تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     سرپرستی ابوطالب
 

 

ابوطالب با عبد الله-پدر رسول خدا(ص)-از طرف پدر و مادر برادر بود و از عموهای دیگرآنحضرت نسبت‏به آنحضرت مهربانتر و علاقه‏مندتر بود.

و شاید به همین سبب نیز بود که عبد المطلب چه در زمان‏سلامت و چه در هنگام بیماری و احتضار سفارش آنحضرت را به ابو طالب کرده و بالاخره هم کفالت آنحضرت را پس از مرگ‏خود به ابو طالب سپرد،چنانچه در چند صفحه پیش از این‏خواندید.

و در اسد الغابة چند قول در این باره نقل کرده مانند اینکه‏چون هنگام مرگ عبد المطلب فرا رسید پسرانش را جمع کرده وسفارش رسول خدا را به آنها کرد،و بدنبال آن زبیر و ابو طالب-دو تن از پسران عبد المطلب-درباره کفالت رسول خدا(ص)

قرعه زدند و قرعه به نام ابو طالب در آمد،و قول دیگر آن است که‏این انتخاب را خود عبد المطلب کرد و ابو طالب را برای کفالت‏آن حضرت انتخاب نمود چون ابو طالب در میان عموهای‏آنحضرت مهربانتر از دیگران نسبت‏به او بود،و قول سوم آن‏است که عبد المطلب در این باره مستقیما به ابو طالب وصیت کردو محمد(ص)را تحت کفالت او قرار داد،و قول چهارم آن است‏که نخست زبیر از آن حضرت کفالت کرد و چون زبیر از دنیارفت کفالت آنحضرت را ابو طالب بعهده گرفت (1) که البته خودابن اثیر این قول آخر را از نظر تاریخی غلط دانسته و رد می‏کند.

ولی در کتابهای تاریخی و سیره‏های دیگری که نوشته شده از این اقوال اثری نیست و همگی نوشته و روایت کرده‏اند که:

عبد المطلب هنگام مرگ ابو طالب را کفیل رسولخدا(ص)قرارداده و به او در این باره وصیت کرد مانند سیره ابن هشام و تاریخ‏طبری و تاریخ یعقوبی و مروج الذهب و طبقات ابن سعد (2) ...

و در مناقب ابن شهر آشوب از کتاب اوزاعی داستان رابگونه‏ای دیگر نقل کرده و آن چنین است که می‏گوید:

رسول خدا(ص)در دامان عبد المطلب زندگی می‏کرد تا چون حدود صد ودو سال از عمر عبد المطلب گذشت (3) و رسول خدا(ص)هشت‏ساله شده‏بود.عبد المطلب پسرانش را جمع کرد و بدانها گفت:محمد یتیم است.اورا سرپرستی کنید و نیازمند است او را بی‏نیاز کنید و وصیت و سفارش مرادرباره او حفظ کنید!

ابو لهب گفت:من اینکار را خواهم کرد؟

عبد المطلب بدو گفت:شرت را از او باز دار!

عباس اظهار داشت:من این کار را به عهده خواهم گرفت؟

عبد المطلب-تو مرد خشمناکی هستی می‏ترسم او را آزار دهی!

ابو طالب-من این دستور را اجرا می‏کنم و کفالت او را به عهده می‏گیرم؟

عبد المطلب-آری تو سرپرستی او را بعهده گیر!

و سپس بدنبال این سخن رو به محمد(ص)کرده و گفت:

«یا محمد اطع له‏»

ای محمد از وی اطاعت کن!

محمد(ص)گفت:«یا ابه لا تحزن فان لی ربا لا یضیعنی‏»!

-پدر جان غمگین مباش مرا پروردگاری است که تباهم نخواهد کرد(و به‏حال خود وا نخواهد گذارد)و از آن پس ابو طالب او را در کنار خود گرفت‏و از وی حمایت کرد (4) ...

و بهر صورت عموم سیره نویسان و اهل تاریخ اشعاری نیز ازعبد المطلب در این باره نقل کرده‏اند که ابو طالب را مخاطب‏ساخته و بدو می‏گوید:

اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد فارقه و هو ضجیع المهد فکنت کالام له فی الوجد تدنیه من احشائها و الکبد فانت من ارجی بنی عندی لدفع ضیم او لشد عقد

در این اشعار عبد المطلب فرزندش ابو طالب را-که طبق این‏اشعار نامش عبد مناف بوده-مخاطب ساخته و او را به حمایت و سرپرستی رسول خدا(ص)توصیه می‏نماید.

درباره نام ابو طالب

اکنون که سخن بدین جا رسید این چند جمله را نیز درباره‏نام ابو طالب بشنوید:

مسعودی در مروج الذهب-پس از نقل وصیت عبد المطلب‏بدانگونه که گفته شد می‏گوید البته در باره نام ابو طالب‏اختلاف شده،که برخی آنرا عبد مناف دانسته و برخی هم عقیده‏دارند که کنیه او همان نام او است و سپس داستانی ازامیر المؤمنین(ع)در این باره ذکر کرده و شعر زیر را هم ازعبد المطلب نقل می‏کند که در مورد وصیت درباره رسول خدا(ص)

در شعر دیگری(غیر از آنچه در بالا ذکر شد)گوید:

اوصیت من کنیته بطالب بابن الذی قد غاب لیس آئب

ولی مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب این شعر را نیز اینگونه‏روایت کرده:

وصیت من کنیته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب بابن الحبیب اکرم الاقارب بابن الذی قد غاب غیر آیب (5)

که ابو طالب نیز-طبق آنچه از اوصاف رسول خدا(ص)ازراهبها شنیده بود-در پاسخش گفت:

لا توصنی بلازم و واجب انی سمعت اعجب العجائب من کل حبر عالم و کاتب بان بحمد الله قول الراهب

این محدث بزرگوار پس از نقل این ابیات از کتاب شرف‏المصطفی از ابو سعید واعظ روایت کرده که چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسید پسرش ابو طالب را طلبید و بدو گفت:

ای پسر تو بخوبی شدت علاقه و محبت مرا نسبت‏به محمددانسته‏ای،اکنون بنگر تا چگونه وصیت مرا درباره او عمل‏خواهی کرد.

ابو طالب در پاسخ گفت:

یا ابه لا توصنی بمحمد فانه ابنی و ابن اخی.

-پدر جان مرا به محمد سفارش نکن که او پسر من و برادر زاده من است؟

و بدنبال این روایت گوید:

چون عبد المطلب از دنیا رفت ابو طالب آنحضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراک و پوشاک مقدم می‏داشت. (6)

و ابن حجر عسقلانی در کتاب‏«الاصابه‏»در این باره گفته‏است:

ابو طالب بن عبد المطلب که به کنیه‏اش مشهور گردیده،نامش بنابر مشهورعبد مناف است و برخی هم نام او را«عمران‏»گفته‏اند،و حاکم گفته:

بیشتر گذشتگان بر این عقیده بوده‏اند که نام او همان کنیه او است. (7)

پی‏نوشتها

1-اسد الغابة ج 1 ص 15.

2-سیره ابن هشام ج 1 ص 179.تاریخ طبری ج 2 ص 32،تاریخ یعقوبی ج 2 ص 8،مروج‏الذهب ج 1 ص 313.طبقات ابن سعد ج 1 ص 118...

3-پیش از این گفته شد که در مدت عمر عبد المطلب در هنگام مرگ اختلاف است واین یکی از آن اقوال است.

4-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 35.

5-منظور از جمله‏«الذی قد غاب غیر آیب‏»در هر دو مورد ظاهرا«عبد الله‏»پدر رسول‏خدا(ص)است که به یثرب رفت و باز نگشت.

6-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.

7-الاصابه ج 1 ص 115.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 231

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     سرپرستی عبدالمطلب
 

 

بعد از مرگ مادر رسول خدا(ص)در کنار جدش عبد المطلب وتحت‏سرپرستی و کفالت او قرار گرفت.

ابن اسحاق گفته است:

رسم چنان بود که برای عبد المطلب در کنار خانه کعبه فرش مخصوصی‏می‏گستراندند و پسران وی در اطراف آن می‏نشستند تا عبد المطلب بیاید،وبخاطر گرامی داشت و احترام وی کسی روی آن فرش نمی‏نشست.

گاه می‏شد که رسول خدا(ص)-که در آنوقت پسرکی کوچک بودمی‏آمد و روی آن فرش می‏نشست،عموهایش که چنان می‏دیدند او رامی‏گرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولی عبد المطلب که آن منظره رامشاهده می‏کرد بدانها می‏گفت:

«دعوا ابنی فو الله ان له لشائا»

-فرزندم را واگذارید که بخدا سوگند او را مقامی بزرگ است...

و سپس او را در کنار خود روی آن فرش مخصوص می‏نشانید و دست‏برپشت او می‏کشید و از حرکات و رفتار او خرسند می‏شد (1) و ابن سعد در طبقات روایت کرده که پس از فوت آمنه،عبد المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بیش از فرزندان‏خود نسبت‏به او محبت و مهر می‏ورزید و او را بخود نزدیک‏می‏کرد و در وقت تنهائی و خواب به نزد او می‏رفت و از اومراقبت می‏کرد...

و نیز روایت کرده که مردمی از قبیله‏«بنی مدلج‏»به‏عبد المطلب گفتند:از این فرزند محافظت کن که ما جای پائی‏را شبیه‏تر از جای پای او با جای پائی که در مقام‏«ابراهیم(ع)»است ندیده‏ایم،و عبد المطلب با شنیدن این سخن به ابو طالب‏گفت:بشنو که اینان چه می‏گویند و ابو طالب نیز پس از شنیدن‏این گفتار از آن حضرت محافظت می‏کرد.

و عبد المطلب به ام ایمن که از رسول خدا(ص)نگهداری‏می‏کرد و دایگی و پرستاری او را بعهده داشت می‏گفت:از این‏فرزند من محافظت کن که اهل کتاب او را پیغمبر این امت‏می‏پندارند.

و عبد المطلب چنان بود که غذائی نمی‏خورد جز آنکه‏می‏گفت:پسرم را نزد من آرید،و او را نزد وی می‏بردند. (2)

و در کتاب اکمال الدین صدوق(ره)بسندش از ابن عباس‏روایت کرده که گوید:

در سایه خانه کعبه برای عبد المطلب فرشی می‏گستراندند که احدی بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمی‏کرد و فرزندان عبد المطلب می‏آمدند واطراف آن فرش می‏نشستند تا عبد المطلب بیاید.و گاه می‏شد که رسول‏خدا(ص)-در حالیکه پسر کوچکی بود-می‏آمد و بر آن فرش می‏نشست واین جریان بر عموهای آن حضرت(که همان فرزندان عبد المطلب)بودندگران می‏آمد و به همین جهت او را می‏گرفتند تا از آن جایگاه و فرش‏مخصوص دور سازند و عبد المطلب که آن وضع را مشاهده می‏کردمی‏گفت:

پسرم را واگذارید که او را مقامی بس بزرگ خواهد بود،و من روزی رامی‏بینم که او بر شما سیادت و آقائی خواهد کرد،و من در چهره اومی‏بینم که روزی بر مردم سیادت می‏کند...

اینرا می‏گفت و سپس او را برداشته و کنار خود می‏نشانید و دست‏بر پشت‏او می‏کشید و او را می‏بوسید و می‏گفت:من از این فرزند پاک‏تر وخوش‏بوتر ندیده‏ام...آنگاه متوجه ابو طالب-که با عبد الله از یک مادربودند-می‏شد و می‏گفت:ای ابو طالب براستی که برای این پسر مقام بزرگی است او را نگهداری کن و از وی دست‏باز مدار که او تنها است وبرای او همانند مادری مهربان باش که صدمه‏ای به او نرسد...

سپس او را بر دوش خود سوار می‏کرد و هفت‏بار اطراف خانه طواف‏می‏داد و نظیر این روایت‏بطور اختصار در کتابهائی نظیر مناقب ابن‏شهر آشوب و اصول کافی کلینی(ره)و جاهای دیگر نقل شده. (3)

و در همین روایت اکمال الدین آمده که چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسید بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون وی‏در بالین او حاضر شد در حالی که عبد المطلب در حال احتضاربود و می‏گریست و محمد(ص)روی سینه او قرار داشت‏بسوی‏ابو طالب متوجه شده و می‏گفت:

«یا ابا طالب انظر ان تکون حافظا لهذا الوحید الذی لم یشم‏رائحة ابیه.و لم یذق شفقة امه.انظر یا ابا طالب ان یکون من‏جسدک بمنزلة کبدک...»

ای ابا طالب بنگر تا نگهدار این فرزندی که تک و تنها است و بوی پدر رااستشمام نکرده و مهر مادر را نچشیده است‏باشی بنگر تا همانند جگر خوداو را عزیز داری...

«یا ابا طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انی کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره‏بلسانک و یدک و ما لک فانه و الله سیسودکم...»

ای ابو طالب اگر روزگار او را درک کردی بدان که من نسبت‏به وضع اواز همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستی از او پیروی کن و با دست وزبان و مال و دارائی خود،او را یاری نما که بخدا سوگند وی بر شماسیادت خواهد نمود...» (4)

وفات عبد المطلب

بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ،رسول خدا(ص)

هشت‏ساله بود که عبد المطلب در حالی که بگفته ابن اثیر دراسد الغابة بینائی خود را از دست داده بود (5) از دنیا رفت و در باره‏اینکه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلاف‏زیادی در تاریخ دیده می‏شود که برخی عمر او را در هنگام وفات‏هشتاد و دو سال و برخی یکصد و چهل سال ذکر کرده‏اند (6) ،که تفاوت آنها حدود شصت‏سال می‏شود،که البته اینگونه‏اختلافات در تاریخ گذشتگان تازگی ندارد،و در تاریخ وروایات نمونه‏های فراوانی دارد.

و گفته‏اند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنایت کرد که پسران عبارت بودند از:حارث،ابو طالب،حمزه،زبیر، عبد الله،عیذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.که البته‏در برخی از اینها اختلاف نیز هست و یعقوبی در تاریخ خود«عیذاق‏»و«حجل‏»را یکی دانسته و دهمی را«قثم‏»دانسته‏است. (7) چنانچه برخی مقوم و حجل را یکی دانسته‏اند. (8) و شیخ صدوق(ره)بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذکر کرده ومانند برخی دیگر فرزندی بنام‏«ضرار»نیز برای عبد المطلب ذکرکرده است. (9)

دختران او عبارتند از:عاتکة،امیمة،ام حکیم،برة،اروی،صفیة(مادر زبیر بن عوام)

پی‏نوشتها:

1-سیره ابن هشام ج 1 ص 168.

2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.

3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول کافی ج 1 ص 448.

4-اکمال الدین(ط جدید)ج 1 ص 171-172.

5-اسد الغابة ج 1 ص 15.

6-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص 162-تاریخ یعقوبی ج 2 ص 8.

7-تاریخ یعقوبی ج 1 ص 7.

8 و 9-خصال ج 1 ص 150.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 217

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     درگذشت مادر
 

 

پیش از این گفته شد که هاشم بن عبد مناف زنی از قبیله‏بنی النجار مدینه را به همسری گرفت که جد رسولخدا(ص) یعنی‏عبد المطلب از آن زن متولد شد،و از این رو پیامبر خدا با قبیله‏بنی النجار مدینه قرابت نسبی داشت و دائیهای پدری و فامیلهای‏دیگر ایشان در مدینه بسر می‏بردند،و پس از آنکه حلیمه‏آنحضرت را به مکه آورد و به مادرش آمنه سپرد، آمنه فرزند عزیزخود را برداشته و برای زیارت قبر شوهرش عبد الله و دیدار خویشان وی به مدینه آورد.و در این سفر«ام ایمن‏»را نیز همراه‏خود بمدینه برد،و در مراجعت از همین سفر بود که آمنه درهنگامی که حدود سی سال از عمرش گذشته بود-چنانچه‏گفته‏اند (1) -در جائی بنام‏«ابواء» (2) از دنیا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن کردند.

ابن سعد در کتاب‏«طبقات‏»خود روایت کرده که آمنه وام ایمن با دو شتر که همراه داشتند آنحضرت را به مدینه بردند ومدت یکماه در مدینه نزد خویشان خود ماندند و از خود آنحضرت‏نقل می‏کند که رسول خدا بعدها که بمدینه هجرت کرد.

خانه‏ای را که در آن ورود و منزل کرده بودند و قبر پدرش عبد الله‏در آن خانه بود نشان می‏داد و خاطراتی از روزهای توقف درمدینه را بازگو می‏کرد. (3)

و بدنبال آن نقل کرده که ام ایمن می‏گفت:مردمی ازیهودیان می‏آمدند و به آنحضرت نگریسته و من شنیدم که یکی ازآنها می‏گفت:این پیامبر این امت است و هجرتگاه او همین شهر خواهد بود،و من این سخن را بخاطر سپردم.

وی گوید:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوی مکه حرکت کرد و چون به‏«ابواء»رسیدند آمنه در همانجاوفات یافت و قبر او در همانجا است.

سپس ام ایمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شتری که‏همراه داشتند به مکه آورد،و ام ایمن در زمان حیات آمنه و پس‏از وفات او نیز از رسولخدا(ص)نگهداری می‏کرد.

ابن سعد دنباله داستان را اینگونه ادامه داده که رسول‏خدا(ص)در سفر حدیبیه به‏«ابواء»عبور کرد و به زیارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در کنار قبر او گریست ومسلمانان نیز گریستند،و چون از آنحضرت در این باره پرسیدندفرمود: مهر و محبت او بیادم آمد و گریستم! (4)

نگارنده گوید:در اینجا تذکر دو مطلب لازم است:

1-این قسمت از حدیث پاسخ خوبی برای سخن دیگری نیزکه مورد بحث واقع شده می‏باشد،و آن سخن این است که برخی‏گفته‏اند:گریه برای مردگان و همچنین زیارت قبور مردگان‏جایز نیست و در چند جا نیز نقل شده که عمر بن خطاب از گریه کردن برای مردگان نهی می‏کرده و حتی دستور می‏داد زنانی راکه برای مردگان خود گریه می‏کنند با تازیانه بزنند (5) ،و از رسول‏خدا(ص)روایت کرده‏اند که فرمود:

«ان المیت‏یعذب ببکاء الحی‏» (6)

یعنی براستی که مرده بواسطه گریه زندگان شکنجه می‏بیند...!

زیرا گذشته از اینکه عایشه در روایات بسیاری که دانشمندان‏اهل سنت از وی نقل کرده‏اند این حدیث را که از عمر و پسرش‏عبد الله بن عمر نقل شده بود تکذیب کرده و گفته است:آن دونفر خطا کرده و اشتباه شنیده‏اند. (7) و مرحوم علامه امینی(قدس‏سره)روایات زیادی در این باره از کتابهای معتبر اهل سنت نقل‏کرده (8) ،همانگونه که شنیدید با عمل خود رسولخدا(ص)دراینجا و در جاهای بسیار دیگری که خود بر مردگان می‏گریست‏و یا به دیگران دستور گریه بر مردگان را می‏داد،منافات دارد،که ان شاء الله در جای خود ذکر خواهیم کرد،و در اینجا همین‏تذکر مختصر کافی است.

2-همانگونه که در این روایات خواندید و آنچه پیش از این‏نیز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور میان اهل تاریخ ومحدثین نیز همین است که عبد الله در مدینه از دنیا رفت و درهمانجا او را دفن کرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نیز در«ابواء»از دنیا رفت و همانجا او را دفن کردند،ولی در برخی روایات و کتابهای شیعه و اهل سنت آمده که قبرعبد الله و آمنه هر دو در مکه است و در برخی از آنها است که‏تنها قبر آمنه در مکه است. (10) و مجلسی(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حدیث از کتابهای شیعه که ظهور در همین مطلب داردکه قبر آندو در شعب (11) مکه یا-قبرستان مکه-است و رسول خدادر این دو جا آمده و با آنها گفتگو کرده،گفته است:

این اخبار با آنچه مشهور است که پدر و مادر آنحضرت در غیر مکه از دنیارفته‏اند مخالف می‏باشد و جمع میان آنها ممکن است‏بدینگونه باشد که پس از فوت بدن آندو را به مکه منتقل کرده باشند-چنانچه برخی ازسیره نویسان گفته‏اند-و ممکن است رسول خدا(ص)آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-یا روح و بدنشان با هم در مکه-حاضر شده‏باشد. (12)

نگارنده گوید:گذشته از اینکه مجلسی(ره)نام این برخی ازسیره نویسان را ذکر نکرده خیلی بعید بنظر می‏رسد که با توجه‏بفاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مکه و بخصوص باوسائل نقلیه آنزمان چنین انتقالی انجام شده باشد،و چنان نیازی‏هم در کار نبوده که احتیاج به صدور معجزه‏ای در این باره باشدو الله اعلم.

و بهر صورت این بحث را رها کرده و بدنبال بحث‏خود بازمی‏گردیم.

و در بحار الانوار از کتاب‏«عدد»نقل شده که آمنه آنحضرت‏را در مدینه بخانه مردی از بنی عدی بن النجار برد و یک ماه درآنجا توقف کردند،و برای رسول خدا(ص)از آن توقف یک ماهه‏خاطراتی بجای مانده که از آن جمله فرمود:

در آن روزها مردی از یهود دیدم که بنزد من رفت و آمد می‏کرد و دقیقا مرا زیر نظر می‏گرفت تا اینکه روزی تنهائی مرا دیدار کرده پرسید:

-ای پسر،نامت چیست؟

گفتم:احمددر این وقت مرد یهودی نگاهی به پشت من کرد و شنیدم که می‏گفت:

این پسر پیامبر این امت است،و سپس به نزد دائیهای من رفت و جریان رابه آنها نیز گزارش داد،و آنها نیز به مادرم گفتند، و او بر حال من بیمناک‏شده و از مدینه خارج شدیم.

و از ام ایمن روایت کرده که گفت:روزی دو مرد از یهودیان مدینه هنگام‏نیمه روز به نزد من آمده و گفتند:

احمد را پیش ما بیاور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفریهودی دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روی بدن آنحضرت را بررسی‏کردند،سپس یکی از آنها بدیگری گفت:

«هذا نبی هذه الامة و هذه دار هجرته و سیکون بهذه البلدة‏من القتل و السبی امر عظیم‏».

-این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرتگاه او است و در آینده دراین شهر از کشتار و اسارت،داستان بزرگی اتفاق می‏افتد (13) .

و بهر صورت ام ایمن آنحضرت را به مکه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهداری کرد و تا پایان عمر رسول خدا(ص) درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنج‏یا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص)نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.

و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهای او را پیوسته یادآوری‏می‏کرد،تا جائیکه بر طبق نقلی بدیدار او می‏رفت و می‏فرمود:

«ام ایمن،امی بعد امی‏» (14)

ام ایمن پس از مادرم،مادر من بود.

و بر طبق روایت کتاب‏«عدد»که مجلسی(ره)از آن نقل‏کرده پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد ام ایمن‏را آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وی‏تشویق فرمود تا جائیکه بر طبق نقل کتاب‏«انساب بلاذری‏»دراین باره فرمود:

من سره ان یتزوج امراة من اهل الجنة فلیتزوج ام‏ایمن‏» (16) کسی که دوست دارد با زنی از اهل بهشت ازدواج کند با ام ایمن ازدواج‏کند.

و بدنبال همین گفتار رسول خدا(ص)بود که زید بن حارثه (17) با او ازدواج کرد،و اسامة بن زید که بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گردید و در چند مورد به ماموریتهائی از طرف رسول‏خدا(ص)مفتخر گردید،و فرمانده لشکر از سوی آنحضرت شدثمره و محصول همین ازدواج بود.

پی‏نوشتها:

1-سیرة المصطفی ص 47.

2-«ابواء»نام جائی است در چند میلی مدینه که از روستاهای مدینه بشمار می‏رفته وگویند فاصله‏اش تا جحفة-از سمت مدینه-23 میل بوده.

3-الطبقات الکبری ج 1 ص 116.

4-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117.

5 و 6-الاصابه ج 3 ص 606 و کنز العمال ج 8 ص 118.

7-صحیح بخاری ابواب الجنائز صحیح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائی ج 4 ص 17.

8-الغدیر ج 6 ص 159-167

9-بلکه در تاریخ طبری از واقدی روایت کرده که گفته است در این باره میان اصحاب مااختلافی نیست(تاریخ طبری ج 2 ص 8).

10-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقی سیرة ابن هشام ج 1 ص 168.اسد الغابة ج 1 ص 15.

11-شعب به معنای دره است و مکه دارای دره‏هائی بوده که در اینجا ذکر نشده کدام شعب‏و دره هم بوده تنها در پاورقی سیره‏«شعب ابی ذر»ذکر شده.و در اسد الغابة‏«ابی رب‏»آمده که بنظر می‏رسد تصحیف شده باشد.

12-بحار الانوار ج 15 ص 111.

13-بحار الانوار ج 15 ص 116.

14 و 15-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استیعاب

16-بحار الانوار ج 15 ص 116.

17-زید بن حارثه نیز کسی بود که از زمان ازدواج رسول خدا(ص)با خدیجه در خانه‏آنحضرت بود و چندین سال افتخار خدمتگزاری رسول خدا(ص)را داشت تا اینکه در جنگ موته بشهادت رسید به شرحی که ان شاء الله تعالی در جای خود مذکور خواهد گردید.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 209

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     گم شدن رسول خدا(ص)در مکه
 

 

جریان این گونه بود که چون حلیمه آن حضرت را به مکه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در میان کوچه‏های مکه او را گم کرد و هر چه این طرف و آن طرف جستجو کرد او را نیافت و سراسیمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جریان را بدو اطلاع داد.

عبد المطلب از جا برخاست و به کنار خانه کعبه آمد و با تضرع و زاری پیدا شدن فرزندش محمد را از خدای تعالی خواستار شد و از جمله اشعاری که از وی در این باره نقل شده و کمال علاقه او را به فرزند و پیدا شدن او میرساند اشعار زیر است:

یا رب رد راکبی محمدا

رد الی و اتخذ عندی یدا

انت الذی جعلته لی عضدا

یا رب ان محمدا لم یوجدا

فجمع قومی کلهم مبددا

به دنبال آن قبایل قریش، خاندان بنی هاشم و بنی غالب را برای یافتن فرزند به یاری طلبید و غوغایی در مکه برپا شد، تا اینکه ورقة بن نوفل و مرد دیگری از قریش آن‏جناب را پیدا کرده و به نزد عبد المطلب آورده و گفتند: ما او را در بالای شهر مکه پیدا کردیم. (1)

پی‏نوشت:

1. داستان حلیمه و گمشدن رسول خدا(ص)را در مکه ملای رومی با تفصیل بیشتری به نظم درآورده و به مناسبتی آن را در مثنوی آورده است، و در کتاب بحار الانوار نیز شبیه به آنچه در مثنوی نقل شده از کازرونی روایت‏شده است.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 69

نویسنده: رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     بازگشت‏به مکه
 

 

حلیمه سعدیه رسولخدا(ص)را پس ازگذشت پنج‏سال از توقف آن حضرت در میان قبیله،به مکه و نزدمادرش آمنه باز گرداند،و با اینکه اینکار بر خلاف میل و خواست‏قلبی او بود ولی روی قرار قبلی و وعده‏ای که به جدش‏عبد المطلب و مادرش آمنه داده بود آنحضرت را به مکه آورد وتحویل داد.

و در تاریخ برای اینکار حلیمه که بر خلاف رضای قلبی اوبود جز آنچه گفته شد جهات دیگری نیز ذکر کرده‏اند:ماننداینکه:

1-ابن هشام در سیره و طبری در تاریخ خود از حلیمه روایت‏کرده‏اند که گوید:

پس از ماجرای شق صدر شوهرم به من گفت:من ترس آنرا دارم که این‏پسر دچار جن زدگی-یا جنون-شده باشد،او را به نزد خانواده‏اش‏باز گردان. حلیمه گوید:من آنحضرت را برداشته و به نزد مادرش-آمنه-آوردم،و اوبه من گفت:چه شد با آن اصراری که برای نگهداری این فرزند داشتی اورا باز گرداندی؟

گفتم:فرزندم بزرگ شده و من وظیفه خود را نسبت‏به او انجام داده‏ام واینک از پیش آمدها و حوادث ناگوار بر او بیمناکم، و روی همین جهت‏همانگونه که شما مایل بودید او را به شما می‏سپارم.

آمنه گفت:داستان این نیست راست‏بگوی!

حلیمه گوید:و بدنبال این گفتار مرا رها نکرد تا بالاخره من اصل ماجرا رابرای او نقل کردم.آمنه گفت:آیا از شیطان بر او بیمناکی؟گفتم:آری،گفت:هرگز نگران نباش که بخدا سوگند شیطان را بر او راهی نیست وفرزند مرا داستانی است، می‏خواهی داستانش را برای تو باز گویم؟گفتم:

آری...

حلیمه گوید:سپس آمنه داستان دوران حاملگی و ولادت آنحضرت ومعجزاتی را که مشاهده کرده بود برای من باز گفت... -که ما قبل از این‏در داستان ولادت نقل کرده و تکرار نمی‏کنیم-و آنگاه گفت:فرزندم رابگذار و برو (1)

2-و نیز در همان سیره ابن هشام آمده که از جمله‏انگیزه‏های حلیمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنه‏آن بود که چند تن از نصارای حبشه رسول خدا(ص)را با حلیمه دیدند،و نگاههای دقیق و خیره‏ای به آنحضرت نموده و او رابررسی کردند،و آنگاه بدو گفتند:

ما این پسرک را ربوده و به شهر و دیار خود خواهیم برد که‏او در آینده داستان مهمی دارد که ما دانسته‏ایم و همین سبب شدتا حلیمه آنحضرت را پیوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره هم‏ناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2) و نظیر این روایت در کتابهای دیگر نیز با مختصر اختلافی‏نقل شده است.

پی‏نوشتها:

1-سیره ابن هشام ج 1 ص 165.تاریخ طبری ج 1 ص 579.

2-سیره ابن هشام ج 1 ص 167.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 1 صفحه 207

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     پنج‏سال در صحرا
 

 

کودک عبد المطلب مدت پنج‏سال در میان قبیله‏«بنی سعد»بسر برد،و رشد و نمو کافی نمود. در ضمن این مدت،دو یا سه بار،حلیمه او را پیش مادرش برد،و آخرین بار او را به مادرش تحویل داد.

نخستین دفعه،هنگامی بود که دوران شیرخوارگی او پایان یافت و برای همین جهت او را به مکه برد و با اصرار دو مرتبه باز گرفت.علت اصرار«حلیمه‏»،برای باز گرفتن این بود که وجود این طفل باعث‏خیر و برکت او گردیده بود و شیوع بیماری‏«وبا»در مکه سبب شد که مادر وی نیز خواهش او را بپذیرد.

دفعه دوم،موقعی بود که دسته‏ای از روحانیون حبشه به حجاز آمده بودند،محمد«ص‏»را، در قبیله‏«بنی سعد»مشاهده کردند.دیدند علائمی را که در کتابهای آسمانی،برای پیامبری که پس از عیسی خواهد آمد،کاملا در این طفل موجود است.از این نظر تصمیم گرفتند او را به هر نحوی که ممکن است‏بربایند و با خود به حبشه ببرند و این افتخار نصیب آنان گردد. (1)

این مطلب هیچ استبعادی ندارد.زیرا به تصریح قرآن علائم پیامبر در انجیل بیان شده بود.هیچ مانعی ندارد که دانشمندان وقت،از روی آن علائم دارنده آن را تشخیص داده باشند.قرآن کریم در این باره می‏فرماید:

«و یادآور هنگامی که عیسای مریم به بنی اسرائیل گفت:من همانا رسول خدا به سوی شما هستم،و بر حقانیت کتاب تورات که مقابل من است،تصدیق می‏کنم و نیز شما را مژده می‏دهم که بعد از من،رسول بزرگواری که نامش(در انجیل من)احمد است،بیاید.چون آن رسول با آیات و معجزات به سوی خلق آمد،گفتند:این(معجزات و قرآن وی)سحری آشکار است‏». (2) در این مورد آیات دیگری نیز هست که آشکارا می‏رساند که علائم و نشانه‏های پیامبر اسلام‏«ص‏»در کتب آسمانی گذشته،صریحا بیان شده بود و امتهای پیشین از آن با خبر بودند. (3)

پی‏نوشت‏ها:

1. «سیره ابن هشام‏»،ج 1/167.

2. و اذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدی من التوریة و مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جائهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین -سوره صف/6.

3. سوره اعراف/157.

 

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 165

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     قدردانی از حلیمه و دخترش
 

 

رسول خدا(ص)تا پایان عمر گاهی از آن زمان که در قبیله بنی اسد بود، یاد می‏کرد، و از حلیمه و فرزندانش قدردانی می‏نمود.

و در بحار الانوار از کازرونی نقل کرده که حلیمه پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرده بود به مکه آمد و از خشکسالی و تلف شدن اموال و مواشی به آن حضرت شکایت‏برد، رسول خدا با خدیجه در این باره گفتگو کرد و خدیجه چهل گوسفند و یک شتر به حلیمه داد و بدین ترتیب حلیمه با مالی بسیار به سوی قبیله خود بازگشت و سپس بار دیگر پس از ظهور اسلام و بعثت پیغمبر به مکه آمد و با شوهرش اسلام را اختیار کرده و مسلمان شدند.

و ابن عبد البر و دیگران در کتاب استیعاب و غیره نقل کرده‏اند که حلیمه در جنگ حنین - در جعرانة - به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وی از جا برخاست و ردای خود را برای او پهن کرد و او را روی ردای خویش نشانید. (1)

در داستان محاصره طائف - شیماء خواهر رضاعی آن حضرت - به دست‏سربازان اسلام اسیر گردید و چون خود را در اسارت ایشان دید بدانها گفت: من خواهر رضاعی‏رسید و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پیغمبر اکرم از وی نشانه‏ای برای صدق گفتارش خواست و او نشانه‏ای داد و چون حضرت او را شناخت ردای خویش را پهن کرد و او را روی آن نشانید و اشک در دیدگانش گردش کرد سپس بدو فرمود: اگر می‏خواهی تو را نزد قبیله‏ات باز گردانم و اگر مایل هستی در کمال احترام و محبوبیت نزد ما بمان.

شیماء تمایل خود را به بازگشت نزد قبیله خویش اظهار کرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا(ص)نیز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و کنیز بدو عطا فرمود و او را نزد قبیله‏اش بازگرداند.

پی‏نوشت:

1. برخی زنده بودن حلیمه را تا آن زمان بعید دانسته و گفته‏اند: حلیمه قبل از جنگ حنین از دنیا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حلیمه شیماء می‏دانند، ولی گویا همین گفتار صحیح است و استبعاد نمی‏تواند جلوی تاریخ را اگر مدرک معتبری داشته باشد بگیرد.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 68

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :