|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
ابوطالب با عبد الله-پدر رسول خدا(ص)-از طرف پدر و مادر برادر بود و از عموهای دیگرآنحضرت نسبتبه آنحضرت مهربانتر و علاقهمندتر بود. و شاید به همین سبب نیز بود که عبد المطلب چه در زمانسلامت و چه در هنگام بیماری و احتضار سفارش آنحضرت را به ابو طالب کرده و بالاخره هم کفالت آنحضرت را پس از مرگخود به ابو طالب سپرد،چنانچه در چند صفحه پیش از اینخواندید. و در اسد الغابة چند قول در این باره نقل کرده مانند اینکهچون هنگام مرگ عبد المطلب فرا رسید پسرانش را جمع کرده وسفارش رسول خدا را به آنها کرد،و بدنبال آن زبیر و ابو طالب-دو تن از پسران عبد المطلب-درباره کفالت رسول خدا(ص) قرعه زدند و قرعه به نام ابو طالب در آمد،و قول دیگر آن است کهاین انتخاب را خود عبد المطلب کرد و ابو طالب را برای کفالتآن حضرت انتخاب نمود چون ابو طالب در میان عموهایآنحضرت مهربانتر از دیگران نسبتبه او بود،و قول سوم آناست که عبد المطلب در این باره مستقیما به ابو طالب وصیت کردو محمد(ص)را تحت کفالت او قرار داد،و قول چهارم آن استکه نخست زبیر از آن حضرت کفالت کرد و چون زبیر از دنیارفت کفالت آنحضرت را ابو طالب بعهده گرفت (1) که البته خودابن اثیر این قول آخر را از نظر تاریخی غلط دانسته و رد میکند. ولی در کتابهای تاریخی و سیرههای دیگری که نوشته شده از این اقوال اثری نیست و همگی نوشته و روایت کردهاند که: عبد المطلب هنگام مرگ ابو طالب را کفیل رسولخدا(ص)قرارداده و به او در این باره وصیت کرد مانند سیره ابن هشام و تاریخطبری و تاریخ یعقوبی و مروج الذهب و طبقات ابن سعد (2) ... و در مناقب ابن شهر آشوب از کتاب اوزاعی داستان رابگونهای دیگر نقل کرده و آن چنین است که میگوید: رسول خدا(ص)در دامان عبد المطلب زندگی میکرد تا چون حدود صد ودو سال از عمر عبد المطلب گذشت (3) و رسول خدا(ص)هشتساله شدهبود.عبد المطلب پسرانش را جمع کرد و بدانها گفت:محمد یتیم است.اورا سرپرستی کنید و نیازمند است او را بینیاز کنید و وصیت و سفارش مرادرباره او حفظ کنید! ابو لهب گفت:من اینکار را خواهم کرد؟ عبد المطلب بدو گفت:شرت را از او باز دار! عباس اظهار داشت:من این کار را به عهده خواهم گرفت؟ عبد المطلب-تو مرد خشمناکی هستی میترسم او را آزار دهی! ابو طالب-من این دستور را اجرا میکنم و کفالت او را به عهده میگیرم؟ عبد المطلب-آری تو سرپرستی او را بعهده گیر! و سپس بدنبال این سخن رو به محمد(ص)کرده و گفت: «یا محمد اطع له» ای محمد از وی اطاعت کن! محمد(ص)گفت:«یا ابه لا تحزن فان لی ربا لا یضیعنی»! -پدر جان غمگین مباش مرا پروردگاری است که تباهم نخواهد کرد(و بهحال خود وا نخواهد گذارد)و از آن پس ابو طالب او را در کنار خود گرفتو از وی حمایت کرد (4) ... و بهر صورت عموم سیره نویسان و اهل تاریخ اشعاری نیز ازعبد المطلب در این باره نقل کردهاند که ابو طالب را مخاطبساخته و بدو میگوید: اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد فارقه و هو ضجیع المهد فکنت کالام له فی الوجد تدنیه من احشائها و الکبد فانت من ارجی بنی عندی لدفع ضیم او لشد عقد در این اشعار عبد المطلب فرزندش ابو طالب را-که طبق ایناشعار نامش عبد مناف بوده-مخاطب ساخته و او را به حمایت و سرپرستی رسول خدا(ص)توصیه مینماید. درباره نام ابو طالب اکنون که سخن بدین جا رسید این چند جمله را نیز دربارهنام ابو طالب بشنوید: مسعودی در مروج الذهب-پس از نقل وصیت عبد المطلببدانگونه که گفته شد میگوید البته در باره نام ابو طالباختلاف شده،که برخی آنرا عبد مناف دانسته و برخی هم عقیدهدارند که کنیه او همان نام او است و سپس داستانی ازامیر المؤمنین(ع)در این باره ذکر کرده و شعر زیر را هم ازعبد المطلب نقل میکند که در مورد وصیت درباره رسول خدا(ص) در شعر دیگری(غیر از آنچه در بالا ذکر شد)گوید: اوصیت من کنیته بطالب بابن الذی قد غاب لیس آئب ولی مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب این شعر را نیز اینگونهروایت کرده: وصیت من کنیته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب بابن الحبیب اکرم الاقارب بابن الذی قد غاب غیر آیب (5) که ابو طالب نیز-طبق آنچه از اوصاف رسول خدا(ص)ازراهبها شنیده بود-در پاسخش گفت: لا توصنی بلازم و واجب انی سمعت اعجب العجائب من کل حبر عالم و کاتب بان بحمد الله قول الراهب این محدث بزرگوار پس از نقل این ابیات از کتاب شرفالمصطفی از ابو سعید واعظ روایت کرده که چون هنگام مرگعبد المطلب فرا رسید پسرش ابو طالب را طلبید و بدو گفت: ای پسر تو بخوبی شدت علاقه و محبت مرا نسبتبه محمددانستهای،اکنون بنگر تا چگونه وصیت مرا درباره او عملخواهی کرد. ابو طالب در پاسخ گفت: یا ابه لا توصنی بمحمد فانه ابنی و ابن اخی. -پدر جان مرا به محمد سفارش نکن که او پسر من و برادر زاده من است؟ و بدنبال این روایت گوید: چون عبد المطلب از دنیا رفت ابو طالب آنحضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراک و پوشاک مقدم میداشت. (6) و ابن حجر عسقلانی در کتاب«الاصابه»در این باره گفتهاست: ابو طالب بن عبد المطلب که به کنیهاش مشهور گردیده،نامش بنابر مشهورعبد مناف است و برخی هم نام او را«عمران»گفتهاند،و حاکم گفته: بیشتر گذشتگان بر این عقیده بودهاند که نام او همان کنیه او است. (7) پینوشتها 1-اسد الغابة ج 1 ص 15. 2-سیره ابن هشام ج 1 ص 179.تاریخ طبری ج 2 ص 32،تاریخ یعقوبی ج 2 ص 8،مروجالذهب ج 1 ص 313.طبقات ابن سعد ج 1 ص 118... 3-پیش از این گفته شد که در مدت عمر عبد المطلب در هنگام مرگ اختلاف است واین یکی از آن اقوال است. 4-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 35. 5-منظور از جمله«الذی قد غاب غیر آیب»در هر دو مورد ظاهرا«عبد الله»پدر رسولخدا(ص)است که به یثرب رفت و باز نگشت. 6-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36. 7-الاصابه ج 1 ص 115. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 231 رسولی محلاتی
بعد از مرگ مادر رسول خدا(ص)در کنار جدش عبد المطلب وتحتسرپرستی و کفالت او قرار گرفت. ابن اسحاق گفته است: رسم چنان بود که برای عبد المطلب در کنار خانه کعبه فرش مخصوصیمیگستراندند و پسران وی در اطراف آن مینشستند تا عبد المطلب بیاید،وبخاطر گرامی داشت و احترام وی کسی روی آن فرش نمینشست. گاه میشد که رسول خدا(ص)-که در آنوقت پسرکی کوچک بودمیآمد و روی آن فرش مینشست،عموهایش که چنان میدیدند او رامیگرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولی عبد المطلب که آن منظره رامشاهده میکرد بدانها میگفت: «دعوا ابنی فو الله ان له لشائا» -فرزندم را واگذارید که بخدا سوگند او را مقامی بزرگ است... و سپس او را در کنار خود روی آن فرش مخصوص مینشانید و دستبرپشت او میکشید و از حرکات و رفتار او خرسند میشد (1) و ابن سعد در طبقات روایت کرده که پس از فوت آمنه،عبد المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بیش از فرزندانخود نسبتبه او محبت و مهر میورزید و او را بخود نزدیکمیکرد و در وقت تنهائی و خواب به نزد او میرفت و از اومراقبت میکرد... و نیز روایت کرده که مردمی از قبیله«بنی مدلج»بهعبد المطلب گفتند:از این فرزند محافظت کن که ما جای پائیرا شبیهتر از جای پای او با جای پائی که در مقام«ابراهیم(ع)»است ندیدهایم،و عبد المطلب با شنیدن این سخن به ابو طالبگفت:بشنو که اینان چه میگویند و ابو طالب نیز پس از شنیدناین گفتار از آن حضرت محافظت میکرد. و عبد المطلب به ام ایمن که از رسول خدا(ص)نگهداریمیکرد و دایگی و پرستاری او را بعهده داشت میگفت:از اینفرزند من محافظت کن که اهل کتاب او را پیغمبر این امتمیپندارند. و عبد المطلب چنان بود که غذائی نمیخورد جز آنکهمیگفت:پسرم را نزد من آرید،و او را نزد وی میبردند. (2) و در کتاب اکمال الدین صدوق(ره)بسندش از ابن عباسروایت کرده که گوید: در سایه خانه کعبه برای عبد المطلب فرشی میگستراندند که احدی بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمیکرد و فرزندان عبد المطلب میآمدند واطراف آن فرش مینشستند تا عبد المطلب بیاید.و گاه میشد که رسولخدا(ص)-در حالیکه پسر کوچکی بود-میآمد و بر آن فرش مینشست واین جریان بر عموهای آن حضرت(که همان فرزندان عبد المطلب)بودندگران میآمد و به همین جهت او را میگرفتند تا از آن جایگاه و فرشمخصوص دور سازند و عبد المطلب که آن وضع را مشاهده میکردمیگفت: پسرم را واگذارید که او را مقامی بس بزرگ خواهد بود،و من روزی رامیبینم که او بر شما سیادت و آقائی خواهد کرد،و من در چهره اومیبینم که روزی بر مردم سیادت میکند... اینرا میگفت و سپس او را برداشته و کنار خود مینشانید و دستبر پشتاو میکشید و او را میبوسید و میگفت:من از این فرزند پاکتر وخوشبوتر ندیدهام...آنگاه متوجه ابو طالب-که با عبد الله از یک مادربودند-میشد و میگفت:ای ابو طالب براستی که برای این پسر مقام بزرگی است او را نگهداری کن و از وی دستباز مدار که او تنها است وبرای او همانند مادری مهربان باش که صدمهای به او نرسد... سپس او را بر دوش خود سوار میکرد و هفتبار اطراف خانه طوافمیداد و نظیر این روایتبطور اختصار در کتابهائی نظیر مناقب ابنشهر آشوب و اصول کافی کلینی(ره)و جاهای دیگر نقل شده. (3) و در همین روایت اکمال الدین آمده که چون هنگام مرگعبد المطلب فرا رسید بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون ویدر بالین او حاضر شد در حالی که عبد المطلب در حال احتضاربود و میگریست و محمد(ص)روی سینه او قرار داشتبسویابو طالب متوجه شده و میگفت: «یا ابا طالب انظر ان تکون حافظا لهذا الوحید الذی لم یشمرائحة ابیه.و لم یذق شفقة امه.انظر یا ابا طالب ان یکون منجسدک بمنزلة کبدک...» ای ابا طالب بنگر تا نگهدار این فرزندی که تک و تنها است و بوی پدر رااستشمام نکرده و مهر مادر را نچشیده استباشی بنگر تا همانند جگر خوداو را عزیز داری... «یا ابا طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انی کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصرهبلسانک و یدک و ما لک فانه و الله سیسودکم...» ای ابو طالب اگر روزگار او را درک کردی بدان که من نسبتبه وضع اواز همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستی از او پیروی کن و با دست وزبان و مال و دارائی خود،او را یاری نما که بخدا سوگند وی بر شماسیادت خواهد نمود...» (4) وفات عبد المطلب بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ،رسول خدا(ص) هشتساله بود که عبد المطلب در حالی که بگفته ابن اثیر دراسد الغابة بینائی خود را از دست داده بود (5) از دنیا رفت و در بارهاینکه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلافزیادی در تاریخ دیده میشود که برخی عمر او را در هنگام وفاتهشتاد و دو سال و برخی یکصد و چهل سال ذکر کردهاند (6) ،که تفاوت آنها حدود شصتسال میشود،که البته اینگونهاختلافات در تاریخ گذشتگان تازگی ندارد،و در تاریخ وروایات نمونههای فراوانی دارد. و گفتهاند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنایت کرد که پسران عبارت بودند از:حارث،ابو طالب،حمزه،زبیر، عبد الله،عیذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.که البتهدر برخی از اینها اختلاف نیز هست و یعقوبی در تاریخ خود«عیذاق»و«حجل»را یکی دانسته و دهمی را«قثم»دانستهاست. (7) چنانچه برخی مقوم و حجل را یکی دانستهاند. (8) و شیخ صدوق(ره)بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذکر کرده ومانند برخی دیگر فرزندی بنام«ضرار»نیز برای عبد المطلب ذکرکرده است. (9) دختران او عبارتند از:عاتکة،امیمة،ام حکیم،برة،اروی،صفیة(مادر زبیر بن عوام) پینوشتها: 1-سیره ابن هشام ج 1 ص 168. 2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118. 3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول کافی ج 1 ص 448. 4-اکمال الدین(ط جدید)ج 1 ص 171-172. 5-اسد الغابة ج 1 ص 15. 6-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص 162-تاریخ یعقوبی ج 2 ص 8. 7-تاریخ یعقوبی ج 1 ص 7. 8 و 9-خصال ج 1 ص 150. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 217 رسولی محلاتی
پیش از این گفته شد که هاشم بن عبد مناف زنی از قبیلهبنی النجار مدینه را به همسری گرفت که جد رسولخدا(ص) یعنیعبد المطلب از آن زن متولد شد،و از این رو پیامبر خدا با قبیلهبنی النجار مدینه قرابت نسبی داشت و دائیهای پدری و فامیلهایدیگر ایشان در مدینه بسر میبردند،و پس از آنکه حلیمهآنحضرت را به مکه آورد و به مادرش آمنه سپرد، آمنه فرزند عزیزخود را برداشته و برای زیارت قبر شوهرش عبد الله و دیدار خویشان وی به مدینه آورد.و در این سفر«ام ایمن»را نیز همراهخود بمدینه برد،و در مراجعت از همین سفر بود که آمنه درهنگامی که حدود سی سال از عمرش گذشته بود-چنانچهگفتهاند (1) -در جائی بنام«ابواء» (2) از دنیا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن کردند. ابن سعد در کتاب«طبقات»خود روایت کرده که آمنه وام ایمن با دو شتر که همراه داشتند آنحضرت را به مدینه بردند ومدت یکماه در مدینه نزد خویشان خود ماندند و از خود آنحضرتنقل میکند که رسول خدا بعدها که بمدینه هجرت کرد. خانهای را که در آن ورود و منزل کرده بودند و قبر پدرش عبد اللهدر آن خانه بود نشان میداد و خاطراتی از روزهای توقف درمدینه را بازگو میکرد. (3) و بدنبال آن نقل کرده که ام ایمن میگفت:مردمی ازیهودیان میآمدند و به آنحضرت نگریسته و من شنیدم که یکی ازآنها میگفت:این پیامبر این امت است و هجرتگاه او همین شهر خواهد بود،و من این سخن را بخاطر سپردم. وی گوید:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوی مکه حرکت کرد و چون به«ابواء»رسیدند آمنه در همانجاوفات یافت و قبر او در همانجا است. سپس ام ایمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شتری کههمراه داشتند به مکه آورد،و ام ایمن در زمان حیات آمنه و پساز وفات او نیز از رسولخدا(ص)نگهداری میکرد. ابن سعد دنباله داستان را اینگونه ادامه داده که رسولخدا(ص)در سفر حدیبیه به«ابواء»عبور کرد و به زیارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در کنار قبر او گریست ومسلمانان نیز گریستند،و چون از آنحضرت در این باره پرسیدندفرمود: مهر و محبت او بیادم آمد و گریستم! (4) نگارنده گوید:در اینجا تذکر دو مطلب لازم است: 1-این قسمت از حدیث پاسخ خوبی برای سخن دیگری نیزکه مورد بحث واقع شده میباشد،و آن سخن این است که برخیگفتهاند:گریه برای مردگان و همچنین زیارت قبور مردگانجایز نیست و در چند جا نیز نقل شده که عمر بن خطاب از گریه کردن برای مردگان نهی میکرده و حتی دستور میداد زنانی راکه برای مردگان خود گریه میکنند با تازیانه بزنند (5) ،و از رسولخدا(ص)روایت کردهاند که فرمود: «ان المیتیعذب ببکاء الحی» (6) یعنی براستی که مرده بواسطه گریه زندگان شکنجه میبیند...! زیرا گذشته از اینکه عایشه در روایات بسیاری که دانشمنداناهل سنت از وی نقل کردهاند این حدیث را که از عمر و پسرشعبد الله بن عمر نقل شده بود تکذیب کرده و گفته است:آن دونفر خطا کرده و اشتباه شنیدهاند. (7) و مرحوم علامه امینی(قدسسره)روایات زیادی در این باره از کتابهای معتبر اهل سنت نقلکرده (8) ،همانگونه که شنیدید با عمل خود رسولخدا(ص)دراینجا و در جاهای بسیار دیگری که خود بر مردگان میگریستو یا به دیگران دستور گریه بر مردگان را میداد،منافات دارد،که ان شاء الله در جای خود ذکر خواهیم کرد،و در اینجا همینتذکر مختصر کافی است. 2-همانگونه که در این روایات خواندید و آنچه پیش از ایننیز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور میان اهل تاریخ ومحدثین نیز همین است که عبد الله در مدینه از دنیا رفت و درهمانجا او را دفن کرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نیز در«ابواء»از دنیا رفت و همانجا او را دفن کردند،ولی در برخی روایات و کتابهای شیعه و اهل سنت آمده که قبرعبد الله و آمنه هر دو در مکه است و در برخی از آنها است کهتنها قبر آمنه در مکه است. (10) و مجلسی(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حدیث از کتابهای شیعه که ظهور در همین مطلب داردکه قبر آندو در شعب (11) مکه یا-قبرستان مکه-است و رسول خدادر این دو جا آمده و با آنها گفتگو کرده،گفته است: این اخبار با آنچه مشهور است که پدر و مادر آنحضرت در غیر مکه از دنیارفتهاند مخالف میباشد و جمع میان آنها ممکن استبدینگونه باشد که پس از فوت بدن آندو را به مکه منتقل کرده باشند-چنانچه برخی ازسیره نویسان گفتهاند-و ممکن است رسول خدا(ص)آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-یا روح و بدنشان با هم در مکه-حاضر شدهباشد. (12) نگارنده گوید:گذشته از اینکه مجلسی(ره)نام این برخی ازسیره نویسان را ذکر نکرده خیلی بعید بنظر میرسد که با توجهبفاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مکه و بخصوص باوسائل نقلیه آنزمان چنین انتقالی انجام شده باشد،و چنان نیازیهم در کار نبوده که احتیاج به صدور معجزهای در این باره باشدو الله اعلم. و بهر صورت این بحث را رها کرده و بدنبال بحثخود بازمیگردیم. و در بحار الانوار از کتاب«عدد»نقل شده که آمنه آنحضرترا در مدینه بخانه مردی از بنی عدی بن النجار برد و یک ماه درآنجا توقف کردند،و برای رسول خدا(ص)از آن توقف یک ماههخاطراتی بجای مانده که از آن جمله فرمود: در آن روزها مردی از یهود دیدم که بنزد من رفت و آمد میکرد و دقیقا مرا زیر نظر میگرفت تا اینکه روزی تنهائی مرا دیدار کرده پرسید: -ای پسر،نامت چیست؟ گفتم:احمددر این وقت مرد یهودی نگاهی به پشت من کرد و شنیدم که میگفت: این پسر پیامبر این امت است،و سپس به نزد دائیهای من رفت و جریان رابه آنها نیز گزارش داد،و آنها نیز به مادرم گفتند، و او بر حال من بیمناکشده و از مدینه خارج شدیم. و از ام ایمن روایت کرده که گفت:روزی دو مرد از یهودیان مدینه هنگامنیمه روز به نزد من آمده و گفتند: احمد را پیش ما بیاور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفریهودی دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روی بدن آنحضرت را بررسیکردند،سپس یکی از آنها بدیگری گفت: «هذا نبی هذه الامة و هذه دار هجرته و سیکون بهذه البلدةمن القتل و السبی امر عظیم». -این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرتگاه او است و در آینده دراین شهر از کشتار و اسارت،داستان بزرگی اتفاق میافتد (13) . و بهر صورت ام ایمن آنحضرت را به مکه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهداری کرد و تا پایان عمر رسول خدا(ص) درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنجیا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص)نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت. و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهای او را پیوسته یادآوریمیکرد،تا جائیکه بر طبق نقلی بدیدار او میرفت و میفرمود: «ام ایمن،امی بعد امی» (14) ام ایمن پس از مادرم،مادر من بود. و بر طبق روایت کتاب«عدد»که مجلسی(ره)از آن نقلکرده پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد ام ایمنرا آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با ویتشویق فرمود تا جائیکه بر طبق نقل کتاب«انساب بلاذری»دراین باره فرمود: من سره ان یتزوج امراة من اهل الجنة فلیتزوج امایمن» (16) کسی که دوست دارد با زنی از اهل بهشت ازدواج کند با ام ایمن ازدواجکند. و بدنبال همین گفتار رسول خدا(ص)بود که زید بن حارثه (17) با او ازدواج کرد،و اسامة بن زید که بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گردید و در چند مورد به ماموریتهائی از طرف رسولخدا(ص)مفتخر گردید،و فرمانده لشکر از سوی آنحضرت شدثمره و محصول همین ازدواج بود. پینوشتها: 1-سیرة المصطفی ص 47. 2-«ابواء»نام جائی است در چند میلی مدینه که از روستاهای مدینه بشمار میرفته وگویند فاصلهاش تا جحفة-از سمت مدینه-23 میل بوده. 3-الطبقات الکبری ج 1 ص 116. 4-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117. 5 و 6-الاصابه ج 3 ص 606 و کنز العمال ج 8 ص 118. 7-صحیح بخاری ابواب الجنائز صحیح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائی ج 4 ص 17. 8-الغدیر ج 6 ص 159-167 9-بلکه در تاریخ طبری از واقدی روایت کرده که گفته است در این باره میان اصحاب مااختلافی نیست(تاریخ طبری ج 2 ص 8). 10-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقی سیرة ابن هشام ج 1 ص 168.اسد الغابة ج 1 ص 15. 11-شعب به معنای دره است و مکه دارای درههائی بوده که در اینجا ذکر نشده کدام شعبو دره هم بوده تنها در پاورقی سیره«شعب ابی ذر»ذکر شده.و در اسد الغابة«ابی رب»آمده که بنظر میرسد تصحیف شده باشد. 12-بحار الانوار ج 15 ص 111. 13-بحار الانوار ج 15 ص 116. 14 و 15-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استیعاب 16-بحار الانوار ج 15 ص 116. 17-زید بن حارثه نیز کسی بود که از زمان ازدواج رسول خدا(ص)با خدیجه در خانهآنحضرت بود و چندین سال افتخار خدمتگزاری رسول خدا(ص)را داشت تا اینکه در جنگ موته بشهادت رسید به شرحی که ان شاء الله تعالی در جای خود مذکور خواهد گردید. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 209 رسولی محلاتی
جریان این گونه بود که چون حلیمه آن حضرت را به مکه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در میان کوچههای مکه او را گم کرد و هر چه این طرف و آن طرف جستجو کرد او را نیافت و سراسیمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جریان را بدو اطلاع داد. عبد المطلب از جا برخاست و به کنار خانه کعبه آمد و با تضرع و زاری پیدا شدن فرزندش محمد را از خدای تعالی خواستار شد و از جمله اشعاری که از وی در این باره نقل شده و کمال علاقه او را به فرزند و پیدا شدن او میرساند اشعار زیر است: یا رب رد راکبی محمدا رد الی و اتخذ عندی یدا انت الذی جعلته لی عضدا یا رب ان محمدا لم یوجدا فجمع قومی کلهم مبددا به دنبال آن قبایل قریش، خاندان بنی هاشم و بنی غالب را برای یافتن فرزند به یاری طلبید و غوغایی در مکه برپا شد، تا اینکه ورقة بن نوفل و مرد دیگری از قریش آنجناب را پیدا کرده و به نزد عبد المطلب آورده و گفتند: ما او را در بالای شهر مکه پیدا کردیم. (1) پینوشت: 1. داستان حلیمه و گمشدن رسول خدا(ص)را در مکه ملای رومی با تفصیل بیشتری به نظم درآورده و به مناسبتی آن را در مثنوی آورده است، و در کتاب بحار الانوار نیز شبیه به آنچه در مثنوی نقل شده از کازرونی روایتشده است. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 69 نویسنده: رسولی محلاتی
حلیمه سعدیه رسولخدا(ص)را پس ازگذشت پنجسال از توقف آن حضرت در میان قبیله،به مکه و نزدمادرش آمنه باز گرداند،و با اینکه اینکار بر خلاف میل و خواستقلبی او بود ولی روی قرار قبلی و وعدهای که به جدشعبد المطلب و مادرش آمنه داده بود آنحضرت را به مکه آورد وتحویل داد. و در تاریخ برای اینکار حلیمه که بر خلاف رضای قلبی اوبود جز آنچه گفته شد جهات دیگری نیز ذکر کردهاند:ماننداینکه: 1-ابن هشام در سیره و طبری در تاریخ خود از حلیمه روایتکردهاند که گوید: پس از ماجرای شق صدر شوهرم به من گفت:من ترس آنرا دارم که اینپسر دچار جن زدگی-یا جنون-شده باشد،او را به نزد خانوادهاشباز گردان. حلیمه گوید:من آنحضرت را برداشته و به نزد مادرش-آمنه-آوردم،و اوبه من گفت:چه شد با آن اصراری که برای نگهداری این فرزند داشتی اورا باز گرداندی؟ گفتم:فرزندم بزرگ شده و من وظیفه خود را نسبتبه او انجام دادهام واینک از پیش آمدها و حوادث ناگوار بر او بیمناکم، و روی همین جهتهمانگونه که شما مایل بودید او را به شما میسپارم. آمنه گفت:داستان این نیست راستبگوی! حلیمه گوید:و بدنبال این گفتار مرا رها نکرد تا بالاخره من اصل ماجرا رابرای او نقل کردم.آمنه گفت:آیا از شیطان بر او بیمناکی؟گفتم:آری،گفت:هرگز نگران نباش که بخدا سوگند شیطان را بر او راهی نیست وفرزند مرا داستانی است، میخواهی داستانش را برای تو باز گویم؟گفتم: آری... حلیمه گوید:سپس آمنه داستان دوران حاملگی و ولادت آنحضرت ومعجزاتی را که مشاهده کرده بود برای من باز گفت... -که ما قبل از ایندر داستان ولادت نقل کرده و تکرار نمیکنیم-و آنگاه گفت:فرزندم رابگذار و برو (1) 2-و نیز در همان سیره ابن هشام آمده که از جملهانگیزههای حلیمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنهآن بود که چند تن از نصارای حبشه رسول خدا(ص)را با حلیمه دیدند،و نگاههای دقیق و خیرهای به آنحضرت نموده و او رابررسی کردند،و آنگاه بدو گفتند: ما این پسرک را ربوده و به شهر و دیار خود خواهیم برد کهاو در آینده داستان مهمی دارد که ما دانستهایم و همین سبب شدتا حلیمه آنحضرت را پیوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره همناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2) و نظیر این روایت در کتابهای دیگر نیز با مختصر اختلافینقل شده است. پینوشتها: 1-سیره ابن هشام ج 1 ص 165.تاریخ طبری ج 1 ص 579. 2-سیره ابن هشام ج 1 ص 167. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 1 صفحه 207 رسولی محلاتی
کودک عبد المطلب مدت پنجسال در میان قبیله«بنی سعد»بسر برد،و رشد و نمو کافی نمود. در ضمن این مدت،دو یا سه بار،حلیمه او را پیش مادرش برد،و آخرین بار او را به مادرش تحویل داد. نخستین دفعه،هنگامی بود که دوران شیرخوارگی او پایان یافت و برای همین جهت او را به مکه برد و با اصرار دو مرتبه باز گرفت.علت اصرار«حلیمه»،برای باز گرفتن این بود که وجود این طفل باعثخیر و برکت او گردیده بود و شیوع بیماری«وبا»در مکه سبب شد که مادر وی نیز خواهش او را بپذیرد. دفعه دوم،موقعی بود که دستهای از روحانیون حبشه به حجاز آمده بودند،محمد«ص»را، در قبیله«بنی سعد»مشاهده کردند.دیدند علائمی را که در کتابهای آسمانی،برای پیامبری که پس از عیسی خواهد آمد،کاملا در این طفل موجود است.از این نظر تصمیم گرفتند او را به هر نحوی که ممکن استبربایند و با خود به حبشه ببرند و این افتخار نصیب آنان گردد. (1) این مطلب هیچ استبعادی ندارد.زیرا به تصریح قرآن علائم پیامبر در انجیل بیان شده بود.هیچ مانعی ندارد که دانشمندان وقت،از روی آن علائم دارنده آن را تشخیص داده باشند.قرآن کریم در این باره میفرماید: «و یادآور هنگامی که عیسای مریم به بنی اسرائیل گفت:من همانا رسول خدا به سوی شما هستم،و بر حقانیت کتاب تورات که مقابل من است،تصدیق میکنم و نیز شما را مژده میدهم که بعد از من،رسول بزرگواری که نامش(در انجیل من)احمد است،بیاید.چون آن رسول با آیات و معجزات به سوی خلق آمد،گفتند:این(معجزات و قرآن وی)سحری آشکار است». (2) در این مورد آیات دیگری نیز هست که آشکارا میرساند که علائم و نشانههای پیامبر اسلام«ص»در کتب آسمانی گذشته،صریحا بیان شده بود و امتهای پیشین از آن با خبر بودند. (3) پینوشتها: 1. «سیره ابن هشام»،ج 1/167. 2. و اذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدی من التوریة و مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جائهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین -سوره صف/6. 3. سوره اعراف/157. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 165
نویسنده: جعفر سبحانی
رسول خدا(ص)تا پایان عمر گاهی از آن زمان که در قبیله بنی اسد بود، یاد میکرد، و از حلیمه و فرزندانش قدردانی مینمود. و در بحار الانوار از کازرونی نقل کرده که حلیمه پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرده بود به مکه آمد و از خشکسالی و تلف شدن اموال و مواشی به آن حضرت شکایتبرد، رسول خدا با خدیجه در این باره گفتگو کرد و خدیجه چهل گوسفند و یک شتر به حلیمه داد و بدین ترتیب حلیمه با مالی بسیار به سوی قبیله خود بازگشت و سپس بار دیگر پس از ظهور اسلام و بعثت پیغمبر به مکه آمد و با شوهرش اسلام را اختیار کرده و مسلمان شدند. و ابن عبد البر و دیگران در کتاب استیعاب و غیره نقل کردهاند که حلیمه در جنگ حنین - در جعرانة - به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وی از جا برخاست و ردای خود را برای او پهن کرد و او را روی ردای خویش نشانید. (1) در داستان محاصره طائف - شیماء خواهر رضاعی آن حضرت - به دستسربازان اسلام اسیر گردید و چون خود را در اسارت ایشان دید بدانها گفت: من خواهر رضاعیرسید و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پیغمبر اکرم از وی نشانهای برای صدق گفتارش خواست و او نشانهای داد و چون حضرت او را شناخت ردای خویش را پهن کرد و او را روی آن نشانید و اشک در دیدگانش گردش کرد سپس بدو فرمود: اگر میخواهی تو را نزد قبیلهات باز گردانم و اگر مایل هستی در کمال احترام و محبوبیت نزد ما بمان. شیماء تمایل خود را به بازگشت نزد قبیله خویش اظهار کرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا(ص)نیز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و کنیز بدو عطا فرمود و او را نزد قبیلهاش بازگرداند. پینوشت: 1. برخی زنده بودن حلیمه را تا آن زمان بعید دانسته و گفتهاند: حلیمه قبل از جنگ حنین از دنیا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حلیمه شیماء میدانند، ولی گویا همین گفتار صحیح است و استبعاد نمیتواند جلوی تاریخ را اگر مدرک معتبری داشته باشد بگیرد. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 68 نویسنده: رسولی محلاتی
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|