»آلوده ساخت.

آن روزها قبیله‏«قریش‏»و کنانه با هم متحد بودند،و این جریان موقعی اتفاق افتاد که قبائل عرب در بازار عکاظ سرگرم داد و ستد بودند.مردی قبیله قریش را از جریان آگاه ساخت،از این جهت قبیله قریش و کنانه پیش از آنکه قبیله هوازن از جریان آگاه کردند،دست و پای خود را جمع کرده رو به حرم(چهار فرسخ از چهار طرف مکه را حرم گویند و جنگ در آن نقطه میان عرب ممنوع بود)آوردند.ولی طائفه هوازن،فورا آنان را تعقیب کردند و پیش از آنکه به حرم برسند،جنگ میان دو گروه درگیر شد.سرانجام، تاریکی هوا سبب شد که دست از جنگ بردارند،و این خود فرصتی بود که قریش و کنانه راه حرم را در تاریکی پیش گیرند و از خطر دشمن ایمن شوند.از آن روز به بعد،گاه و بیگاه قریش و متحدین آنها از حرم بیرون می‏آمدند و جنگ می‏کردند.در بعضی از روزها، رسولخدا همراه عموهای خود در جنگ-بطوری که قبلا گفته شد-شرکت می‏کرد.این وضع چهار سال ادامه داشت،بالاخره جنگ با پرداختن خونبهای کشتگان‏«هوازن‏»که بیش از قریش کشته داده بودند،خاتمه پذیرفت. (3)

پی‏نوشت‏ها:

1. از آیه 36 سوره توبه استفاده می‏شود که تحریم جنگ در این چهار ماه ریشه مذهبی داشته و عرب جاهلی به پیروی از سنت ابراهیم‏«ع‏»آن را محترم می‏شمردند.

2. «تاریخ کامل‏»،ج 1/358-959،سیره ابن هشام‏»،پاورقی،ج 1/184.

3. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/184-187-در گذشته یادآور شدیم که تحریم در ماههای حرام،ریشه دیرینه مذهبی داشته است و چون جنگ‏«فجار»،چهار سال ادامه داشته است، شرکت رسول گرامی گذشته بر اینکه ممکن است جنبه دفاعی داشته،احتمال دارد در غیر ماههای حرام بوده باشد و لفظ‏«فجار»به خاطر این گفته می‏شود که آغاز جنگ در ماههای حرام بوده است نه اینکه تمام آن در این ماهها بوده است.

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 181

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     نگاهی تحلیلی به شرکت پیامبر در جنگها فجار
 

 

این داستان در روایت ابن هشام این گونه آمده که گوید:

«چون رسول خدا به سن چهارده سالگی و یا پانزده سالگی رسیدچنانچه ابو عبیده نحوی از ابی عمرو بن علاء حدیث کرده است‏جنگ فجار میان قریش و کنانه از یکسو و قبیله قیس عیلان ازسوی دیگر در گرفت...و سپس انگیزه این درگیری و جنگ راذکر کرده تا آنجا که گوید:

«....رسول خدا(ص)نیز در برخی از روزها در جنگ حاضرمی‏شد و عموهای آنحضرت او را بهمراه خود میبردند،و خودآنحضرت فرموده:که من چوبه‏های تیری را که بطرف عموهایم پرتاب می‏کردند بر می‏گرداندم....»

و بالاخره در پایان حدیث از ابن اسحاق نقل کرده که گفته‏است:

«رسول خدا در آنروز بیست‏سال از عمر شریفش گذشته بود» (1) و ابن سعد نیز در کتاب‏«الطبقات الکبری‏»پس از آنکه‏بتفصیل داستان فجار را ذکر کرده در پایان از رسول خدا(ص)

روایت کرده که فرمود:

«...من نیز با عموهایم در آن جنگ حاضر شدم و تیرهائی نیززدم و دوست هم ندارم که نکرده باشم....»

و در پایان گوید:عمر آنحضرت در آنروز بیست‏سال بود.

و سپس از حکیم بن حزام روایت کرده که گوید:من رسول‏خدا را دیدم که در جنگ فجار شرکت کرده بود (2) و یعقوبی درتاریخ خود در اینباره بیش از دیگران مطلب نقل کرده ولی‏پراکنده و مختلف و تردید آمیز،زیرا در آغاز فصل گوید:

«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قیل عشرون سنة‏».

یعنی-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده سال داشت و برخی گفته‏اند بیست‏سال داشته و سپس داستان‏جنگ فجار را نقل کرده و آنگاه گوید:

...«آنها در ماه رجب مقاتله و کارزار کردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود که خونریزی نمی‏کردند و از این‏جهت آنرا فجار نامیدند زیرا حرمت ماه حرام را شکستند و هرقبیله‏ای را سرکرده‏ای بود و سر کرده بنی هاشم زبیر بن‏عبد المطلب بود....»

و بدنبال آن گوید:

«و در روایتی آمده که ابو طالب مانع شد از اینکه احدی ازبنی هاشم در این جنگ شرکت کنند و علت آنرا نیز اینگونه بیان‏کرده فرمود:

«هذا ظلم و عدوان و قطیعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضره‏و لا احد من اهلی فاخرج الزبیر بن عبد المطلب مستکرها..»

این ستمگری و تجاوز و قطع رحم و شکستن حرمت ماه حرام‏است و نه من و نه هیچیک از خاندانم در آن حاضر نخواهیم شد،ولی بالاخره زبیر بن عبد المطلب را اجبارا و اکراها به جنگ‏بردند.و علت این اجبار و اکراه را نیز اینگونه ذکر کرده که‏گوید:

عبد الله بن جدعان تیمی و حرب بن امیه گفتند:کاری که بنی هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمی‏شویم وبدینجهت زبیر از روی ناچاری شرکت کرد...

و سپس قول دیگری نقل می‏کند که ابو طالب روزها درجنگ حاضر می‏شد و رسول خدا نیز با وی حضور می‏یافت، وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر می‏شد قبیله کنانه بر قبیله قیس‏پیروز می‏شد،و آنها دانستند که این پیروزی از رکت‏حضورآنحضرت است و از اینرو به آنحضرت گفتند:

«یابن مطعم الطیر و ساقی الحجیج لا تغب عنا فانا نری مع‏حضورک الظفر و الغلبة‏»

-ای پسر غذا دهنده پرندگان و سیرآب کننده حاجیان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مکن که ما ببرکت‏حضور توشاهد پیروزی و ظفر بر دشمن خواهیم بود.

و رسول خدا در پاسخشان فرمود:

«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطیعة و البهتان فانی لا اغیب‏عنکم‏»

شما نیز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خودداری کنید تامن نیز در کنار شما باشم!

و آنها چنین قولی دادند،و رسول خدا پیوسته با ایشان بود تابر دشمن پیروز شدند یعقوبی گوید:و در روایت دیگری از رسول خدا(ص)

روایت‏شده که فرمود:

«شهدت الفجار مع عمی ابی طالب و انا غلام‏»من در جنگ فجار بهمراه عمویم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسرکی بودم و در پایان گوید:

«و روی بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرین سنة،و طعن‏ابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله‏»و برخی روایت کرده‏اند که آنحضرت در فجار شرکت کرد ودر آنوقت‏بیست‏ساله بود،و نیزه‏ای بر ابو براء«ملاعب الاسنه‏»زد و او را از اسب بر زمین افکند،و همان سبب پیروزی ایشان‏گردید (3) .

نظر تحقیقی در اینباره

نگارنده گوید:برای آنکه ما وقت زیادی از خود و شما رانگیریم بطور اجمال می‏گوئیم:

داستانی که روایت معتبری در باره آن نرسیده....و آنها نیز که‏بما رسیده از جهاتی مختلف است:

1-از نظر سن رسول خدا در آن روز که یکی 14 ساله و جای‏دیگر 15 ساله،و در حدیث دیگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در یک جا نیز به تعبیر«غلام‏»آمده که معمولا به‏سنین 7 تا 14 سال اطلاق می‏شود...

2-از نظر شرکت و عدم شرکت‏بنی هاشم،و در نتیجه‏شرکت و عدم شرکت رسول خدا(ص)که در برخی اثبات شده ودر برخی نفی شده...

3-و از نظر شرکت‏سایر افراد و قبائل نیز مانند حرب بن‏امیه و دیگران در این روایات اختلاف زیادی دیده می‏شود.

4-و از نظر سال وقوع این جنگ که در برخی آمده بیست‏سال پس از داستان فیل و در برخی 14 سال ذکر شده....و ازاینها گذشته این داستان در بسیاری از کتب قدیم و جدیدتاریخی و حدیثی ذکر نشده و بحثی از آن بمیان نیامده،مانندتاریخ طبری و کامل ابن اثیر و کتابهای شیعه و دیگران....

و با توجه به اینکه بگفته خود اینان،این جنگ در ماه حرام‏واقع شد و این گناه بزرگی بود که موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گردید و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهای گذشته گفتیم که رسول خدا از کودکی با اعمال‏خلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهلیت مبارزه می‏کرد،و هر جا که می‏توانست مخالفت‏خود را با کارهای‏ناشایست ایشان ابراز می‏نمود و ابو طالب عموی آنحضرت نیزصرفنظر از مقام والا و سیادتی که بر بنی هاشم داشت طبق‏روایاتی که به برخی از آنها قبلا اشاره کردیم،و در صفحات‏آینده نیز شاید روایات بیشتری در اینباره نقل کنیم، از اوصیاءپیمبران الهی و تابع دین حنیف ابراهیم علیه السلام بود،و دارای‏مقام وصایت و حامل اسرار پیمبران الهی بوده...و چگونه‏می‏توان پذیرفت که رسول خدا و عمویش ابو طالب در چنین‏جنگی شرکت جسته و حتی کمک به جنگجویان قریش وکنانه کنند....

بنابر این اصل پذیرفتن این داستان مشکل و دلیل معتبری برآن نداریم.

پی‏نوشتها:

1-سیره ابن هشام ج 1 ص 184-186.

2-الطبقات الکبری ج 1 ص 126-128.

3-تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9-10.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 299

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     شرکت در جنگ فجار
 

 

جنگ‏های فجار ازحوادث مشهور عهد جاهلیت و دوران قبل از اسلام است. موضوع این بود که گفتیم عرب که پیوسته در صحاری سوزان خود به غارتگری و جنگ و نزاع اشتغال داشتند. تعهد کرده بودند که چهار ماه رجب، دی‏القعده، دی‏الحجه و محرم دست از جنگ و کشتار بکشند، و در بازارهایخود به خرید و فروش وو مفاخرت و شعر و خطابه بپردازند. ولی چهار بار حرمت احترام ماه‏های حرام شکسته شد، و اعمالیانجام گرفت که کار به جنگ کشید. فجار از فجور یعنی اعمال ناشایستی گرفته شده است که در آن ماه‏های محترم به وقوع پیوست.

در چهارمین جنگ فجار که تا چهار سال ادامه یافت، پیغمبر هم شرکت داشت. سن پیغمبر در ایام جنگ چهارم به اختلاف روایات چهارده یا پانزده یا بیست‏سال بوده است.

شاید این اختلاف روایات به واسطه مدت این جنگها پدید آمده است که شراره آن در مدت چهار سال شعله‏ور بود.

جنگ در میان قبیله هوازان و قریش و قبیله کنانه همپیمان قریش روی داد. پیغمبر در این جنگ که تمام افراد پیر و جوان قبیله قریش به طرفداری از همپیمان خود «کنایه‏» شرکت داشتند، در گرما گرم جنگ تیرهای دشمن را از عموهایش برطرف می‏ساخت. معنای این سخن این است که شخصا به طرف کسی تبر اندازی نکرد، و کسی را نکشت و تنها از جان عموها دفاع می‏کرد.

ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 65

علی دوانی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     تحلیلی راجع به شبانی پیامبر (صلی الله علیه و آله)
 

 

در چند روایت که از طریق اهل سنت و پاره‏ای از کتابهای‏شیعه نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)در دوران جوانی‏مدتی هم گوسفند چرانی می‏کرد،و این موضوع نیز نزد برخی ازنویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته،که ما در آغاز روایاتی‏را که در این باره رسیده نقل می‏کنیم و سپس به بحث و بررسی‏در باره آنها می‏پردازیم.

1-بخاری در کتاب صحیح خود(در کتاب الاجاره)

بسندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:

«ما بعث الله نبیا الا راعی الغنم،قال له اصحابه و انت‏یا رسول‏الله؟قال:نعم،و انا رعیتها لاهل مکه علی قراریط‏» (1) یعنی-خداوند پیغمبری نفرستاد جز گوسفند چران(جز اینکه‏گوسفند چرانی می‏کرد)اصحاب آنحضرت عرض کردند: شما نیزای رسول خدا؟فرمود:آری،من نیز برای اهل مکه در برابر چندقیراط (2) گوسفند چراندم!

و نظیر این روایت در کتابهای دیگر حدیث و سیره نیز روایت‏شده مانند سیره نبویه قاضی دحلان و سیره حلبیه و فتح الباری وطبقات ابن سعد (3) .

2-و در روایت دیگری که در طبقات از زهری از جابر بن‏عبد الله روایت‏شده گوید:ما به همراه رسول خدا بودیم و میوه‏درخت اراک (4) را جمع کرده و می‏چیدیم،رسول خدا(ص)

فرمود:سیاه رنگهای آنرا بچینید که گواراتر و پاکیزه‏تر است و من‏نیز هنگامی که گوسفند می‏چراندم!آنها را می‏چیدم!ما عرض‏کردیم:شما نیز گوسفند می‏چراندی ای رسول خدا؟«قال:نعم،و ما من نبی الا قد رعاها»فرمود:آری و هیچ پیغمبری نبوده جزآنکه گوسفند چرانده!

3-و در روایت دیگری که از ابن اسحاق روایت کرده‏گوید:میان گوسفند داران و شتر داران نزاعی در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تکبر می‏ورزیدند،و چنانچه برای ما نقل کرده‏اند رسول خدا در این باره فرمود:

«بعث موسی علیه السلام و هو راعی غنم و بعث داود علیه السلام‏و هو راعی غنم،و بعثت و انا ارعی غنم اهلی باجیاد».

-موسی علیه السلام مبعوث شد در حالی که گوسفندمی‏چرانید،و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند می‏چرانید ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را می‏چراندم در«اجیاد».

و ظاهرا«اجیاد»نام جائی بوده که طبق این روایت رسول‏خدا(ص)در آنجا گوسفند چرانی می‏کرده.چنانچه قراریط را نیزبرخی گفته‏اند:نام جائی در مکه بوده (5) اگر چه بعید بنظرمی‏رسد.

و بدنبال این مطلب داستان موهن دیگری در تاریخ طبری ازآنحضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود:

«...ما هممت‏بشی‏ء مما کان اهل الجاهلیة یعملون به غیر مرتین‏کل ذلک یحول الله بینی و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممت‏بسوء حتی اکرمنی الله عز و جل برسالته،فانی قد قلت لیلة لغلام‏من قریش کان یرعی معی باعلی مکة لو ابصرت لی غنمی حتی‏ادخل مکة فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتی اذا جئت اول دار من دور مکة سمعت عزفا بالدفوف‏و المزامیر،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنت‏فلان،فجلست انظر الیهم فضرب الله علی اذنی فنمت فما ایقظنی‏الا مس الشمس،قال فجئت صاحبی فقال ما فعلت؟قلت‏ما صنعت‏شیئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له لیلة اخری مثل ذلک‏فقال افعل فخرجت فسمعت‏حین جئت مکة مثل ما سمعت‏حین‏دخلت مکة تلک اللیلة فجلست انظر فضرب الله علی اذنی،فوالله‏ما ایقظنی الا مس الشمس،فرجعت الی صاحبی فاخبرته الخبر،ثم ما ممت‏بعدها بسوء حتی اکرمنی الله عز و جل برسالته‏» (6) .

...من آهنگ انجام کاری از کارهای زمان جاهلیت نکردم‏جز دو بار که در هر بار میان من و کاری را که آهنگ انجامش راکرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن دیگر آهنگ کاربدی نکردم،تا وقتی که خدای عز و جل مرا به سالت‏خویش‏مفتخر ساخت،و داستان بدینگونه بود که در یکی از شبها به‏پسرکی از قریش که در قسمت‏بالای مکه با من گوسفندمی‏چرانید گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهای من‏مواظبت می‏کردی تا من به مکه بروم و همانند جوانهای مکه‏شبی را به شب نشینی و قصه گوئیهای شبانه بگذرانم؟

آن پسر قرشی گفت:من اینکار را می‏کنم!

من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستین‏خانه‏های شهر مکه رسیدم و در آنجا صدای نواختن‏«دف‏»ومزمارهائی (7) شنیدم،پرسیدم:این چیست؟(چه خبر هست؟)

گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج می‏کند،من هم به‏تماشای ایشان نشستم ولی خدا گوشم را بست و خوابم برد، وچیزی جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد(و هنگامی بیدار شدم که‏ماجرا به پایان رسیده بود).

رسول خدا فرمود:من بنزد رفیق خود(یعنی همان پسرک‏قرشی)باز گشتم وی از من پرسید:چه کردی؟گفتم:هیچ‏کاری نکردم!و جریان را برای او شرح دادم.

این جریان گذشت تا دو باره در یکی از شبها همان سخن‏را تکرار کردم و او مانند شب قبلی حفاظت گوسفندانم را بعهده‏گرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صدای‏دف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگری‏مرا بیدار نکرد،آنگاه بنزد رفیق خود باز گشتم و داستان را برای او باز گفتم،و از آن پس دیگر آهنگ کار بدی را نکردم تا اینکه‏خدای عز و جل مرا به مقام رسالت‏خود مفتخر فرمود.

4-و در کتابهای شیعه از علل الشرایع صدوق(ره)نقل شده‏که امام صادق(ع)فرمود:

«ما بعث الله نبیا قط حتی یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیه‏الناس‏» (8) .

یعنی هیچگاه خداوند پیامبری نفرستاد تا آنکه او را به‏چرانیدن گوسفندان وا می‏داشت تا بدینوسیله راه تربیت مردم رابدو یاد دهد.

نگارنده گوید:قبل از آنکه به بررسی و تحقیق در باره این‏داستان و این روایات بپردازیم بد نیست پاره‏ای از توجیهات‏فیلسوف مآبانه و عارفانه‏ای را نیز که در توجیه این روایات‏کرده‏اند بشنوید،و آنگاه این روایات را از جهات دیگر موردبررسی قرار دهیم.

توجیهاتی در باره این روایات

از آنجا که این روایات در نظر بسیاری از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانسته‏اند در سند و یا متن آنها تردید کننداصل مطلب را پذیرفته و با سخنانی عارفانه و فیلسوف مآبانه درصدد توجیه آن بر آمده‏اند که از آنجمله گفتار زیر است:

اول-«و حکمت‏خدای عز و جل در این باره چنان بوده که انسان‏وقتی گوسفندان را که ناتوانترین حیوانات چهار پا هستند بچراندمهر و عطوفتی در دلش جای گیر می‏شود و چون به سر پرستی‏انسانها مامور گردد دلش از تندیهای طبیعی و ستمهای غریزی‏پاک و مهذب می‏شود و به حد اعتلای اعتدال می‏رسد» (9) .

که البته به این گفتار ایرادهائی شده،از آنجمله اینکه:

1-گفته شده:چگونه کسی می‏تواند باور کند که پیامبربزرگوار الهی و نبی اعظم-صلی الله علیه و آله-نیازی به تهذیب وپاک کردن دل از تندیهای طبیعی و ستمهای غریزی داشت.آن‏پیامبری که خدا در باره‏اش فرمود:

لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم‏بالمؤمنین رؤف رحیم؟ (10)

2-اگر هم ظلمی در وجود آنحضرت بود آیا مدرسه‏ای بهتر از مدرسه گوسفند چرانی برای تهذیب آن نبود؟!

3-این مطلب مخالف است‏با حدیثی که در باره آنحضرت‏از ائمه معصومین(ع)روایت‏شده که فرمودند:

«و لقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته‏یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره...».

یعنی و براستی که خدای تعالی از زمان شیرخوارگی،بزرگترین فرشته خود را قرین آنحضرت قرار داد که راههای‏کرامت و اخلاقهای نیکوی جهانیان را در شب و روز به وی‏بیاموزد... (11)

4-اساسا مگر ظلم و ستم و یا سایر اخلاق زشت و ناپسندغریزی است که احتیاج به تهذیب داشته باشد؟!...

5-از همه اینها گذشته این گفتار نیز مورد سئوال و خدشه است‏که چرانیدن گوسفندان دشوارتر از چرانیدن حیوانات چهار پای‏دیگر است؟

و خلاصه آنکه این توجیه از جهاتی مورد خدشه است گذشته‏از اینکه خود این روایات از جهاتی مخدوش است که در بحث‏آینده خواهید خواند.

دوم-و نظیر این توجیه،گفتار دیگری است که در شرح صحیح‏بخاری در ذیل همین حدیث آمده که گفته‏اند:

حکمت در گوسفند چرانی پیغمبران الهی آن بود که چون اینان باگوسفندان مخالطت و آمیزش داشته باشند بر حلم و شفقتشان‏افزوده گردد،زیرا وقتی اینان در برابر دشواریهای گوسفند چرانی وگرد آوردن گوسفندان مختلف الطبیعه و چراگاههای پراکنده وبخصوص با توجه به ناتوانی و نیاز گوسفندان صبر و بردباری بخرج‏دادند،در اینصورت در مقابل دشواریهای مردمان امت‏خود بااختلافی که در طبیعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شایسته‏ترخواهند بود... (12) .

و البته باید دانست که این گفتار مضمون همان روایت‏علل الشرایع است که اگر صحت آن روایت تایید شود نیازی به‏این گفتار نیست و همان روایت‏برای ما معتبر است،ولی ظاهراروایت از نظر سند ضعیف است.

سوم-توجیه دیگری که قدری بی‏اشکالتر از دو توجیه سابق‏است آنست که گفته شود:

از آنجا که محیط شهر مکه محیطی آلوده به گناه و ظلم و شرک و بت پرستی و بی‏عدالتی و مفاسد دیگری بود،و رسول‏خدا(ص)که از کودکی با انواع مفاسد و مظالم مبارزه می‏کرد واز مشاهده آن وضع رقت‏بار و ظلم و ستمهائی که بوسیله‏سرکرده‏های شهر به افراد ضعیف و ناتوان می‏شد وبی‏عدالتیهائی که عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنج‏می‏برد،و از طرفی قدرت جلوگیری آنها را نداشت،بدنبال‏وسیله‏ای می‏گشت تا هر چه بیشتر از آن منطقه و محیط و مشاهده‏آن وضع ناهنجار،کنار و دور باشد و بهترین وسیله برای وصول به‏این منظور خروج از شهر و سرگرمی با آن حیوانهای صامت وزبان بسته و محیط بیابان بی‏سر و صدا و بدور از فحشاء و فسادبود،و روی همین منظور رسول خدا(ص) بی آنکه نیازی به اصل‏این کار و یا دریافت مزدی در این باره داشته باشد داوطلب این‏کار شد و خود وسائل این سرگرمی را برای خود فراهم کرده ومشتاقانه بدنبال آن می‏رفت.

گذشته از اینکه برای مردم مکه چرانیدن گوسفندان و شتران‏بهترین سرگرمی و شغل محسوب می‏شد و بسیاری از آنهابی آنکه نیازی به این کار و یا دریافت مزدی در برابر آن داشته‏باشند علاقه‏مند به انجام آن بودند و آنرا شغل خوبی می‏دانستند ومورد پسندشان بوده.

و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن موردتردید و خدشه نباشد این توجیه خوبی است و شاید در صفحات‏آینده نیز توضیحی بیشتر برای آن بدهیم.

سخنی در باره اصل این داستان و روایات وارده در این‏باره

ما بهتر است این روایات را جداگانه تحت‏بررسی و تحلیل‏قرار دهیم و از اینرو می‏گوئیم:روایت نخست که در صحیح‏بخاری نقل شده از چند جهت مورد خدشه است:

1-از نظر سند،چون راوی حدیث ابو هریرة است و اوکسی است که به بازرگان حدیث معروف شده و پیش از این درقسمت اول بحث در باب معیارها (13) شواهدی براینمطلب ذکر کردیم و گویند:کار وی بجائی رسید که هر کس‏کسب و کارش کساد می‏شد و کالای تجارتی روی دستش‏می‏ماند با پرداخت مال و یا وجه و یا آش و پلوئی به ابو هریره وجعل حدیثی در آن باره از زبان رسول خدا(ص)از ورشکستگی‏نجات می‏یافت (14) و بهمین خاطر است که برخی گفته‏اند:

هیچ بعید نیست که ابو هریرة خود این نوع حدیثها را جعل‏کرده تا برای شغل خود آبروئی تحصیل کند زیرا وی در دوران حیات زندگی خود را به چوپانی می‏گذرانید و بهمین خاطر نیزاین نام بر او غالب گردید زیرا وی‏«هرة‏»-یعنی گربه‏ای-راپیوسته همراه خود داشت که با آن بازی می‏کرد،و چون در زمره‏مسلمانان در آمد این نام ملازم او گشت،ولی وی این نام راخوش نداشت و از اینرو این نوع احادیث را جعل کرد تا آبروئی‏به خود بدهد،و در زیر پوشش این گونه روایات وجهه‏ای برای‏خود دست و پا کند. (15) 2-این حدیث مخالف است‏با روایت دیگری که ابن کثیردر کتاب البدایة و النهایة،و یعقوبی در تاریخ خود از عمار بن‏یاسر روایت کرده‏اند که در باره آنحضرت گفته:

«...و لا کان اجیرا لاحد قط‏» (16) یعنی هرگز آنحضرت اجیر کسی نبود-و بصورت کارگر ومزدور برای کسی کار نکرد-و اگر نوبت‏به ترجیح نیز میان‏این دو روایت‏برسد روایت عمار بن یاسر نزد ما ترجیح دارد.

3-این حدیث‏با روایت دیگری نیز که ذکر شد و در آن‏آمده بود که فرمود:

«...و بعثت و انا ارعی غنم اهلی باجیاد»مخالف است زیرا در روایت ابو هریره‏«اهل مکه‏»است،ودر این روایت‏«اهلی‏»است،و از این نظر نیز روایت ابو هریره‏غیر قابل اعتبار و ضعیف می‏شود.

این در مورد روایت ابو هریره.

و اما در مورد روایات دیگر نیز باید بگوئیم از نظر سند ضعیف‏است،گذشته از اینکه اصل پذیرفتن این مطلب یعنی تن دادن‏ابو طالب به چنین کاری برای رسول خدا مورد تردید و قابل خدشه‏است.

زیرا با توجه به علاقه شدید ابو طالب در حفاظت و نگهداری‏آنحضرت و بخصوص با سخنانی که از کاهنان و پیشگویان ودیگران در باره آینده آنحضرت و دشمنی یهود با وی شنیده بود وخود همین راویان و تاریخ نویسان آن را با آب و تاب و طول وتفصیل نقل کرده‏اند چنانچه در داستان بحیرا نمونه‏ای از آن‏سخنان را شنیدید،و روایات دیگری که ابو طالب پس از شنیدن‏آن اخبار لحظه‏ای رسول خدا را از خود جدا نمی‏کرد و سخت درحراست و حفاظت آنحضرت می‏کوشید، پذیرفتن این مطلب که‏آنحضرت را روزها و شبها به تنهائی رها می‏کرد تا در بیابانهای‏مکه تک و تنها برای مردم مکه گوسفند چرانی کند بسیار بعید بنظر می‏رسد.

و با توجه بدانچه گفته شد این قسمت از تاریخ نیز که‏بسیاری از سیره نویسان و اهل حدیث آنرا بصورت یک خاطره‏مسلمی در زندگانی آنحضرت آورده و نقل کرده‏اند مورد خدشه وتردید است و در نتیجه موردی برای اظهار نظر و اجتهادنویسندگانی همچون نویسنده کتاب‏«محمد پیامبری که از نوباید شناخت‏»باقی نمی‏ماند که می‏گوید:

«...در دوره‏ای از عمر که اطفال دیگر تمام اوقات خود را صرف‏بازی می‏کنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود راصرف کار برای تحصیل معاش نماید،آن هم یکی از سخت‏ترین‏کارها یعنی نگاه‏داری گله‏».

زیرا همانگونه که گفتیم اصل قضیه مورد تردید است تا چه‏رسد به اجتهادهای دیگر...که ما با تفصیل بیشتری در قسمت‏اول از همین سلسله مقالات پاسخ آنرا ذکر کردیم.

و در خاتمه باید بگوئیم:با توجه به همه روایات و احادیثی‏که در باره گوسفندچرانی رسول خدا(ص)در دوران کودکی و یاجوانی وارد شده و با جرح و تعدیل و جمع و تفریقی که میان آنهابکنیم و بخواهیم اصل قضیه را بنحوی پذیرفته و مردود ندانیم،و از اشکالات و ایرادها نیز تا حدودی در امان باشیم باید همان‏گفتاری را که در مقاله نخست ذکر کرده‏ایم بپذیریم، و بگوئیم:

از آنجا که تلاش برای تحصیل معاش و تحمیل نشدن بردیگران در زندگی،یکی از برنامه‏های سازنده و شیوه‏های آموزنده‏زندگی پیمبران الهی بوده و پیوسته سعی می‏کرده‏اند تا کارهای‏خود را بدیگران واگذار نکنند و خود انجام دهند، دیگران را نیز به‏این شیوه پسندیده تشویق و تحریص می‏نمودند....

و از آنجا که چرانیدن گوسفندان نیز یکی از شغلهای پسندیده‏و کارهای مورد پسند پیمبران الهی بوده و در شرح حال و زندگی‏ابراهیم خلیل و موسای کلیم و حضرت شعیب و دیگر از انبیاءعظام نمونه‏هائی از آن دیده می‏شود،و در قرآن کریم نیز بدان‏اشاره شده... (17) و شاید یکی از علل آن نیز همان باشد که درروایت علل الشرایع ذکر شده،البته اگر از نظر سند ضعیف‏نباشد....

و از آنجا که گوسفند چرانی در زندگی اعراب آنزمان نیزیکی از رسوم معمولی و بلکه از کارهای تفریحی کودکان وجوانان آنزمان بوده...

و از آنجا که رسول خدا خود دارای شتران و گوسفندانی بوده‏که از پدرش عبد الله و احیانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (18) ، واحتمالا گوسفندان و شترانی نیز از عمویش ابو طالب بوده که نیازبه چرا داشته‏اند....

و از آنجا که محیط شهر مکه محیطی آلوده به شرک و فساد وظلم و فحشاء و زنا و میخوارگی و ده‏ها آلودگی و زشتی‏های‏دیگر بوده،و روح پاک و با صفای رسول خدا که از آغاز زندگی‏و اوان جوانی با این نوع آلودگیها مخالف بود و سخت ازمشاهده آنها رنج می‏برد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نیزنداشت،و دنبال بهانه‏ای می‏گشت تا از آن محیط آلوده و پر ازفساد به دور باشد و حتی المقدور آن مناظر زننده و زشت رانبیند....

می‏توان قبول کرد که برای مدتی آنوجود مقدس روزها که‏می‏شده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را-همانگونه که درآن روایت‏به تعبیر«اهلی‏»نیز آمده بود-بصحرا می‏برده و به‏بهانه چرانیدن آنها خود را از محیط شهر مکه بکناری می‏کشیده و شب هنگام بشهر می‏آمده و گاهی شبها را نیز در همان محیطبی سر و صدای بیابان بسر می‏برده است،و این نهایت‏سخنی‏است که می‏توان در اینباره پذیرفت،وگرنه اصل مطلب خالی‏از خدشه نیست‏بهمانگونه که شنیدید،و ماجرای حلف الفضول‏نیز که در صفحات آینده می‏خوانید می‏تواند شاهدی بر این گفتارباشد،و الله اعلم.

پی‏نوشتها:

1-صحیح بخاری ج 10(کتاب الاجاره باب رعی الغنم علی قراریط)ص 96-طدار احیاء التراث العربی.

2-قیراط کمترین واحد پول آنزمانها بوده که بگفته برخی هر قیراطی نیم دانگ و هر دانک 6/1 درهم بوده.

3-سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح الباری ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.

4-اراک نوعی از درختهای بیابانی است که از چوب آن مسواک تهیه می‏کنند.

5-فتح الباری ج 4 ص 364.

6-تاریخ طبری ج 2 ص 34.

7-«دف‏»در فارسی به دائره ساده و دائره زنگی گویند و مزامیر جمع مزمار به‏معنای نی و ترانه آمده.

8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.

9-سیرة الحلبیه ج 1 ص 150-سیره زینی دحلان(حاشیه سیره حلبیه)ج 1 ص 97.

10-سوره توبه-آیه 128.

11-نهج البلاغه قسمت‏خطب و اوامر خطبه 190.

12-شرح صحیح بخاری ج 8 ص 96-شرح کرمانی.

13-به صفحه 37 تا 40 همین کتاب مراجعه نمائید.

14-برای اطلاع بیشتر در اینباره به کتاب‏«ابو هریرة بازرگان حدیث‏»تالیف علامه شیخ‏محمود ابوریه-یکی از علماء مصری اهل سنت-که به فارسی ترجمه شده و کتابفروشی‏محمدی تهران آنرا چاپ کرده مراجعه نمائید.

15-سیرة المصطفی صفحه 61.

16-البدایة و النهایة جلد 1 صفحه 295.296.تاریخ یعقوبی ج 2 ص 12.

17-به سوره قصص و داستان رفتن موسی به مدین و ازدواج با دختر شعیب و گوسفند چرانی‏آنحضرت که در تفاسیر و تواریخ نقل شده مراجعه شود.

18-در مقالات گذشته ذکر شد که بنا بگفته ابن اثیر در اسد الغابة(ج 1 ص 14)و واقدی(چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وی نقل شده):رسول خدا از پدرش عبد الله پنج‏راس شتر و یک گله گوسفند به ارث برده بود.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 281

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     قدرت روحی پیامبر اکرم‏«ص‏»

 

در جبین عزیز«قریش‏»،از دوران کودکی و جوانی،آثار قدرت و شجاعت،صلابت و نیرومندی نمایان بود.وی در سن پانزده سالگی،در یکی از جنگهای قریش با طائفه‏«هوازن‏»که آن را«حرب فجار»می‏نامند،شرکت داشت.کار او در جبهه رزم،این بود که تیر به عموهای خود می‏رساند.ابن هشام در سیره خود (1) ،این جمله را از آن حضرت نقل می‏فرماید که حضرتش فرمود:«کنت ائبل علی اعمامی:به عموهایم تیر می‏دادم تا پرتاب کنند».

شرکت او در این جنگ،آنهم با این سن و سال،ما را به شجاعت آن حضرت رهبری می‏کند و روشن می‏شود که چرا امیر مؤمنان درباره پیامبر می‏فرماید:«هر موقع،کار در جبهه جنگ،عرصه بر ما(سربازان اسلام)سخت و دشوار می‏شد،به پیامبر پناه می‏بردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود». (2)

پی‏نوشت‏ها:

1. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/186 ابن اثیر در«النهایه‏»پس از نقل حدیث و ضبط‏«انبل‏»با تشدید می‏گوید:اذا ناولته النبل یرمی،به ماده‏«نبل‏»مراجعه شود.

2. کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول الله‏«ص‏»،فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه. «نهج البلاغه عبده‏»،ج 3/214.

 

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 180

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     محمد امین
 

 

مورخین نوشته‏اند: ابو طالب بعد از سفر به شام و داستان بحیرا دیگر سفر تجارتی نکرد و بیشتر به حفاظت و تربیت رسول خدا(ص)همت می‏گماشت، و در محافل بزرگان قریش و کارهای اجتماعی او را با خود می‏برد، در اجتماعات او را شرکت می‏داد و احیانا با او در کارها مشورت می‏کرد و حتی نقل شده که در جنگهایی که گاه گاه اتفاق می‏افتاد و به عنوانی پای قریش به جنگ کشیده می‏شد، آن حضرت را با خود می‏برد - که از آن جمله شرکت آن حضرت را در جنگهای فجار ذکر کرده‏اند که برای ما از نظر تاریخی صحت آن به اثبات نرسیده و بلکه مورد تردید و شبهه است (1) - .

و چنانکه از خود آن حضرت نقل شده و مورخین نیز نوشته‏اند: در این خلال چند سالی هم چوپانی کرد و گوسفندانی را که از پدر و مادرش بدو رسیده بود و یا از کسان نزدیکش بود به دره‏های مکه می‏برد و می‏چرانید و این خود وسیله دیگری برای پرورش روح و اجتماع قوای فکری و آماده ساختن خود برای هدایت و رهبری مردم در آینده بود.

زیرا محیط صحرا و بیابان برای آن حضرت که به دنبال جاهای خلوتی می‏گشت تا بهتر بتواند فکر و تامل در کارها بکند محیطی آماده و مهیا بود و پرورش گوسفندانی که بی دفاع‏ترین چهارپایان و ناتوانترین بهایم هستند تاثیر زیادی در قلب و روح وی برای تربیت افراد انسان و رهبری فرزندان آدم داشت. و از همه بالاتر آنکه وسیله و فرصت‏خوبی بود تا از آن محیط شرک و آلوده به انواع مفاسد، فحشا، گناه، ظلم و بی عدالتی به محیطی آرام و دور از این مفاسد پناه برده و در آن زمانی که نمی‏توانست عملا با آنها به مبارزه برخیزد و قدرت این کار را نداشت‏به بیابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبیند.

و اینکه برخی از نویسندگان مسیحی در اینجا نیز نوشته‏اند که‏«در دوره‏ای از عمر که اطفال دیگر، تمام اوقات خود را صرف بازی می‏کنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود را صرف کار برای تحصیل معاش نماید آن هم یکی ازسخت‏ترین کارها یعنی گله‏داری (2) »علتی جز همان که در صفحات قبل گفتیم یعنی غرض ورزی و یا بی اطلاعی ندارد، زیرا همان گونه که گفتیم آن حضرت برای کسی گوسفند نمی‏چرانید و اجیر کسی نبود و گوسفند چرانی برای آن حضرت وسیله سرگرمی و پناه بردن به محیط آرام بیابان و فکر و تجمع حواس بیشتر بود.

باری دیدنیهای سفر تجارتی شام و پس از آن ورود در اجتماعات قریش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و کشت و کشتارهای بیهوده و شنیدن قصاید افتخار آمیز شعرای نامی عرب در بازارهایی که به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهایی مانند«عکاظ‏»و جاهای دیگر تشکیل می‏شد در روح کنجکاو رسول خدا(ص)که پیوسته از عادات زشت و تسلط جویانه قبایل عرب و مردم مکه رنج می‏برد اثر عمیقی می‏گذارد و او را برای مبارزه با این همه اخلاق ناپسند که گریبانگیر اجتماع شده بود آماده می‏ساخت.

بیشتر دوست می‏داشت تنها باشد و فکر کند و به اسرار و رموز زندگی و خلقت واقف شود و تا جایی که می‏توانست‏با عادات ناپسندی که می‏دید مبارزه می‏کرد و اشتباهات اطرافیان را به آنها گوشزد می‏نمود، در برخورد با مردم همیشه با مهربانی و خوش خلقی رفتار می‏کرد، هرجا طرف معامله و داد و ستدی قرار می‏گرفت جانب حق و عدالت را کاملا مراعات می‏کرد و عملا راه و رسم زندگی صحیح انسانی را به مردم می‏آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجیبی بود که در زندگانی آن حضرت وجود داشت و در زندگی اجتماعی و برخوردها از او مشاهده می‏شد، هیچگاه در خلوت و جلوت، در هیچ امر مالی و غیر مالی، در معاشرت با مردان و زنان، کوچکترین انحراف اخلاقی و خیانتی از او دیده نشد تا آنجا که هنوز سنین جوانی و دوران طوفانی زندگی را پشت‏سر نگذارده بود و شاید بیش از بیست‏سال از عمرش نگذشته بود که به‏«محمد امین‏»معروف شد و مردم مکه این لقب پرافتخار را به او دادند و هر کجا او را می‏دیدند به همدیگر نشان داده و می‏گفتند: - امین آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا(ص)تدریجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر کوی و برزن گردید و آن حضرت را محبوب مردم مکه گردانید، و همین جریان سبب باز شدن صفحه جدیدی در زندگی آن بزرگوار شد و یکی از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خدیجه بود.

پی‏نوشت:

1. برای تحقیق بیشتر به تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 15، الصحیح من السیرة، ج 1، ص 95 مراجعه شود.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 85

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     بعد از سفر شام
 

 

پس از این دیگر اطلاع درستی از پیغمبر نداریم، جز این که در خانه ابوطالب به سر می‏برد، و ابوطالب عمویش و همسر او فاطمه دختر اسد ابن هاشم، همچون پدر و مادری دلسوز و مهربان به پرستاری و پذیرائی از «محمد» یتیم عبدالله همت گماشتند.

ابوطالب در میان کلیه فرزندان عبدالمطلب از همه عاقل‏تر و داناتر بود، مردی سخنور و شاعر و چنانچه گفتیم با عبدالله پدر پیغمبر از یک مادر بود. فاطمه همسر و دختر عموی او نیز زنی خردمند و با شخصیت‏بود. آنها نخستین پسر عمو و دختر عمو از دودمان هاشم بودند که با هم ازدواج کردند.

پیغمبر همیشه فاطمه را مادر خطاب می‏کرد، و ابوطالب را پدر خود می‏دانست. اهمیت پرستاری صمیمانه این عمو و زن عمو از «محمد» تا آنجا بود که وقتی ابوطالب در سال دهم بعثت وفات یافت پیغمبر دنبال جنازه او می‏گریست و می‏گفت: عمو بعد از تو من بکجا بروم؟ و چون فاطمه دختر اسد در مدینه رحلت کرد، پیغمبر فرمود: امروز مادرم وفات کرد!

ماخذ : تاریخ اسلام صفحه 64

علی دوانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     نخستین سفر محمد به شام و داستان بحیرا
 

 

عموم مورخین و اهل حدیث از دانشمندان شیعه و اهل سنت‏با اندک اختلافی داستان سفر محمد(ص)را به شام در معیت‏عمویش ابو طالب و بر خورد آنحضرت را با«بحیرا»نقل‏کرده‏اند،مانند شیخ صدوق(ره)در اکمال الدین و ابن شهر آشوب‏در مناقب و ابن هشام در سیره و طبری و یعقوبی و ابن سعد نیز درکتابهای خود آنرا نقل کرده‏اند و نویسندگان معاصر نیز عمومابدون نقد و ایرادی آنرا ترجمه و نقل کرده‏اند (1) و بلکه برخی ازآنها در برابر برداشتهای غلطی که دشمنان اسلام از این داستان‏کرده،و خواسته‏اند از این راه تهمتهائی به اسلام و رهبر بزرگوارآن بزنند از آن دفاع کرده و در صدد پاسخگوئی دشمنان بر آمده‏و بدین ترتیب اصل داستان را پذیرفته و چنان است که در صحت‏آن تردید نداشته‏اند (2) .ولی در برابر اینان برخی از نویسندگان و ناقلان این داستان،در صحت آن تردید کرده و راویان یا راوی‏آنرا دروغگو و جعال خوانده و بلکه برخی آنرا ساخته و پرداخته‏دشمنان اسلام دانسته‏اند،و برخی نیز قسمتهائی از آنرا مردود ومجعول دانسته ولی اصل آنرا بنوعی پذیرفته‏اند،و ما در آغاز اصل‏داستان را به تفصیلی که ابن هشام در سیره از ابن اسحاق روایت‏کرده با مختصر اختلافی که از دیگران ضمیمه آن کرده‏ایم ازروی کتاب زندگانی پیامبر اسلام خود برای شما نقل می‏کنیم وسپس گفتار نویسندگان و ناقدان و یا منکران را می‏آوریم.

اصل داستان

بنابر نقل مشهور نه سال و به قولی دوازده سال از عمر رسول‏خدا(ص)گذشته بود (3) که ابو طالب به همانگونه که گفتیم‏مانند سایر مردم قریش-عازم سفر شام شد،تا با مال التجاره‏مختصری که داشت تجارت کند و از اینراه کمکی به مخارج‏سنگین خود بنماید.

قرشیان هر ساله دو بار سفر تجارتی داشتند یکی به‏«یمن‏»در زمستان و دیگری به‏«شام‏»در تابستان‏«رحلة الشتاءو الصیف‏».

مقصد در این سفر شهر بصری بود که در آنزمان یکی ازشهرهای بزرگ شام و از مهمترین مراکز تجارتی آن عصر بشمارمیرفت.

در نزدیکی شهر بصری صومعه و کلیسائی وجود داشت ومردی دیر نشین و ترسائی گوشه گیر بنام‏«بحیرا»در آن کلیسازندگی میکرد،و مسیحیان معتقد بودند که کتابها و هم چنین‏علومی که در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده ست‏بدست وسینه بسینه به بحیرا منتقل گشته است.

و برخی گفته‏اند:صومعه‏«بصری‏»-که تا شهر 6 میل فاصله‏داشت مانند صومعه‏های عادی و معمولی دیگر نبود بلکه‏مخصوص بسکونت آن دانشمند و عالمی از نصاری بود که علم ودانشش از دیگران فزونتر و در مراحل سیر و سلوک از همگان برترباشد،و«بحیرا»دارای چنین اوصافی بود.

هنگامی که ابو طالب تصمیم به این سفر گرفت‏بفکر یتیم‏برادر افتاد و با علاقه فراوانی که باو داشت نمیدانست آیا او را درمکه بگذارد یا همراه خود بشام ببرد.

وقتی هوای گرم تابستان بیابان حجاز و سختی مسافرت باشتر را در کوه و بیابان بنظر میآورد ترجیح میداد محمد را-که‏کودکی بیش نبود و با این گونه ناملایمات روبرو نشده بود-درمکه بگذارد و از رنج‏سفر او را معاف دارد،ولی از آنطرف با آن‏علاقه شدید و توجه خاصی که در حفاظت و نگهداری او داشت‏نمی‏توانست‏خود را حاضر کند که او را در مکه بگذارد و خیالش‏در اینباره آسوده نبود،و تا آن ساعتی که میخواست‏حرکت کندهمچنان در حال تردید بود.

هنگامی که کاروان قریش خواست‏حرکت کند ناگهان‏ابو طالب فرزند برادر را مشاهده کرد که با چهره‏ای افسرده به عمونگاه می‏کند و چون خواست‏با او خدا حافظی کند چند جمله‏گفت که ابو طالب تصمیم گرفت محمد را همراه خود ببرد.

رسولخدا-صلی الله علیه و آله-با همان قیافه معصوم وجذاب رو بعمو کرده و همچنان که مهار شتر را گرفته بود آهسته‏گفت:عمو جان!مرا که کودکی یتیم هستم و پدر و مادری‏ندارم به که می‏سپاری؟

همین چند جمله کافی بود که ابو طالب را از تردید بیرون‏آورد و تصمیم به بردن آن بزرگوار بگیرد،و از اینرو بلا درنگ‏بهمراهان خود گفت: بخدا سوگند او را با خود می‏برم و هیچگاه از او جدا نخواهم‏شد.

کاروان قریش حرکت کرد اما مقداری راه که رفتند متوجه‏شدند که این سفر مانند سفرهای قبلی نیست و احساس راحتی وآرامش بیشتری می‏کنند آفتاب آن سوزشی را که در سفرهای قبل‏داشت ندارد و از گرما بدان مقداری که سابقا ناراحت می‏شدنداحساس ناراحتی نمی‏کنند.این اوضاع برای همه مردم کاروان‏تعجب آور بود تا جائی که یکی از آنها چند بار گفت:

این سفر چه سفر مبارکی است.

ولی شاید کمتر کسی بود که بداند اینها همه از برکت همان‏کودک دوازده ساله است که در این سفر همراه کاروان آمده‏بود.

بالاتر از همه کم کم متوجه شدند که روزها لکه ابری پیوسته‏بالای سر کاروان در حرکت است و برای آنها در آفتاب گرم‏سایه می‏افکند،و این مطلب وقتی برای آنها بخوبی واضح شدکه به صومعه و دیر«بحیرا»نزدیک شدند.

خود بحیرا وقتی از دور گرد و غبار کاروانیان را دید به لب‏دریچه‏ای که از صومعه به بیرون باز شده بود آمد و چشم‏بکاروانیان دوخته بود و گاهی نیز سر بسوی آسمان می‏کشید و گویا همان لکه ابر را جستجو میکرد که بر سر کاروانیان سایه‏می‏افکند.

و هیچ بعید نیست که روی صفای باطنی که پیدا کرده بود واخباری که از گذشتگان بدو رسیده بود منتظر دیدن چنین منظره وچشم براه آمدن آن قافله بود،و جریانات بعدی این احتمال راتایید میکند،زیرا مورخین مانند ابن هشام و دیگران می‏نویسند:

کاروان قریش هر ساله از کنار صومعه بحیرا عبور میکرد وگاهی در آنجا منزل میکردند و تا آن سفر هیچگاه بحیرا با آنان‏سخنی نگفته بود،اما این بار همینکه کاروان در نزدیکی صومعه‏منزل کردند غذای زیادی تهیه کرد و کسی را بنزد ایشان فرستادکه من غذای زیادی تهیه کرده‏ام و دوست دارم امروز تمامی‏شما از کوچک و بزرگ و بنده و آزاد،هر که در کاروان است‏برسر سفره من حاضر شوید.

بحیرا از بالای صومعه خود بخوبی آن لکه ابر را دیده بود که‏بالای سر کاروان میآید و همچنان پیش آمد تا بر سر درختی که‏کاروانیان زیر آن درخت منزل کردند ایستاد.

ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده که:خود بحیرا پس ازدیدن اینمنظره از صومعه بزیر آمد و از کاروان قریش دعوت کردتا برای صرف غذا بصومعه او بروند،یکی از کاروانیان بدو گفت:ای بحیرا بخدا سوگند مثل اینکه این بار برای تو ماجرای‏تازه‏ای رخ داده زیرا چندین بار تاکنون ما از اینجا عبور کرده‏ایم وهیچگاه مانند امروز بفکر پذیرائی ما نیفتادی؟

بحیرا گویا نمی‏خواست راز خود را به این زودی فاش کنداز اینرو در جواب او گفت:

راست است،اما مگر نه این است که شما میهمان و وارد برمن هستید،من دوست داشتم این بار نسبت‏بشما اکرامی کرده‏باشم و بهمین جهت غذائی آماده کرده و دوست دارم همگی‏شما از آن بخورید.

قرشیان بسوی صومعه حرکت کردند،اما محمد-صلی الله‏علیه و آله-را بخاطر آنکه کودکی بود و یا بملاحظات دیگری‏همراه نبردند،و بعید هم نیست که خود آنحضرت که بیشتر مایل‏بود در تنهائی بسر برد و به اوضاع و احوال اجتماعی که در آن‏بسر می‏برد اندیشه کند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره‏بگذارند و بروند،وگرنه معلوم نیست ابو طالب به این سادگی‏حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه بود که بحیرا در قیافه یکایک واردین نگاه کرد واوصافی را که از پیامبر اسلام شنیده و یا در کتابها خوانده بود درچهره آنها ندید،از اینرو با تعجب پرسید: کسی از شما بجای نمانده؟

یکی از کاروانیان پاسخ داد:بجز کودکی نورس که از نظرسن کوچکترین افراد کاروان بود کسی نمانده!

بحیرا گفت:او را هم بیاورید و از این پس چنین کاری‏نکنید!

مردی از قریش گفت:به لات و عزی سوگند برای ماسرافکندگی نیست که فرزند عبد الله بن عبد المطلب میان ماباشد! این سخن را گفته و برخاست و از صومعه بزیر آمد و محمد-صلی الله علیه و آله-را با خود بصومعه برد و در کنار خویش‏نشانید.

بحیرا با دقت‏بچهره آنحضرت خیره شد و یک یک اعضاءبدن آنحضرت را که در کتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زیرنظر گذرانید.

قرشیان مشغول صرف غذا شدند ولی بحیرا تمام حرکات ورفتار محمد-صلی الله علیه و آله-را دقیقا زیر نظر گرفته و چشم‏از آنحضرت بر نمیدارد،و یکسره محو تماشای او شده.

میهمانان سیر شدند و سفره غذا بر چیده شد در اینموقع بحیراپیش یتیم عبد الله آمد و بدو گفت:ای پسر تو را به لات و عزی‏سوگند میدهم که آنچه از تو می‏پرسم پاسخ مرا بدهی؟

-و البته بحیرا از سوگند به لات و عزی منظوری نداشت جزآنکه دیده بود کاروانیان بدان قسم میخورند.

اما همینکه آنبزرگوار نام لات و عزی را شنید فرمود:مرا به‏لات و عزی سوگند مده که چیزی در نظر من مبغوض‏تر از این دونیست.

بحیرا گفت:پس تو را بخدا سوگند میدهم سؤالات مرا پاسخ‏دهی!

حضرت فرمود:هر چه میخواهی بپرس!

بحیرا شروع کرد از حالات و زندگانی خصوصی و حتی‏خواب و بیداری آنحضرت سؤالاتی کرد و حضرت جواب میداد، بحیرا پاسخهائی را که می‏شنید با آنچه در کتابها در باره پیغمبراسلام دیده و خوانده بود تطبیق میکرد و مطابق میدید، آنگاه میان‏دیدگان آنحضرت را با دقت نگاه کرد،سپس برخاسته و میان‏شانه‏های آنحضرت را تماشا کرد و مهر نبوت را دید و بی اختیارآنجا را بوسه زد.

قرشیان که تدریجا متوجه کارهای بحیرا شده بودند بیکدیگرگفتند:محمد نزد این راهب مقام و منزلتی دارد،از آنسو ابو طالب‏نگران کارهای بحیرا شد و ترسید مبادا دیر نشین سوء قصدی‏نسبت‏به برادر زاده‏اش داشته باشد که ناگاه بحیرا را دید نزد وی آمده پرسید:

این پسر با شما چه نسبتی دارد؟

ابو طالب-فرزند من است!

بحیرا-او فرزند تو نیست،و نباید پدرش زنده باشد!

ابو طالب-او فرزند برادر من است.

بحیرا-پدرش چه شد؟

ابو طالب-هنگامی که مادرش بدو حامله بود وی از دنیارفت.

بحیرا-مادرش کجاست؟

ابو طالب-مادرش نیز چند سالی است مرده!

بحیرا-راست گفتی.اکنون بشنو تا چه میگویم:

او را بشهر و دیار خود بازگردان و از یهودیان محافظتش کن ومواظب باش تا آنها او را نشناسند که بخدا سوگند اگر آنچه من‏در مورد این جوان میدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش می‏کنند.

و سپس ادامه داده گفت:

ای ابو طالب بدان که کار این برادر زاده‏ات بزرگ و عظیم‏خواهد گشت و بنابر این هر چه زودتر او را بشهر خود باز گردان.

و در پایان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود بتو گفتم و مواظب بودم این نصیحت را بتو بنمایم.

سخنان بحیرا تمام شد و ابو طالب در صدد بر آمد تا هر چه‏زودتر به مکه باز گردد و از اینرو کار تجارت را بزودی انجام دادو به مکه بازگشت و حتی برخی گفته‏اند:از همانجا محمد(ص)

را با بعضی از غلامان خود به مکه فرستاد و خود به دنبال تجارت‏رفت.

و در پاره‏ای از تواریخ آمده که وقتی سخنان بحیرا تمام شدابو طالب بدو گفت:اگر مطلب اینطور باشد که تو می‏گوئی او درپناه خدا است و خداوند او را محافظت‏خواهد کرد.و در روایتی‏که طبری و برخی دیگر در این باره از ابو موسی اشعری نقل کرده‏بدنبال داستان بحیرا آمده است که بحیرا هم چنان ابو طالب راسوگند داد تا اینکه ابو طالب آنحضرت را به مکه باز گرداند...واین جمله را هم اضافه کرده که:

«و بعث معه ابو بکر بلالا،و زوده الراهب من الکعک و الزیت‏»یعنی ابو بکر بلال را بهمراه آنحضرت فرستاد،و راهب نیزتوشه راهی از«کاک‏» (4) و زیتون به آنحضرت داد (5)

بهانه‏ای در دست‏برخی از مغرضان

ما قبل از آنکه به نقد و بررسی این داستان بپردازیم باید به‏اطلاع شما برسانیم که این داستان به این شکلی که نقل شده‏بهانه‏ای بدست مغرضان و برخی از خاور شناسان داده است آنهاکه پیوسته می‏گردند تا از تاریخ و روایات پراکنده اسلامی‏بهانه‏ای بدست آورده و بصورت حربه‏ای علیه السلام و رهبرگرامی آن استفاده کنند،اینان این داستان و امثال آن راوسیله‏ای برای تشکیک در نبوت پیغمبر اکرم(ص)قرار داده وچنانچه در کتاب فروغ ابدیت از آنها نقل شده گفته‏اند:

«محمد بر اثر عظمت روح و صفای قلب،و قوت حافظه ودقت فکر که طبیعت‏بر او ارزانی داشته بود،بوسیله همان‏ملاقات سرگذشت پیامبران و گروه هلاک شدگان را مانند عاد وثمود و بسیاری از تعالیم حیات بخش خود را از همین راهب فراگرفت‏» (6) .

که در پاسخ باید بگوئیم:صرفنظر از صحت و سقم حدیث(و جالب است‏بدانید که در سالهای اخیر دیری در کشور اردن-در نزدیکی شهر درعا)کشف شده که گویند«دیر»همین بحیرا است و توریستها را برای تماشا و زیارت‏بدانجا می‏برند.

بحیرای راهب که بعدا در آن بحث‏خواهیم کرد،بطلان این‏تهمت و پندار واضح‏تر از آن است که ما بخواهیم وقت زیادی ازشما و خود را روی آن صرف کنیم زیرا با توجه به اینکه:

اولا-عمر رسول خدا در این سفر آنقدر نبود که بتواند آن همه‏مطالب متنوع و گوناگون را در ذهن خود بسپارد و دهها سال پس‏از آن با آن زیبائی و فصاحت معجزه آمیز برای مردم بیان دارد...

و ثانیا-عمر آن سفر و بخصوص مدت دیدار آنحضرت با بحیرابه آن مقدار نبود که بتواند یک دهم از آن مطالب متنوع و بسیار رابیاموزد و یا دیرنشین نصرانی(و یا یهودی)به آن بزرگوار یاد دهد،بخصوص آنکه طبق تحقیق و مدارک قطعی آن بزرگوار«امی‏»بوده و سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است و معمولا اینگونه‏امور احتیاج به ضبط و یاد داشت و داشتن سواد خواندن و نوشتن‏دارد.

و ثالثا-آنچه پیغمبر بزرگوار اسلام دهها سال بعد از این‏ماجرا در ضمن آیات بسیار زیاد قرآنی ابراز فرمود با بسیاری ازآنچه نزد راهبان و دیر نشینانی همچون بحیرا بوده و ریشه آن ازتورات و انجیل است تفاوت بسیار دارد،و اثری از خرافاتی که‏بدست‏خرافه سازان در آن دو کتاب مقدس وارد شده در این آیات‏مبارکه دیده نمی‏شود و جائی برای این پندار باطل که این از آن گرفته شده باقی نمی‏ماند...

و رابعا-همه این پندارهای غلط و تهمتهای ناروا روی این‏فرض است که اصل این داستان صحیح و بدون خدشه و تردیدباشد،در صورتیکه ذیلا خواهید خواند که صدور این داستان موردتردید جمعی از تاریخ نویسان و ناقلان حدیث‏بوده، و راویان آنراعموما تضعیف کرده و روایتشان را مخدوش داشته‏اند...

و در پایان این را هم بد نیست‏بدانید که اینگونه اتهامات ونسبتهای ناروا تازگی نداشته و در زمان خود آن بزرگوار هم ازاینگونه سخنان و گفتارهای نادرست وجود داشته تا آنجا که‏خدای تعالی در صدد پاسخگوئی و دفاع از پیامبر بزرگوار خویش‏بر آمده و میفرماید:

و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر،لسان الذی یلحدون‏الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین‏ان الذین لا یؤمنون‏بآیات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب الیم‏انما یفتری الکذب‏الذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون (7)

یعنی-و به راستی ما می‏دانیم که اینان می‏گویند قرآن رابشری به او تعلیم کرده و یاد داده،در صورتیکه زبان آنکس که بدو اشاره می‏کند عجمی است،و این(قرآن)زبان عربی‏روشنی است،همانا آنها که آیات خدا را باور ندارند خداهدایتشان نمی‏کند و عذابی دردناک دارند.دروغ را فقط آنهائی‏می‏سازند که به آیات خدا ایمان ندارند،و آنها خودشان‏دروغگویانند.

که البته این سخن ناروا را در باره مردی مسیحی مذهب رومی‏که نامش‏«ابو فکیهه‏»یا«مقیس‏»یا«ابن حضرمی‏»و یا«بلعام‏»بوده می‏گفتند که ساکن مکه بود و رسول خدا گاهی‏نزد او رفت و آمد می‏کرد.

باری بهتر است این بحث را رها کرده و بدنباله بحث‏خود،یعنی تحقیق و بررسی این داستان باز گردیم.

نقد و بررسی داستان بحیرا

اکنون که اصل این داستان را شنیدید باید بدانید که این‏داستان از چند نظر مورد انتقاد و ایراد قرار گرفته و صحت آن موردتردید و خدشه واقع شده است:

اولا-اینکه در چند روایت آمده بود که ابو بکر آنحضرت رااز همان‏«بصری‏»پیش از آنکه به شام بروند بهمراه بلال به مکه‏باز گرداند از چند نظر مخدوش و بلکه غیر قابل قبول است:

1-از این نظر که بر طبق روایاتی که خود راویان و مورخان‏نقل کرده‏اند ابو بکر دو سال یا بیشتر از رسول خدا کوچکتر بوده‏و بلال نیز چند سال از ابو بکر کوچکتر بوده (8) ،و با توجه به آنچه‏در مورد عمر رسول خدا(ص)در آغاز این داستان شنیدید ابو بکردر آن زمان شش ساله و یا نه ساله و ده ساله بوده و بلال هم شایدهنوز بدنیا نیامده بود و اگر هم بدنیا آمده بوده دو سه سال بیشتر ازعمرش نگذشته بود،و بدین ترتیب حضور ابو بکر در کاروان درآن سنین از عمر بسیار بعید بنظر می‏رسد چنانچه تولد بلال و بدنیاآمدن او نیز در آنروز خیلی بعید است،و اگر هم بدنیا آمده بوده در حبشه بوده نه در مکه.

2-فرض می‏کنیم ابو بکر شش ساله و یا نه ساله و ده ساله‏در این سفر حضور داشته و بهمراه کاروان مزبور به بصری و شام‏رفته،ولی اینکه ابو بکر در آن سنین از عمر دارای ثروت وتجارت و غلام و نوکری بوده که بتواند امری و یا نهیی صادرکند،و غلام و یا نوکر خود را به این سو و آن سو بفرستد بسیاربعید و بطور معمول غیر قابل قبول است.

3-فرض می‏کنیم هر دو مطلب فوق را تعبدا بپذیریم.اساسابلال حبشی در آنروزگار چه ارتباطی با ابو بکر داشته!مگر نه‏این است که خود اینان نوشته‏اند:بلال در آغاز بعثت در خانه‏امیة بن خلف بصورت برده‏ای زندگی می‏کرد،و با ایمان به‏رسول خدا و پذیرش اسلام از جانب وی تحت آزار و شکنجه‏ارباب خود یعنی امیة بن خلف قرار گرفت تا آنجا که او را درروزهای گرم طاقت فرسای مکه برهنه می‏کرد و روی ریگهای‏داغ مکه می‏خواباند و سنگ بزرگی روی سینه‏اش می‏گذارد...

تا آنجا که می‏نویسند:

تا اینکه روزی ابو بکر بر وی گذشت و آن منظره را دید و به‏امیة اعتراض کرد و پس از مذاکره‏ای که کردند قرار شد ابو بکربلال را از امیة خریداری کند و از این شکنجه و عذاب آسوده‏اش گرداند.و بالاخره او را با غلامی دیگر که ابو بکر داشت مبادله‏کردند و ابو بکر او را آزاد کرد. (9)

گذشته از اینکه این قسمت،یعنی آزاد شدن بلال بدست‏ابو بکر نیز مورد اختلاف و تردید زیادی است،و در بسیاری ازروایات آمده که بلال را رسول خدا خریداری کرده و آزاد فرمود،چنانچه از واقدی و ابن اسحاق نقل شده (10) و بلکه در پاره‏ای ازروایات نیز آمده که عباس بن عبد المطلب اینکار را کرد (11) واختلافات دیگری در این باره که اگر خواستید می‏توانید به کتاب‏«الصحیح من السیرة‏»مراجعه نمائید. (12)

4-همه این مطالب را هم که بپذیریم آیا این مطلب راچگونه می‏توان پذیرفت که ابو طالب با شدت علاقه‏ای که به یتیم‏برادر داشت و همانگونه که قبلا شنیدید حاضر نبود ساعتی این‏کودک را از خود جدا کند و حتی در این باره به عموهای دیگرآنحضرت نیز اعتماد نمی‏کرد،در اینجا او را با یک کودک کوچکتر از خود یعنی‏«بلال‏»از آن فاصله دور به مکه بفرستد،وبه قضا و قدر و آن بیابان بی آب و علف و پر از خطر بسپارد،وبدین ترتیب او را از خود جدا کرده و با خیالی آسوده بدنبال‏تجارت و ادامه سفر تجارتی رفته باشد!بخصوص پس از آن‏سفارشی که راهب مزبور به ابو طالب کرده که آن کودک را ازشر یهود و دیگران محافظت کن و هر چه زودتر او را به مکه بازگردان!

و ثانیا-از همه اینها گذشته اصل این داستان از نظر سندمخدوش است چه آنها که در کتب شیعه نقل شده و چه آنها که‏در کتابهای اهل سنت آمده،زیرا ابن شهر آشوب آغاز آنرا ازمفسران و دنباله آنرا نیز از طبری روایت کرده،و ضمانت آنرا ازعهده خود برداشته است.

و مرحوم صدوق نیز از دو طریق آنرا روایت کرده که طریق‏اول از نظر سند مقطوع و ضعیف است،و روایت دوم نیز مرفوعه‏است که هیچکدام قابل اعتماد نیست گذشته از آنکه روایت‏نخست مشتمل بر امور غریبه‏ای است که به افسانه شبیه‏تر است‏تا به یک داستان واقعی (13) و روایات اهل سنت نیز هیچکدام به رسول خدا(ص)و یا معصومی دیگر منتهی نمی‏شود،و آنچه درسیره ابن هشام و تاریخ طبری و طبقات و جاهای دیگر نقل شده‏یا از ابن اسحاق و یا از داود بن حصین و یا از ابو موسی اشعری‏روایت‏شده که هیچکدام در آنزمان-یعنی زمان سفر رسول‏خدا(ص)و بر خورد با بحیرا-بوجود نیامده و متولد نشده بودند،وسند خود را نیز در این باره نقل نکرده‏اند تا در صحت و سقم آن‏تحقیق شود،و از اینرو از ابو الفدا نقل شده (14) که گفته است‏یکی‏از راویان این حدیث ابو موسی اشعری است که وی در سال‏هفتم هجرت مسلمان شد و از اینرو این حدیث را باید از احادیث‏مرسله اصحاب بشمار آورد...گذشته از اشکال دیگری که ما دربحث قبلی در ذیل خدشه و ایراد-4-نقل کردیم.

و ترمذی نیز چنانچه از وی نقل شده این روایت را غریب‏دانسته و گفته است:در سند آن عبد الرحمان بن غزوان دیده‏می‏شود که روایتهائی بر خلاف موازین از او نقل شده (15) و ذهبی‏نیز گفته:«گمان می‏رود که ساختگی باشد و قسمتی از آن‏دروغ است‏» (16) و ابن کثیر و دمیاطی و مغلطای نیز در آن تردید کرده‏اند (17) و مرحوم استاد شهید آیت الله مطهری قدس سره الشریف درکتاب‏«پیامبر امی‏»فرموده:

«پرفسور ماسی نی یون‏»اسلام شناس و خاور شناس‏معروف،در کتاب سلمان پاک در اصل وجود چنین‏شخصی،تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او تشکیک می‏کندو او را شخصیت افسانه‏ای تلقی می‏نماید،می‏گوید:

«بحیرا سرجیوس و تمیم‏داری و دیگران که روات درپیرامون پیغمبر جمع کرده‏اند اشباحی مشکوک ونایافتنی‏اند.

و ثالثا-مطلب دیگری که موجب تضعیف این داستان می‏شوداختلاف در مورد شخصیت‏بحیرا است که آیا نام اصلی اوجرجیس یا سرجس یا جرجس بوده،و یا اینکه از علماء یهود و ازاحبار یهود«تیماء»بوده-چنانچه برخی گفته‏اند-و یا ازکشیشهای مسیحی و از قبیله عبد القیس بوده چنانچه برخی دیگرگفته‏اند، (18) که این خود موجب ضعف در روایاتی که رسیده‏می‏شود.

و اینها قسمتی است از بحثهائی که در باره این داستان درکتابها بچشم می‏خورد،و شاید روی آنچه گفته شد برخی ازسیره نویسان این داستان را یکسره ساخته و پرداخته دشمنان‏اسلام که پیوسته در صدد تضعیف اسلام و زیر سؤال بردن رسول‏گرامی آن و ایجاد شبهه و تردید در سلامت عقل و دستورات‏روح بخش اسلام بوده‏اند دانسته و نویسنده کتاب سیرة‏المصطفی در این باره چنین گوید:

...در روایاتی که در مورد سفرهای تجارتی رسول خدا در آن برهه‏از زندگی رسیده اختلافهائی دیده می‏شود که موجب تردید درصدور آنها می‏شود بخصوص که راویان آنها از کسانی هستند که‏متهم به کذب بوده و روایاتشان در عرض حوادث تاریخی به ثبت‏نرسیده...

و سپس گوید:

و من در کتاب خود بنام‏«الموضوعات‏»این مطلب را ترجیح‏داده‏ام که نقل این سفرها با این کرامات ساخته و پرداخته‏دشمنان اسلام است که می‏خواسته‏اند بدینوسیله ابواب تشکیک وتردید را در رسالت‏حضرت محمد(ص)و نبوت آن بزرگوار بازکنند...و این افسانه‏ها را در تاریخ اسلام وارد کرده تا موجبات‏تشویش در باره پیامبر بزرگوار اسلام و رسالت آنحضرت را فراهم‏سازند... و شاید کعب الاحبار و ابو هریرة و وهب بن منبه و تمیم الدارمی وامثال آنها قهرمانهای این افسانه پردازان بوده چنانچه شیوه اینان دروارد ساختن اسرائیلیات و مسیحیاتی که در احادیث اسلامی وتفسیر و غیره وارد کرده‏اند این موضوع ایشان را تایید می‏کند... (19) نگارنده گوید:نظر ما در قسمت اول این بحث همان است‏که گفتیم،و وجود ابو بکر و یا بلال در این سفر با هیچ معیاری‏جور در نمی‏آید و اما در مورد اصل داستان نظر ما همان نظری‏است که در باره شق صدر و امثال آن گفتیم که اگر روایت‏صحیحی در این باره داشتیم آنرا می‏پذیریم و اگر نه اصراری براثبات آن نداریم اگر چه در همه کتابهای تاریخی و سیره هم‏نقل شده باشد،و ظاهرا به چنین روایتی در این داستان دست‏نخواهیم یافت،چنانچه گذشت و العلم عند الله.

و بنابر آنچه گفته شد دیگر مجالی برای یاوه گوئی برخی ازمستشرقین مزدور کلیساها و کشیشان مغرض باقی نمی‏ماند که‏بمنظور خدشه‏دار کردن نبوت رسول خدا و وحی،این داستان رادستاویزی قرار داده و گفته‏اند:

«پیامبر اسلام در آن سفر از بحیرا تعلیماتی آموخت و در مغز فراگیر و حافظه قوی خود نگهداری کرد و پس از ذشت‏سی سال از آن‏دیدار همان تعلیمات را اساس دین خود قرار داد،و بعنوان وحی وقرآن به پیروان خود آموخت‏».

زیرا گذشته از همه آنچه گفته شد و بر فرض صحت این‏داستان از نظر سند و دلالت،مگر مدت توقف آنحضرت نزد بحیراچقدر طول کشیده که بتواند منشا اینهمه معارف عالیه وداستانهای شگفت انگیز شده و آن آئین انقلابی و جهانی راپی‏ریزی کند!

آیا یک ملاقات نیم ساعته و یا حداکثر یک ساعته در ده‏سالگی یا دوازده سالگی پیامبر امی درس نخوانده می‏تواند پس‏از گذشت‏سی سال منشا آنهمه تحولات و بیان آنهمه آیات‏معجزه آسا باشد که همه فصحا و سخنوران را به مبارزه و تحدی‏دعوت کرده و بگوید:

و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسورة من مثله‏و ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین،فان لم‏تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارة‏اعدت للکافرین (20)

پی‏نوشتها

1-تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتی ص 56

2-به کتاب فروغ ابدیت ج 1 ص 141 به بعد مراجعه فرمائید.

3-بگفته یعقوبی و جمعی دیگر آنحضرت آنروز نه ساله بود و بگفته مسعودی درمروج الذهب(ج 1 ص 399)سیزده سال داشت و بسیاری هم گفته‏اند از عمرآنحضرت در آنروز دوازده سال گذشته بود.

4-«کعک‏»که در عبارت عربی آمده معرب‏«کاک‏»است که نوعی نان روغنی‏و کلوچه است.

5-تاریخ طبری ج 2 ص 34-و البدایة و النهایة ج 2 ص 285 سیره حلبیة ج 1 ص 120

6-فروغ ابدیت ج 1 ص 142

7-سوره نحل آیه 103-105

8-برای اطلاع از مدرک این گفتار به کتاب‏«الصحیح من السیرة‏»ج 1 ص 9291 مراجعه شود.

9-سیره ابن هشام ج 1 ص 318 و کتابهای دیگر.

10-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 273.

11-سیره قاضی دحلان ج 1 ص 126 و سیره حلبیه ج 1 ص 299.

12-ج 2 ص 34-38.

13-برای اطلاع بیشتر به اکمال الدین چاپ مکتبه صدوق ج 1 ص 182-187 وپاورقی‏های آن مراجعه شود.

14-سیرة المصطفی ص 54.

15-پاورقی فقه السیره ص 64.

16-الصحیح من السیره ج 1 ص 93.

17-الصحیح من السیره ج 1 ص 93.

18-به پاورقی ج 1 سیره ابن هشام ص 180 مراجعه شود.

19-سیرة المصطفی ص 54-55.

20-سوره بقره آیه 22-23.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 257

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     در دامان ابوطالب
 

 

تا بدینجا هشت‏سال از عمر پر برکت رسول خدا(ص)را باخاطرات و حوادث ناگواری که برای آن بزرگوار بهمراه داشت‏پشت‏سر گذاردیم.و اکنون آنحضرت در خانه ابو طالب وارد شده‏و دامن پر مهر عموی عزیزش آماده تربیت و پرورش و کفالت‏یتیم گرانقدر برادرش عبد الله بن عبد المطلب می‏گردد،و برکسی که از تاریخ اسلام مختصر اطلاعی داشته باشدپوشیده نیست که ابو طالب یعنی آن مرد بزرگ،با چه فداکاری وگذشتی،و با چه اخلاص و ایثاری،این وظیفه سنگین الهی واجتماعی را تا پایان عمر که حدود چهل و سه سال طول کشید به‏انجام رسانید،و از این رهگذر چه حق بزرگی بر عموم مسلمانان‏جهان تا روز قیامت دارد«فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمین‏خیر الجزاء».

مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از ابن عباس روایت‏کرده که ابو طالب به برادرش عباس گفت:من(از وقتی که محمد(ص)را در کفالت‏خود در آورده‏ام)از او جدا نمی‏شوم واطمینان به کسی نمی‏کنم(که او را به وی بسپارم)...ابو طالب‏در اینجا داستانی از شرم و حیای آنحضرت نقل کرده و در پایان‏گوید:

-رسم ابو طالب چنان بود که هر گاه می‏خواست‏شام و نهار به‏فرزندان خود بدهد به آنها می‏گفت:صبر کنید تا پسرم(محمد)

بیاید،و(آنها صبر می‏کردند)محمد(ص)می‏آمد(و با آنها غذامی‏خورد...) (1) و نیز روایت کرده که این فرزند چنان بود که دروقت‏خوردن و نوشیدن غذا و آب‏«بسم الله الاحد»می‏گفت وشروع می‏کرد و پس از فراغت نیز«الحمد لله کثیرا»می‏گفت.

و هیچگاه از او دروغی نشنیدم...

و هیچگاه او را ندیدم که مانند دیگران بخندد...

و ندیدم که با کودکان بازی کند...

و تنهائی و تواضع برای او محبوبتر بود(و بیشتر به تنهائی علاقه‏داشت).

و شبیه این گفتار در کتاب طبقات ابن سعد نیز روایت‏شده‏که هر که خواهد می‏تواند برای اطلاع بدانجا مراجعه کند (2) و البته باید دانست که به همان مقدار که ابو طالب نسبت‏به‏رسولخدا(ص)علاقه و محبت داشت و در تربیت و حفاظت اومی‏کوشید همسرش فاطمه بنت اسد نیز حد اعلای محبت رانسبت‏به آن بزرگوار می‏نمود،و رسولخدا(ص)نیز تا پایان عمرمحبتهای او را فراموش نکرد و این روایت را کلینی(ره)ودیگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق(ع) روایت‏کرده‏اند که پس از اینکه رسول خدا(ص)پیراهن خود را برای کفن‏او فرستاد و در تشییع جنازه وی حاضر گردید و تابوت او را بردوش کشید و پیش از دفن در قبر او خوابید،و پس از دفن برای اوتلقین خواند...

...و کارهای شگفت انگیز دیگری که موجب سئوال وپرسش عموم یاران و اصحاب آنحضرت گردید و ما ان شاء الله‏تعالی در جای خود-در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهیم‏کرد-از آنجمله در پاسخ پرسش کنندگان فرمود:

«الیوم فقدت بر ابی طالب،ان کانت لتکون عندها الشی‏ءفتؤثرنی به علی نفسها و ولدها...» (3) .

-امروز نیکیهای ابو طالب را از دست دادم،و شیوه فاطمه چنان بود که اگر چیزی نزد او پیدا می‏شد مرا بر خود و فرزندانش‏مقدم می‏داشت...

چنانچه در استیعاب هم نظیر این گفتار با تلخیص و اجمال‏نقل شده که رسول خدا(ص)پس از دفن او فرمود:

«انه لم یکن احد بعد ابی طالب ابر بی منها...» (4) .

-براستی که غیر از ابو طالب کسی نسبت‏به من از فاطمه(همسرش)مهربانتر نبود.

و در تاریخ یعقوبی نیز آمده که رسول خدا(ص)در مرگ‏فاطمه فرمود:

«الیوم ماتت امی‏»،امروز مادرم از دنیا رفت،و سپس نظیرآنچه را در بالا نقل شد ذکر می‏کند (5) و ما بخواست‏خدای تعالی‏شرح حال این بانوی بزرگ اسلام و ایمان و سبقت او در اسلام‏و هجرت و فضائل دیگر او را در جای خود ذکر خواهیم کرد.

و اکنون باز گردیم به دنباله بحث‏خود و تحقیق در باره‏مراحل بعدی زندگانی رسول خدا(ص)پس از کفالت و سرپرستی ابو طالب یعنی از هشتمین سال زندگانی آنحضرت به‏بعد.

آمدن باران به برکت وجود رسول خدا(ص)و دعای‏ابو طالب

قاضی دحلان در کتاب سیره خود از ابن عساکر بسند خود ازمردی بنام جلهمة بن عرفطة نقل می‏کند که در سال قحطی وخشکسالی به مکه رفتم و مردم مکه را که در کمال سختی بسرمی‏بردند مشاهده کردم که در صدد چاره بر آمده و می‏خواهندبرای طلب باران دعا کنند،یکی گفت:بنزد لات و عزی‏بروید،و دیگری گفت:به‏«مناة‏»متوسل شوید.در این میان‏پیری سالمند و خوش صورت را دیدم که به مردم می‏گفت:چرابی راهه می‏روید؟با اینکه یادگار ابراهیم خلیل و نژاد حضرت‏اسماعیل در میان شما است!

بدو گفتند:گویا ابو طالب را می‏گوئی؟

گفت:آری منظورم اوست!

مردم همگی برخاسته و من نیز همراه آنها آمدم و در خانه‏ابو طالب اجتماع کرده در را زدند و همینکه ابو طالب بیرون آمدمردم بسوی او هجوم برده و او را در میان گرفتند و بدو گفتند: ای ابو طالب تو بخوبی از قحطسالی و خشکی بیابان وگرسنگی و تشنگی مردمان با خبری اینک وقت آن است که‏بیرون آیی و برای مردم از درگاه خدا باران طلب کنی!

گوید:ابو طالب که این سخن را شنید از خانه بیرون آمد وپسری همراه او بود که همچون خورشید می‏درخشید،و در حالی‏که اطراف او را جوانان دیگری گرفته بودند همچنان بیامد تابکنار خانه کعبه رسید سپس آن پسر زیبا روی را بر گرفت و پشت‏او را به کعبه چسبانید و با انگشتان خود به سوی آسمان اشاره‏کرد و با زبانی تضرع آمیز بدرگاه خدا دعا کرد و طولی نکشیدکه پاره‏های ابر از اطراف گرد آمده باران بسیاری بارید و مردم رااز خشکسالی نجات داد،و بدنبال آن قصیده معروف لامیه‏ابو طالب را که بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده وحدود 90 بیت است نقل کرده و مطلع آن این بیت است:

و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل

نگارنده گوید:

این داستان-صرفنظر از مقام ارجمندی را که برای رسولخداثابت می‏کند-شاهد زنده‏ای برای گفتار ما است که ما نیزبخاطر همان آنرا برای شما نقل کردیم و آن توجه عمیقی است که مردم مکه نسبت‏به ابو طالب از نظر روحانی داشتند و نفوذ معنوی‏و عظمت وی را در میان قریش بخوبی ثابت می‏کند،و این‏مطلب را هم می‏رساند که میراث انبیاء گذشته نیز نزد ابو طالب‏بود و چنانچه در روایات معتبر شیعه آمده مقام شامخ وصایت پس‏از عبد المطلب بدو واگذار شده بود.

ابو طالب صرفنظر از علاقه‏ای که از نظر خویشاوندی به یتیم‏برادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آینده درخشان‏رسولخدا(ص)با خبر بود و از روی اخبار گذشتگان و علائمی‏که در دست داشت‏به نبوت و رسالت الهی وی در آینده واقف وآگاه بود،و همین سبب علاقه بیشتر او به محمد-صلی الله علیه‏و آله-می‏گردید.

و این مطلب از روی اشعار بسیاری که از ابیطالب نقل شده‏بخوبی واضح و روشن است و تعجب از برخی راویان ونویسندگان اهل سنت است که با اینهمه در ایمان ابی طالب‏تردید کرده و سخنانی گفته‏اند،و ما ان شاء الله در جای خود باشرح و تفصیل بیشتری در این باره بحث‏خواهیم کرد،و در اینجانیز یکی دو بیت از همان قصیده را برای شما نقل کرده و بدنبال‏بحث‏خود باز می‏گردیم،که از آنجمله است این چند بیت:

لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنی بقول الاباطل فاصبح فینا احمد فی ارومة تقصر عنه سورة المتطاول فایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر باطل (6)

و بنظر نگارنده اگر در باره ایمان ابو طالب جز همین قصیده وهمین اشعار نبود برای اثبات مطلب کافی بود تا چه رسد به‏دلیلها و شواهد و روایات بسیار دیگری که در این باره رسیده وانشاء الله در جای خود مذکور خواهد شد.

خاطراتی از دوران کودکی آنحضرت از زبان ابو طالب:

باری ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کاری در مورد تربیت‏و نگهداری رسولخدا در دوران کودکی دریغ نکرد و پیوسته‏مراقب وضع زندگی و رفع احتیاجات وی بود،و بگفته اهل‏تاریخ سرپرستی و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهده‏گرفته بود و به کسی در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه به‏برادرش عباس می‏گفت:

برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتی از شب و روز محمدرا از خود جدا نمی‏کنم و به کسی اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را می‏خوابانم و در بستر می‏برم،و گاهی‏که احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به من‏می‏گوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه‏ام را بیرون‏بیاورم و چون سبب این گفتارش را می‏پرسم به من پاسخ‏می‏دهد:

برای آنکه شایسته نیست کسی به بدن من نظر افکند،و من‏از این گفتار او تعجب می‏کنم،و روی خود را از او می‏گردانم.

و هم چنین نوشته‏اند:

شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه می‏خواست نهار یا شام به‏بچه‏های خود بدهد بدانها می‏گفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر می‏شد بدانها اجازه می‏داد دست‏بطرف غذا ببرند.

ابن هشام در سیره خود می‏نویسد:

در حجاز مرد قیافه شناسی بود که نسب به طائفه‏«از دشنوءة‏»می‏رسانید و هر گاه به مکه می‏آمد قرشیان بچه‏های خود را به نزد اومی‏بردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائی می‏داد.

در یکی از سفرهائی که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کاری‏مشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابرای دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافه‏شناس‏چندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکی را که نشان من‏دادید بیاورید که بخدا داستانی در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.

این اظهار علاقه شدید و اهمیتی را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان می‏داد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست می‏داشتند و در همه جا او را بر خودمقدم می‏داشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصی هم‏سفارش او را کرده بود.

می‏نویسند:روزی که ابو طالب رسولخدا-صلی الله علیه‏و آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمه‏بنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیش‏من از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدی جلوی‏او را از آنچه می‏خواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمی کرده گفت:

آیا سفارش فرزندم محمد را به من می‏کنی!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر می‏باشد!

و در روایت دیگری است که ابو طالب می‏گفت:گاهی مرد زیبا صورتی را که در زیبائی مانندش نبود می‏دیدم که نزد اومی‏آمد و دستی بسرش می‏کشید و برای او دعا می‏کرد،و اتفاق‏افتاد که روزی او را گم کردم و برای یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردی زیبا که مانندش راندیده بودم می‏آید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاه‏از من جدا مشو!

آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت می‏کنم.

پی‏نوشتها

1-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.

2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-120.

3-بحار الانوار ج 35.

4-بحار الانوار ج 35.

5-تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9.

6-تمامی این قصیده را ابن هشام در سیره ج 1 ص 272-280 ط مصر نقل کرده وبدنبال آن گفته است:آنچه نقل شده صحت روایت آن از ابو طالب نزد من ثابت‏شده.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 241

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :