|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
داستان دیگری که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخیاز روایات و کتابهای اهل سنت آمده داستان«شق صدر»آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحثباید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص) حدود پنجسال در میان قبیله بنی سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب کهپس از پایان دو سال دوران شیر خوارگی، حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلی نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولی روی علاقهبسیاری که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادی دو باره آنفرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونهای که نقل شده در سالهای چهارم یا پنجم عمر شریفآنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از رویکتابهای اهل سنتبرای شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکالآنرا ذکر میکنیم و از اینرو میگوئیم: این داستان را بسیاری از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کردهاند مانند«مسلم»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبری در کتاب تاریخ خود،وکازرونی در کتاب المنتقی و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکی ازروایاتی را که در صحیح مسلم آمده ذیلا برای شما نقل میکنیمو سپس به بحثهای جنبی و صحت و سقم آن میپردازیم: «روی مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاهجبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبهفاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطانمنک،ثم غسله فی طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعادهفی مکانه. «و جاء الغلمان یسعون الی امه-یعنی ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت اری اثر ذلکفی صدره». یعنی مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزی جبرئیلهنگامی که رسول خدا با پسر بچگان بازی میکرد نزد وی آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرونآورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونی بیرون آورده و گفت:اینبهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتی از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجای خود گذارد... پسر بچگان بسوی مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد! آنها بسراغ او رفته و او را در حالی که رنگش پریده بود مشاهدهکردند! انس گفته:من جای بخیهها را در سینه آنحضرت میدیدم. و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرتبهمراه برادر رضاعی خود در پشتخیمههای ما به چراندنگوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعی او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشی ما را دو مرد سفید پوشآمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند! حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وی رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینهگرفته و از او پرسیدیم:ای فرزند تو را چه شد؟فرمود:دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزیمیگشتند که من ندانستم چیست؟ حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمههای خود آوردیم. (2) و در هر دوی این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند. و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا کهگفتهاند:داستان شق صدر در دوران زندگی آنحضرت چهار یاپنجبار اتفاق افتاده،در سه سالگی(همانگونه که شنیدید)و در دهسالگی،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینبارهاشعاری نیز از بعضی شعرای عرب نقل کردهاند. (3) و بلکه برخی از مفسران سوره انشراح و آیه «الم نشرح لکصدرک» را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آندانستهاند. (4) ایرادهائی که به این داستان شده این داستان بگونهای که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده: 1-اختلاف میان این نقل و نقلهای دیگر در مورد علتبازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در ایندو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همینجریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)برای باز گرداندنآنحضرت علت دیگری نقل کرده و آن گفتار نصارای حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وی سرنوشت مهمیدارد... و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سالپنجم عمر آنحضرت ذکر کردهاند (5) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبری و یعقوبی اختلاف است،چنانچهدر سیرة المصطفی آمده و در روایت طبری آمده است که چند نفربرای غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکی از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگری قلب آنحضرترا و سومی آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمینبلند کرد (6) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور میشود. 2-خیر و شر و خوبی و بدی قلب انسانی،از امور اعتقادی ومعنوی است و چگونه با عمل جراحی و شکافتن قلب و شستشویآن میتوان ماده شر و بدی را بصورت یک لخته خون بیرون آورد و شستشو داد؟و آیا هر انسانی میتواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدی و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگرانندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسی درمجمع البیان در داستان معراج فرموده: «اینکه روایتشده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر بهسختی،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدی و عیبی بوده وچگونه میتوان دل و اعتقادات درونی آنرا با آب شستشوداد؟ ...» (7) و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفتهاند جز عیسیبن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگی مورددستبرد شیطان واقع شدهاند و تنها عیسی بن مریم بود که چونفوق مرتبه بشری و از عالم دیگری بود مورد دستبرد وی قرارنگرفت...! و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتیپس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحی پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل میشد دوباره عود میکرد و فرشتههای الهی مجبور میشدند بدستور خدای تعالی مجددامبادرت به این عمل جراحی نموده و موجبات ناراحتی آن بزرگواررا فراهم سازند؟... 3-بگونهای که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحی و معمولی نبوده کهاحتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحی و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که میدانیم معجزه ازنشانههای نبوت و ابزار کار پیمبران الهی برای اثبات مدعایآنان بوده و چگونه در حال کودکی آنحضرت چنین معجزهای ازآنحضرت صادر گردیده؟ مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد. 4-چگونه میتوان معنای این روایت را با آیاتی که در قرآنکریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذی را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهی و حتی مؤمنان و متوکلان سلب و نفی کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفهای که میفرماید: «ان عبادی لیس لک علیهم سلطان...» (8) و آیه دیگری که فرموده: «...انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون» (9) و آیه «...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهمالمخلصین...» (10) و بهر صورت این روایت از جهاتی مورد خدشه و ایراد واقعشده،و حتی بعضی گفتهاند:این حدیثساخته و پرداختهمسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگری است که درصحیح بخاری و مسلم آمده که جز عیسی بن مریم همه فرزندانآدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ میکند و همین سبب گریه نوزاد میگردد...فقطعیسی بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطانمحفوظ ماند... (11) پاسخی که به این ایرادها دادهاند: در برابر این ایرادها پاسخهائی دادهاند،از آنجمله: 1-دکتر محمد سعید بوطی در کتاب فقه السیرة گوید: حکمت الهی در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدی ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غدههای جسمانی یا لکههای خونی در بدن باشدلازمهاش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عملجراحی بصورت افرادی نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا برای عصمت و وحی از زمان کودکی باوسائل مادی بوده،تا برای ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرتنزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوی بودهلکن به این صورت مادی و حسی تا این اعلان الهی وسیلهایبرای رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد... ل و گذشته از این چه انگیزه و اجباری برای اینکار هست؟جزآنکه کسی دچار ضعف ایمان بخدای تعالی گردد،و یا ضعفیقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقینپیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت استخیلیآسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چهنباشد! (12) 2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروفحسینی نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفی اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر میکند گفته است: این اختلافات،اگر چه موجب میشود تا انسان در اصلداستان تردید کند بخصوص اگر سندهای آنرا بر اصولی که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولی با اینحال این مطلب به تنهائی برای انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختننقل کنندگان کافی نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کردهاند نوعیاز اعجاز است و عقل چنین حوادثی را محال ندانسته و قدرتخدای تعالی را برتر میداند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگی رسول اعظم خداوندمقرون استبا امثال این گونه حوادثی که برای دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالیانگیزهای نداشته«و لیس ذلک علی الله بعزیز» (13) 3-علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکی در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره«اسری»و دیگری در ذیل آیه«الم نشرح لک صدرک»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخی»نموده که در عالم دیگریشستشوی باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسولخدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهای دیگریرا نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمتها و عذابها برای اهلبهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (14) نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابنشهر آشوب بگونهای دیگر نقل کرده که بسیاری از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستانمنشا زندگی و دوران کودکی آنحضرت در کتاب مناقب اینگونهاست که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگی آن بزرگواردر سالهای پنجم از عمر شریفش میگوید: «...فربیته خمس سنین و یومین فقال لی یوما:این یذهباخوانی کل یوم؟قلت:یرعون غنما،فقال:اننی ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه علی قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه،فاتانی ابنی و قال:ادرکی محمدا فانه قد سلب،فاتیتهفاذا بنور یسطع فی السماء فقبلته و قلت:ما اصابک؟قال: لا تحزنی ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسکاذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنیشیء و ما علی من باس». (15) یعنی-من پنجسال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزی بمن گفت:برادران من هر روز کجا میروند؟ گفتم:گوسفند میچرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشانمیروم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قلهکوهی بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرمبنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند! من بنزدوی رفتم و نوری دیدم که از وی بسوی آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را برای او بازگو کرد،و دراینوقت از وی بوی مشک خالص بمشام میرسید و مردممیگفتند:شیاطین بر او چیره شدهاند و او میفرمود:چیزی بر مننرسیده و باکی بر من نیست... و اینک بر طبق این نقل میگوئیم:گذشته از اینکه نقلهایگذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشتبا این نقلهم مخالف است،و اگر بنای پذیرفتن این داستان باشد همیننقل که خالی از اشکالات استبرای ما معتبرتر است و نیازیهم به توجیه و تاویل نداریمو تاویلی هم که مرحوم استاد طباطبائی کردهاند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبیبود،چون در پارهای از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها میتوان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که اینداستان در کودکی آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمیرسد،مگر آنکه همان توجیه را با قرینهای که ذکر شد شاهدو نمونهای برای موارد دیگر بگیریم. و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بنمالک گفته بود:من جای بخیهها را در سینه رسولخدا میدیدم. و راوی،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت میپذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمدهبود نه دوختن! پینوشتها: 1-صحیح مسلم ج 1 ص 101-102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.طبری ج 1 ص 575. المنتقی فی مولود المصطفی«الباب الرابع من القسم الثانی». 2-سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165. 3-الصحیح من السیرة ج 1 ص 83.و پاورقی فقه السیرة ص 63. 4-فسیر مفاتیح الغیب فخر رازی ج 32 ص 2. 5-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401. 6-سیرة المصطفی ص 46. 7-مجمع البیان ج 3 ص 395. 8-سوره الاسراء آیه 65. 9-سورة النحل آیه 99. 10-سورة الحجر آیه 40-41. 11-الصحیح من السیرة ج 1 ص 87. 12-فقه السیرة ص 63. 13-سیرة المصطفی ص 46. 14-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452. 15-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33. درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 191 رسولی محلاتی
مطلبی که تذکر آن در اینجا لازم است و شاید لازم بود پیشاز این تذکر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگی بهیثرب،دخالت داشته و بلکه میتوان گفت در هجرت آنحضرتبه یثرب و انتخاب آن شهر برای هجرت بیاثر نبوده،پیوند نسبیآنحضرت با یثرب بود،زیرا همانگونه که میدانیم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در یکی از سفرهای خود به یثرب با«سلمی»دختر عمر بن زید... خزرجی-که از طائفه بنی عدی بن نجاربود-ازدواج کرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمین زن متولد شد،و مدتی هم در همان شهر یثرب(مدینه)بودتا هنگامی که هاشم بن عبد مناف از دنیا رفتبرادرش-مطلببن عبد مناف-به مدینه رفت و عبد المطلب را که نامش«شیبةالحمد»و نام اولش«عامر»بود با اصرار زیادی از مادرش سلمیباز گرفته و با خود بمکه برد،و چون هنگام ورود بمکه پشتسر عمویش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بیابان حجازرنگین شده بود مردم مکه خیال کردند آن پسرک برده مطلب است کهاز یثرب یا جای دیگر خریداری کرده و به او«عبد المطلب»گفتند،و با اینکه مطلب بارها بمردم گفت که او برادر زاده وی وفرزند هاشم است ولی همان نام عبد المطلب برای او معروفگردید و نام اصلی وی یعنی«شیبة الحمد»از یاد رفت. وفات عبد الله مشهور آن است که عبد الله قبل از آنکه فرزند بزرگوارشرسول خدا(ص)بدنیا بیاید در مدینه از دنیا رفت،و در همان شهردر جائی بنام«دار النابغة»او را دفن کردند،ولی قول دیگر آناست که رسول خدا(ص)بدنیا آمده بود و دو ماه یا بیشتر از عمرشریف آنحضرت گذشته بود که عبد الله از دنیا رفت (1) و یعقوبی وبرخی دیگر معتقدند که این قول دوم اجماعی است و مورد قبولبیشتر علماء و دانشمندان است (2) . ولی ابن اثیر در کتاب اسد الغابة قول اول را ثابتتر ومحکمتر میداند (3) و ماجرای وفات عبد الله را نیز اینگونه نوشتهاند که بمنظورتجارت بهمراه کاروان قریش رهسپار شام گردید،و در مراجعتاز شام بیمار شد،و روی همان پیوند خویشاوندی کهگفته شد در میان«بنی عدی بن نجار»توقف کرد،ولی بیماریاو طولانی شده و پس از یک ماه که بستری بود از دنیا رفت،وچون کاروان قریش بمکة رفت و عبد المطلب از حال وی جویاشد و دانست که در مدینه بیمار ستبزرگترین فرزند خود یعنیحارث را نزد او بمدینه فرستاد،ولی هنگامی که حارث بمدینهآمد متوجه شد که عبد الله از دنیا رفته! آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسید:چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به رسولخدا(ص)به ارث رسید عبارت بود از یک کنیز بنام«ام ایمن»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نیز همینقول تایید میشود،و آن اشعار در صفحات آینده خواهد آمد.
پنجشتر و یک گله گوسفند و شمشیری و مقداری پول (4) . و نظیر همین گفتار از واقدی در کتاب«المنتقی فی مولودالمصطفی»نقل شده که بجز ش مشیر و پول اموال دیگر را ذکر کرده (5) . و باید دانست که«ام ایمن»همان کنیزکی است که پساز وفات آمنه تربیت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پیوسته باآن حضرت بود تا وقتی که رسول خدا بزرگ شده و او را آزادک رده و بهمسری زید بن حارثه در آورد،و تا پنجیا شش ماه پساز رحلت رسول خدا(ص)نی ز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت. پینوشتها: 1-قول دو ماه در روایتی از امام صادق علیه السلام روایتشده و مرحوم کلینی هم آنرااخ تیار فرموده(اصول کافی ج 1 ص 439)و اقوال دیگری نیز مانند یکسال و 28 ماه و 7 ماهپ س از ولادت آنحضرت نیز نقل شده(تاریخ پیامبر اسلام«آیتی»ص 47،و پاورقی سیرهابن هشام ج 1 ص 158) 2-تاریخ پیامبر اسلام ص 47 پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 158 و از اشعار عبد المطلب که 3-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14 4-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14 5-بحار الانوار ج 15 ص 125 ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 175 رسولی محلاتی
از جمله این بشارتها آیه 14 و 15 از کتاب یهودا است که میگوید: «لکن خنوخ«ادریس»که هفتم از آدم بود درباره همین اشخاص خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا بر همه داوری نماید و جمیع بی دینان را ملزم سازد و بر همه کارهای بی دینی که ایشان کردند و بر تمامی سخنان زشت که گناهکاران بی دین به خلاف او گفتند. . . » که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبیق میکند که در داستان فتح مکه با او بودند. بخصوص با توجه به این مطلب که این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسی(ع)نوشته شده. (1) و از آن جمله در سفر تثنیه، باب 33، آیه 2 چنین آمده: «و گفتخدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوی آنها و درخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با یک قانون آتشین. . . » که طبق تحقیق جغرافی دانان منظور از«پاران» - یا فاران - مکه است، و ده هزار مقدس نیز چنانکه قبلا گفته شد فقط قابل تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا(ص)است. و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا: 16، 17، 25، 26 چنین است: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید، و من از پدر خواهم خواست و او دیگری را که فارقلیط استبه شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود، خلاصه حقیقتی که جهان آن را نتواند پذیرفت زیرا که آن را نمیبیند و نمیشناسد، اما شماآن را میشناسید زیرا که با شما میماند و در شما خواهد بود - اینها را به شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که او را پدر به اسم من میفرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هر آنچه گفتم به یاد آورد». که بر طبق تحقیق کلمه«فارقلیط»که ترجمه عربی«پریکلیتوس»استبه معنای«احمد»است و مترجمین اناجیل از روی عمد یا اشتباه آن را به«تسلی دهنده»ترجمه کردهاند. و در فصل پانزدهم: 26 چنین است: «لیکن وقتی فارقلیط که من او را از جانب پدر میفرستم و او روح راستی است که از جانب پدر عمل میکند و نسبتبه من گواهی خواهد داد». و در فصل شانزدهم: 7، 12، 13، 14 چنین است: «و من به شما راست میگویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما میفرستم اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقتبیاید او شما را به هر حقیقتی هدایتخواهد کرد، زیرا او از پیش خود تکلم نمیکند بلکه آنچه میشنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد. . . » و سخنان دیگری که از پیغمبران گذشته به ما رسیده و در کتابها ضبط است و چون نقل تمامی آنها از وضع نگارش تاریخ خارج است از این رو تحقیق بیشتر را در این باره به عهده خواننده محترم میگذاریم و به همین مقدار در اینجا اکتفا نموده و قسمتهایی از سخنان دانشمندان و کاهنان و پیشگوییهای آنان که قبل از تولد رسول خدا(ص)کردهاند نقل کرده به دنبال گفتار قبل خود باز میگردیم. پیشگوییها و سخنان کاهنان
ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مینویسد (2) : ربیعة بن نصر که یکی ازپادشاهان یمن بود خواب وحشتناکی دید و برای دانستن تعبیر آن تمامی کاهنان و منجمان را به دربار خویش احضار کرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد. آنها گفتند: خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟ ربیعه در جواب گفت: من اگر خواب خود را بگویم و شما تعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولی اگر یکی از شما تعبیر آن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است. یکی از آنها گفت: چنین شخصی را که پادشاه میخواهد فقط دو نفر هستند یکی سطیح و دیگری شق که این دو کاهن میتوانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند. ربیعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد، سطیح قبل از شق به دربار ربیعه آمد و چون پادشاه جریان خواب خود را بدو گفت، سطیح گفت: آری در خواب گلوله آتشی را دیدی که از تاریکی بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جانداری را در کام خود فروبرد! ربیعه گفت: درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟ سطیح اظهار داشت: سوگند به هر جانداری که در این سرزمین زندگی میکند که مردم حبشه به سرزمین شما فرود آیند و آن را بگیرند. پادشاه با وحشت پرسید: این داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفتیاپس از آن؟ سطیح گفت: نه، پس از سلطنت تو خواهد بود. ربیعه پرسید: آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافتیا منقطع میشود! گفت: نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع میشود! پرسید: سلطنت آنها به دست چه کسی از بین میرود؟ گفت: به دست مردی به نام ارم بن ذی یزن که از مملکت عدن بیرون خواهد آمد. پرسید: آیا سلطنت ارم بن ذی یزن دوام خواهد یافت؟ گفت: نه آن هم منقرض خواهد شد. پرسید: به دست چه کسی؟گفت: به دست پیغمبری پاکیزه که از جانب خدا بدو وحی میشود. پرسید: آن پیغمبر از چه قبیلهای خواهد بود؟ گفت: مردی است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نضر که پادشاهی این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان او خواهد بود. ربیعه پرسید: مگر این جهان پایانی دارد؟ گفت: آری پایان این جهان آن روزی است که اولین و آخرین در آن روز گرد آیند و نیکوکاران به سعادت رسند و بدکاران بدبخت گردند. ربیعه گفت: آیا آنچه گفتی خواهد شد؟ سطیح پاسخ داد: آری سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد. پس از این سخنان شق نیز به دربار ربیعه آمد و او نیز سخنانی نظیر گفتار«سطیح»گفت و همین جریان موجب شد تا ربیعه در صدد کوچ کردن به سرزمین عراق برآید و به شاپور - پادشاه فارس - نامهای نوشت و از وی خواست تا او و فرزندانش را در جای مناسبی در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین«حیره»را - که در نزدیکی کوفه بوده - برای سکونت آنها در نظر گرفت و ایشان را بدانجا منتقل کرد، و نعمان بن منذر - فرمانروای مشهور حیره - از فرزندان ربیعه بن نصر است. و نیز داستان دیگری از تبع نقل میکند و خلاصهاش این است که میگوید: تبع پادشاه دیگر یمن به مردم شهر یثرب خشم کرد و در صدد ویرانی آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همین منظور لشکری گران فراهم کرد و به یثرب آمد. مردم یثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانکه نزد انصار مدینه معروف است، مردم روزها با تبع و لشکریانش جنگ میکردند و چون شب میشد برای تبع و لشکریانش به خاطر اینکه میهمان و وارد بر ایشان بودند خرما و آذوقه میفرستادند و بدین وسیله از آنها پذیرایی میکردند. مدتی بر این منوال گذشت تا روزی دو تن از احبار و دانشمندان یهود از بنی قریظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند: فکر ویرانی این شهر را از سر دور کن و از این تصمیمانصراف حاصل نما، و اگر در این کار اصرار ورزی و پافشاری کنی نیروی غیبی جلوی این کار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داریم که به عقوبت این عمل گرفتار شوی. تبع پرسید: چرا؟ گفتند: برای آنکه این شهر هجرتگاه پیغمبری است که از حرم قریش(یعنی مکه معظمه) بیرون آید، و این شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود. تبع که این سخن را شنید دانست که آن دو بیهوده نمیگویند و از روی علم و اطلاع و خبرهایی که از کتابها دارند این سخن را میگویند و به همین سبب از ویرانی شهر یثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تاثیر کرد. و در کتاب اکمال صدوق(ره)است که تبع در این باره اشعاری نیز سرود که از آن جمله است: حتی اتانی من قریظة عالم حبر لعمرک فی الیهود مسدد قال ازدجر عن قریة محجوبة لنبی مکة من قریش مهتد فعفوت عنهم عفو غیر مثرب و ترکتهم لعقاب یوم سرمد و ترکتها لله ارجو عفوه یوم الحساب من الحمیم الموقد و در پارهای از روایات نیز آمده است که رسول خدا(ص)فرمود: تبع را دشنام نگویید زیرا او مسلمان شد و ایمان آورد. و در روایتی که صدوق(ره)از امام صادق(ع)روایت کرده آن حضرت فرمود: تبع به اوس و خزرج(ساکنان شهر مدینه)گفت: در این شهر بمانید تا این پیغمبر بیرون آید، و من نیز اگر زمان او را درک کنم کمر به خدمت او خواهم بست و به یاری او خواهم شتافت. و از آن جمله زید بن عمرو بن نفیل بود که سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمین حجاز میزیست و به جستجوی دین حنیف ابراهیم بود، و از آیین یهود و دیگر آیینهای آن زمان پیروی نمیکرد و با بت پرستان مبارزه مینمود، و از ذبیحه آنان نمیخورد. و از اشعار اوست که میگوید: اربا واحدا ام الف رب ادین اذا تقسمت الامور عزلت اللات و العزی جمیعا کذلک یفعل الجلد الصبور عامر بن ربیعه گوید: وقتی مرا دید به من گفت: ای عامر من از رفتار قوم خود بیزارم و پیرو دین ابراهیم و معبود او و اسماعیل هستم و آنها رو به این خانه نماز میگزاردند، و من چشم به راه ظهور پیغمبری هستم از فرزندان اسماعیل و گمان ندارم او را درک کنم اما از هم اکنون من بدو ایمان دارم و او را تصدیق کرده و گواهی میدهم که او پیغمبر است، و اگر عمر تو طولانی شد و او را دیدار کردی سلام مرا بدو برسان. عامر گفت: چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زید را برای آن حضرت بازگو کردم و سلام او را رساندم حضرت برای او طلب رحمت از خدا کرد، و پاسخ سلامش را داد و فرمود: او را در بهشت دیدم که پیروزمندانه گام بر میداشت. و دیگر از کسانی که سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر میداد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است که از بزرگان مسیحیت و از بلغاء عرب است که در بلاغتبه وی مثل میزنند، و بیشتر عمر خود را به صورت رهبانیت دور از مردم و در بیابانها به سر میبرد. وی از حکمای عرب و از معمرین آنهاست که چنانکه در برخی از تواریخ ذکر شده ششصد سال عمر کرد و کسی بود که شمعون صفا و لوقا و یوحنا را درک کرد و از آنها فقه و حکمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نیز درک کرد ولی قبل از بعثت آن بزرگوار از دنیا رفت. و رسول خدا دربارهاش میفرمود: «رحم الله قسا یحشر یوم القیامة امة واحدة» [خدا رحمت کند قس را که در روز قیامتبه صورت یک امت تنها محشور میگردد. ] شیخ مفید(ره)و دیگران روایت کردهاند که وی در«سوق عکاظ»عربها را مخاطبقرار داده و بدانها میگفت: «یقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فیه ما لله علی الارض دین احب الیه من دین قد اظلکم زمانه و ادرککم اوانه، طوبی لمن ادرک صاحبه فبایعه و ویل لمن ادرکه ففارقه». [قس بن ساعده به خدای یگانه سوگند میخورد سوگندی محکم که گناهی در آن نیست که در روی زمین آیینی وجود ندارد که نزد خدا محبوبتر باشد از آیینی که زمان ظهورش بر سر شما سایه افکنده(و نزدیک گشته)و وقت آن شما را درک نموده، خوشا به حال کسی که صاحب آن دین و آیین را درک کند و با او بیعت کند و وای به حال کسی که او را درک کند و از وی کناره گیرد. ] و بارها اتفاق افتاد که رسول خدا(ص)از افراد قبیله«ایاد»حالات قس بن ساعده و سخنان حکمت آمیز و اشعار او را جویا میشد، و آنان نیز کم و بیش هر چه دیده و یا شنیده بودند برای آن حضرت نقل میکردند. و کراجکی در کتاب کنز الفواید از مرد عربی که برای رسول خدا(ص)روایت کرده نقل میکند که وی گفت: هنگامی برای پیدا کردن شتری که از من گم شده بود در بیابانها گردش میکردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده کردم که در میان دو قبر ایستاده و نماز میخواند، و چون از نمازش فراغتیافت از وی پرسیدم این دو قبر از کیست؟ پاسخ داد: اینها قبر دو تن از برادران من است که خدای یگانه را با من در اینجا پرستش میکردند و اینک از دنیا رفتهاند و من بر سر قبر این دو خدای را پرستش میکنم تا وقتی که بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو کرد و گریان شده اشعاری گفت، و پس از اینکه اشعارش پایان یافتبدو گفتم: چرا به نزد قوم خود نمیروی و در خوبی و بدی آنها شرکت نمیجویی؟گفت: مادر بر عزایتبگرید ندانستهای که فرزندان اسماعیل دین پدرشان را واگذارده و از بتان پیروی نموده و آنها را بزرگ دانستهاند! پرسیدم: این نمازی را که میخوانی چیست؟ پاسخ داد: برای خدای آسمانها میگزارم. از او سؤال کردم: مگر آسمانها هم خدایی دارد، و بجز لات و عزی خدایی هست؟دیدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت: ای برادر ایادی از من دور شو که براستی از برای آسمانها خدایی است که آن را آفریده و به ستارگان زیور داده و به ماه تابان نورانیش کرده. شبش را تار و روزش را تابناک و آشکار نموده و بزودی از سوی مکه همگان را مشمول رحمت عامهاش قرار خواهد داد، به وسیله مردی تابناک از فرزندان لوی بن غالب که نامش: محمد، است و او مردم را به کلمه اخلاص دعوت میکند، و من گمان ندارم او را درک کنم، و اگر او را میدیدم دستخویش را - به عنوان بیعت و تصدیق - در دستش مینهادم و به هر کجا که میرفتبه همراه او میرفتم. . . و در حدیثی که مفید(ره)از ابن عباس روایت کرده این گونه است که مرد عرب گفت: یا رسول الله من از قس چیز عجیبی مشاهده کردم!حضرت فرمود: چه دیدی؟ عرض کرد: روزی در یکی از کوههای نزدیک خود که نامش سمعان بود میرفتم و آن روز بسیار گرم و سوزانی بود ناگاه قس بن ساعده را دیدم که در زیر درختی نشسته و پیش رویش چشمه آبی است و اطراف او را درندگان زیادی گرفتهاند و میخواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده کردم که یکی از آن درندگان به سر دیگری فریاد زد و در این وقت«قس»را دیدم که دستخود بر آن درنده زده گفت: صبر کن تا رفیقت که پیش از تو آمده آب بیاشامد آن گاه نوبت توست! من که چنان دیدم سخت وحشت کرده و ترسیدم، «قس»متوجه من شده گفت: نترس که تو را صدمه نخواهند زد، در این وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد که در میان آنها مکانی برای نماز و عبادت ساخته شده بود. از او پرسیدم: این دو قبر چیست؟ و همچنان که در روایت قبلی بود پاسخ مرا داد، تا به آخر حدیث. . . و بلکه در پارهای از روایات است که از اوصیای رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نیز خبر داد و این اشعار از اوست که میگوید: اقسم قس قسما لیس به مکتتما لو عاش الفی سنة لم یلق منها ساما حتی یلاقی احمدا و النقباء الحکما هم اوصیاء احمد، اکرم من تحت السما یعمی العباد عنهم و هم جلاء للعمی لیس بناس ذکرهم حتی احل الرجما و نیز از او نقل شده: تخلف المقدار منهم عصبة بصفین و فی یوم الجمل و الزم الثار الحسین بعده و احتشدوا علی ابنه حتی قتل و این بود قسمتی از بشارتهای حکما و دانشمندان، که اگر میخواستیم تمامی آنها را که در تواریخ و کتابها مضبوط است نقل کنیم از وضع نگارش این کتاب خارج میشدیم، و لذا به همین اندازه اکتفا میشود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص) نیز مقداری از این بشارتها که از احبار و دانشمندان یهود و نصاری نقل شده خواهد آمد، مانند آنچه از بحیراء راهب، و یا سلمان فارسی و دیگران روایتشده که ان شاء الله در صفحات آینده خواهید خواند. و در اینجا با چند بیت از قصیده معروف ادیب الممالک فراهانی که در این باره سروده است این فصل را خاتمه میدهیم. مطلع قصیده که در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آینده نیز مناسب میباشد این است که میگوید: برخیز شتربانا بربند کجاوه کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه و ز سینهام آتشکده فارس نمودار تا آنکه گوید: با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کاری که تو میخواهی از فیل نیاید رو تا به سرت طیر ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید تا دشمن تو محبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید تا صاحب خانه نرساند به تو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودی شتر سبط کنانه برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشی اوضاع، شبانه آگاه کنش از بد اطوار زمانه و ز طیر ابابیل یکی بر بنشانه کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار تا آنجا که درباره ولادت آن حضرت گوید: این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد بر بابک بر نا پدر پیر خبر داد بودا به صنم خانه کشمیر خبر داد مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد ربیون گفتند و نیوشیدند احبار از شق و سطیح این سخنان پرس زمانی تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی گر خواب انوشروان تعبیر ندانی از کنگره کاخش تفسیر توانی بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی آرد به مدائن درت از شام نشانی بر آیت میلاد نبی سید مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولای زمان مهتر صاحبدل امجد آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفتبه هفتاد مجلد این بس که خدا گوید«ما کان محمد» بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار اندر کف او باشد از غیب مفاتیح و اندر رخ او تابد از نور مصابیح خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح نوش لب لعلش به روان سازد تفریح قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریح وین معجزهاش بس که همی خواند تسبیح سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را شیروی به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را تقدیر به میدان تو افکنده سپر را و آهوی ختن نافه کند خون جگر را تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار موسی ز ظهور تو خبر داد به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع شامول به یثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع ای از رخ دادار بر انداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم بتار پینوشتها: 1. برای تحقیق و بحثبیشتر درباره معنای این کلمات و تطبیق آن با رسول خدا(ص)به کتاب اثبات نبوت - یا راه سعادت - تالیف استاد فقید حاج میرزا ابو الحسن شعرانی رحمة الله علیه مراجعه شود. و همچنین در کلمات آینده و تحقیق در معنای فارقلیط و غیره به همان کتاب رجوع شود. 2. آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کردهایم تلخیص شده است. ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 42 نویسنده: رسولی محلاتی
برخی از اهل تحقیق بتفصیل در اینبارهقلمفرسائی کرده و حتی جداگانه کتاب نوشتهاند که از آنجملهمیتوان کتاب«راه سعادت»استاد فقید و محقق ارزشمندمرحوم شعرانی و مقاله محققانه دیگری را که در کتاب«خاتمپیغمبران»در اینباره درج شده نام برد که چون با مقاله ما که درباره تاریخ تحلیلی اسلام است چندان ارتباطی ندارد و بیشتر بابحث نبوت خاصه رسول خدا«ص»ارتباط دارد تا با بحث ما و بهاصطلاح یک بحث کلامی است نه تاریخی،نمیتوانیم وقتخود و شما را با این بحث گسترده و عمیق بگیریم،ولی بهمانمقدار که مربوط به تاریخ میشود یک اشاره اجمالی نموده ومیگذریم: طبق روایات زیادی که در کتابهای تاریخی و حدیث وسیره داریم بشارتهای زیادی از پیمبران گذشته و دانشمندان و کاهنان در باره ظهور پیامبر بزرگوار اسلام«ص»وارد شده که بهاجمال و تفصیل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبردادهاند،و علامه مجلسی«ره»در کتاب بحار الانوار در اینبارهبابی جداگانه تحت عنوان«باب البشائر بمولده و نبوته»منعقدکرده که بسیاری از آن روایات را در آنجا گرد آورده. و بهر صورت قسمتی از این روایات همانهائی است که درتورات و انجیل آمده مانند: آیه 14 و 15 از کتاب یهودا که میگوید: «لکن خنوخ«ادریس»که هفتم از آدم بود در باره همین اشخاصخبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا برهمه داوری نماید و جمیع بیدینان را ملزم سازد و بر همه کارهایبی دینی که ایشان کردند و بر تمامی سخنان زشت که گناهکارانبی دین بخلاف او گفتند...» که ده هزار مقدس فقط با رسولخدا«ص»تطبیق میکند کهدر داستان فتح مکه با او بودند.بخصوص با توجه به این مطلبکه این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسی«ع»نوشته شده. و از آنجمله در سفر تثنیه باب 33 آیه 2 چنین آمده: «و گفتخدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوی آنها ودرخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بایک قانون آتشین...». که طبق تحقیق جغرافی دانان منظور از«پاران»-یا فارانمکه است،و ده هزار مقدس نیز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابلتطبیق با همراهان و یاران رسول خدا«ص»است. و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:16،17،25،26 چنیناست: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهمخواست و او دیگری را که فارقلیط استبه شما خواهد داد کههمیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتی که جهان آنرا نتواندپذیرفت زیرا که آنرا نمیبیند و نمیشناسد،اما شما آنرامیشناسید زیرا که با شما میماند و در شما خواهد بود.اینها رابه شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که اورا پدر به اسم من میفرستد او همه چیز را بشما تعلیم دهد و هرآنچه گفتم بیاد آورد». که بر طبق تحقیق کلمه«فارقلیط»که ترجمه عربی«پریکلیتوس»استبمعنای«احمد»است و مترجمین اناجیل از روی عمد یا اشتباه آنرا به«تسلی دهنده»ترجمه کردهاند و درفصل پانزدهم:26 چنین است: «لیکن وقتی فارقلیط که من او را از جانب پدر میفرستم و او روحراستی است که از جانب پدر عمل میکند و نسبتبه من گواهیخواهد داد». و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنین است: «و من به شما راست میگویم که رفتن من برای شما مفید است،زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما میفرستم اکنون بسی چیزها دارم که بشما بگویم لیکنطاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقتبیاید او شما رابهر حقیقتی هدایتخواهد کرد،زیرا او از پیش خود تکلمنمیکند آنچه میشنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد» و قسمتی دیگر آنهائی است که از دانشمندان یهود وراهبان مسیحی و کاهنان و منجمان و دیگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان یهودی بنی قریظه که با«تبع»پادشاه یمنگفتند (1) و سخنان عبد الله بن سلام (2) و آنچه از سیف بن ذی یزن نقل شده (3) ،و سخنان«بحیرا»و«نسطورا» (4) و«سطیح»و«شق» (5) و«قس بن ساعدة» (6) یکی از بزرگان مسیحیت و روایتابو المویهب راهب (7) و«زید بن نفیل» (8) که باز هم برای نمونهبداستان زیر که خلاصهای از نقل ابن اسحاق در سیره است توجهنمائید: ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مینویسد: (9) ربیعة بننصر که یکی از پادشاهان یمن بود خواب وحشتناکی دید و برایدانستن تعبیر آن تمامی کاهنان و منجمان را بدربار خویش احضارکرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد. آنها گفتند:خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟ ربیعة در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگویم و شماتعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولی اگر یکی از شما تعبیرآن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است. یکی از آنها چنین گفت:چنین شخصی را که پادشاه میخواهد فقط دو نفر هستند یکی«سطیح»و دیگری«شق»کهاین دو کاهن میتوانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند. ربیعة بدنبال آندو فرستاد و آنها را احضار کرد،سطیح قبلاز«شق»بدربار ربیعة آمد و چون پادشاه جریان خواب خود رابدو گفت،سطیح گفت:آری در خواب گلوله آتشی را دیدی کهاز تاریکی بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جانداریرا در کام خود فرو برد! ربیعة گفت:درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟ سطیح اظهار داشت:سوگند بهر جانداری که در اینسرزمین زندگی میکند که مردم حبشه بسرزمین شما فرود آیند وآنرا بگیرند. پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت منصورت خواهد گرفتیا پس از آن؟ سطیح گفت:نه:پس از سلطنت تو خواهد بود. ربیعة پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافتیا منقطعمیشود! گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطعمیشود! پرسید:سلطنت آنها بدست چه کسی از بین میرود؟ گفت:بدست مردی بنام ارم بن ذی یزن که از مملکت عدنبیرون خواهد آمد. پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذی یزن دوام خواهد یافت؟ گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد. پرسید:بدست چه کسی؟ گفت:به دست پیغمبری پاکیزه که از جانب خدا بدو وحیمیشود. پرسید:آن پیغمبر از چه قبیلهای خواهد بود؟ گفت:مردی است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بننصر که پادشاهی این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیرواناو خواهد بود. ربیعة پرسید:مگر این جهان پایانی دارد؟ گفت:آری پایان این جهان آنروزی است که اولین وآخرین در آنروز گرد آیند و نیکو کاران بسعادت رسند و بد کارانبدبخت گردند. ربیعة گفت:آیا آنچه گفتی خواهد شد؟ سطیح پاسخداد:آری سوگند بصبح و شام که آنچه گفتمخواهد شد. پس از این سخنان«شق»نیز بدربار ربیعه آمد و او نیز سخنانی نظیر گفتار«سطیح»گفت و همین جریان موجب شد تاربیعه در صدد کوچ کردن بسرزمین عراق برآید و به شاپور-پادشاهفارس-نامهای نوشت و از وی خواست تا او و فرزندانش را درجای مناسبی در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین«حیرة»را-که در نزدیکی کوفه بوده-برای سکونت آنها در نظرگرفت و ایشانرا بدانجا منتقل کرد،و نعمان بن منذر-فرمانروایمشهور حیرة-از فرزندان ربیعة بن نصر است. و بالاخره میرسیم به اشعاری که ادیب الممالک فراهانیدر آن قصیده معروف خود سروده و مطلع آن چنین است: برخیز شتربانا بر بند کجاوه کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه وز سینهام آتشکده فارس نمودار تا آنکه گوید: با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کاری که تو میخواهی از فیل نیاید رو تا بسرت طیر ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودی شتر سبط کنانة برگرداز این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشی اوضاع،شبانه آگاه کنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یکی بر بنشانه کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار تا آنجا که در باره ولادت آنحضرت گوید: این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد بر بابک برنا پدر پیر خبر داد بودا بصنم خانه کشمیر خبر داد مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد ربیون گفتند و نیوشیدند احبار از شق و سطیح این سخنان پرس زمانی تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی گر خواب انوشروان تعبیر ندانی از کنگره کاخش تفسیر توانی بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی آرد بمدائن درت از شام نشانی بر آیت میلاد نبی سید مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولای زمان مهتر صاحبدل امجد آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفتبهفتاد مجلد این بس که خدا گوید«ما کان محمد» بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار اندر کف او باشد از غیب مفاتیح و اندر رخ او تابد از نور مصابیح خاک کف پایش بفلک دارد ترجیح نوش لب لعلش بروان سازد تفریح قدرش ملک العرش بما ساخته تصریح وین معجزهاش بس که همی خواند تسبیح سنگی که ببوسد کف آن دست گهر بار ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را شیروی به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را تقدیر بمیدان تو افکنده سپر را واهوی ختن نافه کند خون جگر را تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار موسی ز ظهور تو خبر داد به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع شامول به یثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع ای از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم تبار و البته در مورد بشارتهائی که نمونهاش را در عهد جدید وقدیم و انجیل و غیره خواندید تذکر این نکته که در سخن بعضیاز نویسندگان نیز دیده میشود ضروری است که چون غرض ازذکر این بشارتها در کلمات انبیاء و بزرگان گذشته اطلاع یافتنطبقه خاصی از آیندگان یعنی دانشمندان و محققانی بود که تاحدودی ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبردزده و از تحریف و تصحیف مصون بماند از اینرو این بشارتهامعمولا دارای خصوصیات زیر است: 1-بشارتها معمولا واضح و روشن نیست و عموما در قالباستعارات و کنایات ذکر شده... 2-در این بشارتها نام رسمی پیمبران که بدان نام خواندهمیشدند ذکر نشده و معمولا اوصاف و خصوصیات اخلاقی آنانذکر شده مانند لفظ«مسیح»که در باره حضرت عیسی دربشارات آمده و«فارقلیط»که در بشارات رسول خدا ذکر گردیده... 3-در بشارات زمان و مکان نیز معمولا بدان معنی و مفهومیکه نزد ما دارد ذکر نشده و بطور رمز و کنایه ذکر شده چنانچه دراخبار غیبیة ائمه اطهار و بخصوص امیر مؤمنان علیه السلام وروایات علائم ظهور نیز این خصوصیتبچشم میخورد که بخاطررعایت همان جهتی که ذکر شد بصورت رمز و اشاره و کنایةمطلب را بیان فرمودهاند... و بگفته یکی از نویسندگان«مصلحتخداوندی ایجاب میکرد که این بشارات مانندزیبائیهای طبیعت که محفوظ میماند یا مانند صندوقچهجواهر فروشان که بدقتحفظ میشود در لفافهای از اشاراتمحفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهای بعد که بیشتر با عقل و دانشسر و کار دارند قرار گیرد». (10) پینوشتها: 1-زندگانی پیغمبر اسلام تالیف نگارنده ص 40. 2-بحار الانوار ج 15 ص 180-186. 3-بحار الانوار ج 15 ص 180-186. 4 و 5 و 6-زندگانی پیغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42. 7-اکمال الدین ص 111 و 112. 8-زندگانی پیغمبر اسلام ص 41. 9-آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کردهایم تلخیص شده است. 10-خاتم پیغمبران ج 1 ص 502. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 149 رسولی محلاتی
روز هفتم فرا رسید.«عبد المطلب»،برای عرض سپاسگزاری به درگاه الهی گوسفندی کشت و گروهی را دعوت نمود و در آن جشن با شکوه،که از عموم قریشدعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتی از او پرسیدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب کردید،در صورتی که این نام در میان اعراب کم سابقه است؟گفت:خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد.در این باره«حسان بن ثابت»شاعر رسولخدا چنین میگوید: فشق له من اسمه لیجله فذو العرش محمود و هذا محمد آفریدگار،نامی از اسم خود برای پیامبر خود مشتق نمود.از این جهت(خدا) «محمود»(پسندیده)و پیامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو کلمه از یک ماده مشتقند و یک معنی را میرسانند. (1) قطعا،الهام غیبی در انتخاب این نام بیدخالت نبوده است.زیرا نام محمد،اگر چه در میان اعراب معروف بود،ولی کمتر کسی تا آن زمان به آن نام نامیده شده بود.طبق آمار دقیقی که بعضی از تاریخ نویسان بدست آوردهاند،تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نامگذاری شده بودند.چنانکه شاعر در این باره گوید: ان الذین سموا باسم محمد من قبل خیر الناس ضعف ثمان (2) کسانی که به نام محمد،پیش از پیامبر اسلام نام گذاری شده بودند،شانزده نفر بودند. ناگفته پیداست که:هر چه مصداق یک لفظ کمتر باشد،اشتباه در آن کمتر خواهد بود و چون کتابهای آسمانی،از نام و نشان و علائم روحی و جسمی او خبر داده بودند،باید علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد که اشتباه در آن راه پیدا نکند.یکی از آن علائم، نام آن حضرت است.باید مصداق آن به قدری کم باشد،که راه هر گونه تردیدی را در تشخیص پیامبر گرامی از بین ببرد.مخصوصا هنگامی که بقیه اوصاف و علائم وی ضمیمه نام او گردد.در این صورت،بطور واضح کسی که انجیل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبی شناخته خواهد شد. اشتباه خاورشناسان
قرآن مجید،رسول گرامی را به دو و یا چند نام معرفی میکند. (3) در سورههای آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آیههای 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام«محمد»و در سوره«صف آیه 6»به نام«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اینست که:مادر رسولخدا،پیش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانکه در تاریخ منعکس است. (4) بنابراین،آنچه را بعضی از خاورشناسان در مقام اعتراض گفتهاند که:«انجیل»،به تصریح قرآن،در سوره«صف آیه 6»،ظهور پیامبری را بشارت داده است که نام او احمد است نه محمد،و شخصی که مسلمانان به رهبری او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بی اساس است. زیرا قرآنی که پیامبر ما را به نام«احمد»معرفی نموده است،در چند جا او را به نام«محمد»خوانده است.اگر مدرک آنها برای تعیین نام این پیامبر،قرآن مجید باشد(چنانکه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم نامیده،و او را در جائی به نام محمد و در جای دیگر«احمد»معرفی نموده است. پینوشتها: 1. «سیره حلبی»، ج 1/93. 2. همان مدرک/97. 3. به عقیده گروهی دیگر نام پیامبر اسلام نیست، بلکه از حروف مقطعه قرآن به شمار میروند. 4. «سیره حلبی»، ج 1/93. برخی عقیده دارند که: الفاظ «طه» و «یس»، از اسامی پیامبر گرامی است. ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 155
نویسنده: جعفر سبحانی
در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرتحوادث مهم و اتفاقات زیادی در اطراف جهان بوقوع پیوست کهپیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله«ارهاصات»بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است: یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسری و هو منصدع کشمل اصحاب کسری غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهی العین من سدم و ساء ساوه ان غاضتبحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثی است که مرحوم صدوق«ره»در کتاب امالی بسند خود از امام صادق علیه السلامروایت کرده و ترجمهاش چنین است که آنحضرت فرمود: ابلیس به آسمانها بالا میرفت و چون حضرت عیسی«ع»بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا میرفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص»بدنیا آمد از همه آسمانهای هفتگانهممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند: قیامتی که اهل کتاب میگفتند بر پا شده! عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسی داناتر بود بدانها گفت:بنگرید اگر آن ستارگانیاست که مردم بوسیله آنها راهنمائی میشوند و تابستان و زمستاناز روی آن معلوم گردد پس بدانید که قیامتبر پا شده و مقدمهنابودی هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازهای اتفاقافتاده. و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتی درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسری در آن شب شکستخورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادی سماوه پر از آب شد. آتشکدههای فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید. و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانی سخت اسبان عربیرا یدک میکشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکندهشدند،و طاق کسری از وسط شکستخورد و رود دجله در آنوارد شد. و در آن شب نوری از سمتحجاز بر آمد و همچنان بسمتمشرق رفت تا بدانجا رسید،فردای آن شب تخت هر پادشاهیسرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخننمیگفتند. دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنی که بود از تماس با همزاد شیطانی خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائی افتاد. آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهایخود را بر زمین گذارد و سر بسوی آسمان بلند کرد و بداننگریست،و نوری از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گویندهایمیگفت:تو آقای مردم را زادی او را محمد نام بگذار. آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفتهبود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامنگذارده گفت: الحمد لله الذی اعطانی هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فی المهد علی الغلما ستایش خدائی را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است. آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (1) و در باره او اشعاریسرود. و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیاریطلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:ای سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:وای بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون میبینم و بطور قطع درروی زمین اتفاق تازه و بزرگی رخ داده که از زمان ولادت عیسیبن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاقچیست؟ آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازهایندیدیم. ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفتهاند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حری رفت و چونگنجشکی گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد: -برو ای دور شده از رحمتحق!ابلیس گفت:ای جبرئیلاز تو سؤالی دارم؟ گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازهای در زمین رخداده؟ پاسخداد:محمد-صلی الله علیه و آله-بدنیا آمده. شیطان پرسید:مرا در او بهرهای هست؟گفت:نه. پرسید:در امت او چطور؟ گفت:آری.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم. و در حدیث دیگری که در کتاب کمال الدین نقل کردهچنین است که در شهر مکه شخصی یهودی سکونت داشت ونامش یوسف بود،وی هنگامی که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانی بخاطرولادت همان پیغمبری است که در کتابهای ما ذکر شده کهچون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوعگردند. و چون صبح شد بمجلسی که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آیا دوش در میان شما مولودی بدنیا آمده؟ گفتند:نه. گفت:سوگند به تورات که وی بدنیا آمده و آخرین پیمبراناست و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است. این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانههایخود رفتند داستان گفتگوی با آن یهودی را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آری دیشب در خانه عبد الله بنعبد المطلب پسری متولد شده. این خبر را بگوش یوسف یهودی رساندند،وی پرسید:آیا اینمولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید. قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودی او را بهبیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودی او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتی که روی شانه وی بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودیعارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند. یهودی برخاست و گفت:آیا میخندید؟باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما مینهد... قرشیان متفرق شده و گفتار یهودی را برای یکدیگر تعریفمیکردند. و در حدیثی که مرحوم کلینی شبیه به روایتبالا از مردی ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابی به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت:نبوتاز خاندان بنی اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسیاست که آنها را پراکنده و نابود سازد! قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابیکه دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید! بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطی بر شما پیدا کند کهزبانزد مردم شرق و غرب گردد. ابو سفیان از روی تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمییابد! و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخی از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیاری از آنها این حوادثقبل از بعثت رسولخدا«ص»ذکر شده نه مقارن ولادت. مانند روایاتی که در سیره ابن هشام و تاریخطبری و جاهای دیگر است و در صحیح بخاری نیز از ابن عباس روایتشده (2) و فخر رازی نیز در تفسیر آیه شریفه «فمن یستمعالآن یجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهای شهاب همین گفتار را داشته و اقوالی در اینباره نقلکرده (4) و از ابی بن کعب نیز حدیثی در اینمورد نقل کردهاند کهگفته است: «لم یرم بنجم منذ رفع عیسی علیه السلام حتی بعث رسولالله-صلی الله علیه و آله-» (5) و در اشعار بعضی از شاعرانعرب نیز قسمتی از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعری بنام قیروانی نقل شده که میگوید: و صرح کسری تداعی من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیلو نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسلخرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمی الجن بالشعل یک سئوال اکنون جای یک سئوال هست که اگر کسی بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهای تاریخی و روایات غیراسلامی هم ذکری از آنها شده یا نه؟ که ما در پاسخ این سئوال میگوئیم:اولا اگر حدیث وروایتی از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام برای اثابتشد دیگر کدام روایت و تاریخی برای ما معتبرتر از آن حدیثو روایت میتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغرای قضیه»است،ولی پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگی محمل دیگری نمیتواند داشته باشد،وگرنه کدامتاریخ و روایتی معتبرتر از آن تاریخ و روایتی است که از منبعوحی الهی سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثیمحکمتر از داستان و حدیثی است که از زبان پیمبران و ائمهمعصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد! مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علومآنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهای بشری گفتار آنهااست؟ و ثانیا-میگوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخوردهای از گذشتگان و زمانهای قدیم در دست داریم که ما بتوانیم اینروایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدی از آنها بگیریم؟ جائی که مقدسترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمهنسخههای متعددی که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستوراتدینی آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در اماننبوده،و طاغوتهای زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کردهاند،دیگر چگونه کتابهایتاریخی معدودی که در زوایای کتابخانهها با نسخههای خطیمنحصر به فرد یا نگشتشماری وجود داشته میتواند مورد اعتمادباشد؟ و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخی وجود داشته باشد کهاوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همهوقایعی که در آنزمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارششده؟و آیا وسائل ارتباطی آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقی که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق میافتادهمطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام اینوسائل ارتباطی و مخابراتی و رادیوها و تلویزیونها و ماهوارههاو...چنین کاری انجام شده و چنین ادعائی میتوان کرد؟... مگر وسائل ارتباطی جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهای مخصوص و صافیهای انحصاریمیتوانند کوچکترین خبری را منتشر کنند؟آن هم خبری کهبصورت معجزه آسمانی برای شکستیک قدرت طاغوتی و یکدربار سلطنتی بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتی امثال«شقالقمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان میباشد و بگفتهدکتر سعید بوطی-نویسنده مصری-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامی است در تاریخهایگذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصای موسی و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهایجادوئی ساحران و زنده شدن مردگان بدعای حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهای مقدس و مذهبی در تاریخها و روایاتدیگر آمده و ذکری از آنها دیده میشود؟!... و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهای زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهی نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام میکرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله میخواستهاند آنها را افرادیماجراجو و بی شخصیت و افسادگر معرفی کنند،و هرگز اجازهنمیدادند آنها را بعنوان مردانی الهی که قدرت انجام معجزه رادارند معرفی کنند،و بهمین دلیل معجزاتی را که بوسیله ایشانانجام میشده انکار کرده و یا توجیه مینمودند،و اگر کتابهایآسمانی و روایات مذهبی نبود اثری از این معجزات بجای نماندهو بدست ما نرسیده بود... چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامی خود که یک انگیزهمذهبی داشته و ادامه آنرا نیز بیاری خدا همان انگیزه مذهبی وعشق شهادت طلبی در راه خدا و دین،تضمین کرده و بر ضدطاغوتهای شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغی را میبینیمکه هر حرکتی بنفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانندراهپیمایی میلیونی و غیر میلیونی که در داخل و یا خارج انجاممیگیرد اصلا منعکس نمیشود و در رادیوها و وسائل ارتباطجمعی ذکری از آن نمیشود،اما کوچکترین حرکت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندکی که جمعا به صد نفر نمیرسدبا آب و تاب در همه رسانههای گروهی بعنوان یک حرکت ضدرژیم نه یکبار بلکه چند بار پخش میگردد. و بهمین دلیل ما میگوئیم انگیزه و نیازی برای تحقیق در تاریخهای گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیستبجائی برسیم،مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبی که شدهتاییدی از تاریخ برای این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویمبرای تطبیق این روایات با تاریخ دستبه توجیه و تاویلهاینامربوط بزنیم،چنانچه نظیر آنرا در داستان اصحاب فیل ذکرکرده و شنیدید و خواندید،که ما آنعمل را محکوم کرده و دلیل برضعف ایمان و غربزدگی و تاریخ زدگی و غیره دانستیم... پینوشتها: 1-یعنی او را بکنار خانه کعبه آورد و برای سلامتی و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید. 2-صحیح البخاری ج 6 ص 73. 3-سوره جن آیه 9. 4-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241. 5-بحار الانوار ج 15 ص 331. ماخذ: درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 160 رسولی محلاتی
در تمامی تواریخ اسلامی و کتب مربوطه سنی و شیعی نوشتهاند که عبدالمطلب نذر کرده بود که اگر خداوند ده پسر به او داد، یکی از آنها را در راه خدا قربانی کند و چون دارای ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جای عبدالله قربانی کرد! در بعضی از تواریخ و روایات اهل تسنن نوشتهاند که این رای زنی جادوگر بود که گفت: او را با قربانی کردن شتران معاوظه کنید. در صورتی که این موضوع افسانه است و اصلی ندارد. و از عقل و درایت و دیانت عبدالمطلب کاملا به دور است. ثقة الاسلام کلینی در «کافی» روایاتینقل کرده کهدلالتبر عظمت و جلالت و کمال ایمان و عقل و بینش روشن او دارد. از جمله امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «عبدالمطلب روز قیامت تنها و به سیمای پیغمبران وارد صحرای محشر میشود» که میرساند نظر به شخصیت نافذ وعقیده و ایمان خاصی که در عصر جاهلیت داشته به طور شاخص محشور میگردد. دلیل بر مجعول بودن این داستان اموری است که ذیلا به آن اشاره میکنیم: 1- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشی بهترین گواه بر کمال عقل و درایت عبدالمطلب است که میرساند چنین کار و نذر مضحکی از وی بعید بوده است. 2- یعقوبی مورخ مشهور مینویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیتسنتهائی داشت که در اسلام نیز تثبیتشد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناکار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مکه، و جلوگیری از زنده به گور کردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف کردن، و حکم به وجوب وفای بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذیالقعده، ذیالحجه و محرم) و مباهله کردن (یعنی برای اثبات حقانیت نفرین کردن و حق یکدیگر) (1) بنابر این شخصی این چنین، هرگز نذری آن چنان نمیکند. 3- پیغمبر در حدیث معتبر افتخار میکرد که فرزند عبدالمطلب است و میفرمود: «من پیغمبرم دروغ نیست، من فرزند عبدالمطلب هستم» (2) 4- چطور ممکن است مردی با این بزرگواری نذر به چیزی کند که در اکثر شرایع آسمانی نهی شده بود و در نزد عقل بسیار زشت و از بزرگترین جنایات به شمار میرفته است؟ 5- نذر کردن و کشتن فرزندان به عنوان نذر برای معبود از سنن بتپرستان و ستارهپرستان (صابئین) بوده، و خداوند در قرآن مجید آن را ازجمله اعمال شنیع آنها شمرده و فرموده است: بدین گونه بسیاری از مشرکین خوش داشتند که اولاد خود را بکشند. (3) این غیر از زنده بگور کردن دختران بوده که قبیله بنی تمیم معمول میداشتند. زیرا که «اولاد»درآیه شریفه اعم از پسر و دختر است، و نیز غیر از کشتن اولاد به واسطه فقر و بیم از گرسنگی است، بلکه این قتلها اولاد که مشرکین معمول میداشتند برای تقرب به خدا بوده است. 6- اگر بگویند شاید عبدالمطلب مانند ابارهیم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار کند، میگوئیم این درست نیست، چون در انی روایات صریحا میگوید عبدالمطلب نذر کرده بود، مضافا به این که اگر مامور بود میباید آن را عملی سازد و دیگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به این کارم؟ 7- در سلسله راریان این داستان ساختگی و امثال آن مانند «انا ابن الذبیحین» افرادی ضعیف و مجهول و مهمل که بعضی هم شیعه امامیه نبودهاند، قرار دارند، و به همین جهت روایات آن ضعیف و مغشوش و بیشتر از طریق عامه روایتشده و از آنها به شیعه سرایت کرده است. 8- علامه مجلسی میگوید: شیعه اعتقاد دارد که پدران پیغمبر تا آدم، خداپرستبودند،و ازفخررازی نقل میکند که گفته است: «شیعه عقیده دارد که هیچ یک از پدران پیغمبر کافر نبودهاند» (4) بنابر آنچه ذکر شد ماجرای نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گویان عامه بوده که خواستهاند علی رغم شیعه امامیه، عبدالمطلب را مانند دیگر مشرکان قلمداد کنند، و کسانی امثال زمخشری و فخر رازی و نیشابوری ازقدمایعلمای عامه و بعضی از متاخرین آنها همچون مراغی و سید قطب و بسیاری دیگر از مفسران آنها این داستان ساختگی را در تفسیر آیه; «کذلک لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم» نقل کرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانستهاند!! تا از این راه اعتقاد خود را در مشرک دانستن پدران پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تثبیت کنند و عقیده پاک شیعه امامیه را در این خصوص تخطئه نمایند. شاید هم رد زمان بنی امیه برای بکه دار ساختن عبدالمطلب جد امیرالمومنین علی (علیه السلام) این افسانه را ایجساختهاند، همان طور که فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعی کردهاند او را مشرک قلمداد کنند تا از آن راه به شخصیت امیر المومنین علی (علیه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحی که در بخش «وفات ابوطالب» خواهیم گفت. ماجرای داستان ساختگی نذر عبدالمطلب مانند برخی دیگر از مباحث این کتاب، بحمدالله برای نخستین بار توسط نویسنده وارد بحث «تاریخ اسلام» شده است، تا در آینده رهگشای کسانی باشد که میخواهند در اسلام کار کنند و بدون تقلید از پیشینیان و حسن ظن به آنان، تحقیق و بررسی نمایند، و مانند بعضیها بدون تحقیق کافی آنرا تکرار نکنند، و بعد ناگزیر به «توجیه مالا یرضی صاحبه» نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند! نذر و قربانی اولاد مطابق صریح قرآن از عادات ناپسند بسیاری از مشرکین بوده است، و این عمل شنیع، با هیچ توجیه و ملاکی زیبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نیست. داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زیاد و حکمیت زنی جادوگر و کاهن از قبیله «بنی سعد» که عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد برای کسب تکلیف نزد وی رفته بود، آمد، و بعضی از آن هم به کتب شیعه رخنه کرده است، ولی ما همه را دیدهایم، و به طور قطع میگوئیم به افسانه بیشتر شبیه است تا به واقعیت. علامه مجلسی در «بحار الانوار» به تفصیل روایات آنرا نقل کرده که افسانه بودن همه آنها در یک نتیجهگیری، به خوبی آشکار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاریخ اسلام» به روشنی دریافتهایم که یا افسانه سرایان صدر اسلام ویا مغرضان بنی امیه و مخالفان حکومت الهی علی (علیه السلام)، این افسانه را ساختهاند، تا مانند موارد دیگر مقام آنها را نزد مسلمین پایین آورند، و زمینه را برای حک.مت افراد معمولی هموار سازند، برای بنی هاشم باقی نماند. (5) پینوشتها: 1- (تاریخ یعقوبی ج 2 ص 6) 2- (انا النبی لا کذب، انا ابن عبدالمطلب) 3- (کذلک زین لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم - سوره نعام آیه 137چ) 4- (نگاه کنید به پاورقی فاضل محترم آقای علی اکبر غفاری بر، ج 3 کتاب «من لا یحضره الفقیه» شیخ صدوق چاپ مکتبه صدوق ص 89) 5- (نویسنده این سطور چند سال پیش، روزی ضمن گفتگو با دوست فاضل آقای علی اکبر غفاری، اظهار داشتم من در مطالعات خود در تاریخ اسلام و رجال و تراجم و حدیث و تفسیر و غیره به بسیاری از اشتباهات قدما پی بردهام که در مجلدات «مفاخر اسلام» و «تاریخ اسلام» و سایر آثارم برخی از آنها را یادآور شدهام. ایشان هم گفتند من نیز در بسیاری از موارد که کتب حدیث از قبیل کافی، معانی الاخبار، من لا یحضر و غیره را تحقیق و بررسی مینمودم، به مطالبی برخورد کردهام که هیچکس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر کذائی عبدالمطلب است که در پاورق حدیثی که شیخ صدوق در «باب قرعه» کتاب «من لا یحضره الفقیه» نقل کرده، ساختگی بودن آنرا شرح دادهام. چند سال بعد که خواستم «تاریخ اسلام» را منتشر سازم، با مرجعه به توضیحات ایشان که در گوشهای از پاورقی من لایحضر بود، و کسی توجه نداشت، و در جائی دیگر بازگو نکرده بودند، برای ادای حق ایشان (برخلاف عادت ناپسند بعضی از افراد بیمروت) طی 8 مطلب که مسطور گشت ترجمه نمودم، و براینخستین بار به عنوان داستان ساختگی نذر عبدالمطلب وارد بحث «تارخ اسلام» کردم، و توضیح هود را بر آن افزودم. پس از انتشار این کتاب، در گوشه و کنار، بعضی آنرا بدون ذکر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طی سخنزانیها و نوشتهها بعنوان اظهارنظر شخصی مطرح ساختند که آری عبدالمطلب چنین نذری نکرده، ولی بدون تحقیق پیرامون آن، و بعضی دیگر آنراتخطئه کرده و نتیجه گرفتهاند که خیر عبدالمطلب چنین نذری کرده و قبلا موحد نبوده بدلیل اینکه نام پسرش عبدالعزی بوده و بعدها با ایمان و خدا پرستشده است، و به دلیل چند روایت و اشعار که در کتابها آمده است. در صورتی که عبدالعزی به نقل حدیثی نام ابولهب بوده و معلوم نیست توسط قبدالمطلب نامگذاری گردیده و چه بسا که ازخود ابولهب ناشی شده باشد، بعلاوه این قبیل اسامی در زمان جاهلیتسابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامی خلفا که بعضی ار ائمه روز اولاد خود مینهادند! همانطور که در متن آمده به انظمام شواهد دیگر، به عقیده جامعه شیعه امامیه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است. در «زیارت وارث» خطاب به حضرت امام حسین سیدالشهداء علیه السلام میخوانیم که: «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها» که میرساند در اعتقاد شیعه پدران و مادران پیغمبر و علی علیهما السلام هیچگونه آلودگی به شرک و اوهام و خرافات و پلیدیهای زمان جاهلیت را نداشتهاند، و نور حقیقت آنها در صلبهای شامخ پدران و رحمهای پاک ماردان موحد و خداپرست قرار داشته است. و از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم روایتشده است که فرمود: «فلم ازل خیارا بعد خیار» یعنی: من درتمام نسلها موحد و پاکسرشتبودهام. جا دارد که فضلای محقق راجع به احادیث نذر عبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنی و شیعه تحقیق و بررسی نموده و آنرا به صورت کتابی در آورند. آنچه نویسنده تحقیق نموده داستان همانطور که آقای غفاری اشاره کرده است، بیاصل و ساختگی و دون شان شخصیتی همچون عبدالمطلب سید بطحاء است.) ماخذ: تاریخ اسلام صفحه 54 علی دوانی
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|