تبليغاتX
پيامبر اكرم ص _ امام رضاع _ قرآن و زنان

درباره وبلاگ
به نام خدا . بعد از آنكه مطالبی هر چند ناچیز از زندگی بیکران حضرت رسول و امام رضا علیهما السلام نوشتيم توفیقی شد تا به شبهاتی که در مورد زنان علیه آیات قران اقامه شد را در اینجا مورد بررسی قرار داده و به آن پاسخ گویم . امید که شما مخاطبین گرامی بتوانید از این مطالب نهایت استفاده را ببرید . با تشکر از همه شما .
پيوندهاي ویژه
پيوندها
فستيوال بزرگ كيش
تاریـــــخ امـــروز
سخـــن روز
امکانات وبــلاگ
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS
پشتيباني و  ويرايش قالب
محمد رضا دايي صراف
Powered By
BLOGFA.COM

     ازدواج آمنه با عبد الله
 

 

در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بن‏عبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنی قبیله بنی زهره‏بود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .

و یکی از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادی دانسته و در صحت آن تردید کرده است، ولی بگفته برخی با توجه به خوشحالی زائد الوصفی که از نجات‏عبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب‏می‏خواست‏با اینکار زودتر ناراحتی خود و عبد الله را جبران کرده‏باشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادی نیست، طبیعی هم بنظرمی‏رسد.

100 و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوی نقل شده،ولی طبق گفته برخی دیگر این ازدواج یک سال‏پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحث‏پیش نمی‏آید.

یک داستان جنجالی

در اینجا باز هم یک داستان جنجالی در تاریخ آمده که‏برخی از نویسندگان حرفه‏ای هم آنرا پر و بال داده و بصورت‏مبتذل و هیجان انگیزی در آورده و سوژه‏ای بدست‏برخی دشمنان‏مغرض اسلام داده و از اینرو برخی از سیره نویسان در اصل آن‏تردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته‏اند.

و البته این داستان بگونه‏ای که در سیره ابن هشام نقل شده‏مخدوش و مورد تردید است،ولی بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخی از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهی برای رد آن دیده نمی‏شود.

آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است که‏گوید:

«هنگامی که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز می‏گشت،عبورشان به زنی از قبیله بنی اسد بن‏عبد العزی بن قصی بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبه‏بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامی که نظرش به صورت‏عبد الله افتاد بدو گفت:ای عبد الله کجا می‏روی؟پاسخ داد:

بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شتری که‏برای تو قربانی کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزی!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمی‏توانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه که‏ذکر شد نقل کرده و سپس می‏نویسد:

«گفته‏اند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به‏رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همان‏زن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمی‏کنی؟آن زن پاسخ داد:برای آنکه آن نوری که‏دیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازی‏نیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیت‏در آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبری خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان دیگری نیز شبیه بهمین داستان از زن‏دیگری که نزد آمنه بوده نقل می‏کند که آن زن نیز قبل از ازدواج‏عبد الله با آمنه از وی خواست‏با وی در آمیزد ولی عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزن‏برگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولی آنزن نپذیرفت و گفت:

دیروز میان دیدگان تو نور سفیدی بود که امروز نیست... (5)

البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جای تردید نیست-مناسب نیست، بلکه‏با شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتی که پای بند مسائل خانوادگی وعفت عمومی باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمی‏توانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلی و نقلی آنرا مردود می‏دانیم،اگر چه‏دیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند!

اما بر طبق نقلی که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگران‏کرده‏اند (6) داستان اینگونه است:

«کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیک‏من الابل ماة؟فنظر الیها و انشا:

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه

و مضی مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملت‏بالنبی صلی الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلم‏یر بها حرصا علی ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا:

هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟

قالت:

قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!

ثم قالت:ای شی‏ء صنعت‏بعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبت‏عندها،فقالت:

لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدری‏ثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابی‏الله الا ان یضعه حیث‏یحب،ثم قالت:

بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوی الفتی من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی

و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.» که خلاصه ترجمه‏اش چنین است که گفته‏اند:در مکه زنی‏بود به نام: «فاطمه دختر مرة‏»،که کتابها خوانده و از اوضاع‏گذشته و آینده اطلاعاتی بدست آورده بود،آن زن روزی عبد الله‏را دیدار کرده بدو گفت:توئی آن پسری که پدرت صد شتر برای‏تو فدا کرد؟

عبد الله گفت:آری.

فاطمه گفت:حاضری یکبار با من هم بستر شوی و صد شتربگیری؟

عبد الله نگاهی بدو کرده گفت:

اگر از راه حرام چنین درخواستی داری که مردن برای من‏آسان‏تر از اینکار است،و اگر از طریق حلال می‏خواهی که‏چنین طریقی هنوز فراهم نشده پس از چه راهی چنین درخواستی‏را می‏کنی؟

عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را به‏ازدواج آمنه در آورد و پس از چندی آن زن را دیدار کرده و ازروی آزمایش بدو گفت:آیا حاضری اکنون به ازدواج من درآئی‏و آنچه را گفتی بدهی؟

فاطمه نگاهی بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نوری که در صورت داشتی رفته،سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوی پیشین تو چه کردی؟

عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه برای او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولی خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جای دیگری بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفته‏اند:هنگامی که عبد الله بدو برخوردسفیدی خیره کننده‏ای میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدی‏پیشانی اسب....

و همانگونه که مشاهده می‏کنید تفاوت میان این دو نقل‏بسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است‏منافاتی هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و برای ما نیز نقل‏مزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم.

پی‏نوشتها:

1-سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

2-تاریخ پیامبر اسلام تالیف مرحوم آیتی ص 47.

3-در پاورقی سیره آمده که نامش رقیه بوده.

4-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.

5-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.

6-مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 99

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     اجداد پیامبر _ قسمت دوم
 

 

ملا محمد باقر مجلسی(ره)در بحار الانوار فرموده:

«اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم علی ان والدی الرسول و کل‏اجداده الی آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلام‏لتقیة او لمصلحة دینیة‏» (1)

یعنی-شیعه امامیه متفقا گفته‏اند که پدر و مادر رسولخدا و همه‏اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگی مسلمان(و معتقدبخدای یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین‏»بوده‏اند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بوده‏اند،و شاید برخی از ایشان‏بخاطر تقیه یا مصالح دینی دیگری اسلام خود را اظهارنکرده‏اند.

و شیخ طبرسی(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:

«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیث صح عندهم ان آباء النبی-صلی الله علیه و آله-الی آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة علی ذلک...» (2)

یعنی-اصحاب ما-علماء شیعه-گفته‏اند که‏«آزر»جدمادری ابراهیم علیه السلام و یا عموی آنحضرت بوده چون این‏مطلب نزد آنها ثابت‏شده که پدران رسول خدا-صلی الله‏علیه و آله-تا آدم همه شان موحد بوده‏اند،و طائفه شیعه بر اینمطلب‏اجماع دارند...

و چنانچه مشاهده می‏کنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعه‏ادعای اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازی در تفسیر خودگوید:

«...و قالت الشیعه:ان احدا من آباء الرسول-صلی الله علیه و آله‏و اجداده ما کان کافرا...» (3)

یعنی-شیعه گفته‏اند که احدی از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبوده‏اند...

و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنین‏استفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعه‏بوده همانگونه که از مرحوم مجلسی و شیخ طبرسی نقل کردیم.

و اما دانشمندان اهل سنت

ولی در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادی‏است،و جمعی از آنها مانند سیوطی و برخی دیگر همانند شیعه‏عقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگی‏موحد بوده‏اند،و بخصوص سیوطی در اینباره بطور تفصیل سخن‏گفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعی‏نیز آنها را و حتی عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرک‏دانسته‏اند (5)

برخی از دلیلهای نقلی بر این مطلب

و گاهی دیده می‏شود که برای اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خدای تعالی فرموده:

«و توکل علی العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فی‏الساجدین...» (6)

و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائی که تو رادر هنگامی که به نماز می‏ایستی می‏بیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پاره‏ای روایات و استدلال برخی ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان‏»دوران‏تحول رسول خدا از صلبهای شامخ و رحمهای پاک است،و از این‏آیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگی موحد و ساجد درپیشگاه خدای تعالی بوده‏اند.

و روایتی هم در اینباره از رسول خدا-صلی الله علیه و آله-نقل‏شده که فرمود:

«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات‏» (7)

یعنی پیوسته من منتقل شدم از صلبهای مردان پاک به‏رحمهای زنان پاک...

و در روایتی نیز که در مجمع البیان طبرسی(ره)پس ازعبارتی که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص)

فرمود:

«...لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطاهرین الی ارحام‏المطهرات،حتی اخرجنی فی عالمکم هذا،لم یدنسنی بدنس‏الجاهلیة‏».

یعنی پیوسته خداوند مرا از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک منتقل کرد تا وقتی که در این عالم شما وارد کرد و به‏چرکیهای جاهلیت آلوده‏ام نکرد.

و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوه‏رسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم:

«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحام‏المطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات‏ثیابها»

ولی باید گفت:اثبات این مطلب از روی این تفسیرو روایت کار دشواری است زیرا این اثبات،فرع بر صحت‏روایاتی است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوی است که اثبات آن نیز مشکل و قابل‏خدشه است چنانچه منظور از صلبهای طاهر و رحمهای مطهره نیزممکن است پاکی و طهارت مولد در برابر ازدواجهای ناصحیح‏و شبهه‏ناک و سفاح زمان جاهلیت‏باشد،و از تعبیر«دنس‏جاهلیت‏»نیز ظاهرا همین معنی استفاده می‏شود (8) ،و بنابر این‏مهم برای ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقی است که در گفتارعلمای اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.

پاره‏ای اشکالات بر این مطلب

یکی از اشکالهائی که بر اینمطلب شده این اشکال است که‏چگونه مردان موحدی مانند عبد المطلب و قصی بن کلاب نام‏فرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزی گذارده‏اند... (9)

و چنانچه میدانیم‏«مناف‏»و«عزی‏»نام دو بت‏بوده است؟

ولی با توجه به اینکه مسئله نامگذاری در گذشته و بلکه‏هم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگ‏قبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیاری از موارد پدران چندان‏دخالتی نداشته‏اند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر برای فرزندنامی انتخاب کرده‏اند ولی همان فرزند در میان مردم به نام‏دیگری مشهور شده و همان نام مشهور روی او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش‏«شیبة الحمد»بود (10) ولی چون در وقت ورود به مکه پشت‏سر عمویش‏مطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است که‏او را از یثرب خریداری کرده و به مکه آورده است-بشرحی که‏در زندگانی رسولخدا(ص)نوشته‏ایم- (11)

و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلی او«مغیرة‏»بوده ولی مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف‏»گذارده‏اند.

و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همه‏سفارشهائی که در باره نام گذاری و اهمیت آن از طریق ائمه‏بزرگوار و رهبران الهی شده است می‏بینیم هنوز در مسئله‏نام گذاری دقت نمی‏شود،و روی چشم و هم چشمی و رسوم‏و سنتهای محلی،و به تعبیر ساده نامهای‏«من درآوری‏»نامهای‏بی معنی و غلطی مثل‏«شمس علی‏»و«چراغعلی‏»و«زلفعلی‏»و امثال آنها روی فرزندان خود می‏گذارند که بدون توجه به‏معنی آنها این نامها را روی بچه‏ها نهاده‏اند...

اشکالی دیگر

باری این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقت‏خودو شما را روی جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگری‏است که لازم است قدری روی آن بحث و تحقیق شود و آن این‏اشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاق‏است.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکی از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنی‏مرد بت پرستی بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد.

بحث در باره‏«آزر»و ارتباط او با ابراهیم خلیل‏علیه السلام

این اشکال را با توضیح بیشتری اینگونه طرح کرده‏اند که‏در قرآن کریم در چند جا نام‏«آزر»بت پرست و طرفدار ت‏بعنوان‏پدر ابراهیم،و در برخی از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخص‏بت پرست و مدافع بت پرستی که ابراهیم را در مبارزه‏اش با این‏مرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات:

«و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فی‏ضلال مبین‏» (12)

«و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیه‏یا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا» (13)

«و اتل علیهم نبا ابراهیم،اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاکفین...» (14)

و آیات دیگری نظیر آیات فوق (15) که پدر ابراهیم علیه السلام‏را-که در یکجا یعنی در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کرده‏است-بعنوان مردی بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکه‏در سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده که‏با او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنش‏و تهدید کرده و میگوید:

«...قال اراغب انت عن الهتی یا ابراهیم.لئن لم تنته‏لارجمنک و اهجرنی ملیا» (16) اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامی بت پرستی‏بوده چگونه پاسخ میدهید؟

جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکه‏زبانهای دیگر که یکی از آنها هم زبان فارسی خودمان است لفظ‏«اب‏»و«پدر»همانگونه که به پدر صلبی گفته میشود،به‏سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس که‏نوعی حق تربیت و سرپرستی انسان را داشته باشد اطلاق‏می‏شود،چنانچه از آنطرف لفظ‏«ابن‏»و«پسر»نیز هم بر پسرصلبی گفته می‏شود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس که‏بنوعی تحت تکفل و تربیت انسان باشد.

در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقت‏مرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:

پس از من چه چیز را می‏پرستید؟

«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (17)

گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق‏را می‏پرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموی یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.

و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسی علیه السلام را از ذریه‏و پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرت‏از طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید:

«و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس‏» (18)

و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافی نیست در اینکه نام‏پدر ابراهیم‏«تارخ‏»به خاء معجمة،و یا«تارح‏»به حاء مهملة‏بوده است (19) ،چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ‏»ذکر کرده (20) و از اثبات الوصیة مسعودی نقل شده که‏گفته است:

آزر جد مادری ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیم‏نامش تارخ بود که در هنگام کودکی ابراهیم،وی از دنیا رفت و ابراهیم تحت‏سرپرستی‏«آزر»جد مادری خود قرار گرفت (21) .

و مرحوم استاد علامه طباطبائی در این باره استدلال جالبی ازروی خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده است‏که طبق آیات قرآن کریم‏«آزر»پدر صلبی ابراهیم نبوده و پدرصلبی او شخص دیگری بوده که از او تعبیر به‏«والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است که‏فرموده:

دقت و تدبر در آیات کریمه‏ای که در باره حضرت ابراهیم‏علیه السلام و داستانهای آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلب‏راهنمائی می‏کند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردی روبرومیشود که قرآن میگوید وی پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستی بردارد و از مرام توحید پیروی‏کند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دوری از وی را داده است. (22)

ابراهیم علیه السلام که چنان می‏بیند به او درود فرستاده‏و وعده آمرزشخواهی و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دوری می‏گزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید:

...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بی حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسی ان لا اکون‏بدعاء ربی شقیا (23)

و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه است‏بر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خدای تعالی در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و برای آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعای بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:

«...و اغفر لابی انه کان من الضالین...»

و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود...

و از لفظ‏«کان‏»که در این آیه است معلوم می‏شود که این‏دعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دوری گزیدن و هجرت از وی‏انجام گرفته،و این هم بخاطر وفای به وعده‏ای بوده که داده بود،چنانچه خدای تعالی نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:

ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولی‏قربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کان‏استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین له‏انه عدو لله تبرا منه... (24)

که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمی‏توانندبرای مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند...

و استغفار ابراهیم نیز برای پدرش بخاطر وعده‏ای بود که بدو داده‏بود،و چون برای او معلوم شد که وی دشمن خدا است از اوبیزاری جست...

و سیاق آیه گواهی دهد که این دعاء و بیزاری جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت...

و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام به‏سرزمین مقدس بوده،و سپس خدای تعالی عزم ابراهیم علیه السلام‏را بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده که‏گوید:

فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین،رب هب لی من الصالحین (25)

که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعای‏آنحضرت را برای روزی فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده...

و سپس در جای دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمین‏مقدس و دارا شدن وی فرزندان صالحی را همچون اسحاق‏و یعقوب نقل فرموده و گوید:

...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الی‏الارض التی بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوب‏نافلة و کلا جعلنا صالحین (26) و در جای دیگر گوید:

فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوب‏و کلا جعلنا نبیا (27)

و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح‏و سکونت وی در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعای‏آنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل می‏کند:

و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا که گوید: الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل‏و اسحاق... -و در پایان همین آیات بالاخره فرماید: ربنا اغفر لی‏و لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (29)

که در اینجا می‏بینیم بعد از آن بیزاری جستن و تبری از پدرش‏«آزر»باز هم برای پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به‏«والدی‏»شده است‏برای روز جزا طلب آمرزش و استغفار می‏کند،و ازرویهمرفته همه آیاتی که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنی‏که در کار است پدر صلبی و واقعی ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگری غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به‏«والد»است که معمولا به پدر صلبی اطلاق میشود،بر خلاف‏«اب‏»که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد...

و این بود خلاصه‏ای از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائی درکتاب شریف المیزان (30) که چون برای بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ‏«اب‏»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ‏«اب‏» و مشتقات آن دائره وسیعی دارد که بر پدر و دیگران همانگونه که‏گفته شد اطلاق می‏گردد،ولی لفظ‏«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده‏»و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبی اطلاق میگردد،چنانچه‏«ولد»بر فرزند صلبی، و«والده‏»بر مادر حقیقی اطلاق میگردد.

به عقیده بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادی توحید و یکتا پرستی و مخالف با هر نوع شرک و بت پرستی بوده است،اگر چه برخی معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه می‏کرد و روی مصالحی در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت می‏نمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)

گوید:

«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهم‏بشان النبی-صلی الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عن‏الجهال و اهل الکفر و الضلال‏» (31)

عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانی بودند که بیش ازدیگران دانائی و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنان‏بودند که معرفت‏خود را نسبت‏به آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان می‏کردند.

و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که می‏فرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نه‏جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتی‏را پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزی راپرستش می‏کردند؟فرمود:

«کانوا یصلون علی البیت علی دین ابراهیم علیه السلام‏متمسکین به‏».

آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوی خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک می‏جستند (32) و یعقوبی در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:

-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفی بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...

او کسی بود که پرستش بتها را ترک کرد و خدای عز و جل را به یکتائی‏شناخت،و وفای بنذر کرد و سنتهائی را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآن‏امضاء کرد...

و سپس سنتهای او را ذکر کرده آنگاه گوید:

-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانی‏یعنی چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم می‏گفتند.

و در پایان،داستان خشک سالی مکه و قحطی زدگی قریش وبدنبال آن دعای عبد المطلب و آمدن باران به دعای او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخی از قرشیان را در این باره بیان‏داشته که گوید:

بشیبة الحمد اسقی الله بلدتنا و قد فقدنا الکری و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقی الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر

و ثقة الاسلام کلینی(ره)در اصول کافی بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:

«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک‏» (33)

-عبد المطلب در روز قیامت‏بصورت یک امت تنها (34) محشور می‏شود درحالی که سیمای پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.

و در حدیث دیگری که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن‏عمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافی اینگونه‏است:

«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (35)

-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگی پادشاهان وسیمای پیمبران را داراست...

و از فخر رازی در کتاب‏«اسرار التنزیل‏»و شهرستانی در کتاب‏«الملل و النحل‏»نیز دلیلهائی درباره ایمان و اسلام عبد المطلب‏سخنانی نقل شده و تا جائی که شهرستانی گوید:عبد المطلب‏به برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگی اظهار کرد که‏حکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او می‏کند مانند اینکه دروصایای خود می‏گفت:هرگز از دنیا ستمکاری بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکه‏هنگامی مرد ستمکاری از دنیا رفت‏بی آنکه کیفر ببیند،و چون‏به عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:

«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزی فیها المحسن باحسانه‏و یعاقب فیها المسی‏ء باساءته‏»-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگری است که نیکوکار پاداش‏نیکو کاری خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.

و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:

«ان لهذا البیت ربا یحفظه‏».

براستی که این خانه را پروردگاری است که او را نگهبانی خواهدکرد... (36)

و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)

روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده که‏بدو فرمود:

ای علی براستی که عبد المطلب پنج‏سنت را در جاهلیت‏مقرر داشت که خدای تعالی آنها را در اسلام امضاء فرمود.

آنگاه آن سنتهای پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:

1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم‏3-سقایت‏حاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفت‏شوط.

و سپس فرمود:

«یا علی ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح علی النصب،و یقول:انا علی دین ابراهیم‏» (37)

ای علی،براستی که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمان‏جاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهای مخصوص آن زمان) قرعه نمی‏زد و قسمت‏نمی‏کرد،و بتها را پرستش نمی‏کرد،و از آنچه برای بتان می‏کشتند(طبق‏رسوم مردم جاهلیت) نمی‏خورد،و می‏گفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.

پی‏نوشتها:

1-بحار الانوار ج 15 ص 117.

2-مجمع البیان ج 4 ص 322.

3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103.

4-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطی به بعد مراجعه شود.

5-به تفسیر فخر رازی مراجعه شود.

6-سوره شعراء 217-219.

7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقی)

8-چنانچه در روایتی نیز که از دلائل النبوة بیهقی نقل شده(پاورقی ج 15 بحار الانوار ص (119)اینگونه است که فرمود: «ما افترق الناس فرقتین الا جعلنی الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوی فلم یصبنی‏شی‏ء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتی انتهیت‏الی ابی و امی...»

که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.

9-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزی بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتی‏عبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید:

اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد

10-معنای‏«شیبة الحمد»را ما در زندگانی رسولخدا ص 13-در پاورقی-نقل کرده‏ایم.

11-زندگانی رسول خدا صفحة 14.

12-سوره انعام آیه 74 یعنی و هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را برای خود خدا و معبود گرفته‏ای،براستی که من تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می‏بینیم.

13-سوره مریم آیه 41-42،یعنی ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود،آنگاه که بپدرش گفت چرا می‏پرستی چیزی را که نمی‏شنود و نمی‏بیند و بی‏نیاز نمی‏کندتو را چیزی.

14-سوره شعراء آیه 69-71 یعنی بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامی که بپدرش و قوم اوگفت چه می‏پرستید؟گفتند: بتها را می‏پرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.

15-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.

16-سوره مریم آیه 46 یعنی گفت:ای ابراهیم آیا از معبودان من روگردانی؟اگر دست‏برنداری تو را سنگسار کرده و سالهای بسیار از من دوری کن.

17-سوره بقره آیه 133

18-سوره انعام آیه 83-84.یعنی و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس.

19-بحار الانوار ج 12 ص 48.

20-المیزان ج 7 ص 168.

21-پاورقی بحار الانوار ج 12 ص 49.

22-آیات سوره مریم(45-49)

23- سوره مریم آیه 2448-سوره توبه آیه 114.

25-سوره صافات آیه 100

26-سوره انبیاء آیه 72.

27-سوره مریم آیه 49.

28-سوره بقره آیه 126.

29-سوره ابراهیم آیات 31-41.

30-المیزان ج 7 ص 168-171.

31-اکمال الدین ج 1 ص 171.

32-اکمال الدین ج 1 ص 174.

33-اصول کافی ج 1 ص 446.

34-معنای‏«امه واحدة‏»یا«وحدة‏»چنانچه مفسران در تفسیر آیه‏«ان ابراهیم کان امة قانتالله‏»(سوره نحل آیه 120)گفته‏اند این است که او به تنهائی بجای یک امت محشورمی‏شود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگری با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.

35-اصول کافی ج 1 ص 447.

36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.

37- خصال ج 1 ص 150

ماخذ: درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 60

رسولی محلاتی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     اجداد پیامبر _ قسمت اول
 

 

از جمله مطالبی که در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله‏و حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»است که از نظر ثبوت و اثبات و نیزکیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال می‏گوئیم.

اصل حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»که از رسول خدا(ص)نقل‏شده در کتابهای محدثین شیعه و اهل سنت آمده است. مانندکتاب عیون الاخبار و خصال صدوق‏«ره‏»و تفسیر علی بن‏ابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازی (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفته‏اند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح‏»دوم نیز را گفته‏اند«عبد الله‏»پدر رسول خدا«ص‏»بوده‏است.

و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیاری از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافی در کتابهای خود آورده‏اند (2) وداستان-که خود در کتاب زندگانی پیغمبر اسلام برشته تحریردر آورده‏ایم-از اینجا شروع می‏شود که سالها قبل از ریاست‏اجداد رسول خدا در مکه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحکومت داشتند که نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعه‏آنها را بیرون کرده و خود در مکه بحکومت رسیدند.

و آخرین کسی که از طایفه جرهم در مکه حکومت داشت ودر جنگ با خزاعه شکست‏خورد شخصی بود بنام عمرو بن‏حارث که چون دید نمی‏تواند در برابر خزاعه مقاومت کند وبزودی شکست‏خواهند خورد بمنظور حفظ اموال کعبه از دستبرددیگران بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایای نفیسی راکه برای کعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوی طلائی و مقداری‏شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزم‏ریخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخی‏گفته‏اند:حجر الاسود را نیز از جای خود برکند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن کرد،و سپس بسوی یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپری کرد.این جریان گذشت ودر زمان حکومت‏خزاعه و پس از آن نیز در حکومت اجدادرسولخدا«ص‏»کسی از جای زمزم و محل دفن هدایا اطلاعی‏نداشت و با اینکه افراد زیادی از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا کردن جای آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بدان‏دست نیافتند و بناچار چاههای زیادی در شهر مکه و خارج آن‏برای سقایت‏حاجیان و مردم دیگر حفر کردند و مورد استفاده‏آنان بود.

عبد المطلب نیز پیوسته در فکر بود تا بوسیله‏ای بلکه بتواندجای چاه را پیدا کند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینکه روزی در کنار خانه کعبه خوابیده بود که درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچنان‏دو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نیز مطلع گردید و تصمیم‏به حفر آن گرفت.

روزی که می‏خواست اقدام به این کار کند تنها پسر خود راکه در آنوقت داشت و نامش‏«حارث‏»بود همراه خود برداشته وکلنگی بدست گرفت و بکنار خانه آمده شروع بکندن چاه کرد.

قریش که از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:

این چاهی است که نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگی نسب بدو می‏رسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین کار شریک گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنانرا نپذیرفته وگفت:این ماموریتی است که تنها بمن داده شده و من کسی رادر آن شریک نمی‏کنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشاری کردند تا بر طبق روایتی طرفین، حکمیت‏زن کاهنه‏ای را که از قبیله بنی سعد بود و در کوههای شام مسکن‏داشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حکم کردگردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوی شام حرکت کردند ودر راه به بیابانی برخوردند که آب نبود و آبی هم که همراه‏داشتند تمام شد و نزدیک بود بهلاکت‏برسند که خداوند از زیرپای عبد المطلب یا زیر پای شتر او چشمه آبی ظاهر کرد و همگی‏از آن آب خوردند و همین سبب شد که همراهان قرشی او مقام‏عبد المطلب را گرامی داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت‏باوی دست‏بردارند و از رفتن بنزد زن کاهنه نیز منصرف گشته،بمکه باز گردند.

و در روایت دیگری است که عبد المطلب چون مخالفت قریش‏را دید بفرزندش حارث گفت:اینان را از من دور کن و خود بکارحفر چاه ادامه داد،قریش که تصمیم عبد المطلب را در کار خودقطعی دیدند دست از مخالفت‏با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر کرد تا وقتی که بسنگ روی چاه رسید تکبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتی آن دو آهوی طلائی و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را برای ساختن‏درهای کعبه و تزئینات آن صرف کرد،و از آن پس مردم مکه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهره‏مند گشتند.

گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتی مخالفت‏قریش و اعتراضهای ایشان را نسبت‏بخود دید و مشاهده کرد که‏برای دفاع خود تنها یک پسر بیش ندارد با خود نذر کرد که اگرخداوند ده پسر بدو عنایت کرد یکی از آنها را در راه خدا-و درکنار خانه کعبه-قربانی کند،و خدای تعالی این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا کرد که یکی از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:

حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-که بگفته ابن هشام نامش‏عبد مناف بود-زبیر،حجل-که او را غیداق نیز می‏گفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.

داستان ذبح عبد الله

با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن‏رسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذری که کرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان‏رسانید.

فرزندان اظهار کردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب که آمادگی آنها را برای انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و برای انتخاب یکی‏از ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گویند:

عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.

در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست‏دیگر کاردی بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانی آورد تا درراه خدا قربانی نموده بنذر خود عمل کند.

مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیله‏ای جلوی عبد المطلب را از اینکار بگیرند ولی‏مشاهده کردند که وی تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادران‏عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادی که به برادر داشت‏بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائی که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا بجای عبد الله بکش و او را رها کن!

در اینهنگام دائیهای عبد الله و سایر خویشان مادری او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعی از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:

تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستی و اگر دست‏بچنین کاری بزنی دیگران نیز از تو پیروی خواهند کرد و این‏بصورت سنتی در میان مردم در خواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود که نذری کرده‏ام‏و باید به نذر خود عمل نمایم.

تا بالاخره پس از گفتگوی زیاد قرار بر این شد (3) که شتران‏چندی از شتران بسیاری که عبد المطلب داشت‏بیاورند و برای‏تعیین قربانی میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام‏شتران در آمد آنها را بجای عبد الله قربانی کنند و اگر باز بنام‏عبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتی که بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در می‏آمد تا وقتی که عدد شتران به‏صد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبیرو صدای هلهله زنان و مردان مکه بشادی بلند شد و همگی‏خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو باردیگر قرعه می‏زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضی شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانی کرده‏گوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند.

و شیخ صدوق‏«ره‏»گذشته از اینکه این داستان را در کتاب‏عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده، در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال‏آنرا در باب احکام قرعه روایت کرده است (4) .

ولی در پاورقی همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضل‏ارجمند و صدیق گرانقدر آقای غفاری حدیث مزبور را سخت‏مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بی اعتبار خوانده،و این‏داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص‏»بوده‏اند،خواسته‏اند با جعل این حدیث‏جناب عبد المطلب را در زمره مشرکانی قلمداد کنند که برای‏خدایان خود فرزندانشان را قربانی می‏کرده و یا نذر می‏نموده‏اندو خداوند تعالی این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشت‏و شیطانی معرفی کرده و می‏فرماید:

و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهم‏لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (5)

و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیت‏روحانی و مقام و عظمتی که از وی نقل شده و رسول خدا بدوافتخار می‏کند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که وی‏سنتهائی را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:

حرمت‏خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیری از کشتن‏دختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...

ولی در مقابل ایشان برخی دیگر از دانشمندان معاصر،همین‏سنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تکاملی ایمان عبد المطلب دانسته‏و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت‏«انا ابن‏الذبیحین‏»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائی کرده‏اند:

...ما ملاحظه می‏کنیم که عبد المطلب در آغاز زندگی در حدی‏بوده که حتی فرزندان خود را به نامهائی چون عبد مناف وعبد العزی (6) نامگذاری کرده،ولی تدریجا بحدی از تسلیم و ایمان‏بخدای تعالی می‏رسد که ایمان وی ابرهه-صاحب فیل-را مرعوب‏خود می‏سازد،و بدانجا می‏رسد که سنتهائی را مانند قطع دست‏دزد،و حرمت‏خمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا می‏نهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائی باز می‏دارد،.. .

و بالاخره بمقامی می‏رسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسره‏رها می‏کند...

و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه‏اش حضرت‏محمد«ص‏»،بدان حد از ایمان می‏رسد که بسیاری از نشانه‏های‏نبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیاری از کرامات و نشانه‏های‏قطعی نبوت آنحضرت را مشاهده می‏کند...

و بنابر این چه مانعی دارد که گفته شود:اعتقاد اولیه وی آن بودکه چنین تصرفی در باره فرزند خود و چنین نذری را می‏تواندبکند...

و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشته‏حرمت و جایز نبودن چنین نذری ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن‏کریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندی که در شکم دارد نذرمی‏کند که او را به خدمت‏خانه خدا بسپارد تا خدمتکاری خانه‏خدا را انجام دهد،یا آنکه خدای تعالی پیامبر خود ابراهیم‏علیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمی‏فرماید...! (7)

و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقای سبحانی نیزدر کتاب فروغ ابدیت‏بدون دغدغه و خدشه و بصورت یک‏داستان مسلم و قطعی،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقی‏آنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:

این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگی روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم می‏سازد،و درست‏می‏رساند که تا چه اندازه این مرد پای بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (8)

و ما در امثال اینگونه روایات که نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-می‏گوئیم:اگر روایت صحیحی در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمال‏آن در حدیث معتبری نقل شده باشد ما آنرا می‏پذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیلهائی نظیر آنچه شنیدیدنمی‏تواند جلوی اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمی‏تواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربنای قلمفرسائی و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین می‏توانند برای‏مدعای خود قلمفرسائی کرده و دلیل بیاورند،و بلکه همانگونه‏که خواندید،همان دلیلهائی را که یک طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همان‏ها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان می‏داند،و از اینرو باید بسراغ سند این‏روایت‏برویم و برای ما بی‏اعتباری این روایات و احادیث درحدی که برادر ارجمندمان آقای غفاری گفته‏اند هنوز ثابت نشده‏است.

و بلکه می‏توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگری‏بنگریم،همانگونه که ذکر شد می‏توانیم دلیل بر کمال ایمان‏عبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخدای تعالی و یاخدای نکرده نشانه بی‏ایمانی او،زیرا عبد المطلب اینکار را برای‏تقرب هر چه بیشتر بخدای تعالی انجام داد نه برای هدفهای دیگرکه برخی عمدا یا اشتباها فهمیده‏اند چنانچه در گفته‏های برادر محترم ما بود،و از اینرو می‏بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روی همین دید می‏نگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان یک‏داستان مسلم در کتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب‏»اینگونه‏عنوان می‏کند:

و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال‏اسماعیل علیه السلام فنذر انه متی رزق عشرة اولاد ذکور ان ینحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیک،و نحن بین یدیک فقال:

لینطلق کل واحد منکم الی قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه‏بالقداح فاخذها و قال:

عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده

فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادی:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام، اللهم‏انت‏خلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک فی‏کلام له‏»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیک اسلمتهم و لک اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت،و هب لی‏اصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا یقول:

یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی

فخرج السهم علی عبد الله فاخذ الشفرة و اتی عبد الله حتی اضجعه‏فی الکعبة،و قال:

هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شی‏ء قدره فان یؤخره یقبل عذره

و هم بذبحه فامسک ابو طالب یده و قال:

کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب

ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته‏»،ثم قال:

خذها الیک هدیة یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق

و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم:

یا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا کتمثال الذهب

فاشاروا علیه بکاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:

تعاورنی امر فضقت‏به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتی مما قضی ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افی‏ء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا

فلما دخلوا علیها قال:

یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد

فقالت:کم دیة الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا علی الغلام و علی الابل القداح،فان خرج القداح علی‏الابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتی یرضی ربکم،و کانوا یضربون القداح علی عبد الله و علی عشرة‏فیخرج السهم علی عبد الله الی ان جعلها ماة،و ضرب فخرج‏القداح علی الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قریش، و وقع‏عبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت‏بنو مخزوم فحملوه علی اکتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبینا هم‏کذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفی، فقال عبد المطلب:

القداح تخطی‏ء و تصیب حتی اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج علی‏الابل فارتجز یقول:

دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا

فنحرها کلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (9) که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل‏داستان گذشته،از ترجمه آن خودداری می‏کنیم.اما روایت رابتمامی برای دوستان متتبعی که بخصوص با تاریخ و ادبیات‏عرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبد المطلب‏از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت‏ها یک هدف الهی بوده و بمنظور تقرب بخدای تعالی اینکار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداکاری در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و می‏توان این داستان را به گونه‏ای که ابن شهر آشوب‏«ره‏»نقل کرده نمونه‏ای از عالی‏ترین تجلیات روحی و ایثار و گذشت‏و فداکاری عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ برای امثال‏فخر رازی بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایت‏بگونه‏ای که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخی ازجاها خالی از نقل اجتهادی نیست ولی از مثل ابن شهر آشوب‏که خود خریت این فن و امین در نقل می‏باشد،پذیرفته است.

آمنه در جد چهارم (کلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شریک بود برادران و کسان او در شهر مدینه می‏زیستند ولی پدر آمنه با خانواده‏اش مدتی بود که در مکه اقامت داشتند.

پی‏نوشتها:

1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمی ص 559 و مفاتیح الغیب ج 7 ص 155.

2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155.

3-و در پاره‏ای از تواریخ است که قرار شد بنزد زن‏«کاهنه‏»قبیله بنی سعد که نامش‏«سجام‏»و یا«قطبه‏»بود و در خیبر سکونت داشت‏بروند و هر چه او گفت‏بهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وی آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوق‏است که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.

4-من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.

5-سوره انعام آیه 137.

6-در بحث قبلی گفتیم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزی نام ابو لهب بوده.

7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.

8-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.

9-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16

ماخذ : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 78

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     تاریخ ولادت و دوران حمل
 

 

شاید یکی از پراختلاف‏ترین مسایل تاریخ زندگانی پیغمبر اسلام اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگر کسی بخواهد همه اقوال را در این باره جمع‏آوری کند به بیش از بیست قول می‏رسد.

عموم سیره نویسان اتفاق دارند که،تولد پیامبر گرامی در عام الفیل،در سال 570 میلادی بوده است.زیرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 میلادی درگذشته است،و سن مبارک او 62 تا 63 بوده است.بنابراین،ولادت او در حدود 570 میلادی خواهد بود.

اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد پیامبر،در ماه‏«ربیع الاول‏»بوده،ولی در روز تولد او اختلاف دارند.معروف میان محدثان شیعه اینست که آن حضرت،در هفدهم ماه ربیع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود،و مشهور میان اهل تسنن اینست که ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)

از این دو قول کدام صحیح است؟

بسیاری جای تاسف است که روز میلاد و وفات رهبر عالیقدر اسلام،بلکه موالید و وفیات بیشتر پیشوایان مذهبی ما،به طور تحقیق معین نیست.این ابهام سبب شده که بسیاری از روزهای جشن و سوگواری ما از نظر تاریخ قطعی نباشد،در صورتی که دانشمندان اسلام،نوعا وقایع و حوادثی را که در طی قرون اسلامی رخ داده است،با نظم مخصوصی ضبط کرده‏اند،ولی معلوم نیست چه عواملی‏در کار بوده که میلاد و وفات بسیاری از آنها به طور دقیق ضبط نگردیده است.

فراموش نمی‏کنم هنگامی که دست تقدیر،نگارنده را به سوی یکی از شهرهای مرزی‏«کردستان‏»ایران کشانیده بود،یکی از دانشمندان آن محل این موضوع را با من در میان گذارد و بیش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگاری نویسندگان اسلامی بسیار تعجب می‏کرد،و می‏افزود:چطور آنان در یک چنین موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:این موضوع تا حدودی قابل حل است.اگر شما بخواهید بیوگرافی و شرح حال یکی از دانشمندان این شهر را بررسی کنید و فرض کنیم که این دانشمند پس از خود اولاد و کسان زیادی از خود به یادگار گذارده باشد،آیا به خود اجازه می‏دهید که با بودن فرزندان مطلع،و فامیل بزرگ آن شخص،که از خصوصیات زندگانی او طبعا آگاهند،بروید شرح زندگانی او را از اجانب و بیگانگان،یا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست کنید؟بطور مسلم وجدان شما چنین کار را اجازه نمی‏دهد.

رسول گرامی از میان مردم رفت،و فامیل و فرزندانی از خود به یادگار گذارد، بستگان و کسان آن حضرت می‏گویند:اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش یافته‏ایم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنیا آمده و در فلان ساعت معین،چشم از جهان بربسته است.آیا با این وضع جا دارد که قول فرزندان او را نادیده گرفته و نظر دور افتادگان و همسایگان را بر قول آنان ترجیح دهیم؟!

دانشمند مزبور،پس از شنیدن سخنان نگارنده سر به زیر افکند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است که:«اهل البیت ادری بما فی البیت‏»و من نیز تصور می‏کنم که قول امامیه،در خصوصیات زندگی آن حضرت که ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزدیکان اوست،به حقیقت نزدیکتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهای دیگر کشیده شد که فعلا جای بازگوئی آنها نیست.

دوران حمل

معروف این است که نور وجود آن حضرت،در ایام تشریق(یازدهم و دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق می‏نامند)در رحم پاک‏«آمنه‏»قرار گرفت (2) .ولی این مطلب با آنچه میان عموم مورخان مشهور است که میلاد آن حضرت در ماه‏«ربیع الاول‏»بوده است،سازگار نیست.زیرا در این صورت،باید دوران حمل‏«آمنه‏»را،سه ماه و یا یکسال و سه ماه بدانیم،و این خود از موازین عادی بیرون است و کسی هم آن را از خصائص پیامبر نشمرده است. (3)

محقق بزرگ،شهید ثانی(911-966)اشکال مزبور را چنین حل کرده است که:فرزندان اسماعیل به پیروی از نیاکان خود،مراسم حج را در«ذی الحجه‏»انجام می‏دادند، ولی بعدا به عللی به این فکر افتادند که مراسم حج را هر دو سال در یک ماه انجام دهند.یعنی دو سال در«ذی الحجه‏»،و دو سال در«محرم‏»،و بهمین ترتیب. بنابراین،با گذشتن بیست و چهار سال،دو مرتبه ایام حج‏به جای خود باز می‏گردد و رسم اعراب بر همین جاری بود،تا این که در سال دهم هجرت که برای اولین بار،ایام حج‏با ذی الحجه تصادف کرده بود،پیامبر گرامی با القاء خطبه‏ای،از هر گونه تغییر اکیدا جلوگیری فرمود،و ماه ذی الحجه را ماه حج معرفی نمود (4) و این آیه در خصوص جلوگیری از تاخیر ماههای حرام که رسم عرب جاهلی بود نازل گردیده است:

انما النسی‏ء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما» (5) .

«تغییر دادن ماههای حرام نشانه فزونی کفر است.کسانی که کافرند بوسیله آن گمراه می‏شوند یکسال آن را حلال می‏شمارند و یکسال حرام‏».

روی این جریان،ایام تشریق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روایات می‏گوید که:نور آن حضرت در ایام‏«تشریق‏»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربیع الاول از مادر متولد گردیده است،این دو مطلب با هم منافات ندارند.زیرا در صورتی منافات پیدا می‏کنند که،منظور از ایام تشریق همان یازدهم و دوازدهم و سیزدهم‏«ذی الحجه‏»باشد.ولی همان طوری که توضیح داده شد،ایام تشریق پیوسته در تغییر و تبدیل بوده و ما با محاسبات به این مطلب رسیدیم که در سال حمل و ولادت آن حضرت، ایام حج مصادف با ماه جمادی الاولی بوده است.و چون آن حضرت در ربیع الاول متولد گردیده،در این صورت دوران حمل آمنه تقریبا ده ماه بوده است. (6)

اشکالات این بیان

نتیجه‏ای را که مرحوم شهید ثانی از این نظر گرفته است،صحیح نیست،و معنائی که برای(نسی‏ء)بیان نموده،از میان مفسران،فقط‏«مجاهد»آن را برگزیده و دیگران آن را طور دیگر تفسیر کرده‏اند و تفسیر مزبور چندان محکم نیست زیرا:

اولا-مکه،مرکز همه گونه اجتماعات بود و یک عبادتگاه عمومی برای تمام اعراب به شمار می‏رفت.ناگفته پیداست که تغییر حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه می‏کند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعی را از بین می‏برد. روی این نظر بعید است که قریش و مکیان راضی بشوند که آنچه مایه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم کنند و آن اجتماع از بین برود.

ثانیا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه این سخن این است که:در سال نهم هجرت، ایام حج مصادف با ذی القعده بوده باشد.در صورتی که در همین سال،امیر مؤمنان‏«ع‏»، از طرف پیامبر«ص‏»ماموریت‏یافت که سوره‏«برائت‏»را در ایام حج‏برای مشرکان بخواند.مفسران و محدثان متفقند که آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذی الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذی الحجه می‏دانند،نه ذی القعده.

ثالثا-معنای‏«نسی‏ء»اینست که:چون اعراب مجرای صحیحی برای زندگانی نداشتند، غالبا از راه غارتگری ارتزاق می‏نمودند.از این جهت،برای آنان بسیار سخت‏بود که در سه ماه(ذی القعده و ذی الحجه و محرم)جنگ را تعطیل کنند.از این جهت،گاهی از متصدیان کعبه درخواست می‏کردند،که اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ کنند و به جای آن،در ماه صفر جنگ متارکه شود،و معنای‏«نسی‏ء»همین است و در غیر محرم،ابدا(نسی‏ء) نبوده است و در خود آیه اشاره‏ای بر این مطلب دیده می‏شود.

«یحلونه عاما و یحرمونه عاما:

یکسال جنگ را حلال و یکسال حرام می‏کردند».ما تصور می‏کنیم راه حل مشکل این است که: اعراب،در دو موقع‏«حج‏»می‏کردند.یکی ذی الحجه و دیگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همین دو موقع انجام می‏دادند.در این صورت،ممکن است مقصود از اینکه:«آمنه‏»،در ماه حج‏یا در ایام تشریق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربیع الاول بدانیم،در این صورت مدت حمل،هشت ماه و اندی خواهد بود.

پی‏نوشت‏ها:

1. «کافی‏»،ج 1/439.

2. فقط طریحی در«مجمع البحرین‏»،در ماده‏«شرق‏»،به صورت قولی که گوینده آن معلوم نیست،آن را نقل کرده است.

3. رسول گرامی،این حقیقت را با جمله زیر بیان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز کهیئته یوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطه‏ای که از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزی که خدا آسمانها و زمین را آفرید.

4. سوره توبه/37.

5. «بحار الانوار»،ج 15/252.

6. علامه مجلسی،در«بحار»،ج 100/253،این محاسبه را انجام داده است.علاقمندان می‏توانند به آن جا مراجعه بفرمایند،هر چند به اشکالی که در بالا یادآور شدیم،توجه نداده است.

ماخذ کل مطالب : کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 151

نویسنده: جعفر سبحانی

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  

     عام الفیل سال تولد پیامبر(ص)
 

 

عام الفیل سال تولد پیامبر(ص)

مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده،و عام الفیل همان سالی است که اصحاب فیل‏بسرکردگی ابرهه بمکه حمله بردند و بوسیله پرنده‏های ابابیل‏نابود شدند.

و اینکه آیا این داستان در چه سالی از سالهای میلادی بوده‏اختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده،ولی با توجه به‏اینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطی نداشته‏اندنمی‏توان در اینباره نظر صحیح و دقیقی ارائه کرد،و از اینرو ازتحقیق بیشتر در اینباره خودداری می‏کنیم،و به داستان اصحاب‏فیل که از معجزات قرآن کریم بشمار می‏رود می‏پردازیم،و البته‏داستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادی‏نقل شده،و ما مجموعه‏ای از آنها را در زندگانی رسول‏خدا«ص‏»تدوین کرده و برشته تحریر در آورده‏ایم که ذیلا برای‏شما نقل می‏کنیم،و سپس پاره‏ای توضیحات را ذکر خواهیم کرد:

داستان اصحاب فیل

کشور یمن که در جنوب غربی عربستان واقع است منطقه‏حاصلخیزی بود و قبائل مختلفی در آنجا حکومت کردند و از آنجمله قبیله بنی حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند.

ذونواس یکی از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمن‏سلطنت می‏کرد،وی در یکی از سفرهای خود به شهر«یثرب‏»تحت تاثیر تبلیغات یهودیانی که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستی دست کشیده بدین یهود در آمد.طولی‏نکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب وشهرهائیکه در تحت‏حکومتش بودند کمر بست،تا آنجا که‏پیروان ادیان دیگر را بسختی شکنجه می‏کرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمی عربهای زیادی بدین‏یهود درآیند.

مردم‏«نجران‏»یکی از شهرهای شمالی و کوهستانی یمن‏چندی بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کرده‏بود و بسختی از آن دین دفاع می‏کردند و بهمین جهت از پذیرفتن‏آئین یهود سر پیچی کرده و از اطاعت‏«ذونواس‏»سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسخت‏ترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقی‏حفر کردند و آتش زیادی در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهی را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینی آنها را برید،و جمع کشته‏شدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشته‏اند و بعقیده گروه زیادی از مفسران قرآن‏کریم‏«داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سوره‏بروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است.

یکی از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم که‏بکیش نصاری بود رسانید و برای انتقام از ذونواس از وی کمک‏خواست.

امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخ‏وی اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولی من نامه‏ای به‏«نجاشی‏»پادشاه حبشه می‏نویسم تا وی شما را یاری کند،وبدنبال آن نامه‏ای در آن باره به نجاشی نوشت.

نجاشی لشکری انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگی به‏یمن فرستاد،و بقولی فرماندهی آن لشکر را به‏«ابرهه‏»فرزند«صباح‏»که کنیه‏اش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگری‏شخصی را بنام‏«اریاط‏»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه‏»راکه یکی از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد.

«اریاط‏»از حبشه تا کنار دریای احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوی دریا در ساحل کشور یمن پیاده‏شدند، ذونواس که از جریان مطلع شد لشکری مرکب از قبائل‏یمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامی که جنگ‏شروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت‏نیاورده و شکست‏خوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکست‏را نداشت‏خود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد.

مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومت‏کردند،و«ابرهه‏»پس از چندی‏«اریاط‏»را کشت و خود بجای‏او نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشی را نیز که‏از شوریدن او به‏«اریاط‏»خشمگین شده بود بهر ترتیبی بود ازخود راضی کرد.

در این مدتی که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آن‏نواحی چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصی بمکه و خانه‏کعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصی دارد و هر ساله‏جمع زیادی به زیارت آن خانه می‏روند و قربانیها می‏کنند،وکم‏کم بفکر افتاد که این نفوذ معنوی و اقتصادی مکه و ارتباطی‏که زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزی موجب گرفتاری تازه‏ای برای او و حبشیان دیگری که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و برای رفع این نگرانی تصمیم‏گرفت معبدی با شکوه در یمن بنا کند و تا جائی که ممکن است‏در زیبائی و تزئینات ظاهری آن نیز بکوشد و سپس اعراب آن‏ناحیه را بهر وسیله‏ای که هست‏بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد.

معبدی که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس‏»نام‏نهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلای کوشش‏را کرد ولی کوچکترین نتیجه‏ای از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصی هر ساله برای زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حج‏بمکه می‏روند،و هیچگونه توجهی بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزی بوی اطلاع دادند که یکی از اعراب‏«کنانة‏»بمعبد«قلیس‏»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپس‏بسوی شهر و دیار خود گریخته است.

این جریانات،خشم ابرهه را بسختی تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوی مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمن‏باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهای چندی و با فیل مخصوصی که در جنگها همراه می‏بردند بقصد ویران‏کردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد.

اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکی از اشراف یمن بنام‏«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریک‏کرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعی را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولی‏در برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانش‏شکست‏خورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»که‏چنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من برای توسودمند باشد.

پس از اسارت‏«ذونفر»و شکست او،مرد دیگری از رؤسای‏قبائل عرب بنام‏«نفیل بن حبیب خثعمی‏»با گروه زیادی ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولی او نیز بسرنوشت‏«ذونفر»دچار شد و بدست‏سپاهیان ابرهه اسیر گردید.

شکست پی در پی قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سبب‏شد که قبائل دیگری که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدان‏سرزمین رسید،زبان به تملق و چاپلوسی باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و برای رسیدن بمکه و وصول بمقصدی که در پیش‏داری راهنما و دلیلی نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال این‏گفتار مردی را بنام‏«ابورغال‏»همراه او کردند،و ابو رغال‏لشکریان ابرهه را تا«مغمس‏»که جائی در چهار کیلومتری مکه‏است راهنمائی کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال‏»بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچه‏ابن هشام می‏نویسد:اکنون مردم که بدانجا می‏رسند بقبرابو رغال سنگ می‏زنند.

همینکه ابرهه در سرزمین‏«مغمس‏»فرود آمد یکی ازسرداران خود را بنام‏«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشی مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند.

«اسود»با سپاهی فراوان بآن نواحی رفت و هر جا مال و یاشتری دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند.

در میان این اموال دویست‏شتر متعلق به عبد المطلب بود که‏در اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان‏«اسود»آنها را به‏یغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلع‏شدند نخست‏خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولی هنگامی که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدی تن دادند.

در این میان ابرهه شخصی را بنام‏«حناطه‏»حمیری بمکه‏فرستاد و بدو گفت:بشهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختی باو بگو:من برای جنگ با شما نیامده‏ام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانع‏مقصد من نشوید مرا با جان شما کاری نیست و قصد ریختن‏خون شما را ندارم.

و چون حناطه خواست‏بدنبال این ماموریت‏برود بدو گفت:

اگر دیدی بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش من‏بیاور.

حناطه بشهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوی عبد المطلب راهنمائی کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروی مقاومت در برابر او نیز درما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خدای تعالی اراده‏فرماید از ویرانی آن جلوگیری خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نیستیم.

«حناطه‏»گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا بنزد او برویم.عبد المطلب با برخی از فرزندان خودحرکت کرده تا بلشگرگاه ابرهه رسید،و پیش از اینکه او را پیش‏ابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسی را نزدابرهه فرستاد و از شخصیت‏بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت‏و بدو گفته شد:که این مرد پیشوای قریش و بزرگ این سرزمین‏است،و او کسی است که مردم این سامان و وحوش بیابان رااطعام می‏کند.

عبد المطلب-که صرفنظر از شخصیت اجتماعی-مردی خوش‏سیما و با وقار بود همینکه وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترام‏کرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید:

حاجتت چیست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهی‏دویست‏شتر مرا که بغارت برده‏اند بمن باز دهند!برهه گفت:

تماشای سیمای نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولی خواهش کوچک و مختصری که کردی‏از آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیت‏حساس وخطرناکی که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانی و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیله‏ات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن می‏گوئی؟!

عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب‏»!

من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبی دارد که از آن‏نگاهداری خواهد کرد!

ابرهه گفت:هیچ قدرتی امروز نمی‏تواند جلوی مرا از انهدام‏کعبه بگیرد!

عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه!

بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و بمکه آمد و چون‏وارد شهر شد بمردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند وبکوهها و دره‏های اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند.

آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش بکنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ریزان و قلبی سوزان بتضرع وزاری پرداخت و از خدای تعالی نابودی ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانی که بصورت نظم گفته این دوبیت است:

یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا

-پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همان‏کسی است که با تو دشمنی دارد و تو نیز آنانرا از ویرانی‏خانه‏ات بازدار.

آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه بیکی از کوههای‏اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چه‏خواهد شد.

از آنسو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمان‏داد تا بشهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند.

نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشته‏اند،فیل مخصوص را مشاهده کردند که‏از حرکت ایستاد و به پیش نمی‏رود و هر چه خواستند او را به‏پیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند که‏دسته‏های بیشماری از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش می‏آیند.

پرندگان مزبور را خدای تعالی مامور کرده بود تا بوسیله‏سنگریزه‏هائی که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزه‏ها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه ولشگریانش را نابود کنند.

ماموران الهی بالای سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزه‏هارا رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشت‏بدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهای سر راه،وزیر دست و پای سپاهیان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهی در امان‏نماند و یکی از سنگریزه‏ها بسرش اصابت کرد،و چون وضع راچنان دید به افراد اندکی که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوی یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج‏بسیاری که بیمن‏رسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالی در نهایت‏بدبختی جان سپرد.

عبد المطلب که آن منظره عجیب را می‏نگریست و دانست‏که خدای تعالی بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستاده‏و نابودی ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژده‏نابودی دشمنان کعبه را بمردم داد و بآنها گفت:

بشهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالی که از اینان‏بجای مانده برگیرید،و مردم با خوشحالی و شوق بشهرباز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیاری نصیب اهل مکه شد،وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاول‏گری حریص‏تر بودند بیش‏از دیگران غنیمت‏بردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانی‏بچنگ آوردند.

و این بود آنچه از رویهمرفته روایات و تفاسیر اسلامی‏استفاده می‏شود.

و اینک چند تذکر:

1-برخی خواسته‏اند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخی اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشی انوشیروان به‏یمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتی که در کلمات و تاویلاتی‏که در عبارات کرده‏اند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخ‏نموده‏اند که نمونه‏هائی از آنرا در ذیل می‏خوانید:

فرید وجدی در دائرة المعارف خود در ماده‏«عرب‏»داستان‏اصحاب فیل و حمله آنها را بمکه ذکر کرده و سپس می‏گوید:

«فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه‏»پس لشکر ابرهة به مصیبتی دچار شد که ناچار شد ازتصمیمی که در ویران کردن کعبه و مکه داشت‏باز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید:

«مفسران در تفسیر پرنده‏های ابابیل گفته‏اند:آنها پرندگانی‏بودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائی که‏در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»

وی سپس گوید:

«ولی صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل‏کرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن‏به زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آن‏اتفاق مهمی که بی مقدمه برای لشکر ابرهه پیش آمد بصورت‏پرندگانی تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیله‏سنگهای خود سنگ باران کرده‏اند». (1)

و در ماده‏«ابل‏»و ابابیل پس از تفسیر لغوی و معنای لفظ‏ابابیل گوید:

«اما روایات در باره شکلهای این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«ص‏»دراینباره نص صحیح و صریحی یافت نمی‏شود...»

«و ابن زید گفته:که آنها پرندگانی بودند که از دریا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف کرده‏اند،برخی گفته‏اند سفید بودند، و برخی گویند:سیاه بوده،و قول دیگر آنکه سبز بودند ومنقارهائی همچون منقار پرندگان و دستهائی همچون دست‏سگان داشتند،و برخی گفته‏اند:سرهاشان همچون سران‏درندگان بوده...»

«و در باره‏«سجیل‏»گفته‏اند:گل متحجر بوده،و قول دیگرآنکه گل بوده،و قول سوم آنکه:سجیل،همان‏«سنگ وگل‏»است،و قول دیگر آنکه سنگی بوده که چون به سوارمی‏خورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش می‏کرد،و عکرمه‏گفته:پرندگان سنگهائی را که همراه داشتند می‏زدند و چون‏به یکی از آنها اصابت می‏کرد بدنش آبله در می‏آورد،و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبورسنگ‏ها را بدهان خود گرفته بودند،و چون می‏انداختند پوست‏بدن در اثر اصابت آن تاول می‏زد و آبله در می‏آورد».

مؤلف دائرة المعارف پس از نقل این سخنان گوید:

«و برخی از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگان‏عبارت بودند از میکروبهائی که حامل طاعون بودند،و یا پشه‏مالاریا بودند،و یا میکروب آبله بوده‏اند،و در آیه شریفه هم‏کلامی که منافات با این نظریه و معنی باشد وجود ندارد، وبدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»

وی سپس گوید:«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید می‏کنیم،بخصوص که‏هیچ مانعی نه لغوی و نه علمی برای رد این نظریه وجود نداردکه مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد،و بسیار اتفاق افتاده‏که طاعون در لشگرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت ونابودی کشانده.»

و سپس داستان لشکر کشی ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس ازچند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشکریانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)

پیش از این نیز گفتار مؤلف‏«اعلام قرآن‏»را برای شما نقل‏کردیم (3) که اظهار عقیده کرده بود که‏«ابابیل‏»جمع آبله است، و«طیر»هم بمعنای سریع است،و اشکال آنرا هم ذکرکرده‏ایم،و نویسنده‏«اعلام قرآن‏»یک اظهار نظر دیگری هم‏کرده که جالب‏تر از نظر قبلی است و احتمالا جنگ ابابیل ونابودی ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده که‏منظور از«حجارة من سجیل‏»سنگهائی باشد که برای ویران‏کردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،و در این باره چنین گوید:

«بعقیده بعضی سجیل لغتی از سجین است،و سجین که درقرآن نیز نام آن ذکر شده درکه‏ای است از جهنم یا طبقه هفتم‏زمین است.اگر تصویر اخیر را برای سجیل قبول کنیم و ازقسمت استعارات ادبی بهره‏ور شویم با عقیده‏ای که سبت‏به‏ابابیل در فوق ذکر گردید منافات و مباینتی بوجود نمی‏آید.

لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم‏که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 و یا 576است و مغلوبیت ایشان بوسیله لشکر انوشیروان حمله وجسارت ایشان بکعبه بوده است،و خداوند بوسیله انوشیروان‏پیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است.در صورتی‏که سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشی ایرانیان باشددور نیست که‏«طیر»با«تیار»یا تیاره که بر لشکر ساسانیان‏اطلاق می‏شده رابطه‏ای داشته باشد،و در این صورت آیه‏چهارم‏«ترمیهم بحجارة من سجیل‏»با نوع جنگ ایرانی‏آنزمان تناسب دارد،زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمن‏استفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کرده‏اند و یا بامنجنیق و سنگ،حصارهای ایشان را بتصرف‏در آورده‏اند... » (4)

و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخی‏کتابهای دیگر روز نیز می‏توانید مشاهده کنید که ما برای نمونه‏بهمین دو قسمت اکتفا می‏کنیم و وقت‏خود و شما را بیش از این‏نمی‏گیریم...

و ما قبل از هر گونه پاسخی به این سخنان و تاویلات‏می‏خواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصراری دارید که آیات‏کریمه قرآن را با تاریخی تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنیدکه صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهای مرموز و غیر مرموز وتاریخ نویسان جیره خوار و درباری ساسانیان و دیگران هر یک‏بنفع خود و اربابانشان و برای کوبیدن حریفان،تاریخ را تحریف‏کرده‏اند تا جائیکه گفته‏اند:«تاریخ‏»«تاریک‏»است و واژه‏تاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده...!

و براستی ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدی که‏می‏گوید:

«...با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول کدام و منقول کدام است،آیا قرآن معقول است‏یا منقول، و ما نمی‏دانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحی الهی بایداینگونه قضاوت کند و چنین رایی را مورد تایید قرار داده و به‏پسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلی عجیب است که‏می‏گوید:

«...اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقدشویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 یا576 است...»

و این چه ملازمه‏ای است که میان این دو مطلب برقرار کرده‏و چه‏«باید»ی است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده،و چه‏اصراری به این انطباق‏ها دارید؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخ‏چه وظیفه‏ای داریم؟آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیم‏یا تاریخ را با قرآن،آن هم تاریخ آن چنانی که گفتیم؟

و بهتر است در اینجا برای دقت و داوری بهتر اصل این سوره‏مبارکه را با ترجمه‏اش برای شما نقل و آنگاه پاسخ جامعی به‏اینگونه تاویلات داده شودبسم الله الرحمن الرحیم‏«الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل،الم یجعل کیدهم‏فی تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل،ترمیهم بحجارة من‏سجیل،فجعلهم کعصف ماکول‏».

ترجمه:

آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟مگر نیرنگشان را در تباهی نگردانید و بر آنان پرنده‏ای گروه گروه‏نفرستاد و آنها را بسنگی از«سجیل‏»میزد،و آنانرا مانند کاهی‏خورد شده گردانید.

اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره،بخوبی‏روشن می‏شود که سیاق این آیات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و یک مطلب تاریخی را نمی‏خواهد بیان‏فرماید،مانند سایر داستانهائی که در قرآن کریم با جمله‏«الم‏تر...»آغاز شده مانند این آیه:

«الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)

که مربوط است‏بداستان گروهی که از ترس مردن ازشهرهای خود بیرون رفتند و به امر خدای تعالی مردند و سپس‏زنده شدند...بشرحی که در تفاسیر و تواریخ آمده که همه‏اش‏صورت معجزه دارد...

و چند آیه پس از آن نیز که داستان طالوت و جالوت در آن‏ذکر شده و آن نیز بصورت اعجاز نقل شده که فرماید:

«الم تر الی الملا من بنی اسرائیل من بعد موسی...» (6)

و هم چنین چند آیه پس از آن که در مورد نمرود و پس از آن‏داستان یکی دیگر از پیغمبران الهی که معروف است‏«عزیر»پیغمبر بوده و چنین می‏فرماید:

«الم تر الی الذی حاج ابراهیم فی ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله می‏فرماید:

«او کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها قال انی‏یحیی هذه الله...» (8) و بخصوص در آیاتی که به دنبال این جمله‏«الم تر کیف‏»نیز آمده مانند:

«الم تر کیف فعل ربک بعاد...» (8) که خدای تعالی می‏خواهد قدرت کامله خود را در کیفیت‏نابودی ستمکاران و یاغیان و طغیان گران زمان‏های گذشته باتمام امکانات و نیروهائی را که در اختیار داشتند گوشزد دیگرطاغیان تاریخ نموده تا عبرتی برای اینان باشد.

و هم چنین آیات دیگری که لفظ‏«کیف‏»در آنهااست،و منظور بیان کیفیت‏خلقت موجودات و یا کیفیت ذلت و خواری ملتها و نابودی آنها بصورت.

اعجاز،و خارج از این جریانات طبیعی‏می‏باشد مانند این آیات:

«و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمین‏» (10) و اغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبة‏المنذرین‏» (11) «فانظر کیف کان عاقبة مکرهم انا دمرناهم و قومهم‏اجمعین‏» (12) و بخصوص آیه اخیر که در باره کیفیت نابودی قوم ثمود نازل‏شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فیل شبیه است‏با این‏تفاوت که در آنجا لفظ‏«کید»آمده و در اینجا لفظ‏«مکر»باری این آقایان گویا با این تاویلات و توجیهات‏خواسته‏اند جنبه اعجاز را از این معجزه بزرگ الهی بگیرند و آنراقابل خوراک برای اروپائیان و غربیان و دیگر کسانی که‏عقیده‏ای به معجزه و کارهای خارق عادت نداشته‏اند بنمایند، در صورتی که تمام اهمیت این داستان بهمین اعجاز آن است،واین داستان بگفته اهل تفسیر از معجزاتی بوده که جنبه‏ارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمینه برای ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدین رومی بصورت زیبائی آنرابنظم آورده و بیان داشته است که گوید:

چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست‏بر اسباب اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیاء در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بی سبب مر بحر را بشکافتند بی زراعت جاش گندم کاشتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بر ابریشم آمد کشکشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ با بیلی دو سه سنگ افکند لشکر زفت‏حبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغی کو ببالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در کفن حلق ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خون پالای خویش هم چنین ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

2-ما در آنچه گفتیم جمودی هم به لفظ نداریم و اگر بتوان معنای‏صحیحی که با اعجاز این آیات و معنای ظاهری آن منافات نداشته باشد برای آنها پیدا کرد که با سایر نقلها و تواریخ انطباق پیدا کند آنرامی‏پذیریم،و خیال نشود که ما نظر خاصی روی نقلی یا تاریخی ازتواریخ اسلامی و یا غیر اسلامی داریم که نمی‏خواهیم آنها را بپذیریم‏بلکه ما تابع واقعیاتی هستیم که قابل پذیرش باشد،مثلا در پاره‏ای ازنقلها و تفاسیر مانند تفسیر فیض کاشانی‏«ره‏»آمده که این سنگها بهرکس می‏رسید بدنش آبله می‏آورد،و پیش از آن هرگز آبله در آنجا دیده‏نشد.

و فخر رازی از عکرمة از ابن عباس و سعید بن جبیر نقل کرده که‏گفته‏اند:

«لما ارسل الله الحجارة علی اصحاب الفیل لم یقع حجرعلی احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدری‏» (14)

یعنی آن هنگامی که خداوند سنگ را بر اصحاب فیل فرستاد هیچ‏یک از آن سنگها بر احدی از آنها نخورد جز آنکه وست‏بدنش زخم‏شده و آبله بر آورد.

و یا نقل دیگری که از ابن عباس شده که گفته است چون آن‏سنگها به لشکریان ابرهه خورد...

«فما بقی احد منهم الا اخذته الحکة،فکان لا یحک‏انسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هیچ یک از آن لشکریان نماند جز آنکه مبتلا به خارش بدن‏گردید،و چون پوست‏بدن خود را می‏خارید گوشتش می‏ریخت...

چنانکه پاره‏ای از این تعبیرات در روایات ما نیز از ائمه اطهارعلیهم السلام نقل شده مانند روایتی شده که در روضه کافی و علل الشرایع‏از امام باقر علیه السلام روایت‏شده که پس از ذکر وصف آن پرنده‏هاکه سرها و ناخنهائی همچون سرها و ناخنهای درندگان داشتند و هرکدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند یعنی دو عدد به پاها و یکی به‏منقار.

آنگاه فرمود:

«فجعلت ترمیهم بها حتی جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما کان قبل ذلک رؤی شیی‏ء من الجدری،و لا رؤا ذلک من‏الطیر قبل ذلک الیوم و لا بعده...» (16)

یعنی مرغهای مزبور همان سنگها را به ایشان زدند تا اینکه‏بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ایشانرا کشت،و پیش از این واقعه چنین‏آبله‏ای دیده نشده بود،و نه آنگونه پرنده‏هائی دیده بودند نه پیش از آنروزو نه بعد از آنروز.

اکنون اگر بگوئیم منظور مورخین هم همین است که این سنگهاکه بوسیله آن پرندگان به بدن لشکریان ابرهه خورد موجب زخم شدن‏بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گردید،و همانگونه‏که قرآن کریم فرمود بدنشان همچون کاه جویده و خورد شده گردید مااز پذیرش آن امتناعی نداریم،اما اگر بخواهید«سنگ‏»را بر ذرات‏گرد و غبار و«طیر»را بر میکروبهای حامل آن ذرات و ابابیل بر خودآبله‏ها و«عصف ماکول‏»را بر چرک و خون بدنهای آنها،و یا امثال‏اینها حمل کنید نمی‏توانیم بپذیریم،چون مخالف صریح آیات وکلمات قرآنی است.

این داستان از ارهاصات بوده

3-همانگونه که گفته شد داستان اصحاب فیل جنبه اعجازداشته،و اگر کسی سئوال کند مگر در معجزه شرط نیست که‏بدست پیغمبر انجام شود؟در پاسخ می‏گوئیم:برخی از معجزات بوده‏که جنبه ارهاصی داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقات‏خارق العاده و معجزاتی اطلاق می‏شود که معمولا مقارن با ظهور و یاولادت پیغمبری اتفاق می‏افتد مانند اتفاقات شگفت انگیز وخارق العاده دیگری که در شب ولادت رسول خدا«ص‏»در جهان‏واقع شده و در روایات زیادی از روایات ما آمده مانند آنکه در آن شب دریاچه ساوه خشک شد،و آتشکده فارس خاموش گشت و چهارده‏کنگره در ایوان کسری فرو ریخت...و امثال آن که شاید در بخثهای‏آینده بدان اشاره شود،که اینها زمینه‏ساز ظهور پیغمبری بزرگ بوده‏است.

و ارهاص در لغت عرب بمعنای آماده باش و آژیر خطر و آماده‏کردن مردم برای یک اتفاق مهم می‏باشد که معمولا مقارن با ولادت‏پیغمبران بزرگ دیگر نیز چنین اتفاقاتی بوقوع می‏پیوسته،چنانچه درولادت موسی و عیسی و ابراهیم علیهم السلام نیز وجود داشته است.

پی‏نوشتها:

1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.

2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.

3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همین کتاب مراجعه نمائید.

4-اعلام قرآن خزائلی ص 159-160.

5-سوره بقرة آیه 243.

6-آیه 246.

7-آیه 258.

8-آیه 259.

9-سوره فجر آیه 6.

10-سوره اعراف آیه 84.

11-سوره یونس آیه 73.

12-سوره نمل آیه 51.

13-معنای ارهاص را در صفحات آینده انشاء الله تعالی می‏خوانید.

14-تفسیر مفاتیح الغیب ج 32 ص 100.

15-بحار الانوار ج 15 ص 138.

16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 1 صفحه 120

رسولی محلاتی

 

 

  نوشته شده توسط خديجه نقيبي و زهرا آگاه |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
مطالب پیشین

پست شماره :259
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
قواميت مردان بر زنان

پست شماره :255
تاریخ ارسال
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تعدد همسر برای مردان و ظلم در حق زنان

پست شماره :254
تاریخ ارسال
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سهم الارث زنان

پست شماره :264
تاریخ ارسال
شنبه هفدهم آذر 1386
عدالت در مورد همسران

پست شماره :260
تاریخ ارسال
جمعه شانزدهم آذر 1386
دستور به شهوترانی در قرآن

پست شماره :258
تاریخ ارسال
شنبه دهم آذر 1386
خواستگاري از زنان و اهانت به آنها !

پست شماره :263
تاریخ ارسال
سه شنبه ششم آذر 1386
دستور قتل زنان !

پست شماره :262
تاریخ ارسال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
دیه زنان نصف دیه مردان ؟!!

پست شماره :253
تاریخ ارسال
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
تنبیه بدنی زنان

پست شماره :261
تاریخ ارسال
چهارشنبه نهم آبان 1386
کیفیت خلقت حوا

پست شماره :252
تاریخ ارسال
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
امان نامه از آتش جهنم توسط حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :251
تاریخ ارسال
شنبه دهم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به مهندس اتريشي

پست شماره :250
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
عنايت حضرت رضا عليه السلام به پهلوان مشهدي

پست شماره :249
تاریخ ارسال
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
دو معجزه از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :248
تاریخ ارسال
دوشنبه پنجم شهریور 1386
معجزه اي جالب از حضرت رضا عليه السلام

پست شماره :140
تاریخ ارسال
دوشنبه هفتم اسفند 1385
لیست تاریخ نبوی

پست شماره :216
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 14

پست شماره :215
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 13

پست شماره :214
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 12

پست شماره :245
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست اشعار نبوی

پست شماره :244
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست سیره نبوی

پست شماره :243
تاریخ ارسال
شنبه پنجم اسفند 1385
لیست احادیث نبوی

پست شماره :242
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
لیست وصایای نبوی

پست شماره :213
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 11

پست شماره :212
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 10

پست شماره :211
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 9

پست شماره :210
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 8

پست شماره :209
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 7

پست شماره :208
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
وصایای پیامبر اکرم به ابوذر غفاری 6

پست شماره :241
تاریخ ارسال
جمعه چهارم اسفند 1385
شعر _ سنائی غزنوی
لوگوی دوستان

WinPersian

نواي رحمت
آمـــار وبلاگ
بازديدها :