|
درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
جشنواره امام رضا ع
مقام معظم رهبری ریاست جمهوری سایت تبیان سایت اندیشه قم سایت شیا سرچ سایت کلام اسلامی فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
پشتيباني و ويرايش قالب
|
در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بنعبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنی قبیله بنی زهرهبود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) . و یکی از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادی دانسته و در صحت آن تردید کرده است، ولی بگفته برخی با توجه به خوشحالی زائد الوصفی که از نجاتعبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلبمیخواستبا اینکار زودتر ناراحتی خود و عبد الله را جبران کردهباشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادی نیست، طبیعی هم بنظرمیرسد. 100 و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوی نقل شده،ولی طبق گفته برخی دیگر این ازدواج یک سالپس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحثپیش نمیآید. یک داستان جنجالی در اینجا باز هم یک داستان جنجالی در تاریخ آمده کهبرخی از نویسندگان حرفهای هم آنرا پر و بال داده و بصورتمبتذل و هیجان انگیزی در آورده و سوژهای بدستبرخی دشمنانمغرض اسلام داده و از اینرو برخی از سیره نویسان در اصل آنتردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانستهاند. و البته این داستان بگونهای که در سیره ابن هشام نقل شدهمخدوش و مورد تردید است،ولی بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخی از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهی برای رد آن دیده نمیشود. آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است کهگوید: «هنگامی که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز میگشت،عبورشان به زنی از قبیله بنی اسد بنعبد العزی بن قصی بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبهبود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامی که نظرش به صورتعبد الله افتاد بدو گفت:ای عبد الله کجا میروی؟پاسخ داد: بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شتری کهبرای تو قربانی کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزی!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمیتوانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه کهذکر شد نقل کرده و سپس مینویسد: «گفتهاند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه بهرسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همانزن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمیکنی؟آن زن پاسخ داد:برای آنکه آن نوری کهدیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازینیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیتدر آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبری خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان دیگری نیز شبیه بهمین داستان از زندیگری که نزد آمنه بوده نقل میکند که آن زن نیز قبل از ازدواجعبد الله با آمنه از وی خواستبا وی در آمیزد ولی عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزنبرگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولی آنزن نپذیرفت و گفت: دیروز میان دیدگان تو نور سفیدی بود که امروز نیست... (5) البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جای تردید نیست-مناسب نیست، بلکهبا شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتی که پای بند مسائل خانوادگی وعفت عمومی باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمیتوانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلی و نقلی آنرا مردود میدانیم،اگر چهدیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند! اما بر طبق نقلی که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگرانکردهاند (6) داستان اینگونه است: «کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیکمن الابل ماة؟فنظر الیها و انشا: اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه و مضی مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملتبالنبی صلی الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلمیر بها حرصا علی ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا: هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟ قالت: قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا! ثم قالت:ای شیء صنعتبعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبتعندها،فقالت: لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدریثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابیالله الا ان یضعه حیثیحب،ثم قالت: بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوی الفتی من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.» که خلاصه ترجمهاش چنین است که گفتهاند:در مکه زنیبود به نام: «فاطمه دختر مرة»،که کتابها خوانده و از اوضاعگذشته و آینده اطلاعاتی بدست آورده بود،آن زن روزی عبد اللهرا دیدار کرده بدو گفت:توئی آن پسری که پدرت صد شتر برایتو فدا کرد؟ عبد الله گفت:آری. فاطمه گفت:حاضری یکبار با من هم بستر شوی و صد شتربگیری؟ عبد الله نگاهی بدو کرده گفت: اگر از راه حرام چنین درخواستی داری که مردن برای منآسانتر از اینکار است،و اگر از طریق حلال میخواهی کهچنین طریقی هنوز فراهم نشده پس از چه راهی چنین درخواستیرا میکنی؟ عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را بهازدواج آمنه در آورد و پس از چندی آن زن را دیدار کرده و ازروی آزمایش بدو گفت:آیا حاضری اکنون به ازدواج من درآئیو آنچه را گفتی بدهی؟ فاطمه نگاهی بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نوری که در صورت داشتی رفته،سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوی پیشین تو چه کردی؟ عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه برای او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولی خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جای دیگری بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفتهاند:هنگامی که عبد الله بدو برخوردسفیدی خیره کنندهای میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدیپیشانی اسب.... و همانگونه که مشاهده میکنید تفاوت میان این دو نقلبسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب استمنافاتی هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و برای ما نیز نقلمزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم. پینوشتها: 1-سیره ابن هشام ج 1 ص 156. 2-تاریخ پیامبر اسلام تالیف مرحوم آیتی ص 47. 3-در پاورقی سیره آمده که نامش رقیه بوده. 4-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155. 5-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155. 6-مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 156. ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 99 رسولی محلاتی
ملا محمد باقر مجلسی(ره)در بحار الانوار فرموده: «اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم علی ان والدی الرسول و کلاجداده الی آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلاملتقیة او لمصلحة دینیة» (1) یعنی-شیعه امامیه متفقا گفتهاند که پدر و مادر رسولخدا و همهاجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگی مسلمان(و معتقدبخدای یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین»بودهاند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بودهاند،و شاید برخی از ایشانبخاطر تقیه یا مصالح دینی دیگری اسلام خود را اظهارنکردهاند. و شیخ طبرسی(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید: «ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیث صح عندهم ان آباء النبی-صلی الله علیه و آله-الی آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة علی ذلک...» (2) یعنی-اصحاب ما-علماء شیعه-گفتهاند که«آزر»جدمادری ابراهیم علیه السلام و یا عموی آنحضرت بوده چون اینمطلب نزد آنها ثابتشده که پدران رسول خدا-صلی اللهعلیه و آله-تا آدم همه شان موحد بودهاند،و طائفه شیعه بر اینمطلباجماع دارند... و چنانچه مشاهده میکنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعهادعای اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازی در تفسیر خودگوید: «...و قالت الشیعه:ان احدا من آباء الرسول-صلی الله علیه و آلهو اجداده ما کان کافرا...» (3) یعنی-شیعه گفتهاند که احدی از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبودهاند... و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنیناستفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعهبوده همانگونه که از مرحوم مجلسی و شیخ طبرسی نقل کردیم. و اما دانشمندان اهل سنت ولی در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادیاست،و جمعی از آنها مانند سیوطی و برخی دیگر همانند شیعهعقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگیموحد بودهاند،و بخصوص سیوطی در اینباره بطور تفصیل سخنگفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعینیز آنها را و حتی عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرکدانستهاند (5) برخی از دلیلهای نقلی بر این مطلب
و گاهی دیده میشود که برای اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خدای تعالی فرموده: «و توکل علی العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فیالساجدین...» (6) و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائی که تو رادر هنگامی که به نماز میایستی میبیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پارهای روایات و استدلال برخی ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان»دورانتحول رسول خدا از صلبهای شامخ و رحمهای پاک است،و از اینآیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگی موحد و ساجد درپیشگاه خدای تعالی بودهاند. و روایتی هم در اینباره از رسول خدا-صلی الله علیه و آله-نقلشده که فرمود: «لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات» (7) یعنی پیوسته من منتقل شدم از صلبهای مردان پاک بهرحمهای زنان پاک... و در روایتی نیز که در مجمع البیان طبرسی(ره)پس ازعبارتی که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص) فرمود: «...لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطاهرین الی ارحامالمطهرات،حتی اخرجنی فی عالمکم هذا،لم یدنسنی بدنسالجاهلیة». یعنی پیوسته خداوند مرا از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک منتقل کرد تا وقتی که در این عالم شما وارد کرد و بهچرکیهای جاهلیت آلودهام نکرد. و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوهرسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم: «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحامالمطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهماتثیابها» ولی باید گفت:اثبات این مطلب از روی این تفسیرو روایت کار دشواری است زیرا این اثبات،فرع بر صحتروایاتی است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوی است که اثبات آن نیز مشکل و قابلخدشه است چنانچه منظور از صلبهای طاهر و رحمهای مطهره نیزممکن است پاکی و طهارت مولد در برابر ازدواجهای ناصحیحو شبههناک و سفاح زمان جاهلیتباشد،و از تعبیر«دنسجاهلیت»نیز ظاهرا همین معنی استفاده میشود (8) ،و بنابر اینمهم برای ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقی است که در گفتارعلمای اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است. پارهای اشکالات بر این مطلب یکی از اشکالهائی که بر اینمطلب شده این اشکال است کهچگونه مردان موحدی مانند عبد المطلب و قصی بن کلاب نامفرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزی گذاردهاند... (9) و چنانچه میدانیم«مناف»و«عزی»نام دو بتبوده است؟ ولی با توجه به اینکه مسئله نامگذاری در گذشته و بلکههم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگقبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیاری از موارد پدران چنداندخالتی نداشتهاند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر برای فرزندنامی انتخاب کردهاند ولی همان فرزند در میان مردم به نامدیگری مشهور شده و همان نام مشهور روی او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش«شیبة الحمد»بود (10) ولی چون در وقت ورود به مکه پشتسر عمویشمطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است کهاو را از یثرب خریداری کرده و به مکه آورده است-بشرحی کهدر زندگانی رسولخدا(ص)نوشتهایم- (11) و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلی او«مغیرة»بوده ولی مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف»گذاردهاند. و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همهسفارشهائی که در باره نام گذاری و اهمیت آن از طریق ائمهبزرگوار و رهبران الهی شده است میبینیم هنوز در مسئلهنام گذاری دقت نمیشود،و روی چشم و هم چشمی و رسومو سنتهای محلی،و به تعبیر ساده نامهای«من درآوری»نامهایبی معنی و غلطی مثل«شمس علی»و«چراغعلی»و«زلفعلی»و امثال آنها روی فرزندان خود میگذارند که بدون توجه بهمعنی آنها این نامها را روی بچهها نهادهاند... اشکالی دیگر باری این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقتخودو شما را روی جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگریاست که لازم است قدری روی آن بحث و تحقیق شود و آن ایناشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاقاست.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکی از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنیمرد بت پرستی بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد. بحث در باره«آزر»و ارتباط او با ابراهیم خلیلعلیه السلام
این اشکال را با توضیح بیشتری اینگونه طرح کردهاند کهدر قرآن کریم در چند جا نام«آزر»بت پرست و طرفدار تبعنوانپدر ابراهیم،و در برخی از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخصبت پرست و مدافع بت پرستی که ابراهیم را در مبارزهاش با اینمرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات: «و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فیضلال مبین» (12) «و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیهیا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا» (13) «و اتل علیهم نبا ابراهیم،اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاکفین...» (14) و آیات دیگری نظیر آیات فوق (15) که پدر ابراهیم علیه السلامرا-که در یکجا یعنی در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کردهاست-بعنوان مردی بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکهدر سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده کهبا او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنشو تهدید کرده و میگوید: «...قال اراغب انت عن الهتی یا ابراهیم.لئن لم تنتهلارجمنک و اهجرنی ملیا» (16) اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامی بت پرستیبوده چگونه پاسخ میدهید؟ جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکهزبانهای دیگر که یکی از آنها هم زبان فارسی خودمان است لفظ«اب»و«پدر»همانگونه که به پدر صلبی گفته میشود،بهسر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس کهنوعی حق تربیت و سرپرستی انسان را داشته باشد اطلاقمیشود،چنانچه از آنطرف لفظ«ابن»و«پسر»نیز هم بر پسرصلبی گفته میشود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس کهبنوعی تحت تکفل و تربیت انسان باشد. در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقتمرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت: پس از من چه چیز را میپرستید؟ «قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (17) گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاقرا میپرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموی یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده. و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسی علیه السلام را از ذریهو پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرتاز طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید: «و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس» (18) و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافی نیست در اینکه نامپدر ابراهیم«تارخ»به خاء معجمة،و یا«تارح»به حاء مهملةبوده است (19) ،چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ»ذکر کرده (20) و از اثبات الوصیة مسعودی نقل شده کهگفته است: آزر جد مادری ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیمنامش تارخ بود که در هنگام کودکی ابراهیم،وی از دنیا رفت و ابراهیم تحتسرپرستی«آزر»جد مادری خود قرار گرفت (21) . و مرحوم استاد علامه طباطبائی در این باره استدلال جالبی ازروی خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده استکه طبق آیات قرآن کریم«آزر»پدر صلبی ابراهیم نبوده و پدرصلبی او شخص دیگری بوده که از او تعبیر به«والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است کهفرموده: دقت و تدبر در آیات کریمهای که در باره حضرت ابراهیمعلیه السلام و داستانهای آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلبراهنمائی میکند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردی روبرومیشود که قرآن میگوید وی پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستی بردارد و از مرام توحید پیرویکند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دوری از وی را داده است. (22) ابراهیم علیه السلام که چنان میبیند به او درود فرستادهو وعده آمرزشخواهی و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دوری میگزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید: ...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بی حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسی ان لا اکونبدعاء ربی شقیا (23) و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه استبر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خدای تعالی در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و برای آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعای بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید: «...و اغفر لابی انه کان من الضالین...» و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود... و از لفظ«کان»که در این آیه است معلوم میشود که ایندعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دوری گزیدن و هجرت از ویانجام گرفته،و این هم بخاطر وفای به وعدهای بوده که داده بود،چنانچه خدای تعالی نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید: ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولیقربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کاناستغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین لهانه عدو لله تبرا منه... (24) که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمیتوانندبرای مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند... و استغفار ابراهیم نیز برای پدرش بخاطر وعدهای بود که بدو دادهبود،و چون برای او معلوم شد که وی دشمن خدا است از اوبیزاری جست... و سیاق آیه گواهی دهد که این دعاء و بیزاری جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت... و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام بهسرزمین مقدس بوده،و سپس خدای تعالی عزم ابراهیم علیه السلامرا بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده کهگوید: فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین،رب هب لی من الصالحین (25) که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعایآنحضرت را برای روزی فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده... و سپس در جای دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمینمقدس و دارا شدن وی فرزندان صالحی را همچون اسحاقو یعقوب نقل فرموده و گوید: ...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الیالارض التی بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوبنافلة و کلا جعلنا صالحین (26) و در جای دیگر گوید: فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوبو کلا جعلنا نبیا (27) و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالحو سکونت وی در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعایآنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل میکند: و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا که گوید: الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیلو اسحاق... -و در پایان همین آیات بالاخره فرماید: ربنا اغفر لیو لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (29) که در اینجا میبینیم بعد از آن بیزاری جستن و تبری از پدرش«آزر»باز هم برای پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به«والدی»شده استبرای روز جزا طلب آمرزش و استغفار میکند،و ازرویهمرفته همه آیاتی که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنیکه در کار است پدر صلبی و واقعی ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگری غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به«والد»است که معمولا به پدر صلبی اطلاق میشود،بر خلاف«اب»که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد... و این بود خلاصهای از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائی درکتاب شریف المیزان (30) که چون برای بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ«اب»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ«اب» و مشتقات آن دائره وسیعی دارد که بر پدر و دیگران همانگونه کهگفته شد اطلاق میگردد،ولی لفظ«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده»و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبی اطلاق میگردد،چنانچه«ولد»بر فرزند صلبی، و«والده»بر مادر حقیقی اطلاق میگردد. به عقیده بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادی توحید و یکتا پرستی و مخالف با هر نوع شرک و بت پرستی بوده است،اگر چه برخی معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه میکرد و روی مصالحی در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت مینمود.چنانچه شیخ صدوق(ره) گوید: «و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهمبشان النبی-صلی الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عنالجهال و اهل الکفر و الضلال» (31) عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانی بودند که بیش ازدیگران دانائی و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنانبودند که معرفتخود را نسبتبه آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان میکردند. و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که میفرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نهجدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتیرا پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزی راپرستش میکردند؟فرمود: «کانوا یصلون علی البیت علی دین ابراهیم علیه السلاممتمسکین به». آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوی خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک میجستند (32) و یعقوبی در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید: -و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفی بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها... او کسی بود که پرستش بتها را ترک کرد و خدای عز و جل را به یکتائیشناخت،و وفای بنذر کرد و سنتهائی را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآنامضاء کرد... و سپس سنتهای او را ذکر کرده آنگاه گوید: -فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانییعنی چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم میگفتند. و در پایان،داستان خشک سالی مکه و قحطی زدگی قریش وبدنبال آن دعای عبد المطلب و آمدن باران به دعای او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخی از قرشیان را در این باره بیانداشته که گوید: بشیبة الحمد اسقی الله بلدتنا و قد فقدنا الکری و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقی الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر و ثقة الاسلام کلینی(ره)در اصول کافی بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک» (33) -عبد المطلب در روز قیامتبصورت یک امت تنها (34) محشور میشود درحالی که سیمای پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد. و در حدیث دیگری که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بنعمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافی اینگونهاست: «یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (35) -عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگی پادشاهان وسیمای پیمبران را داراست... و از فخر رازی در کتاب«اسرار التنزیل»و شهرستانی در کتاب«الملل و النحل»نیز دلیلهائی درباره ایمان و اسلام عبد المطلبسخنانی نقل شده و تا جائی که شهرستانی گوید:عبد المطلببه برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگی اظهار کرد کهحکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او میکند مانند اینکه دروصایای خود میگفت:هرگز از دنیا ستمکاری بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکههنگامی مرد ستمکاری از دنیا رفتبی آنکه کیفر ببیند،و چونبه عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت: «و الله ان وراء هذه الدار دار یجزی فیها المحسن باحسانهو یعاقب فیها المسیء باساءته»-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگری است که نیکوکار پاداشنیکو کاری خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند. و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت: «ان لهذا البیت ربا یحفظه». براستی که این خانه را پروردگاری است که او را نگهبانی خواهدکرد... (36) و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع) روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده کهبدو فرمود: ای علی براستی که عبد المطلب پنجسنت را در جاهلیتمقرر داشت که خدای تعالی آنها را در اسلام امضاء فرمود. آنگاه آن سنتهای پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است: 1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم3-سقایتحاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفتشوط. و سپس فرمود: «یا علی ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح علی النصب،و یقول:انا علی دین ابراهیم» (37) ای علی،براستی که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمانجاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهای مخصوص آن زمان) قرعه نمیزد و قسمتنمیکرد،و بتها را پرستش نمیکرد،و از آنچه برای بتان میکشتند(طبقرسوم مردم جاهلیت) نمیخورد،و میگفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم. پینوشتها: 1-بحار الانوار ج 15 ص 117. 2-مجمع البیان ج 4 ص 322. 3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103. 4-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطی به بعد مراجعه شود. 5-به تفسیر فخر رازی مراجعه شود. 6-سوره شعراء 217-219. 7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقی) 8-چنانچه در روایتی نیز که از دلائل النبوة بیهقی نقل شده(پاورقی ج 15 بحار الانوار ص (119)اینگونه است که فرمود: «ما افترق الناس فرقتین الا جعلنی الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوی فلم یصبنیشیء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتی انتهیتالی ابی و امی...» که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است. 9-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزی بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتیعبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید: اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد 10-معنای«شیبة الحمد»را ما در زندگانی رسولخدا ص 13-در پاورقی-نقل کردهایم. 11-زندگانی رسول خدا صفحة 14. 12-سوره انعام آیه 74 یعنی و هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را برای خود خدا و معبود گرفتهای،براستی که من تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری میبینیم. 13-سوره مریم آیه 41-42،یعنی ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود،آنگاه که بپدرش گفت چرا میپرستی چیزی را که نمیشنود و نمیبیند و بینیاز نمیکندتو را چیزی. 14-سوره شعراء آیه 69-71 یعنی بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامی که بپدرش و قوم اوگفت چه میپرستید؟گفتند: بتها را میپرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم. 15-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26. 16-سوره مریم آیه 46 یعنی گفت:ای ابراهیم آیا از معبودان من روگردانی؟اگر دستبرنداری تو را سنگسار کرده و سالهای بسیار از من دوری کن. 17-سوره بقره آیه 133 18-سوره انعام آیه 83-84.یعنی و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس. 19-بحار الانوار ج 12 ص 48. 20-المیزان ج 7 ص 168. 21-پاورقی بحار الانوار ج 12 ص 49. 22-آیات سوره مریم(45-49) 23- سوره مریم آیه 2448-سوره توبه آیه 114. 25-سوره صافات آیه 100 26-سوره انبیاء آیه 72. 27-سوره مریم آیه 49. 28-سوره بقره آیه 126. 29-سوره ابراهیم آیات 31-41. 30-المیزان ج 7 ص 168-171. 31-اکمال الدین ج 1 ص 171. 32-اکمال الدین ج 1 ص 174. 33-اصول کافی ج 1 ص 446. 34-معنای«امه واحدة»یا«وحدة»چنانچه مفسران در تفسیر آیه«ان ابراهیم کان امة قانتالله»(سوره نحل آیه 120)گفتهاند این است که او به تنهائی بجای یک امت محشورمیشود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگری با او هم عقیده وهم آهنگ نبود. 35-اصول کافی ج 1 ص 447. 36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282. 37- خصال ج 1 ص 150 ماخذ: درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 60 رسولی محلاتی
از جمله مطالبی که در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد اللهو حدیث«انا ابن الذبیحین»است که از نظر ثبوت و اثبات و نیزکیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال میگوئیم. اصل حدیث«انا ابن الذبیحین»که از رسول خدا(ص)نقلشده در کتابهای محدثین شیعه و اهل سنت آمده است. مانندکتاب عیون الاخبار و خصال صدوق«ره»و تفسیر علی بنابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازی (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفتهاند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح»دوم نیز را گفتهاند«عبد الله»پدر رسول خدا«ص»بودهاست. و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیاری از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافی در کتابهای خود آوردهاند (2) وداستان-که خود در کتاب زندگانی پیغمبر اسلام برشته تحریردر آوردهایم-از اینجا شروع میشود که سالها قبل از ریاستاجداد رسول خدا در مکه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحکومت داشتند که نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعهآنها را بیرون کرده و خود در مکه بحکومت رسیدند. و آخرین کسی که از طایفه جرهم در مکه حکومت داشت ودر جنگ با خزاعه شکستخورد شخصی بود بنام عمرو بنحارث که چون دید نمیتواند در برابر خزاعه مقاومت کند وبزودی شکستخواهند خورد بمنظور حفظ اموال کعبه از دستبرددیگران بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایای نفیسی راکه برای کعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوی طلائی و مقداریشمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزمریخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخیگفتهاند:حجر الاسود را نیز از جای خود برکند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن کرد،و سپس بسوی یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپری کرد.این جریان گذشت ودر زمان حکومتخزاعه و پس از آن نیز در حکومت اجدادرسولخدا«ص»کسی از جای زمزم و محل دفن هدایا اطلاعینداشت و با اینکه افراد زیادی از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا کردن جای آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بداندست نیافتند و بناچار چاههای زیادی در شهر مکه و خارج آنبرای سقایتحاجیان و مردم دیگر حفر کردند و مورد استفادهآنان بود. عبد المطلب نیز پیوسته در فکر بود تا بوسیلهای بلکه بتواندجای چاه را پیدا کند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینکه روزی در کنار خانه کعبه خوابیده بود که درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچناندو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نیز مطلع گردید و تصمیمبه حفر آن گرفت. روزی که میخواست اقدام به این کار کند تنها پسر خود راکه در آنوقت داشت و نامش«حارث»بود همراه خود برداشته وکلنگی بدست گرفت و بکنار خانه آمده شروع بکندن چاه کرد. قریش که از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند: این چاهی است که نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگی نسب بدو میرسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین کار شریک گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنانرا نپذیرفته وگفت:این ماموریتی است که تنها بمن داده شده و من کسی رادر آن شریک نمیکنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشاری کردند تا بر طبق روایتی طرفین، حکمیتزن کاهنهای را که از قبیله بنی سعد بود و در کوههای شام مسکنداشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حکم کردگردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوی شام حرکت کردند ودر راه به بیابانی برخوردند که آب نبود و آبی هم که همراهداشتند تمام شد و نزدیک بود بهلاکتبرسند که خداوند از زیرپای عبد المطلب یا زیر پای شتر او چشمه آبی ظاهر کرد و همگیاز آن آب خوردند و همین سبب شد که همراهان قرشی او مقامعبد المطلب را گرامی داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفتباوی دستبردارند و از رفتن بنزد زن کاهنه نیز منصرف گشته،بمکه باز گردند. و در روایت دیگری است که عبد المطلب چون مخالفت قریشرا دید بفرزندش حارث گفت:اینان را از من دور کن و خود بکارحفر چاه ادامه داد،قریش که تصمیم عبد المطلب را در کار خودقطعی دیدند دست از مخالفتبا او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر کرد تا وقتی که بسنگ روی چاه رسید تکبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتی آن دو آهوی طلائی و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را برای ساختندرهای کعبه و تزئینات آن صرف کرد،و از آن پس مردم مکه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهرهمند گشتند. گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتی مخالفتقریش و اعتراضهای ایشان را نسبتبخود دید و مشاهده کرد کهبرای دفاع خود تنها یک پسر بیش ندارد با خود نذر کرد که اگرخداوند ده پسر بدو عنایت کرد یکی از آنها را در راه خدا-و درکنار خانه کعبه-قربانی کند،و خدای تعالی این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا کرد که یکی از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود: حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-که بگفته ابن هشام نامشعبد مناف بود-زبیر،حجل-که او را غیداق نیز میگفتندمقوم، ضرار،ابو لهب. داستان ذبح عبد الله
با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تنرسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذری که کرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشانرسانید. فرزندان اظهار کردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب که آمادگی آنها را برای انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و برای انتخاب یکیاز ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گویند: عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود. در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دستدیگر کاردی بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانی آورد تا درراه خدا قربانی نموده بنذر خود عمل کند. مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیلهای جلوی عبد المطلب را از اینکار بگیرند ولیمشاهده کردند که وی تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادرانعبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادی که به برادر داشتبیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائی که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت: پدر جان!مرا بجای عبد الله بکش و او را رها کن! در اینهنگام دائیهای عبد الله و سایر خویشان مادری او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعی از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند: تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستی و اگر دستبچنین کاری بزنی دیگران نیز از تو پیروی خواهند کرد و اینبصورت سنتی در میان مردم در خواهد آمد. پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود که نذری کردهامو باید به نذر خود عمل نمایم. تا بالاخره پس از گفتگوی زیاد قرار بر این شد (3) که شترانچندی از شتران بسیاری که عبد المطلب داشتبیاورند و برایتعیین قربانی میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنامشتران در آمد آنها را بجای عبد الله قربانی کنند و اگر باز بنامعبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتی که بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در میآمد تا وقتی که عدد شتران بهصد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبیرو صدای هلهله زنان و مردان مکه بشادی بلند شد و همگیخوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو باردیگر قرعه میزنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضی شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانی کردهگوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند. و شیخ صدوق«ره»گذشته از اینکه این داستان را در کتابعیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده، در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمالآنرا در باب احکام قرعه روایت کرده است (4) . ولی در پاورقی همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضلارجمند و صدیق گرانقدر آقای غفاری حدیث مزبور را سختمخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بی اعتبار خوانده،و اینداستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص»بودهاند،خواستهاند با جعل این حدیثجناب عبد المطلب را در زمره مشرکانی قلمداد کنند که برایخدایان خود فرزندانشان را قربانی میکرده و یا نذر مینمودهاندو خداوند تعالی این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشتو شیطانی معرفی کرده و میفرماید: و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهملیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (5) و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیتروحانی و مقام و عظمتی که از وی نقل شده و رسول خدا بدوافتخار میکند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که ویسنتهائی را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند: حرمتخمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیری از کشتندختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن... ولی در مقابل ایشان برخی دیگر از دانشمندان معاصر،همینسنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تکاملی ایمان عبد المطلب دانستهو نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت«انا ابنالذبیحین»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائی کردهاند: ...ما ملاحظه میکنیم که عبد المطلب در آغاز زندگی در حدیبوده که حتی فرزندان خود را به نامهائی چون عبد مناف وعبد العزی (6) نامگذاری کرده،ولی تدریجا بحدی از تسلیم و ایمانبخدای تعالی میرسد که ایمان وی ابرهه-صاحب فیل-را مرعوبخود میسازد،و بدانجا میرسد که سنتهائی را مانند قطع دستدزد،و حرمتخمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مینهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائی باز میدارد،.. . و بالاخره بمقامی میرسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسرهرها میکند... و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقهاش حضرتمحمد«ص»،بدان حد از ایمان میرسد که بسیاری از نشانههاینبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیاری از کرامات و نشانههایقطعی نبوت آنحضرت را مشاهده میکند... و بنابر این چه مانعی دارد که گفته شود:اعتقاد اولیه وی آن بودکه چنین تصرفی در باره فرزند خود و چنین نذری را میتواندبکند... و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشتهحرمت و جایز نبودن چنین نذری ثابت نشده بود،چنانچه در قرآنکریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندی که در شکم دارد نذرمیکند که او را به خدمتخانه خدا بسپارد تا خدمتکاری خانهخدا را انجام دهد،یا آنکه خدای تعالی پیامبر خود ابراهیمعلیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمیفرماید...! (7) و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقای سبحانی نیزدر کتاب فروغ ابدیتبدون دغدغه و خدشه و بصورت یکداستان مسلم و قطعی،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقیآنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید: این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگی روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم میسازد،و درستمیرساند که تا چه اندازه این مرد پای بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (8) و ما در امثال اینگونه روایات که نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-میگوئیم:اگر روایت صحیحی در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمالآن در حدیث معتبری نقل شده باشد ما آنرا میپذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیلهائی نظیر آنچه شنیدیدنمیتواند جلوی اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمیتواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربنای قلمفرسائی و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین میتوانند برایمدعای خود قلمفرسائی کرده و دلیل بیاورند،و بلکه همانگونهکه خواندید،همان دلیلهائی را که یک طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همانها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان میداند،و از اینرو باید بسراغ سند اینروایتبرویم و برای ما بیاعتباری این روایات و احادیث درحدی که برادر ارجمندمان آقای غفاری گفتهاند هنوز ثابت نشدهاست. و بلکه میتوانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگریبنگریم،همانگونه که ذکر شد میتوانیم دلیل بر کمال ایمانعبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخدای تعالی و یاخدای نکرده نشانه بیایمانی او،زیرا عبد المطلب اینکار را برایتقرب هر چه بیشتر بخدای تعالی انجام داد نه برای هدفهای دیگرکه برخی عمدا یا اشتباها فهمیدهاند چنانچه در گفتههای برادر محترم ما بود،و از اینرو میبینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روی همین دید مینگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان یکداستان مسلم در کتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب»اینگونهعنوان میکند: و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حالاسماعیل علیه السلام فنذر انه متی رزق عشرة اولاد ذکور ان ینحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیک،و نحن بین یدیک فقال: لینطلق کل واحد منکم الی قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوهبالقداح فاخذها و قال: عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادی:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام، اللهمانتخلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک فیکلام له»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیک اسلمتهم و لک اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت،و هب لیاصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا یقول: یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی فخرج السهم علی عبد الله فاخذ الشفرة و اتی عبد الله حتی اضجعهفی الکعبة،و قال: هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شیء قدره فان یؤخره یقبل عذره و هم بذبحه فامسک ابو طالب یده و قال: کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته»،ثم قال: خذها الیک هدیة یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم: یا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا کتمثال الذهب فاشاروا علیه بکاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول: تعاورنی امر فضقتبه ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتی مما قضی ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افیء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا فلما دخلوا علیها قال: یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد فقالت:کم دیة الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا علی الغلام و علی الابل القداح،فان خرج القداح علیالابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتی یرضی ربکم،و کانوا یضربون القداح علی عبد الله و علی عشرةفیخرج السهم علی عبد الله الی ان جعلها ماة،و ضرب فخرجالقداح علی الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قریش، و وقععبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبتبنو مخزوم فحملوه علی اکتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبینا همکذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفی، فقال عبد المطلب: القداح تخطیء و تصیب حتی اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج علیالابل فارتجز یقول: دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا فنحرها کلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (9) که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقلداستان گذشته،از ترجمه آن خودداری میکنیم.اما روایت رابتمامی برای دوستان متتبعی که بخصوص با تاریخ و ادبیاتعرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبد المطلباز آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصتها یک هدف الهی بوده و بمنظور تقرب بخدای تعالی اینکار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداکاری در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و میتوان این داستان را به گونهای که ابن شهر آشوب«ره»نقل کرده نمونهای از عالیترین تجلیات روحی و ایثار و گذشتو فداکاری عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ برای امثالفخر رازی بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایتبگونهای که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخی ازجاها خالی از نقل اجتهادی نیست ولی از مثل ابن شهر آشوبکه خود خریت این فن و امین در نقل میباشد،پذیرفته است. آمنه در جد چهارم (کلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شریک بود برادران و کسان او در شهر مدینه میزیستند ولی پدر آمنه با خانوادهاش مدتی بود که در مکه اقامت داشتند. پینوشتها: 1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمی ص 559 و مفاتیح الغیب ج 7 ص 155. 2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155. 3-و در پارهای از تواریخ است که قرار شد بنزد زن«کاهنه»قبیله بنی سعد که نامش«سجام»و یا«قطبه»بود و در خیبر سکونت داشتبروند و هر چه او گفتبهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وی آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوقاست که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید. 4-من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89. 5-سوره انعام آیه 137. 6-در بحث قبلی گفتیم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزی نام ابو لهب بوده. 7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69. 8-فروغ ابدیت ج 1 ص 94. 9-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16 ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 78 رسولی محلاتی
شاید یکی از پراختلافترین مسایل تاریخ زندگانی پیغمبر اسلام اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگر کسی بخواهد همه اقوال را در این باره جمعآوری کند به بیش از بیست قول میرسد. عموم سیره نویسان اتفاق دارند که،تولد پیامبر گرامی در عام الفیل،در سال 570 میلادی بوده است.زیرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 میلادی درگذشته است،و سن مبارک او 62 تا 63 بوده است.بنابراین،ولادت او در حدود 570 میلادی خواهد بود. اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد پیامبر،در ماه«ربیع الاول»بوده،ولی در روز تولد او اختلاف دارند.معروف میان محدثان شیعه اینست که آن حضرت،در هفدهم ماه ربیع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود،و مشهور میان اهل تسنن اینست که ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1) از این دو قول کدام صحیح است؟
بسیاری جای تاسف است که روز میلاد و وفات رهبر عالیقدر اسلام،بلکه موالید و وفیات بیشتر پیشوایان مذهبی ما،به طور تحقیق معین نیست.این ابهام سبب شده که بسیاری از روزهای جشن و سوگواری ما از نظر تاریخ قطعی نباشد،در صورتی که دانشمندان اسلام،نوعا وقایع و حوادثی را که در طی قرون اسلامی رخ داده است،با نظم مخصوصی ضبط کردهاند،ولی معلوم نیست چه عواملیدر کار بوده که میلاد و وفات بسیاری از آنها به طور دقیق ضبط نگردیده است. فراموش نمیکنم هنگامی که دست تقدیر،نگارنده را به سوی یکی از شهرهای مرزی«کردستان»ایران کشانیده بود،یکی از دانشمندان آن محل این موضوع را با من در میان گذارد و بیش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگاری نویسندگان اسلامی بسیار تعجب میکرد،و میافزود:چطور آنان در یک چنین موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:این موضوع تا حدودی قابل حل است.اگر شما بخواهید بیوگرافی و شرح حال یکی از دانشمندان این شهر را بررسی کنید و فرض کنیم که این دانشمند پس از خود اولاد و کسان زیادی از خود به یادگار گذارده باشد،آیا به خود اجازه میدهید که با بودن فرزندان مطلع،و فامیل بزرگ آن شخص،که از خصوصیات زندگانی او طبعا آگاهند،بروید شرح زندگانی او را از اجانب و بیگانگان،یا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست کنید؟بطور مسلم وجدان شما چنین کار را اجازه نمیدهد. رسول گرامی از میان مردم رفت،و فامیل و فرزندانی از خود به یادگار گذارد، بستگان و کسان آن حضرت میگویند:اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش یافتهایم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنیا آمده و در فلان ساعت معین،چشم از جهان بربسته است.آیا با این وضع جا دارد که قول فرزندان او را نادیده گرفته و نظر دور افتادگان و همسایگان را بر قول آنان ترجیح دهیم؟! دانشمند مزبور،پس از شنیدن سخنان نگارنده سر به زیر افکند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است که:«اهل البیت ادری بما فی البیت»و من نیز تصور میکنم که قول امامیه،در خصوصیات زندگی آن حضرت که ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزدیکان اوست،به حقیقت نزدیکتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهای دیگر کشیده شد که فعلا جای بازگوئی آنها نیست. دوران حمل
معروف این است که نور وجود آن حضرت،در ایام تشریق(یازدهم و دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق مینامند)در رحم پاک«آمنه»قرار گرفت (2) .ولی این مطلب با آنچه میان عموم مورخان مشهور است که میلاد آن حضرت در ماه«ربیع الاول»بوده است،سازگار نیست.زیرا در این صورت،باید دوران حمل«آمنه»را،سه ماه و یا یکسال و سه ماه بدانیم،و این خود از موازین عادی بیرون است و کسی هم آن را از خصائص پیامبر نشمرده است. (3) محقق بزرگ،شهید ثانی(911-966)اشکال مزبور را چنین حل کرده است که:فرزندان اسماعیل به پیروی از نیاکان خود،مراسم حج را در«ذی الحجه»انجام میدادند، ولی بعدا به عللی به این فکر افتادند که مراسم حج را هر دو سال در یک ماه انجام دهند.یعنی دو سال در«ذی الحجه»،و دو سال در«محرم»،و بهمین ترتیب. بنابراین،با گذشتن بیست و چهار سال،دو مرتبه ایام حجبه جای خود باز میگردد و رسم اعراب بر همین جاری بود،تا این که در سال دهم هجرت که برای اولین بار،ایام حجبا ذی الحجه تصادف کرده بود،پیامبر گرامی با القاء خطبهای،از هر گونه تغییر اکیدا جلوگیری فرمود،و ماه ذی الحجه را ماه حج معرفی نمود (4) و این آیه در خصوص جلوگیری از تاخیر ماههای حرام که رسم عرب جاهلی بود نازل گردیده است: انما النسیء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما» (5) . «تغییر دادن ماههای حرام نشانه فزونی کفر است.کسانی که کافرند بوسیله آن گمراه میشوند یکسال آن را حلال میشمارند و یکسال حرام». روی این جریان،ایام تشریق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روایات میگوید که:نور آن حضرت در ایام«تشریق»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربیع الاول از مادر متولد گردیده است،این دو مطلب با هم منافات ندارند.زیرا در صورتی منافات پیدا میکنند که،منظور از ایام تشریق همان یازدهم و دوازدهم و سیزدهم«ذی الحجه»باشد.ولی همان طوری که توضیح داده شد،ایام تشریق پیوسته در تغییر و تبدیل بوده و ما با محاسبات به این مطلب رسیدیم که در سال حمل و ولادت آن حضرت، ایام حج مصادف با ماه جمادی الاولی بوده است.و چون آن حضرت در ربیع الاول متولد گردیده،در این صورت دوران حمل آمنه تقریبا ده ماه بوده است. (6) اشکالات این بیان
نتیجهای را که مرحوم شهید ثانی از این نظر گرفته است،صحیح نیست،و معنائی که برای(نسیء)بیان نموده،از میان مفسران،فقط«مجاهد»آن را برگزیده و دیگران آن را طور دیگر تفسیر کردهاند و تفسیر مزبور چندان محکم نیست زیرا: اولا-مکه،مرکز همه گونه اجتماعات بود و یک عبادتگاه عمومی برای تمام اعراب به شمار میرفت.ناگفته پیداست که تغییر حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه میکند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعی را از بین میبرد. روی این نظر بعید است که قریش و مکیان راضی بشوند که آنچه مایه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم کنند و آن اجتماع از بین برود. ثانیا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه این سخن این است که:در سال نهم هجرت، ایام حج مصادف با ذی القعده بوده باشد.در صورتی که در همین سال،امیر مؤمنان«ع»، از طرف پیامبر«ص»ماموریتیافت که سوره«برائت»را در ایام حجبرای مشرکان بخواند.مفسران و محدثان متفقند که آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذی الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذی الحجه میدانند،نه ذی القعده. ثالثا-معنای«نسیء»اینست که:چون اعراب مجرای صحیحی برای زندگانی نداشتند، غالبا از راه غارتگری ارتزاق مینمودند.از این جهت،برای آنان بسیار سختبود که در سه ماه(ذی القعده و ذی الحجه و محرم)جنگ را تعطیل کنند.از این جهت،گاهی از متصدیان کعبه درخواست میکردند،که اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ کنند و به جای آن،در ماه صفر جنگ متارکه شود،و معنای«نسیء»همین است و در غیر محرم،ابدا(نسیء) نبوده است و در خود آیه اشارهای بر این مطلب دیده میشود. «یحلونه عاما و یحرمونه عاما: یکسال جنگ را حلال و یکسال حرام میکردند».ما تصور میکنیم راه حل مشکل این است که: اعراب،در دو موقع«حج»میکردند.یکی ذی الحجه و دیگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همین دو موقع انجام میدادند.در این صورت،ممکن است مقصود از اینکه:«آمنه»،در ماه حجیا در ایام تشریق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربیع الاول بدانیم،در این صورت مدت حمل،هشت ماه و اندی خواهد بود. پینوشتها: 1. «کافی»،ج 1/439. 2. فقط طریحی در«مجمع البحرین»،در ماده«شرق»،به صورت قولی که گوینده آن معلوم نیست،آن را نقل کرده است. 3. رسول گرامی،این حقیقت را با جمله زیر بیان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز کهیئته یوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطهای که از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزی که خدا آسمانها و زمین را آفرید. 4. سوره توبه/37. 5. «بحار الانوار»،ج 15/252. 6. علامه مجلسی،در«بحار»،ج 100/253،این محاسبه را انجام داده است.علاقمندان میتوانند به آن جا مراجعه بفرمایند،هر چند به اشکالی که در بالا یادآور شدیم،توجه نداده است. ماخذ کل مطالب : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 151
نویسنده: جعفر سبحانی
عام الفیل سال تولد پیامبر(ص)
مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده،و عام الفیل همان سالی است که اصحاب فیلبسرکردگی ابرهه بمکه حمله بردند و بوسیله پرندههای ابابیلنابود شدند. و اینکه آیا این داستان در چه سالی از سالهای میلادی بودهاختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده،ولی با توجه بهاینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطی نداشتهاندنمیتوان در اینباره نظر صحیح و دقیقی ارائه کرد،و از اینرو ازتحقیق بیشتر در اینباره خودداری میکنیم،و به داستان اصحابفیل که از معجزات قرآن کریم بشمار میرود میپردازیم،و البتهداستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادینقل شده،و ما مجموعهای از آنها را در زندگانی رسولخدا«ص»تدوین کرده و برشته تحریر در آوردهایم که ذیلا برایشما نقل میکنیم،و سپس پارهای توضیحات را ذکر خواهیم کرد: داستان اصحاب فیل
کشور یمن که در جنوب غربی عربستان واقع است منطقهحاصلخیزی بود و قبائل مختلفی در آنجا حکومت کردند و از آنجمله قبیله بنی حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند. ذونواس یکی از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمنسلطنت میکرد،وی در یکی از سفرهای خود به شهر«یثرب»تحت تاثیر تبلیغات یهودیانی که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستی دست کشیده بدین یهود در آمد.طولینکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب وشهرهائیکه در تحتحکومتش بودند کمر بست،تا آنجا کهپیروان ادیان دیگر را بسختی شکنجه میکرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمی عربهای زیادی بدینیهود درآیند. مردم«نجران»یکی از شهرهای شمالی و کوهستانی یمنچندی بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کردهبود و بسختی از آن دین دفاع میکردند و بهمین جهت از پذیرفتنآئین یهود سر پیچی کرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند. ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسختترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقیحفر کردند و آتش زیادی در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهی را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینی آنها را برید،و جمع کشتهشدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشتهاند و بعقیده گروه زیادی از مفسران قرآنکریم«داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سورهبروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است. یکی از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم کهبکیش نصاری بود رسانید و برای انتقام از ذونواس از وی کمکخواست. امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخوی اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولی من نامهای به«نجاشی»پادشاه حبشه مینویسم تا وی شما را یاری کند،وبدنبال آن نامهای در آن باره به نجاشی نوشت. نجاشی لشکری انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگی بهیمن فرستاد،و بقولی فرماندهی آن لشکر را به«ابرهه»فرزند«صباح»که کنیهاش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگریشخصی را بنام«اریاط»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه»راکه یکی از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد. «اریاط»از حبشه تا کنار دریای احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوی دریا در ساحل کشور یمن پیادهشدند، ذونواس که از جریان مطلع شد لشکری مرکب از قبائلیمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامی که جنگشروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنیاورده و شکستخوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکسترا نداشتخود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد. مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومتکردند،و«ابرهه»پس از چندی«اریاط»را کشت و خود بجایاو نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشی را نیز کهاز شوریدن او به«اریاط»خشمگین شده بود بهر ترتیبی بود ازخود راضی کرد. در این مدتی که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آننواحی چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصی بمکه و خانهکعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصی دارد و هر سالهجمع زیادی به زیارت آن خانه میروند و قربانیها میکنند،وکمکم بفکر افتاد که این نفوذ معنوی و اقتصادی مکه و ارتباطیکه زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزی موجب گرفتاری تازهای برای او و حبشیان دیگری که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و برای رفع این نگرانی تصمیمگرفت معبدی با شکوه در یمن بنا کند و تا جائی که ممکن استدر زیبائی و تزئینات ظاهری آن نیز بکوشد و سپس اعراب آنناحیه را بهر وسیلهای که هستبدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد. معبدی که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس»نامنهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلای کوششرا کرد ولی کوچکترین نتیجهای از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصی هر ساله برای زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حجبمکه میروند،و هیچگونه توجهی بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزی بوی اطلاع دادند که یکی از اعراب«کنانة»بمعبد«قلیس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپسبسوی شهر و دیار خود گریخته است. این جریانات،خشم ابرهه را بسختی تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوی مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهای چندی و با فیل مخصوصی که در جنگها همراه میبردند بقصد ویرانکردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد. اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکی از اشراف یمن بنام«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریککرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعی را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولیدر برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانششکستخورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»کهچنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من برای توسودمند باشد. پس از اسارت«ذونفر»و شکست او،مرد دیگری از رؤسایقبائل عرب بنام«نفیل بن حبیب خثعمی»با گروه زیادی ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولی او نیز بسرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهیان ابرهه اسیر گردید. شکست پی در پی قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سببشد که قبائل دیگری که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمین رسید،زبان به تملق و چاپلوسی باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و برای رسیدن بمکه و وصول بمقصدی که در پیشداری راهنما و دلیلی نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال اینگفتار مردی را بنام«ابورغال»همراه او کردند،و ابو رغاللشکریان ابرهه را تا«مغمس»که جائی در چهار کیلومتری مکهاست راهنمائی کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال»بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچهابن هشام مینویسد:اکنون مردم که بدانجا میرسند بقبرابو رغال سنگ میزنند. همینکه ابرهه در سرزمین«مغمس»فرود آمد یکی ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشی مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند. «اسود»با سپاهی فراوان بآن نواحی رفت و هر جا مال و یاشتری دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند. در میان این اموال دویستشتر متعلق به عبد المطلب بود کهدر اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان«اسود»آنها را بهیغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلعشدند نخستخواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولی هنگامی که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدی تن دادند. در این میان ابرهه شخصی را بنام«حناطه»حمیری بمکهفرستاد و بدو گفت:بشهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختی باو بگو:من برای جنگ با شما نیامدهام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانعمقصد من نشوید مرا با جان شما کاری نیست و قصد ریختنخون شما را ندارم. و چون حناطه خواستبدنبال این ماموریتبرود بدو گفت: اگر دیدی بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش منبیاور. حناطه بشهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوی عبد المطلب راهنمائی کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروی مقاومت در برابر او نیز درما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خدای تعالی ارادهفرماید از ویرانی آن جلوگیری خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نیستیم. «حناطه»گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا بنزد او برویم.عبد المطلب با برخی از فرزندان خودحرکت کرده تا بلشگرگاه ابرهه رسید،و پیش از اینکه او را پیشابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسی را نزدابرهه فرستاد و از شخصیتبزرگ عبد المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:که این مرد پیشوای قریش و بزرگ این سرزمیناست،و او کسی است که مردم این سامان و وحوش بیابان رااطعام میکند. عبد المطلب-که صرفنظر از شخصیت اجتماعی-مردی خوشسیما و با وقار بود همینکه وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترامکرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید: حاجتت چیست؟ عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهیدویستشتر مرا که بغارت بردهاند بمن باز دهند!برهه گفت: تماشای سیمای نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولی خواهش کوچک و مختصری که کردیاز آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیتحساس وخطرناکی که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانی و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیلهات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن میگوئی؟! عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب»! من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبی دارد که از آننگاهداری خواهد کرد! ابرهه گفت:هیچ قدرتی امروز نمیتواند جلوی مرا از انهدامکعبه بگیرد! عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه! بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و بمکه آمد و چونوارد شهر شد بمردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند وبکوهها و درههای اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند. آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش بکنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ریزان و قلبی سوزان بتضرع وزاری پرداخت و از خدای تعالی نابودی ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانی که بصورت نظم گفته این دوبیت است: یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا -پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همانکسی است که با تو دشمنی دارد و تو نیز آنانرا از ویرانیخانهات بازدار. آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه بیکی از کوههایاطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چهخواهد شد. از آنسو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمانداد تا بشهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند. نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشتهاند،فیل مخصوص را مشاهده کردند کهاز حرکت ایستاد و به پیش نمیرود و هر چه خواستند او را بهپیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند کهدستههای بیشماری از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش میآیند. پرندگان مزبور را خدای تعالی مامور کرده بود تا بوسیلهسنگریزههائی که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزهها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه ولشگریانش را نابود کنند. ماموران الهی بالای سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزههارا رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشتبدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهای سر راه،وزیر دست و پای سپاهیان خود نابود گشتند. خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهی در اماننماند و یکی از سنگریزهها بسرش اصابت کرد،و چون وضع راچنان دید به افراد اندکی که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوی یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنجبسیاری که بیمنرسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالی در نهایتبدبختی جان سپرد. عبد المطلب که آن منظره عجیب را مینگریست و دانستکه خدای تعالی بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودی ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژدهنابودی دشمنان کعبه را بمردم داد و بآنها گفت: بشهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالی که از اینانبجای مانده برگیرید،و مردم با خوشحالی و شوق بشهرباز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیاری نصیب اهل مکه شد،وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاولگری حریصتر بودند بیشاز دیگران غنیمتبردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانیبچنگ آوردند. و این بود آنچه از رویهمرفته روایات و تفاسیر اسلامیاستفاده میشود. و اینک چند تذکر: 1-برخی خواستهاند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخی اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشی انوشیروان بهیمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتی که در کلمات و تاویلاتیکه در عبارات کردهاند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخنمودهاند که نمونههائی از آنرا در ذیل میخوانید: فرید وجدی در دائرة المعارف خود در ماده«عرب»داستاناصحاب فیل و حمله آنها را بمکه ذکر کرده و سپس میگوید: «فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه»پس لشکر ابرهة به مصیبتی دچار شد که ناچار شد ازتصمیمی که در ویران کردن کعبه و مکه داشتباز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید: «مفسران در تفسیر پرندههای ابابیل گفتهاند:آنها پرندگانیبودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائی کهدر منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...» وی سپس گوید: «ولی صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حملکرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآنبه زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آناتفاق مهمی که بی مقدمه برای لشکر ابرهه پیش آمد بصورتپرندگانی تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیلهسنگهای خود سنگ باران کردهاند». (1) و در ماده«ابل»و ابابیل پس از تفسیر لغوی و معنای لفظابابیل گوید: «اما روایات در باره شکلهای این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«ص»دراینباره نص صحیح و صریحی یافت نمیشود...» «و ابن زید گفته:که آنها پرندگانی بودند که از دریا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف کردهاند،برخی گفتهاند سفید بودند، و برخی گویند:سیاه بوده،و قول دیگر آنکه سبز بودند ومنقارهائی همچون منقار پرندگان و دستهائی همچون دستسگان داشتند،و برخی گفتهاند:سرهاشان همچون سراندرندگان بوده...» «و در باره«سجیل»گفتهاند:گل متحجر بوده،و قول دیگرآنکه گل بوده،و قول سوم آنکه:سجیل،همان«سنگ وگل»است،و قول دیگر آنکه سنگی بوده که چون به سوارمیخورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش میکرد،و عکرمهگفته:پرندگان سنگهائی را که همراه داشتند میزدند و چونبه یکی از آنها اصابت میکرد بدنش آبله در میآورد،و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبورسنگها را بدهان خود گرفته بودند،و چون میانداختند پوستبدن در اثر اصابت آن تاول میزد و آبله در میآورد». مؤلف دائرة المعارف پس از نقل این سخنان گوید: «و برخی از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگانعبارت بودند از میکروبهائی که حامل طاعون بودند،و یا پشهمالاریا بودند،و یا میکروب آبله بودهاند،و در آیه شریفه همکلامی که منافات با این نظریه و معنی باشد وجود ندارد، وبدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...» وی سپس گوید:«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید میکنیم،بخصوص کههیچ مانعی نه لغوی و نه علمی برای رد این نظریه وجود نداردکه مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد،و بسیار اتفاق افتادهکه طاعون در لشگرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت ونابودی کشانده.» و سپس داستان لشکر کشی ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس ازچند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشکریانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2) پیش از این نیز گفتار مؤلف«اعلام قرآن»را برای شما نقلکردیم (3) که اظهار عقیده کرده بود که«ابابیل»جمع آبله است، و«طیر»هم بمعنای سریع است،و اشکال آنرا هم ذکرکردهایم،و نویسنده«اعلام قرآن»یک اظهار نظر دیگری همکرده که جالبتر از نظر قبلی است و احتمالا جنگ ابابیل ونابودی ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده کهمنظور از«حجارة من سجیل»سنگهائی باشد که برای ویرانکردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،و در این باره چنین گوید: «بعقیده بعضی سجیل لغتی از سجین است،و سجین که درقرآن نیز نام آن ذکر شده درکهای است از جهنم یا طبقه هفتمزمین است.اگر تصویر اخیر را برای سجیل قبول کنیم و ازقسمت استعارات ادبی بهرهور شویم با عقیدهای که سبتبهابابیل در فوق ذکر گردید منافات و مباینتی بوجود نمیآید. لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویمکه آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 و یا 576است و مغلوبیت ایشان بوسیله لشکر انوشیروان حمله وجسارت ایشان بکعبه بوده است،و خداوند بوسیله انوشیروانپیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است.در صورتیکه سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشی ایرانیان باشددور نیست که«طیر»با«تیار»یا تیاره که بر لشکر ساسانیاناطلاق میشده رابطهای داشته باشد،و در این صورت آیهچهارم«ترمیهم بحجارة من سجیل»با نوع جنگ ایرانیآنزمان تناسب دارد،زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمناستفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کردهاند و یا بامنجنیق و سنگ،حصارهای ایشان را بتصرفدر آوردهاند... » (4) و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخیکتابهای دیگر روز نیز میتوانید مشاهده کنید که ما برای نمونهبهمین دو قسمت اکتفا میکنیم و وقتخود و شما را بیش از ایننمیگیریم... و ما قبل از هر گونه پاسخی به این سخنان و تاویلاتمیخواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصراری دارید که آیاتکریمه قرآن را با تاریخی تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنیدکه صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهای مرموز و غیر مرموز وتاریخ نویسان جیره خوار و درباری ساسانیان و دیگران هر یکبنفع خود و اربابانشان و برای کوبیدن حریفان،تاریخ را تحریفکردهاند تا جائیکه گفتهاند:«تاریخ»«تاریک»است و واژهتاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده...! و براستی ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدی کهمیگوید: «...با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول کدام و منقول کدام است،آیا قرآن معقول استیا منقول، و ما نمیدانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحی الهی بایداینگونه قضاوت کند و چنین رایی را مورد تایید قرار داده و بهپسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلی عجیب است کهمیگوید: «...اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقدشویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 یا576 است...» و این چه ملازمهای است که میان این دو مطلب برقرار کردهو چه«باید»ی است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده،و چهاصراری به این انطباقها دارید؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخچه وظیفهای داریم؟آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیمیا تاریخ را با قرآن،آن هم تاریخ آن چنانی که گفتیم؟ و بهتر است در اینجا برای دقت و داوری بهتر اصل این سورهمبارکه را با ترجمهاش برای شما نقل و آنگاه پاسخ جامعی بهاینگونه تاویلات داده شودبسم الله الرحمن الرحیم«الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل،الم یجعل کیدهمفی تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل،ترمیهم بحجارة منسجیل،فجعلهم کعصف ماکول». ترجمه: آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟مگر نیرنگشان را در تباهی نگردانید و بر آنان پرندهای گروه گروهنفرستاد و آنها را بسنگی از«سجیل»میزد،و آنانرا مانند کاهیخورد شده گردانید. اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره،بخوبیروشن میشود که سیاق این آیات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و یک مطلب تاریخی را نمیخواهد بیانفرماید،مانند سایر داستانهائی که در قرآن کریم با جمله«المتر...»آغاز شده مانند این آیه: «الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذرالموت...» (5) که مربوط استبداستان گروهی که از ترس مردن ازشهرهای خود بیرون رفتند و به امر خدای تعالی مردند و سپسزنده شدند...بشرحی که در تفاسیر و تواریخ آمده که همهاشصورت معجزه دارد... و چند آیه پس از آن نیز که داستان طالوت و جالوت در آنذکر شده و آن نیز بصورت اعجاز نقل شده که فرماید: «الم تر الی الملا من بنی اسرائیل من بعد موسی...» (6) و هم چنین چند آیه پس از آن که در مورد نمرود و پس از آنداستان یکی دیگر از پیغمبران الهی که معروف است«عزیر»پیغمبر بوده و چنین میفرماید: «الم تر الی الذی حاج ابراهیم فی ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله میفرماید: «او کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها قال انییحیی هذه الله...» (8) و بخصوص در آیاتی که به دنبال این جمله«الم تر کیف»نیز آمده مانند: «الم تر کیف فعل ربک بعاد...» (8) که خدای تعالی میخواهد قدرت کامله خود را در کیفیتنابودی ستمکاران و یاغیان و طغیان گران زمانهای گذشته باتمام امکانات و نیروهائی را که در اختیار داشتند گوشزد دیگرطاغیان تاریخ نموده تا عبرتی برای اینان باشد. و هم چنین آیات دیگری که لفظ«کیف»در آنهااست،و منظور بیان کیفیتخلقت موجودات و یا کیفیت ذلت و خواری ملتها و نابودی آنها بصورت. اعجاز،و خارج از این جریانات طبیعیمیباشد مانند این آیات: «و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمین» (10) و اغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبةالمنذرین» (11) «فانظر کیف کان عاقبة مکرهم انا دمرناهم و قومهماجمعین» (12) و بخصوص آیه اخیر که در باره کیفیت نابودی قوم ثمود نازلشده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فیل شبیه استبا اینتفاوت که در آنجا لفظ«کید»آمده و در اینجا لفظ«مکر»باری این آقایان گویا با این تاویلات و توجیهاتخواستهاند جنبه اعجاز را از این معجزه بزرگ الهی بگیرند و آنراقابل خوراک برای اروپائیان و غربیان و دیگر کسانی کهعقیدهای به معجزه و کارهای خارق عادت نداشتهاند بنمایند، در صورتی که تمام اهمیت این داستان بهمین اعجاز آن است،واین داستان بگفته اهل تفسیر از معجزاتی بوده که جنبهارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمینه برای ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدین رومی بصورت زیبائی آنرابنظم آورده و بیان داشته است که گوید: چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هستبر اسباب اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیاء در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بی سبب مر بحر را بشکافتند بی زراعت جاش گندم کاشتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بر ابریشم آمد کشکشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ با بیلی دو سه سنگ افکند لشکر زفتحبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغی کو ببالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در کفن حلق ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خون پالای خویش هم چنین ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام 2-ما در آنچه گفتیم جمودی هم به لفظ نداریم و اگر بتوان معنایصحیحی که با اعجاز این آیات و معنای ظاهری آن منافات نداشته باشد برای آنها پیدا کرد که با سایر نقلها و تواریخ انطباق پیدا کند آنرامیپذیریم،و خیال نشود که ما نظر خاصی روی نقلی یا تاریخی ازتواریخ اسلامی و یا غیر اسلامی داریم که نمیخواهیم آنها را بپذیریمبلکه ما تابع واقعیاتی هستیم که قابل پذیرش باشد،مثلا در پارهای ازنقلها و تفاسیر مانند تفسیر فیض کاشانی«ره»آمده که این سنگها بهرکس میرسید بدنش آبله میآورد،و پیش از آن هرگز آبله در آنجا دیدهنشد. و فخر رازی از عکرمة از ابن عباس و سعید بن جبیر نقل کرده کهگفتهاند: «لما ارسل الله الحجارة علی اصحاب الفیل لم یقع حجرعلی احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدری» (14) یعنی آن هنگامی که خداوند سنگ را بر اصحاب فیل فرستاد هیچیک از آن سنگها بر احدی از آنها نخورد جز آنکه وستبدنش زخمشده و آبله بر آورد. و یا نقل دیگری که از ابن عباس شده که گفته است چون آنسنگها به لشکریان ابرهه خورد... «فما بقی احد منهم الا اخذته الحکة،فکان لا یحکانسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هیچ یک از آن لشکریان نماند جز آنکه مبتلا به خارش بدنگردید،و چون پوستبدن خود را میخارید گوشتش میریخت... چنانکه پارهای از این تعبیرات در روایات ما نیز از ائمه اطهارعلیهم السلام نقل شده مانند روایتی شده که در روضه کافی و علل الشرایعاز امام باقر علیه السلام روایتشده که پس از ذکر وصف آن پرندههاکه سرها و ناخنهائی همچون سرها و ناخنهای درندگان داشتند و هرکدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند یعنی دو عدد به پاها و یکی بهمنقار. آنگاه فرمود: «فجعلت ترمیهم بها حتی جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما کان قبل ذلک رؤی شییء من الجدری،و لا رؤا ذلک منالطیر قبل ذلک الیوم و لا بعده...» (16) یعنی مرغهای مزبور همان سنگها را به ایشان زدند تا اینکهبدنهاشان آبله در آورد و بدانها ایشانرا کشت،و پیش از این واقعه چنینآبلهای دیده نشده بود،و نه آنگونه پرندههائی دیده بودند نه پیش از آنروزو نه بعد از آنروز. اکنون اگر بگوئیم منظور مورخین هم همین است که این سنگهاکه بوسیله آن پرندگان به بدن لشکریان ابرهه خورد موجب زخم شدنبدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گردید،و همانگونهکه قرآن کریم فرمود بدنشان همچون کاه جویده و خورد شده گردید مااز پذیرش آن امتناعی نداریم،اما اگر بخواهید«سنگ»را بر ذراتگرد و غبار و«طیر»را بر میکروبهای حامل آن ذرات و ابابیل بر خودآبلهها و«عصف ماکول»را بر چرک و خون بدنهای آنها،و یا امثالاینها حمل کنید نمیتوانیم بپذیریم،چون مخالف صریح آیات وکلمات قرآنی است. این داستان از ارهاصات بوده 3-همانگونه که گفته شد داستان اصحاب فیل جنبه اعجازداشته،و اگر کسی سئوال کند مگر در معجزه شرط نیست کهبدست پیغمبر انجام شود؟در پاسخ میگوئیم:برخی از معجزات بودهکه جنبه ارهاصی داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقاتخارق العاده و معجزاتی اطلاق میشود که معمولا مقارن با ظهور و یاولادت پیغمبری اتفاق میافتد مانند اتفاقات شگفت انگیز وخارق العاده دیگری که در شب ولادت رسول خدا«ص»در جهانواقع شده و در روایات زیادی از روایات ما آمده مانند آنکه در آن شب دریاچه ساوه خشک شد،و آتشکده فارس خاموش گشت و چهاردهکنگره در ایوان کسری فرو ریخت...و امثال آن که شاید در بخثهایآینده بدان اشاره شود،که اینها زمینهساز ظهور پیغمبری بزرگ بودهاست. و ارهاص در لغت عرب بمعنای آماده باش و آژیر خطر و آمادهکردن مردم برای یک اتفاق مهم میباشد که معمولا مقارن با ولادتپیغمبران بزرگ دیگر نیز چنین اتفاقاتی بوقوع میپیوسته،چنانچه درولادت موسی و عیسی و ابراهیم علیهم السلام نیز وجود داشته است. پینوشتها: 1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253. 2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33. 3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همین کتاب مراجعه نمائید. 4-اعلام قرآن خزائلی ص 159-160. 5-سوره بقرة آیه 243. 6-آیه 246. 7-آیه 258. 8-آیه 259. 9-سوره فجر آیه 6. 10-سوره اعراف آیه 84. 11-سوره یونس آیه 73. 12-سوره نمل آیه 51. 13-معنای ارهاص را در صفحات آینده انشاء الله تعالی میخوانید. 14-تفسیر مفاتیح الغیب ج 32 ص 100. 15-بحار الانوار ج 15 ص 138. 16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159. درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 1 صفحه 120 رسولی محلاتی
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
* شبهه تعدد همسر
* شبهه ارث زنان * شبهه خواستگاري از زنان * شبهه قواميت مردان بر زنان * شبهه تنبيه بدني زنان ! * شبهه خلقت حوا * شبهه قتل زنان ! * شبهه ديه زنان * دستور به شهوتراني در قرآن *عدالت در مورد همسران آرشيو مطالب
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 مطالب پیشین
لوگوی دوستان
نواي رحمت
|