تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     داستان شق صدر
 

 

داستان دیگری که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخی‏از روایات و کتابهای اهل سنت آمده داستان‏«شق صدر»آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحث‏باید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص) حدود پنج‏سال در میان قبیله بنی سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب که‏پس از پایان دو سال دوران شیر خوارگی، حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلی نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولی روی علاقه‏بسیاری که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادی دو باره آن‏فرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونه‏ای که نقل شده در سالهای چهارم یا پنجم عمر شریف‏آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از روی‏کتابهای اهل سنت‏برای شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکال‏آنرا ذکر می‏کنیم و از اینرو می‏گوئیم:

این داستان را بسیاری از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کرده‏اند مانند«مسلم‏»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبری در کتاب تاریخ خود،وکازرونی در کتاب المنتقی و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکی ازروایاتی را که در صحیح مسلم آمده ذیلا برای شما نقل می‏کنیم‏و سپس به بحثهای جنبی و صحت و سقم آن می‏پردازیم:

«روی مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطان‏منک،ثم غسله فی طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فی مکانه.

«و جاء الغلمان یسعون الی امه-یعنی ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت اری اثر ذلک‏فی صدره‏».

یعنی مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزی جبرئیل‏هنگامی که رسول خدا با پسر بچگان بازی می‏کرد نزد وی آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون‏آورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونی بیرون آورده و گفت:این‏بهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتی از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجای خود گذارد...

پسر بچگان بسوی مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد!

آنها بسراغ او رفته و او را در حالی که رنگش پریده بود مشاهده‏کردند!

انس گفته:من جای بخیه‏ها را در سینه آنحضرت می‏دیدم.

و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعی خود در پشت‏خیمه‏های ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعی او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشی ما را دو مرد سفید پوش‏آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!

حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وی رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینه‏گرفته و از او پرسیدیم:ای فرزند تو را چه شد؟فرمود:دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزی‏می‏گشتند که من ندانستم چیست؟

حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمه‏های خود آوردیم. (2) و در هر دوی این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.

و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا که‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگی آنحضرت چهار یاپنج‏بار اتفاق افتاده،در سه سالگی(همانگونه که شنیدید)و در ده‏سالگی،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینباره‏اشعاری نیز از بعضی شعرای عرب نقل کرده‏اند. (3) و بلکه برخی از مفسران سوره انشراح و آیه «الم نشرح لک‏صدرک‏» را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. (4)

ایرادهائی که به این داستان شده

این داستان بگونه‏ای که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:

1-اختلاف میان این نقل و نقلهای دیگر در مورد علت‏بازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در این‏دو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همین‏جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)برای باز گرداندن‏آنحضرت علت دیگری نقل کرده و آن گفتار نصارای حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وی سرنوشت مهمی‏دارد...

و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سال‏پنجم عمر آنحضرت ذکر کرده‏اند (5) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبری و یعقوبی اختلاف است،چنانچه‏در سیرة المصطفی آمده و در روایت طبری آمده است که چند نفربرای غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکی از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگری قلب آنحضرت‏را و سومی آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمین‏بلند کرد (6) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور می‏شود.

2-خیر و شر و خوبی و بدی قلب انسانی،از امور اعتقادی ومعنوی است و چگونه با عمل جراحی و شکافتن قلب و شستشوی‏آن می‏توان ماده شر و بدی را بصورت یک لخته خون بیرون آورد و شستشو داد؟و آیا هر انسانی می‏تواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدی و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگران‏ندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسی درمجمع البیان در داستان معراج فرموده:

«اینکه روایت‏شده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر به‏سختی،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدی و عیبی بوده وچگونه می‏توان دل و اعتقادات درونی آنرا با آب شستشوداد؟ ...» (7) و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفته‏اند جز عیسی‏بن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگی مورددستبرد شیطان واقع شده‏اند و تنها عیسی بن مریم بود که چون‏فوق مرتبه بشری و از عالم دیگری بود مورد دستبرد وی قرارنگرفت...!

و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتی‏پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحی پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل می‏شد دوباره عود می‏کرد و فرشته‏های الهی مجبور می‏شدند بدستور خدای تعالی مجددامبادرت به این عمل جراحی نموده و موجبات ناراحتی آن بزرگواررا فراهم سازند؟...

3-بگونه‏ای که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحی و معمولی نبوده که‏احتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحی و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که می‏دانیم معجزه ازنشانه‏های نبوت و ابزار کار پیمبران الهی برای اثبات مدعای‏آنان بوده و چگونه در حال کودکی آنحضرت چنین معجزه‏ای ازآنحضرت صادر گردیده؟

مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات‏»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.

4-چگونه می‏توان معنای این روایت را با آیاتی که در قرآن‏کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذی را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهی و حتی مؤمنان و متوکلان سلب و نفی کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفه‏ای که می‏فرماید:

«ان عبادی لیس لک علیهم سلطان...» (8) و آیه دیگری که فرموده:

«...انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون‏» (9) و آیه «...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین...» (10) و بهر صورت این روایت از جهاتی مورد خدشه و ایراد واقع‏شده،و حتی بعضی گفته‏اند:این حدیث‏ساخته و پرداخته‏مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگری است که درصحیح بخاری و مسلم آمده که جز عیسی بن مریم همه فرزندان‏آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ می‏کند و همین سبب گریه نوزاد می‏گردد...فقط‏عیسی بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان‏محفوظ ماند... (11)

پاسخی که به این ایرادها داده‏اند:

در برابر این ایرادها پاسخهائی داده‏اند،از آنجمله:

1-دکتر محمد سعید بوطی در کتاب فقه السیرة گوید:

حکمت الهی در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدی ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غده‏های جسمانی یا لکه‏های خونی در بدن باشدلازمه‏اش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عمل‏جراحی بصورت افرادی نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا برای عصمت و وحی از زمان کودکی باوسائل مادی بوده،تا برای ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرت‏نزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوی بوده‏لکن به این صورت مادی و حسی تا این اعلان الهی وسیله‏ای‏برای رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...

ل

و گذشته از این چه انگیزه و اجباری برای اینکار هست؟جزآنکه کسی دچار ضعف ایمان بخدای تعالی گردد،و یا ضعف‏یقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقین‏پیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت است‏خیلی‏آسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چه‏نباشد! (12)

2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروف‏حسینی نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفی اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر می‏کند گفته است:

این اختلافات،اگر چه موجب می‏شود تا انسان در اصل‏داستان تردید کند بخصوص اگر سندهای آنرا بر اصولی که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولی با اینحال این مطلب به تنهائی برای انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختن‏نقل کنندگان کافی نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کرده‏اند نوعی‏از اعجاز است و عقل چنین حوادثی را محال ندانسته و قدرت‏خدای تعالی را برتر می‏داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگی رسول اعظم خداوندمقرون است‏با امثال این گونه حوادثی که برای دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالی‏انگیزه‏ای نداشته‏«و لیس ذلک علی الله بعزیز» (13)

3-علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکی در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره‏«اسری‏»و دیگری در ذیل آیه‏«الم نشرح لک صدرک‏»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخی‏»نموده که در عالم دیگری‏شستشوی باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول‏خدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهای دیگری‏را نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمت‏ها و عذابها برای اهل‏بهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (14) نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابن‏شهر آشوب بگونه‏ای دیگر نقل کرده که بسیاری از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستان‏منشا زندگی و دوران کودکی آنحضرت در کتاب مناقب اینگونه‏است که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگی آن بزرگواردر سالهای پنجم از عمر شریفش می‏گوید:

«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لی یوما:این یذهب‏اخوانی کل یوم؟قلت:یرعون غنما،فقال:اننی ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه علی قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه،فاتانی ابنی و قال:ادرکی محمدا فانه قد سلب،فاتیته‏فاذا بنور یسطع فی السماء فقبلته و قلت:ما اصابک؟قال:

لا تحزنی ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسک‏اذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنی‏شی‏ء و ما علی من باس‏». (15)

یعنی-من پنج‏سال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزی بمن گفت:برادران من هر روز کجا می‏روند؟

گفتم:گوسفند می‏چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشان‏می‏روم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله‏کوهی بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرم‏بنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند! من بنزدوی رفتم و نوری دیدم که از وی بسوی آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را برای او بازگو کرد،و دراینوقت از وی بوی مشک خالص بمشام می‏رسید و مردم‏می‏گفتند:شیاطین بر او چیره شده‏اند و او می‏فرمود:چیزی بر من‏نرسیده و باکی بر من نیست...

و اینک بر طبق این نقل می‏گوئیم:گذشته از اینکه نقلهای‏گذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت‏با این نقل‏هم مخالف است،و اگر بنای پذیرفتن این داستان باشد همین‏نقل که خالی از اشکالات است‏برای ما معتبرتر است و نیازی‏هم به توجیه و تاویل نداریم‏و تاویلی هم که مرحوم استاد طباطبائی کرده‏اند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبی‏بود،چون در پاره‏ای از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها می‏توان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که این‏داستان در کودکی آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمی‏رسد،مگر آنکه همان توجیه را با قرینه‏ای که ذکر شد شاهدو نمونه‏ای برای موارد دیگر بگیریم.

و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بن‏مالک گفته بود:من جای بخیه‏ها را در سینه رسولخدا می‏دیدم.

و راوی،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت می‏پذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمده‏بود نه دوختن!

پی‏نوشتها:

1-صحیح مسلم ج 1 ص 101-102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.طبری ج 1 ص 575.

المنتقی فی مولود المصطفی‏«الباب الرابع من القسم الثانی‏».

2-سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.

3-الصحیح من السیرة ج 1 ص 83.و پاورقی فقه السیرة ص 63.

4-فسیر مفاتیح الغیب فخر رازی ج 32 ص 2.

5-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.

6-سیرة المصطفی ص 46.

7-مجمع البیان ج 3 ص 395.

8-سوره الاسراء آیه 65.

9-سورة النحل آیه 99.

10-سورة الحجر آیه 40-41.

11-الصحیح من السیرة ج 1 ص 87.

12-فقه السیرة ص 63.

13-سیرة المصطفی ص 46.

14-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.

15-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.

درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 191

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     درگذشت پدر
 

 

مطلبی که تذکر آن در اینجا لازم است و شاید لازم بود پیش‏از این تذکر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگی به‏یثرب،دخالت داشته و بلکه می‏توان گفت در هجرت آنحضرت‏به یثرب و انتخاب آن شهر برای هجرت بی‏اثر نبوده،پیوند نسبی‏آنحضرت با یثرب بود،زیرا همانگونه که می‏دانیم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در یکی از سفرهای خود به یثرب با«سلمی‏»دختر عمر بن زید...

خزرجی-که از طائفه بنی عدی بن نجاربود-ازدواج کرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمین زن متولد شد،و مدتی هم در همان شهر یثرب(مدینه)بودتا هنگامی که هاشم بن عبد مناف از دنیا رفت‏برادرش-مطلب‏بن عبد مناف-به مدینه رفت و عبد المطلب را که نامش‏«شیبة‏الحمد»و نام اولش‏«عامر»بود با اصرار زیادی از مادرش سلمی‏باز گرفته و با خود بمکه برد،و چون هنگام ورود بمکه پشت‏سر عمویش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بیابان حجازرنگین شده بود مردم مکه خیال کردند آن پسرک برده مطلب است که‏از یثرب یا جای دیگر خریداری کرده و به او«عبد المطلب‏»گفتند،و با اینکه مطلب بارها بمردم گفت که او برادر زاده وی وفرزند هاشم است ولی همان نام عبد المطلب برای او معروف‏گردید و نام اصلی وی یعنی‏«شیبة الحمد»از یاد رفت.

وفات عبد الله

مشهور آن است که عبد الله قبل از آنکه فرزند بزرگوارش‏رسول خدا(ص)بدنیا بیاید در مدینه از دنیا رفت،و در همان شهردر جائی بنام‏«دار النابغة‏»او را دفن کردند،ولی قول دیگر آن‏است که رسول خدا(ص)بدنیا آمده بود و دو ماه یا بیشتر از عمرشریف آنحضرت گذشته بود که عبد الله از دنیا رفت (1) و یعقوبی وبرخی دیگر معتقدند که این قول دوم اجماعی است و مورد قبول‏بیشتر علماء و دانشمندان است (2) .

ولی ابن اثیر در کتاب اسد الغابة قول اول را ثابت‏تر ومحکم‏تر می‏داند (3) و ماجرای وفات عبد الله را نیز اینگونه نوشته‏اند که بمنظورتجارت بهمراه کاروان قریش رهسپار شام گردید،و در مراجعت‏از شام بیمار شد،و روی همان پیوند خویشاوندی که‏گفته شد در میان‏«بنی عدی بن نجار»توقف کرد،ولی بیماری‏او طولانی شده و پس از یک ماه که بستری بود از دنیا رفت،وچون کاروان قریش بمکة رفت و عبد المطلب از حال وی جویاشد و دانست که در مدینه بیمار ست‏بزرگترین فرزند خود یعنی‏حارث را نزد او بمدینه فرستاد،ولی هنگامی که حارث بمدینه‏آمد متوجه شد که عبد الله از دنیا رفته!

آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسید:چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به

رسول‏خدا(ص)به ارث رسید عبارت بود از یک کنیز بنام‏«ام ایمن‏»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نیز همین‏قول تایید می‏شود،و آن اشعار در صفحات آینده خواهد آمد.

پنج‏شتر و یک گله گوسفند و شمشیری و مقداری پول (4) .

و نظیر همین گفتار از واقدی در کتاب‏«المنتقی فی مولودالمصطفی‏»نقل شده که بجز ش مشیر و پول اموال دیگر را ذکر کرده (5) .

و باید دانست که‏«ام ایمن‏»همان کنیزکی است که پس‏از وفات آمنه تربیت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پیوسته باآن حضرت بود تا وقتی که رسول خدا بزرگ شده و او را آزادک رده و بهمسری زید بن حارثه در آورد،و تا پنج‏یا شش ماه پس‏از رحلت رسول خدا(ص)نی ز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.

پی‏نوشتها:

1-قول دو ماه در روایتی از امام صادق علیه السلام روایت‏شده و مرحوم کلینی هم آنرااخ تیار فرموده(اصول کافی ج 1 ص 439)و اقوال دیگری نیز مانند یکسال و 28 ماه و 7 ماه‏پ س از ولادت آنحضرت نیز نقل شده(تاریخ پیامبر اسلام‏«آیتی‏»ص 47،و پاورقی سیره‏ابن هشام ج 1 ص 158)

2-تاریخ پیامبر اسلام ص 47 پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 158 و از اشعار عبد المطلب که

3-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14

4-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14

5-بحار الانوار ج 15 ص 125

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 175

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     بشارتهای انبیای الهی درباره آمدن رسول خدا
 

 

از جمله این بشارتها آیه 14 و 15 از کتاب یهودا است که می‏گوید:

«لکن خنوخ‏«ادریس‏»که هفتم از آدم بود درباره همین اشخاص خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا بر همه داوری نماید و جمیع بی دینان را ملزم سازد و بر همه کارهای بی دینی که ایشان کردند و بر تمامی سخنان زشت که گناهکاران بی دین به خلاف او گفتند. . . »

که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبیق می‏کند که در داستان فتح مکه با او بودند. بخصوص با توجه به این مطلب که این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسی(ع)نوشته شده. (1)

و از آن جمله در سفر تثنیه، باب 33، آیه 2 چنین آمده:

«و گفت‏خدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوی آنها و درخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با یک قانون آتشین. . . »

که طبق تحقیق جغرافی دانان منظور از«پاران‏» - یا فاران - مکه است، و ده هزار مقدس نیز چنانکه قبلا گفته شد فقط قابل تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا(ص)است.

و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا: 16، 17، 25، 26 چنین است:

«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید، و من از پدر خواهم خواست و او دیگری را که فارقلیط است‏به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود، خلاصه حقیقتی که جهان آن را نتواند پذیرفت زیرا که آن را نمی‏بیند و نمی‏شناسد، اما شماآن را می‏شناسید زیرا که با شما می‏ماند و در شما خواهد بود - اینها را به شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که او را پدر به اسم من می‏فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هر آنچه گفتم به یاد آورد».

که بر طبق تحقیق کلمه‏«فارقلیط‏»که ترجمه عربی‏«پریکلیتوس‏»است‏به معنای‏«احمد»است و مترجمین اناجیل از روی عمد یا اشتباه آن را به‏«تسلی دهنده‏»ترجمه کرده‏اند.

و در فصل پانزدهم: 26 چنین است:

«لیکن وقتی فارقلیط که من او را از جانب پدر می‏فرستم و او روح راستی است که از جانب پدر عمل می‏کند و نسبت‏به من گواهی خواهد داد».

و در فصل شانزدهم: 7، 12، 13، 14 چنین است:

«و من به شما راست می‏گویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما می‏فرستم اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقت‏بیاید او شما را به هر حقیقتی هدایت‏خواهد کرد، زیرا او از پیش خود تکلم نمی‏کند بلکه آنچه می‏شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد. . . »

و سخنان دیگری که از پیغمبران گذشته به ما رسیده و در کتابها ضبط است و چون نقل تمامی آنها از وضع نگارش تاریخ خارج است از این رو تحقیق بیشتر را در این باره به عهده خواننده محترم می‏گذاریم و به همین مقدار در اینجا اکتفا نموده و قسمتهایی از سخنان دانشمندان و کاهنان و پیشگوییهای آنان که قبل از تولد رسول خدا(ص)کرده‏اند نقل کرده به دنبال گفتار قبل خود باز می‏گردیم.

پیشگویی‏ها و سخنان کاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود می‏نویسد (2) : ربیعة بن نصر که یکی ازپادشاهان یمن بود خواب وحشتناکی دید و برای دانستن تعبیر آن تمامی کاهنان و منجمان را به دربار خویش احضار کرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد.

آنها گفتند: خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟

ربیعه در جواب گفت: من اگر خواب خود را بگویم و شما تعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولی اگر یکی از شما تعبیر آن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.

یکی از آنها گفت: چنین شخصی را که پادشاه می‏خواهد فقط دو نفر هستند یکی سطیح و دیگری شق که این دو کاهن می‏توانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند.

ربیعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد، سطیح قبل از شق به دربار ربیعه آمد و چون پادشاه جریان خواب خود را بدو گفت، سطیح گفت: آری در خواب گلوله آتشی را دیدی که از تاریکی بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جانداری را در کام خود فروبرد!

ربیعه گفت: درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟

سطیح اظهار داشت: سوگند به هر جانداری که در این سرزمین زندگی می‏کند که مردم حبشه به سرزمین شما فرود آیند و آن را بگیرند.

پادشاه با وحشت پرسید: این داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت‏یاپس از آن؟

سطیح گفت: نه، پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربیعه پرسید: آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت‏یا منقطع می‏شود!

گفت: نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع می‏شود!

پرسید: سلطنت آنها به دست چه کسی از بین می‏رود؟

گفت: به دست مردی به نام ارم بن ذی یزن که از مملکت عدن بیرون خواهد آمد.

پرسید: آیا سلطنت ارم بن ذی یزن دوام خواهد یافت؟

گفت: نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسید: به دست چه کسی؟گفت: به دست پیغمبری پاکیزه که از جانب خدا بدو وحی می‏شود.

پرسید: آن پیغمبر از چه قبیله‏ای خواهد بود؟

گفت: مردی است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نضر که پادشاهی این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان او خواهد بود.

ربیعه پرسید: مگر این جهان پایانی دارد؟

گفت: آری پایان این جهان آن روزی است که اولین و آخرین در آن روز گرد آیند و نیکوکاران به سعادت رسند و بدکاران بدبخت گردند.

ربیعه گفت: آیا آنچه گفتی خواهد شد؟

سطیح پاسخ داد: آری سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد.

پس از این سخنان شق نیز به دربار ربیعه آمد و او نیز سخنانی نظیر گفتار«سطیح‏»گفت و همین جریان موجب شد تا ربیعه در صدد کوچ کردن به سرزمین عراق برآید و به شاپور - پادشاه فارس - نامه‏ای نوشت و از وی خواست تا او و فرزندانش را در جای مناسبی در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین‏«حیره‏»را - که در نزدیکی کوفه بوده - برای سکونت آنها در نظر گرفت و ایشان را بدانجا منتقل کرد، و نعمان بن منذر - فرمانروای مشهور حیره - از فرزندان ربیعه بن نصر است.

و نیز داستان دیگری از تبع نقل می‏کند و خلاصه‏اش این است که می‏گوید: تبع پادشاه دیگر یمن به مردم شهر یثرب خشم کرد و در صدد ویرانی آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همین منظور لشکری گران فراهم کرد و به یثرب آمد.

مردم یثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانکه نزد انصار مدینه معروف است، مردم روزها با تبع و لشکریانش جنگ می‏کردند و چون شب می‏شد برای تبع و لشکریانش به خاطر اینکه میهمان و وارد بر ایشان بودند خرما و آذوقه می‏فرستادند و بدین وسیله از آنها پذیرایی می‏کردند.

مدتی بر این منوال گذشت تا روزی دو تن از احبار و دانشمندان یهود از بنی قریظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند: فکر ویرانی این شهر را از سر دور کن و از این تصمیم‏انصراف حاصل نما، و اگر در این کار اصرار ورزی و پافشاری کنی نیروی غیبی جلوی این کار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داریم که به عقوبت این عمل گرفتار شوی.

تبع پرسید: چرا؟

گفتند: برای آنکه این شهر هجرتگاه پیغمبری است که از حرم قریش(یعنی مکه معظمه) بیرون آید، و این شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع که این سخن را شنید دانست که آن دو بیهوده نمی‏گویند و از روی علم و اطلاع و خبرهایی که از کتابها دارند این سخن را می‏گویند و به همین سبب از ویرانی شهر یثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تاثیر کرد. و در کتاب اکمال صدوق(ره)است که تبع در این باره اشعاری نیز سرود که از آن جمله است:

حتی اتانی من قریظة عالم

حبر لعمرک فی الیهود مسدد

قال ازدجر عن قریة محجوبة

لنبی مکة من قریش مهتد

فعفوت عنهم عفو غیر مثرب

و ترکتهم لعقاب یوم سرمد

و ترکتها لله ارجو عفوه

یوم الحساب من الحمیم الموقد

و در پاره‏ای از روایات نیز آمده است که رسول خدا(ص)فرمود: تبع را دشنام نگویید زیرا او مسلمان شد و ایمان آورد.

و در روایتی که صدوق(ره)از امام صادق(ع)روایت کرده آن حضرت فرمود: تبع به اوس و خزرج(ساکنان شهر مدینه)گفت: در این شهر بمانید تا این پیغمبر بیرون آید، و من نیز اگر زمان او را درک کنم کمر به خدمت او خواهم بست و به یاری او خواهم شتافت.

و از آن جمله زید بن عمرو بن نفیل بود که سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمین حجاز می‏زیست و به جستجوی دین حنیف ابراهیم بود، و از آیین یهود و دیگر آیینهای آن زمان پیروی نمی‏کرد و با بت پرستان مبارزه می‏نمود، و از ذبیحه آنان نمی‏خورد.

و از اشعار اوست که می‏گوید: اربا واحدا ام الف رب

ادین اذا تقسمت الامور

عزلت اللات و العزی جمیعا

کذلک یفعل الجلد الصبور

عامر بن ربیعه گوید: وقتی مرا دید به من گفت: ای عامر من از رفتار قوم خود بیزارم و پیرو دین ابراهیم و معبود او و اسماعیل هستم و آنها رو به این خانه نماز می‏گزاردند، و من چشم به راه ظهور پیغمبری هستم از فرزندان اسماعیل و گمان ندارم او را درک کنم اما از هم اکنون من بدو ایمان دارم و او را تصدیق کرده و گواهی می‏دهم که او پیغمبر است، و اگر عمر تو طولانی شد و او را دیدار کردی سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت: چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زید را برای آن حضرت بازگو کردم و سلام او را رساندم حضرت برای او طلب رحمت از خدا کرد، و پاسخ سلامش را داد و فرمود: او را در بهشت دیدم که پیروزمندانه گام بر می‏داشت.

و دیگر از کسانی که سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر می‏داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است که از بزرگان مسیحیت و از بلغاء عرب است که در بلاغت‏به وی مثل می‏زنند، و بیشتر عمر خود را به صورت رهبانیت دور از مردم و در بیابانها به سر می‏برد.

وی از حکمای عرب و از معمرین آنهاست که چنانکه در برخی از تواریخ ذکر شده ششصد سال عمر کرد و کسی بود که شمعون صفا و لوقا و یوحنا را درک کرد و از آنها فقه و حکمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نیز درک کرد ولی قبل از بعثت آن بزرگوار از دنیا رفت. و رسول خدا درباره‏اش می‏فرمود:

«رحم الله قسا یحشر یوم القیامة امة واحدة‏»

[خدا رحمت کند قس را که در روز قیامت‏به صورت یک امت تنها محشور می‏گردد. ]

شیخ مفید(ره)و دیگران روایت کرده‏اند که وی در«سوق عکاظ‏»عربها را مخاطب‏قرار داده و بدانها می‏گفت:

«یقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فیه ما لله علی الارض دین احب الیه من دین قد اظلکم زمانه و ادرککم اوانه، طوبی لمن ادرک صاحبه فبایعه و ویل لمن ادرکه ففارقه‏».

[قس بن ساعده به خدای یگانه سوگند می‏خورد سوگندی محکم که گناهی در آن نیست که در روی زمین آیینی وجود ندارد که نزد خدا محبوبتر باشد از آیینی که زمان ظهورش بر سر شما سایه افکنده(و نزدیک گشته)و وقت آن شما را درک نموده، خوشا به حال کسی که صاحب آن دین و آیین را درک کند و با او بیعت کند و وای به حال کسی که او را درک کند و از وی کناره گیرد. ]

و بارها اتفاق افتاد که رسول خدا(ص)از افراد قبیله‏«ایاد»حالات قس بن ساعده و سخنان حکمت آمیز و اشعار او را جویا می‏شد، و آنان نیز کم و بیش هر چه دیده و یا شنیده بودند برای آن حضرت نقل می‏کردند.

و کراجکی در کتاب کنز الفواید از مرد عربی که برای رسول خدا(ص)روایت کرده نقل می‏کند که وی گفت: هنگامی برای پیدا کردن شتری که از من گم شده بود در بیابانها گردش می‏کردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده کردم که در میان دو قبر ایستاده و نماز می‏خواند، و چون از نمازش فراغت‏یافت از وی پرسیدم این دو قبر از کیست؟ پاسخ داد:

اینها قبر دو تن از برادران من است که خدای یگانه را با من در اینجا پرستش می‏کردند و اینک از دنیا رفته‏اند و من بر سر قبر این دو خدای را پرستش می‏کنم تا وقتی که بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو کرد و گریان شده اشعاری گفت، و پس از اینکه اشعارش پایان یافت‏بدو گفتم:

چرا به نزد قوم خود نمی‏روی و در خوبی و بدی آنها شرکت نمی‏جویی؟گفت: مادر بر عزایت‏بگرید ندانسته‏ای که فرزندان اسماعیل دین پدرشان را واگذارده و از بتان پیروی نموده و آنها را بزرگ دانسته‏اند!

پرسیدم: این نمازی را که می‏خوانی چیست؟

پاسخ داد: برای خدای آسمانها می‏گزارم.

از او سؤال کردم: مگر آسمانها هم خدایی دارد، و بجز لات و عزی خدایی هست؟دیدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت: ای برادر ایادی از من دور شو که براستی از برای آسمانها خدایی است که آن را آفریده و به ستارگان زیور داده و به ماه تابان نورانیش کرده. شبش را تار و روزش را تابناک و آشکار نموده و بزودی از سوی مکه همگان را مشمول رحمت عامه‏اش قرار خواهد داد، به وسیله مردی تابناک از فرزندان لوی بن غالب که نامش: محمد، است و او مردم را به کلمه اخلاص دعوت می‏کند، و من گمان ندارم او را درک کنم، و اگر او را می‏دیدم دست‏خویش را - به عنوان بیعت و تصدیق - در دستش می‏نهادم و به هر کجا که می‏رفت‏به همراه او می‏رفتم. . .

و در حدیثی که مفید(ره)از ابن عباس روایت کرده این گونه است که مرد عرب گفت: یا رسول الله من از قس چیز عجیبی مشاهده کردم!حضرت فرمود: چه دیدی؟

عرض کرد: روزی در یکی از کوههای نزدیک خود که نامش سمعان بود می‏رفتم و آن روز بسیار گرم و سوزانی بود ناگاه قس بن ساعده را دیدم که در زیر درختی نشسته و پیش رویش چشمه آبی است و اطراف او را درندگان زیادی گرفته‏اند و می‏خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده کردم که یکی از آن درندگان به سر دیگری فریاد زد و در این وقت‏«قس‏»را دیدم که دست‏خود بر آن درنده زده گفت: صبر کن تا رفیقت که پیش از تو آمده آب بیاشامد آن گاه نوبت توست!

من که چنان دیدم سخت وحشت کرده و ترسیدم، «قس‏»متوجه من شده گفت: نترس که تو را صدمه نخواهند زد، در این وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد که در میان آنها مکانی برای نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسیدم: این دو قبر چیست؟

و همچنان که در روایت قبلی بود پاسخ مرا داد، تا به آخر حدیث. . .

و بلکه در پاره‏ای از روایات است که از اوصیای رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نیز خبر داد و این اشعار از اوست که می‏گوید:

اقسم قس قسما لیس به مکتتما

لو عاش الفی سنة لم یلق منها ساما

حتی یلاقی احمدا و النقباء الحکما

هم اوصیاء احمد، اکرم من تحت السما

یعمی العباد عنهم و هم جلاء للعمی

لیس بناس ذکرهم حتی احل الرجما

و نیز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة

بصفین و فی یوم الجمل

و الزم الثار الحسین بعده

و احتشدوا علی ابنه حتی قتل

و این بود قسمتی از بشارتهای حکما و دانشمندان، که اگر می‏خواستیم تمامی آنها را که در تواریخ و کتابها مضبوط است نقل کنیم از وضع نگارش این کتاب خارج می‏شدیم، و لذا به همین اندازه اکتفا می‏شود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص) نیز مقداری از این بشارتها که از احبار و دانشمندان یهود و نصاری نقل شده خواهد آمد، مانند آنچه از بحیراء راهب، و یا سلمان فارسی و دیگران روایت‏شده که ان شاء الله در صفحات آینده خواهید خواند.

و در اینجا با چند بیت از قصیده معروف ادیب الممالک فراهانی که در این باره سروده است این فصل را خاتمه می‏دهیم.

مطلع قصیده که در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آینده نیز مناسب می‏باشد این است که می‏گوید:

برخیز شتربانا بربند کجاوه

کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه

در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در دیده من بنگر دریاچه ساوه

و ز سینه‏ام آتشکده فارس نمودار

تا آنکه گوید:

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید

کاری که تو می‏خواهی از فیل نیاید

رو تا به سرت طیر ابابیل نیاید

بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید

تا دشمن تو محبط جبریل نیاید

تاکید تو در مورد تضلیل نیاید

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودی شتر سبط کنانه

برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه

بنویس به نجاشی اوضاع، شبانه

آگاه کنش از بد اطوار زمانه

و ز طیر ابابیل یکی بر بنشانه

کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار

تا آنجا که درباره ولادت آن حضرت گوید:

این است که ساسان به دساتیر خبر داد

جاماسب به روز سوم تیر خبر داد

بر بابک بر نا پدر پیر خبر داد

بودا به صنم خانه کشمیر خبر داد

مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد

وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد

ربیون گفتند و نیوشیدند احبار

از شق و سطیح این سخنان پرس زمانی

تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی

گر خواب انوشروان تعبیر ندانی

از کنگره کاخش تفسیر توانی

بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی

آرد به مدائن درت از شام نشانی

بر آیت میلاد نبی سید مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولای زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سید مسعود و خداوند مؤید

پیغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت‏به هفتاد مجلد

این بس که خدا گوید«ما کان محمد»

بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار

اندر کف او باشد از غیب مفاتیح

و اندر رخ او تابد از نور مصابیح

خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح

نوش لب لعلش به روان سازد تفریح

قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریح

وین معجزه‏اش بس که همی خواند تسبیح

سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار

ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را

وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را

شیروی به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را

تقدیر به میدان تو افکنده سپر را

و آهوی ختن نافه کند خون جگر را

تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسی ز ظهور تو خبر داد به یوشع

ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع

شامول به یثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع

ای از رخ دادار بر انداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

پی‏نوشت‏ها:

1. برای تحقیق و بحث‏بیشتر درباره معنای این کلمات و تطبیق آن با رسول خدا(ص)به کتاب اثبات نبوت - یا راه سعادت - تالیف استاد فقید حاج میرزا ابو الحسن شعرانی رحمة الله علیه مراجعه شود. و همچنین در کلمات آینده و تحقیق در معنای فارقلیط و غیره به همان کتاب رجوع شود.

2. آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کرده‏ایم تلخیص شده است.

ماخذ : کتاب: زندگانی حضرت محمد(ص) ص 42

نویسنده: رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     بشارتهای انبیاء الهی و دیگران درباره ظهور رسول خدا(ص)
 

 

برخی از اهل تحقیق بتفصیل در اینباره‏قلمفرسائی کرده و حتی جداگانه کتاب نوشته‏اند که از آنجمله‏می‏توان کتاب‏«راه سعادت‏»استاد فقید و محقق ارزشمندمرحوم شعرانی و مقاله محققانه دیگری را که در کتاب‏«خاتم‏پیغمبران‏»در اینباره درج شده نام برد که چون با مقاله ما که درباره تاریخ تحلیلی اسلام است چندان ارتباطی ندارد و بیشتر بابحث نبوت خاصه رسول خدا«ص‏»ارتباط دارد تا با بحث ما و به‏اصطلاح یک بحث کلامی است نه تاریخی،نمی‏توانیم وقت‏خود و شما را با این بحث گسترده و عمیق بگیریم،ولی بهمان‏مقدار که مربوط به تاریخ می‏شود یک اشاره اجمالی نموده ومی‏گذریم:

طبق روایات زیادی که در کتابهای تاریخی و حدیث وسیره داریم بشارتهای زیادی از پیمبران گذشته و دانشمندان و کاهنان در باره ظهور پیامبر بزرگوار اسلام‏«ص‏»وارد شده که به‏اجمال و تفصیل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبرداده‏اند،و علامه مجلسی‏«ره‏»در کتاب بحار الانوار در اینباره‏بابی جداگانه تحت عنوان‏«باب البشائر بمولده و نبوته‏»منعقدکرده که بسیاری از آن روایات را در آنجا گرد آورده.

و بهر صورت قسمتی از این روایات همان‏هائی است که درتورات و انجیل آمده مانند:

آیه 14 و 15 از کتاب یهودا که می‏گوید:

«لکن خنوخ‏«ادریس‏»که هفتم از آدم بود در باره همین اشخاص‏خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا برهمه داوری نماید و جمیع بی‏دینان را ملزم سازد و بر همه کارهای‏بی دینی که ایشان کردند و بر تمامی سخنان زشت که گناهکاران‏بی دین بخلاف او گفتند...»

که ده هزار مقدس فقط با رسولخدا«ص‏»تطبیق می‏کند که‏در داستان فتح مکه با او بودند.بخصوص با توجه به این مطلب‏که این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسی‏«ع‏»نوشته شده.

و از آنجمله در سفر تثنیه باب 33 آیه 2 چنین آمده:

«و گفت‏خدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوی آنها ودرخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بایک قانون آتشین...».

که طبق تحقیق جغرافی دانان منظور از«پاران‏»-یا فاران‏مکه است،و ده هزار مقدس نیز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابل‏تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا«ص‏»است.

و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:16،17،25،26 چنین‏است:

«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهم‏خواست و او دیگری را که فارقلیط است‏به شما خواهد داد که‏همیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتی که جهان آنرا نتواندپذیرفت زیرا که آنرا نمی‏بیند و نمی‏شناسد،اما شما آنرامی‏شناسید زیرا که با شما می‏ماند و در شما خواهد بود.اینها رابه شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که اورا پدر به اسم من می‏فرستد او همه چیز را بشما تعلیم دهد و هرآنچه گفتم بیاد آورد».

که بر طبق تحقیق کلمه‏«فارقلیط‏»که ترجمه عربی‏«پریکلیتوس‏»است‏بمعنای‏«احمد»است و مترجمین اناجیل از روی عمد یا اشتباه آنرا به‏«تسلی دهنده‏»ترجمه کرده‏اند و درفصل پانزدهم:26 چنین است:

«لیکن وقتی فارقلیط که من او را از جانب پدر می‏فرستم و او روح‏راستی است که از جانب پدر عمل می‏کند و نسبت‏به من گواهی‏خواهد داد».

و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنین است:

«و من به شما راست می‏گویم که رفتن من برای شما مفید است،زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما می‏فرستم اکنون بسی چیزها دارم که بشما بگویم لیکن‏طاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقت‏بیاید او شما رابهر حقیقتی هدایت‏خواهد کرد،زیرا او از پیش خود تکلم‏نمی‏کند آنچه می‏شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد»

و قسمتی دیگر آنهائی است که از دانشمندان یهود وراهبان مسیحی و کاهنان و منجمان و دیگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان یهودی بنی قریظه که با«تبع‏»پادشاه یمن‏گفتند (1) و سخنان عبد الله بن سلام (2) و آنچه از سیف بن ذی یزن نقل شده (3) ،و سخنان‏«بحیرا»و«نسطورا» (4) و«سطیح‏»و«شق‏» (5) و«قس بن ساعدة‏» (6) یکی از بزرگان مسیحیت و روایت‏ابو المویهب راهب (7) و«زید بن نفیل‏» (8) که باز هم برای نمونه‏بداستان زیر که خلاصه‏ای از نقل ابن اسحاق در سیره است توجه‏نمائید:

ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود می‏نویسد: (9) ربیعة بن‏نصر که یکی از پادشاهان یمن بود خواب وحشتناکی دید و برای‏دانستن تعبیر آن تمامی کاهنان و منجمان را بدربار خویش احضارکرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد.

آنها گفتند:خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟

ربیعة در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگویم و شماتعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولی اگر یکی از شما تعبیرآن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.

یکی از آنها چنین گفت:چنین شخصی را که پادشاه می‏خواهد فقط دو نفر هستند یکی‏«سطیح‏»و دیگری‏«شق‏»که‏این دو کاهن می‏توانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند.

ربیعة بدنبال آندو فرستاد و آنها را احضار کرد،سطیح قبل‏از«شق‏»بدربار ربیعة آمد و چون پادشاه جریان خواب خود رابدو گفت،سطیح گفت:آری در خواب گلوله آتشی را دیدی که‏از تاریکی بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جانداری‏را در کام خود فرو برد!

ربیعة گفت:درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟

سطیح اظهار داشت:سوگند بهر جانداری که در این‏سرزمین زندگی می‏کند که مردم حبشه بسرزمین شما فرود آیند وآنرا بگیرند.

پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت من‏صورت خواهد گرفت‏یا پس از آن؟

سطیح گفت:نه:پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربیعة پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت‏یا منقطع‏می‏شود!

گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع‏می‏شود!

پرسید:سلطنت آنها بدست چه کسی از بین می‏رود؟ گفت:بدست مردی بنام ارم بن ذی یزن که از مملکت عدن‏بیرون خواهد آمد.

پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذی یزن دوام خواهد یافت؟

گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسید:بدست چه کسی؟

گفت:به دست پیغمبری پاکیزه که از جانب خدا بدو وحی‏می‏شود.

پرسید:آن پیغمبر از چه قبیله‏ای خواهد بود؟

گفت:مردی است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن‏نصر که پادشاهی این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان‏او خواهد بود.

ربیعة پرسید:مگر این جهان پایانی دارد؟

گفت:آری پایان این جهان آنروزی است که اولین وآخرین در آنروز گرد آیند و نیکو کاران بسعادت رسند و بد کاران‏بدبخت گردند.

ربیعة گفت:آیا آنچه گفتی خواهد شد؟

سطیح پاسخداد:آری سوگند بصبح و شام که آنچه گفتم‏خواهد شد.

پس از این سخنان‏«شق‏»نیز بدربار ربیعه آمد و او نیز سخنانی نظیر گفتار«سطیح‏»گفت و همین جریان موجب شد تاربیعه در صدد کوچ کردن بسرزمین عراق برآید و به شاپور-پادشاه‏فارس-نامه‏ای نوشت و از وی خواست تا او و فرزندانش را درجای مناسبی در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین‏«حیرة‏»را-که در نزدیکی کوفه بوده-برای سکونت آنها در نظرگرفت و ایشانرا بدانجا منتقل کرد،و نعمان بن منذر-فرمانروای‏مشهور حیرة-از فرزندان ربیعة بن نصر است.

و بالاخره می‏رسیم به اشعاری که ادیب الممالک فراهانی‏در آن قصیده معروف خود سروده و مطلع آن چنین است:

برخیز شتربانا بر بند کجاوه کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه وز سینه‏ام آتشکده فارس نمودار

تا آنکه گوید:

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کاری که تو می‏خواهی از فیل نیاید رو تا بسرت طیر ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودی شتر سبط کنانة برگرداز این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشی اوضاع،شبانه آگاه کنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یکی بر بنشانه کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار

تا آنجا که در باره ولادت آنحضرت گوید:

این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد بر بابک برنا پدر پیر خبر داد بودا بصنم خانه کشمیر خبر داد مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد ربیون گفتند و نیوشیدند احبار از شق و سطیح این سخنان پرس زمانی تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی گر خواب انوشروان تعبیر ندانی از کنگره کاخش تفسیر توانی بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی آرد بمدائن درت از شام نشانی بر آیت میلاد نبی سید مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولای زمان مهتر صاحبدل امجد آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت‏بهفتاد مجلد این بس که خدا گوید«ما کان محمد» بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار اندر کف او باشد از غیب مفاتیح و اندر رخ او تابد از نور مصابیح خاک کف پایش بفلک دارد ترجیح نوش لب لعلش بروان سازد تفریح قدرش ملک العرش بما ساخته تصریح وین معجزه‏اش بس که همی خواند تسبیح سنگی که ببوسد کف آن دست گهر بار ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را شیروی به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را تقدیر بمیدان تو افکنده سپر را واهوی ختن نافه کند خون جگر را تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار موسی ز ظهور تو خبر داد به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع شامول به یثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع ای از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم تبار

و البته در مورد بشارتهائی که نمونه‏اش را در عهد جدید وقدیم و انجیل و غیره خواندید تذکر این نکته که در سخن بعضی‏از نویسندگان نیز دیده می‏شود ضروری است که چون غرض ازذکر این بشارتها در کلمات انبیاء و بزرگان گذشته اطلاع یافتن‏طبقه خاصی از آیندگان یعنی دانشمندان و محققانی بود که تاحدودی ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبردزده و از تحریف و تصحیف مصون بماند از اینرو این بشارتهامعمولا دارای خصوصیات زیر است:

1-بشارتها معمولا واضح و روشن نیست و عموما در قالب‏استعارات و کنایات ذکر شده...

2-در این بشارتها نام رسمی پیمبران که بدان نام خوانده‏می‏شدند ذکر نشده و معمولا اوصاف و خصوصیات اخلاقی آنان‏ذکر شده مانند لفظ‏«مسیح‏»که در باره حضرت عیسی دربشارات آمده و«فارقلیط‏»که در بشارات رسول خدا ذکر گردیده...

3-در بشارات زمان و مکان نیز معمولا بدان معنی و مفهومی‏که نزد ما دارد ذکر نشده و بطور رمز و کنایه ذکر شده چنانچه دراخبار غیبیة ائمه اطهار و بخصوص امیر مؤمنان علیه السلام وروایات علائم ظهور نیز این خصوصیت‏بچشم می‏خورد که بخاطررعایت همان جهتی که ذکر شد بصورت رمز و اشاره و کنایة‏مطلب را بیان فرموده‏اند...

و بگفته یکی از نویسندگان‏«مصلحت‏خداوندی ایجاب می‏کرد که این بشارات مانندزیبائیهای طبیعت که محفوظ می‏ماند یا مانند صندوقچه‏جواهر فروشان که بدقت‏حفظ می‏شود در لفافه‏ای از اشارات‏محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهای بعد که بیشتر با عقل و دانش‏سر و کار دارند قرار گیرد». (10)

پی‏نوشتها:

1-زندگانی پیغمبر اسلام تالیف نگارنده ص 40.

2-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.

3-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.

4 و 5 و 6-زندگانی پیغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42.

7-اکمال الدین ص 111 و 112.

8-زندگانی پیغمبر اسلام ص 41.

9-آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کرده‏ایم تلخیص شده است.

10-خاتم پیغمبران ج 1 ص 502.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 149

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     نامگذاری پیامبر
 

 

روز هفتم فرا رسید.«عبد المطلب‏»،برای عرض سپاسگزاری به درگاه الهی گوسفندی کشت و گروهی را دعوت نمود و در آن جشن با شکوه،که از عموم قریش‏دعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتی از او پرسیدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب کردید،در صورتی که این نام در میان اعراب کم سابقه است؟گفت:خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد.در این باره‏«حسان بن ثابت‏»شاعر رسولخدا چنین می‏گوید:

فشق له من اسمه لیجله

فذو العرش محمود و هذا محمد

آفریدگار،نامی از اسم خود برای پیامبر خود مشتق نمود.از این جهت(خدا) «محمود»(پسندیده)و پیامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو کلمه از یک ماده مشتقند و یک معنی را می‏رسانند. (1)

قطعا،الهام غیبی در انتخاب این نام بی‏دخالت نبوده است.زیرا نام محمد،اگر چه در میان اعراب معروف بود،ولی کمتر کسی تا آن زمان به آن نام نامیده شده بود.طبق آمار دقیقی که بعضی از تاریخ نویسان بدست آورده‏اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نامگذاری شده بودند.چنانکه شاعر در این باره گوید:

ان الذین سموا باسم محمد

من قبل خیر الناس ضعف ثمان (2)

کسانی که به نام محمد،پیش از پیامبر اسلام نام گذاری شده بودند،شانزده نفر بودند.

ناگفته پیداست که:هر چه مصداق یک لفظ کمتر باشد،اشتباه در آن کمتر خواهد بود و چون کتابهای آسمانی،از نام و نشان و علائم روحی و جسمی او خبر داده بودند،باید علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد که اشتباه در آن راه پیدا نکند.یکی از آن علائم، نام آن حضرت است.باید مصداق آن به قدری کم باشد،که راه هر گونه تردیدی را در تشخیص پیامبر گرامی از بین ببرد.مخصوصا هنگامی که بقیه اوصاف و علائم وی ضمیمه نام او گردد.در این صورت،بطور واضح کسی که انجیل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبی شناخته خواهد شد.

اشتباه خاورشناسان

قرآن مجید،رسول گرامی را به دو و یا چند نام معرفی می‏کند. (3) در سوره‏های آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آیه‏های 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام‏«محمد»و در سوره‏«صف آیه 6»به نام‏«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اینست که:مادر رسولخدا،پیش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانکه در تاریخ منعکس است. (4) بنابراین،آنچه را بعضی از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته‏اند که:«انجیل‏»،به تصریح قرآن،در سوره‏«صف آیه 6»،ظهور پیامبری را بشارت داده است که نام او احمد است نه محمد،و شخصی که مسلمانان به رهبری او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بی اساس است. زیرا قرآنی که پیامبر ما را به نام‏«احمد»معرفی نموده است،در چند جا او را به نام‏«محمد»خوانده است.اگر مدرک آنها برای تعیین نام این پیامبر،قرآن مجید باشد(چنانکه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم نامیده،و او را در جائی به نام محمد و در جای دیگر«احمد»معرفی نموده است.

پی‏نوشت‏ها:

1. «سیره حلبی‏»، ج 1/93.

2. همان مدرک/97.

3. به عقیده گروهی دیگر نام پیامبر اسلام نیست، بلکه از حروف مقطعه قرآن به شمار می‏روند.

4. «سیره حلبی‏»، ج 1/93. برخی عقیده دارند که: الفاظ «طه‏» و «یس‏»، از اسامی پیامبر گرامی است.

 

ماخذ : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 155

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     حوادث مقارن ولادت
 

 

در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زیادی در اطراف جهان بوقوع پیوست که‏پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است:

یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسری و هو منصدع کشمل اصحاب کسری غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهی العین من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثی است که مرحوم صدوق‏«ره‏»در کتاب امالی بسند خود از امام صادق علیه السلام‏روایت کرده و ترجمه‏اش چنین است که آنحضرت فرمود:

ابلیس به آسمانها بالا می‏رفت و چون حضرت عیسی‏«ع‏»بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا می‏رفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص‏»بدنیا آمد از همه آسمانهای هفتگانه‏ممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند:

قیامتی که اهل کتاب می‏گفتند بر پا شده!

عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسی داناتر بود بدانها گفت:بنگرید اگر آن ستارگانی‏است که مردم بوسیله آنها راهنمائی می‏شوند و تابستان و زمستان‏از روی آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودی هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازه‏ای اتفاق‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتی درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسری در آن شب شکست‏خورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادی سماوه پر از آب شد.

آتشکده‏های فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید.

و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانی سخت اسبان عربی‏را یدک می‏کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده‏شدند،و طاق کسری از وسط شکست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.

و در آن شب نوری از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسید،فردای آن شب تخت هر پادشاهی‏سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخن‏نمی‏گفتند.

دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنی که بود از تماس با همزاد شیطانی خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائی افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهای‏خود را بر زمین گذارد و سر بسوی آسمان بلند کرد و بدان‏نگریست،و نوری از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده‏ای‏می‏گفت:تو آقای مردم را زادی او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:

الحمد لله الذی اعطانی هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فی المهد علی الغلما

ستایش خدائی را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (1) و در باره او اشعاری‏سرود.

و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیاری‏طلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:ای سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:وای بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون می‏بینم و بطور قطع درروی زمین اتفاق تازه و بزرگی رخ داده که از زمان ولادت عیسی‏بن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاق‏چیست؟

آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازه‏ای‏ندیدیم.

ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حری رفت و چون‏گنجشکی گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد:

-برو ای دور شده از رحمت‏حق!ابلیس گفت:ای جبرئیل‏از تو سؤالی دارم؟

گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازه‏ای در زمین رخ‏داده؟

پاسخداد:محمد-صلی الله علیه و آله-بدنیا آمده.

شیطان پرسید:مرا در او بهره‏ای هست؟گفت:نه.

پرسید:در امت او چطور؟

گفت:آری.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم.

و در حدیث دیگری که در کتاب کمال الدین نقل کرده‏چنین است که در شهر مکه شخصی یهودی سکونت داشت ونامش یوسف بود،وی هنگامی که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانی بخاطرولادت همان پیغمبری است که در کتابهای ما ذکر شده که‏چون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسی که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آیا دوش در میان شما مولودی بدنیا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات که وی بدنیا آمده و آخرین پیمبران‏است و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است.

این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانه‏های‏خود رفتند داستان گفتگوی با آن یهودی را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آری دیشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسری متولد شده.

این خبر را بگوش یوسف یهودی رساندند،وی پرسید:آیا این‏مولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید.

قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودی او را به‏بیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودی او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتی که روی شانه وی بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودی‏عارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند.

یهودی برخاست و گفت:آیا می‏خندید؟باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما می‏نهد...

قرشیان متفرق شده و گفتار یهودی را برای یکدیگر تعریف‏می‏کردند.

و در حدیثی که مرحوم کلینی شبیه به روایت‏بالا از مردی ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابی به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنی اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسی‏است که آنها را پراکنده و نابود سازد!

قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابی‏که دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید! بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطی بر شما پیدا کند که‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفیان از روی تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمی‏یابد!

و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخی از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیاری از آنها این حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذکر شده نه مقارن ولادت.

مانند روایاتی که در سیره ابن هشام و تاریخ‏طبری و جاهای دیگر است و در صحیح بخاری نیز از ابن عباس روایت‏شده (2) و فخر رازی نیز در تفسیر آیه شریفه «فمن یستمع‏الآن یجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهای شهاب همین گفتار را داشته و اقوالی در اینباره نقل‏کرده (4) و از ابی بن کعب نیز حدیثی در اینمورد نقل کرده‏اند که‏گفته است:

«لم یرم بنجم منذ رفع عیسی علیه السلام حتی بعث رسول‏الله-صلی الله علیه و آله-» (5) و در اشعار بعضی از شاعران‏عرب نیز قسمتی از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعری بنام قیروانی نقل شده که می‏گوید:

و صرح کسری تداعی من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمی الجن بالشعل

یک سئوال

اکنون جای یک سئوال هست که اگر کسی بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهای تاریخی و روایات غیراسلامی هم ذکری از آنها شده یا نه؟

که ما در پاسخ این سئوال می‏گوئیم:اولا اگر حدیث وروایتی از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام برای اثابت‏شد دیگر کدام روایت و تاریخی برای ما معتبرتر از آن حدیث‏و روایت می‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغرای قضیه‏»است،ولی پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگی محمل دیگری نمی‏تواند داشته باشد،وگرنه کدام‏تاریخ و روایتی معتبرتر از آن تاریخ و روایتی است که از منبع‏وحی الهی سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثی‏محکمتر از داستان و حدیثی است که از زبان پیمبران و ائمه‏معصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد!

مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علوم‏آنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهای بشری گفتار آنهااست؟

و ثانیا-می‏گوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخورده‏ای از گذشتگان و زمانهای قدیم در دست داریم که ما بتوانیم این‏روایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدی از آنها بگیریم؟

جائی که مقدس‏ترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمه‏نسخه‏های متعددی که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دینی آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهای زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کرده‏اند،دیگر چگونه کتابهای‏تاریخی معدودی که در زوایای کتابخانه‏ها با نسخه‏های خطی‏منحصر به فرد یا نگشت‏شماری وجود داشته می‏تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخی وجود داشته باشد که‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همه‏وقایعی که در آنزمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارش‏شده؟و آیا وسائل ارتباطی آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقی که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق می‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام این‏وسائل ارتباطی و مخابراتی و رادیوها و تلویزیونها و ماهواره‏هاو...چنین کاری انجام شده و چنین ادعائی می‏توان کرد؟... مگر وسائل ارتباطی جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهای مخصوص و صافیهای انحصاری‏می‏توانند کوچکترین خبری را منتشر کنند؟آن هم خبری که‏بصورت معجزه آسمانی برای شکست‏یک قدرت طاغوتی و یک‏دربار سلطنتی بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتی امثال‏«شق‏القمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان می‏باشد و بگفته‏دکتر سعید بوطی-نویسنده مصری-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامی است در تاریخهای‏گذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصای موسی و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهای‏جادوئی ساحران و زنده شدن مردگان بدعای حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهای مقدس و مذهبی در تاریخها و روایات‏دیگر آمده و ذکری از آنها دیده می‏شود؟!...

و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهای زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهی نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام می‏کرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله می‏خواسته‏اند آنها را افرادی‏ماجراجو و بی شخصیت و افسادگر معرفی کنند،و هرگز اجازه‏نمی‏دادند آنها را بعنوان مردانی الهی که قدرت انجام معجزه رادارند معرفی کنند،و بهمین دلیل معجزاتی را که بوسیله ایشان‏انجام می‏شده انکار کرده و یا توجیه می‏نمودند،و اگر کتابهای‏آسمانی و روایات مذهبی نبود اثری از این معجزات بجای نمانده‏و بدست ما نرسیده بود...

چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامی خود که یک انگیزه‏مذهبی داشته و ادامه آنرا نیز بیاری خدا همان انگیزه مذهبی وعشق شهادت طلبی در راه خدا و دین،تضمین کرده و بر ضدطاغوتهای شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغی را می‏بینیم‏که هر حرکتی بنفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانندراهپیمایی میلیونی و غیر میلیونی که در داخل و یا خارج انجام‏می‏گیرد اصلا منعکس نمی‏شود و در رادیوها و وسائل ارتباطجمعی ذکری از آن نمی‏شود،اما کوچکترین حرکت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندکی که جمعا به صد نفر نمی‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏های گروهی بعنوان یک حرکت ضدرژیم نه یکبار بلکه چند بار پخش می‏گردد.

و بهمین دلیل ما می‏گوئیم انگیزه و نیازی برای تحقیق در تاریخهای گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیست‏بجائی برسیم،مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبی که شده‏تاییدی از تاریخ برای این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویم‏برای تطبیق این روایات با تاریخ دست‏به توجیه و تاویلهای‏نامربوط بزنیم،چنانچه نظیر آنرا در داستان اصحاب فیل ذکرکرده و شنیدید و خواندید،که ما آنعمل را محکوم کرده و دلیل برضعف ایمان و غرب‏زدگی و تاریخ زدگی و غیره دانستیم...

پی‏نوشتها:

1-یعنی او را بکنار خانه کعبه آورد و برای سلامتی و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید.

2-صحیح البخاری ج 6 ص 73.

3-سوره جن آیه 9.

4-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241.

5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

ماخذ: درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 160

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     نظریه ساختگی بودن نذر عبد المطلب
 

 

در تمامی تواریخ اسلامی و کتب مربوطه سنی و شیعی نوشته‏اند که عبدالمطلب نذر کرده بود که اگر خداوند ده پسر به او داد، یکی از آنها را در راه خدا قربانی کند و چون دارای ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جای عبدالله قربانی کرد!

در بعضی از تواریخ و روایات اهل تسنن نوشته‏اند که این رای زنی جادوگر بود که گفت: او را با قربانی کردن شتران معاوظه کنید. در صورتی که این موضوع افسانه است و اصلی ندارد. و از عقل و درایت و دیانت عبدالمطلب کاملا به دور است.

ثقة الاسلام کلینی در «کافی‏» روایاتینقل کرده کهدلالت‏بر عظمت و جلالت و کمال ایمان و عقل و بینش روشن او دارد. از جمله امام صادق (علیه السلام) می‏فرماید: «عبدالمطلب روز قیامت تنها و به سیمای پیغمبران وارد صحرای محشر می‏شود» که می‏رساند نظر به شخصیت نافذ وعقیده و ایمان خاصی که در عصر جاهلیت داشته به طور شاخص محشور می‏گردد.

دلیل بر مجعول بودن این داستان اموری است که ذیلا به آن اشاره می‏کنیم:

1- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشی بهترین گواه بر کمال عقل و درایت عبدالمطلب است که می‏رساند چنین کار و نذر مضحکی از وی بعید بوده است.

2- یعقوبی مورخ مشهور می‏نویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیت‏سنت‏هائی داشت که در اسلام نیز تثبیت‏شد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناکار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مکه، و جلوگیری از زنده به گور کردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف کردن، و حکم به وجوب وفای بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذی‏القعده، ذی‏الحجه و محرم) و مباهله کردن (یعنی برای اثبات حقانیت نفرین کردن و حق یکدیگر) (1) بنابر این شخصی این چنین، هرگز نذری آن چنان نمی‏کند.

3- پیغمبر در حدیث معتبر افتخار می‏کرد که فرزند عبدالمطلب است و می‏فرمود: «من پیغمبرم دروغ نیست، من فرزند عبدالمطلب هستم‏» (2)

4- چطور ممکن است مردی با این بزرگواری نذر به چیزی کند که در اکثر شرایع آسمانی نهی شده بود و در نزد عقل بسیار زشت و از بزرگترین جنایات به شمار می‏رفته است؟

5- نذر کردن و کشتن فرزندان به عنوان نذر برای معبود از سنن بت‏پرستان و ستاره‏پرستان (صابئین) بوده، و خداوند در قرآن مجید آن را ازجمله اعمال شنیع آنها شمرده و فرموده است: بدین گونه بسیاری از مشرکین خوش داشتند که اولاد خود را بکشند. (3)

این غیر از زنده بگور کردن دختران بوده که قبیله بنی تمیم معمول می‏داشتند. زیرا که «اولاد»درآیه شریفه اعم از پسر و دختر است، و نیز غیر از کشتن اولاد به واسطه فقر و بیم از گرسنگی است، بلکه این قتلها اولاد که مشرکین معمول می‏داشتند برای تقرب به خدا بوده است.

6- اگر بگویند شاید عبدالمطلب مانند ابارهیم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار کند، می‏گوئیم این درست نیست، چون در انی روایات صریحا می‏گوید عبدالمطلب نذر کرده بود، مضافا به این که اگر مامور بود می‏باید آن را عملی سازد و دیگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به این کارم؟

7- در سلسله راریان این داستان ساختگی و امثال آن مانند «انا ابن الذبیحین‏» افرادی ضعیف و مجهول و مهمل که بعضی هم شیعه امامیه نبوده‏اند، قرار دارند، و به همین جهت روایات آن ضعیف و مغشوش و بیشتر از طریق عامه روایت‏شده و از آنها به شیعه سرایت کرده است.

8- علامه مجلسی می‏گوید: شیعه اعتقاد دارد که پدران پیغمبر تا آدم، خداپرست‏بودند،و ازفخررازی نقل می‏کند که گفته است: «شیعه عقیده دارد که هیچ یک از پدران پیغمبر کافر نبوده‏اند» (4)

بنابر آنچه ذکر شد ماجرای نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گویان عامه بوده که خواسته‏اند علی رغم شیعه امامیه، عبدالمطلب را مانند دیگر مشرکان قلمداد کنند، و کسانی امثال زمخشری و فخر رازی و نیشابوری ازقدمایعلمای عامه و بعضی از متاخرین آنها همچون مراغی و سید قطب و بسیاری دیگر از مفسران آنها این داستان ساختگی را در تفسیر آیه; «کذلک لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم‏» نقل کرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانسته‏اند!! تا از این راه اعتقاد خود را در مشرک دانستن پدران پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تثبیت کنند و عقیده پاک شیعه امامیه را در این خصوص تخطئه نمایند.

شاید هم رد زمان بنی امیه برای بکه دار ساختن عبدالمطلب جد امیرالمومنین علی (علیه السلام) این افسانه را ایج‏ساخته‏اند، همان طور که فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعی کرده‏اند او را مشرک قلمداد کنند تا از آن راه به شخصیت امیر المومنین علی (علیه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحی که در بخش «وفات ابوطالب‏» خواهیم گفت.

ماجرای داستان ساختگی نذر عبدالمطلب مانند برخی دیگر از مباحث این کتاب، بحمدالله برای نخستین بار توسط نویسنده وارد بحث «تاریخ اسلام‏» شده است، تا در آینده رهگشای کسانی باشد که می‏خواهند در اسلام کار کنند و بدون تقلید از پیشینیان و حسن ظن به آنان، تحقیق و بررسی نمایند، و مانند بعضی‏ها بدون تحقیق کافی آنرا تکرار نکنند، و بعد ناگزیر به «توجیه مالا یرضی صاحبه‏» نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند!

نذر و قربانی اولاد مطابق صریح قرآن از عادات ناپسند بسیاری از مشرکین بوده است، و این عمل شنیع، با هیچ توجیه و ملاکی زیبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نیست.

داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زیاد و حکمیت زنی جادوگر و کاهن از قبیله «بنی سعد» که عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد برای کسب تکلیف نزد وی رفته بود، آمد، و بعضی از آن هم به کتب شیعه رخنه کرده است، ولی ما همه را دیده‏ایم، و به طور قطع می‏گوئیم به افسانه بیشتر شبیه است تا به واقعیت.

علامه مجلسی در «بحار الانوار» به تفصیل روایات آنرا نقل کرده که افسانه بودن همه آنها در یک نتیجه‏گیری، به خوبی آشکار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاریخ اسلام‏» به روشنی دریافته‏ایم که یا افسانه سرایان صدر اسلام ویا مغرضان بنی امیه و مخالفان حکومت الهی علی (علیه السلام)، این افسانه را ساخته‏اند، تا مانند موارد دیگر مقام آنها را نزد مسلمین پایین آورند، و زمینه را برای حک.مت افراد معمولی هموار سازند، برای بنی هاشم باقی نماند. (5)

پی‏نوشتها:

1- (تاریخ یعقوبی ج 2 ص 6)

2- (انا النبی لا کذب، انا ابن عبدالمطلب)

3- (کذلک زین لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم - سوره نعام آیه 137چ)

4- (نگاه کنید به پاورقی فاضل محترم آقای علی اکبر غفاری بر، ج 3 کتاب «من لا یحضره الفقیه‏» شیخ صدوق چاپ مکتبه صدوق ص 89)

5- (نویسنده این سطور چند سال پیش، روزی ضمن گفتگو با دوست فاضل آقای علی اکبر غفاری، اظهار داشتم من در مطالعات خود در تاریخ اسلام و رجال و تراجم و حدیث و تفسیر و غیره به بسیاری از اشتباهات قدما پی برده‏ام که در مجلدات «مفاخر اسلام‏» و «تاریخ اسلام‏» و سایر آثارم برخی از آنها را یادآور شده‏ام.

ایشان هم گفتند من نیز در بسیاری از موارد که کتب حدیث از قبیل کافی، معانی الاخبار، من لا یحضر و غیره را تحقیق و بررسی می‏نمودم، به مطالبی برخورد کرده‏ام که هیچکس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر کذائی عبدالمطلب است که در پاورق حدیثی که شیخ صدوق در «باب قرعه‏» کتاب «من لا یحضره الفقیه‏» نقل کرده، ساختگی بودن آنرا شرح داده‏ام.

چند سال بعد که خواستم «تاریخ اسلام‏» را منتشر سازم، با مرجعه به توضیحات ایشان که در گوشه‏ای از پاورقی من لایحضر بود، و کسی توجه نداشت، و در جائی دیگر بازگو نکرده بودند، برای ادای حق ایشان (برخلاف عادت ناپسند بعضی از افراد بی‏مروت) طی 8 مطلب که مسطور گشت ترجمه نمودم، و براینخستین بار به عنوان داستان ساختگی نذر عبدالمطلب وارد بحث «تارخ اسلام‏» کردم، و توضیح هود را بر آن افزودم.

پس از انتشار این کتاب، در گوشه و کنار، بعضی آنرا بدون ذکر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طی سخنزانیها و نوشته‏ها بعنوان اظهارنظر شخصی مطرح ساختند که آری عبدالمطلب چنین نذری نکرده، ولی بدون تحقیق پیرامون آن، و بعضی دیگر آنراتخطئه کرده و نتیجه گرفته‏اند که خیر عبدالمطلب چنین نذری کرده و قبلا موحد نبوده بدلیل اینکه نام پسرش عبدالعزی بوده و بعدها با ایمان و خدا پرست‏شده است، و به دلیل چند روایت و اشعار که در کتابها آمده است.

در صورتی که عبدالعزی به نقل حدیثی نام ابولهب بوده و معلوم نیست توسط قبدالمطلب نامگذاری گردیده و چه بسا که ازخود ابولهب ناشی شده باشد، بعلاوه این قبیل اسامی در زمان جاهلیت‏سابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامی خلفا که بعضی ار ائمه روز اولاد خود می‏نهادند!

همانطور که در متن آمده به انظمام شواهد دیگر، به عقیده جامعه شیعه امامیه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است.

در «زیارت وارث‏» خطاب به حضرت امام حسین سیدالشهداء علیه السلام می‏خوانیم که: «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها» که می‏رساند در اعتقاد شیعه پدران و مادران پیغمبر و علی علیهما السلام هیچگونه آلودگی به شرک و اوهام و خرافات و پلیدیهای زمان جاهلیت را نداشته‏اند، و نور حقیقت آنها در صلبهای شامخ پدران و رحمهای پاک ماردان موحد و خداپرست قرار داشته است.

و از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم روایت‏شده است که فرمود: «فلم ازل خیارا بعد خیار» یعنی: من درتمام نسلها موحد و پاکسرشت‏بوده‏ام.

جا دارد که فضلای محقق راجع به احادیث نذر عبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنی و شیعه تحقیق و بررسی نموده و آنرا به صورت کتابی در آورند.

آنچه نویسنده تحقیق نموده داستان همانطور که آقای غفاری اشاره کرده است، بی‏اصل و ساختگی و دون شان شخصیتی همچون عبدالمطلب سید بطحاء است.)

ماخذ: تاریخ اسلام صفحه 54

علی دوانی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :